امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رابطه اصول فقه و مبانى فهم فقهى با معناشناسى و هرمنوتيك، با تاكيد برآرای نراقیین1
#1
چكيده

هرمنوتيك و كيفيت فهم فقهى كتاب و سنت‏به عنوان دين و شريعت، دو بحث روز و بسيار مهم محافل علمى و حوزوى است و از جهات متعددى مورد كند و كاو و نقد و نظر قرار گرفته است. نتايج‏بحث از هر دو موضوع، اساس بسيارى از مباحث ديگر ونگرش‏هاى مختلف در حوزه‏ى علوم اجتماعى و انسانى مى‏باشد. دانش اصول فقه، مهم‏ترين منبع دريافت اصول قواعد و كيفيت فهم فقهى است‏و مباحث الفاظ، ظهورشناسى و حجيت ظهور در آن دانش، ارتباط وثيقى با معناشناسى و شاخه مهمى از هرمنوتيك معاصر دراد; اگرچه خاستگاه هرمنوتيك در غرب با هرمنوتيك در اصول فقه متفاوت است. اين مقاله در صدد است جايگاه هرمنوتيك و معناشناسى را در حوزه فهم فقهى قرآن و روايات و ارتباط آن با علم اصول فقه با تكيه بر آراى اصوليان بزرگى چون فاضلين نراقى كه بيشترين بحث را در سمنتيك ارائه نموده است، بررسى و تبيين نمايد و براى اين منظور بحث مختصرى درباره معناشناسى و ادوار هرمنوتيك آورده شده است.

مقدمه

با ورود مباحث هرمنوتيك جديد، فهم فقها با تكيه بر آن مباحث مورد داورى قرار گرفته است و برخى درباره دانش اصول فقه (1) چنين داورى كرده‏اند: كه آن چه در مباحث الفاظ (2) علم اصول آمده مربوط به دستگاه دلالت زبان و معناشناسى ( Semantice) مى‏باشد و در اين علم هيچ توجهى به مباحث هرمنوتيكى (Hermenuics) نشده; لذا يك غفلت‏بزرگ در اين علم رخ داده است. (مجتهد شبسترى، 23، 1375) . و برخى با تكيه به داده‏هاى شاخه‏اى از هرمنوتيك جديد غربى، بر فهم عصرى فقهى و اصولى تاكيد كرده و بر فهم اصوليين و فقها كه براساس ظهور صادر و نه ظهور و اصل (3) و عصرى است تاخته‏اند (سروش، 1371) .
هدف اساسى مقاله، بررسى داورى‏هاى فوق و تحقيق در جايگاه هرمنوتيك و معناشناسى در دانش اصول فقه و اثبات اين فرضيه مى‏باشد كه: بسيارى از موضوعات الفاظ اصول فقه با عده‏اى از مباحث معناشناسى و هرمنوتيك كهن و شاخه معتبر و پرطرفدارى از هرمنوتيك جديد به نام كلاسيك و نئوكلاسيك همسان مى‏باشد و در فرآيند فهم كتاب و سنت‏براى استنباط احكام شرعى هم معناشناسى نقش مؤثرى دارد و هم كارى هرمنوتيكى صورت مى‏گيرد.
بايد توجه داشت كه اين مقاله، هرگز نظر به نقد و نظر نداشته و در صدد اثبات يا انكار ديدگاه‏هاى مختلف هرمنوتيك نيست.
اهميت و ضرورت موضوع، زمانى مشخص مى‏شود كه بدانيم: توجه به مباحث هرمنوتيك معناشناسى در اصول فقه و فرآيند فهم فقهى مى‏تواند كمك بايسته‏اى به درك متقابل بيشترى در قشر حوزوى ودانشگاهى نموده تا زبان يكديگر را بهتر فهم كرده و اين دو مركز مهم علمى و راهبردى را بيشتر به هم نزديك سازد. و چنان چه انديشمندان غربى به عمق و موشكافى‏هاى مباحث هرمنوتيكى اصول فقه توجه نمايند، مى‏تواند در كشمكش‏هاى پردامنه و اختلافات وسيع آنان در اين مباحث راه‏گشا باشد و بر روى آن‏ها بسيارى از راه‏هاى حقيقت را بگشايد.
مطلب ديگرى كه بر اهميت موضوع مى‏افزايد، اين است كه: توجه مستقيم وعميق‏تر حوزويان به هرمنوتيك جديد و آراى مختلف دانشمندان غرب و مقارنه و موازنه‏ى آن‏ها با نظريات هرمنوتيكى اصول فقه متداول در حوزه‏هاى علميه، بستر بايسته گفتگو و تباد و نزديكى بين دانشوران مسلمان و غرب را فراهم مى‏سازد. اگر ادعا كنيم فقه و اصول فقهى كه خالى از چنين مقارنه و موازنه‏اى باشد، در نيمه دوم قرن حاضر كارآمدى لازم براى حل مشكلات جامعه اسلامى و مسلمانان و دفع شبهات را ندارد، خلاف نگفته‏ايم.
در تحقيق و بررسى موضوع، در آغاز به روش كتابخانه‏اى آراى دانشمندان غربى در ادوار مختلف هرمنوتيك مشخص گرديد و در عرض آن دانش اصول فقه كه شيوه ونظام فهم فقهى كتاب و سنت را به دست مى‏دهد، مطالعه شد. بيشترين تلاش در بررسى آراى دانشمندان اصولى معطوف نظريات اصولى فاضلين نراقى شده است. با مقارنه و مقابله و موازنه بين مباحث هرمنوتيكى اصول فقه و ادوار مختلف هرمنوتيك در غرب، به هدف مقاله نزديك شده ومشخص گرديد كه آن چه به طور كم و بيش در فرآيند فهم روشمند و اصولى قرآن و احاديث در حوزه‏هاى علميه مى‏گذرد، رنگ هرمنوتيكى و معناشناسى داشته و از اصول و قواعد اين دو دانش پيروى مى‏كند.
پرواضح است قبل از هر مطلبى بايد معنى اصطلاحات به كار رفته در عنوان مقاله، مانند: معناشناسى و هرمنوتيك و تمايز آن دو و شاخه‏هاى مختلف هرمنوتيك و ظاهر و ظهورشناسى و حجيت ظهور روشن گردد.

1. معناشناسى (Semantics)


1.1. تعريف

معناشناسى كه به مفهوم «علم معنى‏» و «علم لغت و معنا» (آريان‏پور، 1363) آمده، از ريشه يونانى (Sema) به معنى نشانه، علامت (Semaino) ، علامت دادن و معنى دادن، اخذ شده و در اصطلاح يكى از بخش‏هاى مهم دانش زبان‏شناسى نوين به حساب مى‏آيد.
زبان‏شناسى داراى دو حوزه وسيع مى‏باشد: يكى حوزه لفظ و ديگرى حوزه محتوا; در حوزه لفظ، زبان‏شناسى با صورت وشكل ساختارى كلمات وعناصر زبانى (باقرى، 1375) و در حوزه محتوا با معناى الفاظ در قالب تركيبى آن‏ها و مدلول افرادى و جداى از كيفيت جاى‏گيرى آن‏ها در جملات، سرو كار دارد. اين حوزه از زبان‏شناسى، دانش سمانتيك يا معناشناسى را تشكيل مى‏دهد.
غرض اصلى سمانتيك و معناشناسى، شناخت اصول و توانايى يك زبان مى‏باشد كه چگونه سخن‏گوى آن زبان در فهماندن و فهميدن صحبت‏ها و پى بردن به منظورهاى يكديگر بر آن زبان تكيه مى‏كند و از آن بهره مى‏برد؟ طبيعى است‏با ارائه آن اصول و تواناييى‏هاى زبانى در فهم معناى يك زبان، در مرحله بعد به سخن‏گويان آن زبان مهارت لازم در استفاده صحيح و فهم معانى كمك مى‏نمايد.

2. هرمنوتيك (Hermenatics)


1.2. تعريف لغوى

اين لفظ در لغت‏به معناى علم تفسير، تعبير و آيين تفسيرى كتاب مقدس (آريان‏پور، 1363) آمده و از ريشه يونانى ( Hermena ، هرمنيا) اخذ شده كه برگرفته از نام هرمس (Hermes) است. هرمس، خداى يونان باستان و رسول و پيام آور خدايان، خالق سخن وتفسير كننده خواسته‏هاى خدايان براى مردمان پنداشته مى‏شده است. (احمدى، 1372 / هادوى، 1377) در رساله‏اى اتيلوس افلاتون، تاكيد شده كه هرمس خدايى است كه زبان و گفتار را آفريده و هم تاويل كننده و هم پيام آور است. ظاهرا اولين بار ارسطو «هرمينا» را علاوه بر رمزگشايى تمثيل‏ها به معناى تمامى سخن، دلالت و معنا، به كار برده و به دنبال تدوين اصول و قواعد آن برآمده است.

2.2. تعريف اصطلاحى

هرمنوتيك در اصطلاح يك آيين كهن و بسيار با سابقه بوده و ريشه در روش تاويل و تفسير متون مقدس بر باور قدسى بودن آنان دارد. تا اواخر قرن هيجدهم بر مبانى و اصولى نسبتا واحد و ثابتى كه ارسطو سهم عمده‏اى در بيان و تدوين آن‏ها داشت، جارى بود و با نگارش كتاب هرمنوتيك قدسى توسط يوهانس رامباخ Reinbach) ، 1735 م) و ارائه اصل «انطباق تفسير با متن‏» به عنوان مهم‏ترين اصل تفسير وارد مرحله جديدى شد. (احمدى، 1372) نظريه ريطوريقاى ارسط (Rhestioric) يونان باستان تا سده نوزده به عنوان علم معانى و بيان منش آموزشى داشت. اما با پيدايش جنبش رمانتيك و سپس با پيدايش پوزيتويسم، اين علم رو به زوال نهاد و سرانجام در سال 1885 م از برنامه‏هاى آموزشى فرانسه كنار گذاشته شد (پيشين) . پس از آن در حوزه هرمنوتيك جديد، انديشمندان غربى، به تلاش پى گير و مستمر دست زدند و مبانى و نظريات و كشمكش‏ها و اختلافات فراوانى در آن حوزه رخ داد و به طور عمده دو شاخه اساسى پيدا كرد كه تا به امروز ادامه دارد.

3.2. دور قديم هرمنوتيك

هرمنوتيك داراى دو مرحله اساسى و به تبع دو اصطلاح فراگير مى‏باشد: اصطلاح عام كه ريشه در هرمنوتيك كهن دارد و اصطلاح خاص كه قدمت زيادى نداشته و به اواخر قرن 18 باز مى‏گردد. البته به درستى آغاز وآغازگر اين اصطلاح در اين قرن مشخص نمى‏باشد. (پيشين) در اصطلاح عام و كهن آن، هر بحثى كه مربوط به تفسير باشد و اصول و ضوابطى را در جهت كشف مراد مؤلف در رسيدن به معناى نهايى متن معرفى كند يا وجود چنين امورى را انكار نمايد، در حوزه مباحث هرمنوتيكى قرار مى‏دهد. (هادوى، 1377) «هرمنوتيك كهن‏» به معناى اصلى و نهايى متن باور داشت. بنابه بنيان اين نگرش، هر متنى كه انسان نوشته باشد، معنايى دارد كه مراد ذهن مؤلف بوده است و كشف نيت مؤلف هر چند دشوار باشد ناممكن نيست و در مقابل، متنى كه خداوند فرمان به نوشتن آن داده است، معنايى باطنى دارد كه كشف آن براى ما ناممكن است; هر چند كه معناى ظاهرى آن را مى‏توان شناخت. (احمدى، 497: 1372) تاويل متن، در حكم كوشش براى راه‏يابى به افق معنايى اصيل متن است... و متن به هر رو معنايى دارد; خواه ما آن را بشناسيم، خواه نشناسيم و اين باورى است «كلام محورى‏» كه به هر دليل، معنا را موجود و حاضر مى‏داند، جدا از اين كه ما به اين «حضور» آگاه باشيم يا نه. (پيشين)

4.3. دور جديد هرمنوتيك

اين دور كه با اصل «انطباق تفسير با متن‏» در نوشته رامباخ شروع شد و با يوهان مارتين كلادنيوس (1759 م) كه اساس هرمنوتيك را «نيت مؤلف‏» قرار داد، ادامه يافت. سه تحول مهم به خود ديده است. از اين سه تحول با نام هرمنوتيك كلاسيك شلاير ماخر (1834 م)، آگوست‏يك (1867م) (August Boeck) و ويلهلم ديلتاى (1911 م) و هرمنوتيك جديد هايدگر (1979 م) (Heideggr) و گادامر (1990) (George Gadamer) و بالاخره هرمنوتيك نئوكلاسيك هيرش (Hirsch) ياد شده است.
هرمنوتيك نئوكلاسيك كه بعد از گادامر شروع شد، در واقع بازگشتى به انديشه‏هاى كلاسيك هرمنوتيك مى‏باشد. (هادوى، 1377) دور جديد هرمنوتيك به دو شاخه يا دو ديدگاه عمده كه هر يك داراى مبانى مشترك مى‏باشند، تقسيم مى‏گردد. ديدگاه نخست در بستر كهن هرمنوتيك، با ديدگاه‏هاى شلايرماخر شروع گرديد و با ظهور هيرش به جريان نئوكلاسيك پيوند مى‏خورد و چنان كه خواهد آمد، به مبانى و انديشه‏هاى اصولى اكثر دانشمندان اصول فقه بسيار نزديك است.
شاخه كلاسيك و نئوكلاسيك، علم هرمنوتيك را نظام عام و روش شناختى نهفته در پس تاويل مى‏انگارد (پالمر، 1377)، در حالى كه ديدگاه دوم كه در بستر «پديدارشناسى هرمنوتيك‏» هايدگر كه در قلمرو هستى‏شناسى بوده و توسط گادامر به گستره شناخت‏شناسى كشيده شده (احمدى، 1372)، علم هرمنوتيك را كاوشى فلسفى در خصوص خصلت‏شرايط لازم براى هر گونه فهم محسوب مى‏كند. (پالمر، 55: 1377) در ديدگاه نخست، نيت مؤلف يا ذهنيت‏خاص نويسنده (شلايرماخر، اگست‏بك، ديلتاى و...) (ريكور، 1371) يا نوع ذاتى (Inteinsic Genre) هيرش (كورنزهوى، 1373) را معناى بنيادى يا نهايى متن و قابل دست‏يابى يا بازسازى دانسته، اساس هرمنوتيك را متمركز به آن كرده و اعتبار فهم متن را امرى با معنى و صحيح دانسته‏اند; لذا يك فهم از متن يا كلام به صحت متصف گرديده و مابقى فاقد اعتبار مى‏باشد.
البته در اين ديدگاه از جهات مختلفى كه بيشتر مربوط به روش تاويل و دست‏يابى به معناى نهايى متن بوده، اختلاف نظر زيادى پديد آمده است.
صاحب‏نظران ديدگاه دوم، اساسا به معناى نهايى و اصيل براى متن بى‏باورند، (احمدى، 1372) اينان معتقدند كه امكان دست‏يابى و بازسازى نيت مؤلف، مراد و ذهنيت او غيرممكن است. زيرا مخاطب و مفسر همواره در حصار سنت (Tradition) برآمده و در افق (Horizon) زمان خويش قرار دارد: (پيشين، 582) و از مكالمه آن با افق متن و ادغام آن دو گريزناپذير مى‏باشد و پيش‏فرض‏هاى (Presupposition) خود مى‏باشد و الفاظ نيز حصارى براى نيت مؤلف مى‏باشد كه نمى‏تواند معيار قرار گيرد. بنابراين، معناى متن همان چيزى است كه مفسر يا مخاطب از متن فهميده است; لذا معناى ماوراى فهم خواننده يافت نمى‏شود كه ملاك تطابق يا عدم تطابق با آن چه مخاطب فهميده است قرار گيرد. از همين رو تمامى فهم‏ها هم ارزش تلقى مى‏شود و نمى‏توان يكى را بر ديگرى به عنوان درست‏بر نادرست ترجيح داد. (پيشين) پالمر از اين ديدگاه مى‏گويد: «نگريستن به اثر براى راه يافتن به ذهنيت مؤلف به درستى مغالطه دانسته مى‏شود و شهادت مؤلف در خصوص نيات و مقاصد خودش نيز به درستى شاهدى ناپذيرفتنى محسوب مى‏گردد. (پالمر، 7: 1377) وى درباره اعتبار فهم باز مى‏گويد: «سخن گفتن از اعتبار عينى تاويلات ساده انديشى است; زيرا انجام دادن اين كار به معناى مسلم گرفتن امكان فهم از موقفى بيرون از تاريخ است‏» . (پيشين، 55) به هر حال اين ديدگاه بر خلاف ديدگاه نخست، فهم را فعاليتى توليدى و آفرينشى و نه باز توليدى و بازيابى و همواره فراتر از معنايى كه در سر مؤلف بوده است، مى‏داند. و امرى وابسته به ذهنيت‏خاص مفسر كه در جريان سنت تغيير مى‏پذيرد، تلقى مى‏كند. (احمدى، 1372) بايد توجه داشت كه هم‏چنان كه گادامر در ديدگاه دوم و نسبت‏گرايانه فهم متون قرار داد، هرمنوتيك پوپر نيز در همين شاخه قرار مى‏گيرد با اين تفاوت كه در انديشه هرمنوتيكى پوپر ترجيح فهم بر فهم‏هاى ديگر معنى‏دار است، بر خلاف گادامر كه معتقد بود تمام فهم‏ها مادام كه با متن تعارض آشكار نداشته باشند در عرض يكديگرند و هيچ فهمى بر ديگرى ترجيح ندارد و فرقى بين فهم جديد يا قديم نيست. اگر وى فهم را عصرى مى‏داند براى آن هيچ ترجيحى بر فهم گذشتگان از متن واحد قائل نيست، بلكه اساسا امكان فهم غيرعصرى در يك لحظه را محال مى‏داند. (هادوى، 1377) اما پوپر نيز فهم را عصرى دانسته و از آن جهت كه آن را به واقعيت نزديك‏تر مى‏داند بر فهم غير عصرى ترجيح مى‏دهد. عصاره سخن او در اين زمينه اين است كه ما مى‏توانيم به واقعيت نزديك شويم; اگرچه نمى‏دانيم به واقعيت رسيده‏ايم يا نه، حتى ممكن است گاهى به آن برسيم ولى نمى‏توانيم بگوييم رسيده‏ايم; زيرا هميشه احتمال خطا در دانش ما وجود دارد» . (مگى 33: 1359)

2.5. هرمنوتيك پسامدرن

در راستاى هرمنوتيك مدرن و نئوكلاسيك، روى‏كرد ديگرى به مباحث هرمنوتيك با آراى ميشل فوكو شروع گرديده كه «هرمنوتيك پسامدرن‏» ناميده شده است.
در هرمنوتيك پسامدرن، معنى الفاظ نهفته است و ظاهر نمى‏باشد در عين حال در ظاهر الفاظ گونه‏اى نتيجه گرفته مى‏شود كه روابط قدرت را حفظ كند، هر سازمان يا نهادى برخوردار از يك گفتمان خاص مى‏باشد كه در آن نهاد خاص الفاظ يك معناى خاص مى‏دهند.
در اين دور هرمنوتيك با تحليلى انتقادى و توجيهى، همه چيز در دنيا بر مدار سلطه و قدرت معنا پيدا مى‏كند و فرض اين است كه همه چيز بر اساس قدرت شكل گرفته است و بايد بگيرد و همه معانى به دنبال سلطه‏اى شكل مى‏گيرد كه با رضايت مندى خاص محكومان قدرت پديد مى‏آيد. (يارمحمدى، 1379) ليوتار (1924 م) (Lyotard) و دلوز (Deleuze) را از اين دسته دانشمندان هرمنوتيك پسامدرن مى‏توان تلقى نمود. «ليوتار، خرد و قدرت را يكى مى‏داند و معتقد است‏خرد علمى توجيه‏گر اقتدار مى‏باشد» . (احمدى، 479: 1372) وى اين حكم را ترك كرد كه ما فقط مى‏پنداريم به حقيقت رسيده‏ايم اما آن‏چه حقيقت مى‏پنداريم، در واقع اشتياق ما به يافتن حقيقت است.
در هرمنوتيك پسامدرن باور به كلام نهايى و درست مطلق خنده دار مى‏نمايد. (پيشين، 479) «آزادى اساس روايت است و توالى بيان تنها با گريز از قطعيت و ايقان شكل مى‏گيرد و اساسا مفاهيم درست‏يا نادرست وجود ندارد. (پيشين، 479) ليوتار مى‏نويسد: «نبودن معنا در اثر از منش پسامدرن است‏» . (پيشين، 483) و باز مى‏نويسد: آنچه مى‏خوانيد كتابى فلسفى است. آن جمله‏ها اين‏جا به كار مى‏آيند تا نشان‏دهند كه در خود كارايى ندارند و قاعدة كارآيى آن‏ها بايد كشف شود. (پيشين، 480) و چنان كه گذشت، اين قاعده اقتدار، قدرت و سلطه توام با رضايت‏مندى محكومين به سلطه مى‏باشد.

3. تفاوت معناشناسى و هرمنوتيك

با كمك يك مثال مى‏توان به طور اجمال به تفاوت معناشناسى و هرمنوتيك پى‏برد و به تبع آن معناشناسى را روشن‏تر دريافت نمود. دوستى به فرزند دوست‏خود همراه با پدرش برخورد مى‏كند و به خاطر شيرين كارى فرزند خردسال دوستش در نوع سلام و احوال‏پرسى، از شدت خوشحالى و ملاطفت مى‏گويد: «اى پدر سوخته! و بوسه‏اى بر سر او مى‏زند و سپس با پدر وى مصافحه و احوال‏پرسى مى‏نمايد. برداشت معناشناختى «اى پدر سوخته‏» همان است كه گوينده نثار خردسال بى‏ادبى مى‏كند كه با سنگ، شيشه منزل وى را مى‏شكند و پا به فرار مى‏گذارد. اما وقتى از پوسته و قشر «اى پدر سوخته!» در اين دو فضا بگذريم، دو معنى بسيار متفاوت از آن مى‏فهميم. فهم متفاوت اخير از جمله «اى پدر سوخته!» مربوط به هرمنوتيك و تفسير كلام مى‏باشد كه فضاى سخن، شنونده را بدان راهنمايى مى‏كند، در حالى كه در حوزه معناشناختى در هر دو حالت، جمله «اى پدر سوخته‏» داراى معناى واحدى است.
گادامر در تفاوت معنا شناختى و هرمنوتيك مى‏گويد: «معناشناسى به نشانه‏ها و حقايق يا داده‏هاى زبانى از بيرون مى‏نگرد، چنان كه هستند و ظاهر مى‏شوند اما هرمنوتيك به سويه درونى كاربردى جهان واژگان تاكيد دارد. تاويل فهم دلالت‏هاى خاص و كاربرد فردى و شخصى نشانه‏ها و معناهاست، اما معناشناسى كاربرد همگانى دلالت‏هاى معنايى است. (احمدى، 576: 1372) مفهوم معناشناسى يا «مدلول تصورى‏» مربوط به واژگان است و فقط در حوزه معناشناسى كاربرد دارد. «نيت مؤلف نيز جز از طريق الفاظ كه در دايره معناشناسى قرار دارد، نيز نمى‏تواند معيار قرار گيرد و آن چه مى‏ماند فهم مخاطب است كه در حوزه هرمنوتيك قرار دارد» . (پيشين، 577)
ادامه دارد ...

پي نوشت ها :


1. اصول فقه يكى از علوم حوزوى و از مقدمات مهم اجتهاد فقهى است. اين علم، قواعد و اصول و مسايلى‏را مورد بررسى و نقد قرار مى‏دهد كه در عمليات استنباط احكام شرعى به كار گرفته مى‏شود. قسمت مهمى از اين دانش، مباحث الفاظ و معنى‏شناسى كتاب و متون روايى تشكيل مى‏دهد كه مشتمل بر مباحث عام و كلى است كه مختص به قرآن و روايات و حتى زبان عربى نمى‏باشد، بلكه در تمام زبان‏ها جريان دارد (ر.ك: خمينى، ج 1، 55- 232، 1373).
2. در اين مباحث از نحوه ارتباط الفاظ و معانى و وضع، علايم حقيقت و مجاز، اصول لفظيه عقلانيه، دلالت جمله امر و نهى، مفاهيم، و سايه‏هاى معنايى كلام و سطوح مختلف مفهوم الفاظ، عام و خاص، مطلق و مقيد، مجمل و مبين بحث مى‏گردد.
3. برخى از آيات قرآن در عصر نزول - يعنى 1400 سال پيش - داراى يك معناى ظاهرى بوده‏اند و عرف از آن آيات يا روايات فهم خاصى داشته‏اند، در حالى كه همين آيات و روايات هم اكنون به دست ما رسيده‏اند به خاطر تحول در مفاهيم و ظواهر الفاظ و عبارات داراى معنى ظاهرى و فهم ديگرى شده است كه با فهم نخست متفاوت مى‏باشد. معنى نخست را «ظهور صادر» و معنى امروزى را «ظهور واصل‏» نام‏گذارى كرده‏اند. مى‏توان از ظهور واصل به «فهم عصرى‏» تعبير نمود. (ر.ك: بروجردى، 69، 1415 / خراسانى، 217، 1412).

منبع: www.naraqi.com


پاسخ
 سپاس شده توسط Rayhan


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان