امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نجمه زارع
#1
نجمه زارع در 29 آذر ماه 1361 در کازرون چشم به جهان گشود ، وي شش ماه پس از تولد همراه با خانواده‌اش به قم عزيمت نمود و در آنجا ساكن شدند. دوران دبستان را در مدرسه‌ي اوسطي قم گذراند و دوران راهنمايي و دبيرستان را به ترتيب در مدارس نرجسيه و شهداي چهارمردان پشت سر گذاشت. طي سال‌هاي 79 تا 81 در دانشگاه همدان به تحصيل در رشته‌ي عمران پرداخت  .
 او با تمامی جوانی در کار سرودن غزل خيالی بالا بلند و متفاوت داشت و در ميان شاعران جوان يکی از بهترين ها بود .
کتاب شعر نجمه به نام عشق ، قابيل است در زندگی اش مجال انتشار نيافت .
شعرهای نجمه بی پيرايه بود و معصومانه با خواننده ارتباط برقرار می کرد و چون از دل بر می خاست به دل می نشست.
او احساسات بی دغدغه ی خود را در قالب غزل بيان می کرد و غزل هايش – بی آنکه عمدی در آنها باشد ، به پاره ای از مسائل اجتماعی اشاره داشت
نگاه انتظارگونه‌يي  که در شعر نجمه زارع وجود داشت، با ظرافت های مخصوص به خودش پیش می رفت. این ظرافت هم برخلاف کسانی که نگاه شان در ندبه و به قول معروف، نگاه مریدی و مرادی و نیازی است، حالت اعتراض داشت.
آنچه که در غزل های نجمه چشمگير است رديف ها و قافيه های دشواری است که او برای غزل هايش بر می گزيند
نجمه در شعرش عصيان می کرد، اما هيچگاه از دايره وقار خارج نمی شد.
نجمه ی زارع با تمامی جوانی در سرايش فقط از احساس بی مانند خود تأثير پذيرفت و خط خود را داشت و هزاران افسوس که نماند تا اين خط و انديشه را به کمال برساند و همچنان که گويی مرگ زود رس خود را پيش بينی کرده بود ، اجل نقشه های زندگی او را بر باد داد .
وی روز شنبه 31 شهريور سال 1384 بعد از يک هفته بيهوشی در بيمارستان آيت الله گلپايگانی قم جهان را بدرود گفت . او زمانی که با شتاب اين جهان بی مهر را ترک می گفت فقط 23 سال داشت …
پاسخ
#2
گريه كردم گريه هم اين‌بار آرامم نكرد
هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد
روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل
گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد
بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد
درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد
خواستم ديگر فراموشت كنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، اين كار آرامم نكرد
سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد
ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد
پاسخ
#3
تو نيستي و اين در و ديوار هيچ وقت...
غير از تو من به هيچ‌كس انگار هيچ وقت...
اينجا دلم گرفته و هي شور مي‌زند
از خود مواظبت نكن و نگذار هيچ وقت...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمي‌شود اخبار هيچ وقت...
حيفند روزهاي جواني، نمي‌شوند
اين روزها دو مرتبه تكرار هيچ وقت...
من نيستم بيا و فراموش كن مرا
كي بوده‌ام برات سزاوار؟! هيچ وقت...
بگذار من شكسته شوم تو صبور باش
جوري بمان هميشه كه انگار هيچ وقت...
پاسخ
#4
اين شعرها ديگر براي هيچ كس نيست
نه! در دلم انجگار جاي هيچ كس نيست
آنقدر تنهايم كه حتي دردهايم
ديگر شبيهِ دردهاي هيچ كس نيست
حتي نفس‌هاي مرا از من گرفتند
من مرده‌ام در من هواي هيچ كس نيست
دنياي مرموزي‌ست ما بايد بدانيم
كه هيچ‌كس اينجا براي هيچ‌كس نيست
بايد خدا هم با خودش روراست باشد
وقتي كه مي‌داند خداي هيچ‌كس نيست
من مي‌روم هر چند مي‌دانم كه ديگر
پشت سرم حتي دعاي هيچ‌كس نيست
پاسخ
#5
تصوير ماه را كسي از چاه مي‌كشد
شب رو به كوفه مي‌كند و آه مي‌كشد
سمت وقوع فاجعه‌اي تازه پا گذاشت
مرد غريبه‌اي كه به دروازه پا گذاشت
افتاد ماه روي زمين و جنازه شد
تاريخ زخم كهنه‌اش انگار تازه شد
اين سوگِ بادهاست كه هي زوزه مي‌كشند
در شهر، گرگ‌ها به زمين پوزه مي‌كشند
حالا دوباره كوفه سراسر كبود شد
پهلوي نخل‌هاي تناور كبود شد
تو مي‌رسي و فاجعه آغاز مي‌شود
درهاي دوزخ از همه جا باز مي‌شود
بيهوده است موعظه در گوش مرده‌ها
اين شهر خواب رفته در آغوش مرده‌ها
در گوش با صداي تو انگشت مي‌كنند
فرياد مي‌زني و به تو پشت مي‌كنند
افكار مرده در سرشان خاك مي‌خورد
در خانه‌اند و خنجرشان خاك مي‌خورد
در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ
رد مي‌شوي و پاسخ تو سنگ پشت سنگ
رو مي‌شوي و پنجره‌ها بسته مي‌شوند
سمت سكوت حنجره‌ها بسته مي‌شوند
ماندي، كسي نديد تو را كوفه كور شد
شب، خانه كرد و شهر پُر از بوف‌كور شد
روي تن تو اين‌همه كركس چه مي‌كنند
با تو سرانِ خشك مقدس چه مي‌كنند
حالا كه از مبارزه پرهيز كرده‌اند
خنجر براي كشتن تو تيز كرده‌اند
شب مي‌شود تو مي‌رسي و ماه مي‌رود
در آسمان كوفه، سَرَت راه مي‌رود
تصوير ماه را كسي از چاه مي‌كشد
شب رو به كوفه مي‌كند و آه مي‌كشد
پاسخ
#6
خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم....
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!
سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته ام سر خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله های دلم درد میکشند
باید دوباره زاده شوم - عاری از گناه -

پاسخ
#7
یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم
مرده ام، دارم خوراک جانورها می شوم
بی خیال از رنج فریادم تردّد می کنند
باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم
با زبان لال خود حس میکنم این روزها
هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم
هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این
این که دارم مثل مفقود الاثرها می شوم
عاقبت یک روز با طرز عجیب و تازه ای
می کشم خود را و سر فصل خبرها می شوم!

پاسخ
#8
غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود
در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود
می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط کش و نقاله و پرگار، شاعر می شود
تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود
باز می پرسی: چه طور این گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می شود
گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم
از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود

پاسخ
#9
من خسته ام، تو خسته ای آیا شبیه من؟
یک شاعر شکسته ی تنها شبیه من
حتی خودم شنیده ام از این کلاغها
در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من
امروز دل نبند به مردم که می شود
اینگونه روزگار تو - فردا - شبیه من
ای هم قفس بخوان که ز سوز تو روشن است
خواهی گذشت روزی از اینجا شبیه من
از لحن شعرهای تو معلوم می شود
مانند مردم است دلت یا شبیه من
من زنده ام به شایعه ها اعتنا نکن
در شهر کشته اند کسی را شبیه من

پاسخ
#10
من، میز قهوه خانه و چایی که مدتی ست...
هی فکر می کنم به شمایی که مدتی ست...
"یک لنگه کفش" مانده به جا از من و تویی
در جستجوی "سیندرلایی" که مدتی ست...
با هر صدای قلب، تو تکرار می شود
ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی ست...
هر روز سرفه می کنم اندوه شعر را
آلوده است بی تو هوایی که مدتی ست...
دیگر کلافه می شوم و دست می کشم
از این ردیف و قافیه هایی که مدتی ست...
کاغذ مچاله می شود و داد می زنم:
آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی ست...

پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان