امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
فلسفه فرهنگ
#61
1391/12/2


يكي از مباحث بسيار مهم در فلسفه‌ي فرهنگ اين است كه آيا فرهنگ داراي آيين و قاعده هست؟ آيا فرهنگ آيين‌ور است؟ آيا فرهنگ مديريت‌پذير است؟ آيا مي‌توان در فرهنگ اعمال اراده كرد و تغييرات دلخواه را در فرهنگ ايجاد كرد يا نه؟ لهذا فصل شانزدهم از مجموعه فصول فلسفه‌ي فرهنگ را به «آيين‌وري و اراده‌پذيري فرهنگ» اختصاص داديم.
در اين سرفصل پرسش‌هايي از قبيل موارد زير قابل طرح هستند:
آيا فرهنگ وحشي و خودرو است؟ آيا فرهنگ خودْ پديد مي‌آيد، سيري را طي مي‌كند، تغيير و تحول پيدا مي‌كند و رو به انحطاط مي‌رود، سپس ازميان مي‌رود و نمي‌توان گفت كه طبق چه قواعد و ضوابطي فرهنگي پديد مي‌آيد و تكون و تطور پيدا مي‌كند؟ اگر جواب اين سئوال‌ها مثبت باشد، بنابراين فرهنگ خودرو نيز هست و درنتيجه مديريت‌پذير نيست. آيا واقعيت فرهنگ اينگونه استۀ
فرهنگ آيين‌ور است و داراي قواعد و ضوابطي است و احكام و اصولي بر فرهنگ حاكم است و قواعدي در فرهنگ جاري است، اما اين مقوله آنچنان تودرتو، پيچيده و پرضلع و زاويه است و همچنين عوامل و متغيرهاي حاكم بر آن و همچنين قواعد و اصول جاري در آن، پرشمار و گونه‌گونه است كه شناخت فرهنگ و همچنين شناخت عوامل و متغيرها و قواعد و اصول حاكم و جاري بر آن ميسر و ممكن نيست و طبعاً اگر شناخت‌پذير نباشند، كارگماشت آنها نيز ميسر نيست. فرهنگ تحت تأثير عوامل و متغيرهايي پديد مي‌آيد، مي‌پايد و نهايتاً از ميان مي‌رود، اما به دليل اينكه آن عوامل و متغيرها فراوان و گوناگون هستند، امكان شناخت همه‌ي آنها وجود ندارد و اگر هم پاره‌اي از اين عوامل و عناصر شناخته باشند، گره‌اي از كار ما باز نمي‌شود، به جهت اينكه اگر فرض كنيم صد متغير بر تكون و تطور فرهنگ حاكم است و هزار قاعده و قانون در فرهنگ جاري است، و پنجاه متغير از اين مجموعه شناسايي شده است، باز هم نمي‌توان فرهنگ را مديريت كرد، زيرا پنجاه متغير ديگر آن ناشناخته است. يك مجموعه را با پي بردن به همه‌ي عوامل مؤثر در آن مي‌توان مديريت كرد و در اينجا همه‌ي عوامل مؤثر بر فرهنگ شناسايي نشده است. اگر همه‌ي قواعد و قوانين جاري در يك مجموعه را بتوانيم فراچنگ بياوريم مي‌توانيم در آن تأثير بگذاريم و آن را مديريت كنيم، اما زماني كه هزار قاعده و قانون بر چيزي حاكم است، حتي اگر نيمي از آنها را شناخته باشيم، قواعد و متغيرهاي نشناخته، خارج از اراده و تصرف ما وارد مي‌شوند، تحولاتي در فرهنگ ايجاد مي‌كنند كه مديريت ما بر آن بخش از متغيرهاي شناخته‌شده كارساز نمي‌شود.
درواقع فرض دوم عبارت است از اينكه فرهنگ آيين‌ور هست، اما از آن جهت كه هم خود فرهنگ تودرتو، پيچيده و پر ضلع و زاويه است و هم عوامل و متغيرهاي حاكم و مؤثر بر فرهنگ متنوع و فراوان هستند و هم قواعد و اصول جاري در درون فرهنگ بسيار هستند كه نمي‌توان همگي آنها را شناخت و حتي اگر درصد بسيار كمي ناشناخته باقي مانده باشد، در مقام مديريت فرهنگ آن درصد ناشناخته خارج از اراده‌ي ما نقش‌آفرين هستند، و امكان دارد كه يك عامل خود را بر ديگر عوامل تحميل كند و نتيجه‌ي تدابير را ديگرگون كند و خلاف دلخواه ما تحقق پيدا كند.
لهذا سهم اراده‌ي انسان‌ها در روندِ فرآيند مهندسي فرهنگ و حتي مهندسي فرهنگي شئون، بسيار ناچيز مي‌شود و به مخاطره مي‌افتد.
فرض سوم اين است كه آيين و قواعد فرهنگ شناخت‌پذير هستند، عوامل و متغيرهاي مؤثر بر فرهنگ شناخته‌اند و مي‌توان آنها را شناخت، و در نتيجه آدمي مي‌تواند فرهنگ را مديريت كند و يا از رهگذر شناسايي و مديريت فرهنگ‌پردازها، فرهنگ‌گرها و عواملي كه فرهنگ را مي‌سازند، به مديريت اين عوامل و پس از آن مديريت فرهنگ برسد. هرچند كه فرهنگ در درون خود تودرتو و ذوابعاد است، اما به هر حال اينها شناخته‌‌اند و مي‌توان دانست كه يك فرهنگ از چه عناصر و مؤلفه‌هايي پديد آمده و خواص آنها را مي‌توان شناخت و با تكيه بر خواص عناصري كه يك فرهنگ را تشكيل داده‌اند جابه‌جايي‌ها و تغييراتي در فرهنگ (از بيرون و از درون) ايجاد كرد. بنابراين فرهنگ كاملاً قابل مهندسي و مديريت‌پذير است و اراده‌ي آدمي مي‌تواند در فرهنگ تصورات اساسي انجام دهد و مي‌توان فرهنگ را مديريت و مهندسي كرد.
اين مبحث از جمله مباحث بسيار پراهميت است. البته واقعيت اين است كه همه‌ي مباحث فلسفه‌ي فرهنگ مهم هستند، زيرا مسائل فرهنگ اهميت خاصي دارند و حل مسائل فرهنگ و شئون فرهنگي و نيز سريان دادن فرهنگ در ديگر شئون حيات انسان بدون تحليل مسائل اساسي فلسفه‌ي فرهنگ ميسر نيست، لهذا هريك از مسائل فلسفه‌ي فرهنگ كه بحث مي‌شود از اهميت خاصي برخوردار است و اهميت اين مبحث از آنجا ناشي مي‌شود كه عمده‌ترين چيزي كه در مقوله مهندسي فرهنگ دخيل است، همين مبحث است. با اشراف بر محتوا و مفاد اين مبحث مي‌توان فرهنگ را مهندسي كرد و امكان متحول‌كردن و جهت‌دادن فرهنگ فراهم مي‌شود. اصولاً
زماني كه بحث كاركردشناسي فرهنگ مطرح شد نيز توضيح داديم كه اصولاً اگر كاركردهاي فرهنگ را ندانيم و حدود ماهيت ياساگري و قاعده‌گذاري فرهنگ را به دست نياورده باشيم نمي‌توانيم فرهنگ را به كار ببريم. مهندسي فرهنگي شئون به اين معناست كه فرهنگ را در ساير شئون جريان بدهيم. لهذا مبحث كاركردشناسي كه پيشتر بحث كرديم در مهندسي فرهنگي بسيار كارساز و تعيين‌كننده است و مبحث آيين‌وري و آيين‌شناسي فرهنگ در مسئله‌ي مهندسي خود فرهنگ فوق‌العاده تأثيرگذار است. از اين جهت عوائد و فوائد بحث از مسئله‌ي آيين‌وري، آيين‌شناسي فرهنگي و اراده‌پذيري فرهنگ مهم است، به‌خصوص از اين جهت كه اين مبحث در اصلاح و ارتقاء و تغيير و دلخواه‌كردن فرهنگ بسيار مؤثر است.
همانطور كه در همه‌ي مباحث مطرح كرده‌ايم، روش‌شناسي، مسئله‌ي مهمي است، در اينجا نيز از آيين‌وري و آيين‌شناسي فرهنگ سخن مي‌گوييم، كه در ذيل آن مباحث زير مطرح مي‌شود:
1. چگونه مي‌توان اثبات كرد كه فرهنگ آيين‌ور است؟
2. با كدام روش مي‌توان به ديگران قبولاند كه فرهنگ آيين‌ور، روش‌مند و اراده‌پذير است؟
3. چگونه مي‌توان قواعد آن‌را كشف كرد؟
4. چگونه و با كدام روش‌ها مي‌توان در اصلاح و تغيير فرهنگ كوشيد؟ به تعبيري، قواعد و متغيرهاي كشف شده را چگونه مي‌توان در امر مهندسي فرهنگ به كار بست؟
به اين ترتيب در اين مبحث به چهار لايه روش‌شناسي نياز داريم.
در بحث تعريف فرهنگ، توضيح داديم كه تعريف فرهنگ درصورتي كه درست، دقيق و كامل و جامع باشد مي‌تواند خلاصه‌ي ديدگاه صاحب تعريف از «فلسفه‌ي فرهنگ» باشد، يعني در تعريف فرهنگ، عمده‌ي مسائل فلسفه‌ي فرهنگ به نوعي گنجانده مي‌شود و رد پاي مسائل فلسفه‌ي فرهنگ در تعريف نهفته است. به همين دليل است كه ما مباحث خود را به نحوي به تعريف پيشنهادي از فرهنگ برمي‌گردانيم و بالنتيجه مي‌خواهيم بگوييم كه يكي از روش‌هاي احراز و اثبات و همچنين تقسيم و طبقه‌بندي و نيز كاربست قواعد و متغيرها و استخدام آنها، در مهندسي فرهنگ، رجوع به تعريف فرهنگ است. براي مثال وقتي مي‌گوييم «فرهنگ عبارت است از طيف گسترده‌اي از بينش‌ها، منش‌ها، كشش‌ها و كنش‌هاي سازوارشده‌ي انسان‌پي جامعه‌زاد» و به مؤلفه‌هاي فرهنگ اشاره مي‌كنيم بايد به ماهيت اين مؤلفه‌ها برگرديم.
بايد پرسش‌هايي از قبيل، آيا فرهنگ تغييرپذير است؟ آيا قاعده‌پذير است؟ آيا فرهنگ مديريت‌پذير است؟ چه متغيرهايي بر تطورات و تحولات فرهنگ حاكم هستند؟ چه قواعدي در فرهنگ وجود دارد و در آن جاري است؟ روي مؤلفه‌هاي فرهنگ برد و گفت فرهنگ چيزي نيست جز مجموعه‌ي مؤلفه‌هايي كه در سنخ بينش، يا منش يا كشش و يا كنش جا مي‌گيرد، اما داراي اوصافي شده است. سازوار شده‌اند، لزوماً انساني هستند، لزوماً در بستر جامعه توليد مي‌شوند، هنجاروش شده‌اند و ديرزي و پايدارند، معناپرداز و جهت‌دهنده‌ي ذهن و زندگي انسان‌اند. از اين رهگذر مي‌توان متغيرهاي حاكم بر فرهنگ و قواعد جاري در آن را كشف كرد. يعني همان قواعدي كه بر مؤلفه‌هاي فرهنگ جاري است و بر آنها حاكم است، بر فرهنگ حاكم و در آن جاري است. از اين طريق حتي مي‌توان اثبات كرد كه فرهنگ تغييرپذير است، از آن جهت كه بينش، منش، كشش‌ها و كنش‌ها تغييرپذير هستند. به اين ترتيب اثبات مي‌شود كه فرهنگ تغييرپذير و مديريت‌پذير است و از آن جهت كه مي‌توان بينش را مديريت كرد و تغيير داد، فرهنگ را نيز مي‌توان مديريت كرد.
بنابراين از آن جهت كه همه‌ي مؤلفه‌هاي فرهنگ و حتي عناصر فطري تشكيل‌دهنده‌ي آن، تغييرپذير و مديريت‌شونده هستند، فرهنگ نيز مديريت‌شونده و تغييرپذير است.
روش ديگر، مطالعه‌ي فرهنگ‌پردازها و تشخيص اين است كه آيا فرهنگ‌پردازها مديريت‌پذير هستند و مي‌توان آنها را مديريت كرد. اگر دقت كنيم متوجه مي‌شويم كه «فرهنگ‌گرها» مدير هستند. براي مثال ما اراده‌ي الهي را تطور و تكون فرهنگ‌ها مؤثر دانسته‌ايم. البته ممكن است برخي از متفكران و فيلسوفان كه سكولار يا ملحد هستند به اين عنصر توجه نداشته باشند و يا اصلاً چنين چيزي را قبول نداشته باشند، اما ما مي‌دانيم كه فرهنگ به اراده‌ي الهي تغيير مي‌كند. خداوند متعال اراده مي‌كند كه يك جامعه را اصلاح كند. البته اگر قرار است تغييري در فرهنگ به وجود بيايد، اين تغيير تابع شرايط آدميان نيز هست و اينگونه نيست كه خداوند متعال اراده، خواست و صلاح انسان‌ها را در تغيير در نظر نگيرد، و به هر حال اراده‌ي الهي يكي از فرهنگ‌گرهاست.
همچنين گفتيم كه حاكمان جزء فرهنگ‌گرها هستند. حاكمان فرهنگ مي‌سازند و فرهنگ ايجاد مي‌كنند. چون حاكمان مدير هستند و رفتار حاكمان مديريت‌پذير است، بنابراين آنچه تحت تأثير رفتار حاكمان اتفاق مي‌افتد نيز مديريت‌پذير، تغييرپذير و اراده‌پذير خواهد بود. اين نظر در تاريخ نيز مكرر تجربه شده است، براي مثال در كشور خودمان حدود هشتاد سال پيش، بسياري از چيزها تغيير كرد. يك حاكم مستبد ظهور كرد و با توهم اينكه مشكل عقب‌افتادگي جوامع شرقي نوع لباس آنهاست، و با اعمال خشونت لباس مردم را تغيير داد و به اين ترتيب بر فرهنگ تأثير گذاشت و پوشش را در جامعه تغيير داد. نخبگان نيز همانند حاكمان هستند. يك رهبر ديني به صورت يك مصلح ظهور مي‌كند و بر فرهنگ تأثير مي‌گذارد و آن را دگرگون مي‌كند.
بنابراين عوامل مؤثر بر فرهنگ (فرهنگ‌پردازها) به نحوي هستند كه موضوع تغييرپذيري و مديريت‌پذيري فرهنگ را محرز مي‌دارند. كما اينكه در عمل نيز چنين اتفاقي روي داده است، زيرا تنوع فرهنگ‌ها، گواهي بر تغييرپذيري فرهنگ‌هاست و توفيق ملل در اصلاح فرهنگ موجود نيز گواه بر اين است كه فرهنگ تغييرپذير است.
با اين توضيحات مختصري كه ذكر شد، هم امكان تغيير در فرهنگ احراز و اثبات مي‌شود و هم اينكه هريك از اين مسائل خودْ يك شيوه هستند. مثلاً از همان شيوه‌هايي كه مي‌توان بينش را عوض كرد، مي‌توان براي تغيير فرهنگ نيز استفاده كرد، زيرا بخش عمده‌اي از فرهنگ بينش‌ها هستند. و يا با شيوه‌هايي كه در جامعه‌شناسي، روان‌شناسي و علوم تربيتي، رفتارها را تغيير مي‌دهند، مي‌توان فرهنگ را نيز عوض كرد. البته اين امر طيف وسيعي از مطالعات روش‌شناختي را كه برگرفته از علوم مختلف است اقتضاء مي‌كند كه بايد آنها را اصطياد، استقراء، تجميع و صورت‌بندي كرد و به كار گرفت.
تا اينجا، مطابق روال فصول گذشته، يك سلسله مباحث مقدماتي را كه به نحوي مبادي اين فصل قلمداد مي‌شود را توضيح داديم. اما مباحثي كه بايد در ذيل فصل آيين‌وري و آيين‌شناسي فرهنگ مطرح شود به شرح زير است:
ـ مرور بر نظريه‌هاي عمده در زمينه‌ي اين مسئله،
ـ ارائه‌ي نظريه‌ي مختار درباب آيين‌وري و اراده‌پذيري،
ـ منطق تقسيم و طبقه‌بندي عوامل و متغيرهاي حاكم بر فرهنگ و قواعد حاكمِ جاري در فرهنگ.
به اجمال اشاره كرديم كه فرهنگ قاعده‌مند و مديريت‌پذير است و قواعد فراواني در فرهنگ جاري است و متغيرهاي بسياري بر فرهنگ تأثير مي‌گذارند. درخصوص متغيرها قبلاً بحث كرديم، اما اين متغيرها را با چه منطقي مي‌توان تقسيم و طبقه‌بندي كرد؟ عوامل حاكم و قواعد جاري را به چند صورت مي‌توان دسته‌بندي كرد؟
بحث چهارم، يك بحث مصداق‌شناسانه است. در اينجا بايد به برخي از عوامل و متغيرهاي حاكم بر فرهنگ اشاره كنيم و پاره‌اي از قواعد و احكام جاري در فرهنگ را بازگو كنيم. در اين خصوص مباحثي مانند «فرايندمندي زاد و زيست و زوال فرهنگ» قابل طرح است. فرهنگ در بستر يك فرايند پديد مي‌آيد، مي‌پايد و مي‌پويد و نهايتاً به زوال مي‌گرايد. فرهنگ، فراز و فرود دارد، فرهنگ فتوح و فطور دارد، فرهنگ شكوفايي و ميرايي دارد. فرهنگ هم تأثيرگذارنده است و هم تأثيرپذيرنده، يعني فرهنگ هم ياساگر (قاعده‌گذار) است و هم تأثيرپذير است كه در اينجا بحث مي‌كنيم. البته درخصوص تأثيرپذيري، يك بحث مربوط به تأثيرپذيري و تأثيرگذاري درون‌ساختاري است كه محل بحث ماست، و البته فرهنگ تأثيرگذارنده برون ساختاري هم هست و تأثيرپذيرنده از بيرون ساختار خود نيز هست، و به اين ترتيب فرهنگ با ديگر فرهنگ‌ها و نيز ساير نرم‌افزارهاي حيات آدمي ترابط و تعامل دارد و اين بحث يك قاعده است.
فرهنگ، همچنين علاوه بر تأثيرپذيري و تأثيرگذاري درون‌ساختاري و برون‌ساختاري، سريان و جريان نيز دارد و تعامل اجتناب‌ناپذيري در درون ساختار خود دارد، به اين معنا كه هر مؤلفه بر مؤلفه‌هاي ديگر تأثير مي‌گذارد. ما در سازه‌شناسي توضيح داديم كه بينش مقدم بر منش و اين دو مقدم بر كشش‌ها و هر سه اينها مقدم بر كنش‌ها هستند و گفتيم كه اينها نوعاً به بينش برمي‌گردند. اين بينش است كه حتي منش انسان را شكل مي‌دهد، بينش است كه كشش‌ها را جهت مي‌دهد و كنش‌ها را ايجاد مي‌كند. اما در همان‌جا توضيح داديم كه اين يك فرايند غالب است اما بسا متقابلاً، رفتار آدمي در بينش آدمي تأثير بگذارد، منش آدمي، بينش آدمي را عوض كند. اگر فردي در منش، به خصائل غيرحسن و قبيح گرفتار بود، حتماً در عقيده و معرفت او نيز تأثير مي‌گذارد، اما اگر كسي در حوزه‌ي خوي و خصلت متزين به خصائل و فضائل حسن بود و داراي تقوا بود، به جاي حسد و بخل، بخشنده بود، در معرفت او تأثير مي‌گذارد. تقوا هم به انسان معرفت مي‌دهد و هم معرفت آدمي را تصحيح مي‌كند. يعني يك نوع تأثير ـ تأثر بين اينها وجود دارد و به اين ترتيب خود فرهنگ نيز به همين صورت خواهد شد، يعني درست است كه در فرآيند غالب مؤلفه‌هاي فرهنگ، سير از بينش‌ها تا كنش‌هاست اما اينگونه نيست كه دور برگشت نداشته باشد و آنها نيز بر بقيه تأثير خواهند گذاشت.
به اين ترتيب گويي صفت فرهنگ، صفت آب است و لذا ما به سريان و مايه‌وارگي تعبير مي‌كنيم كه نتيجه‌ي آن تعامل اجتناب‌ناپذيرِ چندسويه‌ي درون‌ساختاريِ فرهنگ مي‌شود. ولذا آلودگي و پالودگي هر مؤلفه يا عنصر، لاجرم در ديگر مؤلفه‌ها و عناصر آن نمودار مي‌شود.
سرانجام همانند بحث كاركردشناسي كه بحث مهندسي فرهنگي را مطرح كرديم و گفتيم مهم‌ترين نتيجه‌اي كه از كاركردشناسي فرهنگ مي‌توان گرفت مسئله‌ي مهندسي فرهنگي شئون انسان است، در اينجا نيز بايد بگوييم كه مهم‌ترين نتيجه‌اي كه از مبحث آيين‌وري و آيين‌شناسي فرهنگ مي‌توان گرفت، مسئله‌ي «مهندسي فرهنگ» است كه جمع‌بندي و برآيند عمده‌ي مباحث مرتبط، خاصه اين فصل، مسئله‌ي مهندسي فرهنگ است و مباني مهندسي فرهنگ از اين مبحث به دست مي‌آيد. والسلام
پاسخ
#62
1391/12/9
آيين‌وري و اراده‌پذيري فرهنگ
يكي از فصول فلسفه‌ي فرهنگ «آيين‌وري و اراده‌پذيري» فرهنگ است. توضيح داديم كه در اين فصل، پنج بحث مقدماتي را بايد مطرح كرد كه في‌الجمله به آن پرداختيم.
مطلب اول، مفهوم‌شناسي واژگان كليدي فصل. اينكه مي‌گوييم فرهنگ آيين‌ور و يا قاعده‌مند است چه چيزي را اراده مي‌كنيم؟ عوامل و متغيرهاي حاكم بر فرهنگ به چه معناست؟ احكام و قواعد جاري در فرهنگ چيست؟ همچنين اصطلاحات رايجي مانند مهندسي فرهنگ و مهندسي فرهنگي.
مطلب دوم طرح مسئله بود، يعني اينكه مراد از عنوان آيين‌وري و قاعده‌مندي فرهنگ چيست؟ و چه احتمالاتي در اينجا مطرح است؟ گفتيم در اين خصوص سه احتمال مطرح است، اول اينكه بگوييم فرهنگ اصولاً خودرو است و ديگر اينكه بگوييم فرهنگ آيين‌ور هست اما به دليل پيچيدگي و پرضلع و زاويه‌بودن و تكثر عوامل و متغيرهاي حاكم و اصول و قواعد جاري، قابليت ساماندهي، صورت‌بندي و اعمال اراده ندارد. فرهنگ قاعده‌مند است ولي قواعد آن در يد ما نيست. فرض سوم اينگونه است كه بگوييم به رغم همه‌ي اينها اولاً آيين و قواعد فرهنگ شناخت‌پذير و احصاءپذير هستند و ثانياً اگر هم وسيع باشند و پاره‌اي از آنها ناشناخته باشند و يا چندان در قبضه نباشند، ولي چون عوامل مؤثر بر تكون و تطور و تحول و تكامل و يا انحطاط فرهنگ دسته‌بندي مي‌شوند و برخي از آنها از سهم بيشتري برخوردارند و نقش تعيين‌كننده‌تري دارند، اگر بتوانيم آن عناصر كليدي را شناسايي و مديريت كنيم، بقيه تحت الشعاع قرار مي‌گيرند و از اين رهگذر مي‌توان فرهنگ را مديريت كنيم و به كار بگيريم. گونه‌اي از مديريت‌كردن فرهنگ به اين صورت است كه در خودِ مقوله‌ي فرهنگ تصرف كنيم كه به آن «مهندسي فرهنگ» مي‌گوييم و ديگري آن است كه فرهنگ را اعمال كنيم و تسري بدهيم كه «مهندسي فرهنگي» ديگر شئون مي‌شود.
نكته‌ي سوم جايگاه اين مبحث در فلسفه‌ي فرهنگ است كه هويت مسئله‌ي آيين‌وري و اراده‌پذيري چگونه است و جايگاه آن در جغرافياي فلسفه‌ي فرهنگ چيست.
چهارم، عوائد و فوائد اين بحث است. اين بحث چه كاركردهايي دارد.
پنجم، روش‌شناسي مسئله‌ي آيين‌وري و مطالعه‌ي آيين‌وري و اراده‌پذيري فرهنگ و كشف شيوه‌هاي كاربرد عوامل و انواع تطوراتي كه در فرهنگ رخ مي‌دهد.
اين پنج مسئله را مي‌توان به مثابه مقدمه مطرح كرد، ولي مسائل بحث آيين‌وري فرهنگ، چهار مطلب هستند:
1. نظريه‌هايي كه در زمينه‌ي آيين‌وري و اراده‌پذيري (مخالف و موافق) ارائه شده و نقد آنها. البته اين بحث بسيار مفصل است و در اين سلسله‌جلسات امكان ورود به آن نيست.
2. ارائه‌ي نظريه‌ي مختار كه پاره‌اي از آنها را در خلال بحث مبادي و مقدمات مطرح كرديم و گفتيم كه ما نظريه‌ي سوم را قبول داريم و معتقديم كه به رغم تكثر عوامل دخيل در تحولات فرهنگ و به رغم تودرتو و كثيرالاضلاع بودن مقوله‌ي فرهنگ و به رغم تنوع قواعد حاكم بر فرهنگ، به رغم تكثر تحولات و تغييراتي كه در فرهنگ رخ مي‌دهد كه في‌الجمله همگي اينها را قبول داريم، اما معتقديم كه مقوله‌ي فرهنگ مركب است از عناصر و مؤلفه‌هايي كه آن مؤلفه‌ها شناخت‌پذير هستند. مثلاً بينش، دانش و معرفت شناخت‌پذير است، منش، اخلاق و خوي‌ها و خصائل شناخت‌پذير هستند؛ كشش‌ها و علائق و سلائق شناخت‌پذير هستند، كنش‌ها و رفتارها قابل تحليل و تعريف و شناخت هستند. هنگامي كه مي‌توان مؤلفه‌هاي فرهنگ را شناخت، فرهنگ را نيز مي‌توان شناخت، وقتي اين مؤلفه‌ها را شناسايي كنيم، عواملي كه از بيرون بر اين مؤلفه‌ها تأثير مي‌گذارند نيز شناخت‌پذير هستند و آن عوامل در مجموع همان‌هايي هستند كه بر فرهنگ نيز تأثير مي‌گذارند، يعني آن عاملي كه بينش را تكامل مي‌بخشد و يا باعث انحطاط و تطور آن مي‌شود، باعث تحول فرهنگ نيز مي‌شوند، زيرا بخشي از فرهنگ، بينش است. كما اينكه در مسئله منش و خصائل هم همين‌طور است و همين‌گونه است در حوزه‌ي كشش‌ها و علائق و سلائق و نيز رفتارها. در عالم بشريت احدي وجود ندارد كه بگويد رفتارها را نمي‌توان عوض كرد و يا رفتارها را نمي‌توان مديريت كرد. رفتارها بخشي از فرهنگ هستند، رفتارهاي مذمن، رسوب‌كرده و عادت و عرف‌شده و هنجارشده، رفتارهايي هستند كه در زمره‌ي فرهنگ قرار دارند. اين رفتارها كاملاً قابل شناخت، قاعده‌گذاري و تصرف و تغيير هستند و جزئي از فرهنگ هستند، بنابراين، اين ضلع از فرهنگ قابليت مديريت دارد.
لهذا معتقديم اولاً به رغم اين تكثرها و تنوع‌هايي كه مطرح مي‌شود، اينها شناخت‌پذير هستند و ثانياً چون بين عوامل و متغيرها كه بر فرهنگ تأثير مي‌گذارند، برخي كليدي‌تر هستند، اگر آن عناصر كليدي را شناسايي كنيم و با آنها تعامل كنيم، بقيه را تحت الشعاع قرار مي‌دهيم و از اين رهگذر فرهنگ را مديريت مي‌كنيم.
علاوه بر اين، مجموعه‌ي عناصري را كه در مبحث آيين‌وري و قاعده‌مندي در حوزه‌ي تحليل اراده‌پذيري فرهنگ مطرح مي‌كنيم، همگي اين وضعيت دارند، يعني هم پيرافرهنگ‌ها (عوامل بيروني مؤثر بر فرهنگ) و هم پاره‌فرهنگ‌ها (مؤلفه‌هاي دروني فرهنگ) بر فرهنگ تأثير مي‌گذارند و همگي همين حكم را دارند. بنابراين، نظريه‌ي مختار در مبحث آيين‌وري و اراده‌پذيري فرهنگ چنين خواهد بود. عوامل و شواهد فراواني نيز بر اين مدعا مي‌توان اقامه كرد. براي مثال در تاريخ بشر، يكباره يك عامل به نام عامل رهبري و يك شخصيت نخبه و مصلح برجسته‌ي صاحب نفوذ و مقتدر و توانمند در ايجاد تغيير و تحول در جامعه، جامعه‌ي خود را زيرورو مي‌كند و همه‌ي جهات و ابعاد آن جامعه را عوض مي‌كند. بينش آن جامعه را تغيير مي‌دهد، خوي مردم را دگرگون مي‌كند، مناسبات را عوض مي‌كند، رفتارها را ديگر مي‌كند و اين مثال بارها در طول تاريخ اتفاق افتاده است و شاهد خوبي است بر اينكه هم فرهنگ تغييرپذير است و هم تغيير فرهنگ تحت مديريت و اراده اتفاق مي‌افتد.
گاهي نقش رهبري بسيار تعيين‌كننده است. در انقلاب اسلامي ايران، هيچ‌كس نمي‌تواند نقش ايمان و ايدئولوژي را انكار كند. اين ايدئولوژي در طول تاريخ در ايران حضور داشته و در مقاطعي نيز بروز و ظهور پيدا كرده است، اما اتفاقي كه در روزگار ما افتاد اين بود كه اين ايدئولوژي به خوبي به استخدام درآمد و اين كار توسط رهبري انجام گرفت. همين ملت در كودتاي بيست و هشت مرداد باختند و همه چيز از دست رفت، همين مردم بودند كه در مشروطه به صحنه آمدند ولي به سرانجامي نرسيد.
به اين ترتيب، بسته به ظروف و شرايط ممكن است يك عامل نقش تعيين‌كننده‌تري ايفا كند و گاهي نيز بعضي عوامل ذاتاً همواره تعيين‌كننده‌تر هستند و شايد بتوان گفت كه مسئله‌ي رهبري از اين قسم است، اما ايدئولوژي از اين قسم نيست. نقش ملت، بسته به ظروف و شرايط است، اما آنگاه كه رهبري، با شرايط لازم تحقق پيدا كند، ايدئولوژي را كارآمد و معني‌دار مي‌كند، زيرا رهبر مي‌داند كه چگونه بايد ايمان مردم را به خدمت گرفت. هنگامي كه چنين رهبري بيايد، در كالبد ساير عوامل نيز روح دميده مي‌شود.
بنابراين بسا بعضي از عوامل و متغيرهاي حاكم بر فرهنگ و طبعاً تحولات ارتقايي و قهقرايي فرهنگ به صورت بالذات در عوامل كليدي قرار مي‌گيرند و برخي ديگر بسته به ظروف و شرايط مختلف.
فرع سوم، منطق تقسيم‌ و طبقه‌بندي عوامل و متغيرهاي حاكم بر فرهنگ و نيز قواعد و احكام جاري در فرهنگ است. گفتيم مجموعه‌ي عوامل تأثيرگذار بر فرهنگ كه طبعاً در فرهنگ موجب تطور مي‌شود، بسيار متكثر و زياد هستند، متغيرهايي كه با تغيير آنها فرهنگ هم تغيير مي‌كند نيز فراوان هستند، متغيرهاي برون‌فرهنگي، فرافرهنگي و درون‌فرهنگي.
قواعد و احكامي كه در درون فرهنگ جاري است متنوع است. صرف اينكه بگوييم قواعد فراواني وجود دارد و احكام زيادي در فرهنگ جاري است و يا عوامل و متغيرهاي زيادي بر فرهنگ حاكم‌اند و بر فرهنگ تأثير مي‌گذارند، مسئله تمام نمي‌شود. يكي از بحث‌هايي مهم اين است كه ما چگونه اين عوامل را طبقه‌بندي كنيم. پيش از دوران پسامدرنيته كه اكنون در جهان مطرح است مطرح است، گفته مي‌شد كه بايد منطقي بيانديشيم و منطق يعني انسجام، چارچوب‌داشتن و ساختارمندي و خاصيت و خصلت منطق انسجام است. اما در زمان پسامدرن يك‌نوع ساختارگريزي در مباحث معرفتي و رفتاري به چشم مي‌خورد، معمولاً ذوق كساني كه در فضا و اتمسفر پسامدرني فكر مي‌كنند به اين سمت است كه نياز نيس از ابتدا يك ساختار منسجم و مشخص داشته بسازيم. ما در اينجا معتقد هستيم كه چارچوب‌ها و ساختارها جهت‌بخش و هدايت‌كننده است و كلان‌نگري مي‌تواند الهام‌بخش باشد. براي اينكه جامع نگاه كنيم، بايد يك نگاه كلي و كلان به مسئله داشته باشيم و تفكر ما بايد ساختار و چارچوبه داشته باشد. در عين حال منكر اين نيستيم كه گاهي در احصاء و استقصاء موردي و استقرايي، افراد و جزئيات و يا اجزاء، بسيار چيزها ممكن است به دست بيايد كه اگر اينگونه نگاه نمي‌كرديم از قلم مي‌افتادند. درنتيجه بهترين صورت‌بندي و سازماندهي هر چيزي اين است كه در ابتدا ساختار را مشخص كنيم، سپس هرآنچه كه مربوط به اين حوزه مي‌شود در اين ساختار و طبقات جاسازي كنيم.
ولي در عين حال يك استقراء و مورد‌بيني هم لازم است و بسا گاهي، وقتي به ظاهر مصداق‌گردي، و موردبيني و جزئي‌انديشي مي‌كنيم و به پاره‌ها و موارد و مصاديق فراواني برمي‌خوريم و فهرست بلندي به دست مي‌آيد، در خلال اين فهرست به عناصر برمي‌خوريم كه متوجه مي‌شويم در ساختار ما نمي‌گنجند. بنابراين در عين اينكه كلي‌نگري و ساختارگرايانه ديدن مسائل، مباحث و هر مقوله‌اي به ما كمك مي‌كند كه منسجم بيانديشيم و منطقي فكر كنيم، در عين حال به اين معنا نيست كه به موردسنجي و موردشناسي و مصداق‌كاوي و استقراء بي‌اعتنا باشيم، زيرا گاهي استقراء اين نگاه كلان و كلي ما را تصحيح مي‌كند.
در هر حال اگر بخواهيم به صورت كل‌انگارانه با مجموعه‌ي عوامل مؤثر و حاكم بر فرهنگ و تحولات آن نگاه كنيم، اين عوامل را مي‌توان اينگونه دسته‌بندي كرد:
1. عوامل را مي‌توان به مادي و فرامادي تقسيم كرد، در قبل نيز گفته‌ايم كه ما در هستي‌شناسي و جهان‌شناسي خود سكولار نمي‌انديشيم و عوامل را به عوامل ماديِ محسوس و مشاهدي كه در دسترس ما وجود دارد، محدود نمي‌كنيم. ما به عوامل فرامادي هم اعتنا و توجه داريم و آنها را به عنوان واقعيت پذيرفته‌ايم و گفتيم كه از نقش اراده‌ي الهي در اصلاح فرهنگ‌ها نبايد غافل شويم. حتي ساير عوامل و از جمله اراده انسان‌ها را نيز ظل اراده‌ي الهي مي‌دانيم. اراده‌اي كه حقيقتاً و در نفس‌الامر تعيين‌كننده و تأثيرگذار است، اراده و مشيت الهي است. مشيت الهي در قالب اراده‌ي مصلحان تجلي مي‌كند.
ولذا عوامل را از حيثي مي‌توان به عوامل مادي و فرامادي تقسيم كرد و مي‌توان هريك از اينها را به اقسام خُردتر تقسيم كرد. مبدأ، در تقسيم فرامادي مشيت الهي است، اما در ذيل مشيت الهي شبكه‌اي وجود دارد و خداوند متعال عالم را در يك شبكه تدبير مي‌كند. خداوند كارها را با اسباب آن به جريان مي‌اندازد، خداوند خودداري مي‌كند و بنا ندارد كه اتفاقاتي بدون عوامل و اسباب آن رخ دهد. مردم در سرنوشت خود دخيل هستند، اگر خداوند متعال نعمتي به جامعه‌اي انعام فرمود، آن نعمت را نمي‌گيرد، مگر خود آن ملت نخواهند و ناسپاسي كنند.
همچنين در ذيل مشيت الهي (عامل فرامادي) موضوع حضور فرشتگان است كه خودْ مقوله‌ي وسيعي است و ملائكه‌ي مدبر ابزارهاي خداوندي براي تدبير شئون، چه در عالم تكوين و چه در عالم تشريع. بنابراين بخش گسترده‌اي از حوزه‌ي فرهنگ به عالم تشريع و اعتباريات مربوط مي‌شود. در حوزه‌ي مادي نيز به همين ترتيب است. در اين قسمت ديگران هم تقسيماتي دارند و گاهي اوقات با نگاه سكولاري هم مطرح مي‌شود و عواملي مختلفي از جمله عوامل اقتصادي و اجتماعي مؤثر بر فرهنگ را تبيين مي‌كنند.
الگوي ديگر براي تقسيم عوامل كه مي‌تواند در ذيل تقسيم مادي قرار گيرد، تقسيم به عوامل معرفتي و غيرمعرفتي و يا همان عوامل نرم‌افزاري و سخت‌افزاري است. تأثير شرايط اقتصادي بر فرهنگ يك جامعه، عامل سخت‌افزاري و غيرمعرفتي است، و يا اينكه ايمان چه نقشي در تحول فرهنگ ايفا مي‌كند كه يك عامل معرفتي و نرم‌افزاري است. ما مي‌توانيم دسته‌اي از عناصري را كه چونان عامل و متغير از بيرون فرهنگ، مي‌توانند بر فرهنگ تأثير بگذارند را به عوامل معرفتي اختصاص دهيم و دسته‌اي ديگر را به عنوان عوامل غيرمعرفتي در زمره‌ي اين گروه جاسازي كنيم.
كما اينكه با منطق و الگويي ديگر نيز مي‌توان اين عوامل را تقسيم و طبقه‌بندي كرد، يعني عواملي كه در بيرون فرهنگ بر فرهنگ تأثير مي‌گذارند (پيرافرهنگ‌ها)، كه در فصل سازه‌شناسي فرهنگ، پيرافرهنگ‌ها را به صورت مفصل دسته‌بندي كرده و توضيح داديم. به هر حال عوامل پيرافرهنگي عواملي هستند كه جزء فرهنگ نيستند ولي از بيرون فرهنگ، در ساخت آن نقش‌آفرين هستند. براي مثال در اينجا عنصر نخبگان، حكام، مهاجرت و... را مي‌توان نام برد. هنگامي كه يك مهاجرت وسيع در جامعه‌اي اتفاق مي‌افتد، فرهنگ جديدي خلق مي‌شود و فرهنگ قديمي ديگرگون مي‌شود. با مهاجرت، رخوت و تنبلي اجتماعي و كم‌كاري و بي‌انضباطي و ساير رذايل اجتماعي و نفساني و تأثيرگذار بر حيات اجتماعي، همگي زدوده مي‌شود و جاي خود را به عوامل مثبت مي‌دهد و يكباره تمدني جديد خلق مي‌شود.
هجرت پيامبر اعظم(ص) را علاوه بر اينكه مي‌توان به دليل فشارهايي كه بر ايشان و امت كوچكشان وارد شد، منتسب كرد، اما نمي‌توان گفت كه تنها عامل همين بود. به نظر من مهاجرت پيامبر از مكه به مدينه، واقعه‌اي كم‌بهاتر از بعثت نبود و هجرت، كم‌ارزش‌تر از بعثت نيست. با هجرت اتفاقات زيادي رخ داد و سرنوشت ديگري براي مسلمانان رقم خورد. عواملي از اين دست، عوامل بروني هستند كه از پيرافرهنگ‌هاي مؤثر بر فرهنگ قلمداد مي‌شوند.
عوامل دروني كه از آنها به پاره‌فرهنگ‌ها تعبير مي‌كنيم عبارتند از آنچه كه از خصائل اجزاء فرهنگ است. يك سلسله خصلت‌ها در اجزاء فرهنگ نهفته است كه اقتضاي تطور دارند، كه به اين ترتيب اين خصائل درون‌فرهنگي مي‌شود و منشأ آنها پاره‌فرهنگ‌ها هستند.
درخصوص عناصر پيرافرهنگي نيز بنا به انواع فرهنگ‌پردازها، مي‌توان تقسيم‌بندي‌هايي را ارائه كرد.
اين چهار الگو را براي طبقه‌بندي عوامل و متغيرها مي‌توان مورد اشاره قرار داد.
در اينجا درخصوص فرع چهارم كه فرع ماقبل آخر اين فصل قلمداد مي‌شود، به صورت مختصر بحث مي‌كنيم. فرع چهارم درواقع بحث مصداقي است و يك نوع موردشناسي قلمداد مي‌شود. مثلاً بحث فرايندمندبودن زاد و زيست و زوال فرهنگ به عنوان يك پيشفرض و قاعده‌ي جاري در فرهنگ قابليت مطالعه دارد. به اين دليل كه فرهنگ مقوله‌اي انساني و انسان‌پي و جامعه‌زاد است، همانند انسان داراي ادوار حيات طفوليت، نوجواني، جواني، ميانسالي، قوت و ضعف و فطور و افول است و اين يك قاعده است و به هرحال فرهنگ‌هاي محقق چنين هستند كه همواره پديد مي‌آيند، زاده مي‌شوند، مي‌زيند و ادواري را طي مي‌كنند و دوره‌ي فطور و كهولت را پيدا مي‌كنند و به فرهنگ ديگري متبدل مي‌شوند.
فرهنگ در يك فرايند قابل تعريف، با ساير عناصر نرم‌افزاري حيات آدمي در تعامل است و در يك فرايند ترابط و تعامل بر آنها تأثير مي‌گذارد و نيز از آنها تأثير مي‌پذيرد.
فرع پنجم از اين فصل درواقع جمع‌بندي مباحثي است كه در اين فصل طرح مي‌شود. در سازماندهي مباحث فلسفه‌ي فرهنگ از چيستي‌شناسي فرهنگ آغاز كرديم و رسيديم به بحث آيين‌شناسي فرهنگ كه در اينجا آيين‌شناسي فرهنگ را به مسئله‌ي مهندسي فرهنگ پيوند مي‌زنيم و بنابراين موضوع فرع پنجم از اين فصل مهندسي فرهنگ خواهد بود. كما اينكه مهندسي فرهنگي را در ذيل كاركردشناسي بحث كرديم. بنابراين مهندسي فرهنگ آخرين فرع از اين بحث است و آخرين فصل در سلسله مباحث فلسفه‌ي فرهنگ، «آينده‌پژوهي» فرهنگ است كه به‌گونه‌اي با مهندسي فرهنگ پيوند مي‌خورد.
راجع به بحث مهندسي فرهنگ مي‌توان گفت كه مهندسي فرهنگ عبارت است از اينكه در يك فرايند آگاهانه و ارادي بتوانيم در مقوله‌ي فرهنگ و مؤلفه‌هاي تشكيل‌دهنده‌ي آن در جهت مطلوب خودمان تأثير بگذاريم.
اين تأثيرگذاري هم آگاهانه است، هم ارادي است و تحت تأثير اراده‌ي آدمي رخ مي‌دهد و همچنين فرايند دارد و يك كار دفعي نيست و اين خصوصيت از طبيعت بطي فرهنگ ناشي است زيرا فرهنگ ديرزي و پايدار و رسوبي است، نمي‌توان يك‌شبه آن را زير و رو كرد. در مهندسي، «غايت» بسيار تعيين‌كننده است. هر جامعه‌اي كه قصد دارد فرهنگ خود را مهندسي كند، لزوماً وضعيت مطلوبي را ترسيم كرده و قصد دارد از وضعيت موجود به وضعيت مطلوب منتقل شود. در عين حال در تعبير مهندسي، موضوع تعادل، انسجام و صورت و سامانه‌داشتن نهفته است و تعبير «مهندسي فرهنگ» كه يك اصطلاح رايج‌شده‌ي ايراني است كه براي اولين‌بار به لسان شريف رهبري معظم انقلاب جاري شده، بسيار جهت‌دار و معني‌دار است. گو اينكه مهندسي اصطلاحي است كه در حوزه‌ي رشته‌هاي فني مطرح شده، ولي ابتدائاً و ذاتاً به اين مفهوم نيست. كلمه‌ي مهندسي واژه‌ي عربي برگرفته از كلمه‌ي اندازه است و هندسه همان اندازه‌ي فارسي است. اندازه لزوماً فيزيكال نيست و به تقدير بازمي‌گردد. قدر و تقدير لزوماً يك مسئله‌ي فيزيكال و محسوس و مادي نيستند. ما به قضا و قدر در همه‌ي امور معتقد هستيم و به شب قدر اعتقاد داريم كه در شب قدر با يك فرايندي تقدير جهان و از جمله انسان مشخص مي‌شود و آنچه كه مشخص مي‌شود همگي مادي نيست كه مثلاً بگوييم رزق مادي مردم تقدير مي‌شود، بلكه رزق معنوي مردم نيز تقدير مي‌شود. در شب قدر بايد طلب كنيم كه امسال براي ما معرفت متعالي مقدر كن كه بتوانم به معارف عاليه دست پيدا كنم و معارف حقيقي، قدسي و الهي را رزق من كن.
بنابراين در مهندسي، اندازه‌گيري مطرح است و نه ماديت. بعضي دوستان مي‌گويند كه خوب است عبارت مهندسي را در فرهنگ به كار نبريم، كه البته بايد توجه كرد كه مهندسي به مفهوم اصطلاحي آن نيست، فرهنگ فقط نمادهاي فرهنگي و معماري نيست كه بگوييم كلمه‌ي مهندسي را به آن معناي خاص به كار مي‌بريم و مقوله‌ي محسوسات و نمادها يا خود فرهنگ نيستند و اگر هم باشند جزء محدودي از فرهنگ قلمداد مي‌شوند. درواقع در مهندسي فرهنگ مي‌خواهيم بگوييم كه ما بايد بينش خود را تصحيح كنيم، معرفت خود را بايد تصحيح كنيم، فلسفه را بايد اصلاح كنيم. اصلاح فلسفه و يا علوم انساني جزئي از مهندسي فرهنگ است و در معناي فرهنگ، علوم انساني جزء فرهنگ است و علوم انساني، علوم فرهنگي هستند. زماني كه سخن از مهندسي فرهنگي از ناحيه‌ي رهبري مطرح شد، به نظر من در ذهن و ذكر شريف ايشان بحث اصلاح و ارتقاي علوم انساني نيز جزئي از مهندسي فرهنگ بوده است و مهندسي فرهنگ مقوله‌اي بسيار عميق و وسيع است.
اين اتفاق صورت نمي‌پذيرد، جز به اصلاح فرهنگ و اصلاح فرهنگ مشتمل است بر اصلاح و ارتقاي علوم انساني و توليد علوم انساني اسلامي و به تعبير مسامحي آن بومي. و اينهمه در چارچوب قواعدي كه اشاره شد اتفاق مي‌افتد.
بنابراين مهندسي فرهنگ كه فرع آخر اين فصل قلمداد مي‌شود، هم محصول عمده‌ي فصول فلسفه‌ي فرهنگ است و به طور عمده ثمره‌ي بحث آيين‌شناسي فرهنگ بايد مهندسي فرهنگ باشد. درنتيجه ما بايد اين حدود هيجده فصلي را كه تا به حال به عنوان فلسفه‌ي فرهنگ بحث كرديم را مرور كنيم و مشخص كنيم كه هريك از اين فصول چه برايندي در مهندسي فرهنگ دارد و آنها را تجميع كنيم، به خصوص برآيند فصل اخير يعني بحث آيين‌شناسي و اثبات آيين‌وري و قاعده‌مندي فرهنگ. سپس از داخل اين مجموعه قواعد مهندسي فرهنگ به دست مي‌آيد. والسلام
پاسخ
#63
1392/2/4
آينده‌پژوهي فرهنگ
آخرين فصلي كه به عنوان فصل هجدهم در ساختار پيشنهادي ما پيش‌بيني شده است، مبحث آينده‌پژوهي فرهنگ است. اين مبحث نيز همانند ديگر فصول فلسفه‌ي فرهنگ جاي مداقّه و بسط و بازنمايي بسيار دارد و درواقع ما در اينجا تنها طرح مسئله و ارائه‌ي ديدگاه مي‌كنيم. همانطور كه قبلاً گفتيم هريك از اين فصول امكان برگزاري ده‌ها بحث و جلسه‌ي علمي را دارد كه در آن صورت دوره‌ي اين مبحث ممكن است به يك بازه‌ي زماني طولاني منتهي شود. البته در همين حد نيز اين مباحث حدود دو سال به طول انجاميد.
مبحث آينده‌پژوهي فرهنگ نيز با توجه به اينكه نظرات گوناگوني در اين زمينه هست و همچنين مسائل و مباحثي در حوزه‌ي جامعه‌شناسي و تاريخ مطرح شده كه در پيوند با مسئله‌ي فرهنگ است، مقولات فراواني را مي‌تواند در ذيل آن مطرح كرد. مقولاتي همانند «جهاني‌شدن»، «هزاره‌گرايي»، «پايان تاريخ» و... اين‌گونه مباحث با مسئله‌ي آينده‌پژوهي فرهنگ كاملاً مرتبط است و قابل طرح و تبيين است.
فروع مبحث آينده‌پژوهي فرهنگ عبارت است از:
1. درآمد،
2. مفهوم‌شناسي واژگان كليدي،
3. هويت معرفتي مسئله‌ي آينده‌پژوهي فرهنگ،
4. جايگاه آن در جغرافياي فلسفه‌ي فرهنگ،
5. عوائد و فوائد اين بحث،
6. كاركردها و ثمراتي كه اين مبحث مي‌تواند در مسائل و مباحث گوناگون و در عرصه‌هاي حيات انسان معاصر داشته باشد،
7. روش‌شناسي آينده‌پژوهي،
8. نظريه‌هايي كه در اين حوزه مطرح شده و شرح و نقد آنها، و ارائه‌ي نظريه‌ي مختار،
9. كيفيت طبقه‌بندي نظريه‌هاي آينده‌پژوهي و مسائل مرتبط با آن.
همچنين در ذيل اين فصل مي‌توان فرعي را درخصوص «عهد فرج» و «فلسفه‌ي فرج» نيز گشود كه پيوند وثيقي با مبحث آينده‌پژوهي دارد و در مجموع مباحث آينده‌پژوهي را لزوماً بايد با مقوله‌ي فرج پيوند بزنيم، چون در فرهنگ ديني ما نقطه‌ي‌ نهايي و آرماني در نگاه به آينده مقوله‌ي فرج و «عهد فرج» است. لهذا بين مسئله‌ي «فلسفه‌ي فرج» و «عصر فرج» با مسئله‌ي آينده‌پژوهي فرهنگ پيوند وثيقي برقرار است.
آينده‌پژوهي يك اصطلاح فارسي است و البته واژگان متعددي به عنوان واژگان مترادف براي آن وضع شده است كه همگي اين واژگان را بررسي كرده‌ام و البته برخي از اين تعابير نيز چندان دقيق نيست. آينده‌پژوهي با پسوند برگرفته از «پژوهش» مي‌توان يك معنا داشته باشد، اما «آينده‌شناسي» دقيقاً نمي‌تواند معادل آينده‌پژوهي باشد.

تعريف آينده‌پژوهي فرهنگ
به نظر ما «آينده‌پژوهي فرهنگ به معناي گمانه‌زني درباره‌ي آينده‌ي فرهنگ در جهان و سرنوشت خرده‌فرهنگ‌هاست». فرهنگ به كجا راه خواهد برد؟ سرانجام فرهنگ در جهان چگونه خواهد شد؟ آيا فرهنگ زائل‌شدني است؟ آيا فرهنگ زوال‌ناپذير است؟ اگر بناست تغييري در آن رخ دهد، اين مقوله به كدام سو پيش خواهد رفت؟
اهميت اين بحث در آن است كه بعضي از آينده‌پژوهان، جامعه‌شناسان و فيلسوفان تاريخ و حتي سياسيون بر اين گمان هستند كه آينده‌ي جهان آينده‌اي فرهنگي است. اين تلقي به معناي مثبت آن يعني آينده‌ي جهان آينده‌اي متعالي و برين است كه در آن انسان رو به تكامل مي‌رود. به تعبير ديگر اين تلقي به اين معناست كه آنچه در مناسبات و معادلات تعيين‌كننده خواهد بود مقوله‌ي فرهنگ است. اگر نزاع و نِقار و نِقاشي بين اقوام و ملل اتفاق خواهد افتاد با ابزار فرهنگ و با شيوه‌هاي فرهنگي اتفاق خواهد افتاد. اگر مناسبات ايجابي و مثبتي بين اقوام و ملل برقرار خواهد شد عمدتاً در عرصه‌ي فرهنگ خواهد بود. اگر ملت و يا دولتي قدرتمند شود، بايد در فرهنگ قوي و قدرتمند باشد و ملاك قدرتمندي فرهنگ خواهد بود. اگر ملت و دولتي ضعيف خواهد شد در همين نقطه به ضعف دچار خواهد شد. در هر صورت در مناسبات ايجابي و سلبي و همچنين در معادلات و رقابت‌ها بين اقوام مختلف مسئله‌ي فرهنگ حرف اول و آخر را خواهد زد.
گاهي گفته مي‌شود كه جهان در سال 2020 و پس از آن يك جهان فرهنگي خواهد بود و محور رقابت‌هاي جهاني از رقابت‌هاي اقتصادي، نظامي و امثال آن به محور و جبهه‌ي رقابت فرهنگي انتقال خواهد يافت.
نتيجتاً بايد گفت كه اگر عواملي مانند «علم» در گذشته و يا امروز ملاك محاسبات صوري و يا حقيقي قدرت قلمداد مي‌شود، در آينده فرهنگ است كه ملاك قدرت به حساب خواهد آمد. اگر قدرت‌هايي با علم و يا فناوري اقتدار داشتند و اعمال قدرت مي‌كردند، پس از اين با تحميل فرهنگ خود اعمال قدرت خواهند كرد و البته اين اتفاق در حال وقوع است. درواقع مي‌توان گفت كه اينگونه اعمال قدرت منحصر به آينده نيست و درواقع بايد گفت كه ده‌هاست كه اين اتفاق افتاده و ادامه دارد. قدرت‌هاي مسلط بيش از اينكه سعي در استفاده از ساير توانايي‌ها و ظرفيت‌هاي خود داشته باشند، از فرهنگ خود براي تسلط بر ديگران استفاده مي‌كنند. حتي ممكن است در پس فناوري و تكنولوژي كه به ديگران تحميل مي‌كنند، فرهنگ آنها نهفته باشد و مي‌دانند اگر تكنولوژي آنها بيايد، ايدئولوژي آنها نيز به دنبال آن خواهد آمد، يعني رويه‌ي پنهان و مكتوم اين تحميل‌ها نيز صورت فرهنگي دارد.
نكته‌ي ديگري كه بايد متذكر شد اين است كه هنگامي كه ما از آينده‌پژوهي فرهنگ صحبت مي‌كنيم، يعني گمانه‌زني وضع فرهنگ در آينده. در متن آينده، زمان و بازه‌هاي زماني نهفته است. ما نمي‌توانيم بگوييم آينده‌ي فرهنگ چگونه خواهد شد، زيرا در اينجا امكان دارد پرسيده شود، كدام آينده؟ اين آينده مربوط به چه بازه‌ي زماني است، بيست سال آينده، پنج‌ سال آينده و يا فراتر؟ براي مثال اگر ما از فلسفه‌ي فرج و دوره‌ي فرج سخن مي‌گوييم به يك دوره‌ي تاريخي در دوردست اشاره مي‌كنيم. البته روشن نيست فرج چه زماني واقع خواهد شد، اما ظواهر حاكي از آن است كه هنوز زمان فرا نرسيده است و بسياري از علائم فرج هنوز محقق نشده است.
بنابراين مي‌توان به لحاظ بازه‌هاي زماني راجع به آينده‌ي فرهنگ سخن گفت و گمانه‌زني كرد و برحسب كوتاهي و بلندي بازه‌هاي زماني راجع به فرهنگ قضاوت‌هاي مختلف داشت. لهذا آينده‌پژوهي فرهنگ يك مطلب بسيط و يكپارچه نيست و يك سئوال و يا يك مسئله نيست و بالطبع يك پاسخ هم براي آن كفايت نمي‌كند.

هويت معرفتي آينده‌پژوهي فرهنگ و جايگاه آن در جغرافياي فلسفه‌ي فرهنگ
مسئله‌ي آينده‌پژوهي تقريباً بيش از هر مسئله‌ي ديگري كه تاكنون بحث شده، بر ديگرفصول مبتني است، بنابراين سرفصل آينده‌پژوهي بايد به عنوان آخرين سرفصل قرار گيرد.

عوائد و فوائد بحث آينده‌پژوهي فرهنگ
ما براي تطبيق خود با آينده نيازمند به اين بحث هستيم. مثلاً اگر آينده‌ي فرهنگ را در بستر فلسفه‌ي فرج و در عهد فرج ببينيم (كه مطلبي محتوم است)، لاجرم همه‌ي انسان‌ها بايد خودشان را با آنچه كه بعداً واقع خواهد شد هم‌ساز كنند و اگر آنچه واقع خواهد شد شناخته نشود، هم‌سازي و همراهي ممكن نيست.
از جهت ديگر نيز شناخت يا گمانه‌زني آينده‌ي فرهنگ تابع مجموعه‌ي علل و معدات و موانعي است كه بر رانش و حركت و فرايند پيشرفت فرهنگ و تحولات و تطورات آن تأثيرگذار هستند. در اينجا بايد گفت كه خود انسان و اراده‌ي او نيز جزء اين محركه‌هاست. اگر بخواهيم آينده‌ي مطلوبي را درخصوص فرهنگ آرزو كنيم تكليف ما سنگين مي‌شود. لهذا بحث از آينده‌پژوهي به نحوي به تكليف ما گره مي‌خورد و به خواسته‌ها و مطالبات ما مربوط مي‌شود و از اين جهت مسئله‌ي آينده‌پژوهي اهميت بسيار فوق‌العاده‌اي پيدا مي‌كند و كاركردهاي بسياري خواهد داشت، چه به آينده‌ي جهان به صورت قدسي بنگريم و يا فرجامي محتوم را پيش‌بيني كرده باشيم و چه فرجام و آينده‌اي را كه به خيلي از عوامل وابسته است، و از جمله به اراده و تدبير ما برمي‌گردد كه ما مي‌توانيم با تدبير و مطالعه و اعمال اراده آينده‌ي مناسب‌تر و مطلوب‌تري را براي فرهنگ رقم بزنيم و آن‌را به دلخواه خود تغيير بدهيم و تمهيد مقدماتي صورت دهيم كه هرآنچرا كه فرهنگ برين مي‌دانيم در آينده اتفاق بيافتد. از اين جهت مبحث آينده‌پژوهي فرهنگ از اهميت بسياري برخوردار مي‌شود.

روش‌شناسي آينده‌پژوهي
يكي از مباحث بسيار مهم مسئله‌ي‌ روش‌شناسي آينده‌پژوهي است. اصل آينده‌پژوهي روش‌شناسي‌هاي فراواني دارد. البته من در اينجا ناظر به روش‌شناسي‌هاي رايج كه آينده‌پژوهان مطرح مي‌كنند سخن نمي‌گويم، بلكه روش‌شناسي آينده‌پژوهي فرهنگ را به شيوه‌ي ديگري دسته‌بندي مي‌كنم.
روشگان‌هاي آينده‌پژوهي را به صورت مطلق و آينده‌پژوهي فرهنگ را به صورت خاص، مي‌توان در قالب سه رويكرد دسته‌بندي كرد:
1. روش ديني، به اين معنا كه از منظر دين به شناخت فرهنگ در بستر تاريخيِ‌ آتي نگاه كنيم. طبعاً شيوه‌ها و قواعدي كه در اين رويكرد روشگاني به خدمت گرفته مي‌شود بيشتر متني و نقلي خواهد بود. هرچند در نگاه جامع به روش‌شناسي ديني، «عقل» جزء منابع است و ممكن است «فطرت» را نيز جزء منابع دين قلمداد كنيم و در فهم دين بايد اين منابع عقل، فطرت، كتاب و سنت را به كار بگيريم، اما در درك آينده لزومي ندارد كه از همه‌ي منابع ديني استفاده كنيم و منابع دين را مي‌توانيم بالمعني‌الاخص و نقلي تلقي كنيم و از مراجعه‌ي به آن منابع به آينده پي ببريم. اگر اين تفكيك را انجام ندهيم امكان دارد كه روش‌شناسي ديني با روش‌شناسي فلسفي خلط شود. همچنين اگر شيوه‌هاي علمي را نيز در بستر مطالعات ديني، مشروع و حتي موفق و كامياب قلمداد كنيم، با روش‌شناسي علمي خلط مي‌شود. لهذا روش‌شناسي دينيِ آينده‌پژوهي را مي‌توان به شيوه‌اي كه با مراجعه و استنباط از منابع دينيِ متناظر و با بهره‌جويي از ملاهم و اخبارات غيبي و پيش‌گويي‌هاي ماورايي مي‌خواهد به آينده پي ببرد و آينده را بيان و يا پيش‌گويي كند، به كار برد.
2. روش دوم، شيوه‌ي فلسفي است. مراد از روش فلسفي تحليل آينده‌ي فرهنگ بر مبناي قواعد عقلي است. قواعد عقليي كه در فلسفه‌هاي مضافِ مرتبط مطرح شده است. براي مثال در فلسفه‌ي تاريخ پاره‌اي قواعد مطرح هستند، فرهنگ به تاريخ گره خورده و براساس اثرسنجيِ موازيِ پيش‌ران‌هاي تاريخ و با محاسبه سهم و نقش معدات و موانع حركت تاريخ مي‌توان راجع به آينده‌ي فرهنگ نيز گمانه‌زني كرد.
محرك‌ها و پيش‌ران‌هاي تاريخ به ما مي‌گويند كه تاريخ به كدام سو خواهد رفت و فرهنگ نيز متن تاريخ است. در فلسفه‌ي تاريخ گفته مي‌شود كه عوامل ايجابي حركت تاريخ كدام‌ها هستند، و يا موانع حركت تاريخ كدام‌ها هستند كه گاهي عوامل را خنثي و يا جابه‌جا مي‌كنند. با اين دسته از قواعدي كه در فلسفه‌ي تاريخ مطرح است مي‌توان راجع به آينده‌ي فرهنگ نيز بحث كرد. كما اينكه از فلسفه‌ي تمدن نيز مي‌توان استفاده كرد، زيرا فلسفه‌ي تمدن نيز از آن جهت كه تمدن و فرهنگ دست در آغوش هم دارند و در پيوند با يكديگر هستند، بنابراين هم‌سويي و موازات بين فرهنگ و تمدن وجود دارد و از قواعد گمانه‌زني آينده‌ي تمدن مي‌توان براي گمانه‌زني راجع به فرهنگ هم استفاده كرد.
علاوه بر اينها مي‌توان از قواعد خودِ فلسفه‌ي فرهنگ نيز نام برد. مجموعه‌ي مباحثي كه درخصوص ماهيت، وجود‌شناسي، قواعد حاكم و جاري و مؤلفه‌هاي اصلي فرهنگ در فلسفه‌ي فرهنگ مطرح شد، همگي مي‌تواند به عنوان ابزارهايي براي گمانه‌زني آينده به كار رود. از آن جهت كه فلسفه‌ي فرهنگ در زمره‌ي دانش‌هاي عقلي و فلسفي است، اگر از اين قواعد، شيوه‌ها و مطالب استفاده كرديم، طبعاً روش ما فلسفي خواهد بود.
البته در اينجا لازم است تذكر بدهم كه روش‌ها تابع عوامل بيروني نيز هستند، براي مثال رويكرد روش‌شناختي فلسفي به تبع مناظر و مباني و مكاتب فلسفي به شيوه‌هاي مختلف قابل تحليل هستند و روش‌ فلسفي مي‌تواند براساس مكتب‌هاي مختلف تبيين شود و توسعه پيدا كند. به هر حال فردي كه در فلسفه مشائي فكر مي‌كند، درخصوص تاريخ و تمدن و فرهنگ ديدگاه‌هايي دارد و علي‌القاعده فردي كه اشراقي مي‌انديشد نظرات متفاوتي دارد. در ساير مسائل اساسي فلسفه نيز هنگامي كه مكاتب با يكديگر متفاوت مي‌شوند، طرز حل مسئله‌هايي كه به آن مكاتب ارائه مي‌شود و با ديگر مكاتب فرق مي‌كند. به اين ترتيب اگر در اينجا يك بحث كلي و مشتركي را طرح مي‌كنيم و از آن به روش فلسفي تعبير مي‌كنيم به اين معنا نيست كه روش فلسفي يك روش يك‌دست است و حتي بسا بتوان گفت كه از مجموعه‌ي مكاتب فلسفي مي‌توان خرده‌روش‌هايي كه يك كلان‌روشگان را تشكيل مي‌دهند تدوين و تصنيف كرد. به تبع شيوه‌هاي گوناگوني كه در فلسفه‌هاي مختلف و مكاتب فلسفي گوناگون براي مطالعه‌ي مسائل و از جمله فرهنگ وجود دارد، مي‌توان روش‌هايي را براي مطالعه‌ي آينده‌ي فرهنگ تدوين كرد. بنابراين هنگامي كه از روش فلسفي نام مي‌بريم، يك تعبير مسامحي است و بسا فردي بگويد «روش‌هاي فلسفي» و يا «روش‌هاي عقلي».
اين تذكر را راجع به روش اول (روش ديني) هم مي‌توان مطرح كرد، در آنجا كه مراد ما از دين اعم از اديان ابراهيمي و اديان منزّل من عندالله باشد. اگر هرآنچه كه در عرف بشري امروز دين انگاشته مي‌شود، دين بدانيم، تلقي اديان مختلف هم نسبت به آينده متفاوت است و قواعدي كه هر ديني قبول دارد با ديگري متفاوت است و طبعاً هنگامي كه با قصد مطالعه‌ي آينده را با قواعد متفاوت داريم، روش فرق مي‌كند و نتيجه نيز متفاوت مي‌شود.
3. روش سوم، روش علمي است، كه البته تذكري كه درخصوص دو روش قبل داديم در اينجا نيز صادق است. ممكن است گفتان‌ها و پارادايم‌هاي مختلف علمي روش مطالعه پيشنهاد بدهند و كاربست روش‌هاي متفاوت براي مطالعه‌ي مقولات ممكن است نتايج متفاوت نيز بدهد، لهذا بهتر آن است كه از «روش‌هاي علمي» سخن بگوييم و نه از روش علمي واحد.
آنگاه كه مرادمان از دين، دين حق و حقاني است، تنها يك روش به نام «روش ديني» خواهيم داشت، همچنين درخصوص روش فلسفي آنگاه كه از آن مكتب فلسفي كه ما قبول داريم و از نظر ما حق و صائب است، چيزي را اراده كنيم، روش فلسفي نيز واحد مي‌شود.
در روش علمي نيز اگر يك شيوه‌ي خاص و پارادايم علمي مشخص را ابداع كرده باشيم و يا پذيرفته باشيم، و قصد دستيابي به قواعد مطالعه‌ي آينده‌ي فرهنگ از اين گفتمان علمي داشته باشيم، در اين صورت مي‌توانيم از «روش علمي» سخن بگوييم، يعني آن روش علمي كه مقبول ماست. بنابراين تعبير «روش ديني»، «روش فلسفي» و «روش علمي» غلط نيست ولي پيش‌فرض آن عبارت است از اينكه روش صائب كه ما را به واقع پيوند مي‌زند را مد نظر داشته باشيم. لهذا درخصوص روش ديني جز آن روشي كه در اسلام طرح است روش ديگري وجود ندارد و يا مابقي روش‌هايي هستند كه نتيجه نمي‌رسند و حقيقت را كشف نمي‌كنند.
بنابراين روش علمي از نظر ما عبارت خواهد بود از «گمانه‌زني آينده‌ي فرهنگ براساس آيين‌شناسي علمي فرهنگ و تحليل برآيند قواعد علمي حاكم بر فرهنگ». روش علمي را مي‌توان به گونه‌اي ديگر نيز تعريف كرد: «گمانه‌زني آينده‌ي فرهنگ با توجه به روند گذشته و تجربه‌شده‌ي تحولات فرهنگ». فرهنگ گذشته‌اي داشته است، تطوراتي در آن رخ داده است و اين تطورات تحت تأثير قواعدي واقع شده است و فرض مي‌كنيم مي‌توان از گذشته فرهنگ فرايندي را كشف و ارائه كرد، و همچنين براساس پيش‌فرض ديگري كه آينده ادامه‌ي منطقي گذشته است مي‌توان آن روند را استمرار داد و آينده را براساس روند گذشته گمانه‌زني كرد.
در روش علمي بايد سهم مسائل حسي‌تر و يا مسائلي كه برآيندِ فرايند علمي هستند را بيشتر لحاظ كرد. درنتيجه بايد پديده‌هاي تأثيرگذاري همانند جهاني‌شدن و تكنولوژي و عواملي از اين دست را در مطالعه‌ي علمي دخيل كرد.
در اينجا مروري خواهيم داشت بر محصول و برآيند هريك از روش‌هاي سه‌گانه‌اي كه در بالا ارائه شد. درخصوص روش ديني گفتيم كه عبارت است از شيوه‌اي كه براساس آموزه‌ها و گزاره‌هاي ديني آينده فرهنگ را تحليل مي‌كند. اين نكته به معناي اين است كه براساس گزاره‌ها و عقايد ديني كه براي مثال معتقد هستيم اراده‌ي حق‌تعالي اصلي‌ترين عامل حاكم بر جريان تاريخ است و حق‌تعالي هم كمال و خير محض است، پس خير و كمال محض را مي‌خواهد، پس همه‌ي شئون آينده‌ي بشر و از جمله شأن فرهنگي آن بايد خيرخواهانه و خيراندود باشد. و يا براساس ملاهم و اخبار غيبي كه در نصوص و متون آمده و راجع به آينده سخن مي‌گويد بايد راجع به آينده‌ي فرهنگ هم از زبان دين و براساس آن سخن گفت. در مجموع يك سلسله مباني كه از ديدگاه دين به آينده‌ي جهان مربوط مي‌شود و آينده‌ي جهان را تصوير مي‌كند، وجود دارد كه مي‌توانند براي آينده‌پژوهي فرهنگ مبنا قرار گيرند. براي مثال اگر اراده‌ي قاهر خداوند را بر چيرگي حق و عدالت، بر باطل و ظلم عامل اساسي در جريان تاريخ و هرآنچه در آينده بايد در حيات بشر اتفاق بيافتد قلمداد كنيم، بايد پيش‌بيني كنيم كه فرهنگ آتي يك فرهنگ متكامل، برين و توام با عدالت و انصاف است. همچنين اين اصل كه اعتقاد داريم بر جهان تكوين نظام احسن حاكم است را به اصل ديگري كه مي‌گويد بين تكوين و تشريع و حقيقت و واقع پيوندي وجود دارد، مي‌توانيم نتيجه بگيريم كه به هر حال روزي بر اين جهان فرهنگ مطلوب و كمالي حاكم خواهد شد. همچنين براساس انسان‌شناسي نيز باورهايي كه براساس انسان داريم و انسان‌ را فطرت‌مند مي‌دانيم و انسان‌ها را هم‌گرا مي‌دانيم، بنابراين مجموعه‌ي انسان‌ها براساس فطرت و هم‌گرايي كه با هم دارند نهايتاً به سمت فرهنگي بروند كه جوهر آن فطري است و برآمده از فطرت است و بنابراين فرهنگ آينده مي‌توان يك فرهنگ فطرت‌نمون باشد.
اما درخصوص شيوه‌ي دوم كه با مراجعه به نصوص ببينيم صريحاً راجع به آينده چه گفته‌اند و ببينيم كه درخلال آن راجع به فرهنگ چه چيزي مي‌توان برداشت كرد. اين روش برخلاف شيوه‌ي قبلي كه استنتاجي بود حالت استنباطي دارد. در شيوه‌ي قبلي يك‌سري عقايد را مبنا قرار مي‌داديم و براساس آن راجع به آينده گمانه‌زني مي‌كرديم، اما شيوه‌ي دوم از روش ديني استنباطي است. در اين چارچوب نيز آيات و روايات فراواني داريم كه به ما مي‌گويد آينده و از جمله فرهنگ چه‌سان خواهد بود، زيرا در نصوص ما در مورد اينكه فرجي واقع خواهد شد و سرنوشت بشر به فرجام فرج پيوند خواهد خورد، و عاقبت بشر مطلوب او مرضي الهي خواهد بود و عهدي به نام فرج واقع خواهد شد، مدارك و مطالب بسياري داريم. براي نمونه در كتاب «الاختصاص» شيخ مفيد رواياتي به تفصيل در اين قسمت آمده است، همين‌طور در كتاب «عيون اخبار الرضا» شيخ صدوق به همين صورت. از جمله اين خبر آمده است كه پس از صحبتي كه راجع به حضرت مهدي(عج) مي‌شود، در ذيل آن خبر آمده: «لا تذهبُ الدنیا حتی یقوم رجلٌ من ولد الحسین یَملأُ عدلاً كما مُلِئت ظُلماً و جَوراً» كه اشاره به قطعيت وقوع فرج است. بالاخره عدالت در اين عالم به دست فرزندي از فرزندان سيدالشهداء(ع) محقق خواهد شد و اين قطعي است كه عدل تحقق پيدا مي‌كند. اگر مفهوم عدل را بالمعني الاعم بگيريم كه علاوه بر عدالت اجتماعي را نيز شامل بشود و به جهات ديگر هم تسري پيدا كند، انسان‌ها نيز عدل‌نمون خواهند شد و رفتار، بينش، منش و خلق‌وخوي و حتي علايق و سلايق انسان‌ها عدل‌نمون خواهد شد و به اين ترتيب فرهنگ نيز يك فرهنگ عدالت‌جوهر و عدالت‌نمون خواهد شد.
پاره‌اي از شاخصه‌هاي عهد فرج را به مناسبتي از روايات فحص كرده‌ام كه بيست شاخص را راجع آن نوشته‌ام كه بخش زيادي از اين شاخص‌ها يا فرهنگي است و يا در فرهنگ تأثير دارد. عناوين اين شاخص‌ها به شرح زير است:
1. برچيده‌شدن دولت باطل،
2. استقرار جهان ـ دولت قدسي،
3. ارتقاي عقلانيت،
4. بسط و كمال علم و معرفت،
5. تكامل و ارتقاي اخلاق،
6. توسعه‌ي ديانت و معنويت،
7. تحقق وحدت و صميميت ايماني،
8. زوال تبعيض و گسترش رفاه عمومي،
9. تحقق آزادي،
10. گسترش صلح جهاني،
11. تأمين حقوق اديان و اقليت‌ها،
12. تحقق عدالت فراگير جهاني،
13. ارتقاي سطح علمي و معرفتي زنان،
14. وفور نعمت و باروري و بازدهي منابع،
15. ارتقاي سطح معيشت و ريشه‌كن شدن فقر،
16. گسترش امنيت،
17. توسعه‌ي آبادني،
18. ارتقاي صنعت و فناوري،
19. صيانت و سلامت محيط زيست،
20. تحقق رضايت جهان‌شمول.
اين بيست شاخص را من از مجموعه‌ي‌ روايات عهد فرج استخراج كردم كه اكثراً به نحوي نشان‌دهنده‌ي حالت و وضعيت فرهنگ در دوره‌ي فرج هم مي‌تواند قلمداد شود.
با اين اوصاف، مسئله‌ي آينده‌پژوهي فرهنگ از مسائل بسيار پراهميت و دقيق و در عين حال دشوار فلسفه‌ي فرهنگ به حساب مي‌آيد، زيرا ما با آينده‌اي سروكار داريم كه نديده‌ايم و به آن دسترسي نداريم و به صورت استنتاجي و يا استنباطي بايد به تبيين آن دست بزنيم. والسلام.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان