امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
در آیینه اشک .: فریدون مشیری:.
#1
بي تو سي سال , نفس آمد و رفت ,

اين گرانجان پريشان پشيمان را .

کودکي بودم وقتي تو رفتي , اينک ,

پير مردي است ز اندوه تو سرشار , هنوز .

شرمساري که به پنهاني , سي سال به درد ,

در دل خويش گريست .

نشد از گريه سبک بار هنوز !

آن سيه دست سيه داس , سيه دل که ترا ,

چون گلي , با ريشه ,

از زمين دل من کند و ربود ;

نيمي از روح مرابا خود برد .

نشد اين خاک به هم ريخته , هموار هنوز !

ساقه اي بودم , پيچيده بر آن قامت مهر ,

ناتوان , نازک , ترد ,

تند بادي برخاست ,

تکيه گاهم افتاد ,

برگهايم پژمرد ... .

بي تو , آن هستي غمگين ديگر ,

به چه کارم آمد يا به چه دردم خورد ؟

روزها طي شد از تنهائي مالامال ,

شب , همه غربت و تاريکي و غم بود و , خيال .

همه شب چهره ي لرزان تو بود ,

کز فراسوي سپهر ,

گرم مي آمد در آينه ي اشک فرود .

نقش روي تو , درين چشمه , پديدار هنوز !

تو گذشتي و شب و روز گذشت .

آن زمان ها ,

به اميدي که تو , بر خواهي گشت ,

مي نشستم به تماشا , تنها ,

گاه بر پرده ابر ,

گاه در روزن ماه ,

دور , تا دورترين جاها ميرفت نگاه ;

باز ميگشتم تنها , هيهات !

چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز !

بي تو سي سال نفس آمد و رفت .

مرغ تنها , خسته , خون آلود .

که به دنبال تو پرپر ميزد ,

از نفس مي افتاد .

در نفس ميفرسود ,

ناله ها ميکند اين مرغ گرفتار هنوز !

رنگ خون بر دم شمشير قضا ميبينم !

بوي خاک از قدم تند زمان مي شنوم !

شوق ديدار توام هست ,

چه باک

به نشيب آمدم اينک ز فراز ,

به تو نزديک ترم , ميدانم .

يک دو روزي ديگر ,

از همين شاخه ي لرزان حيات ,

پر کشان سوي تو مي آيم باز .

دوستت دارم ,

بسيار ,

هنوز ... .
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان