امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دیه اعضاء
#1
1391/3/9

القول فی الجنایة علی الاطراف و فیه مقاصد:
تا کنون بحث ما راجع به دیه نفس بود،
ولی اینک بحث را در باره دیه اطراف و اعضا آغاز می‌کنیم، دیه اطراف،‌مانند دیه چشم، دیه گوش، دیه دست و دیه پا.
المقصد الأول: فی دیات الأعضاء
حضرت امام در ینجا مقاصدی را عنوان می‌کند که مقصد اولش راجع به دیات اعضا و اطراف است و ایشان دیات اعضا را یکا یک بیان می‌کند، ولی قبل از آنکه دیات اعضاء را بیان کنند، مثلاً دو چشم دیه کامل دارد، دو گوش دیه کامل دارد، قانون کلی است که هر چیزی که در انسان جفت است، دوتایش دیه کامل را دارد، اما آنچه در انسان تک است مانند بینی، او به تنهایی دیه کامل دارد.
بنابراین، آنجایی که دیه در شرع مقدس بیان شده باشد،‌مشکلی نداریم،اما مواردی داریم که در شرع بیان نشده، آنجا چه باید کرد؟
روایاتی که در شریعت اسلام داریم در آنها دیه‌ی بیست دو مورد معین شده، البته محقق هیجده مورد را می‌شمارد، ولی حضرت امام می‌فرماید بیست و دو مورد، آنجا که شرع مقدس دیه را مشخص کرده، مشکلی نیست چون مسئله روشن است.
اما آنجا که در روایات ما دیه‌ی برای آن مشخص نشده،چه باید کرد؟ مثلاً اگر کسی آب گرمی را روی سر انسانی بریزد به گونه‌ای که تمام موی سرش بریزد و دیگر هم نروید، در اینجا دیه کاملة است.
ولی اگر آب گرم روی سر کسی ریخت و تمام موی سرش هم ریخت، اما بعد از مدتی دوباره بروید، این در روایات نیست، این را چه کنیم؟ البته از این قبیل موارد خیلی زیاد داریم،که ‌تنها بیست و دو موردش معین شده، در بقیه موارد چه کنیم؟ از طرفی هم در روایات داریم چیزی در جامعه نیست مگر اینکه حکم آن در اسلام است حتی أرش الخدش.
موارد منصوص
موارد منصوص عبارتند از:
1: الشعر، 2: العینان،3: الأنف،4: الأذنان، 5: الشفتان، 6: اللسان،
7: الأسنان، 8: العنق،
9: اللحیان،10:الیدان،11:الأصابع، 12: الظهر، 13: النخاع، 14: الثدیان، 15: الذکر، 16:الشفران،17: الالیتان، 18: الرجلان.
مرحوم خوئی شانزده مورد را ذکر کرده، حضرت امام بر اینها افزوده و تا بیست و دو مورد را گفته.
این موارد در روایات ما هست،‌مواردی که در روایات ما نیست مانند همان مثالی گفتیم چه کنیم؟
فقهای ما از زمان های گذشته، برای این موارد فرضیه‌ی دارند و می‌گویند همین انسانی که آب روی سرش ریختیم و موی سرش ریخت و بعداً رویید، فرض می‌کنیم که این انسان عبد است، اگر این بلا بر سرش نیامده بود، قیمتش چند بود؟ فرض کنید که قیمتش صد دینار بود، حالا که این بلا بر سرش آمده و موهای سرش ریخته، دو مرتبه روییده، قیمتش چند است؟ نود دینار (مثلاً)، فاصله اینها عشره است، حال این عشره را به کجا بسنجیم؟ در آن سه احتمال است.
ما باید دو جا را مطرح کنیم:
اولاً، آیا در روایات ما به چنین چیزی اشاره است، این طریقی که علمای ما گفته‌اند،در روایات ما به آن اشاره است، یا اینکه در رویات ما به آن اشاره نیست، بلکه علمای ما آن را به عنوان یک راه ممکن در آن زمان انتخاب کرده‌اند و عمل نموده‌اند؟
ثانیاً، اگر بنا شد که ما این راه را بگیریم، اگر سالمش صد دینار است و معیبش نود دینار است و فاصله آنها عشر است، این عشر را باید با چه بسنجیم، یا عشر را با دیه نفس بسنجیم، یا با دیه عضو، چون این دوتا با همدیگر فرق می‌کند، فرض کنید که دست انسانی را مجروح کرده‌اند،ولی جرحش در روایات نیست، می‌گویند این آدم را عبد فرض می‌کنیم که اگر صحیح باشد، قیمتش صد دینار است، و اگر معیب باشد، قیمتش نود دینار می‌باشد، تفاوت صحیح و معیب، عشر است،‌اگر ما عشر را با دیه نفس بسنجیم، باید به این آدم صد دینار بدهیم، چون دیه انسان در حقیقت هزار دینار است، باید ما همان صد دینار را بدهیم.
اما اگر به خود عضو بسنجیم، مثلاً ید واحد دیه‌اش خمسمأة (پانصد دینار)است، عشر آن را باید بدهیم، که می‌شود پنجاه دینار، این هم مشخص نیست، حتی احتمال دیگر هم در اینجا هست که آن را به چیز دیگر هم بسنجیم.
سه احتمال هست، یکی اینکه اگر این آدم سالم بود، قیمتش صد دینار بود، حالا که معیب است، پس قیمتش نود دینار است، پس تفاوت صحیح و معیب ده دینار است. پس ده دینار به او می‌دهند.
احتمال دوم اینکه عشر را با دیه نفس می‌سنجیم، باید صد دینار بدهیم.
احتمال سوم اینکه با دیه ید بسنجیم، باید پنجاه دینار بدهیم.
اولاً، این مشخص نیست که می‌گویند صحیح و معیب را در نظر می‌گیریم، آنگاه نسبت میان آن دوتا را می‌سنجیم،سپس نگاه می‌کنیم که منسوب الیه‌‌اش چیه،‌آیا خود این تفاوت را بدهیم یا نسبتش به دیه نفس در نظر بگیریم یا نسبتش به دیه عضو؟
این خودش یک اختلافی است.
ثانیاً، وقتی انسان روایات را ‌می‌خواند، می‌بیند که اصلاً در این روایات به این طریقی که آقایان انتخاب کرده‌اند اشاره‌ای نیست.
روایات
1:روی سماعة عن أبی عبدالله(علیه السلام): «فی الرّجل الواحدة نصف الدیة و فی الأُذن نصف الدیة إذا قطعها من أصلها و إذا قطع طرفها ففیها قیمة عدل و...، » الوسائل: 19 ، الباب 1من أبواب دیات الأعضاء ، الحدیث7.
2: روی العیاشی فی تفسیره عن ابن سنان عن أبی عبدالله (علیه السلام) فی حدیث: «قضی أمیر المؤمنین(علیه السلام) فی دیة الأنف... إلی أن قال: و ما کان من ذلک من جروح أو تنکل فیحکم به ذو عدل منکم یعنی به الإمام امام باید معین کند-، قال:« و من لم یحکم بما أنزل الله فأولئک هم الکافرون» الوسائل: 19 ، الباب 1من أبواب دیات الأعضاء ، الحدیث14.
اصلاً در این روایات، اشاره به این طریق نیست، با اینکه این طریق در میان علمای ما - از زمان شیخ طوسی تا زمان حضرت امام خمینی- مشهور است و همه می‌گویند یحسب عبداً و یحسب حرّاً، نسبت را می‌گیریم،‌اما اینکه این نسببت را با چه می‌سنجیم، خودش یک مسئله‌ی جداگانه‌ای است.
اما روایات را که می‌بینیم، می‌گویند در فی ما لا نصّ فیه،حکم امام عادل، یعنی امرش به دست امام عادل است
اما در بعضی از جاها به جای عدل، حکومت آمده است.
و أما الثانی: أعنی الحکومة فقد وردت فی روایة عن الصدوق باسناده عن أبان و قال ان فی روایته:« الجائفة ما وقعت فی الجوف لیس لصاحبها قصاص إلّا الحکومة- جائفه خطرناک است، اگر کسی چاقو زده و به مخ طرف رسیده یا به شکم رسیده، در اینجا قصاص نیست، چون انداه‌زاش مشخص نیست، ممکن است او دو سانتی متر زده باشد، شما در موقع قصاص، سه سانتی متر بزنید، ممکن است مال او قتاله نباشد، اما مال شما قتاله باشد.-- و المنقلة تنقل منها العظام و لیس فیها قصاص إلا الحکومة». الوسائل: 19 ، الباب 16 من أبواب قصاص الطرف ، الحدیث1. در اینجا تعبیر به حکومت کرده، در بخش اول عدل است، در بخش دوم حکومت است.
ولی در بعضی از روایات کلمه‌ی أرش آمد است.
فقد ورد فیما رواه إسحاق بن عمار عن أبی عبدالله‌(علیه السلام) قال:« میّت قطع رأسه- اگر یک انسانی بمیرد و سرش را قطع کنند، دیه مال ورثه نیست، از جاهایی که انسان می‌فهمد که ملکیت در اسلام اعم از ملکیت در عرف است، اگر کسی سرش را ببرند، اسلام می‌گوید این ملک خود میت است و حال آنکه میت هیچگونه تصرفی ندارد، البته اگر قرضی داشته باشد، قرضش را می‌دهند، این گونه عناوین را داریم- قال: علیه الدیة ، قلت: فمن یأخذ دیته؟ قال: الإمام هذا لله ، و إن قطعت یمینه أو شیء من جوارحه فعلیه الأرش للإمام» الوسائل: 19 ، الباب 24 من أبواب دیات الأعضاء ، الحدیث3.
کلماتی که در این موراد وارد شده، سه کلمه است:
الف: الأرش، ب: الحکومة، ج: العدل، هیچکدام از این سه تا ناظر به این طریق نیست، این طریق سه مشکل دارد، مشکل اول این است که اصلاً در عصر حاضر این راه عملی نیست، چون نزدیک دویست سال است که خرید و فروش برده در دنیا ممنوع است، منتها به تدریج همگانی شده است، فلذا الآن برده‌ای در کار نیست که تا او را صحیح و معیب فرض کنیم و با او بسنجیم.
ثانیاً، مشکل در آن نسبت است، حالا که فاصله شان ده دینار است، آیا ده دینار بدهیم یا بسنجیم با دیه نفس، یا بسنجیم با دیه عضو؟
ثالثاً، این روایات اصلاً ناظر به این طریق نیست.
متن تحریر الوسیلة
اعلم أنّ کلّ ما لا تقدیر فیه شرعاً ففیه الأرش المسّمی بالحکومة، فیفرض الحرّ عبداً قابلاً للتقویم و یقوّم صحیحه و معیبه و یؤخذ الأرش، و لا بدّ من ملاحظة خصوصیات الصحیح و المعیب حتّی کونه معیباً فی أمد- فرض کنید بر سر طرف آب ریخت و همه موی سرش از بین رفت و تا یکسال هم در نیامد، بعد از یکسال در آمد، جاهایی هم فاصله واقع شده آن را هم در نظر می‌گیریم- کما فی شعر الرأس الذی ینبت فی مدة، و أمّا التقدیر ففی موارد.
حضرت امام منصوص را یکی یکی بیان می‌کند، ولی ما انتظار داشتیم که حضرت ایشان در اینجا بیشتر وارد بشوند، چون احاطه‌ی ایشان به شرائط زمان و مکان بیش از دیگران است، مرحوم محقق در آن زمان بوده، دیگران در زمان دیرینه، ایشان در زمان حاضر زندگی می‌کند و این راه را پیش نهاد می‌کند که نه با روایات مطابق است و نه قابل پیاده شدن است و نه روشن است که ارش را چه رقم بگیریم، خود تفاوت را بدهیم یا با نفس بسنجیم یا به عضو؟
دیدگاه آیة الله خوئی
ولی در اینجا راه دوم است، راه دوم را مرحوم آیة الله خوئی بیان کرده، راه دوم این است که یک هیأت منصفه‌ی را معین می‌کنند و می‌گویند این آدم این مقدار جنایت کرده است، چه مقدار باید دیه بپردازد، ایشان می‌گوید بعضی از روایات ناظر به همین است، مانند روایت عبد الله بن سنان
روایت عبد الله بن سنان
1: محمد بن علیّ بن الحسین باسناده عن ابن المغیرة، عن عبد الله بن سنان، عن أبی عبد الله علیه السلام: قال:«‌دیة الید إذا قطعت خمسون من الإبل، و ما کان جروحاً دون الاصطلام- یعنی از ریشه قطع کند، به آن می‌گویند: اصطلام، اگر از ریشه قطع کند، معلوم است که دیه‌‌اش پانصد دینار است، اما اگر مجروح کرده ولی از ریشه قطع نکرده، در اینجا می‌‌فرماید- فیحکم به ذوا عدل منکم- دو نفر آدم عادل را بیاورند و طبق نظر آنها عمل کنند، یعنی هر چه آنان گفت، همان را بپردازند- و من لم یحکم بما أنزل الله فاؤلئک هم الکافرون» الوسائل: ج 19، الباب 9 من أبواب الشّجاج و الجراح، الحدیث 1،
مرحوم آیة الله خوئی این راه را پیشنهاد کرده، و من فکر می‌کنم که روایات پیشین هم همین راه را نشان می‌دهد،و این راه یک راه عقلی است و هم قاضی می‌تواند به این راه عمل کند و هم سر و صدا دیگران بلند نمی‌شود.
راه سوم
بعضی در اینجا یک راه سومی را پیشنهاد می‌کنند و می‌گویند منافعی را که ازدست داده‌ است، آن را در نظر می‌گیرند،‌آدمی را دستش را مجروح کرده‌اند و باید یکسال دستش در کج باشد، منافع از دست داده را در نظر می‌گیرند، این راه خوب است، اما کلیت ندارد، چرا؟ فرض کنید کسی صورت دیگری را خدشه دار کرده، در اینجا فقط به زیبائی او لطمه زده و الا از کارش باز نمانده، راه سوم، راه خوب است، اما در جایی که اعضای دارای منافع باشد، فرض کنید کسی است که با چشمش کار می‌کند، اگر کاری کردند که این آدم نتواند تا شش ماه مطالعه کند، شش ماه از منافعش از بین رفته، حساب منافع، حساب خوبی است، اما همه جا کار ساز نیست، مانند جایی که فقط ضرر به زیبائی انسان می‌زند، مثلاً به صورت طرف خدشه وارد کرده، به گونه‌ای که صورتش ناموزون شده، اینجا منافعی در کار نیست.

بالأخرة من به این نتیجه رسیدم که هر سه راه، راه خوبی است، هم اولی که قدما گفته‌اند و حضرت امام همان را پذیرفته- البته در جایی که امکان دارد- راه دوم هم راه خوب است و ظاهراً روایات هم راه دوم را می‌گوید، نه تنها روایت عبد الله بن سنان، بلکه سایر روایات نیز همان راه دوم را می‌گویند، و آن اینکه انسان های عادل و آشنا وخبره، یک دیه‌ای را مشخص می‌کنند و پرنده را مختومه اعلام می‌کنند.
راه سوم هم منافع فائته را در نظر می‌گیرند:
الرجوع إلی أهل الخبرة من الإطبّاء و غیرهم لیقدروا نسبة العجز إلی النفس، و هذا المعمول فی تعیین مقدار التعویق عند المعوّقین، مثلاً یقولون: فلان معوّق بنسبة الربع أو الثلث و هکذا.
و لکنّه یتمّ فی أعضاء التی لها مدخلیة فی القدرة و العجز، و لا یتمّ فیما له فی کمال الإنسان و جماله، مثلاً لو کوی وجنته- داغ کرد صورت کسی را بحدیدة محماة، فسوف یوجد فی وجهه نقطة سوداء تؤثر فی جمال الإنسان، فکیف یمکن لنا تقدیر أرشه، علی حسب عجزه إلی الناس، و المفروض أنّه لا دخل له فی العجز و القدرة، و الذی یمکن أن یقال: أنّ علی القاضی اتّباع أحد هذه الطریق أو غیرها إلی تعیین الأرش و الحکومة حتّی لا یذهب دم مسلم و کماله و جماله هدراً، و الله العالم.
خلاصه ما تا کنون سه راه را ارائه دادیم،یا راه قدما را انتخاب می‌کنیم، یا راه دوم را انتخاب را، و یا راه سوم را تا خون مسلمان هدر نرود.
راه دوم و سوم راه خوبی است، راه اول که قدما گفته‌اند در زمان خودش خوب بوده، چون در آن زمان هم عبدی بوده و هم امه‌ای، ولی در زمان ما خبری از عبد و امه نیست، پس مسئله سالبه به انتفاء موضوع است.
پاسخ
#2
1391/3/10

دیه شعر و موی سر ولحیه
اولین چیزی که حضرت امام در مسئله دیات اعضا و اطراف مطرح می کند مسئله‌ی مو است، یعنی « شعر و لحیه» البته معلوم است که لحیه هم از اقسام شعر است،ولی به موی سر می‌گویند:« شعر الرأس»، به لحیه، همان لحیه می‌گویند‌،جامع شان شعر است.
فروع مسئله
حضرت امام در این مسئله پنج فرع را مطرح می‌کند.
فرع اول
فرض کنید آب گرم بر سر کسی پاشیدند و تمام موی سر ریخت و دیگر نرویید،
فرع دوم
لحیه‌ی کسی را تراشیدند یا اسید پاشیدند، به گونه‌ای که دیگر در نیامد.
فرع سوم
کسی، بر سر زنی دوا، یا اسید و یا آب جوش پاشید و تمام موی سر او ریخت و دیگر هم در نیامد، شکی نیست که در این سه مورد دیه کامله است و روایات هم در این زمینه داریم، حتی اگر روایات هم نبود، یک ضابطه داریم که می‌گوید هر چیزی که در انسان تک است،دیه‌ی او دیه کامله است، مثلاً شعر الرأس دیه کامله دارد و هکذا لحیه دیه کامل دارد، شعر المرأه دیه کامله دارد،‌البته به شرط اینکه نروید.
اما سه صورت داریم که باید بحث کنیم:
الف: جایی که شعر و موی سر مرد، آنجا که بعد از مدتی بروید.
ب: لحیه و ریش، باز آنجا که بعد از مدتی بروید، در یکی روایت داریم که ثلث دیه دارد، آنکه روایت دارد و می‌گوید ثلث دیه است، به آن عمل می‌کنیم، آنکه روایت ندارد، رجوع می‌کنیم به ارش.
ج: شعر رأس المرأة إذا نبت، در آنجا روایت داریم که دیه‌اش به اندازه «مهر نسائها» است.
پس سه صورت بدون کلام و سخن دیه کامله است:
1: شعر الرأس إذا لم ینبت،
2:شعر اللحیه إذا لم ینبت،
3: شعر رأس المرأة إذا لم ینبت، در این سه صورت دیه کامله است.
‌ولی بحث در جایی است که این سه مورد بعد از ریختن، دوباره بروید( إذا نبتوا)، لحیه یا شعر الرأس یکی روایت دارد و می‌گوید ثلث الدیة، اما دیگری روایت ندارد، در آنجا رجوع به قاعده می‌کنیم و قاعده حکومت را می گوید، در شعر و موی سر مرأة هم روایت داریم و می‌گوید اگر موی سر زنی را تراشیدند و لو بعداً برویید، «و لها مهر نسائها»، حضرت هم در آنجا اعمال ذوق می‌کند و می‌فرماید نیمی از جمال مرأة مربوط به شعر مرأة است
حکم فرع اول
الفرع الأول: إذا حلق رأس الذکر (یعنی رجل) صغیرا کان أو کبیراً، کثیفاً کان- پر پشت و انبوه- أو خفیفاً- کم پشت-
اما در اولی مشهور فقهای ما می‌گویند که دیه کامله دارد، عباراتی را از علما نقل می‌کند و این نقل عبارات برای این است که مسئله روشن بشود.
أما الأول: أعنی إذا جنی علی شعر رأس الذکر بصبّ ماء حارّ أو غیره علی نحو لم ینبت ففیه دیة کاملة، لدخوله تحت الضابطة من أنّ کلّ ما کان فی بدن الإنسان منه واحد، ففیه الدّیة کاملة، و هذا خیرة المشهور، و لم یتأمل فیه إلّا صاحب المسالک فتبعه الأدبیلی و سیأتی وجه تأمُله.
چرا این دو بزرگوار تامل کرده‌اند؟ چون در روایات کلمه‌‌ی لحیه در یکی آمده و در دیگری نیامده.
روایت
1: ما رواه الصدوق فی الفقیه عن أبیه- علیّ بن بابوی- عن سعد- سعد بن عبد الله قمّی- مرحوم شیخ صدوق در سال:381 فوت کرده، پدرش در سال: 329 فوت نموده، سعد بن عبد الله در سال :301 فوت نموده، خیلی با هم می‌خورند- عن محمد بن الحسین بن أبی الخطاب- متوفای:264،-، عن جعفر بن بشیر- تاریخ وفاتش در دست نیست، می‌گویند جعفر بن بشیر «لا یروی إلّا عن ثقة»، از افرادی که فقط از ثقه نقل می‌کند، یکی همین جعفر بن بشیر است- عن هشام بن سالم- ثقه است-، عن سلیمان بن خالد، قال: قلت لأبی عبدالله(علیه السلام): «رجل صبّ ماءً حارّاً علی رأس رجل فامتعط شعره فلا ینبت أبداً؟ قال: علیه الدیة » الوسائل:19 ، الباب 37 من أبواب دیات الأعضاء ، الحدیث 2.
روایت را مرحوم صدوق از کتاب جعفر بن بشر گرفته، چرا؟ چون سند را من جفت کردم، و الا در فقیه دارد: « عن جعفر بن بشیر»، من رفتم مشیخه را نگاه کردم و دیدم که سند صدوق به جعفر کیست، پیدا کردم و آوردم، این سند را من تکمیل کردم، و الا در فقیه از کتاب جعفر بن محمد شروع می‌شود، برای آقایان بدانند که این سند صحیح است،‌ما قبلش را هم آوردیم.
و الروایة صحیحة السند و الصدوق أخذ الروایة عن کتاب جعفر بن بشیر و ذکر سنده إلیه فی المشیخة و ذکره فی الوسائل علی نحو الإجمال،- مثلاً گفته: و نحوه عند الصدوق، ولی من همه‌اش آوردم- و الروایة هذه خالیة عن ذکر « اللحیة».
در روایتی که شیخ طوسی نقل کرده،‌هم شعر رأس را گفته و هم لحیه را، این سبب شده که این دو عالم بگویند این کفاره مال جفت شان است،إذا اجتمعا.
ثمّ إن الشیخ الطوسی نقل الروایة بالجمع بین شعر الرأس و اللحیة ، فروی عن محمد بن الحسن الصفّار متوفای:290،) عن محمد بن الحسین (بن أبی الخطاب) عن جعفر بن بشیر عن هشام بن سالم عن سلیمان بن خالد قال:« قلت لأبی عبدالله(علیه السلام) رجل دخل الحمام فصبّ علیه ماء حارّ فامتعط شعر رأسه و لحیته فلا ینبت أبداً؟ قال: علیه الدیة» التهذیب: 10/250 ، الحدیث 992.
این سبب شده که این دو عالم با ما اختلاف پیدا کنند، می‌گویند در این روایت که می‌گوید دیه کامله، إذا اجتمعا،و حال آنکه شما در سر تنها می‌گویید دیه کاملة است، مرحوم شهید ثانی در کتاب مسالک و اردبیلی در کتاب ارشاد، این دو نفر می‌گویند روایت این دوتا را گفته، چطور شما می‌گویید تنها تنها برای شعر رأس؟
ما خدمت این علمین جلیلین عرض می کنیم که این علمین جلیلین فقط روایت شیخ طوسی را دیده‌اند، اما روایت صدوق را ندیده‌اند، چون روایت صدوق تنها شعره دارد و می‌گوید: قلت لأبی عبدالله(علیه السلام): «رجل صبّ ماءً حارّاً علی رأس رجل فامتعط شعره...»
آنجا کلمه‌ی رأس دارد، حال کدامش صحیح است؟ مسلماً صدوق مقدم بر شیخ است، یعنی التعارض کدام مقدم است؟ صدوق مقدم است، چرا؟ چون صدوق کارش فقط نقل روایت است، اما شیخ گاهی سراغ تفسیر می‌رود و التبیان را می‌نویسند،‌گاهی سراغ عقائد می رود، نقض الشافی را می‌نویسند، گاهی سراغ روایت می‌رود، مسلماً کسی که صاحب فن واحد است، مقدم بر ذوی فنون است،مرحوم شیخ بهائی یک حکایتی را دارد و می‌گوید: «ما ناظرت ذا فنون إلّا غلبت، و ما ناظرنی ذو فن واحد إلّا و غلبنی» حق هم همین است، چون آدمی که تک فنی باشد، مسلماً استحضارش زیاد است.
بنابراین‌،ما قول صدوق را مقدم می‌داریم، این اولاً،
ثانیاً، ممکن است بگوییم هردو مستقلاً فامتعط شعر رأسه و لحیته قال علیه الدیة، یعنی علی کل واحد الدّیة.این هم یک احتمال است، البته کمی خلاف ظاهر است خصوصا روی آن قاعده‌ای که می‌گوید هر چیزی که در بدن انسان واحد است، دیه کامل دارد، آنکه متعدد است، جفتش دیه کامل دارد.
این یک روایت که صحیحه هم بود، ولی روایت دیگر خبر است نه صحیحه.
2: خبر سلمة بن تمام المروزی ، قال:« أهرق رجل قدراً دیگ- فیها مرق- آبگوشت، شوروا- علی رأس رجل فذهب شعره ، فاختصموا فی ذلک إلی علی(ع) فأجّله سنة فجاء فلم ینبت شعره، فقضی علیه بالدیة» الوسائل: 19 ، الباب 37 من أبواب دیات الأعضاء الحدیث 3.
الفرع الثانی
فرع ثانی این است که اگر این بلا را بر سر لحیه بیاورند، در آنجا هم « إذا لم ینبت» دیه کامله دارد، ما بر این مسئله می‌توانیم از روایت پیشین استفاده کینم، یعنی از روایت طوسی، چون در روایت طوسی دارد که شعر رأس و اللحیة، ولی احتیاج به آن نداریم، یعنی در عین حالی که می‌توانیم از روایت طوسی استفاده کنیم، یک روایت دیگر هم داریم.
1: خبر مسمع عن أبی عبدالله (ع) قال:« قضی أمیر المؤمنین(ع) فی اللحیة إذا حلقت فلم تنبت، الدیة کاملة فإذا نبتت فثلث الدیة»الوسائل: 19 ، الباب 37 من أبواب دیات الأعضاء ، الحدیث 1.
چرا من این را آوردم؟ برای اینکه بدانیم این روایت را مشایخ ثلاثه نقل کرده‌اند، روایتی را که مشایخ ثلاثه نقل کنند، نمی‌شود آن را رد کرد، البته روایت دیگر هم داریم.
الفرع الثالث و الرابع
من فرع ثالث را زن فرض کردم، که اگر بر سر زن بلائی بیاورند که مویش نروید، آن را من سوم فرض کردم، چرا؟ برای اینکه هر سه مسئله را ردیف هم گفته باشیم، یعنی هم لحیه و هم رأس مرد و هم رأس زن، ولی حضرت امام آن را آخر برده و این را اول آورده.
إذا جنی علی اللحیة فنبت، أو علی شعر الرأس فنبت.
یعنی اگر بلائی بر موی سر و لحیه آورد، و لی بعد از مدتی دوباره رویید، یکی روایت دارد که می‌گوید ثلث الدیة، دیگری روایت ندارد، در آنجا سراغ ارش می‌رویم، إذا جنی علی اللحیة فنبتت، أو شعر الرأس فنبتت، فقد أفتی فی المتن بأنّ فی الأول ثلث الدیة و فی الثانی الأرش. أما الأول فقد ذهب إلیه أبو علی- ابن جنید، متوفای:385، مؤلّف کتاب التهذیب- و الصدوق فی المقنع و ظاهر الفقیه و الشیخ فی النهایة و المبسوط و الخلاف و نسبه فی المختلف إلی ابن إدریس.
و فی الشرائع: فإن نبتا فقد قیل فی اللحیة ثلث الدیة، و الروایة ضعیفة.
و یدل علیه خبر مسمع المروی فی الکافی و التهذیب باسنادین عن أبی عبدالله قال: «قضی أمیر المؤمنین علیه السلام فی اللحیة إذا حلقت فلم تنبت، الدیة کاملة فإذا نبتت فثلث الدیة».
البته روایت خبر است، اما چون آن را مشایخ ثلاثه نقل کرده‌اند و عمل هم کردنده‌اند، یعنی محمدون الثلاث نقل کرده‌اند و عمل کرده‌اند ولذا ما آن را معتبر می‌دانیم.
و أما الثانی ففیه الأرش، و ذلک للضابطة الکلیة من أنّ کل مورد لا مقدر فیه للدیة شرعاً فالمرجع فیه هو الحکومة.
آنچه تا کنون گفتیم مال لحیه بود، اما اگر این بلا را بر سر کسی بیاورند و بعد از مدتی بروید،ارش بخاطر همین فاصله است، ارش این است که بین قول دوم و سوم جمع می‌کنیم، یعنی اطبّاء را جمع می‌کنیم در اینجا تا نظر بدهند که در این مدت چه مقدار از انسانیت این آدم کم شده، می‌توانند یک نوع حسابی بکنند، آن مقیاس را می‌گیریم و از دیه کم می‌کنیم.
هذا کله یرجع إلی شعر الذکر و لحیته، ینبت، ففیه الدیة کاملة.
الفرع الخامس
إذا جنی علی شعر المرأةف فلم ینبت، ففیه الدّیة کاملة.

حال اگر چنین بلائی را بر سر مرأة بیاورد، یعنی کاری کند که تمام موی سر او بریزد، در اینجا چه باید کرد؟ حضرت می‌فرماید باید دیه کامله بدهد، این حکم کشتن یک انسان است که از آن مقام عظیم اجتماعی پایین آورده به این مقام، این در جایی است که نروید، اگر کسی به صورت زنی اسید بپاشد، اگر چشمش را کور کند که آن حساب دیگری برای خودش دارد،‌اما اگر چشم نباشد، پیشانی و صورت را زخم کند،‌این زن تا آخر عمر قیافه بد را در جامعه دارد، نمی‌شود اسلام نسبت به این مسائل بی طرف باشد.
إذا جنی علی شعر المرأةف فلم ینبت، ففیه الدّیة کاملة.
قال المحقق : أما شعر المرأة ففیه دیتها.
و وصفه فی الجواهر بقوله: بلاخلاف أجده.
روایت
و یدلّ علیه ما رواه الکلینی عن علیّ بن إبراهیم عن أبیه عن محمد بن سلیمان عن عبدالله بن سنان فی حدیث قال: «جعلت فداک فما علی رجل الذی و ثب علی امرأة فحلق رأسها؟ قال: یضرب ضرباً و جیعاً و یحبس فی سجن المسلمین حتی یستبرأ شعرها، فإن نبت أخذ منه مهر نسائها و إن لم ینبت أخذت منه الدیة کاملة: خمسة آلاف درهم» الکافی:7/261، الحدیث10،
پاسخ
#3
1391/3/13


بحث در این بود که اگر کسی، بر سر زنی آب داغ انداخت و تمام موی سر او ریخت، حکمش چیست؟
امام می‌فرماید اگر دو مرتبه نرویید، باید دیه کامل (که پانصد دینار است) بپردازد، اما اگر دوباره رویید، مهر المثل نسائها را بدهد، در روایت داریم که: «جعلت فداک فما علی رجل الذی و ثب علی امرأة فحلق رأسها؟ قال: یضرب ضرباً و جیعاً و یحبس فی سجن المسلمین حتی یستبرأ شعرها، فإن نبت أخذ منه مهر نسائها و إن لم ینبت أخذت منه الدیة کاملة: خمسة آلاف درهم» الکافی:7/261، الحدیث10،
معلوم می‌شود که مهل المثل در آن زمان کمتر از دیه مرأة بوده است.
بحث رجالی
در اینجا یک بحث رجالی داریم، سند حدیث این است.
1: رواه الکلینی، عن علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن محمّد بن سلیمان،‌عن عبد الله بن سنان، این روایت سه جور سند دارد، در کافی سند همین است که بیان شد، و این سند ضعیف است، چون محمد بن سلیمان اولاً مشترک است و توثیق هم نشده، مرحوم صدوق در الفقیه می‌فرماید محمد بن سلیمان المصری، عن عبد الله بن سنان، کلمه‌ی مصری دارد، طبق نقل وسائل از کتاب تهذیب شیخ، دارد: محمد بن سلیمان المنقری که آن هم توثیق نشده- عن عبد الله سنان.
ولی ما نباید تنها به وسائل اکتفا کنیم، بلکه باید به مصادر هم رجوع کنیم، من تهذیب را نگاه کردم و دیدم که در آنجا ندارد که محمد بن سلیمان، بلکه دارد عن سلیمان المنقری، اصلاً کلمه‌ی «محمد» را ندارد، اتفاقاً سلیمان بن داود المنقری ثقه است، اول کسی بر این اشکال و جواب متوجه شده، مرحوم سید محمد جواد عاملی (صاحب کتاب مفتاح الکرامة) است.
بنابراین، این روایت طبق نقل کافی و طبق نقل مرحوم صدوق و طبق نقل وسائل از تهذیب، صحیح نیست، اما طبق نقل خود تهذیب صحیح است.
نتیجه این شد که اگر سند کافی باشد، ضعیف است، صدوق باشد،ضعیف است، اگر سند تهذیب طبق نقل وسائل باشد، باز هم ضعیف است، اما آنچه که در اصل تهذیب است که می‌گوید: عن سلیمان بن داود المنقری، این صحیح است.
گفتار صاحب مفتاح الکرامة
ثمّ إنّ السیّد العاملی تفطّن إلی الاضطراب فی السند فقال: الحدیث مروی بسندین أحدهما فی باب الحد فی القیادة رواه المحمدون الثلاث، و فیه محمد بن سلیمان و هو مجهول- خواه محمد بن سلیمان مجرد باشد، یا محمد بن سلیمان مصری باشد، خواه محمد بن سلیمان المنقری باشد، همه‌ی شان ضعیف است- و الأخر رواه فی التهذیب فی باب الدیات کذلک فیما و جدناه فیما عندنا من نسخة، و لکنّه فی الوافی رواه فی المقام عن سلیمان بن داود المنقری، فإن صحّ ما فی الوافی کان الحدیث حسناً عندنا أو صحیحاً علی الأقرب عند الأستاذ قدّس سرّه، مفتاح الکرامة:21/197،
صاحب مفتاح الکرامة می‌گوید، من این کتاب را می‌نویسم در حالی که اعراب نجد-وهابی‌ها- اطراف نجف را محاصره کرده‌اند و می‌خواهند حصار را بشکنند و ما هم جلوگیری می‌کنیم،‌در چنین شرائطی این بحث‌ها را نوشته، با آن اضطراب سراغ کتب مصادر رفته تا سند را تصحیح کند، ایشان در آخر یکی از مجلدات دارد که اعراب نجد اطراف ما را محاصره کرده‌اند و بحمد الله معجزه امیر المؤمنان ظاهر شد، آنها مأیوس و کشته داده بر گشتند، و این هم سبب شد که شیخ جعفر کاشف الغطاء، آموزش نظامی را برای نجفی ها الزامی کند و اتفاقاً در آموزش نظامی یکی از بچه‌های او کشته شد. یک چنین زمانی بوده است- حدود 1218،-.
تا کنون بحث ما در این بود که اگر نروید، دیه کامله دارد و اگر رویید، گاهی روایت داریم، طبق روایت عمل می کنیم و گاهی روایت نداریم که آنجا باید ارش بدهد.
الفرع السادس:
إذا جنی علی شعر الرأس، و لکن نبت، ففیه مهر نسائها إجماعاً کما فی الغنیة- فرع پنجم و ششم راجع به زن است، اگر موی زن نرویید، تمام دیه زن را باید بدهد و اگر دوباره رویید، در آنجا مهر النساء- ، و بلا خلاف أجده إلّا من الإسکافی کما فی الریاض ، و هو المشهور بحیث لم یظهر الخلاف إلا من ابن الجنید فاثبت فیه ثلث الدیة و الدلیل علی ما ذکرناه هو صحیح عبدالله بن سنان علی ما عرفت- چون روایت عبد الله بن سنان که در سندش بحث کردیم هردو فرع را داشت، یعنی بروید و چه نروید- فقد جاء فیه: «فإن نبت أخذت مهر نسائها ، و إن لم ینبت أخذت الدیة کاملة.
قلت: فکیف صار مهر نسائها إن نبت شعر رأسها؟ فقال: یابن سنان إن شعر المرأة و عذرتها- پرده بکارت- شریکان فی الجمال فإذا ذهب بأحدهما و جب لها المهر کاملاً » الوسائل: 19 ، الباب 30 من أبواب دیات الأعضاء ، الحدیث 1.
المسألة الثانیة
تا کنون بحث ما در این بود که یا دوباره بروید و یا نروید- نبت کلّه أو لم ینبت کلّه- ولی در این مسئله دوم بحث در این است که بخشی از موی سر رویید و بخش دیگر نرویید، در اینجا چه کار کنیم؟
حضرت امام دو بحث را مطرح می‌کند: یکی در بخش نروییدن، دیگری در بخش روییدن، اما آن بخشی که نروید، آن را می‌شود به محاسبه به دست آورد، حالا اگر فرض کنید که نیمی از سر، مویش رویید و نیم دیگر نرویید، قهراً در اینجا نصف دیه را می‌دهد، یعنی آن مقداری که «لم ینبت» مقایسه می‌کنند با تمام سر، اگر تمام سر نروییده بود چه می‌کردند؟ دیه کامله می‌داد، حالا که بخشی از سر، مویش روییده، باید نیمی از دیه را بدهد، ربع سر، ربع دیه را بدهد. این روشن است.
«إنّما الکلام» که امام توجه کرده و جای ستایش است، می‌گوید نبت چطور؟ خیال نکنید که حالا که «لم ینبت» پولش دادیم، مسئله تمام می شود، بلکه «‌إن نبت» هم از خودش حساب دارد، این زن مدت ها بی جمال ماند،هر چند بعد از یکسال نیمه جمال خود را پیدا می‌کند، می‌گوید نسبت به آن هم ارش در نظر بگیریم، خیال نکنید که آن طرف که رویید کار تمام شد، وقتی که طرف لم ینبت را دادیم، مسئله خاتمه پیدا می‌کند، این گونه نیست،بلکه بخش دیگر را هم رعایت کنی، این زن مدت ها سرش بی جمال مانده، الآن هم که در آمده، نیمی از جمال در این مدت ولو نسبی از دست داده، باید رعایت شود.
المسألة الثانیة
لو نبت بعضه دون بعض فهل فیه الأرش، أو أخذ من الدیة بالحساب فیلاحظ نسبة غیر النابت إلی الجمیع فیؤخذ نصف الدیة إن کان نصفاً و ثلثها إن کان ثلثاً و هکذا و لا یلاحظ خفّة الشعر و کثافته؟
الثانی أرجح فی غیر النابت، و فی النابت لا یسقط الأرش علی الظاهر.
امام دومی را انتخاب کرده و به ارش مراجعه نکرده، اول گفت: فهل فیه الأرش، أو أخذ من الدّیة، دومی را انتخاب کرد،‌چرا؟ چون عرف الغای خصوصیت می‌کنند و می‌گویند وقتی در تمام سر دیه است، در نصف سر هم نصف دیه است، عرف در اینجا الغای خصوصیت می‌کنند، یعنی مانحن فیه از قبیل ما فیه النص می‌شود نه از قبیل ما لا نصّ فیه، و لذا أرش را رها کرد، فقط گفت به نسبت «لم ینبت» از اصل دیه می‌گیرد.
«إنّما الکلام» در این طرفی است که مغفول عنه است، آن کدام است؟ و فی النابت لا یسقط الأرش علی الظاهر، اگر این طرف را جبران کرد، باید طرف دیگر هم جبران بشود، به دلیل اینکه اگر همه‌اش روییده بود، چه می‌کردند؟ مهر نسائها بود، اینجا هم باید به یکنوعی ارشش داده بشود، یا نصف مهر نسائها را بدهد یا جور دیگر، بالأخرة باید جبران بشود.
المسألة الثالثة
حال اگر کسی، یک چنین کاری را در حق زن انجام دارد، یعنی با آب داغ یا چیز دیگر سبب ریختن موی سر او شد، از کجا بدانیم که موی سرش دوباره می‌روید یا نمی‌روید؟
باید به اهل خبره مراجعه کنند، اگر اهل خبره گفتند دیگر قابل روییدن نیست، در اینجا باید تمام دیه را بپردازد و لازم نیست که تا یکسال صبر کنند که آیا می‌روید یا نمی‌روید.
حال اگر تمام دیه را گرفت، ولی اتفاقاً بعد از مدتی نصف سرش دوباره رویید.
از قضا سرکنگبین صفرا نمود **
روغن بادام خشکی می‌فزود
آن موقع چه کنیم؟ باید نصف دیه را بر گرداند، یا اگر همه‌اش رویید، باید «نبت» را بگیرد، به اصطلاح حکم اهل خبرة، جنبه‌‌ی طریقی دارد نه جنبه موضوعی.
تشخیص عدم نبات الشعر أبداً موکول إلی أهل الخبرة فان حکم أهل الخبرة بعدم النبات نؤخذ الدیة، ولو نبت بعد ذلک فالظاهر رجوع ما فضل من الدیة.
پاسخ
#4
1391/3/20


بحث ما در باره کسی است که نسبت به شعر زن جنایت کرده،و اتفاقاً رشد هم نکرد (یعنی نرویید) و به همان حالت باقی ماند، در روایت داشتیم که « مهر نسائها»، یعنی مهر المثل را می‌پردازند، حال اگر مهر المثل این زن در جامعه‌ی ما بیش از دیه باشد، در اینجا چه باید کرد؟ فرض کنید که دیه این زن پانصد دینار است و حال آنکه مهر المثل او، هزار دینار می‌باشد، آیا همان مهر المثل را بدهیم که هزار دینار است یا مهر المثل در جایی است که کمتر از دیه باشد و اما بیش ازدیه باشد، در آنجا مهر المثل نیست؟
خلاصه بحث ما در جایی است که نسبت به شعر زن جنایت شده، قرار شد که مهر المثل بدهد، حال اگر مهر المثل این زن در جامعه‌ی ما بیش از دیه‌ی یک زن است که پانصد دینار می‌باشد، آیا باز هم همان مهر المثل را بدهیم که در واقع نص را گرفته باشیم، یا در اینجا دیه بگیریم نه مهر المثل؟
البته مسئله منصوص نیست، ولی انسان اولویت را ادعا می‌کند و می‌گوید اگر بنا شد که این زن را بکشیم،‌دیه‌اش بیش از پانصد دینار نبود،چطور می‌شود که اگر کسی بر شعرش عمداً یا به صورت شبه العمد یا خطأ جنایت وارد کند، بیش از دیه‌اش بپردازیم؟
این مطلب کمی با اصول اسلام تطبیق نمی‌کند، اگر دیه این زن،یعنی دیه جان و نفسش پانصد دینار است، شعرش نمی‌تواند هزار دینار باشد، هر چند در این محیط مهر المثل الآن همان هزار دینار است.
بنابراین، یک قول این است که همان دیه را بدهد، ولی این قول بدون دلیل است،‌ولذا حضرت امام احتمال دیگر می‌دهد که اصلاً اینجا می‌رویم سراغ ارش، می‌گوییم منصوص نیست فلذا سراغ ارش می‌رویم، «الأمر دائر بین الأخذ بالإطلاق» یا اینکه سراغ ارش برویم، اطلاق می‌گوید شما باید مهر المثل را بدهید،‌خواه بیش از دیه باشد یا کمتر از دیه،‌مگر اینکه شما بگویید این اطلاق منصرف به جایی است که مهر المثل کمتر از دیه باشد، آیا برویم سراغ اطلاق و لو اینکه این اطلاق ممکن است منصرف باشد یا سراغ ارش برویم؟
دیدگاه حضرت امام خمینی (قدّس سره)
ایشان هیچکدام را انتخاب نمی‌کند، بلکه به صورت محتمل هردو را ذکر می‌کند.
ولی ‌این بستگی دارد به ذوق فقیه، عده‌ای هستند که چکشی بحث می‌کنند و می‌گویند پیغمبر و امام فرموده‌اند که :«مهر نسائها»، به ما چه مربوط است که این مهر نسائها بیش از دیه است یا کمتر و یا مساوی، بلکه ما نوکر نص هستیم، ولی گروهی هستند که در این مسئله یکنوع انعطاف از خود نشان می‌‌دهند، احکام اسلام هم تعبدی نیست، این تعبد ندارد که دیه‌‌ی نفسش پانصد دینار باشد، اما دیه شعرش هزار دینار باشد، حالا چه کنیم؟ به نص عمل کنیم یا به ارش عمل کنیم و بگوییم این غیر منصوص و هر کجا که غیر منصوص است به ارش عمل کنیم؟
راه سوم
راه سوم این است که یکنوع مصالحه کنند، یکنوع تصالحی باشد که در واقع هردو را جمع کرده‌ باشد، پس بحث ما در جایی است که موی زن مورد جنایت واقع شده و بنا شد که مهر المثل به او بدهیم، اگر مهر المثل زیاد تر از دیه شد، ههنا قولان، یک قول این است که همان مهر المثل را بدهیم و اطلاق را بگیریم، یعنی جمودی بر اطلاق بکنیم، یا اینکه بگوییم دیه است و اطلاق در جایی است که یا مساوی باشند یا کمتر،
قول سوم این است که ارش بدهیم
فههنا احتمالاة ثلاثة:
الف: مهر المثل بدهیم هر چند بیشتر باشد.
ب: دیه بدهیم، ج: ارش بدهیم،
ولی بهتر این است که یکنوع تصالحی بینهما باشد.
المسألة الرابعة
لو زاد مهر مثل المرأة علی مهر السنّة- پانصد درهم- یؤخذ مهر المثل، نعم لو زاد علی الدّیة الکاملة فلیس لها إلّا الدّیة، و یحتمل الرجوع إلی الأرش.
ولی احوط این است که یکنوع تصالحی بین افراد باشد.
دیه حاجب حاجب و ابرو
تا کنون بحث ما راجع به موی سر زن و موی سر مرد و لحیه‌اش بود، اینک نوبت به حاجب رسیده، حضرت امام هم حاجب را در ضمن شعر ذکر می‌کند، همه اینها تحت عنوان شعر است، تا برسد به عنوان دوم که «العینان» باشد.
اگر کسی، بر حاجب کسی جنایتی وارد کرد، مثلاً حاجب او را سوزاند، «و لم ینبت» برای اولین بار ما می‌بینیم که آن قاعده تخصیص خورد، کدام قاعده؟ قاعده این بود: هر چیزی که در بدن انسان جفت است، دیه کامل دارد،یعنی نصف دیه مال یکی و نصف هم مال دیگری، روایت متضافر است هر چیزی که در بدن انسان جفت است، دیه کامل دارد،‌تکش نصف دیه است، برای اولین بار این قاعده تخصیص می‌خورد به حاجبین، اگر کسی دو ابروی کسی را سوزاند یا کار دیگری کرد که دوباره نروید، نصف دیه را می‌دهد، خمسمائة دینار، و اگر یکی را سوزاند،‌نصف پانصد دینار (که دویست و پنجاه است) می‌دهد.
پس قاعده این بود هر چیزی که در انسان جفت باشد، دیه کامل دارد، عینین دیه کامل دارد، یدین دیه کامل دارد، رجلین نیز دیه کامل دارد، اما آن عضوی که در انسان تک است،‌خودش به تنهایی دیه کامل دارد.
علی القاعده دو حاجب هم باید دیه کامل (که همان هزار دینار است) داشته باشد.
ولی دو روایت داریم که در آن دو روایت دوتایش پانصد دینار و تکش دویست و پنجاه دینار است،و انسان نمی‌تواند به این دو روایت فتوا بدهد، ولی از آنجا که مشهور به آن دو عمل کرده‌اند، فلذا نمی‌شود از آنها گذشت، فقط مخالف شیخ طوسی است درکتاب دیگرش، یکی هم ابن زهره مخالف است، یکی هم کیدری است در اصباح الشیعه، اگر این سه نفر را در نظر نگیریم، بقیه علما به این دو روایت عمل کرده‌اند، روایت ابی العمرو متطیب، که اکثر روایات دیات ما به این آدم منتهی است.
بنابراین، علی القاعده باید دیه کامل بپردازد، اما خلاف قاعده این است که دوتایش نصف دیه و هریک ربع دیه، مخالف سه نفر هستند، شیخ طوسی در مبسوط،یعنی همان شیخ طوسی که در جای دیگر قول اول را گفته، ولی در آنجا گفته که حاجبین نیز همانند یدین است، همان گونه که در یدین دیه کامل است، در حاجبین نیز دیه کامل می‌باشد، ابن زهرة و کیدری در کتاب إصباح الشعیة، همان حرف شیخ را گفته‌ است، اما سایر علما به آن دو روایت عمل کرد‌ه‌اند.
عبارات علما
و قال العلّامة: و فی الحاجبین خمسمائة دینار و فی کلّ واحد نصف ذلک ربع الدّیة و فی البعض بالحساب» قواعد الأحکام:3/670،
و قال السید العاملی بعد نقل عبارة العلّامة کما فی المقنعة و النهایة و المبسوط فی القصاص، و المراسم و الوسیلة و السرائر و الشرائع و النافع و الإرشاد و التحریر التبصرة واللمعة و الروضة، و وصفه فی المسالک و المفاتیح و مجمع البرهان بأنّة المشهور و مذهب الأکثر کما فی کشف اللثام و الریاض» مفتاح الکرامة:21.
همین سبب شده است که من به این خبر عمل کنم، و الا اگر این علما فتوا نداده بودند، بعید بود که انسان این قاعده را (که می‌گوید: کلّ ما کان فی بدن الإنسان متعدداً، در هر کدامش نصف دیه است و در تمامش تمام دیه،) تخصیص بزند.
و یدلّ علیه خبر أبی عمرو المتطیّب عن أبی عبد الله (علیه السلام) من إفتاء أمیرالمؤمنین (علیه السلام): «و إن أصیب الحاجب فذهب شعره کلّه فدیته نصف دیة العین مائتا دینار و خمسون دیناراً، فما أصیب منه فعلی حساب ذلک»الوسائل: ج 19، الباب2 من أبواب دیات الأعضاء، الحدیث 3،
اگر مثلاً نصف ابرو را بسوزاند یا بتراشد، قهراً به همان میزان باید دیه بدهد.
سند حدیث
و عنهم -‌أی عن عدّة من أصحابنا- عن سهل بن زیاد، عن الحسن بن ظریف، عن أبیه ظریف بن ناصح، عن عبد الله بن أیّوب، عن أبی عمرو المتطیّب- توثیق نشده- قال: عرضته علی أّبی عبد الله (علیه السلام) قال:«أفتی أمیر المؤمنین (علیه السلام) فکتب الناس فتیاء و کتب به أمیر المؤمنین علیه السلام إلی أمرائه و رؤوس أجناده فممّا کان فیه: أن أصیب شفر العین الأعلی فشتر فدیته ثلث دیة العین مائة دینار و ستّة و ستون دیناراً و ثلثا دینار ، و إن أصیب شفر العین الأسفل فشر فدیته نصف دیة العین مائتا دینار و خمسون دیناراً و إن اُصیب الحاجب فذهب شعره کله فدیته نصف دیة العین مائتا دینار و خمسون دیناراً ، فما اُصیب منه فعلی حساب ذلک» همان مدرک.
در عین حالی که آقای أبی عمرو المتطیب توثیق نشده، ولی کتاب دیاتش معتبر است، کتاب دیاتی که ما می‌خوانیم، غالباً از همین کتاب ظریف بن ناصح است، آقایان به این روایت عمل کرده‌اند، مخالف هم سه نفر هستند.
‌البته در فقه الرضا هم روایتی هست، ولی من فقه الرضا را نیاوردم، این در مستدک الوسائل است، در مستدرک دارد:
«إذا أصیب الحاجب فذهب شعره کلّه فدیته نصف دیة العین و إن نقص من شعره شیء، حسب علی هذا القیاس»
مخالف فقط شیخ طوسی است، همان شیخی که در کتاب قصاص گفت نصف الدّیة، در جای دیگر گفته است که تمام الدیه است، در یک کتاب دوتا فتوا دارد:
1: الدّیة کاملة،و هو خیرة الشیخ فی المبسوط فقال: فأمّا اللحیة و شعر الرأس و الحاجبین فإنّه یجب فیها عندنا الدّیة، المبسوط:7/153،و هو خیرة ابن زهرة فی الغنیة و الکیدری فی الاصباح علی ما حکاه فی الجواهر، جواهر الکلام:43/175،
ولی همین شیخی که در اینجا چنین گفته، در کتاب قصاص حرف اول را زده و گفته نصف دیه، بنابراین، نمی‌شود شیخ را مخالف قطعی حساب کرد، خود شیخ هم ذو قولین است، بله، مخالف ابن زهره است و جناب کیدری است، اینها تمسک به آن قاعده کلی کرده‌اند که هر چیزی که در انسان متعدد است، دیه کامل دارد.
ولی آقایان می‌دانند که إذا دار الأمر بین اینکه روایت را طرح کنیم یا قید بزنیم، تقیید مقدم است، «الجمع العرفی مهما أمکن أولی من الطرح»، البته این قاعده است که:« کل ما کان فی الإنسان متعدداً فدیته دیة کاملة إلّا الحاجب»،ما چه می‌دانیم، از غیب که خبر نداریم، لعل مصلحت در حاجبین همین است که نصف بدهد، بنابراین، امر دائر است بین اینکه این روایت را رد کنیم، یا اینکه قاعده را تخصیص بزنیم؟ آقایان می‌گویند:« الجمع العرفی مهما أمکن أولی من الطرح».
بنابراین، ما هم همین را می‌گوییم.
یک عبارتی از سلار است، می‌خواهند سلار را هم جزء مخالف ها قلمداد کنند، ولی عبارت سلار ظهور در مخالفت ندارد، فقط سه مخالف داریم، شیخ است، ابن زهره و کیدری، ولی می‌خواهند سلار را هم جزء مخالفین قلمداد کنند.
عبارت جناب سلار
عبارت سلار این است:« إذا ذهب بحاجبه فنبت ففیه ربع الدّیة، و قد روی أیضاً أنّ فیهما إذا لم ینبت مائة دینار» المراسم، باب ذکر أحکام الجنایة علی ما دون النفس.
اگر بگوییم مراد از حاجبه، فقط یکدانه است، عین فتوای مشهور است، چون مشهور هم گفت دوتا پانصد دینار است، یک دانه هم ربع پانصد دینار.
اما اگر بگوییم: بحاجبه، یعنی هردوتایش، این قول ثالثی است، چون دو قول بیشتر نداشتیم.
ما معتقدیم الجمع مهما أمکن أولی من الطرح، فلذا قاعده را تخصیص می‌زنیم و می‌گوییم فی المتعدد دیة کاملة إلّا فی الحاجبین.
الفرع الثانی
تا حال بحث ما در این بود که حاجب ها را بسوزاند یا بتراشد، تا بشود بدون حاجب و ابرو، اما اگر دو باره رویید،در این صورت چه کنیم؟
در اینجا همان قاعده ارش را پیاده می‌کنیم و می‌گوییم چیزی که منصوص نباشد، در آنجا ارش است.
الفرع الثالث
اگر بخشی رویید و بخش دیگر نرویید، آنجا که نرویید، فبالحساب، فرض کنید ربعش نرویید، ربع پانصد دینار را باید بدهد.
«إنّما الکلام»، در خود روییدن چه کنیم؟ آن هم ارش دارد، هر چند روییده، ولی این آدم یک مدتی را به صورت قیافه‌ی غیر صحیحی زندگی کرده، بنابراین، اگر نرویید، مسئله‌اش روشن است، یعنی نسبت به اصل دیه می‌سنجیم، اما اگر رویید و دوسال این آدم بی ابروست، در آنجا باید این آدم ارش بدهد.
المسألة الخامسة
فی شعر الحاجبین معاً خمسمائة دینار، وفی کلّ واحد نصف ذلک، و فی بعض منه علی حساب ذلک ، هذا إذا لم ینبت، و إلا ففیه الأرش، فلو نبت بعض ولم ینبت بعض، ففی غیر النابت بالحساب- فرض کنید که ربعش نرویید، باید ربع خمسمائة دینار را بدهد- ، و فی النابت الأرش- فرض کنید که سه ربعش رویید، ظاهراً در آنجا هم ارش است، چون مدتی بدون حاجب و ابرو، زندگی کرده- ظاهراً.
مسئله ششم
فی الأهداب الأربعة أی الشعور النابتة علی الأجفان أقوال أقربها الأرش، و أحوطها الدیة کاملة مع عدم النبت.
باز حضرت امام در باره شعر بحث می‌کند، بحث ما در دیات اعضا و اطراف است، دیات اعضا گاهی شعر و گاهی اهداب است،چون اهداب نیز جزء شعر است.
ما در اینجا سه اصطلاح را معنا می‌کنیم، بقیه را در جلسه آینده بحث می‌نماییم.
1: الجفن، جمعه جفون و أجفان: غطاء العین من أعلی إلی أسفل، عرب به پلک چشم می‌گوید: جفن، هر انسانی دارای چهار جفن و پلک است،‌چون هر چشمی دارای دو جفن و پلک است،‌این دوتا که بهم می‌رسد، چشم بسته می‌شود،
2:، و الشفر، جمعه أشفار: أصل منبت شعر الجفن،‌یعنی آنجا که مو می‌روید، مژگان انسان به یک ریشه‌ای بسته است، به ریشه مژگان عرب می‌گویند: شفر، جمعش أشفار است.
3: الأهداب: الهدب شعر أشفار العینین.
هدب عبارت است از: مژگان.
بنابراین، هر چشمی دوتا جفن و دوتا شفر دارد و دوتا هدب دارد، قهراً می شود هر دو چشم، چهار پلک دارد، چهار تا هم شفر دارد و چهار تا هم هدب.
حال که این مطلب را شناخته شد، حال باید بحث را روی دیه اینها برد.

المسألة السادسة: فی الأهداب الأربعة أی الشعور النابتة علی الأجفان- من در اینجا با حضرت امام اختلاف دارم، چون ایشان می‌فرماید:علی الأجفان، ولی من عرض می‌کنم که «شعور» روی اجفان نیست، بلکه روی شفر است، پلک‌ها را اگر نگاه کنید، مژگانی است و مژگان هم ریشه‌ای دارد از گوشت، که از آن گوشت می‌روید، بقیه هم جفن است، ایشان در اینجا تابع جواهر شده و فرموده است که الشعور النابتة علی الأجفان، و حال آنکه این گونه نیست، بلکه النابتة علی الشفران- أقوال أقربها الأرش، و أحوطها الدیة کاملة مع عدم النبت.
اگر مژگان کسی را سوزاندند، دیه‌اش چیه؟ در اینجا دو قول است، یک قول این است که ارش است، قول دیگر این است که دیه کامله است.
پاسخ
#5
1391/3/21

دیه اجفان، أشفار و اهداب
در جلسه گذشته سه اصطلاح را معنا کردیم
که عبارت بودند از: جفن، شفر و هدب، فعلاً بحث ما در هدب و مژگان است، البته بحث جفن هم خواهد آمد.
اگر کسی، هدب و مژگان شخصی را سوزاند، یعنی چهار تا را یا سوزاند یا تراشید، دیه‌ آن چیست؟ از آنجا که مسئله منصوص نیست، قهراً مسئله اختلافی خواهد بود.
دیدگاه شیخ طوسی در کتاب خلاف
شیخ در کتاب خلاف می‌فرماید اگر کسی هدب و مژگان شخصی را بسوزاند یا بتراشد، دیه کامل است، در کتاب خلاف فرموده، روایتی هم برای آن ذکر نکرده، ولی محقق کتاب،یعنی کسی که کتاب خلاف مرحوم شیخ را تحقیق کرده، در پاورقی آن یک شاهدی از کتاب دعائم الإسلام آورده، کتاب دعائم الاسلام مال ابوحنفیه‌ی شیعی که اسماعیلی مذهب بود و در مصر، ایشان کتابی دارد بنام :«دعائم الإسلام» که نوع روایاتش از امام صادق (علیه السلام) است.
کتاب دعائم الإسلام هم مستقلاً چاپ شده و هم در ضمن مستدرک حاجی نوری است، البته دعائم الاسلام نمی‌تواند مدرک باشد، حد اکثر می‌تواند موید باشد، دلیلی برایش نیاورده، ولی ما می‌توانیم برای او یک دلیلی ذکر کنیم.
دلیل برای نظریه شیخ
دلیل همان ضابطه کلی است، یعنی به همان ضابطه کلی تمسک کنیم و بگوییم هر چیزی که در بدن انسان متعدد و مکرر است، در مکرر آن دیه کامل است، کلّ ما کان فی بدن الإنسان متعدداً ففیه دیة کاملة، شیخ اگر فتوا داده، لابد تمسک به یک چنین قاعده کلی کرده نه به روایتی که مرحوم مستدرک دارد یا در کتاب دعائم الاسلام آمده.
نظریه قاضی ابن البرّاج
قول دوم، قول قاضی است، قاضی (ابن البرّاج صاحب کتاب المهذب، ایشان شاگرد سید مرتضی و هم بحث شیخ طوسی است، با شیخ طوسی همکار بوده، منتها سنش از شیخ کمتر بوده، کتابی دارد بنام:‌المهذب که ما آن را چاپ کردیم، ایشان در آنجا معتقد است که اگر مژگان چهار گانه‌ی انسانی را بسوانند یا قطع کنند، نصف الدیه است، مدرک او چیه، چون فقط فتوا داده بدون اینکه دلیلی ذکر کند؟ لابد قیاس کرده به حاجبین، اگر کسی حاجبین شخصی را قطع کند، نصف دیه است، به آن هم قیاس کرده.
قول محقق صاحب شرائع
قول سوم در واقع، قولی است که در مسئله آینده هم به درد می‌خورد، آن این است که مرحوم محقق در شرائع این قول سوم را انتخاب کرده و گفته اگر تنها مژگان را قطع کنند، مثلاً شخص را بخواباند و آن وقت مژگان او را قطع کند بدون اینکه ضرر به پلکش برسد، اینجا فقط ارش است، چرا؟ چون تحت قاعده است، قاعده این است که:« کلّ ما لم یرد فیه نصّ، ففیه الأرش».
اما اگر مژگان را همراه پلک قطع کند، مثلاً پلک را قطع کرد، قهراً مژگان هم قطع شد، اگر مژگان به تبع پلک قطع شد، دیگر برای مژگان دیه جداکانه‌ای نیست، چرا؟ چون مژگان در اینجا جنبه تبعی پیدا کرده، مثل این می‌ماند که دست انسانی را که دارای مو است قطع کند، اگر تنها موی آن را بسوزانند یا بتراشند، ارش دارد یا دیه دارد، اما اگر دست انسانی را قطع کند در حالی که دارای مو است، دیگر مو در اینجا جنبه‌ی تبعی دارد و لذا برای آن ارش جداگانه‌ای نیست.
دیدگاه حضرت امام خمینی (ره)
حضرت امام ارش را انتخاب می‌کند بدون اینکه تفصیل محقق را داشته باشد، چون محقق می‌گفت اگر تنهاست، فقط ارش است، اما اگر مع الجفن است، دیگر چیزی برایش نیست،گفتن این حرف لزوم ندارد، ایشان فقط ارش را انتخاب می‌کند، اما در عین حال می‌فرماید احوط این است که دیه بدهد، چرا؟ طبق آن ضابطه، تمسک به عام می‌کنیم،« کلّ ما کان فی بدن الإنسان متعدداً ففیه دیة کاملة»، تمسک به این عام کنیم، می‌فرماید احوط دیه است، اما اقوی ارش است.
اگر کسی بخواهد به احوط عمل کند، اکثر الأمرین را باید بدهد. لابد اکثر الأمرین خود همان دیه است، نمی‌تواند از ارش بالاتر باشد.
المسألة السادسة: فی الأهداب الأربعة أی الشعور النابتة علی الأجفان- ما در جلسه گذشته گفتیم،‌أجفان نیست، بلکه آشفار است، جایگاهی که مو به آنجا بند است، به آن أشفار می‌گویند نه أجفان، اجفان به پلک می‌گویند- أقوال أقربها الأرش- چرا؟ چون غیر منصوص است- و أحوطها الدّیة کاملة مع عدم النبت- چرا أقرب دیه است؟ بخاطر قاعده کلیه، «کلّ ما کان فی بدن الإنسان متعدداً ففیه الدّیة کاملة».
علی الظاهر اگر دیه را بگیریم، خود را خلاص تر کرده‌ایم، چرا؟ به جهت اینکه دلیل داریم، اطلاق داریم، اطلاق برای ما دلیل خوبی است إلّا ما خرج بالدلیل، در حاجب دلیل داشتیم، اما در اینجا دلیلی برایش نیست.
المسألة السابعة: لا تقدیر فی غیر ما تقّدم من الشعر- شعر در سه مورد داشتیم:‌ الف: لحیه‌ی مرد، ب: موی سر زن، ج: موی سر مرد،در شعر در این موارد دلیل داشتیم، در غیر این موارد، حکم چیست؟ مثلاً انسانی است پشم آلو، خصوصاً سینه آنها مانند بدن شیر پشم آلو است، حال اگر یک نفر، کسی را خواباند و تمام شعرهایی که روی سینه او است کند و قطع نمود، یا موهای دست یا موهای پاهایش را قطع کرد، قانون کلی است که اگر تنها باشد، ارش دارد، اما اگر ضمیمه عضو باشد، قیمتی ندارد، یعنی به ضمیمه دست، مو هم قطع شد، در اینجا ارش نیست، چون جنبه‌ی تبعی دارد و روایات ما هم ساکت است، اگر کسی دست کسی را قطع کرد، می‌گویند دیه است، دیگر نداریم که یک دیه برای دست باشد و دیه دیگر برای شعر و مو، از اینکه حضرات ساکتند، از سکوت حضرات می‌فهمیم که شعر به ضمیمه عضو، قیمتی ندارد، در جایی قیمت دارد که تنها باشد نه به ضمیمه عضو، همیشه ما از سکوت حضرات حکم می‌‌فهمیم، فرض کنید دست کسی را قطع کردیم،آمد از ما دیه گرفت، ولی این آدم باید برود بیمارستان و دست خودش را معالجه کند، آیا معالجه، یعنی اجرت طبیب و بیمارستان هم بر عهده جانی است یا بر عهده جانی نیست؟ در روایات ما از این جهت سکوت است، فقط می‌گویند دیه است،محدد به دیه است، فلذا ما نمی‌توانیم بیمارستان هم مال جانی است، چرا؟ بعضی تمسک به لا ضرر و لا ضرار می‌کنند، ولی جوابش این است که این در صورتی است که امام خودش محدد و مقرر نکند،اما وقتی امام خودش دیه مقرر می‌کند، ما نمی‌توانیم در مقابل حکم امام بگوییم، لا ضرر و لا ضرار، پس باید هزینه بیمارستان را هم بدهد، ولذا وقتی که این مسئله را از ما سوال می‌کنند، در جواب می‌گوییم که واجب فقط همان دیه است، اما هزینه معالجه از قبیل پول بیمارستان، دکتر و دارو بر عهده جانی نیست، و الا حضرات سکوت نمی‌کردند-
المسألة السابعة: لا تقدیر فی غیر ما تقّدم من الشعر، لکن یثبت له الأرش إن قلع منفرداً، و لا شیء فیه لو إنضم إلی العضو إذا قطع أو إلی الجلد إذا کشط- پوست را بکنند-، فلا شیء للأهداب إذا قطع الأجفان، و لا فی شعر الساعد أو الساق إذا قطعا زائداً علی دیة العضو.
چرا؟ چون جنبه‌ی تبعی دارند، علاوه بر آن، ائمه اهل بیت (علیهم السلام) ساکتند و می‌فرمایند همین که دیه‌ی دست را داد، کافی است، دیگر در روایت وارد نشده که آیا این دست مو داشته یا این پا مو داشته یا نداشته، اصلاً اینها در روایت نیست.
المسألة الثامنة
همان گون که قبلاً بیان شد، لحیه‌ی مرد،‌دیه‌اش مقرر بود، شعر الرأس، یعنی موی سر دیه‌اش مقرر بود، دیه شعر زن هم مقرر بود، حال بحث در خنثای مشکل است، یعنی فرض کنید اگر یک خنثای مشکلی داشتیم که اصلاً رجولیت و انوثیت او مشخص نیست، اگر کسی لحیه او را تراشید یا سوزاند، یا لحیه‌ی زن را سوزانید، چون بعضی از زنها لحیه دارد و موی در صورت شان می‌روید، «ما لا نصّ فیه» را چه کنیم؟
دیدگاه حضرت امام خمینی (ره)
در اینجا امام می‌فرماید: «یثبت الأرش»، چرا؟ چون روایت در رجل و مرد داریم و حال آنکه خنثی رجل بودنش ثابت نیست، زن بودنش هم مشکوک است، قهراً‌ از قبیل ما لا نصّ فیه است، باید ارش بدهیم، همچنین در لحیه زن روایت نداریم، در شعر زن روایت داشتیم، اما در لحیه زن روایت نداریم، چون فرد شاذی است و در فرد شاذ روایتی موجود نیست.
اشکال بر گفتار حضرت امام خمینی (ره)
ولی کسانی که علم اصول خوانده‌اند، می‌توانند کمی در اینجا با حضرت امام کلنجار بروند، چطور؟ در زن می‌ شود گفت که زن است و مویش موی زاید است، قهراً ارش است، اما در لحیه‌ی خنثی می‌فرمایید ارش است و حال آنکه علم اجمالی داریم که خنثی یا مرد است و باید تمام دیه را بدهد یا زن است که باید ارش بدهیم، با وجود علم اجمالی چطور می‌فرمایید ارش ثابت است و حال آنکه علم اجمالی منجز است، چون من علم اجمالی دارم که یا زن است یا مرد؟ اگر مرد است که دیه است، اگر زن است که ارش است، با وجود علم اجمالی شما یک طرف را می‌گیرید و می‌گویید ارش؟
یا به قول بعضی اقل و اکثر است، اگر مرد باشد، هزار دینار است، اگر زن باشد،ارش است و ارشش هم صد دینار است‌، پس امر دایر است بین اقل و اکثر، علم اجمالی منحل می‌شود فلذا اقل را می‌گیریم که همان صد دینار باشد؟
ولی این اشکال وارد نیست، چون موضوع دوتاست، مصداق مطرح نیست، موضوع دوتاست، یعنی نمی‌دانیم إمّا یجب فیه الدّیة أو یجب فیه الأرش، بلی، هنگامی که می‌خواهیم پیاده کنیم، اقل و اکثر است، دیه هزار دینار است و ارش صد دینار می‌باشد، بحث در اختلاف عنوانین است، إمّا یجب علیّ الدّیة أو یجب علیّ الأرش، ولذا لازمه علم اجمالی اشتغال یقینی برائت یقینی می‌خواهد، اشکال این بعضی را مهم بگیرید، اشکال قبلیش موید بود، ولی این اشکالش زننده کننده است، ایشان می‌گوید حضرت امام که در اینجا ارش را گفته، من باب اقل و اکثر استقلالی است، اقل و اکثر استقلالی است، مثلاً نمی‌دانم به فلان بقال صد تومان بدهکارم یا هزار تومان، در مقابل اقل و اکثر ارتباطی، مثل نماز با قنوت و نماز بی قنوت؟
ما در جواب عرض می‌کنیم که مسئله، نتیجه‌اش این است و نباید مسئله را در نتیجه حل کرد، مسئله را باید در مرحله بالاتر تصویر کرد، من نمی‌دانم که خدا به من فرمود: أعط الدّیة أو أعط الأرش؟ أحد الخطابین است، حال که أحد الخطابین است، مقتضای قاعده این است که آن را بگیریم که امتثال قطعی دیه باشد،‌این اشکال در نظر ما است.
حال اگر این کار را نسبت به عبد یا امه انجام دادند، حکمش چیست؟ مثلاً‌ موهای عبد را از بدنش یا امه را از بدنش کندند،‌ مسلماً ارش بعید است،‌چون از قیمت کم نمی‌کند، بلکه به یک معنا بر جلال و جمالش می‌افزاید، فقط در اینجا باید بگوییم این آدم تعزیر دارد،‌چرا؟ چون در ملک کسی و قلمرو کسی مداخله کرده است.
المسألة الثامنة: یثبت الأرش فی لحیة الخنثی المشکل- ما نسبت به اینجا اشکال کردیم، الأمر دائر بین المتباینین، یعنی یا ارش واجب است یا دیه،‌کار با مصداق نداریم، در متباینین اشتغال یقینی برائت یقینی می‌خواهد، اللّهم اینکه شما مسئله را ببرید روی مصداق و بگویید بالأخرة موقع تطبیق امر دایر است بین هزار دینار و صد دینار- و کذا فی لحیة المرأة لو فرض النقص و فی کلّ مورد ممّا لا تقدیر فیه، و لو فرض أنّ إزالة الشعر فی العبد أو الأمة تزید فی القیمة أو لا ینقص منها- فرض کنید یک امه‌ای است که موی سر و موی صورتش آنچنان درهم و برهم است که او را جنگلی کرده، یک نفر سلمانی بگیرد و او را از آن حالت جنگلی در بیاورد، بعید است در اینجا بگوییم ارش است، بلکه باید یک مبلغی هم به این سلمانی دارد،‌منتها چون بدون اجازه بوده، در اینجا تعزیر است- لا شیء علیه إلّا التعزیر، و لو فرض التعییب بذلک وجب الأرش.
بله، اگر موقع تراشیدن زخمی کند، خون ریزی بشود، البته آن ارش دارد و ارشش در آینده خواهد آمد.
پاسخ
#6
1391/6/18


الثانی: العینان
بحث ما در باره دیه اعضای انسان است، یعنی گاهی بحث راجع به دیه خود انسان است و گاهی بحث راجع به دیه اعضای انسان می‌باشد، البته در آینده یک فصلی داریم به نام دیه افعال، یعنی یک چیزهایی است که فعل انسان کم شده، ولی فعلاً بحث ما در باره دیه اعضاست، البته مقداری از دیه اعضا را بحث کردیم و رسیدیم به دیه‌ی عینان، قانون کلی این است که هر چیزی که در انسان متعدد باشد، ‌جفتش دیه کامل، و یکدانه‌اش دیه ناقص دارد ، یعنی دیه‌اش نصف دیه کامل است، «عینان= دو چشم» چون در بدن انسان مکرر است، یعنی دوتاست، دوتایش دیه کامل دارد، یکی از آنها نصف دیه را دارد، ولی انف و بینی، چون در انسان واحد است فلذا دیه کامل دارد. پس قاعده کلی این شد که هر چیزی که در انسان متعدد بود، مجموعش یک دیه کامل دارد و یکدانه‌اش نصف دیه کامل، پس در عینان باید بگوییم:« فی العینین معاً الدیة»،یعنی دوتایش یک دیه کامل دارد. یک چشم نصف دیه را دارد.
عبارتی که حضرت امام در تحریر الوسیله دارد، در حقیقت متخذ و گرفته شده از روایات است، هردو چشم یک دیه کامل دارد، یکدانه‌اش نصف دیه کامل، آنچه که مهم می‌باشد این است که ما پنج چشم داریم، هر چند چشم بیمار است، اما دیدش فرق نمی‌کند، پنج چشم را نام می‌برد که از نظر بینائی و دید، چیزی کم ندارد، اما از نظر خلقت یک چشم ناقص است، امام در می‌فرماید در همه این پنج چشم که در حقیقت چشم خلقتی و اصلی نیست، یعنی در و اقع نسبت به اصل خلقت یک چیزی کم دارند، اما چون نور شان کامل است، فلذا در هردو چشم یک دیه کامل و در یکدانه‌اش یک دیه کامل است: آن پنج چشم عبارتند از:
1: الأعمش، 2: الأحول، 3: الأخمش، 4: الأعشی، 5: الأرمد،
ایشان این پنج تا را نام می‌برد و می‌فرماید: «کالصحیح»، یعنی دیه‌اش همانند چشم صحیح است، چرا؟ چون هرچند خلقت شان ناقص است، اما دیدش ناقص نیست، این دیه مال دید است، دید همه‌ اینها کامل است، منتها در آفرینش نا زیبا هستند، نازیبائی سبب نمی‌شود که دیه کم بشود، چون دیه بر بینائی است و بینائی اینها کامل است.
من ابتدا این پنج تا را معنا می‌ کنم:
معنای اعمش
«اعمش» به انسانی می‌گویند که چشمش آبریز است، یعنی همیشه از چشمش آب می‌ریزد بدون اینکه توقف داشته باشد. «ضعف بصره مع سیلان دمع عینه فی أکثر الأوقات»، جمعش هم «عمش- بضم العین و المیم» است، مؤنثش عمشاء می‌باشد، مثلاً می‌گویند: «رجل أعمش و أمرأة عمشاء»- اتفاقاً یکی از اصحاب امام صادق (علیه السلام) نامش اعمش است و روایت زیادی هم از آن حضرت دارد،‌البته از بزرگان اهل سنت است، اما از امام صادق (علیه السلام) روایات فروانی دارد- اگر کسی چشم آدم اعمش را کور کند، دیه کامل دارد، هر چند چشم این آدم یکنوع بیماری دارد و دچار آبریز است، ولی چون از نظر دید و بینائی مشکلی ندارد، یعنی دیدش سالم است فلذا دیه کامل دارد چون دیه مال دید و بینائی است نه مال زیبائی و سلامت از نظر ساختمان.
«أحول» به معنای لوچ است، البته لوچی هم انواع و اقسامی دارد، ما یک قسمش را گفتیم، یکی از حدقه مایل به بینی است، حدقه دیگر مایل به بالاست، آدم لوچی است، اما دیدش سالم است، اگر کسی بر چشم انسان احول، صدمه‌ای وارد کند، باید دیه کامل را بدهد،‌چرا؟ هر چند ساختمان چشم نازیباست، اما این دیه مال ساختمان زیبا نیست، بلکه مال بینائی و دیدش است.
معنای اخفش
«اخفش» اخفش به کسی می‌گویند که شب می‌بیند، اما روز نمی‌بیند، بر خلاف اعشی که روز می‌بیند ولی شب نمی‌بیند.
البته گاهی اخفش به آدمی می‌گویند که چشمش بسیارکوچک شده باشد، یعنی «ضاقت عیناه»،
علی ای حال اگر کسی به چشم آدم اخفش که دیدش کامل است، صدمه‌ای وارد کند باید دیه کامل بپردازد، مجرد اینکه ساختمان چشمش نازیباست، سبب کم شدن دیه نمی‌شود.
معنای أعشی
«الأعشی»، اعشی، عکس اخفش است،یعنی اعشی به کسی می‌گویند که روز می‌بیند، اما شب نمی‌بیند (شب کور).
معنای أرمد
«الأرمد»، ارمد به کسی می‌گویند که دچار درد چشم شده باشد در روایت داریم که در جنگ خیبر حضرت علی (علیه السلام) کان أرمد العین، دچار درد چشم شده بود، گاهی از اوقات انسان بخاطر فرو رفتن گرد و غبار یا میکروب گرفتار درد چشم می‌ شود. اگر کسی چشم آدم ارمد را نابینا و کور کند، باید دیه کامل بدهد. بنابراین، این پنج تا هر چند عین شان عین سالم نیستند، اما چون دیدش سالم است، دوتایش دیه کامل دارد، یکدانه‌اش هم نصف دیه کامل را دارد. این مطلبی بود که گفتیم.
از روایات چه اسفتاده می‌شود؟
آیا از روایات هم چنین چیزی استفاده می‌شود یا نه؟
روایت حلبی
1- و عنه- ضمیر «عنه» به راوی اول بر می‌ گردد نه مؤلّف، مؤلّف سه نفرند، یکی کلینی، دومی صدوق و سومی هم شیخ- پس ضمیر «عنه» به راوی اول می‌گردد، راوی اول هم علی ابن ابراهیم است- عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن حماد، عن الحلبی- در این روایت سند خماسی شد، غالباً علی ابن ابراهیم رباعی است، یعنی خودش با سه واسطه از امام (علیه السلام) نقل می‌کند، ولی در اینجا واسطه خماسی است نه رباعی،- عن أبی عبدالله(علیه السلام) فی الرجل یکسر(صیغه مجهول) ظهره قال:« فیه الدیة کاملة، و فی العینین الدیة و فی أحداهما نصف الدیة، الخ» الوسائل: ج 19، الباب1 من أبواب دیات الأعضاء، الحدیث4،


2- محمد بن یعقوب، عن علی بن إبراهیم ، عن أبیه، عن أحمد بن محمد بن أبی نصر(بزنطی) عن عبدالله بن سنان- روایت صحیحه است، چون علی ابن ابراهیم ثقه است، پدرش از نظر ما فوق ثقه است، أحمد بن محمد بن أبی نصر بزنطی هم ثقه می‌باشد، عبد الله بن سنان هم ثقه است، بلی، محمد بن سنان ثقه نیست- عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال:« ما کان فی الجسد منه اثنان ففیه نصف الدیة،مثل الیدین و العینین، قال :قلت: رجل فقئت عینه؟ قال: نصف الدیة» الوسائل: ج 19، الباب1 من أبواب دیات الأعضاء، الحدیث 1، این روایت هم دلیل بر مسئله است.
حال اگر چشم کسی سالم است، اما یک سفیدی در چشم اوست، حکمش چیست؟
امام می‌فرماید: اگر سفیدی روی ناظر است،یعنی روی مردمک چشم است، باید دید که یا همه چشم را می‌پوشاند یا بخشی را می‌پوشاند نه همه را، البته اگر در غیر ناظر باشد، ضرری ندارد، مثلاً یا آن طرف چشم است این طرف چشم،این ضرری ندارد،‌چون روی ناظر نیست.
اما اگر سفید روی مردمک چشم است، باید ببینیم که چه مقدار از دید و بینائی چشم را کم کرده، اگر پزشکان گفته‌اند این آدم پنجاه در صد بینائی خود را از دست داد، قهراً ربع دیه دارد، اگر یک چشمش را کور کند، که در حقیقت آن پرده سفید روی مردمک باشد، دیه‌اش ربع دیه کامل است، چون اگر سالم بود، نصف دیه را داشت، حال که سفیدی روی مردمک است و چشم پزشک هم می‌گوید نصف دید این چشم کم است، ربع دیه دارد.
متن تحریر الوسیلة
المسألة الأولی:
فی العینین معاً الدیة، و فی کل واحدة منهما نصفها (دیة) ، و الأعمش- کسی که آب چشمش سریان دارد- و الأحول لوچ- و الأخفش- شب می‌بیند، ولی روز نمی‌بیند- و الأعشی- عکس اخفش، یعنی شب نمی‌بیند و روز می‌بیند- و الأرمد- کسی که دچار درد چشم شده باشد- کالصحیح ، یعنی دیه‌ی همه اینها مانند دیه چشم سالم است، چرا؟ چون مال نور و بینائی است نه مال ساختمان چشم-
و لو کان علی سواد عینه بیاض فإن کان الابصار باقیاً بأن لا یکون ذلک علی الناظر-مردمک چشم- فالدیة تامة ، و إلا- یعنی اگر سفید روی مردمک چشم واقع شده، این بستگی دارد به صنعت، یعنی اگر چشم پزشک با دستگاه پیشرفت صده‌‌ی چشم را معین کند، طبق آن محاسبه می‌کنند و از دیه کم می‌کنند- سقطت بالحساب من الدیة لو أمکن التشخیص ، و إلا ففیه الأرش. البته در زمان ما قابل تشخیص است و پزشکان می‌توانند در صد آن را معین کنند، و اگر نتوانستیم حد و حدودش را روشن کنیم، باید ارش بدهد، یعنی عبدی را فرض می‌کنیم و این عبد اگر چشمش سالم بود، قیمتش چند بود، چشم بیمار قیمتش چند است؟ به آن نسبت از دیه کم می‌کنیم.
پاسخ
#7
1391/6/19

بحث ما در باره دیه چشم بود، چشم سالم را در جلسه قبل خواندیم، البته چشم سالم این است که دیدش سالم باشد هر چند ساختمان چشم مشکلی داشته باشد، عرض کردیم که در دو چشم دیه کامل است و در یک چشم دیه ناقص، الآن وارد می شویم در باره دید چشم ناقص، که نامش اعور است، «اعور» به انسانی می‌گویند که چشمش دید ندارد، یعنی دیدش از کار افتاده یا دیدش ضعیف است، هر چند چشمش باز و بسته می‌شود، اما دیدش مشکل دارد.
حضرت امام (ره) اعور را چنین معنا می‌کند:« فی العین الصحیحة من الأعور الدیة» اعور، من ذهب حسّ إحدی عینیه، یک چشمش سالم است، چشم دیگرش حس ندارد، معلوم می‌ شود که اصلاً دید و بینائی ندارد.
هر گاه کسی به چشم اعور صدمه وارد کند
اگر کسی صدمه به چشم انسان اعور برساند، گاهی صدمه به چشم سالمش می‌رساند، گاهی صدمه بر چشم ناسالمش می‌رساند، اعور انسانی است که یک چشمش سالم است و چشم دیگرش دید ندارد، اگر کسی آسیبی به چشم او رساند، این دو حالت دارد:
الف: گاهی به چشم سالم آسیب و صدمه می‌رساند.
ب: گاهی به چشم ناسالم صدمه می‌رساند،
من در اینجا دو عبارت را بیان می‌کنم، شما این دو عبارت را معنا کنید؟ عین الأعور، العین الأعور، فرق این دو عبارت چیست؟
هر موقع بگویند: «عین الأعور»، یعنی چشم سالمش، هر موقع بگویند: العین الأعور، أو العین العوراء، یعنی چشم ناسالم، بنابراین، باید در روایت دقت کنیم و ببینیم:« عین الأعور» است یا:« العین الأعور».
پس مسئله این است که انسانی است یک چشمش سالم، و چشم دیگرش دید ندارد،‌این دو صورت دارد، گاهی جانی به چشم سالمش صدمه وارد می‌کند، و گاهی به چشم ناسالمش صدمه می‌زند.
بررسی فرع اول
اگر به چشم سالم صدمه رساند، یکدانه چشم دیه کامل دارد و این خودش یکنوع تخصیص در قاعده است، اگر کسی به چشم سالم اعور صدمه وارد کند، به جای پانصد دینار، باید هزار دینار بدهد، چرا؟ چون در این زمینه روایت داریم، یعنی دو روایت داریم که اگر کسی به چشم آدم اعور صدمه رساند، باید دیه کامل بدهد، چرا؟ چون این آدم با کور کردن چشم سالم اعور، جناب اعور می‌شود اعمی و کور مطلق، مثل این می‌ماند که دو چشمش را در بیاوریم، اگر دو چشم انسان سالم را در بیاوریم، همانطور که دیه کامل دارد، اینجا هم اگر یک چشم سالم را در آوردیم، چون چشم دیگرش بینائی ندارد، باید دیه کامل بپردازیم، فلسفه‌ اش این است و روایت هم داریم.
آقایان این روایات را قدر متقین گرفته‌اند و گفته‌اند روایتی که می‌گوید اگر چشم سالم اعور را در آوردی، باید دیه کامل بپردازی، قدر متیقنش در جایی است که چشم این آدم اعور شده، اما خلقتاً أو بآفة الهیة، خلقتاً، یعنی مادر زادی، بآفة الهیة، یعنی مثلاً آبله آمده و یک چشمش را چنین کرده، سابقاً آبله چنین می‌کرد.
می‌گویند روایاتی که می‌گوید اگر یک چشم سالم اعور را در آوردی، باید دیه کامل بپردازی، این در جایی است که اعوریت یا مادر زادی باشد و یا بآفة الهیة، اما اگر چشم این آدم در اثر جنایت اعور شده، یعنی جانی او را اعور کرده، منتها این آدم یا دیه گرفته یا دیه نگرفته، یا قصاصاً اعور شده، یعنی خود این شخص، چشم دیگری را اعور کرده، فلذا چشم خودش قصاصاً اعور شده، در این دو صورت نصف دیه است نه تمام دیه.
بنابراین، ما باید ببینیم فتوای علما که چینین است، روی چه قواعدی است؟
باید روایات را ببینیم که آیا از روایات این قاعده استفاده می‌شود یا نه؟ فرق بگذریم بین اینکه خلقتاً یا به آفت الهی اعور شده باشد و بین اینکه در اثر جنایت اعور شده باشد یا قصاصاً اعور شده باشد.
متن تحریر الوسیلة
فی العین الصحیحة من الأعور الدیة کاملة إن کان العور خلقة أو بآفة من الله تعالی ، و لو أعورها جان و استحق دیتها منه اگر جانی چشم او را اعور کرده و من هم چشم سالم او را در آوردم- کان فی الصحیحة نصف الدیة ، سواء أخذ دیتها أم لا ، و سواء کان قادراً علی الأخذ أم لا‌ ، بل و کذا النصف لو کان العور قصاصاً. یعنی همچنین است اگر قصاصاً اعور شده باشد.
پس در دو حالت تمام دیه است و در دو حالت دیگر نصف دیه می‌باشد نه تمام الدیة.
اگر اعور بودن، مادرزادی و خلقتی یا بآفة الهیة باشد، تمام دیه را دارد، اما اگر اعور بودن این آدم به جنایت جانی است یا قصاصاً اعور شده، در این دو صورت نصف دیه است نه تمام الدیة.
ما باید ببینیم این فتوا چگونه است، فلذا در این زمینه روایات را می‌خوانیم.
روایات
1: محمد بن یعقوب، عن علی بن إبراهیم ثقه است- عن أبیه- ابراهیم بن هاشم که از نظر ما فوق ثقه است- عن ابن أبی عمیر ثقة است- عن حمّاد- حمّاد بن عثمان یا حمّاد بن عیسی، که هردو ثقه هستند- عن الحلبی- ثقه است- عن أبی عبد الله (علیه السلام) قال:« فی العین الأعور الدّیة کاملة» الوسائل: ج 19، الباب27 من أبواب دیات الأعضاء، الحدیث1،
این روایت ظاهراً اطلاق دارد و هر چهار صورت را می‌گیرد.
و المراد عینه الصحیحة لا العین العوراء، و هذا مصطلح، فإذا قیل عین الأعور فیراد عینه الصحیحة، و لو قصدت الأخری لقیل: العین العوراء.
روایت می‌گوید:‌ »فی عین الأعور الدیة کاملة» آیا این اطلاق ندارد و هر چهار صورت را می‌گیرد، می‌خواهد خلقتی باشد، به آفت الهی باشد، جانی این کار را انجام بدهد یا قصاصاً اعور شده باشد؟ فعلاً اطلاق دارد.
2: وعنه ضمیر «عنه» به محمد بن یعقوب بر نمی‌گردد چون ایشان مؤلّف است و ضمیر به مؤلف بر نمی‌گردد، بلکه به راوی اول که علیّ بن إبراهیم باشد بر می‌گردد- عن أبیه- این یک سند- و عن محمد بن یحیی- باید دقت شود که حرف «واو» را در اینجا برای چه آورده؟ معنایش این است که مرحوم کلینی از أحمد بن محمد به دو سند نقل کرده، یک سندش علیّ بن إبراهیم عن أبیه،‌عن أحمد است، سند دیگرش علیّ بن إبراهیم عن محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمد،‌یعنی کلینی برای أحمد بن محمد، دو سند دارد، سند دو نفری است، یعنی پدر و پسر از أحمد بن محمد نقل می‌کند، سند دوم هم دو نفری است، روایت عن أبی نجران است، کلینی به دو سند از ابن أبی نجران نقل می‌کند، سند اولش علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبی نجران، سند دومی،‌محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمد، عن ابن أبی نجران، ابن أبی نجران، منتهی إلیه است، گاهی سندش علی ابن إبراهیم و پدرش است و گاهی سندش محمد بن یحیی و أحمد بن محمد است(محمد بن عیسی یا أحمد بن محمد بن خالد) از جناب ابن أبی نجران.
پس سند این می‌شود: عنه (علی ابن إبراهیم) عن أبیه- یک سند) عن محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمد، جمیعاً، عن ابن أبی نجران- کلینی به ابن أبی نجران، دو سند دارد، گاهی سندش علی و پدرش است، و گاهی سندش محمد بن یحیی و أحمد بن محمد است، کلمه‌ی جمیعاً را که می‌آورد، می‌خواهد بگوید هردو سند منتهی می‌شود به ابن أبی نجران- عن عاصم بن حمید، عن محمّد بن قیس یعنی ما رواه محمد بن قیس، قال: قال: أبوجعفر -علیه السلام-: «قضی أمیر المؤمنین علیه السلام فی رجل أعور أصیبت عینه الصحیحة ففقأت- کنده شده- أن تفقأ إحدی عینی صاحبه و یعقل له نصف الدّیة، و إن شاء أخذ دیة کاملة و یعفا عن عین صاحبه» همان مدرک، الحدیث2،
شاهد در جمله «و إن شاء أخذ دیة کاملة» است.
اگر بخواهد قصاص کند، باید یک چشمش را قصاص کند، اما اگر بخواهد دیه بگیرد،‌باید دیه کامل بگیرد. چرا دیه کامل بگیرد؟ لأنّه جعله أعور.
3: و عن محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمد، عن علیّ بن الحکم، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد الله (علیه السلام): «فی عین الأعور الدّیة» همان مدرک، الحدیث3،
اطلاق این روایات هر چهار صورت را می‌گیرد، خواه خلقتی و آفرینشی باشد یا به آفت الهی باشد، قصاص باشد یا جنایت،‌اما فقهاء می‌گویند قدر مسلم این روایات در جایی است که این اعور مقصر نباشد، یعنی در اعور بودن خودش مقصر نباشد، چطور مقصر نباشد؟ به این معنا که یا آفرینشی و خلقتی باشد و یا به آفت الهی اعور شده باشد، و اگر هم دیگری چشم او را اعور کرده، وجهش را حق گرفتن داشته باشد، اما اینکه آن را گرفته یا نه؟ ضرری به مطلب ما ندارد.
اما اگر این آدم، خودش در اعور بودنش مقصر است، مثلاً چشم دیگری را اعور کرده، فلذا قصاصاً چشم او را اعور کرده‌اند یا در مقابل اعور بودن خود وجه گرفته، در اینجا رجوع می‌کنیم به اطلاقات: « العین بالعین»، یک چشم او را در آورده، یک چشم این را در می‌آوریم ، بنابراین، هرچند روایات مطلق است، اما این اطلاق قدر متیقنی دارد، در جایی که این آدم کوچکترین مقصر در اعور بودن خود نباشد، اما اگر مقصر باشد یا وجه اعور بودن خود را گرفته باشد یا حق گرفتن داشته باشد، این روایات ناظر به این گونه موارد نیست فلذا در اینجا رجوع می‌کنیم به اطلاقات، کدام اطلاقات؟ العین بالعین.
دلیل آقایان این است، فلذا باید مطالعه بشود که واقعاً این روایات اطلاق دارد یا اطلاق ندارد، یا اینکه آقایان می‌گویند روایات قدر متیقنش در جایی است که مقصر نباشد؟
این بستگی به اجتهاد افراد دارد، آقایان می‌گویند روایات، قدر مسلّم و متیقنش دو صورت است.
دیدگاه استاد سبحانی
ظاهراً روایات اطلاق دارد، «اللّهم» اینکه اجماع را بگیریم، مرحوم شیخ در کتاب خلاف فقط آن دو صورت را گفته،یعنی اینکه اعور بودنش خلقتی و آفرینشی باشد یا بآفة الهیة باشد، فقط این دو صورت را گفته، معلوم می‌ شود که معقد اجماع همین دو صورت است.
عبارت شیخ در کتاب خلاف
قال الشیخ فی الخلاف:« فی العین العوراء إذا کانت خلقة أو ذهبت بآفة من قبل الله الدّیة کاملة و خالف جمیع الفقهاء فی ذلک» الخلاف:5/212، المسألة95،
از اینکه مرحوم شیخ این دو صورت را می‌گوید، معلوم می‌شود که معقد اجماع همین دو صورت است.
بگوییم مسئله اجماعی است، علاوه براین، یک دلیل دیگری هم می‌شود بیان کرد و آن این است که شرع مقدس تمام احکامش مبنی بر مصالح و مفاسد است، اگر این آدم اصلاً مقصر نباشد، جای ترحم است که شما وقتی یک چشمش را در آوردید، او را به طور کلی کور و نابینا کردید، فلذا باید تمام دیه را بدهید، بلی، اگر قصاص کند، یک چشمش را باید قصاص کند، اما اگر بخواهی دیه بپردازی، باید دیه کامل بپردازی. اما در جایی که کسی، چشم او را عورا کرده، اما دیه‌اش را گرفته، در اینجا اگر بگوییم چشم سالم این آدم به منزله دو چشم است؟ این زور می‌برد و گفتن این حرف مشکل است.
یا اینکه خودش چشم کسی را عورا کرده، فلذا چشم این را هم به عنوان قصاص عورا کرده‌اند، اینجا بگوییم چشم سالم این آدم به منزله دو چشم است، این زور می‌برد و مشکل است، یعنی نمی‌توانیم بگوییم چشم سالم (واحد)این آدم به منزله دو چشم است.
بررسی فرع دوم
اگر به جایی اینکه عین سالم را صدمه بزند، عین و چشم عوراء را صدمه زده، به گونه‌ای که صدمه اثری در دید این آدم نگذاشته، اولی همان دید را دارد، آمده چشمی را که حس ندارد و عوراء است، کنده و در آورده، یعنی کاری کرد که همیشه پلکش پایین افتاده و دیگر پلکش بلند نمی‌شود.
اقوال سه گانه
در اینجا سه قول است.
یک قول این است که ربع دیه دارد، قول دوم این است که ثمن دیه دارد، قول سوم این است که ثلث دیة و هر سه قول هم روایت دارد، یعنی هم قول اول روایت دارد و هم قول دوم و سوم روایت دارد.
ولی مرحوم محقق می‌فرماید مشهور همان قوم سوم است، یعنی ثلث الدّیة، که: 333 دینار و خورده‌ای می‌شود.
بنابراین، سه نوع روایت داریم،روایت ثمن، روایت ربع، و روایت ثلث. از این رو باید سراغ باب تعادل و ترجیح برویم، در آنجا اگر روایات متعارض شدند، چنانچه قابل جمع باشد، جمع می‌کنیم، اگر قابل جمع نباشد، اولین مرجح شهرت فتوایی است:« فإنّ المجمع علیه لا ریب فیه»
البته آن دو روایت دیگر هم قائل دارد، اما مشهور همان روایت ثلث است.
بنابراین، در مورد تعارض روایت رجوع می‌کنیم به همان « فإنّ المجمع علیه لا ریب فیه، خذ بما اشتهر بین أصحابک».
متن تحریر الوسیلة
«فی العین العوراء ثلث الدّیة إذا خسفها- پلکش بیفتد و دیگر بلند نشود یا پلکش فرو برود- أو قلعها، سواء کانت عوراء خلقة أو بجنایة جان».
کان الکلام فی المسألة السابقة إذا جنی علی العین الصحیحة للأعور، و أما المقام فالکلام فیما إذا جنی علی العین العوراء، فیما لو خسفها أو قلعها ففیه الثلث الدّیة من غیر فرق بین کونها عوراء خلقة أو بجنایة جان.
قال الشیخ: فی العین القائمة إذا خسفت ثلث دیتها صحیحة و به قال زید بن ثابت و قال جمیع الفقهاء فیها الحکومة، الخلاف:5/212، المسألة:96،
قال المحقق: أمّا العوراء فف خسفها روایتان: أحدهما ربع الدّیة- مفید و بعضی ها همین را گفته‌اند- و هی متروکة، و الأخری ثلث الدّیة و هی مشهورة، سواء کانت خلقة أو بجنایة جان، شرائع الإسلام:4/263،
ما در آنجا که تعارض روایات بود، تعارض روایات را از طریق شهرت حل کردیم.
قال العلامة: و فی خسف العوراء ثلث الدّیة الصحیحة، و روی الربع سواء أکانت بخلقة أو جنایة» قواعد الأحکام:3/671،
أقول: إنّ الروایات علی أصناف ثلاثة:
الأول: ما یدل علی ربع الدّیة نظیر این روایت:
1: محمد بن یعقوب، عن محمد بن یحیی، عن موسی بن الحسن- توثیق نشده- عن محمد بن عبد الحمید، عن أبی جمیلة، عن عبد الله بن سلیمان، عن عبد الله بن أبی جعفر، عن أبی عبد الله (علیه السلام): «فی العین العوراء تکون قائمة فتخسف، فقال: قضی فیها علیّ بن أبی طالب علیه السلام نصف الدّیة فی العین الصحیحة» الوسائل: ج 19، الباب 29 من أبواب دیات الأعضاء، الحدیث 1،
نصف دیه عین واحد، می‌ شود ربع دیه کامل.
مثلاً دیه یک چشم پانصد دینار است، نصف پانصد دینار، می‌شود: دویست و پنجاه دینار، دویست و پنجاه،‌نسبتش به هزار، ربع است.
و قد عمل بها المفید و سلّار، فإنّ نصف دیة العین الصحیحة، یکون ربع الدّیة التّامة.
الثانی: ما یدّل علی ثمن الدّیة، مانند روایت ذیل:
عن علیّ،‌عن أبیه، عن أحمد بن محمد ابن أبی نصر ، عن أبی جمیلة مفضّل بن صالح، عن عبد الله بن سلیمان، عن أبی عبد الله علیه السلام، فی رجل فقأ عین رجل ذاهبة و هی قائم، قال:« علیه ربع دیة العین» همان مدرک، الحدیث2،
ربع دیة العین، می‌شود ثمن مجموع، چه بگویید ربع یک چشم و چه بگویید ثمن الدّیة.
و واضح أنّ ربع دیة عین واحد هو ثمن دیة الإنسان کاملة، و فی الجواهر لم یعمل بها أحد.
اعراض اصحاب دلیل ضعف روایت است.
الثالث: ما یدل علی ثلث الدّیة نظیر صحیح برید بن معاویة عن أبی جعفر علیه السلام:
محمد بن یعقوب،‌عن علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن محبوب- حسن بن محبوب، گاهی در اسناد داریم: محمد بن علیّ بن محبوب، این جزء روات نیست، چون در زمان غیبت بود- عن أبی أیّوب الخزّاز، عن برید بن معاویة، عن أبی جعفر علیه السلام: «قال فی لسان الأخرس و عین الأعمی، و ذکر الخصیّ و أنثییه، ثلث الدّیة» الوسائل: ج 19، الباب 31 ، من أبواب دیات الأعضاء، الحدیث1،
مرحوم صاحب شرائع گفته که این روایت مشهور است و اتفاقاً عمل اصحاب بر همین است، خلاف هم همین را گفته.
بنابراین، نتیجه می‌گیریم سه فرع داریم:
اگر عین سالم کسی را در آورد نه اعورش را، اگر به آفت الهی یا خلقتی و آفرینشی باشد، تمام دیه را بدهد، و الا نصف الدیة.
اما اگر عین اعور را صدمه زد، در آن سه روایت است و ما فقط ثلث را می‌گیریم، چرا؟ چون محقق می‌گوید بقیه متروک است.
پاسخ
#8
1391/6/20

دیه اجفان و پلکهای چشم
المسألة‌الرابعة:
در این مسئله‌‌ بحث راجع به دیه جفن (بفتح الجیم و سکون الفاء» است و جمعش اجفان است و جفن در فارسی به معنای پلک است، چه بگوییم اجفان و جفن و چه بگوییم غطاء و اغطیه، در حقیقت پوشش چشم است، صدمه بر پوشش چشم، امام دو مسئله را عنوان کرده، گاهی هردو را لطمه می‌زند،‌یعنی هم پلک بالا را و هم پلک پایین را، مراد از هردو، یعنی پلک بالا و پلک پایین، گاهی بحث ما در پلک بالا و پایین نیست،‌بلکه به یکی لطمه می‌زند، بنابراین،‌مسئله امام متمرکز در دو صورت است، گاهی هردو پلک صدمه می‌بیند و گاهی پلک واحد،‌در اینجا می‌فرماید اگر هردو پلک صدمه ببیند، مسلّماً نصف دیه انسان است، چرا؟ چون دو پلک نصف حساب می‌شود، دو پلک دیگر هم نصف دیگر حساب می‌شود، در حقیقت این پلک ها حکم چشم را دارد،‌ یک چشم نصف دیه و دو چشم تمام دیه را دارد، در اینجا هم مسئله از این قبیل است، اگر کسی دو پلک دیگری را صدمه وارد کرد، یعنی هم به پلک بالا صدمه وارد کرد و هم به پلک پایین، دو پلک حکم یک چشم را دارد، در یک چشم نصف الدیه بود، در دو پلک یک چشم هم نصف الدیة است، قهراً اگر به چهار پلک کسی صدمه وارد کند، دیه کامل دارد.
پس مسئله چهارم دو فرع دارد
الف: فرع اول اینکه هردو پلک را لطمه می‌زند، خواه یک چشم و خواه دو چشم، قرار شد که در چهار تا یک دیه و در دوتا نصف دیه باشد، چرا؟ چون دو پلک حکم عین واحد را دارند، چون هردو چشم را می‌پوشاند، تنها بالایی کافی نیست و هکذا تنها پایینی کافی نیست، تا هردو با هم نرسند، پوشش محقق نمی‌شود.
ب: فرع دوم این است که یک پلک را لطمه می‌زند، یا پایین را یا بالا را.
اقوال
در اینجا سه قول داریم:
1: قول اول این است که دیه چهار تا بر چهار تا تقسیم می‌شود، چهار تا، دیه کامل داشت، اگر به یک پلک کسی صدمه وارد کرد، دیه‌اش ربع دیه انسان است، البته این مطلب را به نوعی می‌شود از روایات استفاده کرد.
2: قول دوم این است که پلک بالا دیه‌اش دو ثلث دیه عین واحد است، پایین یک ثلث، چون پلک بالا از اهمیت بیشتری بر خوردار است، چون پوششش بیشتر است، آن دو ثلث عین واحد است، پلک پاییین، یک ثلث عین واحد است.
3: قول سوم این است که پلک بالا نصف است و پایینی ثلث.
متن تحریر الوسیلة
المسألة الرابعة: فی الأجفان الدّیة- دیه انسان است- و فی تقدیر کلّ جفن خلاف، فمن قائل فی کلّ واحد ربع الدّیة صاحب جواهر این را تایید می‌کند، چرا؟ می‌گوید تقسیم می‌کنیم، یعنی وقتی که در چهار تا یک دیه شد، یکی می‌شود، یک چهارم.- و من قائل فی الأعلی ثلثاها- یعنی ثلثا دیة العین- و فی الأسفل الثلث، و من قائل فی الأعلی ثلث الدّیة و فی الأسفل النصف، ثلث دیه عین.
قول سوم روایت هم داریم، حضرت امام نتوانسته جازم به مسئله بشود، در فرع سوم جزم پیدا نکرده، می‌فرماید:« و هذا لا یخلو من ترجیح،- چرا؟ چون روایت داریم،- لکن لا یترک الإحتیاط بالتصالح»، بهتر این است که طرفین تصالح کنند، این متن مسئله و صور مسئله بود.
بررسی فرع اول
اما الفرع الأول: فرع اول اینکه لطمه به هردو پلک می‌زند نه بر یکی، این خیلی دلیل روشنی دارد، یکی صحیحه عبد الله بن سنان است، دومی هم صحیحه سالم است، البته روایت هشام خیلی روشن تر است، دوتا صحیحه داریم که فرع اول را درست نمی‌کند، یعنی اگر به دو پلک صدمه زد، دیه‌اش نصف دیه است، اگر چهار تا را صدمه زد، تمام دیه را دارد.
روایت عبد الله سنان
1: محمد بن یعقوب،‌عن علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن أحمد بن محمد بن أبی نصر، عن عبد الله بن سنان- روایت صحیحه است، یعنی همه روات هم امامی هستند و هم عادل،- عن أبی عبد الله علیه السلام،قال: «ما کان فی الجسد منه إثنان- هر چیزی که در بدن دوتاست- ففیه نصف الدّیة»الوسائل: ج 19، الباب 1 من أبواب دیات الأعضاء، الحدیث 1،
عبارت وسائل این است: «ففیه نصف الدّیة»، این معنایش این است که در اثنان، نصف الدیه است و حال آنکه در اثنان نصف الدیه نیست، بلکه تمام دیه است، دو چشم تمام دیه است و لذا در نسخه کافی عبارت این گونه است: «ما کان فی الجسد منه إثنان، ففی الواحد نصف الدّیة»، بجای «ففیه»، ففی الواحد نصف الدّیة دارد، البته نسخه کافی مقدم است، مرحوم وسائل نسخه‌اش ففیه بوده، البته از قرینه معلوم است که مراد جفت نیست، بلکه مراد تکش است، اما اگر به کافی مراجعه کنیم، مطلب خیلی روشن است،« ما کان فی الجسد منه إثنان ففی الواحد نصف الدّیة»، در واحد دیگر نصف دیه، در چشم و در دست نصف الدیه، چطور این شاهد عرض ‌ما می‌شود و حال آنکه بحث ما در پلک است، چطور با این حدیث استدلال کنیم که دو پلک نصف دیه دارد؟
چهار پلک تمام دیه را دارد، از این روایت چگونه این مسئله را استخراج کنیم؟ راهش این است که دو پلک مجموعاً غطاء هستند و حکم چشم واحد را دارند، هرچند دو پلک است، یکی بالا و دیگری پایین، اما فعالیت اینها مجموع است، تنها یکی به درد نمی‌خورد، کأنّ دوتا پلک حکم یک پوشش را دارد، آن یک پوشش، این طرف هم یک پوشش، قهراً اگر هردو پلک را صدمه وارد کرد، نصف دیه دارد و اگر هر چهار تا را زد، تمام دیه را دارد، دلالتش را روشن کردیم، دلالت این است که هر چند پلک بالا یک پلک است، پلک پایین هم یک پلک است، اما فعالیت اینها جمعی است، تا بهم نخورند، چشم پوشش پیدا نمی‌کند، قهراً دو پلک، حکم یک شیئ را دارد، دو پلک یک شئ است، این دو پلک دیگر هم یک شیء دیگر، اگر به دو پلک صدمه زد، نصف دیه، و اگر به هر چهار تا صدمه زد، تمام دیه را دارد ولذا دلالت این روایت یک مقداری بیان می‌خواهد.
روایت
و باسناده «ضمیر باسناده» به شیخ بر می گردد، و باسناده (شیخ) عن الحسین بن سعید (اهوازی) عن محمّد بن خالد- محمد بن خالد،پدر أحمد بن محمد بن خالد است، که أحمد نویسنده محاسن است) عن ابن أبی عمیر- ثقه است- عن هشام بن سالم، در این میان فقط محمد بن خالد توثیق نشده، اما معمولاً به روایاتش عمل می‌شود، قال:« کلّ ما کان فی الإنسان أثنان ففیها الدّیة، و فی أحدهما نصف الدّیة، و ما کان فیه واحد ففیه الدّیة» الوسائل: ج 19، الباب 1 من أبواب دیات الأعضاء، الحدیث12،
دو پلک انسان، شیء واحد است که چشم را می‌پوشاند فلذا دوتایش نصف دیه را دارد و چهار تایش تمام دیه را.
بررسی فرع دوم
الفرع الثانی: اگر دو پلک را لطمه نزد، بلکه یکی را لطمه زد،در اینجا سه قول است:
قول اول تقسیم است، دیه‌ای که مال چهار پلک است، تقسیم می‌شود بر چهار تا، دیه‌ای که مال چهار تاست، تقسیم می‌شود بر چهارتا، دیگر لا فرق بین أعلی و اسفل، هر چند پلک اعلی بلندتر و درازتر و اسفل پلکش کوتاهتر است، هر چند این دلیل ندارد، اما عرفیتش همین است.
أما القول الأول: فقد استند إلی صحیحة هشام و حسنة عبدالله بن سنان، بالبیان الماضی ، حیث یکون کل جفنین بمنزلة الواحد، فیکونان کالعین الواحدة ، و لازم ذلک أنّ فی کلّ جفن ربع الدّیة.
و أوضحه فی الجواهر قائلا بإمکان استفادة توزیع الدّیة علی المتعدد الّذی یثبت فیه الدّیة و الفرض الإجماع علی ثبوتها فی الأربع ، فتتوزع علیها لأنّ الأصل عدم الزیادة، مضافاً إلی إنسباق التوزیع للتساوی فی مثله و لعله لأجله قال فی المسالک: هو الأظهر ، بعد أنّ اعترض بضعف دلالة الخبرین علیه». جواهر الکلام: 73/182
صاحب مسالک می‌گوید از این دو روایت چیزی نمی‌فهمیم، یعنی از روایت عبد الله و روایت هشام، در یکی چیزی نمی‌فهمیم، بله در دوتا می‌فهمیم، ولی در یکی نمی‌فهمییم، صاحب جواهر می‌گوید وقتی از آن راه نمی‌فهمیم، عرفیت که دارد، وقتی مجموع دیه کامل دارد و مجموع هم دارای اجزاء اربعه باشد، مجموع تقسیم می‌ شود بر اجزاء، یا بگوییم این دو روایت به درد فرع دوم می‌خورد یا نه؟ البته این دو روایت به درد فرع اول خورد و فرع اول را ثابت کرد، چون ففی الواحد داشت، اما نسبت به فرع دوم، این دو روایت ممکن است بگوییم وافی است و ممکن است بگوییم وافی نیست، ولی صاحب جواهر می‌گوید عرفیت همان تقسیم است هر چند این دو روایت وافی نشود.
أما القول الثانی: قول دوم این است- شیخ این قول را در کتاب خلاف، از شافعی نقل کرده- که بالایی دو ثلث، پایینی یک ثلث، شافعی این را گفته، ولی ما هیچ دلیلی بر این مسئله نداریم و در روایات ما اصلاً این نیست، معلوم می‌شود که جناب شافعی ذوقی این حرف را زده، چون پلک بالا درازتر است و پلک پایین کوتاهتر است ولذا بالایی را دو ثلث حساب کرده و پایینی را یک ثلث،
اینجا اگر بگوییم این حرف شافعی قیاس است، جا دارد.
أما القول الثالث: قول ثالث این است که بالایی ثلث، پایینی نصف، عکس قول اول که بالایی را سهم بیشتری می‌داد و پایینی را سهم کمتری، ولی این قول سوم روایت دارد که عبارت است از روایت ظریف بن ناصح- ظریف بن ناصح یک کتابی دارد در دیات، و این کتاب در عصر امام صادق علیه السلام نوشته شده، سند می‌خورد به امیر المؤمنان ، این کتاب را در جلد 4 من لا یحضره الفقیه مطالعه کنید، یا در جامع الشرائع مطالعه کنید، جامع الشرائع، مال یحیی بن سعید است، پسر عموی مرحوم محقق، ایشان هم در آخر کتاب جامع الشرائع، با سند خوبی که می‌رسد به أمیر المؤمنان علیه السلام، این روایت را آورده) از آن کتاب چنین استفاده می‌ شود، عن الصادق علیه السلام:« و إن أصیب شفر العین الأعلی- شفر، همان أشفار است، پلک است و ممکن است از پلک کمی پایین تر، یعنی آنجا که مژه ها می‌روید- فشتر، «شتر» گاهی به معنای قطع است و گاهی به معنای قلّب می‌آید، بالا را به پایین و پایین را به بالا ببرد- فدیته ثلث دیة العین مائة دینار و ستة و ستون دینار و ثلث دیناراً، و إن أصیب شعفر العین الأسفل فشتر فدیته نصف دیة العین مائتا دینار و خمسون دیناراً» الوسائل: ج 19، الباب 2 من أبواب دیات الأعضاء، الحدیث 2،
حضرت امام (ره) می‌فرماید این ارجح است، چرا؟ چون روایت داریم، اولی روایت نداشت، بلکه به هر طرف دست و پا زدیم و توجیهی برایش درست کردیم، دومی که اصلاً روایت نداشت، اما سومی روایت دارد،‌منتها خیلی مفتابه نیست ولذا حضرت امام می‌فرماید ارجح است ولی بهتر این است که مصالحه کنند.
نظر استاد سبحانی
ولی من برای مصالحه لزومی نمی‌بینم،ظاهراً همان اولی اقوی باشد، چون به این بخش از روایت عمل نشده، فقط شیخ در خلاف آورده، ظاهراً همان قول اول که تقسیم بشود بر چهار مساوی بهتر است.
« تمّ الکلام فی العین»
الثالث: الأنف
المسألة الأولی: فی الأنف
حضرت امام در مسئله انف، پنج فرع را مطرح می‌کند، یعنی هر چند یک مسئله است، ولی دارای پنج، بلکه شش فرع می‌باشد.
اولاً باید ببینیم که ساختمان انف مرکب از سه چیز است:
الف: مارن، مارن به قسمت لبه بینی می‌گویند که نرم است، که در حقیقت پیچ می‌خورد، کمی بالاتر برود قصبه است، قصبه در لغت عرب به « نی شکر» می‌گویند که داخلش خالی است، هر گیاهی که در حقیقت ساقش خالی باشد، عرب به آن می‌گویند: قصبه، قصبه هر گیاه و ساق نیست، بلکه آن ساقی است که د اخلش خالی باشد مانند:« نی شکر » و غیر آن، در انسان به دست می‌گویند: قصبه، چرا؟ چون استخوانش مخ و مغز دارد، و همچنین به پا می‌گویند: قصبه، چرا؟ چون استخوانش مخ و مغز دارد، «کلّ عظم له مخّ» هر استخوانی که مغز دارد، عرب به آن می‌گویند: قصبه، تشبیه می‌کنند به قصبه های گیاهی، همان گونه در گیاه قصبه به آن ساقی می‌گویند که داخلش خالی باشد و مغز داشته باشد، در انسان هم هر استخوانی که دارای مخ و مغز است، قصبه می‌گویند، دست قصبه است، «ساق» قصبه است، انف هم قصبه دارد، بالاترش قصبه است، بالاتر از همه عظم است، پس مارن داریم، قصبه داریم و عظم داریم که بالاست،
چند جور می‌شود به انف کسی جنایت وارد کرد:
1: إذا قطع الأنف من أصله
2: قطع مارنه کلّه فقط (نوک بینی)
3: إذا قطع المارن، و بعض القصبة دفعة واحدة
4: إذا قطع المارن ثمّ قطع بعض القصبة
5: إذا قطع المارن ثمّ قطع جمیع القصبة
قسم اول این است که همه بینی را قطع کند، دوم اینکه فقط مارن را قطع کند، سوم اینکه مارن را با بعضی از قصبه دفعة واحدة قطع نماید، چهارم، اول مارن را قطع کند، بعداً بعضی از قصبه را قطع کند، پنجم اینکه اینکه اول مارن را قطع کند و سپس همه بینی را قطع کند. آیا اینها تفاوت دارند یا نه؟ در جلسه آینده بحث می‌کنیم.
پاسخ
#9
1391/6/21

دیه أنف و بینی
بحث ما در باره دیه‌ی اعضاست، دو عضو را خواندیم، یکی شعر بود و دیگری عین و چشم، الآن وارد عضو سوم می‌شویم بنام انف که بینی باشد، حضرت امام در این مسئله شش فرع را مطرح می‌کند که برخی از آنها روایت دارد و برخی روایت ندارد و باید آنها را روی قواعد حل کنیم.
فروع شش گانه
فرع اول این است که همه بینی را قطع کند به گونه‌ای که چیزی از آن باقی نماند
فرع دوم این است که فقط مارن را قطع کند، یعنی مارن را از بیخ قطع کند
فرع سوم اینکه مارن را با بعضی از قصبه یکجا و دفعة واحدة قطع کند،
حکم این سه تا روشن است،
فرع چهارم اینکه اول مارن را قطع می‌کند و سپس بخشی از قصبه را قطع می‌کند،‌فرع چهارمی در واقع ضد سوم است، چون در سومی مارن و بخشی از قصبه را دفعة واحدة قطع می‌‌کرد، ولی در چهارمی ابتدا مارن را قطع می‌کند و سپس بعضی از قصبه را، حکم فرع چهارم کمی مشکل است.
فرع پنجم اینکه اول مارن را قطع کرد، آنگاه آتش خشمش شعله ور شد، بجای اینکه بعضی از قصبه را قطع کند، همه قصبه را قطع نمود.
فرع ششم اینکه بعضی از مارن را قطع می‌کند، یعنی کمی از نرمی نوک بینی را قطع می‌کند.پس در اینجا شش فرع داریم.
بررسی فرع اول
اگر کسی تمام بینی شخصی را قطع کند، اینجا دو نوع روایت داریم، نوع اول عبارت است از روایت هشام بن سالم و روایت عبد الله بن سنان، که به عنوان ضابطه کلی می‌گفتند: هر چیزی که در انسان واحد و یکی است، به تنهائی دیه کامل دارد(ففیه الدّیة کاملة).
این ضابطه کلی در فرع اول حاکم است، علاوه براین ضابطه کلی، روایات خاصه داریم، سه روایت داریم که یکی از آنها روایت سماعه است که صریحاً می‌گوید اگر کسی تمام بینی انسانی را قطع کند،ففیه الدّیة کاملة،.
بنابراین در فرع اول هم می‌شود از قواعد کلی استفاده کرد و هم می‌ شود از روایات خاصة، روایت خاصه،‌یکی روایت سماعة است.
روایت سماعة
1: و عن علیّ بن إبراهیم ، عن محمد بن عیسی- محمد بن عیسی بن عبید یقطینی، این آدم غیر از پدر أحمد بن محمد بن عیسی است- عن یونس- یونس بن عبد الرحمن- ، عن زرعة، عن سماعة- موثقه است،‌چون واقفی است- ، عن أبی عبدالله (علیه السلام):« فی الرّجل الواحدة نصف الدّیة، و فی الأذن نصف الدّیة إذا قطعها من أصلها، و إذا قطع طرفها ففیها قیمة عدل ، و فی الأنف إذا قطع الدّیة کاملة ...» الوسائل: ج 19، الباب 1 من أبواب دیات الأعضاء، الحدیث7،
2: و رواه أیضا بأسانیده الآتیة إلی کتاب ظریف و کذا الصدوق إلا أنَّ فی روایتهما:« فالدّیة فی النفس ألف دینار ، و فی الأنف ألف دینار، و الضوء کلّه من العینین ألف دینار ، و البحح ألف دینار ، و اللسان إذا استوصل ألف دینار» همان مدرک، الحدیث 3،.
3:محمد بن مسعود العیاشی فی تفسیره عن ابن سنان ، عن أبی عبدالله علیه السلام قال: «قضی أمیر المؤمنین(علیه السلام) فی دیة الأنف إذا استوصل- از بیخ قطع کند- مائة من الإبل ثلاثون حقة...» همان مدرک، الحدیث 14،
بررسی فرع دوم
فرع دوم این بود که فقط مارن و نرمی بینی را قطع کند،‌در این فرع، چهار روایت داریم که می‌گوید دیه کاملة دارد.
خلاصه در این فرع هم علاوه بر روایت عامه (که روایت هشام بن سالم و روایت عبد الله بن سنان باشد) ‌چهار روایت بالخصوص داریم، معلوم می‌شود که مارن و نرمی بینی در زیبائی انسان خیلی مدخلیت دارد، به گونه‌ای که اگر کسی آن را قطع کند، باید دیه کاملة بدهد.
صحیحه حلبی
1: و عنه (علیّ بن إبراهیم) عن أبیه، عن ابن أبی عمیر ، عن حمّاد ، عن الحلبی صحیحه است-، عن أبی عبدالله(ع) فی الرجل یکسر ظهره قال: « فیه الدیة کاملة ، و فی العینین الدّیة و فی إحداهما نصف الدیة، و فی الأذنین الدیة ، و فی إحداهما نصف الدیة ، و فی الذکر إذا قطعت الحشفة و ما فوق الدیة ، و فی الأنف إذا قطع المارن الدّیة و فی الشفتین الدیة» همان مدرک، الحدیث 4،
2: و عنه (محمد بن یحیی)، عن أحمد (أحمد بن محمد بن عیسی یا أحمد بن محمد بن خالد)، عن الحسین بن سعید-اهوازی- (این یک سند) سند دوم: و محمد بن خالد جمیعا معلوم می‌شود که مراد از آن أحمد، احمد بن محمد بن عیسی است، در سند دوم، أحمد بن محمد بن خالد- عن القاسم بن عروة ، عن ابن ب***** ، عن زرارة موثقه است، چون ابن ب***** فطحی است-، عن أبی عبدالله(علیه السلام) قال: «فی الید نصف الدیة ، و فی الیدین جمیعا الدیة ، و فی الرجلین کذلک ، و فی الذکر إذا قطعت الحشفة فما فوق ذلک الدیة ، و فی الأنف إذا قطع المارن الدیة ، و فی الشفتین الدیة ، و فی العینین الدیة ، و فی إحداهما نصف الدیة». همان مدرک، الحدیث 6،
3: و بالاسناد ، عن یونس ، عن محمد بن سنان ضعیف است-، عن العلا بن الفضیل ، عن أبی عبدالله(علیه السلام) قال: «إذا قطع الأنف من المارن ففیه الدیة تامّة ، و فی أسنان الرجل الدیة تامة ، و فی اُذنیه الدیة کامله ، و الرجلان و العینان بتلک المنزلة» همان مدرک، الحدیث 8،
4: و باسناده(شیخ) عن الحسین بن سعید (اهوازی)، عن الحسن حسن بن علی بن فضّال)، عن زرعة ، عن سماعة مثله و زاد: « و إذا قطع طرفا منها قیمة عدل ، و العین الواحدة نصف الدیة ، و فی الأنف إذا قطع المارن الدیة کاملة ، و فی الذکر إذا قطع الدیة کاملة ، و الشفتان العلیا و السفلی سواء فی الدیة» همان مدرک الحدیث 10،
بنابراین، فرع اول و دوم خیلی روشن است، چون هردو فرع، علاوه بر روایات عامه، روایات بالخصوص هم داشتند.
بررسی فرع سوم
فرع سوم این است که جانی، مارن را با برخی از قصبه یکجا و دفعة واحدة قطع می‌کند، حکمش چیست؟ در اینجا روایت نداریم، فلذا ناچاریم که «منّا و منّا» کنیم، یعنی از این طرف و آن طرف یک دلیلی برایش دست و پا کنیم و بگوییم اگر جناب جانی، تمام بینی را قطع کرده بود، دیه‌اش چه مقدار بود؟ باید دیه‌ کامله می‌داد، حالا نصفش را قطع کرده،این بدتر از این نیست که تمام بینی را قطع کند، یک دلالت عرفی درست کنیم و بگوییم روایات می‌گوید اگر همه بینی را قطع می‌کرد، تمام الدّیه بود، حال که تمام بینی را قطع نکرده، نصف آن را قطع کرده، پس به طریق اولی دیه کامله دارد نه بیشتر. خصوصاً که دفعة واحدة قطع کرده فلذا یک جنایت است نه دو جنایت.
بررسی فرع چهارم
فرع چهارم این است که اول مارن را قطع می‌کند و بعد از لحظاتی ، نیمی از قصبه را هم قطع نمود، یعنی زمان قطع مارن با زمان قطع قصبه متفاوت است، در اینجا چه باید کرد؟
در اینجا ممکن است بگوییم که مارن یک دیه دارد، در قصبه هم ارش است نه دیه، چون در قصبه روایت نداریم.
چرا با سومی فرق کرد؟ چون در سومی مرة واحدة و با یک ضربة هردو را قطع کرد فلذا یک جنایت به حساب می‌آید، ولی در چهارمی دو جنایت شمرده می‌شود، چون اول مارن را قطع کرده و بعد از دقایقی قصبه را قطع نموده، فلذا دو نوع جنایت شمرده می‌شود، از این رو در مارن دیه است، اما در قصبه چون روایت نداریم، ارش و حکومت است.
بررسی فرع پنجم
فرع پنجم این است که مارن را قطع می‌کند و بعد از دقایقی همه بینی را از بیخ قطع می‌کند. حکم این فرع چیست؟
امام می‌فرماید: ممکن است در اینجا بگوییم دو دیه دارد، یک دیه مال مارن و دیه دیگر هم مال همه انف و بینی.
دیدگاه استاد سبحانی
ولی من در اینجا با حضرت امام موافق نیستم، چون دیه مال انف بود، ولی انفی که با مارن همراه باشد، اما انفی که مارن در آن نیست، در آن روایت نداریم، ایشان می‌فرماید اینجا احتمال می‌دهیم که یک دیه برای مارن و یک دیه هم برای قصبه باشد.
به نظر ما این احتمال ضعیف است، چرا؟ چون مال قصبه‌ای بود که با انف همراه و کامل باشد.
احتمال دومش خوب است که می‌فرماید یک دیه برای مارن، برای قصبه هم ارش و حکومت.
متن تحریر الوسیلة
المسألة الأولی: فی الأنف إذا قطع من أصله الدیة کاملة در این زمینه دو روایت عام و سه روایت خاص داشتیم- ، و کذا فی مارنه علاوه بر قواعد، چهار روایت داشتیم- و هو ما لان منه و نزل عن قصبته ، و لو قطع المارن و بعض القصبة دفعة فالدّیة کاملة، و لو قطع المارن ثمّ بعض القصبة فالدیة کاملة فی المارن و الأرش فی القصبة، و لو قطع المارن ثمّ قطع جمیع القصبة ففی المارن الدیة ، فهل للقصبة الدیة أو الأرش، فیه تأمّل ، و لو قطع بعض المارن فبحساب المارن.
بررسی فرع ششم
فرع ششم این است که نیمی از مارن را قطع کرده و نیمی دیگر باقی ماند، در اینجا مساحت را در نظر می‌گیریم و می‌گوییم هزار تا مال تمام مساحت بود و چون نیمی از مساحت را قطع کرده، پس دیه‌اش پانصد دینار است. «تمّ الکلام فی المسألة الأولی من الأنف.
المسألة الثانیة: لو فسد الأنف و ذهب بکسر أو إحراق أو نحو ذلک ففیه الدّیة کاملة، و لو جبر علی غیر عیب فمائة دینار علی قول مشهور.
حضرت امام (ره) در این مسئله دوم، دو فرع را مطرح می‌کند و آن اینکه اگر کسی بینی دیگری را فاسد کرد،حضرت امام این عبارت را از شرائع گرفته، عبارت شرائع این است:« لو کسر ففسد، لو جبر علی غیر عیب فمائة دینار».
معنای «لو کسر ففسد» چیست؟ آن را به دو گونه معنا می‌کنند:
الف: موقع شکستن، شل شد و حس خودش را از دست داد، این مراد نیست، چرا؟ چون بحثش در آینده خواهد آمد.
ب: بینی کسی را شکستند و این آدم قوه شامه خودش را از دست داد، بینی و انف سر جای خودش باقی است،‌اما قوه شامه را از دست داد، یعنی در اثر شکستن، شامه خود را از دست داد.
دیدگاه حضرت امام
حضرت امام می‌فرماید در اینجا دیه کامل دارد،‌چرا؟ چون دیه‌ای که برای انف معین شده،فقط برای جسم انف نیست، بلکه برای آن فعالیتی است که در حیات انسان دارد، انف و بینی فعالیتش این است که انسان بوی بد را از بوی خوب درک کند. فلذا اگر شامه خود را از دست داد،‌دیه کامله دارد.
آیا در این زمینه روایت داریم؟ روایت نداریم، بلکه از این طرف و آن طرف دست و پا می‌کنیم و برایش یک دلیلی می‌تراشیم و می‌گوییم روایاتی که می‌گفتند: «الف دینار»، اینجا را هم می‌گیرد، زیرا در اثر شکستن، آن اثری که انف داشت از بین رفت.
البته این خوب است، ولی باز هم در ذهن ما این شبهه باقی است که الف دینار فقط برای ذهاب قوه شامه و حس نبوده، بلکه خود ساختمان بینی هم در زیبائی انسان مدخلیت دارد، و در اینجا فرض این است که انف باقی است، منتها شکسته است و ممکن است بعداً پیش شکسته بند ببرند و جبران کنند ولذا فتوای قطعی به اینکه اگر حس را از بین برد، اما انف سر جای خودش باقی است هر چند شکسته، بگوییم باز هم انف دینار، احتیاج به دلیل دارد.
و علی هذا فالکلام مرکّز فیما إذا کان الأنف باقیاً لکن فسد شمّه و صار کالعدم، و لعلّه یشمله قوله (علیه السلام): فیما کان منه فی البدن واحد، ففیه الدّیة.
یعنی از روایات عامه استفاده کنیم که روایت عبد الله بن سنان و روایت هشام بن سالم باشد.
اما اینکه بخواهیم از روایاتی که می‌گویند:« فی الأنف الدّیة کاملة» استفاده کنیم بعید است، چون آن روایت جایی را می‌گویند که انف کنده بشود، بلکه سراغ روایاتی برویم که می‌گویند: «فیما کان منه فی البدن واحد، ففیه الدّیة».
در هر حال این مسئله باید علی الأحوط باشد، چون با روایات انف نمی‌شود استدلال کرد، زیرا روایات ناظر بر جایی بود که انف از بین برود و در این فرع، انف سر جای خودش باقی است فلذا ناچاریم که سراغ روایات عامه برویم که می‌‌گویند: «فیما کان منه فی البدن واحد، ففیه الدّیة».
ولی بهتر این است که طرفین در اینجا مصالحه بکنند.
الفرع الثانی: فرع ثانی این است که:« لو جبر علی غیر عیب فمائة دینار».
بینی کسی را شکست، آسیبی هم به شامه نرسید و فقط بینی شکست، طرف را پیش شکسته بند بردند و کاملاً و بدون عیب خوب شد (من غیر عثم، عثم را در جایی می‌گویند که کمر کسی بشکند، اگر ببندند، این دو جور است،‌گاهی می‌لنگد و گاهی نمی‌لنگد، عثم در جایی می‌گویند که می‌لنگد و هنوز حالت خمیدگی محفوظ باشد)، در اینجا چکنیم؟
اینجا «ما لا نص فیه» است، اگر بینی کسی را شکستند و حسش هم سر جای خودش باقی است و بعد از درمان خوب می‌شود، امام در اینجا می‌فرماید: دیه‌اش صد دینار است، آیا روایت در این زمینه داریم؟ روایت نداریم، پس امام با کدام دلیل این حرف را می‌زند؟ یک روایاتی در ظهر داریم و آن این است که اگر کمر کسی را شکستند و بعداً او را پیش شکسته بند بردند و شکسته بند هم او را بست و بدون مشکل خوب شد،‌در آنجا روایت داریم که دیه‌اش صد دینار است ( مائة دینار). الغای خصوصیت می‌کنیم:
فقد جاء فی کتاب ظریف: « و إن انکسر الصلب فجبر علی غیر عثم و لا عیب فدیته مائة دینار، و إن عثم فدیته ألف دینار» الوسائل: ج 19، الباب 13 من أبواب دیات الأعضاء، الحدیث 1،
حضرت در اینجا برای کمر، دو نوع دیه قائل شده، کمر اگر شکست و دوباره به حال اول خود بر گردد، دیه‌اش صد دینار است،‌اما اگر کمر شکست و شکسته بند هم معالجه کرد، منتها اثر شکستگی باقی است، مثلاً طرف می‌لنگد، دیه‌اش هزار دینار است، ما از این روایتی که در باره کمر و ظهر آمده، الغای خصوصیت کنیم و آن را در مسئله انف و بینی هم پیاده کنیم و می‌گوییم اگر بینی کسی را شکستند و شامه‌اش از بین رفت،‌دیه‌اش هزار دینار است،‌مانند کسی است که کمرش بشکند و خوب نشود، اما اگر شامه‌اش از بین نرود و فقط بشکند و بعداً هم خوب بشود، در اینجا دیه‌اش صد دینار است، یعنی از روایات وارد در ظهر و کمر، حکم انف را هم استفاده کنیم، در دو حالت، کدام دو حالت؟ جایی که شامه برود، مثل کسی که کمرش بشکند و حالت لنگی بماند، و جایی که شامه باقی است و فقط شکسته و شکستگی آن هم خوب بشود.
پاسخ
#10
1391/6/25

دیه أنف و بینی
المسألة الثالثة: فی شلل الأنف ثلثا دیته صحیحاً، و إذا قطع الأشل فعلیه ثلثها.
اگر کسی جنایتی کرد، به این معنا که بینی شخصی را دچار شلل کرد، که در واقع حیات دارد و مرده نیست، اما آن حالت سابقه را که استقامت باشد ندارد، مثل دستی که شلل دارد، خون که جریانش ضعیف است در حقیقت آن حالت استقامت را از دست می‌دهد.
دلیل
در مورد انف و بینی روایت نداریم که اگر کسی جنایتی کرد و بینی انسانی را به حالت شلل در آورد، دیه‌اش چه مقدار است؟ در این زمینه روایت نداریم، ولی یک روایت در جایی دیگر داریم که شاید از آن بتوان قاعده کلی را استفاده کرد، آن روایت در مورد ید و ذراع است، مثلاً اگر کسی دست و ذراع شخصی را صدمه زد به گونه‌ای که به حالت شلل در آمد، حضرت در آنجا می‌فرماید، دو ثلث دیه است، فقها از روایتی که در مورد ید و ذراع است، قاعده کلیه استفاده کرده‌اند، کأنّه حکم تمام اعضاست، هر اعضایی برای خودش یک دیه دارد و اگر شل شد، دو سوم آن دیه را دارد.
اصلش بحث نیست که اگر سالم شد، دیه خودش را دارد، اما اگر حال شلل پیدا کرد، در شلل دو ثلث است، روایت در ذراع است، فقها از آن قاعده کلیه را استفاده کرده‌اند.
بنابراین، از آن روایت می‌شود هم در ید و هم در چشم و هم در سایر اعضا استفاده کرد، یعنی اگر جنایتی وارد کرد که حالت شلل به خود گرفت، دو ثلث دیه صحیح را می‌پردازد.
روایت فضیل بن یسار
و باسناده (شیخ)، عن سهل بن زیاد،- شیخ روایت را از سهل بن زیاد نقل کرده، سهل در سال: 255 فوت کرده، شیخ در سال:460 فوت نموده، فلذا بین شیخ و سهل بن زیاد فاصله خیلی زیاد است، از این رو می‌گوید: باسناده، یعنی سند شیخ به سهل بن زیاد، سند را در آخر کتاب تهذیب، در باب مشیخه نقل کرده، در آنجا می‌گوید: أما ما رویته عن سهل بن زیاد، سندم این است، البته سهل مورد بحث، ولی روایاتش قابل قبول است- عن ابن محبوب- حسن بن محبوب، که متولد:150 می‌باشد و متوفای:224-، عن علیّ بن رئاب از فقهاست نه اینکه راوی باشد، عن الفضیل بن یسار، قال:سألت أبا عبد الله (علیه السلام): «عن الذّراع إذا ضرب فانکسر منه الزّند، قال: إذا یبست منه الکفّ فشلّت أصابع الکفّ کلّها فإنّ فیها ثلثی الدّیة دیة الید، الخ» الوسائل: ج 19، الباب 39، الحدیث، 5،
فقهای ما از این روایت یک قانون و قاعده کلی استفاده کرده‌اند، هر موقع به کتاب دیات به کلمه‌ی شل برسیم، این فتوا را می‌دهند و می‌گویند اگر فلان عضو در اثر جنایت کسی شل شد، دو ثلث دیه سالم را دارد، اصحاب از این قانون کلی فهمیده‌اند هر چند مورد روایت ذراع است. و شاید فهم اصحاب هم فهم خوبی باشد، انسان احتمال نمی‌دهد که عضو مدخلیت داشته باشد، بگوییم دست مدخلیت دارد، پا مدخلیت ندارد، بلکه همگی مدخلیت دارد، چون همه‌ی اینها اعضای انسان است، صحیح شان یک دیه دارد، شل شان هم یک قیمت و دیه، کأنّه این قیمت همه اعضاست.
روایت حکم بن عتیبة
و یؤیّده خبر الحکم بن عتبیه، و فیه: «و کلّ ما کان من شلل فهو علی الثلث من دیة الصحاح».
ولی این روایت، با روایت قبلی تطبیق نمی‌کند، چون در روایت قبلی دو ثلث است، اما در اینجا یک ثلث است. فلذا اینها متعارض می‌شوند،‌البته روایت حکم بن عتیبه چندان سند محکمی ندارد. چون حکم بن عتبیه از فقهای اهل سنت است، و لذا حضرت می‌فرماید: یا حکم، شرقا أو غربا فلا تجد شیئا صحیحا إلّا فی هذا البیت، این دو روایت معارض است، چون روایت اول می‌گوید دو ثلث، این روایت می‌گوید یک ثلث، مسلماً روایت دوم ترجیح بر این روایت دارد، منتها من در این مسئله تامل دارم که آیا ترجیح با روایت دو ثلث است یا ترجیح با روایت یک ثلث می‌باشد؟ تعارض را در جلسه آینده بحث می‌کنیم.

دیة روثة‌ الأنف
مسئله‌ای که الآن بحث می‌کنیم از مسائلی است که حکمش روشن است، اما موضوعش کاملاً مبهم است و آن عبارت است از : روثه‌ی أنف و بینی، یعنی بینی انسان از نظر لغت عرب یک روثة هم دارد.
اگر کسی در اثر جنایت، صدمه به «روثة الأنف برساند» باید فلان مقدار دیه بپردازد.
المسألة الرابعة: فی الرّوثة نصف الدّیة إذا قطعت، فهل هی طف الأنف أو الحاجز بین المنخرین أو مجمع المارن؟ احتمالات، و یحتمل أن ترجع الاحتمالات إلی أمر واحد، و هو طرف الأنف الذی یقطر منه الدّم و هو مجمع المارن و هو محل الحاجز فإذا قطع الحاجز من حیث یری من الأعلی إلی الأسفل قطع طرف الأنف و هو مجمع المارن و إن لا یخلو من تأمّل» الخ.
معنای روثة الأنف
حال باید دید که روثة چیست؟ حضرت امام در تحریر الوسیلة سه احتمال نقل می‌کند:
الف: احتمال اینکه روثة همان طرف الأنف باشد،یعنی کناره‌‌ی بینی.
ب: احتمال دوم اینکه روثة الأنف، همان الحاجز بین المنخرین باشد، عرب به دوتا سراغ بینی می‌گویند: منخرین، به یکی می‌گویند: «منخر»، احتمال دوم: الحاجز بین المنخرین، در وسط یک پرده‌ای است که دوتا سراغ بینی را از همدیگر جدا می‌کند، عرب به آن می‌گویند: الحاجز بین المنخرین.
ج: احتمال سوم اینکه مراد از : روثة الأنف، همان مجمع المارن است، مارن عبارت است از: نوک بینی، روثة الأنف همان مجمع المارن است، ممکن است هر سه معنا، یه یک چیز بر گردند، چطور این سه معنا را به یک معنا بر می‌گردند؟ بعد می‌فرماید: فیه تأمّل.
بیان محقق
ولی مرحوم محقق می‌فرماید:« الروثة: الجاجز بین المنخرین»، بیش از یک احتمال نمی‌دهد، «علی الظاهر» معنای مرحوم محقق روشن تر است، چرا؟ چون اگر مراد از روثة، طرف انف باشد، این همان حکم منخرین را دارد،که بعداً بحثش خواهد آمد، اگر مراد از: روثة الأنف، مجموع مارن باشد، این را قبلاً خواندیم.
«علی الظاهر» آنچه که مرحوم محقق می‌فرماید، یعنی: الحاجز بین المنخرین، واضح تر است، ولی در لغت عرب مثل هایی است که با حرف محقق سازگار نیست، مثلاً عرب می‌گویند: ضرب بلسانه روثة أنفه، آدمی که عصبانی باشد یا حالت عادی نداشته باشد، زبان خود را در می‌آورد و با آن بینی خود را می‌لیسد. اینکه انسان در حالت عصبانیت زبانش را در می‌آورد و با آن بینی خود را می‌لیسد، کجای بینی را می‌لیسد؟ مجمع المارن را می‌لیسد.
مثالی که عرب دارد این است که عرض شد، من مجمع البحرین را دیدم، در آنجا این روایت هست که :« رأیت فی أنف رسول الله (صلّی الله علیه و آله) و إرنبته أثر الماء و الطین، و مثله کان یسجد علی جبهته و إرنبته و إرنبته طرف الأنف عند ...،» می‌گوید من دیدم وقتی پیغمبر اکرم سجده می‌کرد، آب گل در إرنبة‌اش هم بود.
ظاهراً ارنبه با روثة یکی باشد، پس چه بگویند روثة و چه بگویند: إرنبة، هردوتا به یک معنا می‌باشد، انسان وقتی سجده می‌کند، بینی او هم به خاک می‌رسد.(برای توضیح بیشتر به کتاب مفتاح الکرامة و جواهر الکلام مراجعه بشود)
عبارت لسان العرب
1: الرّوثة مقدّم الأنف أجمع.
2: و قیل طرف الأنف حیث یقطر الرعاف.
3: روثة الأنف، طرفه.
4: الروثة، طرف الإرنبة.
هر چند کلمه‌ی «الروثة» از نظر موضوع مبهم است، اما از نظر حکم روشن است، یعنی حکمش در روایات آمده است.
روایت
«فإن قطعت روثة الأنف و هی طرفها فدیتها خمس مائة دینار» الکافی:7/331،
و قال فی الفقیه: «و إن قطعت روثة الأنف فدیتها خمس دینار نصف الدّیة» الفقیه:4/57،
المسألة الخامسة: فی أحد المنخرین ثلث الدّیة، و قیل نصفها، و الأول أرجح، و لو نفذت فی الأنف نافذة علی وجه لا تفسد کرمح أو سهم فخرقت پاره کند- المنخرین و الحاجز فثلث الدّیة، و کذا لو ثقبته، فإن جبر و صلح فخمس الدّیة علی الأحوط.
مسئله پنجم راجع به منخرین است که در آن چهار فرع وجود دارد:
1: فرع اول این است که احد المنخرین را قطع کند.
2: منخرین را پاره کند از این طرف به آن طرف دیگر.
3: احد المنخرین را سوراخ کند.
4: أحد المنخرین را سوراغ کند و بعد از سوراخ کردن، جبر و خوب بشود.
هر چهار فرع را باید از روایات استفاده کرد.
بررسی فرع اول
در فرع اول سه قول وجود دارد
قول اول
فرع اول این بود که أحد المنخرین سوراخ یا قطع کند،دیه‌اش ثلث الدّیه است، که این مختار مرحوم محقق در شرائع است، و جمعی از محققین.
روایت
محمد بن الحسن باسناده عن محمّد بن ‌أحمد بن یحیی- صاحب نوادر الحکمة، صاحب نوادر الحکمة در عصر غیبت صغری بوده،‌شیخ در عصر غیبت کبری زندگی می‌کرد، فلذا فاصله زیاد است، پس شیخ نسبت به نوادر الحکمة سند دارد که در باب مشیخة آورده- عن العباس بن معروف- بد نیست-، عن الحسن بن محمد بن یحیی، عن غیاث غیاث بن کلوب بجلی است که از علمای عامه می‌باشد، از امام جعفر صادق (علیه السلام) چهل و سه یا شصت و چهار تا روایت دارد، محقق می‌فرماید روایت ضعف دارد، اما من به این روایت عمل می‌کنم، در عین حالی که روایت را بخاطر غیاث بن کلوب ضعیف می‌داند، ولی به آن عمل می‌کند-، عن جعفر، عن أبیه، عن علیّ (علیه السلام): «أنّه قضی فی شحمة الأذن بثلث دیة‌الأذن، و فی الأصبع الزائدة ثلث دیة الأصبع، و فی کلّ جانب من الأنف ثلث دیة الأنف» الوسائل: ج 19، الباب 43، من أبواب دیات الأعضاء،‌الحدیث1،
مرحوم محقق با اینکه روایت را ضعیف می‌داند، ولی در عین حال به آن عمل می‌کند و می‌گوید:« و هو الأشبه»، یعنی اشبه به حق است، چرا اشبه به حق است؟
چون مجموع این بینی، دیه‌اش هزار دینار است، پس یکی ثلث دیه را دارد.
البته این قول یک مؤید هم دارد:
و یؤیّده ما رواه عن یوسف بن الحارث عن محمد بن عبد الرحمن العرزمی (عن أبیه) عن جعفر، عن أبیه (علیه السلام):« أنّه جعل فی ... و فی خشاش الأنف کلّ واحد ثلث الدّیة» همان مدرک، الحدیث 2،
خشاش، چوبی است که وارد سوراخ بینی شتر می‌کنند تا در وقت مناسب بتوانند او را مهار کنند. حضرت می‌فرماید: محل خشاش ثلث الدیه دارد،از باب مجاز است، اطلق الحال و أرید المحل. خشاش (چوب) یعنی محل خشاش.
این روایت هم موید آن روایت است.
قول دوم
قول دوم می‌گوید: نصف دیه است، یعنی اگر یکی از منخرین (پرده‌ ها) را پاره کند، نصف دیه دارد، من برای نصف الدیه روایتی پیدا نکردم، مگر اینکه از این راه استفاده کنند و بگویند:«‌کلّ ما کان فی الإنسان إثنان، ففی کلّ وحد منهما نصف الدّیة و فی ما کان وحداً ففیه تمام الدّیة» منخر در انسان متعدد است، پس یکدانه‌اش نصف دیه دارد، ولی این حرف درست نیست، چون اگر گفته‌اند، واحد و إثنان، این در جایی صدق می‌کند که دو عضو با همدیگر فاصله داشته باشند، مانند: دو دست، دو گوش، دو چشم و دو پا، اما منخرین، آنچنان با همدیگر متصل هستند که اینها را متعدد نمی‌شمارند. بنابراین، اگر قول دوم بخواهد از این راه استفاده کند، دلیل نداریم.
قول سوم
قول سوم این است که دیه‌اش ربع دیه کامل است، اصلش دلیل ندارد.
پس روشن شد که فرع اول واضح شد و آن اینکه اگر کسی أحد المنخرین را قطع کند، ثلث الدیه دارد.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان