امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
انسیه موسویان
#1
باز با دل گرفته در هوای تو
شعر تازه ای سروده ام برای تو

باز هم به یاد خنده هات ساده ات
باز هم به یاد اشک بی ریای تو

روبروی آسمان نشسته ام، تهی ست
بی نوازش صدای آشنای تو

مثل لحظه ای که رفته ای و بعد از آن
مانده روی برف کوچه جای پای تو

من دلم هنوز بوی عشق می دهد
عطر ساده و صمیمی صدای تو

گرچه قلبم از هجوم غصه ها پر است
گر چه نیستند هیچ یک، سزای تو

غصه های تو تمام شان از آن من
شعرهای من، تمام شان برای تو
پاسخ
#2
آبی ترین تصویر شعر بی ریایم!
برگرد می میرد بدون تو صدایم

هر شب به یاد لحظه های غربت تو
لبریز باران می شود دست دعایم

گفتی که از عشق و غزل، هر آنچه داری
یک روز می ریزی تمامش را به پایم

کی می رسی ای حنجرت لبریز آواز؟
کی شعرهای تازه می خوانی برایم؟

احساس بارانی! غریب خسته من!
کی می گذاری سر به روی شانه هایم؟

بگذار تکفیرم کنند آری، ولی من
تنها نگاه عاشقت را می سرایم
پاسخ
#3
شور غزل نمانده، بی تو در این حوالی
ما مانده ایم و با ما، مرداب بی خیالی

بعد از تو حجم کوچه، از زندگی تهی شد
مفهوم عاشقی مرد، در ذهن این اهالی

می خواهم از خودم تا چشم تو پر بگیرم
اما چه می توان کرد، با این شکسته بالی؟

امشب هوای چشمم مثل دل تو ابری ست
برگرد، بی تو دور است، این چشمه از زلالی

این آخرین کلام است، ای دور دست نایاب
دلتنگم و ندارم، جز دوری ات ملالی
پاسخ
#4
و کاش پر شوم از شور عاشقانه تو
سکوت تلخ مرا بشکند ترانه تو

کبوترم بنشین، خسته شد پر و بالت
حریر دامن سبز من آشیانه تو

ببار تا که بنوشم صدای سبزت را
بخوان گرفته دلم باز هم بهانه تو

کدام چشمه بگو، می رسد به چشمانت؟
بگو که از که بپرسم نشان خانه تو؟

دل گرفته ام امشب عجیب توفانی است
پرم ز هق هق باران، کجاست شانه تو؟
پاسخ
#5
گفتی: چگونه می گذرد ماه و سال تو؟
چون روز روشن است، جواب سوال تو

من نیز از عبور خزان زخم دیده ام
من هم شکسته بال و پرم، مثل بال تو

باید بشویم این همه زخم کبود را
در بارش صمیمی شعر زلال تو

گفتی برایم از شب و غربت غزل بخوان
غمگین ترین ترانه شب هام، مال تو

دلگیرم از کدورت این میله های سرد
کی می رسم به آبی چشم زلال تو؟
پاسخ
#6
امشب که موج صدایت، در روح من گشته جاری
باید بر این روح غمگین، ای ابر عاشق بباری!

باید برایم بخوانی، آوازهای دلت را
با لهجه خیس بغضت، مثل صدای قناری

آری تو ای سبز روشن! بالا بلند سرافراز
ای در تب زرد پاییز، آوازهایت بهاری

کی می رسی با نگاهت، روشن کنی کهکشان را؟
در حجم تاریک قلبم، آیینه ها را بکاری

با آنکه دیگر غزل هام، شور شکفتن ندارند
تقدیم دستان سبزت، این شعر من یادگاری
پاسخ
#7
ای دشت سرشار از آواز، ای وسعت بی کرانه!
مدهوش آوازهاتم، می خوانمت عاشقانه

آیینه بی قراری است، اشراق چشمان مستت
یک آسمان مرغ عاشق، می خواند آنجا ترانه

هرگز نخواهی شکست ای تنهاترین سرو این باغ
با آنکه زخمی نشانده است، بر گرده ات تازیانه

مردان این کوچه غرق اند، در عمق کابوس هاشان
تنها تو لبریز دردی، تنها تو در این میانه

من مانده ام غرق پاییز، آه ای بهار غزل خیز!
تا لحظه های شکفتن، با من بمان جاودانه
پاسخ
#8
وقتی صدای خسته گنجشک کوچکی
در قار قار وحشی صدها کلاغ پیر
از یاد می رود
وقتی که شوق رویش یک دانه
وقتی خیال سبز جوانه
در ازدحام زرد علف های هرز باغ
از ذهن خاک نیز فراموش می شود
وقتی که در هجوم شب و ابرهای تار
سوسوی ماه غم زده
خاموش می شود
از من مخواه، آینه باشم
- زلال و پاک -
بگذار سایه ای شوم از زندگی تهی
بگذار گم شود نفسم
در عمیق خاک ...
پاسخ
#9
وبلاگ خانم انسیه موسویان شاعر خوش ذوق پارسی

http://ensiye.persianblog.ir/
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان