امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
درس تفسیر حضرت آیت الله جوادی آملی
#1
1389/8/15

﴿وَنَضَعُ الْمَوَازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَإِن كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا وَكَفَي بِنَا حَاسِبِينَ ﴿47﴾ وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَي وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِيَاءً وَذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ ﴿48﴾ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَيْبِ وَهُم مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ ﴿49﴾ وَهذَا ذِكْرٌ مُّبَارَكٌ أَنزَلْنَاهُ أَفَأَنتُمْ لَهُ مُنكِرُونَ ﴿50﴾
چون سوره ی مباركه ی «انبياء» در مكه نازل شد و مسائل مهمّ سوَر مكّي اصول دين بود و هست يعني توحيد و وحي و نبوّت و بخشي از خطوط كلي اخلاق و حقوق جريان وحي و نبوّت را تا حدودي به طور متن اشاره كردند شرحش را با ذكر هفده پيامبر(عليهم السلام) توضيح مي‌دهند. در جريان معاد فرمود ما اين ترازوي قِسط را براي قيامت وضع مي‌كنيم تا هر كسي برابر آن ترازو پاداش يا كيفر ببيند. ترازوي قيامت مناسب با قيامت است ترازوي دنيا مناسب با دنياست اين طور نيست كه خدا ترازو را فقط در قيامت وضع كند و نصب كند فرمود ما ﴿وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾ ترازو را و ميزان را هم در دنيا هم در آخرت، بنابراين براي دنيا ميزاني است مناسب دنيا، براي آخرت ميزاني است مناسب آخرت ميزان دنيا اختلاف‌پذير است ولي ميزان آخرت اختلاف‌پذير نيست. بيان ذلك اين است كه ميزان دنيا براي سنجش كالا يك امر محسوس است و تقلّب‌پذير هست گرچه اختلاف‌پذير نيست چون امر محسوس بالأخره روشن است كه سبك است يا سنگين، اما تقلّب ممكن است، اختلاف ممكن است تخلّف ممكن است و مانند آن، ميزاني كه براي اخلاق است اختلاف‌پذير است ميزاني كه براي عقايد است اختلاف‌پذير است كدام عقيده حق است كدام عقيده باطل، كدام اخلاق حَسَن است كدام اخلاق قبيح اينها مورد اختلاف است. برخيها بعد از علم و ﴿قَد تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ﴾ بيراهه مي‌روند خب آنها اختلاف در ميزان نيست آنها تخلّف دارند ولي بعضي از صاحب‌نظران‌اند كه با هم اختلاف فكري دارند خيلي روشن نيست كه در اين مسئله حق با چه كسي است در دنيا جا براي داوريِ نهايي نيست بالأخره قرآن ميزان است عترت ميزان است براهيني كه اقامه كردند ميزان‌اند اصولاً از منطق به عنوان ميزان ياد مي‌شود كه «آلةٌ قانونيّةٌ تعصِم مراعاته الذهن عن الخطأ و الفكر» منطق را اصطلاحاً مي‌گويند ميزان ولي خب در همين منطق اختلاف هست در تطبيق مسائل نظري بر بديهي اختلاف هست اين‌چنين نيست كه ميزان مخصوص قيامت باشد ميزان هم براي دنياست هم براي آخرت فرمود: ﴿وَالسَّماءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِيزَانَ﴾ ميزان را خدا نهاد ترازو را نهاد براي هر چيزي ولي ترازوي دنيا هم تخلّف‌پذير است هم اختلاف‌پذير و اگر ما روزي نداشته باشيم كه هيچ تخلّف و اختلافي در او راه ندارد تقريباً عالَم مي‌شود لغو بالأخره اين همه مكاتيبي كه در عالَم هست اختلاف 72 ملت و كمتر و بيشتر جايي بايد باشد كه به نتيجه ی نهايي برسد يا نه، يكي از مُتقن‌ترين براهين ضرورت معاد ظهور حق است بالأخره اين اختلافها جايي بايد حل بشود يا نه در دنيا حل‌شدني نيست براي اينكه برخيها عمداً بيراهه مي‌روند خب آن با برهان قابل حل است اما بعضي جاها در خود برهان اختلاف دارند در جهان‌بيني اختلاف دارند و صاحب‌نظرند و جزء دانشمندان‌اند اختلافي كه بين دانشمندان است كم نيست بنابراين جايي اگر در جهان نباشد كه به اين اختلافها خاتمه بدهد مي‌شود لغو براي اينكه يا بايد گفت واقعيّت نسبي است چه اينكه برخيها اين توهّم را كردند و به دنبال او بايد گفت همه تصويب‌اند ما جزء مصوّبه باشيم كه هر كه هر چه فهميد حق است كه اين هم نيست اگر ما مُخطّئه هستيم كما هو الحق، اگر واقعيّت نسبي نيست و مطلق است كما هو الحق گرچه فهمها نسبي است پس بالأخره جايي بايد باشد كه روشن بشود اگر قيامتي نباشد ـ معاذ الله ـ كه حق در آنجا روشن بشود عالَم مي‌شود لغو براي اينكه اختلاف فراوان است و راه‌حل هم نيست يكي از مُتقن‌ترين دليل ضرورت قيامت همان جريان ظهور حق است.
چند مطلب در بين مطرح است يكي اينكه ترازو اختصاصي به آخرت ندارد در دنيا هم هست دوم اينكه ترازو تنها براي اعمال نيست براي اخلاق هم هست تنها براي اعمال و اخلاق نيست براي عقايد و علوم و معارف هم هست اين هم دو مطلب، ترازوي اعمال مناسب عمل است ترازوي خُلق و صفت مناسب صفت است ترازوي عقيده و فهم مطابق با آنهاست.
مطلب بعدي آن است كه در دنيا ترازوي علوم، منطق است يعني علمِ حصولي است ولي در همين علم حصولي هم باز بين صاحب‌نظران اختلاف است آيا در قيامت ترازوي معارف، علم حصولي است يعني صغرا و كبرا و اينهاست كه اين خب در دنيا هم همين بود ولي اختلاف را حل نكرد يا نه، به شهود برمي‌گردد كما هو الحق، اگر در قيامت ميزان، شهود است وقتي حق‌تعاليٰ با اسماي حسناي خودش ظهور كرد تجلّي كرد همه او را مي‌بينند همه او را نظير آنچه را كه وجود مبارك حضرت امير فرمود: «لو كُشِفَ الغطاء ما ازددت يقينا» مشاهده مي‌كنند منتها «بحقائق الإيمان»، «بحقائقة القلوب لا تُدركه الأبصار و هو يُدرك الأبصار» خدا را با چشم نمي‌شود ديد نه در دنيا نه در آخرت، نه در خواب نه در بيداري ﴿لَاتُدْرِكُهُ الأبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأبْصَارَ﴾ اينها قضايايي هستند كه جهتشان ضرورت است يعني اگر از ما بخواهند كه برابر دستورات قرآني اين قضيه را موجّهه كنيد به اين قضيه جهت بدهيد ما نمي‌گوييم نظير «زيدٌ قائمٌ بالإمكان» بلكه مي‌گوييم همان طوري كه دو دوتا چهارتا بالضروره، جهت قضيه ضرورت است نه امكان نه اطلاق نه دوام بلكه ضرورت است اين دوتا قضيه را اگر خواستيم موجّهه كنيم يعني به آنها جهت بدهيم مي‌گوييم «لا تدركه الأبصار بالضروره و هو يُدرك الأبصار بالضروره» نه بالامكان نه بالاطلاق نه بالدوام بل بالضروره. در قيامت ذات اقدس الهي اين طور ظهور مي‌كند ظهور شهودي مي‌كند وقتي ظهور شهودي كرد ديگر منطق و علم حصولي و امثال ذلك رخت برمي‌بندد ديگر جا براي خلاف نيست درباره ی جهنم و بهشت خب جهنم را مي‌بينند بهشت را مي‌بينند به تبهكاران مي‌فرمايند اين هم جهنم است ﴿أَفَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ﴾ آنها مي‌گويند ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾ ديگر اختلاف حل مي‌شود, اما درباره ی جريان مبدأ و ذات اقدس الهي و توحيد و بطلان شرك اين خداي سبحان مي‌فرمايد وقتي كه قيامت ظهور كرد طوري روشن مي‌شود كه ﴿ضَلَّ مَن تَدْعُونَ إِلاّ إِيَّاهُ﴾ نظير آن حوادثي كه در دنيا براي شما پيش مي‌آيد انسان در تاريكي خيلي از چيزها را برابر وهم خود ترسيم مي‌كند با اينكه در اين فضا در اين دشت تپّه و كوهي نيست درختي نيست ولي شبِ تار گاهي انسان درخت خيال مي‌كند گاهي كوه خيال مي‌كند گاهي تپّه خيال مي‌كند و اينها وقتي آفتاب طالع شد ديگر معلوم شد خبري نيست. در قيامت اگر حقيقت مشهود شد ديگر خداي سبحان و اسماي حُسنا روشن مي‌شود ديگر چيزي در عالَم نيست غير از خدا و افعال خدا ديگر علم حصولي در كار نيست كه تا اختلاف در آنجا راه پيدا كند بنابراين ميزان در معارف اعتقادي يك چيز خاصي است مناسب با آن و از سنخ علم حصولي نيست نظير منطق با شهود همراه است و در اخلاف مناسب با اوصاف است و در افعال مناسب با فعل.
مطلب ديگر اينكه فرمود بعضي از افراد ميزانشان سنگين است بعضيها هم سبك يك عدّه كه ﴿ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ ٭ فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رَاضِيَةٍ﴾ يك عدّه كه ﴿خَفَّتْ مَوَازِينُهُ ٭ فَأُمُّهُ هَاوِيَةٌ﴾ چرا ميزان برخيها سنگين است اين بحثش هم در سوره ی مباركه ی «اعراف» قبلاً گذشت هم در روزهاي اخير اشاره شد اگر در ميزان يك كفّه وزن است يك كفّه موزون, وزن عبارت از حق است ﴿وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾ موزون بايد از وزن سهمي داشته باشد آنهايي كه مؤمن‌اند چون كارهاي حق كردند اين كارشان سنگين است براي اينكه مطابق با وزن است آنهايي كه كارهاي حق نكردند كارهاي باطل كردند حق كه سنگين است در اين كفّه مي‌ماند عملشان كه باطل است مي‌رود بالا لذا فرمود هباء منثور است ﴿وَقَدِمْنَا إِلَي مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً﴾ سبك است چون از حق سهمي ندارد.
مطلب بعدي آن است كه ترازويي كه ذات اقدس الهي فرستاده آن ترازو تنها براي مسلمانها يا موحّدانِ عالَم اعم از مسلمان و مسيحي و امثال ذلك نيست بخشي از آن ترازو براي انسانيّت است جامع‌الجوامع انساني است كه حقوق بشر را بايد از اين بخش از آيات قرآ‌ن كريم گرفت. فرمود چه در سوره ی مباركه ی «حديد» چه در ساير سوَر اين مضمون هست كه ما ميزان را نازل كرديم ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾ تا مردم, مردم نه مسلمانها نه «يقوم المؤمنون» يا «مسلمون» يا «ليقوم الموحّدون» ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾ بالأخره خيليها هستند كه ايمان نمي‌آورند و خداي سبحان هم مي‌داند كه اينها ايمان نمي‌آورند و حرفشان اين است كه ﴿سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُن مِّنَ الْوَاعِظِينَ﴾ به پيامبر هم فرمود: ﴿سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾ ولي بالأخره قرآن براي اداره ی جامعه ی بشري آمده ديگر با اينكه مي‌داند خيليها ايمان نمي‌آورند مي‌فرمايند بسيار خب, حالا ايمان نياورديد خدا را قبول نداريد قيامت را قبول نداريد در دنيا بايد راحت زندگي كنيد اگر در دنيا خواستيد راحت زندگي كنيد ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾ بايد باشد اين ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾ كه در سوره ی «حديد» است سفارش همه ی انبيا مخصوصاً شعيب(سلام الله عليهم اجمعين) است كه فرمود: ﴿وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَاءَهُمْ﴾ اين جزء جوامع‌الكَلِم است يعني هيچ چيز مردم را كم نگذاريد سخن از تطفيف نيست ﴿وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ﴾ يا ﴿إِذَا كَالُوهُمْ أَو وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ﴾ فرمود مردم چه مسلمان چه غير مسلمان چيزي كه با آنها در ميان مي‌گذاري كالا هست قرارداد بين‌المللي هست وقت است كتابي مي‌خواهي براي اينها ترجمه كني مي‌خواهي براي اينها درس بگويي مي‌خواهي روابط ديپلماتيك داشته باشي چيزي را كم نگذاريد ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾ مطلق است جميع مَن فيه في الأرض را شامل مي‌شود اشياء هم جميع اشياء را شامل مي‌شود حالا كسي مي‌خواهد درس بگويد سرِ كلاس شاگردان او هم مسلمان نيستند ولي خب اين بايد محقّقانه درس بگويد اين طور نيست كه حالا اگر كسي رفته در يك كشور خارجي دارد سخنراني مي‌كند يا مثلاً شاگردانش مسلمان نيستند اين تبليغي بكند ولو جاهلانه درست است آن مطلب حق است ولي مطلبِ حق را بايد از راه صحيح بيان كرد اگر چيزي را آدم كم بگذارد ديگر ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾ نيست اين بيان نوراني شعيب(سلام الله عليه) كه در سوره ی مباركه ی «اعراف» بحثش قبلاً گذشت اين بود كه فرمود ما به شعيب(سلام الله عليه) دستور داديم كه به او به مخاطبانش بگويد آيه ی 85 سوره ی مباركه ی «اعراف» اين بود ﴿وَإِلَي مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شُعَيْباً قَالَ يَاقَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ مَالَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جَاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَاءَهُمْ﴾ چيزي از مردم كم نگذاريد حالا اگر صادرات هست صدر و ذيل يك سبد يا يك صندوق فرق بكند اين خيانت است اين بر خلاف دستور اسلام است جنسي را مي‌خواهيد بفروشيد, چيزي را مي‌خواهيد به كفّار بفروشيد كم نگذاريد نه زير و رو فرق بكند نه ظاهر و باطن فرق بكند نه بالا و پايين فرق بكند هيچ چيزي فرق نكند اين معناي ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾ است پس ترازويي كه ذات اقدس الهي وضع كرده براي تأمين تمدّن بشر هست ولو غير مسلمان, اگر غير مسلمان بودند فقط بهره ی دنيايي ممكن است ببرند اما گرفتار عذاب آخرت‌اند مسلمان بودند حَسنه ی دنيا و حسنه ی آخرت هر دو نصيبشان مي‌شود در دنيا آن ترازويي كه بتواند حق را مشخّص كند فقط براي خواص است فرمود: ﴿إِن تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَل لَكُمْ فُرْقَاناً﴾ آن ترازو را مي‌خواهيد آن ترازو از تقوا به دست مي‌آيد در بحثهاي قبل هم داشتيم كه يكي از نوآوريهاي دين اين است كه «مَن فَقَدَ تقواً فَقَدْ فَقَدَ عِلما» از ديرزمان يعني تقريباً چهار هزار سال است كه در حوزه‌ها و دانشگاه‌ها اين اصل پذيرفته‌شده است كه «مَن فَقَدَ حسّاً فَقَدَ عِلما» اگر كسي حسّي را از دست داد علمِ حاصل از آن حس را از دست مي‌دهد يعني اگر كسي سامعه را از دست داد كَر بود او ديگر در فنّ موسيقي هيچ سهمي ندارد او نمي‌تواند نوازنده باشد يا شعر را تشخيص بدهد و اگر كسي باصره را از دست داد از فنّ مناظر محروم است رنگها را شناسايي كند, زيباييها را شناسايي كند اينها نيست «مَن فَقَدَ حسّاً فَقَدَ عِلما أي علماٍ حاصلاً مِن ذلك الحس» اين اصل حداقل سه‌, چهار هزار سال است كه پذيرفته‌شده است در همه ی مراكز علمي اما آنكه دين آورده ضمن امضاي اين مطلب اين است كه «مَن فَقَدَ تقواً فَقَدْ فَقَدَ عِلما» اگر كسي تقوا را از دست داد علمِ حاصل از تقوا را از دست خواهد داد براي اينكه ﴿إِن تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَل لَكُمْ فُرْقَاناً﴾ اگر كسي خواست در درون خود چراغي روشن ببيند كه بين حق و باطل فرق بگذارد اين راهش تقواست اين تقوا اگر حاصل شد آن چراغ روشن مي‌شود اين تقوا اگر حاصل نشد آن علمِ حاصل از تقوا حاصل نمي‌شود لذا همين طور مي‌ماند در شبهه مي‌ماند. اين نصيب خواص مي‌شود كه اليوم مي‌تواند بفرمايد: «لو كُشِفَ الغطاء ما ازددت يقينا» شاگردان آنها هم اين راه را دارند هر كدام به اندازه ی خودشان آن كمالِ نهايي براي حضرت امير(سلام الله عليه) است و شاگردان اين حضرت هم در حدّ خودشان حق برايشان روشن مي‌شود كه مي‌گويند: «اني علي بيّنة من ربكم» اما براي توده ی مردم صحنه ی قيامت است كه حق براي همه روشن مي‌شود خدا هست, چطور خدا ظهور مي‌كند كه كسي نمي‌تواند انكار كند آن يك راه خاصّ خودش را دارد كه مربوط به مسئله ی قيامت است كه خداوند در قيامت طوري تجلّي مي‌كند كه به هيچ وجه قابل انكار نيست در دنيا با حجاب تجلّي كرده است براي اينكه در آن خطبه ی نهج‌البلاغه آمده است كه «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّي لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» خود اين خلق حجاب است فرداي قيامت اين خودي رخت برمي‌بندد جلوه ی حق روشن مي‌شود لذا در قيامت كسي خدا را انكار نمي‌كند, بنابراين «ميزانُ كلّ عالمٍ بحسبه».
همين روشها متعدّد است ديگر اين روشها, روشهاي تجربي داريم نيمه‌تجربي داريم تجريدي داريم شهودي داريم, علوم هم از اين چهار قسم بيرون نيست يا طبيعيات است به اصطلاح آنها يا رياضيات است يا فلسفه و كلام است يا عرفان يا تجربي است يا نيمه‌تجربي مثل رياضي يا تجريدي, تجريدي يعني تجريدي كاري به تجربه ندارد براي فلسفه و كلام است يا شهودي براي عرفان اينها تجربي است اگر كسي روش‌مندانه وارد اين علوم چهارگانه شد. خب, گاهي ممكن است اشتباه بكند ولي غالباً به مقصد مي‌رسد اگر به مقصد رسيد للمُصيب أجران, اگر نرسيد مُخطي بود للمخطيء أجرٌ واحد ما كه مصوّبه نيستيم بگوييم هر كه هر چه فهميد درست است اينكه واقع يكي است بيش از يكي هم نيست بعضيها به واقع مي‌رسند بعضي نمي‌رسند, بعضي به همه ی شئون واقع مي‌رسند به بعضي از جهات واقع مي‌رسند اين راه است ولي در قيامت اين طور نيست.
دين يكي است, بله دين يكي است نسبيّت براي معرفت است دين يكي است و لاغير يعني چون واقع يكي است ديگر واقع كه تعدّد برنمي‌دارد واقع نه تعدّدپذير است نه نسبي‌پذير افرادي كه مي‌خواهند واقع را بشناسند يا دين را بشناسند بعضي مصيب‌اند بعضي مخطي, آنها كه مخطي‌اند اگر روش‌مندانه نبود اجري ندارند بلكه معاقب‌اند اگر مخطي بود روش‌مند بود يعني مجتهدي بود ساليان متمادي در دين‌شناسي كار كرد حالا گاهي به مقصد نرسيد له أجرٌ واحد. فتحصّل واقع يعني دين واحدٌ لا ريب فيه و لا تعدّد. راه هم واحد است و لا تعدّد رونده‌ها مختلف‌اند اين سه, چون رونده‌ها مختلف‌اند بعضي بيشتر مي‌فهمند بعضي كمتر مي‌فهمند مي‌شود نسبيّت در فهم, نسبيّت در فهم يعني نسبيّت در فهم آن وقت اگر روش‌مندانه رفتند له أجرٌ, اگر بي‌روش رفتند عليه وِزرٌ.
واقع يكي است و لاغير, دين يكي است و لاغير, راه يكي است و لاغير, رونده متعدّدند اين رونده‌ها كه متعدّدند اگر روش‌مندانه رفتند غالباً به مقصد مي‌رسند بي‌روش رفتند نه تنها اجر ندارند عليه وِزر حرفتان كجاست! بنابراين ميزان در دنيا اختلاف‌پذير است ولي در قيامت شهود است اگر ميزانِ قيامت هم مثل ميزان دنيا با علمِ حصولي بود خب آنجا هم اول اختلاف بود جهاني كه بالأخره حق در او روشن نشود مي‌شود جهانِ باطل لذا در بخشي از آيات قرآن كريم براي ضرورت معاد ظهور حق را قرآن حدّ وسط قرار مي‌دهد مي‌فرمايد: ﴿يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ﴾ حق بايد ظهور كند ديگر, بنابراين ترازوي آن عالَم مناسب آن عالَم است ترازوي اين عالم مناسب اين عالم و هر چيزي هم يك ترازو دارد و براي هر كسي هم وظيفه‌اي است كه چيزي در آن ترازو كم نگذارد حالا خواست احتجاج كند مغالطه نكند خواست وصفي را خُلقي را ترويج كند بيراهه نرود خواست كالايي را صادر كند تقلّب نكند اينكه فرمود: ﴿وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَاءَهُمْ﴾ آن‌گاه چون به طور اجمال قرآن كريم اين متن را ذكر كرده در بحثهاي همين سوره ی مباركه ی «انبياء» كه اصلاً نام اين سور‌ه به نام انبياء است براي اينكه نام هفده پيامبر(عليهم السلام) تقريباً در اين سور‌ه آمده آيه ی 25 اين سور‌ه اين بود كه ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلاّ نُوحِي إِلَيْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدُونِ﴾ اين به طور متن است بعضي از آياتِ توحيدي را متناً ذكر مي‌كند بعد ادلّه‌اش را ذكر مي‌كند بعضي از آيات معاد را متناً ذكر مي‌كند بعد ادلّه‌اش را ذكر مي‌كند بعضي از آيات مربوط به وحي و نبوّت را متناً ذكر مي‌كند بعد شواهد را ذكر مي‌كند اين آيه ی 25 كه فرمود: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلاّ نُوحِي إِلَيْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدُونِ﴾ يعني معرفت و عبادت را ما به همه ی انبيا(عليهم السلام) گفتيم اين به منزله ی متن است برخي از اين مطالب را كه وسط هست ذكر كردند آن‌گاه هفده شاهد با ذكر داستانِ هفده پيامبر(عليهم الصلاة و عليهم السلام) ذكر مي‌كنند تا به منزله ی شرح آن متن باشد. اينكه فرمود: ﴿وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَي وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِيَاءً وَذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ﴾ اين طليعه ی شرح آيه ی 25 همين سور‌ه است كه بعد از جريان موسي و هارون و ذكر قرآن كريم جريان حضرت ابراهيم و حضرت نوح و انبياي ديگر داود و سليمان و اينها را يكي پس از ديگري ذكر مي‌كند چون به همين مناسبت هم اين سور‌ه به نام سوره ی مباركه ی «انبياء» شد و اينكه همين هفده پيامبر را اينجا ذكر مي‌كند بعضي از انبيا را هم در سوَر ديگر ذكر مي‌كند و نام بسياري از انبيا را نمي‌برد چند مطلب را در همين زمينه قرآن كريم ذكر كرد كه قبلاً هم بازگو شد. يك اصل كلّي قرآن اين است كه هيچ امّتي بدون رهبر نيست در سوره ی مباركه ی «نحل» گذشت كه ﴿لَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ﴾ هيچ ملّتي بدون راهنما نيست حالا يا بلاواسطه يا مع‌الواسطه يا با جانشين يا با علماي ربّاني كه پيامِ آن پيامبر را به آن ملّت مي‌رسانند اين اصل كلّي, اصل ديگر آن است كه اين 25 پيامبر و ساير انبيايي كه به طور اجمال اشاره شدند اينها در خاورميانه بودند از خاوردور و باختردور خبر نيست معنايش اين نيست كه آن طرف آب يا اين طرف آب پيامبر نداشتند معنايش برابر آنچه در سوره ی مباركه ی «نساء» و همچنين سوره ی «غافر» آمده در سوره ی «نساء» آيه ی 264 اين است كه ﴿وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ﴾ انبيا فراوان‌اند قِصص بعضيها را گفتيم مثل اينها كه در خاورميانه بودند حضرت نوح و انبياي ابراهيمي اينها غالباً در خاورميانه بودند برخيها خيال مي‌كنند كه خاورميانه نبي‌خيز است پيامبرخيز است خاور و باختردور اين‌چنين نيست در حالي كه اين طور نيست فرمود هيچ جايي بدون راهنما نيست اين اصل كلي اينهايي كه ما گفتيم در خاورميانه است دو, براي اينكه بايد بگوييم ﴿فَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ﴾ كذا, عاقبة كذا, عاقبة كذا داستاني بايد بگوييم كه شواهدش باشد يا شما شنيده باشيد يا تحقيق و پژوهش ممكن باشد اما بگوييم آن طرف اقيانوس غربي يا شرقي ما فرستاديم آنها دسترسي ندارند براي تحقيق چه راهي بازگو كند كه نمي‌تواند بگويد ﴿فَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ كَانَ﴾ مي‌گويند ـ معاذ الله ـ خلاف مي‌گويي لذا چه در سوره ی مباركه ی «نساء» آيه ی 164 فرمود: ﴿وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ﴾ انبيايي بودند كه ما داستان آنها را براي شما نگفتيم و همچنين در سوره ی «غافر» كه از او گاهي به عنوان سوره ی «مؤمن» ياد مي‌شود آيه ی 78 اين است ﴿وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِن قَبْلِكَ مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ﴾ پس بنابراين همه چيز در قرآن نيست نزد اهل بيت(عليهم السلام) هست اينكه مي‌بينيد در بعضي از روايات مي‌فرمايد وجود مبارك ائمه مي‌فرمايند خداي سبحان به پيامبري از انبياي اسرائيل فلان چيز گفته است يا به پيامبري چنين چيزي فرموده است از همين قبيل است. در روايات ما كه هست انبيا مثلاً رقمشان خيلي زياد است خيلي بيش از اينهاست كه در قرآن كريم آمده در اين دو آيه‌اي كه يكي در سوره ی «نساء» است يكي در سوره ی «غافر» فرمود ما داستان بعضي از انبيا را برايتان نقل نكرديم پس قرآن داستان همه ی انبيا در آن نيست.
خود قرآن دارد كه ﴿لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ﴾ هم در سوره ی «نساء» هم در سوره ی «غافر» فرمود داستان خيلي از انبيا را ما براي شما نگفتيم آن براي اينكه اگر مي‌فرمود ما آن طرف اقيانوس اطلس يا آن طرف اقيانوس هند كساني بودند راه براي تحقيق نبود آنچه را كه راه براي تحقيق است همين انبياي خاورميانه است
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#2
﴿وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَي وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِيَاءً وَذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ ﴿48﴾ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَيْبِ وَهُم مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ ﴿49﴾ وَهذَا ذِكْرٌ مُّبَارَكٌ أَنزَلْنَاهُ أَفَأَنتُمْ لَهُ مُنكِرُونَ ﴿50﴾ وَلَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَكُنَّا بِهِ عَالِمِينَ ﴿51﴾ إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا هذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنْتُم لَهَا عَاكِفُونَ ﴿52﴾ قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ ﴿53﴾ قَالَ لَقَدْ كُنتُمْ أَنْتُم وَآبَاؤُكُمْ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ ﴿54﴾ قَالُوا أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ ﴿55﴾ قَالَ بَل رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ ﴿56﴾
چند نكته مربوط به مطالب قبل بود كه با بيان آ‌نها گذشته روشن‌تر مي‌شود و آن اين است كه غيب را ذاتاً خداي سبحان مي‌داند مثل ساير كمالاتِ هستي, ثانياً اين غيب را به انبيا و اوليا كه خود مرضيّ او هستند مي‌داند اين دو, جريان اول كه غيب را منحصراً خدا مي‌داند يك طايفه از آياتي است كه حصر مي‌كند فرمود: ﴿ما يعلم الغيب الا هو﴾, ﴿ولا يعلم الغيب الا هو﴾ طايفه ی ثانيه آياتي است كه مي‌فرمايد ما غيب را به انبيا داديم به معصومان داديم ﴿تِلْكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ﴾ و مانند آن, آيات فراواني است كه مي‌فرمايد اين غيب است ما غيب را به نوح داديم غيب را به ابراهيم داديم غيب را به شما انبيا مي‌دهيم و مانند آن.
مطلب سوم آن است كه جريان معاد غيب است جزء عالَم شهادت نيست و اين را هم خداي سبحان مي‌داند برابر طايفه ی اُوليٰ. برابر طايفه ی ثانيه اين غيب را ذات اقدس الهي به ﴿مَنِ ارْتَضَي مِن رَّسُولٍ﴾ عطا كرده و مي‌كند در جريان معاد بالخصوص در پايان سوره ی مباركه ی «جن» آمده است كه اين جريان قيامت روشن نيست كه نزديك است يا دور ﴿قُلْ إِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ يَجْعَلُ لَهُ رَبِّي أَمَداً﴾ آيه ی 25 سوره ی مباركه ی «جن» اين ناظر به آن است كه ذاتاً جريان معاد را ذات اقدس الهي مي‌داند اما در آيه ی 26 به بعد فرمود: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ﴾ كه اين الف و لام يا الف و لام جنس است يعني جميع غيب را فقط خدا مي‌داند يا الف و لام عهد است كه ناظر به مسئله ی معاد است به هر تقدير جريان معاد قطعي‌الشمول است اگر جسم باشد كه جريان معاد را هم شامل مي‌شود و اگر عهد باشد كه مخصوص معاد است ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَي غَيْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَي مِن رَّسُولٍ﴾ آن رسولي كه مرتضاي حق است وجود مبارك پيغمبر است انبياي ديگر هستند و مانند آن. خب, پس بنابراين قدر متيقّن اين آيات پاياني سوره ی «جن» اين است كه جريان معاد را به پيغمبر فرمود اين شده چهار مطلب.
مطلب پنجم آن است كه چون ذات مقدس رسول خدا ذاتاً عالِم غيب نيست مي‌فرمايد: ﴿إِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ يَجْعَلُ لَهُ رَبِّي أَمَداً﴾ چون به افاضه ی الهي عالِم غيب شد مي‌فرمايد: ﴿اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ﴾ اگر در طليعه ی همين سوره ی مباركه ی «انبياء» آمده است ﴿اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ﴾ يا در جريان سوره ی «قمر» دارد ﴿اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ﴾ براي آن است كه طبق بخش پاياني سوره ی مباركه «جن» وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) عالِم به معاد شد اين هم يك مطلب.
اما آنچه مربوط به مسئله ی آلهه است كه گاهي ضمير مذكّر است و ضمير مؤنث برخي از مفسّران همان طوري كه قبلاً ملاحظه فرموديد در كتابهاي تفسير سعي كردند كه اين ضميرهاي جمع مذكّر را به مشركان و كافران و بت‌پرستان و اينها برگردانند آيه ی 42 به بعد ﴿قُلْ مَن يَكْلَؤُكُم بِالَّليْلِ وَالنَّهَارِ مِنَ الرَّحْمنِ بَلْ هُمْ عَن ذِكْرِ رَبِّهِم مُّعْرِضُونَ﴾ يعني اين كافران ﴿أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُم﴾ ضميري كه به آلهه برمي‌گردد ضمير مؤنث است آن ضمير جمع مذكر سالم به مشركان برمي‌گردد ﴿أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُم مِن دُونِنَا﴾ چون در اينجا ضمير مؤنث به آلهه برگشت و ضمير جمع مذكر سالم به كفار لذا مي‌گويند ﴿لاَ يَسْتَطيعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ وَلاَ هُم مِنَّا يُصْحَبُونَ﴾ هم براي كفار است يعني آن كفار نمي‌توانند خودشان را ياري كنند مَصحوب ما هم نيستند و دوتا ضمير جمع مذكر سالم آيه ی 44 هم ﴿بَلْ مَتَّعْنَا هؤُلاَءِ وَآبَاءَهُمْ حَتَّي طَالَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ﴾ اين هم تأييد مي‌كند كه ضميرها به مشركان برمي‌گردد. اين سخن ناصواب است براي اينكه معمولاً در جايي كه اشتباه مي‌شود ضمير آلهه را مؤنث مي‌آورند وگرنه در ساير موارد كه سخن از اشتباه نيست همين مطالب هست به صورت ضمير جمع مذكر سالم يعني اين آلهه نمي‌توانند مشكل خودشان را حل كنند چه رسد به اينكه مشكل ديگران و مشركان را بتوانند حل كنند اين مطلب در سوره ی مباركه ی «اعراف» مبسوطاً گذشت در سوره ی «اعراف» آيه ی 194 به بعد اين بود ﴿إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ﴾ يعني اين بتهايي كه شما مي‌خوانيد اينها ﴿عِبَادٌ أَمْثَالُكُمْ فَادْعُوهُمْ﴾ اينها را بخوانيد ببينيد چه مشكلي از شما حل مي‌كنند ﴿فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ إِن كُنْتُمْ صَادِقِينَ ٭ أَلَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِهَا﴾ اين بتهاي سنگي و چوبي كه خودتان تراشيديد آيا اينها پا دارند راه بروند مستحضريد براي توده ی مردم جاهلي در همين حد برهان اقامه مي‌كند براي خواصّشان براهين ديگر، براي اخصّشان هم برهان أدق، حالا در جريان حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) روشن مي‌شود ﴿أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِهَا﴾ كه ضمير جمع مذكر سالم است كه به همين بتها برمي‌گردد ﴿أَمْ لَهُمْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا قُلِ ادْعُوا شُرَكَاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ فَلاَ تُنظِرُونِ﴾ در آيه ی 197 به اين صورت است ﴿وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ لاَيَسْتَطِيعُونَ نَصْرَكُمْ وَلاَ أَنْفُسَهُمْ يَنصُرُونَ﴾ يعني اين بتهايي كه شما اينها را مي‌پرستيد نه مشكل خودشان را حل مي‌كنند نه مشكل شما را اين همين مطلب آيه ی محل بحث در سوره ی «انبياء» است كه اينها وقتي نتوانند مشكل خودشان را حل كنند و ما دستور مي‌دهيم ﴿إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾ اين سنگهايي كه تراشيديد و مورد پرستش شماست اينها را گداخته مي‌كنيم وقتي اينها مشكل خودشان را نتوانستند حل كنند مشكل شما را هم حل نمي‌‌كنند همين مطلب همان است با ضمير جمع مذكر سالم ﴿وَلاَ يَسْتَطِيعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَلاَ أَنفُسَهُمْ يَنصُرُونَ ٭ وَإِن تَدْعُوهُمْ إِلَي الْهُدَي لاَ يَتَّبَعُوكُمْ سَوَاءٌ عَلَيْكُمْ أَدَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنتُمْ صَامِتُونَ﴾ كه اين جمع مذكر سالم هم هست. خب، بنابراين اين ﴿لاَ يَسْتَطيعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ وَلاَ هُم مِنَّا يُصْحَبُونَ﴾ همه ی ضميرها جمع مذكر سالم و فعل به اين آلهه برمي‌گردد. در جريان اينكه در همين سوره ی مباركه ی «انبياء» آيه ی 25 به عنوان متن فرمود: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ﴾ اين نبوّت عامّه است همين نبوّت عام را به صورت قصص انبيا در آيه ی محلّ بحث يعني آيه ی 48 به بعد همين سور‌ه مبسوطاً يكي پس از ديگري ذكر مي‌كنند هفده پيامبر(عليهم الصلاة و عليهم السلام) را نام مي‌برند كه شرح آن متن است اول آنها وجود مبارك حضرت موساست فرمود: ﴿وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَي وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِيَاءً وَذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ﴾ فرقان را معرفه ذكر فرمود ضياء و ذكر را نكره، ظاهراً فرقان نظير قرآ‌ن اسم روشن‌ترين است براي تورات در سوره ی مباركه ی «آل‌عمران» اوايلش گذشت كه خداي سبحان به موسي و هارون(سلام الله عليهما) فرقان عطا كرده است اين فرقان براي فرق بين حق و باطل است، صِدق و كذب است، خير و شرّ است، حَسَن و قبيح است و مانند آن و اين چون خودش فرق مي‌گذارد اگر كسي اهل فرقان بود اهل قرآن بود اين مي‌تواند فرق بگذارد بين حق و باطل، خير و شرّ، صدق و كذب و حَسَن و قبيح اگر در سوره ی مباركه ی «انفال» فرمود: ﴿إِن تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَل لَكُمْ فُرْقَاناً﴾ يعني اگر كسي حُسن فاعلي داشت هم در مطالب علمي موفق‌تر از ديگران است هم در مطالب عملي بسياري از مسائل است كه انسان بالأخره وقتي كه پيچيده شد دفعتاً مي‌بينيد جرقّه مي‌زند مطلبي به ذهنش مي‌آيد اين خيال مي‌كند خودش حل كرده خود انسان قابلِ علم است نه فاعلِ علم هر قابلي نيازمند به فاعل است كه چيزي به او عطا بكنند او دريافت بكند وگرنه قابل بما أنّه قابل كه مُعطي نخواهد شد اين فيضي كه به عنوان كشف جديد است نه خودبه‌خود پيدا مي‌شود براي اينكه صُدْفه و شانس و احتمال و امثال ذلك محال است و اينكه بسياري از افراد مي‌بينيد يا برخي از افراد اينها به مسائل تقوا و امثال ذلك خيلي اعتنايي ندارند اما به شانس و بخت و اتفاق و امثال ذلك تكيه مي‌كنند ديگر نمي‌دانند اين فسون است و فسانه اين خرافات است چرا در فلان بازي نبُردي ما شانس نياورديم خب الآن در زمان دين در زمان علم كسي اين طور خرافاتي فكر مي‌كند صبر و جَهد جزء خرافات است شانس جزء خرافات است نحسِ قدمي جزء خرافات است آنهايي كه دين تعيين كرده است قضا و قدر الهي كار به تدبير الهي است و تقوايِ مردان باتقوا سهم تعيين‌كننده دارد و مانند آن، هيچ چيزي در عالَم بي‌نظم نيست تصادف نيست اتفاق نيست شانس نيست خب اين نماز نمي‌خواند مي‌گويد خرافات است ولي آنجا چون در بازي باخت مي‌گويد ما شانس نداشتيم اين همان وهم و خيال و خرافاتي و جاهليّت است كه به اين صورت در آمده ديگر فرمود: ﴿إِن تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَل لَكُمْ فُرْقَاناً﴾، «مَن فَقَد تقواً فقد علماً» يك، «مَن فَقَدَ تقواً فقد عملاً صادراً من ذلك التقويٰ» اين دو، در جريان حس همين طور است كه همه ما قبول كرديم «مَن فقد حسّاً فقد علماً» نه تنها «فقد علماً، فقد عملاً» اگر كسي باصره نداشت از فنّ مناظر طبيعي محروم است اين درس را نمي‌تواند بخواند يك، راه هم نمي‌تواند برود اگر كسي سامعه را از دست داد اين از فراگيري فنّ موسيقي محروم است يك، بوق اتومبيل هم نمي‌شنود كه بفهمد بايد كنار برود اين دو، بنابراين نه عملش عمل صائب است نه علمش علم صائب آن علم و عملي كه به اين حس وابسته است در جريان تقوا همين طور است در خيلي از موارد است كه مي‌بينيد انسان مواظب زبانش نيست مي‌گويد خوب شد كه من از اين راه رفتم خب چه كسي راهنمايي كرد يا خوب شد كه فلان كار را كردم يا خوب شد فلان حرف را زدم اينكه فلان حرف را زدي، فلان كار را كردي، فلان راه را رفتي ديگري هدايت كرده در اثر آن تقوايي كه داشتي و يا دعايي كه كردند يا گاهي مي‌گويد اي كاش من آن راه را مي‌رفتم يا آن كار را مي‌كردم يا آن حرف را مي‌زدم خب شما بايد قبلاً راه را فراهم مي‌كردي نه الآن بگويي كاش! در خيلي از موارد است كه انسان مردّد است كه چه كار بكند و يك طرف را انتخاب مي‌كند آنجايي كه مردّد است و نمي‌داند ولي يك طرف گرايش مي‌كند آن عنايت الهي است آن فرقي است كه خداي سبحان به او عطا كرده است فرمود: ﴿اتَّقُوا اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمْ اللّهُ﴾ اين يك، ﴿إِن تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَل لَكُمْ فُرْقَاناً﴾ دو، اين آيه ی سوره ی «انفال» قوي‌تر از آيه ی سوره ی «بقره» است آنجا به صورت شرط و جزا بيان نشده يك جمله ی خبريه است در كنار جمله ی انشائيه اما اينجا به صورت شرط و جزا بيان شده بنابراين خيلي از چيزهاست كه ما نمي‌دانيم بعد مي‌فهميم خيلي از كارهاست كه نمي‌توانيم تصميم بگيريم و تصميم مي‌گيريم يا بايد بگوييم خودبه‌خود پيدا شده اينكه محال است يا به خرافات تَن در بدهيم بگوييم خوش‌شانس است اين هم كه محال است يا راهنمايي داريم بالأخره، اگر مسير تقوا بود آن راهنما ذات اقدس الهي است اگر بي‌تقوايي بود ﴿كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ وَيَهْدِيهِ إِلَي عَذَابِ السَّعِيرِ﴾ كسي هست كه زِمامش را مي‌كِشد تا جهنم مي‌برد و آن شيطان است. خب، بنابراين ممكن نيست كاري در درون يا بيرون اتفاق بيفتد و فاعل نداشته باشد اين محال است «يقول للإتفاق جاهل السبب» اينكه ما مي‌گوييم فلان حادثه اتفاقي است به تعبير مرحوم حكيم سبزواري ما چون از علل و اسباب غافليم خيال مي‌كنيم اين امر اتفاقي است مگر اتفاق مثل دو دوتا پنج‌تاست كه مستحيل است مثل دو دوتا سه‌تاست كه مستحيل است اتفاق يعني فعل بي‌فاعل اما اينكه مي‌بينيد كسي جايي را مي‌كَند گاهي گنج پيدا مي‌كند مي‌گوييم اتفاقي است يك تعبير مسامِحي است نه فلسفي و عقلي غالباً وقتي اين زمين را مي‌كَندند آب در مي‌آمد حالا اين بار اتفاقاً يك معدن در آمد مي‌گويند اتفاقاً معدن در آمد سرّش اين است كه ما غالب را دائم حساب مي‌كنيم يك، دائم را ضروري مي‌پنداريم دو، ما دوتا مغالطه است كه عَقبه ی كعود است بايد طي بكنيم نه غالب را دائم بدانيم نه دائم را ضروري تلقّي كنيم ما بايد بدانيم كه كَندنِ اين زمين به تعبير سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) در همان اصول فلسفه وقتي آدم بيست متر اين خاك را گرفت اين علّت تامّه است براي كشف آنچه زير اين بيست متر است اگر خاك است كه خاك است اگر آب است كه آب است اگر معدن است كه معدن است اگر سنگ است كه سنگ است ما چون غالباً بعد از بيست متر در منطقه‌اي به آب مي‌رسيم حالا اگر به سنگ رسيديم يا به معدن رسيديم مي‌گوييم اتفاقاً معدن در آمد اتفاقي در كار نيست ما خيال مي‌كنيم وقتي كه اين بيست متر خاك را برداشتيم بايد به آب برسيم خير، ما وقتي بيست متر را برداشتيم آنچه زير بيست متر است براي ما روشن مي‌شود اين علّت تامّه است معلولش گاهي آب است گاهي خاك است گاهي سنگ است گاهي معدن است ما كه غالب را دائم خيال مي‌كنيم اين جاهليّت ماست كه به حساب عقل مي‌گذاريم و به عقل صَدْمه مي‌زنيم و مي‌گوييم اتفاقي است بنابراين اتفاقي در عالم نيست، نيست يعني محال است نه قبيح است و اگر يك كار خيري شده است ﴿مَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾ بنابراين تقوا چه در مسائل علمي چه در مسائل خيليها مي‌آيند درس مي‌خوانند كمتر موفق‌تر مي‌شوند خيليها وارد يك كار مي‌شوند كم كم موفق مي‌شوند حالا يا دعاي پدر و مادر است يا طبق بيان نوراني حضرت خضر(سلام الله عليه) ﴿كَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً﴾ داشتن پدر صالح، مادر صالح، جدّ صالح اثر دارد يا تقواي خود آدم است بالأخره اين‌چنين نيست كه اين تقوا در بخش علمي اثر نكند يا در بخش عملي اثر نكند لذا ﴿الْفُرْقَانَ﴾ را با الف و لام ذكر فرمود آن ضياء و ذكر را بدون الف و لام ذكر كرد براي اينكه آنها از بركات همين الفرقان‌اند يعني التورات‌اند، الانجيل‌اند و مانند آن، وقتي كه اينها فارق بين حق و باطل بود، فارق بين صِدق و كذب بود، فارق بين خير و شرّ بود، فارق بين حَسن و قبيح بود يك انسان متديّن در همه ی اين مراحل مي‌تواند بين اينها فرق بگذارد در بحث اخلاق اين‌چنين است در بحث حقوق اين‌چنين است در بحث عقايد اين‌چنين است در بخش علوم اين‌چنين است در بخش اعمال هم اين‌چنين است خيلي از موارد است كه فرق مي‌گذارد.
پرسش: استاد قرعه زدن بر اثر اتفاق نيست.
پاسخ: نه، ما نمي‌دانيم قرعه را ذات اقدس الهي فرمود ما كاري در دين نداريم كه شما سرگردان باشيد راه برايتان تنظيم كرديم قرعه انسان مي‌زند و اَماره نيست قرعه، قرعه گاهي جايي مي‌زند كه واقع معلومي دارد منتها براي ما معلوم نيست اين يك، قسمت دوم قرعه جايي است كه اصلاً واقع ندارد مي‌خواهيم دعوا نشود مشكلي پيش نيايد قرعه مي‌زنيم اين دو.
حق اين است كه قرعه، دليل قرعه اطلاق دارد هر دو قسم، هر دو قسم يعني هر دو قسم را در فقه شامل مي‌شود چه آنجا كه واقع دارد نظير درهمِ وَدَعي، چه آنجا كه واقع ندارد درهمي دو نفر هر كدام درهمي را نزد اميني به امانت گذاشتند يكي را سارق برده معلوم نيست كه اين براي چه كسي بود خب واقعش معلوم است ولي نه امين مي‌داند نه مالكها اينها نزاعي دارند در اين بخش تزاحم حقوقي مي‌گويند خب قرعه بزنيد اينجا واقعش ثابت است و عندالله معلوم است نزد ديگري معلوم نيست حالا قرعه مي‌زنند گاهي مطابق واقع در مي‌آيد گاهي مطابق واقع در نمي‌آيد براي اينكه قرعه «لكلّ أمرٍ مشكل» اما يك وقت است مي‌خواهند يك رئيس انتخاب بكنند براي يك هيئت اُمنايي اينجا واقعي ندارد نظير همان شوراي نگهبان كه در قسمت اول اين طور است كه سه نفر بايد استعفا بدهند اينجا واقعي ندارد مي‌گويند سه نفر به قيد قرعه استعفا مي‌دهند براي اينكه مشكلي پيش نيايد كسي را مي‌خواهند رئيس تعيين كنند خب اين واقعي ندارد كه اما «القرعة لكلّ أمرٍ مشكل» اينجا را هم شامل مي‌شود فتواً فقهاً براي اينكه مشكل حل بشود نه اينكه واقعي دارد ما نمي‌دانيم به وسيله ی قرعه مي‌خواهيم حل كنيم خب اگر كسي هفت، هشت نفرند به عنوان هيأت امنا يك نفر را مي‌خواهند رئيس انتخاب بكنند و از باب تزاحم حقوقي ممكن است گِله پيش بيايد نقدي پيش بيايد مي‌گويند يك نفر به قيد قرعه نه اينكه واقعي هست كسي را متولّي رئيس تعيين كرد يك وقت است تعيين كرده ولي ما نمي‌دانيم چه كسي است اينجا واقع دارد يك وقت واقعي ندارد. به هر تقدير اين تقوا اين سهم را دارد لذا مي‌فرمايد فرقان است يك، كه با الف و لام ذكر مي‌شود اين اصل است ضياء و ذكر است ﴿لِلْمُتَّقِينَ﴾ آن كسي كه باتقواست مي‌بيند آن‌كه باتقواست مي‌شنود هم ذكرِ خدا و قيامت است هم ذكر انبياي گذشته و داستانهاي انبياي گذشته كه فرمود اين را ما به حضرت موسي و حضرت هارون داديم اين فرق را به اينها عطا كرديم و زمينه ی روشني دارند كه اينها با نور حركت مي‌كنند. در سوره ی مباركه ی «حديد» بخش پاياني‌اش اين است آيه ی 28 سوره ی «حديد» اين است ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِن رَحْمَتِهِ وَيَجْعَل لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ﴾ اين اختصاصي به معاد ندارد در جريان معاد عملي در كار نيست كه كسي كاري انجام بدهد به وسيله ی كار ثوابي ببرد اين‌چنين نيست چون اگر كار باشد بايد مطابق با قانون باشد اگر قانون است مي‌شود وحي و نبوّت و رسالت و شريعت ديگر مي‌شود دنيا ديگر آخرت نيست بنابراين بعد از مرگ هيچ ممكن نيست كسي كاري انجام بدهد كه به وسيله ی آن كار ثوابي ببرد يا عِقابي را كم بكند نعم، تمام كارهايي كه در دنيا كرده آثاري كه گذاشته تا آن آثار هست بركات آن آثار است در نامه ی عمل او ثواب مي‌نويسند اين ﴿نَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا﴾ يك، ﴿وَآثَارَهُمْ﴾ دو، اين زمينه شد براي صدور آن احاديث نوراني كه «إذا مات ابن آدم انقطعوا عمله الاّ عن ثلاث، عن أربع، عن خَمس، عن ستّ» كه اينها همه‌شان تمثيل است و نه تعيين مصاديق فراواني ذكر شده همين پنج شش مصداق نيست ولد صالحي كه يدع..است صدقه ی جاريه يا شجري باشد بوستاني باشد كتابي باشد مدرسه‌اي باشد قناتي باشد چشمه‌اي باشد همه ی اينها صدقات جاريه است و عمل صالح است سنّتي باشد تا اين سنّت حَسَنه هست در نامه ی او عمل ثواب مي‌نويسند براي اينكه اثر اوست در حقيقت كار جديدي نيست. عمل در بعد از موت بالقول المطلق قطع مي‌شود كه حضرت فرمود: «اليوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» اما علم در آنجا شهود است ديگر ﴿فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾ البته شهود هر كسي هم برابر آن فيض خاصّي است كه خدا عطا مي‌كند ديگر آن مفاهيم رخت برمي‌بندد به صورت علم شهودي در مي‌آيد و انسان بهشت را مي‌بيند يا جهنم را مي‌بيند برخيها فقط جهنم را مي‌بينند و تبهكاران را مي‌بينند بنابراين اثر مهمّ تقوا مربوط به دنياست كه انسان به وسيله ی تقوا در علوم، در عقايد، در اخلاق، در حقوق، در اعمال موفق‌تر از ديگران است حالا فرمود اين ضياء است و ذكر است ﴿لِلْمُتَّقِينَ﴾ متّقيان چه كساني هستند؟ ﴿الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَيْبِ وَهُم مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ﴾ قرآن كريم چه آيات مكّي چه آيات مَدَني فراوان در اين زمينه سخن گفت كه «الموجود علي قِسمين غيبٌ و شهاده» در قبال جاهليّت و شرك و الحاد كه مي‌گفتند و الآن هم مي‌گويند «كلّ موجود مادّي» آنها مي‌گويند اگر چيزي هست بايد با تجربه ثابت بشود تجربه ی حسّي البته و چيزي كه تجربه ی حس به او دسترسي ندارد او خرافات است موهوم است فُسون است و فسانه اين حرف جاهليّتِ كهنه و جاهليّت نو بود كه مي‌گفتند «كلّ موجودٍ محسوس» عكس نقيضش هم اين است كه «ما ليس بمحسوس ليس بموجود» آنها هم كه مي‌گفتند ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّي نَرَي اللّهَ جَهْرَةً﴾ يا ﴿أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً﴾ بر اساس همين فكر باطل بود انبيا(عليهم السلام) آمدند گفتند كه «الموجود إمّا مجرّدٌ و إمّا مادي، إمّا غيبٌ و إمّا شهاده».
موجود دو قِسم است يك قسم غيب است كه با تجريد فهميده مي‌شود يك قسم مشهود است كه با تجربه فهميده مي‌شود «الموجود إمّا غيبٌ و إمّا شهاده» ﴿عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ﴾ اين‌چنين است، ﴿يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ﴾ اين‌چنين است، ﴿آمنّا بالغيب﴾ اين‌چنين است و مانند آن، خدا غيب است، قيامت غيب است، وحي غيب است، نبوّت غيب است، ولايت غيب است، رسالت غيب است، امامت غيب است اينها چيزي نيست كه در آزمايشگاه ديده بشود كه اين غيب را انبيا آوردند.
مهم‌ترين كاري كه الآن ما در پيش داريم اگر بعضي آقايان اين زحمت را بكشند زحمت عالمانه جا دارد اين است كه آيا فلسفه به اسلام آمده از يونان به اسلام آمده يا اسلام فلسفه را احيا كرده است به يونان رفته يعني الهيّات فلسفه كه خدايي هست با برهان فلسفي، معاد هست با برهان فلسفي اين حرفهايي كه ارسطو و افلاطون دارند اينها به اسلام آمدند يا اسلام اين حرفها را ياد آنها داد افلاطون و امثال افلاطون چهار پنج قرن قبل از وجود مبارك عيساي مسيح(سلام الله عليه) هستند كلّ خاورميانه فكر رايجش يا الحاد بود يا شرك وقتي انبياي ابراهيمي آمدند با برهان مخصوصاً وجود مبارك حضرت ابراهيم با برهان آمد با تبر آمد با آتش‌سوزي آمد كلّ خاورميانه را اصلاح كرد فلسفه از اسلام به يونان رفت نه از يونان به اسلام آمده باشد منظور از اسلام فقه اسلامي نيست فلسفه ی اسلامي است فقه اسلامي با فقه مسيحي با فقه يهودي با فقه مكتبهاي ديگر فرق مي‌كند چون ﴿لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً﴾ ما چند ركعت نماز بخوانيم به كدام طرف نماز بخوانيم آنها چند ركعت نماز بخوانند به كدام طرف نماز بخوانند اينها فرق مي‌كند اما در فلسفه ی اسلامي كه خدا هست، يگانه هست، يكتا هست، اسماي حسنا دارد، قيامت هست، وحي هست، نبوّت است اين فلسفه ی اسلامي اين اسلام فرقي بين اسلام و مسيحيّت و يهوديّت نيست ﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾ منتها در اينجا كامل‌تر، دقيق‌تر، محقّقانه‌تر هست مثل شريعت و منهاج نيست كه براي هر كدام فرق بكند ما وقتي مي‌گوييم فلسفه ی اسلامي غير از فقه اسلامي است ديگر نبايد توقّع داشت كه فرق فلسفه ی اسلامي با فلسفه ی مسيحي چيست اينها ﴿مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ اگر سخن از فقه اسلامي است بله كاملاً فرق دارد اما فلسفه ی اسلامي كه خدايي هست، قيامت هست، يكتايي هست، يگانگي هست اينها فرقي ندارد اگر يك محقّق عالِم زبان‌شناسِ كوشا بتواند ثابت كند كه فلسفه از اسلام به يونان رفت نه از يونان به اسلام آمده خدمتي به اين علم كرده حق هم همين طور بود و اينكه جناب مولوي مي‌گويد مخصوص ما ايرانيها نيست مي‌فرمايد: «گر نبودي كوشش أحمد تو هم مي‌پرستيدي چو اجدادت صنم» به افلاطون هم مي‌گويد به ارسطو هم مي‌گويد، مي‌گويد اگر نبود احمد يعني نبوّت خاصّ اختصاصي به وجود مبارك پيامبر ندارد كه اگر نبود تبرِ ابراهيم، افلاطون و پدر افلاطون هم بت‌پرست بودند چه كسي اينها را موحّد كرد در كلّ خاورميانه هيچ سخن از توحيد نبود مگر با تبرِ ابراهيم اينجا هم از تبرِ او سخن فرمود، فرمود اگر اين براهين در شما اثر نكرد من اينها را ريزريز مي‌كنم و كرد اين‌چنين نيست كه مثلاً در اسلام به معناي ﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾ اين معارف نبود و از يوناني كه ديروز پيدا شده اين چهار پنج قرن قبل از وجود مبارك مسيح است انبياي فراواني آمدند اين معارف را مطرح كردند محاضه كردند وجود مبارك موساي كليم آمد جريان فراعنه را به دريا ريخت و شرك را با آن وضع باطل كرد با جان كَندنها شرك را ابطال كردند و توحيد را تثبيت كردند تنها تبرِ ابراهيم(سلام الله عليه) نبود آن عصاي موسي هم بود آن جريان نيل بود آن خفقاني فراعنه هم بود اينها با اين تلاش و كوشش توحيد را، نبوّت را، وحي را، رسالت را براي خاورميانه تثبيت كردند.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#3
﴿وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَي وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِيَاءً وَذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ ﴿48﴾ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَيْبِ وَهُم مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ ﴿49﴾ وَهذَا ذِكْرٌ مُّبَارَكٌ أَنزَلْنَاهُ أَفَأَنتُمْ لَهُ مُنكِرُونَ ﴿50﴾ وَلَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَكُنَّا بِهِ عَالِمِينَ ﴿51﴾ إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا هذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنْتُم لَهَا عَاكِفُونَ ﴿52﴾ قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ ﴿53﴾ قَالَ لَقَدْ كُنتُمْ أَنْتُم وَآبَاؤُكُمْ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ ﴿54﴾ قَالُوا أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ ﴿55﴾ قَالَ بَل رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ ﴿56﴾
چون قبلاً در همين سوره ی مباركه ی «انبياء» آيه ی 25 فرمود: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ﴾ جريان نبوّت عام را ذكر فرمود, برنامه ی رسمي انبيا(عليهم السلام) كه توحيد و عبادت همان خداي واحد است مطرح فرمود الآن به عنوان تفصيل آن مُجمل و شرح آن متن جريان تقريباً هفده پيامبر(عليهم السلام) را ذكر مي‌كند. اول از حضرت موسي و هارون شروع كردند كه شرح اينها در سوره ی مباركه ی «طه» و «مريم» و ساير سوَر گذشت گاهي بين ضياء و نور فرق مي‌گذارند و اينكه تفصيل قاطع شركت است مي‌گويند آنچه را كه از خود دارد مثلاً ضياء است آنچه از ديگري مي‌گيرد مثل اينكه قمر درخشش‌اش را از آفتاب مي‌گيرد تعبير به نور مي‌شود لكن وقتي نور در كنار ضياء ذكر نشد ضياء معناي نور را هم به همراه دارد و اين هم ياد گذشته‌هاست و هم عبرت‌گيري براي آينده است و مانند آن كه ذكر است و اين ذكرِ مبارك نسبت به قرآن كريم هم صادق است فرمود شما با استفهام انكاري ﴿أَفَأَنتُمْ لَهُ مُنكِرُونَ﴾ بعد مي‌پردازند به جريان حضرت ابراهيم. فرمود: ﴿وَلَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ﴾ اين ﴿مِن قَبْلُ﴾ را برخيها گفتند يعني از قبل از نبوّت ما به وجود مبارك ابراهيم آ‌ن رشد را عطا كرديم ﴿وَكُنَّا بِهِ عَالِمِينَ﴾ بر اساس ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾ خداي سبحان مي‌داند كه فلان شخص به هر قدرتي هم كه برسد عصمتش را حفظ مي‌كند و كساني را كه خدا مي‌داند آنها به سوء اختيارشان از اين قدرت بهره ی صحيح نمي‌برند به آنها سِمتهاي كليدي نمي‌دهد لذا ممكن است بلعمِ باعور را يا سامري را بيازمايد بخشي از مطالب را به آنها عطا بكند ولي هرگز به سامريها و بلعم باعوريها و امثال اينها سِمتها و پُستهاي كليدي نمي‌دهد ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾ آنجايي كه خداي سبحان مي‌داند فلان شخص در عين اقتدار از علمش حدّاكثر بهره را مي‌برد متفكّرانه, مختارانه در كمال حريّت و آزادي معصوم است سِمت به او مي‌دهد و اگر بداند كه فلان شخص, شخص ديگر از اين كرامت سوء استفاده مي‌كند هرگز به او سِمت كليدي نخواهد داد اين بر اساس يك معنا. اما ظاهراً كه اين را بسياري از مفسّران گفتند ﴿مِن قَبْلُ﴾ يعني قبل از نبوّت ولي ظاهراً منظور از اين ﴿مِن قَبْلُ﴾ يعني قبل از جريان حضرت موسي ما به وجود مبارك ابراهيم اين سِمت را داديم مثل اينكه در جريان خود حضرت موسي نسبت به قرآن كريم هم چنين تعبيري هست در سوره ی مباركه ی «آل‌عمران» آيه ی سه و اينها گذشت كه ﴿نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ يعني ما قرآن را به شما داديم و قبل از قرآن, تورات و انجيل را به موسي و عيسي(عليهما السلام) داديم اين ﴿مِن قَبْلُ﴾ يعني قبلِ زماني در آيه ی محلّ بحث هم كه فرمود: ﴿وَلَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ﴾ يعني قبل از جريان موسي و هارون(سلام الله عليهما) مسئله ی ابراهيم مطرح بود نه اينكه جريان حضرت ابراهيم نظير ﴿وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً﴾ يك يحيي باشد كه قبل از نبوّت ما اين رشد را به او داديم البته اين منافات ندارد كه قبل از نبوّت هم اينها به كمالاتي رسيده باشند ولي ظاهراً اين ﴿مِن قَبْلُ﴾ ناظر به همين قبلِ تاريخي و زماني است ﴿وَلَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَكُنَّا بِهِ عَالِمِينَ﴾.
رُشد در فرهنگ قرآن كريم مشخص شده است كساني كه فرد يا ملّتي كه داراي اوصاف ثبوتي معيّن يك, و صفات سلبي مشخص دو, اينها باشند اهل رشدند در سوره ی مباركه ی «حجرات» فرمود خداي سبحان ﴿حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ﴾ يك, ﴿وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ﴾ دو, ﴿وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ﴾ پنج, اين سه صفت سلبي آن دو صفت ثبوتي وقتي جمع شد ﴿أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ﴾ پس رُشد در فرهنگ قرآن مجموعه ی آن دو صفت ثبوتي و اين سه صفت سلبي است رشيد كسي است كه دين محبوب او باشد نه «خوفاً من النار» عبادت كند يا «شوقاً إلي الجنّة» عبادت كند دين محبوب او باشد مستحضريد كه محبّت اگر به غير حق تعلّق بگيرد انسان را كور مي‌كند «حُبّك الشيء يُعمي و يُصِم» اگر به حق تعلّق بگيرد انسان را بينا مي‌كند آن محبوب است كه به مُحبّ نورانيّت عطا مي‌كند «حُبّ الضياء» انسان را روشن مي‌كند پس اين‌چنين نيست كه «حُبّك الشيء يُعمي و يُصِم» يك امر مطلق باشد اگر چيزي كه كَر و كور است حبّ او كوري مي‌آورد كَري مي‌آورد مثل حبّ دنيا, حبّ زرق و برق, حبّ جاه و مانند آن و اگر ﴿نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ بود يا طاهر و مطهَّر بود و مانند آن حبّ او نورانيّت مي‌آورد نه كوري شنوايي مي‌آورد نه صَمَم و كري .
«حُبّك الشيء يُعمي و يُصِم» ناظر به آن چيزهايي است كه خودش كَر و كورند اينجا هم فرمود: ﴿حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ﴾ بعد ﴿وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ﴾ بعضيها از معصيت منزجرند, متنفّرند نه «خوفاً من النار» يا «شوقاً الي الجنّة» بدشان مي‌آيد دروغ بگويند اين يك آدم رشيدي است اما كسي كه از ترس دروغ نمي‌گويد يا براي رسيدن به بهشت دروغ مي‌گويد اين در راه رشد است اين هنوز به رشد نرسيده خب پس رشد را قرآن كريم مشخص كرده است در اينجا هم فرمود وجود مبارك ابراهيم از رشد الهي برخوردار است اين يك سرفصل است معلوم مي‌شود آنجايي كه برهان اقامه مي‌كند برابر رشد است آنجا كه دست به تبر مي‌كند بتها را ريز ريز مي‌كند برابر رشد است رشد الهي گاهي اقتضا مي‌كند از ﴿وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ﴾ مدد بگيرد گاهي اقتضا مي‌كند از ﴿وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً﴾ اينكه در سوره ی مباركه ی «حديد» فرمود ما ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ﴾ آهن را در كنار تورات و انجيل و صُحف ابراهيم و قرآن وجود مبارك حضرت نقل مي‌كند براي اينكه اين آهن از آنها دفاع مي‌كند اين شمشير و اين تير از آنها دفاع مي‌كند وگرنه تناسبي بين اينكه ما آهن فرستاديم و قرآن فرستاديم كه نيست وجود مبارك ابراهيم خليل هم از آهن استفاده كرد هم از صحيفه ی ابراهيم, هم تبر گرفت ﴿فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا كَبِيراً لَّهُمْ﴾ شد هم براهين فراواني اقامه كرده است و هر دو رشد است اين سرفصل است فرمود: ﴿لَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَكُنَّا بِهِ عَالِمِينَ﴾ خب, آن‌گاه رشدش را شرح مي‌دهد ﴿إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا هذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنْتُم لَهَا عَاكِفُونَ﴾ اين بُتها و مجسّمه‌هايي كه در برابر او خضوع داريد عُكوف داريد خضوع داريد خشوع داريد مُعتكف مي‌شويد چيست اينها؟ اينها نافع‌اند نه, ضارّند نه, دست‌تراشيده ی خود شما هستند آخر چرا اينها را مي‌پرستيد در سوره ی مباركه ی «شعراء» وقتي از آنها سؤال مي‌كنند اينها چه چيزي هستند آنها مي‌گويند اينها نزد ما مقدّس‌اند و ما در برابر اينها عكوف داريم, خضوع داريم, خشوع داريم و معتكفيم آيه ی هفتاد به بعد سوره ی مباركه ی «شعراء» اين است كه ﴿إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ ٭ قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَاماً فَنَظَلُّ لَهَا عَاكِفِينَ﴾ ما عكوف داريم آن‌گاه وجود مبارك ابراهيم فرمود: ﴿مَا هذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنْتُم لَهَا عَاكِفُونَ﴾ اينكه خاضعيد, خاشعيد اينها چه كاره‌اند چه چيزي از اينها برمي‌آيد. در جريان تعبير عبد كه در اين آيه و آيه ی محلّ بحث و آيه ی سوره ی «شعراء» و مانند آن آمده است در سوره ی مباركه ی «بقره» و اينها گذشت كه منظور از اين أبْ عموست نه پدر براي اينكه أبْ هم بر عمو اطلاق مي‌شود هم بر جدّ اطلاق مي‌شود هم بر پدر اطلاق مي‌شود ولي والد فقط بر پدر اطلاق مي‌شود آنجا شواهدي از بزرگان اهل سنّت نقل شده از بزرگان شيعه نقل شده سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) هم اينها را ذكر كرده و قبلاً هم بحث شد كه خداي سبحان به حضرت ابراهيم فرمود مبادا براي مشرك طلب مغفرت كنيد با اينكه فرمود مبادا براي مشرك طلب مغفرت كنيد بعد عذرخواهي هم فرمود: ﴿وَمَا كَانَ اسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِيمَ لأَبِيهِ إِلَّا عَن مَوْعِدَةٍ وَعَدَهَا إِيَّاهُ﴾ بعد در اواخر عمر دارد كه وجود مبارك ابراهيم از خدا براي والدش طلب مغفرت كرده كه عرض كرد ﴿رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ﴾ خب, با اينكه صريحاً خدا فرمود مبادا براي مشرك طلب مغفرت كني و با اينكه وجود مبارك حضرت ابراهيم از أبْ هر كه هست بيزاري جُست ﴿إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنك﴾ اما در پايان عمر كه ﴿بَلَغَنِي الْكِبَرُ﴾ عرض كرد خدايا ﴿رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ﴾ سرّش اين است كه والد غير از أبْ است والد فقط بر پدر اطلاق مي‌شود اما أبْ بر جد اطلاق مي‌شود, بر عمو اطلاق مي‌شود, بر پدر اطلاق مي‌شود طبق جمع اين دو آيه معلوم مي‌شود كه آذر پدر حضرت ابراهيم نبود عمويش بود و مانند آن, براي اينكه در آخرين لحظات عمر حضرت براي والد خود طلب مغفرت كرده است. خب, پس منظور از أبْ پدر نيست اينكه فرمود در سوره ی مباركه ی «شعراء» احتجاج كرد فرمود: ﴿هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ﴾ با توده ی مردم وقتي استدلال مي‌كنند همان استدلال ساده و رقيق كه آنها بفهمند مي‌فرمايد بالأخره انسان خدا را كه مي‌پرستد يا براي ترس از كيفر اوست يا براي طمع در بركت اوست يا بر اساس جاذبه است يا بر اساس دافعه يكي از اين دو جهت بايد باشد. اين تماثيل اين اصنام و اين اوثان و اين تمثالها چه كار از آنها برمي‌آيد ﴿هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ﴾ شما كه اينها را مي‌خوانيد آيا اينها مي‌شنوند كه مشكل شما را حل كنند ﴿أَوْ يَنفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ﴾ بالأخره يا بايد نافع باشند كه شما شوقاً عبادت كنيد يا بايد ضارّ باشند كه شما خوفاً عبادت كنيد اينها نه نافع‌اند نه ضارّ, بنابراين نه شوق است نه خوف چرا اينها را عبادت مي‌كنيد ﴿قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آباءَنَا كَذلِكَ يَفْعَلُونَ﴾ اين سنّت ماست, ميراث قومي ماست يا ميراث فرهنگي ماست نياكان ما عمل مي‌كردند ما هم عمل مي‌كنيم. خب, آن‌گاه وجود مبارك ابراهيم فرمود: ﴿أَفَرَأَيْتُم مَا كُنتُمْ تَعْبُدُونَ ٭ أَنتُمْ وَآبَاؤُكُمُ الْأَقْدَمُونَ﴾ آنچه را كه شما و پيشينيان مي‌پرستيد سندي داريد هيچ راه عقلي براي استحقاق اين بتها براي پرستش ارائه نكرديد اگر اينها اهل درك نيستند اگر اينها نافع نيستند اگر اينها ضارّ نيستند خب چرا اينها را عبادت مي‌كنيد.
در آيه ی محلّ بحث كه ابراهيم خليل فرمود من از شاهدينم در همين بخش پاياني كه خوانده شد آيه ی 56 سوره ی «انبياء» كه خوانده شد فرمود: ﴿وَأَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ يعني من شاهد بر توحيد و وحدانيّت خدا هستم هم در ذات, هم در صفات, هم در عبادت. شاهدم يعني مي‌دانم خب, اگر كسي ادّعا بكند كه من عالِمم كه در محاجّه و در دعوت سودمند نيست اگر كسي بگويد من مي‌دانم خب شما مي‌داني ولي برهان اقامه نكردي ولي اگر شاهد به معني مقرِّب, به معني مُبيِّن, كسي كه در محكمه دارد شهادت مي‌دهد نه در سينه حادثه شهادت را تحمل كرده چون شاهد دو مرحله دارد يكي اينكه در صحنه ی حادثه حضور دارد آن حادثه را تحمل مي‌كند اين تحمّل شهادت است اين تحمّل شهادت فقط علمي است براي خود شاهد كارآمد نيست ولي در محكمه وقتي شهادت را اَدا مي‌كند اين مي‌شود جزء افرادي كه مُبيّن است, مقرّر است, حادثه را بيان مي‌كند وجود مبارك ابراهيم فرمود من شهادت مي‌دهم يعني تبيين مي‌كنم, تقرير مي‌كنم در محكمه ی استدلال و برهان من شاهدم نه در جريان تحمّل حوادث من عالِم باشم آن براي خود من خوب است اما الآن من تقرير مي‌كنم اين جريان ﴿شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ﴾ اين ﴿أُولُوا الْعِلْمِ﴾ هم شاهدند يعني خودشان مي‌دانند هم شاهدند يعني مُقرِّرند, مبيّن‌اند, اهل استدلال‌اند براي جامعه بيان مي‌كنند وجود مبارك ابراهيم فرمود من شاهدم, بيانگرم, مقرِّر توحيدم و اينها براهين من است خب, قبلاً خداي سبحان به من نشان داد و من الآن آنچه را ديدم تقرير مي‌كنم اينكه در سوره ی مباركه ی «انعام» قبلاً بحثش گذشت كه خدا فرمود: ﴿وَكَذلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ﴾ آيه ی 75 سوره ی مباركه ی «انعام» اين ارائه است اين شهود است فرمود باطن عالَم را ما نشان ابراهيم خليل داديم انبيا از همان اول كه آمدند گفتند «الموجود علي قِسمين غيبٌ و الشهاده».
منظور از اصطلاح نقلي و عقلي، اصطلاحات عقلي اين است كه موجود يا مجرّد است يا مادّي, اصطلاح نقلي اين است كه موجود يا غيب است يا شهاده, غيب يعني موجودي كه با حواس درك نمي‌شود ديده نمي‌شود شنيده نمي‌شود و خورده نمي‌شود مَلموس نيست, مذوق نيست, مشئوم نيست, مُبصَر نيست, مسموع هم نيست با هيچ كدام از اين حواس درك نمي‌شود مي‌شود مجرّد پس اصطلاح موجود يا غيب است يا شهاد مطابق با همان اصطلاحي است كه در علوم عقلي مي‌گويد «الموجود إمّا مجرّدٌ و إمّا مادّي» ديگران مي‌گفتند موجود هر چه هست مادّي است و محسوس است و چيزي كه محسوس نباشد وجود ندارد مي‌شود خرافات، انبيا آمدند گفتند كه موجود دو قسم است غيب است و شهاده، محسوس است و غير محسوس. وجود مبارك ابراهيم خليل در طبق آيه ی 75 سوره ی مباركه ی «انعام» از ملكوت عالَم خبر مي‌دهد كه خدا فرمود ما اين را ارائه كرديم نشان داديم او هم ديد در سوره ی «اعراف» كه بحثش گذشت خدا به ما مي‌فرمايد شما نظر كنيد تا ببينيد خب، بارها اشاره شد كه در عربي بين نظر و رؤيت فرق است همان طوري كه در فارسي بين نگاه و ديدن فرق است ما در فارسي اگر چيزي را ببينيم مي‌گوييم ديديم و اگر چيزي را نگاه بكنيم و نبينيم مي‌گوييم نگاه كرديم و نديديم نگاه غير از ديدن است به ما در سوره ی «اعراف» دستور نظر داد فرمود: ﴿أَوَ لَمْ يَنظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ خب اين دستور يقيناً حكيمانه است يعني شما نگاه كنيد بلكه به رؤيت برسد ولي وجود مبارك ابراهيم خليل رؤيت را خدا نصيب او كرد بعد همين ابراهيمي كه ديد صحنه ی حادثه را مشاهده كرد شهادت در مقام تحمّل بود حالا شهادت در مقام اَداست حالا من شهادت مي‌دهم يعني در محكمه ی برهان و استدلال و وجدان من تقرير مي‌كنم، تقرير مي‌كنم كه براهيني اقامه كرد بر نفي ربوبيّت اين اصنام و اوثان اين يكي، و اثبات ربوبيّت ذات اقدس الهي اين دوتا، هر دو را وجود مبارك ابراهيم خليل اقامه كرده است. در همان سوره ی مباركه ی «انعام» در آيه ی 75 به بعد جريان ﴿فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ﴾ و ردّ ستاره‌پرستان و ماه‌پرستان و اينها را مبسوطاً ذكر مي‌كند بعد در پايان مي‌فرمايد: ﴿وَتِلْكَ حُجَّتُنَا آتَيْنَاهَا﴾ آيه ی 83 در سوره ی «انعام» ﴿وَتِلْكَ حُجَّتُنَا آتَيْنَاهَا إِبْرَاهِيمَ عَلَي قَوْمِهِ﴾ اين حجّةالله است كه به او داديم خب اين يا برهان حدوث است يا برهان امكان است يا برهان حركت است اين مي‌شود حجّةالله شما به هر تقديري كه اين ﴿قَالَ لاَ أُحِبُّ الآفِلِينَ﴾ را بيان كنيد به يكي از اين حُجج معروف فلسفي و كلامي در مي‌آيد برخيها ﴿قَالَ لاَ أُحِبُّ الآفِلِينَ﴾ را برهان حركت دانستند بعضي برهان حدوث دانستند بعضي برهان امكان دانستند «فإنّ الهويّ في هزينة الإمكان افولٌ» و مانند آن. خب، اين به هر تقريري كه بيان بشود حجّةالله است و ذات اقدس الهي اين را به انبيا آموخت.
مطلب اینست در حقيقت فلسفه از اسلام به يونان رفته نه بالعكس و منظور از اسلام بحث فلسفيِ او يعني عقلي او يعني جهان‌بيني اوست نه بحث فقهي، در بحث فقهي بر اساس ﴿لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً﴾ هر شريعتي براي خود فقهي دارد درست است وجود مبارك عيسي فرمود: ﴿وَأَوْصَانِي بِالصَّلاَةِ وَالزَّكَاةِ مَادُمْتُ حَيّاً﴾ اما زكات و صلات يك حكم فقهي است فقه مسيحيّت زكاتِ مسيحيّت با فقه ما فرق مي‌كند آنها چقدر نماز بخوانند كدام طرف نماز بخوانند چقدر روزه بگيرند در چه ماهي روزه بگيرند اينها فرق مي‌كند در اين محدوده ی شريعت و منهاج جاي نسخ است كه شريعتي شريعت ديگر را نسخ بكند اما در جهان‌بيني خدايي هست، احد هست، واحد هست، اسمايي حسنايي دارد، وحي و نبوّتي هست، انبيا معصوم‌اند، بهشتي هست، جهنّمي هست، سؤالي هست، برزخي هست در همه ی اين خطوط كلي ﴿مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ هر پيامبري پيامبر ديگر را تصديق كرده جا براي نسخ نيست شما مي‌بينيد وقتي سخن از وجود مبارك پيامبر اسلام(صلّي الله عليه و آله و سلّم) و عيسي و موسي(عليهما الصلاة و عليهما السلام) است همه سخن از ﴿مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ است جا براي نسخ نيست آن نسخ براي فقه است براي شريعت و منهاج است براي فروع دين است ولي اصول دين نسخ‌شدني نيست لذا فرمود: ﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾ اين اصل اوّلي، پس وقتي از نظر جهان‌بيني گفته مي‌شود اسلام، آنچه را كه وجود مبارك ابراهيم آورد تا وجود مبارك حضرت نبيّ اكرم(صلّي الله عليه و آله و سلّم) همه اسلام است در خطوط كلي كه ﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾ و دين نسخ نشده لذا دين تَثنيه ندارد.
اديان يك اصطلاح خاصّي است وگرنه دين نه تثنيه دارد نه جمع دين فقط مفرد است ﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾ آن وقت اين اسلام كه جهان‌بيني توحيدي آورده و شرك را برطرف كرده و الحاد را برطرف كرده به وسيله ی وجود مبارك حضرت ابراهيم و انبياي ابراهيمي خاورميانه را روشن كرده بعدها سقراط و بقراط و افلاطون و ارسطو و اينها در يونان و غير يونان در آمدند اين‌چنين نيست كه حالا الهيّات از آنها به اسلام آمده باشد كه پس فلسفه ی اسلامي غير از فقه اسلامي است يك، نبايد توقّع داشت كه در مسيحيّت چيست در يهوديّت چيست البته اسلام به معناي خاص تكميل كرده آنها را لكن اسلام به معناي عام كه ﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾ از وجود مبارك حضرت ابراهيم البته قبلش بود ولي خب اين جريان طوفان نگذاشت رابطه ی ما با قبل محفوظ بماند اين را حفظ كرده اين يونان هم در شمال غربي مصر است و در غرب تقريباً تركيه قرار گرفته و حرفهايي كه وجود مبارك حضرت ابراهيم در حجاز داشت در شامات داشت به همه ی مناطق رسيد منتها آن روز اگر بخواهد اين حرفها برسد زمان مي‌برد لكن وجود مبارك حضرت ابراهيم كاري كرد در كوتاه‌ترين مدّت كلّ خاورميانه را اين حرفها گرفته.
مطلب اینست که آقايان بايد زحمتش را بكشند براي اينكه آنچه در مصر بود شرك و جاهليّت بود، آنچه در شامات بود شرك و جاهليّت بود، آنچه در عربستان بود شرك و جاهليّت بود ايران از جهت اينكه جريان زرتشت خيلي سابقه ندارد ما هم تاريخ مدوّني درباره ی بت‌پرستي يا الحاد ايرانيان نداريم مسئله ی يزدان و اهرمن و امثال ذلك مطرح مي‌شد ولي خب زرتشت از قديمي‌ترين انبيايي است كه مثلاً مطرح است متأسفانه چون كار نشده ما الآن اين حرفِ مولوي را خدا رحمت كند سيدناالاستاد امام زياد نقل مي‌كرد گفت خيليها نظير كِرم در اين حبّه ی گندم‌اند كه آن كِرمي كه در گندم نهان است زمين و آسمان او همين است اينها همين‌جا فقه و اصول مي‌خوانند زمينشان فقه است و آسمانشان اصول است و خيال مي‌كنند جهان‌بيني يعني همين از اين گندم بيرون بيايند كه خبري نيست دنيا چه خبر هست، سلاطين چه بودند، اين همه انبيا آمدند، با كدام يك از سلاطين ايران معاصر بودند اينها هيچ مطرح نيست اگر كمي مطرح بشود آدم از اين گندم در بيايد يا لااقل از اين سيب در بيايد آن درخت را مي‌بيند، آن باغبان را مي‌بيند، آن باغ را مي‌بيند، مي‌بيند غير از آسمان و زمين يك حبّه گندم چيزهاي ديگر هم هست الآن شما مي‌بينيد اين تجارب‌الاُمم كه ابن‌مسكويه نوشته بالأخره اينها هم جزء فضلاي حوزه بودند ديگر اين ابن‌مسكويه همان طهارةالأعراب را نوشته كه معاصر ابن‌سيناست كتاب مُتقني است در اخلاق و مختصر بعد هشت جلد كتاب نوشته كلّ عالَم را ديده شرق را ديده، غرب را ديده آخر اينها چه كساني بودند اين تجارب‌الاُمم جريان سلاطين را نقل مي‌كند آن پيش‌داديها كه سلسله ی اول شاهان ايران بودند نقل مي‌كند انوشيروان معاصر با كدام يك از انبياي ابراهيمي بود نقل مي‌كند وجود مبارك عيساي مسيح با كدام يك از سلاطين ايران معاصر بودند نقل مي‌كند ما از همه ی اينها، از همه ی اينها يعني از همه ی اينها بي‌خبريم خب بعد از تجارب‌الاُمم ابن‌مسكويه اين ابن‌خلدون آ‌ن كتاب را نوشته آدم تعجّب مي‌كند يك آدم اين‌قدر مطّلع، اين‌قدر با اطلاع، اين‌قدر بِفهم آن روز شرق و غرب عالَم مگر چقدر بود اين هفت، هشت جلدش درباره ی اينهاست در مشرق عالَم و مغرب عالَم چه گذشت بالأخره روابط بود الآن اگر اين حوزه كمي زنده بشود و از اين كِرم به در بيايد از حبّه ی گندم به در بيايد بارها سيدناالاستاد اين حرف را مي‌گفت، مي‌گفت شما از اين آسمانتان يك طرف است بين آسمان و زمينتان يك سانت است شما از كجاي اين خبر نداريد «چه آن كِرمي كه در گندم نهان است زمين و آسمان او همين است» اينكه مي‌گوييد جهان، جهان يعني همين قدري كه بيرون بياييد جاي ديگر را هم مي‌بينيد ديگر.
بنابراين اگر تاريخ مشخص بشود كه اين زرتشت چه كسي بود و چه موقع بود و چند سال در ايران بود ما به لطف الهي در اين سرزمين مشرك نداشتيم ملحد هم نداشتيم يعني در همين از جريان زرتشت حالا هر كسي بود، ولي همسايه‌هاي ما يا ملحد بودند يا مشرك اين حجاز بود كه مشرك بود اين شامات بود كه مشرك بودند و وجود مبارك حضرت ابراهيم آمد با برهان همه مسائل را حل كرد خواص فهميدند حكومت عصر مقاومت كرد داعيه ی ربوبيّت داشت آن نمرود گفت ﴿أَنَا أُحْيِي وَأُمِيتُ﴾ وجود مبارك حضرت ابراهيم با او برخورد كرد احتجاج كرد ديد نشد دست به تبر كرد، دست به تبر كرد و مي‌دانست عاقبتش همان ابراهيم‌سوزي است خب براي اينكه كلّ خاورميانه را بگيرد كه همايش و كنفرانس و اينها مشكل را حل نمي‌كرد كه اين يك چهارصد، پانصد نفر يك‌جا جمع بشوند همان‌جا دفن مي‌شود آن روز رسانه‌اي نبود كه وقتي تبر گرفت خيليها باخبر شدند وقتي ﴿حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾ شد و آتش گلستان شد خاورميانه باخبر شد حادثه‌اي نبود كه دفن بشود كه بالأخره همه ی كشورها رؤسايشان روابطي داشتند امروز هم‌زمان خبر به همه مي‌رسد آن روز بعد از يك ماه رسيده يا بعد از دو ماه رسيده بعد همه فهميدند كه اين چه كسي است كه آتش را گلستان كرده دوست و دشمن اين را دشمنان نقل كردند دوستاني نبودند كه اگر هم بودند منزوي بودند همه ی مخالفان و دشمنان ديدند كه اين كسي كه بالأخره با منجنيق اين را انداختند و هيچ قدرتي نمي‌توانست در مقابل آن آتش قهّار مقاومت كند رفت و آن داخل نشست و ﴿يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاَماً﴾ آمده اين خاورميانه را روشن كرد وگرنه افلاطون و ارسطو كجا بودند! چندين سال بعدها اينها در آمدند.
غرض آن است كه اسلام، يونان را موحّد كرد بعد بقراط در آمد ارشميدوث در آمد، افلاطون درآمد، ارسطو در آمد، سقراط در آمد نه اينكه اسلام يعني 1400 سال ما فلسفه ی اسلامي را با فقه اسلامي خلط نكنيم اولاً، اولاً يعني اولاً نگوييم كه اسلام 1400 سال قبل آمده خير، اسلام الآن چند هزار سال است كه در خاورميانه است ﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾ بله فقهِ اسلامي چهارده قرن است اما فلسفه ی اسلامي، كلام اسلامي، اصول اسلامي از زمان حضرت ابراهيم به بعد است ديگر اينها آمدند خاورميانه را روشن كردند اگر جناب مولوي مي‌گويد «گر نبودي كوشش احمد تو هم مي‌پرستيديدي چو اجدادت صنم» همين است اگر نبود تبرِ ابراهيم خليل همه ی ما اين طور بودند منظورش از كوششِ احمد يعني دين حضرت است و دين حضرت از زمان حضرت ابراهيم آمده ديگر خب وجود مبارك يوسف(سلام الله عليه) در مصر آن فعاليتها را كرده در زندان با مشركان مصاحبه كرده مباحثه كرده آنها را نهي از منكر كرده گفت ﴿وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَائي إِبْرَاهِيمَ﴾ و كذا و كذا و كذا اين براي حضرت يوسف بود در مصر، كاري كه وجود مبارك حضرت موسي كرد چاره نبود جز اينكه دريا را مهار كند خب آن صحنه مي‌ريزد به هم ديگر اين قصّه ی همه را ريختيم دريا ﴿فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ﴾ چيزي نيست كه براي همه مخفي باشد درست است كه حوادث عادي اگر بخواهد از مشرق به مغرب برسد زمان مي‌برد حدّاقل يك سال وقت مي‌خواهد اما وقتي فرعون به دريا مي‌افتد در مدّت كوتاهي به همه جا مي‌رسد دريا مي‌شود جادّه ی خاكي به همه مي‌رسد دوباره به هم مي‌آيد به همه مي‌رسد با معجزات جهاني وجود مبارك ابراهيم و موسي و امثال ذلك جهان را اصلاح كردند.
دو ركعت نماز دهه ی اول ذيحجّه مبادا اين فراموشتان بشود بين نماز مغرب و عشاء اگر كسي اين دو ركعت را بخواند ثواب حاجيان را مي‌برد يعني بعد از حمد و سور‌ه آن ﴿وَوَاعَدْنَا مُوسَي ثَلاَثِينَ لَيْلَةً﴾ اين آيه را مي‌خوانيد كه مستحضريد اينها نورانيّت، مبادا كسي خيال كند فلسفه از يونان به اسلام آمده خير، فلسفه از اسلام به يونان آمده اما اصل اول يعني اصل اول يعني فلسفه ی اسلاميه يك چيز است فقه اسلامي چيز ديگر است فقه اسلامي بله چهارده قرن است اما فلسفه ی اسلامي چند هزار سال سابقه دارد اين را وجود مبارك ابراهيم آمده اگر مي‌بينيد اين حكيمِ بزرگوار يعني حكيم نظامي كه اين جزء توابع همين قم بود آن روز تفرش را مي‌گفتند تفرشِ قم وابسته به اين شهر پربركت بود اگر نظامي مي‌دانيد ديوان نظامي مثل سعدي البته آدم فاضلي است مُلاّست ولي شما مي‌بينيد بوستانش را كه مي‌خواهيد مطالعه كنيد براي شما خيلي دشوار نيست اما خمسه ی نظامي را بخواهيد مطالعه كنيد هر بيتش وقت شما را مي‌گيرد بالأخره يا مسئله ی رياضي دارد يا مسئله ی نجومي دارد يا مسئله ی عدمي دارد يا تفسيري دارد يا كلامي دارد يا تشبيه عميقِ ادبي دارد اين طور نيست كسي بتواند خمسه ی نظامي را همين طور رديف بخواند. ايشان اين آيه ی سوره ی مباركه ی «حديد» را كه فرمود: ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ﴾ آهن را با قرآن يك‌جا ذكر مي‌كند مي‌گويد «محيطي چو گويم چو بارنده ميغ به يك دست گوهر به يك دست تيغ، به گوهر جهان را بياراسته٭٭٭ به تيغ از جهان دادِ دين خواسته» پيامبر يك دستش چراغ بود يك دستش شمشير با آن چراغ جهان را روشن كرد با دست ديگر اگر كسي خواست اين چراغ را خاموش كند جواب او را داد «به يك دست گوهر به يك دست تيغ» همين كار را وجود مبارك ابراهيم كرده بود «به يك دست گوهر به يك دست تيغ» با يك دست تبر گرفت با دست ديگر براهين اقامه كرد ﴿وَتِلْكَ حُجَّتُنَا آتَيْنَاهَا إِبْرَاهِيمَ عَلَي قَوْمِهِ﴾ خب اينها خاورميانه را موحد كردند و آدم كردند نه اينكه از جاي ديگر اين حرفها آمده به اينها فرمود شما چه كار مي‌كنيد از اينها چه برمي‌آيد گفتند ميراث نياكان ماست فرمود نه آنها عاقل‌اند نه شما، نه آنها حرفِ گفتني دارند نه شما، نه كثرت كارساز است نه قدمت اينها را بريزيد دور آنها باور نمي‌كردند به اين دو چيز تمسّك مي‌كردند هم به قدمت هم به كثرت خيلي درازدامن است يك، همه هم بر آن‌ هستند دو، گفتند تو داري شوخي مي‌كني برهان داري ﴿أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ﴾ مگر مي‌شود در برابر كثرت ايستاد، مگر مي‌شود در برابر قدمت ايستاد ﴿أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ﴾ فرمود لَعب و بازي در كار ما نيست قولِ فصل براي ماست، حرفِ حق براي ماست، براهين آورديم آ‌ن وقت شروع كرد كه هر موجودي كه هستيِ او عين ذات او نيست نيازمند به خداست.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#4
﴿وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَي وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِيَاءً وَذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ ﴿48﴾ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَيْبِ وَهُم مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ ﴿49﴾ وَهذَا ذِكْرٌ مُّبَارَكٌ أَنزَلْنَاهُ أَفَأَنتُمْ لَهُ مُنكِرُونَ ﴿50﴾ وَلَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَكُنَّا بِهِ عَالِمِينَ ﴿51﴾ إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا هذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنْتُم لَهَا عَاكِفُونَ ﴿52﴾ قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ ﴿53﴾ قَالَ لَقَدْ كُنتُمْ أَنْتُم وَآبَاؤُكُمْ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ ﴿54﴾ قَالُوا أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ ﴿55﴾ قَالَ بَل رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ ﴿56﴾ وَتَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ ﴿57﴾ فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا كَبِيراً لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ ﴿58﴾ قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ ﴿59﴾ قَالُوا سَمِعْنَا فَتي يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ ﴿60﴾
بعد از اينكه به صورت اصل كلّي فرمود ما انبيا را براي هدايت مردم با وحي فرستاديم جريان تقريباً هفده پيامبر نام هفده پيامبر(عليهم السلام) را ذكر مي‌كند بعد از جريان حضرت موسي و هارون(سلام الله عليهما) فرمود قبل از حضرت موسي و هارون ما مسئله ی نبوّت را به وجود مبارك ابراهيم داديم و حضرت ابراهيم وقتي ديد عموي او و قوم عمو آن ملّت آن منطقه بت‌پرست‌اند آنها را با برهان هدايت كرد.
دليل حضرت ابراهيم بر بطلان ربوبيّت آلهه ی دروغين اقامه كرد فرمود اِله كسي است يعني معبود كسي است كه ربّ باشد اين يك اصل، كسي كه ربّ نيست مدبّر نيست مربّي نيست مالك نيست چه سِمتي دارد كه معبود باشد كسي ربّ است پروردگار است كه آفريدگار باشد، خالق باشد آن‌كه نيافريد چه اطلاعي دارد تا بپروراند تنها كسي كه صلاحيّت ربوبيّت و پرورش دارد همان آفريننده است اگر ذات اقدس الهي چيزي را خلق كرد همان خدا بايد بپروراند زيرا ربوبيّت يا «كان» تامّه است يا «كان» ناقصه ربوبيّت يا چيزي را به مخلوق عطا مي‌كند كه بازگشت اين اعطاي كمال به خلقت است يا وصفي را به موصوفي مي‌دهد رابطه ی دو شيء را برقرار مي‌كند كه «كان» ناقصه است يا اصل هستي يا كمال هستي به هر تقرير بازگشت ربوبيّت به خالقيّت است كسي مي‌تواند ربّ جهان باشد كه خالق اوست آن‌كه بيگانه است زمين را نيافريد آسمان را نيافريد انسان را نيافريد چگونه مي‌تواند آنها را بپروراند چگونه از كمالات آنها باخبر است چگونه قدرت دارد بين اينها و كمالها رابطه برقرار كند.
اصل اول آن است كسي اله و معبود است كه ربّ باشد.
اصل دوم اين است كسي ربّ است كه خالق باشد و خالق هم غير از خدا احدي نيست و شما هم كه مي‌پذيريد كه غير از ذات اقدس الهي كسي جهان را نيافريد برهاني كه وجود مبارك ابراهيم خليل(سلام الله عليه) اقامه مي‌كند اين است فرمود شما ﴿فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ﴾ هستيد نه قدمت نشانه ی حق بودن است نه كثرت نه اينكه جمعيّت شما زياد است دليل است بر اينكه حق با شماست نه اينكه نياكان شما بت‌پرست بودند دليل است بر اينكه بت‌پرستي حق است هيچ كدام از اينها سند نيست آنها گفتند شما در برابر جمعيت كنوني يك، نياكان ما دو، در برابر آن قدمت و اين كثرت حرفِ خلاف مي‌زني برهان داري يا شوخي مي‌كني، فرمود اهل لهو و لَعب و امثال ذلك نيستيم.
برهان ابراهيم خليل(سلام الله عليه) در جواب بت‌پرستان، برهان ما اين است كسي معبود است كه رب باشد يك، كسي رب است كه خالق باشد دو، «لا خالق الاّ الله فلا ربّ إلاّ الله فلا إله و لا معبود إلاّ الله» اين برهان مسئله. فرمود: ﴿إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ﴾ اين بتها چيست كه مي‌پرستيد ﴿قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ﴾ مستحضريد كه در بحثهاي قبل هم گذشت كه وثنيين دو گروه‌اند اليوم هم يك عدّه كه در هند و چين بت‌پرست‌اند همين حرف را دارند آنها كه جاهلان و افراد عادي‌اند به همين سنّت و ميراث فرهنگي و آثار باستاني و سنّتهاي قومي بَسنده مي‌كنند اما آنها كه به زعمشان اهل تحقيق‌اند مي‌گويند خدا هست يك، از وضع ما عالِم است كه ما بتها را مي‌پرستيم دو، قدرت دارد جلوي ما را بگيرد سه، چون او مي‌داند و قدرت دارد جلوي ما را بگيرد و جلوي ما را نمي‌گيرد پس معلوم مي‌شود كارِ ما حق است ﴿لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا عَبَدْنَا مِن دُونِهِ مِن شَيْ‏ءٍ﴾ اين دليلِ آن محقّقان وثنيين و صنميين است دليل جَهله ی آنها همين است كه ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَي أُمَّةٍ﴾ انبيا(عليهم السلام) هم درباره ی اين جاهلان سخن اينها را ابطال كردند هم درباره ی آنها كه به ظاهر محقّق‌اند درباره ی اينها فرمودند: ﴿أَنْتُم وَآبَاؤُكُمْ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ﴾ براي اينكه نه آنها دليل داشتند نه شما هم آنها بيراهه رفتند هم شما كج‌راهه و اما درباره ی آنها كه گفتند: ﴿لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَكْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَيْ‏ءٍ﴾ فرمودند شما بين اراده ی تكويني و تشريعي خلط كرديد بله خداي سبحان عالِم است خداي سبحان قادر است مي‌تواند جلوي شما را بگيرد و اين مي‌شود جبر خدا بشر را آزاد آفريد در نظام تكوين خدا شما را رها كرده در نظام تشريع، تحريم كرده پذيرش دين را واجب كرده اينكه فرمود: ﴿لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ﴾ يعني بشر را ما آزاد آفريديم كه اگر بيراهه رفت بر اساس آزادي خودش است در بستر مستقيم حركت كرد بر اساس آزادي خودش است كمال در اين است كه بشر آزاد باشد اگر مجبور باشد كه نه مطيع به هدف مي‌رسد نه آن عاصي خلاف كرده است كمالِ بشر در اين است كه با ميل و اراده ی خودش أحد النَّجْدين را انتخاب بكند ﴿وَهَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ﴾ اين از حقايق نظام تكليف است كه ﴿لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ﴾، ﴿قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّكُمْ فَمَن شَاءَ فَلْيُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْيَكُفُرْ﴾ نه اينكه ـ معاذ الله ـ در نظام تشريع افراد آزادند اين مي‌شود اباحه‌گري كه خب اگر در نظام تشريع ـ معاذ الله ـ آزاد بودند و اباحه‌گري حق بود آن بِگير و ببند ديگر چيست ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ ٭ ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً فَاسْلُكُوهُ﴾ اين همه بگير و بِبندها براي آن است كه بشر تشريعاً آزاد نيست ديگر راهي دارد ديگر حتماً، عقلاً و نقلاً بايد بر اساس بستر مستقيم حركت كند ولي تكويناً آزاد است جبر محال است ﴿لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ﴾ در نظام تشريع الاّ ولابد راه همين است كه انبيا آوردند وگرنه جهنّم است مثل اينكه راه براي معتاد شدن هم باز است براي محصِّل شدن هم باز است و اگر كسي به سوء اختيار خود بيراهه رفته است خودش را سوزانده ديگر. خب، پس آنها كه گفتند: ﴿لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَكْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا﴾ قرآن كريم پاسخ آنها را داده است كه شما بين تكوين و تشريع خلط كرديد اينها كه مي‌گويند: ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَي أُمَّةٍ﴾ مي‌فرمايد نه شما معصوميد نه نياكانتان بالأخره حرف بايد به برهان برگردد يا عقلِ معتبر يا نقلِ معتبر اين هيچ نيست.
فاطر و خالق چه كسي است؟ خداست، همان‌كه فاطر است رب است همان كه رب است اله است لذا فرمود كسي را بايد بپرستيد كه ربّ شما باشد ربّ شما هم غير از فاطر نيست. يك وقت است كه انسان الحادي فكر مي‌كند مبدأ و معاد را منكر است مي‌گويد: ﴿إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا﴾ يا از اين طرف ﴿وَمَا يُهْلِكُنَا الاَّ الدَّهْرُ﴾ اين برهاني مي‌خواهد كه او را روشن كن كه خالقي در عالَم هست اين مي‌شود برهان، يك وقت است نظير وثنيها و صنميها خدا را قبول دارند كه خدا خالق كل است ﴿وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ﴾ آن‌وقت از راه جدال احسن با آنها گفتگو دارد جدال احسن اين است كه اين مقدّمات حق است منتها صبغه ی مقبوليّت باعث تَذميل و تشكيل قياس شده است يك وقت است صبغه ی برهاني دارد چون حق است از مقدّمات حق قياس تشكيل مي‌شود اين مي‌شود برهان يك وقت است نه، درست است حق است ولي آنچه الآن اينجا مهم است اين است كه اين طرف قبول دارد چون مسلّمِ عندالخصم است يعني او قبول كرده، مقبولِ عندالخصم است يعني او پذيرفته، از صبغه ی تَسلّم و قبول او قياس تشكيل شده مي‌شود جدال حق و اگر كسي ـ معاذ الله ـ از جهلِ طرف سوء استفاده كند و حرفهاي خودش را به كرسي بنشاند مي‌شود مِراء و جدال باطل ديگر يعني از ضعف طرف سوء استفاده كند و مطلبي را به او بخواهد برساند جدال باطل است كه اصلاً در حريم قرآن نيست اين مقدمه حق است ولي صِرف حق بودن مطلب را جدال احسن نمي‌كند از آنجا كه مورد تسلّم رقيب است قياس اگر سامان يافت مي‌شود جدال كه فرمود: ﴿وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ﴾ اينكه مي‌بينيد در اثناي مناظره مي‌گويند «سلّمنا، سلّمنا» يعني حالا آمديم در وادي جدال آن كسي كه برهان اقامه مي‌كند اول در فكرِ استدلال مستقيم است بعد وقتي مي‌بيند طرف خيلي اهل برهان نيست مي‌گويد «سلّمنا» حالا مي‌آييم در وادي جدال از مقدّماتي مدد مي‌گيريم كه شما هم قبول داريد كه از اين به بعد مي‌شود جدال احسن فاصله ی جدا و برهان خيلي است آن در عرش قرار دارد برهان چيز ديگر است ولي از اين تَسلُّم طرف و از مقبوليّت اين قضيه نزد طرف كمك گرفتن مي‌شود جدال و اينها غالباً جدال احسن است اما درباره ی آنهايي كه مي‌گويند: ﴿مَا يُهْلِكُنَا الاَّ الدَّهْرُ﴾ در سوره ی مباركه ی «طور» آيه ی 34 و 35 چنين برهان اقامه مي‌كند مي‌فرمايد: ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْ‏ءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ ٭ أَمْ خَلَقُوا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بَل لاَ يُوقِنُونَ﴾ شما بالأخره خودساخته‌ايد يعني اين آسمان و زمين خودساخته است مثل قارچ در آمده هيچ خالقي، مدبّري، آفريدگاري نيست اينكه محال است تصادف و بخت و اتفاق كه شيئي بي‌سبب خلق بشود مستحيل است اگر يك وقت كسي بيراهه رفت گفت نه، بخت و اتفاق درست است شيء بي‌سبب پديد مي‌آيد راه تمام افكار و انديشه بسته است ديگر نمي‌شود اصلاً صحبت كرد براي اينكه اين آقا كه مي‌خواهد صحبت بكند يا چيزي را مي‌خواهد اثبات بكند يا چيزي را مي‌خواهد نفي بكند چه اثبات بكند چه نفي بكند دليل تشكيل مي‌دهد آن دليل، علّت نتيجه است اگر نظام علّي رخت بربندد كه ديگر فكر و انديشه و استدلال و قياس و مقدّمات و نتيجه‌اي در كار نيست فكر يعني فكر كلاً بسته مي‌شود آدم هيچ تكان نمي‌تواند بخورد اگر نظام علّي را نپذيرد. خب، پس نظام علّي و معلولي چيزي نيست كه آدم بخواهد اثبات بكند يا بخواهد نفي بكند نه اثبات‌پذير است نه نفي‌پذير است نه شك‌پذير است ما با اين حقّيت و حقانيّت اين خلق شديم اگر كسي بخواهد نظام عليّت را ثابت كند خب بالأخره اين دور است اگر مقدّمتين علّت نتيجه نيستند با دوتا مقدّمه شايد نتيجه را نگيريم پس شما قبلاً پذيرفتيد نظام علّي را بخواهي سلب بكني هم مستحيل است براي اينكه مقدّمتين علّت نتيجه‌اند شما اگر نظام علّي را بخواهي سلب بكني كه مقدّمتين نتيجه را به همراه ندارند بخواهي شك هم بكني حق نداري چون كسي بخواهد شك بكند دوتا مقدمه ذكر مي‌كند مي‌گويد به اين جهت كه اين دوتا دليل با هم معارض‌اند من شك دارم انسان چه نفي كند چه اثبات كند چه شك كند در فضاي فكر برهان تشكيل داد قياس تشكيل داد و مقدّمتين علّت نتيجه‌اند اگر نظام علّي پذيرفته نشد هيچ قدمي در فكر و انديشه برداشتن ممكن نيست لذا قرآن كريم فرمود شما يقيناً برهان را مي‌پذيريد نظام علّي مي‌پذيريد شما را چه كسي آفريده عالَم را چه كسي آفريده ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْ‏ءٍ﴾ يعني مِن غير علّت فاعلي وگرنه علّت مادي را هيچ كسي انكار نمي‌كند نه انكارِ آنها ممكن است نه اقرار آنها سودآور خب همه ی ملحدان علّت مادي را مي‌پذيرند ديگر. اينكه فرمود: ﴿مِنْ غَيْرِ شَيْ‏ءٍ﴾ يعني مِن غير فاعلٍ، علّة فاعليّه ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْ‏ءٍ﴾ اينكه مستحيل است خودتان، خودتان را خلق كرديد كه مستحيل است مثلِ شما، شما را خلق كرد كه مستحيل است آسمان و زمين را شما خلق كرديد كه مستحيل است پس اين مجموعه آفريدگاري دارد آن‌كه آفريدگار اين مجموعه است پروردگار اين مجموعه هم هست آن‌كه پروردگار مجموعه هست معبود اين مجموعه هم هست لذا ﴿يَسْجُدُ لَهُ مَن فِي السَّماوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ﴾ اين برهان وجود مبارك ابراهيم خليل بود كه براي همه ی اينها اقامه كرده با آنها مناظره كرده گفتگو كرده چندين بار اين مطالب را گفته، ديد آنها اهل درك و استدلال و اينها نيستند همين ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ﴾ فرمود ما به ابراهيم خليل از يك طرف صُحف داديم ﴿صُحُفِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَي﴾ از طرفي هم تبر، به پيغمبر هم قرآن داديم و شمشير، به وجود مبارك موساي كليم تورات داديم و عصا، بالأخره يك نيروي دفاعي لازم است اين چماق وجود مبارك موساي كليم براي اين نبود كه بر سرِ مردم بكوبد كه شما ايمان بياوريد بر سر فرعون مي‌كوبد كه نمي‌گذارد فرعون اين چراغ را خاموش كند.
سخن بزرگان درباره يك نيروي دفاعي لازم پيامبران اين است كه اين تبر، اين شمير براي اين است كه به دست كسي باشد كه اگر بيگانه بخواهد اين چراغ را خاموش كند جلويش را بگيرد همين، وگرنه دين با شمشير پيشرفت نكرد دين با برهان خودش را روشن كرد حفظ كرد با شمشير از اين چراغ حمايت كرد همين، ﴿وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ﴾ وجود مبارك ابراهيم ديد اين براهين اثر نمي‌كند دست به تبر برد. خب، حالا اين را چه موقع گفت در حضور چه كسي گفت اينكه فرمود: ﴿تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ﴾ اين را به كسي نگفت وگرنه جلويش را مي‌گرفتند ديگر يا آن روز رسمي كه مي‌خواستند از شهر خارج بشوند يك عدّه را مي‌گماردند و از بت‌كده حمايت مي‌كردند يا جلوي حضرت ابراهيم را همان وقت مي‌گرفتند اينكه فرمود: ﴿تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ﴾ اين را يا در درون خود عزم و تصميم گرفت يا با خواص گفت مثل اينكه در سوره ی مباركه ی «يوسف» گذشت كه وقتي برادران يوسف آمدند نزد يوسف و حضرت را نشناختند و خواستند از آن برادري كه متّهم به سرقت بود حمايت بكنند يا درباره ی او سخن بگويند به حضرت يوسف گفتند اين برادري داشت كه او هم قبلاً دزدي كرده بود ﴿فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُ﴾ كه او هم سرقت كرده بود وجود مبارك يوسف اين قصّه را شنيد ﴿قَالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَّكَاناً﴾ اين ﴿قَالَ﴾ يعني در درون جان خود اين انديشه را گذراند نه اينكه به اينها گفت اگر به اينها مي‌گفت كه شما چنين هستيد، شما چنين هستيد كه كم كم مي‌شناختند مي‌گفتند تو از كجا مي‌داني پس آنجا در سوره ی مباركه ی «يوسف» گذشت كه گاهي ﴿قَالَ﴾ يعني «أضمرَ في نفسه» اينجا هم كه وجود مبارك ابراهيم دارد ﴿وَتَاللَّهِ﴾ اگر اين ﴿وَتَاللَّهِ﴾ عطف بر آن «بَل» باشد يعني «قال تالله» اما اگر نه، عطف بر خود «قال» باشد معنايش اين نيست كه اين مقولِ قول است ولي بالأخره يا در درون خود اين تصميم را گرفته يا اگر گفته با برخي از خواص گفته وگرنه اگر در حضور آنها گفته بود كه آنها در آن روز رسمي از شهر خارج نمي‌شدند گفتند در روز رسمي عيد و مانند آن از شهر خارج شدند و در اين گونه از اعياد وقتي از شهر برمي‌گشتند اوّلين كاري كه مي‌كردند وارد بت‌كده مي‌شدند به بتهايشان احترام مي‌كردند بعد به منزلهايشان مي‌رفتند يك فرصت مناسبي بود كه وجود مبارك ابراهيم اين تصميم را عملي بكند فرمود من نسبت به بتهاي شما نقشه‌اي دارم ﴿لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُم﴾ نه «لأكيدنّكم في أصناكم» اين كِيد من درباره ی شما نيست مي‌خواهم مخفيانه اينها را گير بياورم ريز ريز كنم منتظرم كه كسي از آنها حمايت نكند كسي نباشد يك روز مناسبي باشد كه كيد به صَنم بخورد نه اينكه با شما مي‌خواهم مُكايده كنم ﴿لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُم﴾ نه «لأكيدنّكم في أصنامكم» اين طور نيست من با اينها كار دارم اينها را مي‌خواهم ريز ريز كنم وقتي كه مخفيانه اينها را گير بياورم و همين كار هم كرد چون فرمود: ﴿وَأَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ يك وقت است كسي عالِم دين است يك وقت كسي مبلّغ دين است يك وقت كسي شاهد دينِ است.
بيان نوراني امام سجاد كه طبق آن حديث قدر عالمان دين مشخص شد حضرت فرمود در منزلت عالِم ديني همين بس كه خداي سبحان نام عالِمان دين را در كنار نام فرشته يك، و نام هر دو را در جوار نام خود برد دو، فرمود: ﴿شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ﴾ اين استنباط وجود مبارك امام سجاد است كه در گراميداشت علم و عالمان دين خداي سبحان علما را در كنار فرشته‌ها ياد كرده و هر دو را در كنار خود ذكر كرد، اما كدام عالِم مبلّغ، عالمِ مدرّس، عالمِ مصنّف و مؤلّف يا عالمِ شاهد، اگر كسي راهِ خليل حق را طي كرد و ﴿وَأَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ مي‌شود جزء ﴿شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ﴾ يعني خوب فهميد، خوب باور كرد، خوب حمايت كرد آنجا كه لازم بود تبليغ كند با استدلال آنجا كه لازم بود دفاع كند با تبر آدمي مثل امام(رضوان الله عليه) اگر پيدا كرديد مي‌شود ﴿مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ كه همه ی اين شئون را حضرتش داشت وجود مبارك ابراهيم گفت من شاهدِ دينم، اگر شاهدم در محكمه شهادت مي‌دهم آنجا كه بايد با برهان باشد با برهان آنجا كه بايد با تبر باشد با تبر آنجا كه با آتش با آتش اين گونه افراد را وجود مبارك امام سجاد مي‌فرمايد در كنار فرشته‌ها هستند و هر دو هم در كنار ذات اقدس الهي هستند اينها شاهد حقانيّت دين‌اند نه مدرّس و مصنّف‌اند فرمود: ﴿وَأَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ چون اين‌چنين‌اند ﴿وَتَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ﴾ شما كه رفتيد بت‌كده خالي شد منم و بتها وارد بت‌كده شد ﴿فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً﴾ تكّه تكّه كرد اين جمع است از اينها هم از اين آلهه به جمع مذكّر سالم ياد كرد غالباً از اينها به جمع مذكّر سالم ياد مي‌شود براي اينكه بتها اينها را عقلا مي‌دانستند اينها مقرّبه ی إلي الله مي‌دانستند نه مقرّب، مقرّبين مي‌دانستند كه ﴿لِيُقَرِّبُونَا إِلَي اللَّهِ زُلْفَي﴾ و مانند آن، همه ی اينها را ريز ريز كرد ﴿إِلَّا كَبِيراً لَّهُمْ﴾ مگر آن بُت بزرگ را، چرا اين كار را كرد ﴿لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ﴾ خب اينهايي كه معتقد بودند اين بتها مخصوصاً بت بزرگ چيز مي‌فهمد مقرّب إلي الله است، شفيع عندالله است و ضارّ و نافع است خب مي‌آيند از او سؤال مي‌كنند كه چه كسي اينها را ريز ريز كرد ديگر اگر اينها هيچ نمي‌فهمند هيچ كاره‌اند هيچ سِمتي ندارند خب نبايد معبود باشند ديگر ﴿لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ﴾ عدّه‌اي اصرار مي‌كردند كه اين ﴿إِلَيْهِ﴾ را به حضرت ابراهيم برگردانند ظاهرش اين است كه اين ﴿إِلَيْهِ﴾ به همين كبير برمي‌گردد اين هم يك كيد است در حقيقت.
مطلب ديگر اينکه وقتي مردم از آن مراسم عيد فارغ شدند و از بيرون شهر وارد شهر شدند و طبق عادتشان وارد اين بت‌كده شدند ديدند اينها به صورت هيزم در آمدند ﴿قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ﴾ چه كسي اين كارها را كرده اين ستمي است و جزء ستمكاران است برخيها گفتند ما جواني را شنيده بوديم كه از بتها به نيكي ياد نمي‌كرد تعبير به فَتا كردند در سوره ی مباركه ی «كهف» آنجا مشخص شد كه فتوّت چيست ﴿قَالُوا سَمِعْنَا فَتي﴾ نه «شابّاً» وجود مبارك حضرت ابراهيم فتوّتش مشخص بود آنجا هم كه ﴿إِنَّهمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ﴾ اين طور بود فتا غير از غلام است فتا غير از شابّ است اين ادبِ وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) اين طور بود كه او هنوز به نبوّت نرسيده بود روزي كه در جاهليّت عبد و اَمه رواج داشت فرهنگ رسمي مردم اين بود مي‌گفتند عبدِ من، اَمه ی من، حضرت نه اين طور حرفها را مي‌زد نه اجازه مي‌داد در حضور او اين طور گفته بشود مگر اينكه كسي رعايت نكرده باشد معمولاً از عبد و اَمه به فتا و فَتاة تعبير مي‌كرد نه شابّ و غلام چه رسد به عبد و اَمه اين ادبِ ديني پيغمبر بود. خب، يا فتا يا فتاة، يا فتا يا فتا، اين روحيه مي‌تواند مُصلحِ جهاني باشد خب، ولو آنها مشرك هم بودند با بردگي مخالف بود حضرت اين يا فتا، يا فتاة قبل از نبوّت حضرت در فرهنگ حضرت بود شما مي‌بينيد اين نجاشي بعضي از علما كه اسامي اشياي حضرت را نوشتند نام مي‌برد كه فلان عالِم كتابي درباره ی اسامي اشياي حضرت نوشته خب وجود مبارك پيغمبر لوازم فراواني كه نداشت عصايي داشت، شتري داشت، كاسه‌اي داشت، بشقابي داشت، حصيري داشت، دري داشت، ديواري داشت براي همه ی اينها شناسنامه داشت احترامي كه به اشياء مي‌كرد بر اساس سوره ی مباركه ی «اسراء» بود ﴿إِن مِن شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾ براي همه ی اينها كارت ملّي صادر كرده بود اين كاسه اسم شريفش چيست، آن عصا اسم شريفش چيست، آن شانه اسم شريفش چيست اين ناقه ی أضوا يا قسوا ناقص نبود گوش‌بريده و مانند آن نبود نامِ آن ناقه اين بود يا عصاي مَمشوق اين بود خب بعضي از بزرگان آمدند اسامي اين اشيايي كه در منزل حضرت بودند نوشتند حالا آن كتاب كجاست آن اسامي چيست اين را جناب نجاشي نقل نمي‌كند فقط اسم آن عالِم را مي‌برد كه فلان عالم كتابي درباره ی اسماي اشياي رسول گرامي نوشته. خب، اين بود ادبِ انبيا از او به فتوّت ياد كردند ﴿قَالُوا سَمِعْنَا فَتي يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ﴾ آنچه مربوط به بحثهاي قبل بود اشاره شد كه گاهي آدم يك كَر و كوري را دوست دارد نظير «حُبّ الدنيا رأس كلّ خطيئه» كه اين محبوب چون كور است «حُبّ الشيء يُعمي و يُصم» گاهي محبّ خداي سبحان است وقتي محبّ خداي سبحان بود غير خدا را نمي‌بيند فاني در او بود غير خدا را نمي‌بيند لأحد امور نه براي اينكه او كور است يا براي آن است كه آن طرف تاريك است قابل ديدن نيست مثل اينكه درباره ی فرشته‌ها دوتا آيه است يك آيه در سوره ی مباركه ی «غافر» است كه فرشتگان الهي ﴿الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ﴾ اينها ﴿يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا﴾ اينها براي مؤمنين طلب مغفرت مي‌كنند اين يك آيه، آيه ی ديگر اين است كه فرشتگان رحمت و ملائكه ی الهي ﴿يَسْتَغْفِرُونَ لِمَن فِي الْأَرْضِ﴾ آيا اينها عام و خاصّ‌اند با تخصيص حل مي‌شوند يا تخصّصاً حل‌ّ‌اند خارج‌اند عدّه‌اي گفتند بقيه آن كفّار تخصّصاً خارج‌اند براي اينكه فرشتگان الهي كه ﴿يَسْتَغْفِرُونَ لِمَن فِي الْأَرْضِ﴾ كفّار تاريك‌اند ديده نمي‌شوند بنابراين ﴿مَن فِي الْأَرْضِ﴾ نيستند اين يك جواب، جواب ديگر اين است كه اينها آن‌كه مؤمن‌اند خوب‌اند تحت‌الشعاع ﴿نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ هستند نه اينكه تاريك‌اند روش‌اند ولي تحت‌الشعاع‌اند نظير ستاره‌ها در روز ديده نمي‌شوند نه براي اينكه مُظلِم‌اند بلكه براي اينكه تحت‌الشعاع‌اند اين دو جواب، سوم اينكه نگاه نمي‌كنند آنها كه فاني در خداي سبحان‌اند غير او را نمي‌بينند نگاهِ تشريفي ندارند مثل محبوب خود آنها، محبوب آنها كه خداست بعضي را نگاه نمي‌كند با اينكه او ﴿بِكُلِّ شَي‏ءٍ بَصِيرٌ﴾ است اما ﴿لاَ يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ وَلاَ يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ﴾ يك عدّه را نگاه نمي‌كند خدا، پس نگاه نكردن گاهي در اثر كوري است اين «حُبّ الشيء يُعمي و يصم» حبّ دنيا و امثال دنياست گاهي در اثر كوري نيست در اثر نقص آن مُبصَر است يا تحت‌الشعاع بودن آن مُبصَر است يا فقدان كمال اوست بنابراين اين «حُبّ الشيء يُعمي و يصم» اگر محبوب، كَر و كور بود آن محب را هم كر و كور مي‌كند.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#5
﴿قَالُوا أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ ﴿55﴾ قَالَ بَل رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ ﴿56﴾ وَتَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ ﴿57﴾ فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا كَبِيراً لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ ﴿58﴾ قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ ﴿59﴾ قَالُوا سَمِعْنَا فَتي يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ ﴿60﴾ قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَي أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ ﴿61﴾ قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمَ ﴿62﴾ قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذَا فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ ﴿63﴾ فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ ﴿64﴾
وجود مبارك ابراهيم خليل(سلام الله عليه) كه اوّلين پيامبر از انبياي ابراهيمي(عليهم السلام) است شرح حالش را قرآن كريم در سوَر متعدّد و بخشي از آنها را در اين سوره ی مباركه ی «انبياء» ذكر فرمود وقتي وجود مبارك حضرت فرمود: ﴿مَا هذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنْتُم لَهَا عَاكِفُونَ﴾ اين بت‌پرستي چيست كه شما در برابر بتها خاضع‌ايد آنها گفتند شما حرفِ حق داريد يا بازي مي‌كنيد اگر فعلِ حق و قول حق داشته باشيد پذيرفته است، اگر فعلِ حق و قول حق نداشته باشيد حق نياورده باشيد بازيگريد لذا بين قُبحِ فاعل و حُسن فعل مقابله قرار داد كه حرفِ انسان يا حق است يا اگر حرفِ انسان حق نيست او بازيگر است نگفتند «أجئتنا بالحق أم بالباطل» گفتند: ﴿أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ﴾ وجود مبارك ابراهيم خليل(سلام الله عليه) فرمود من حق آوردم و ﴿مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ هستم نه ﴿مِنَ اللَّاعِبِينَ﴾ پس فالبحث في فصلين يكي به قول و فعل برمي‌گردد يكي به قائل و فاعل برمي‌گردد درباره ی دعواي خود و دعوت خود برهان اقامه كرده است و درباره ی شخص خودش هم كه گفت ﴿أَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ ايستادگي كرد و تثبيت كرد. فرمود اما من حق آوردم براي اينكه انسان الاّ ولابد بايد عبادت بكند زيرا يك موجود نيازمند كه هستي‌اش را و كمالات هستي‌اش را و تأمين نيازهاي روزانه‌اش را از غير دريافت مي‌كند بايد در برابر او خاضع باشد و از او خير بخواهد كه غير از اين راهي ندارد كه و آن غيري كه انسان به او وابسته است يا بايد از راهِ نافع بودن و حلّ مشكلات مسجود و معبود انسان باشد يا اگر او را عبادت نكنيم به ما ضرر مي‌رساند از جهت حفظ از خطرِ او، او را عبادت كنيم يا اگر يك مقام برتري داريم كه گرفتار نفع و ضرر نيستيم اهل محبّت و كِششيم او موجودي باشد كه شايسته ی جذبه و كشش و محبّت باشد.
آلهه ی دروغين هيچ كدام از اين اوصاف سه‌گانه را ندارند نه قدرت نفع رساندن دارند كه اگر كسي آنها را عبادت كرد طَرْفي ببندند، نه قدرت زيان رساندن را دارند كه اگر كسي آ‌نها را عبادت نكرد آنها به آدم آسيب برسانند، نه شايسته ی محبّت‌اند كه انسان به آنها دل ببندد.
سه جهت وجود مبارك ابراهيم درباره آلهه ی دروغين در آيات گوناگون دليل اقامه كرد فرمود: ﴿هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ ٭ أَوْ يَنفَعُونَكُمْ﴾ اين طور كه نيست، ﴿أَوْ يَضُرُّونَ﴾ اين طور كه نيست، لايق محبّت‌اند اين طور كه نيست زيرا اينها آفل‌اند چيزي كه آفل است و غارب است و غروب‌كننده است كه محبوب نيست خب انسان دل بسپارد به موجودي كه گاهي هست گاهي نيست، گاهي طالع است گاهي غارب خب وقتي كه غروب كرده محبوب آدم كجاست لذا در بخش محبّت فرمود: ﴿لاَ أُحِبُّ الآفِلِينَ﴾ يعني هيچ عاقلي نبايد دل به آفل ببندد براي اينكه آن‌كه غروب كرده محبوب از دست رفته يا غيبت كرده اين مُحبّ بي‌محبوب طليعه ی رنج اوست اين تثليثي كه در عبادت هست كه يا «خوفاً مِن النار» است يا «شوقاً إلي الجنّة» است يا «حُبّاً لله» اين از ديرزمان در بيانات نوراني ائمه(عليهم السلام) بوده است وجود مبارك ابراهيم خليل(سلام الله عليه) كه سرسلسله ی انبياي ابراهيمي است هم از اين سه مقطع سخن گفته است فرمود بالأخره شما كسي را عبادت مي‌كنيد يا «خوفاً مِن الضرر» است كه اگر او را عبادت نكنيد او به شما كيفر مي‌دهد اين بتها كه اين طور نيستند يا «شوقاً إلي النفع» است از اينها كه كاري ساخته نيست.
مسئله ی بهشت و جهنم هنوز براي وثنيين مطرح نبود آنها كه مي‌گويند ما بتها را عبادت مي‌كنيم براي اينكه شفعاي ما باشند عندالله منظورشان شفاعتهاي دنيوي است نه شفاعتهاي اُخروي كه مغفرت باشند اينها به قيامت معتقد نبودند به بهشت و جهنم معتقد نبودند اينها شفيع دنيا باشند براي جلب منفعت و دفع مضرّت همين اين طور نيست كه اينها به قيامت و بهشت و جهنم و شفاعتِ مصطلح عقيده‌اي داشته باشند كه، مشركين حجاز هم همين طور بودند كه مي‌گفتند: ﴿هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ﴾ خب، اينها كه مي‌گفتند: ﴿إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا﴾ و از جريان معاد هم تعجّب مي‌كردند ﴿أءِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ﴾ به يكديگر مي‌گفتند يك خبر جديد باورنكردني است و او مي‌گويد كه ﴿أَِذَا ضَلَلْنَا في الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ﴾ وقتي تَمزيق شديد، تكّه تكّه شديد، قطعه قطعه شديد، پاره پاره شديد دوباره زنده مي‌شويد مگر شيء مُمزَّق دوباره زنده مي‌شود اينها استبعادي بود كه مشركان حجاز داشتند بنابراين اينها كه مي‌گفتند: ﴿هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ﴾ يعني اين بتها شفيع ما هستند نزد الله تا مشكلات دنياي ما حل بشود.
سخن ابراهيم خليل(سلام الله عليه) درباره اینکه هيچ كدام از اين اهداف سه‌گانه در پرستش بتها حاصل نيست اينها نه نافع‌اند نه ضارّند نه محبوب، من حق آوردم گفتيد كه ﴿أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ﴾ بله من حق آوردم چرا، براي اينكه كسي نافع است كه ربّ باشد اين قدم اول كه سِمت تدبير و مالكيّت و اداره ی مردم به عهده ی او باشد دو كسي ربّ است كه خالق باشد آن كسي كه نيافريد چگونه مي‌تواند بپروراند او كه از هويّت اين شيء خبر ندارد الاّ ولابد ربّ بايد همان كسي باشد كه خالق باشد سه كسي خالق است كه هستي او عين ذات باشد و محتاج به خالق ديگر نباشد تنها كسي كه هستيِ او عين ذات اوست و محتاج به خالق ديگر نيست عين حقيقت است ذات اقدس الهي است پس الله واحدٌ لا شريك له در ذات، الله واحدٌ لا شريك له در وصف، الله واحدٌ لا شريك له في الفعل.
بيان نوراني كه مي‌گوييم «لا إله الاّ الله وحده وحده وحده» ناظر به اين مراحل سه‌گانه ی توحيد است ديگر و الاّ تكرار كه نيست. اين خدا بايد معبود باشد اين حقّي است كه من آوردم شما، جهان، پيوند شما و جهان اين را او آفريد ﴿بَل رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَّ﴾ وقتي گفته شد سماوات و ارض يعني سماوات و اهل سماوات، زمين و اهل زمين آنجايي كه منظور خصوص سماوات است و خصوص ارض در آنجا مي‌فرمايد ﴿سماوات ومن فيها﴾ زمين ﴿وَمَنْ عَلَيْهَا﴾ اما آنجا كه ﴿من فِيهَا﴾ يا ﴿مَنْ عَلَيْهَا﴾ را ذكر نفرمود مجموعه ی نظام آفرينش اراده مي‌شود و الله خالق مجموعه ی نظام آفرينش است و كسي كه خالق مجموعه ی نظام آفرينش است رب است و همان كسي كه رب است اله است اين حقّي است كه آوردم من، اما شما گفتيد ﴿مِنَ اللَّاعِبِينَ﴾ هستم نه، من ﴿مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ هستم نه ﴿مِنَ اللَّاعِبِينَ﴾ بعضيها غايبِ محض‌اند آنها كه غافل‌اند، جاهل‌اند، ناسي‌اند، ساهي‌اند در اين مراحل نيستند در اين جُرگه نيستند به تعبير بعضيها اين «مِن الغائبين» است ﴿مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ نيست آنها كه رأساً بيرون‌اند برخيها عالِم‌اند مفهوماً حاضرند ولي مصداقاً غايب‌اند آن عالِم بي‌عمل اين حضورِ مفهومي و علمي دارد ولي غيبتِ مصداقي و عملي اين دو گروه، برخيها هستند كه نه، حاضر مفهومي و مصداقي‌اند يعني هم فهميدند هم عمل مي‌كنند اما منزوي‌اند به فكر اصلاح خودشان‌اند به فكر تعليم ديگران، تزكيه ديگران نيستند اينها در بخش ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾ غايب‌اند وگرنه در بخش علم و عمل حاضرند اين هم يك مرحله، بعضيها هستند كه خودشان عالم‌اند خودشان عمل مي‌كنند اهل تعليم و تزكيه هم هستند اما اهل دفاع نيستند اهل جهاد نيستند كه اگر يك وقت لازم بود از اين مكتب حمايت بشود اين اهل حمايت نيست اين در بخش جهاد غايب است. بعضيها هستند كه نه، در همه ی مراحل حاضرند حتي در جهاد، اما جهاد اگر به آن مرحله ی سوزاندن و قتل و امثال ذلك باشند راضي نيستند.
شاهدِ محض بودن وجود مبارك ابراهيم خليل که مي‌فرمايد من در همه ی اين مراحل شاهد و حاضرم. عالِمم به علمم عمل مي‌كنم معلّم كتاب و حكمتم، مدافعم، دست به تبرم، ﴿حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾ هم تحمّل مي‌كنم پس سخن از لاعب بودن نيست شاهدِ محض بودن است هر جا كه فرض بكنيد من حضور دارم ﴿وَأَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ اين مصداق كامل است براي آن ﴿أُولُوا الْعِلْمِ﴾ كه در كنار ملائكه است و هر دو در جوار نام مبارك الله‌اند كه ﴿شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ﴾ اين جزء ﴿أُولُوا الْعِلْمِ﴾ي است كه مِن الشاهدين است فرمود، اما سؤالتان كه من چه چيزي آوردم من حق آوردم درباره ی خود من سؤال كرديد كه ﴿أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ﴾ خير، ﴿أَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ لعب و بازي در دستگاه ما نيست. خب، ﴿أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ﴾ فرمود من حق آوردم براي اينكه ﴿رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَّ﴾، ﴿مِنَ اللَّاعِبِينَ﴾ نيستم ﴿مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ هستم ﴿وَأَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾. اِشهاد خب شهود مستحضريد كه بدون اشهاد كه نمي‌شود هر علمي معلّمي مي‌طلبد چه حصولي چه حضوري، وجود مبارك ابراهيم خليل اگر صحنه ی ملكوت را مشاهده كرد به اشهادِ الهي بود، اگر عالِم شد به تعليم الهي بود، اگر ديد به ارائه ی الهي بود كه در سوره ی مباركه ی «انعام» گذشت فرمود: ﴿كَذلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ گوشه‌اي از اينها را هر كدام از ما در مدّت عمر در خوابهاي صادق گاهي داريم كه انسان لحظه‌اي، صحنه‌اي، در مقطعي مي‌بيند از شرق به غرب سفر مي‌كند مكّه مشرّف مي‌شود كربلا مشرّف مي‌شود اينها را در عالم رؤيا دارد خب اگر در يك لحظه تمثّل برزخي هست انسان اين صحنه‌ها را مي‌بيند اگر به مقام شامخ ولايت كلّي برسد به نبوّت برسد به رسالت برسد او مي‌تواند ملكوت و باطن عالم را مشاهده كند چون روح آن‌قدر وسيع است كه در سماوات و ارض ظهور دارد سماوات و ارض جايگاه بدنِ اوست ﴿سَارِعُوا إِلَي مَغْفِرَةٍ مِن رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ﴾ .
روايات بهشتی كه ائمه(عليهم السلام) فرمودند بهشت كه ﴿عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ﴾ است معنايش اين نيست كه مجموع براي مجموع است يعني همه ی مردم را مي‌آورند در بهشتي كه مساحتش سماوات و ارض است بلكه يك بهشتي مساحت خانه‌اش ﴿عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ﴾ آست اين چه عالمي است نه اينكه همه ی افراد را در بهشتي جا مي‌دهند كه مساحتش ﴿عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ﴾ است خودِ بهشتي در بهشت كه خانه ی اوست مساحت خانه ی او ﴿عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ﴾ شما در روايات برزخ ملاحظه بفرماييد كه ائمه چه فرمودند، فرمودند انسان وقتي كه مُرد اگر مؤمن باشد قبرش «روضةٌ مِن رياض الجنّة مدّ البصر»، «مدّ البصر» الآن شما وقتي نگاه مي‌كنيد به ستاره ی مريخ اين مدّ البصر است ديگر تا آنجايي كه چشم مي‌بيند تازه اين براي بهشتِ برزخي است آدم اگر با اين رواياتي كه معصومين درباره ی برزخ، درباره ی بهشت، قيامت و اينها ملاحظه مي‌كنند آن‌وقت معلوم مي‌شود روح چه عظمتي است ملكوت را ذات اقدس الهي نشان ابراهيم خليل داده است و اين انسان است كه مي‌تواند ابدي باشد با اينكه كلّ آسمان و زمين بساطش برچيده مي‌شود ﴿يَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ﴾ا ين انسان مي‌ماند فرمود: ﴿أَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ بعد فرمود شما گرچه اينها را در بتكده درش را قفل كرديد نگهبان گذاشتيد ولي من با هر حيله و كِيدي شد اينها را تكّه تكّه مي‌كنم ﴿وَتَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُم﴾ همين طوري كه در بتكده باز نيست كه من بروم يك تبر بگيرم بتراشم كه، اين نگهبان دارد مواظب دارد درش بسته است قفل است و اينها من با كيد و حيله بالأخره بساطش را به هم مي‌زنم اين را به آنها نگفته كه تا ما بگوييم اينها كه به الله معتقد نيستند يا هستند چگونه قسم ياد كرد اينكه بالصراحه با آنها درميان نگذاشت وگرنه نمي‌رفتند يا جلويش را مي‌گرفتند اين درونِ جان خود تصميم گرفته و نزد خود سوگند ياد كرده يا اگر گفته با خواص گفته مضافاً كه آنها به الله معتقد بودند مي‌گفتند الله اِله الآلهه است كار به دست اين ارباب متفرّقون است نه اينكه به الله معتقد نبودند او كه به الله معتقد نيست ملحد است نه مشرك. خب، ﴿وَتَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ﴾ اين ﴿مُدْبِرِينَ﴾ حالِ تأكيدي است يان كيد را در سوره ی مباركه ی «صافات» مشخص كرد كه از او به رَوَغان ياد كرده است آيه ی نود به بعد سوره ی مباركه ی «صافات» اين است كه فرمود: ﴿ءَإِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ ٭ فَمَا ظَنُّكُم بِرَبِّ الْعَالَمِينَ ٭ فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ ٭ فَقَالَ إِنِّي سَقِيمٌ ٭ فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ ٭ فَرَاغَ إِلَي آلِهَتِهِمْ فَقَالَ أَلاَ تَأْكُلُونَ﴾.
رَوغان اين حالتي است كه انسان بخواهد در اين بازيها مي‌بينيد دو بازيگري كه خيلي حريف‌اند هر كدام رَوَغاني دارند يعني تلاش و كوشش مي‌كنند ببينند كجاي اين حرف خالي است كه آ‌جا را بگيرند اين را مي‌گويند روغان اين حالت روغان، روغان منتها يك وقت محمود است يك وقت مذموم اين صفت در روباه زياد هست كه چون قدرت بدني ندارد سعي مي‌كند از راه غافلگيري با مكر و حيله به طعمه دسترسي پيدا كند يك وقت است محمود است و ممدوح اين دوتا بازيگر همه‌شان با روغان دارند پيروز مي‌شوند يعني كاملاً نگاه مي‌كنند قدرت خودشان را مي‌سنجند، ضعف رقيب را مي‌سنجند، حضور و غياب او را مي‌سنجند مي‌بينند كجايش خالي است كه حمله كنند اين را مي‌گويند روغان، ﴿فَرَاغَ﴾ وجود مبارك حضرت ابراهيم رَوغان كرد ببيند چه موقع درِ بتكده مثلاً بسته است، چه موقع باز است، چه موقع نگهبان هست، چه موقع نگهبان هست اين همان كيد است وقتي ديد همه رفتند اينها هم براي اينكه بروند و در هنگام برگشت تبرّكي داشته باشند برخي از غذاها را مي‌آورند نزد اين بتها كه تبرّكي بشود، افزوده بشود و مانند آن، وجود مبارك حضرت ابراهيم با اين روغان فرصت را مغتنم شمرده آن وقتي كه درش باز بود يا نگهبان نبود يا خيلي حضور فعّال نداشت وارد شد ديد اين طعامها هست فرمود چرا طعام نمي‌خوريد اين ﴿أَلاَ تَأْكُلُونَ﴾، ﴿أَلاَ تَأْكُلُونَ﴾ براي همين است نه اينكه حضرت شك داشته باشد كه اينها غذا مي‌خورند ولي هنوز نخوردند فرمود اين غذاها را كه براي شما آوردند چرا تبرّك نمي‌كنيد اين طَعْني است نسبت به آنهايي كه اين غذاها را آوردند اين را در سوره ی مباركه ی «صافات» فرمود: ﴿فَرَاغَ إِلَي آلِهَتِهِمْ فَقَالَ أَلاَ تَأْكُلُونَ﴾ اين يك، ﴿مَالَكُمْ لاَ تَنطِقُونَ﴾ دو، ﴿فَرَاغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ﴾ اين نتيجه، مثل دو كشتي‌گير ماهر وقتي جاي خلوت و ضعف را گير آوردند حمله مي‌كنند فرمود اين كارهايي كه شده ﴿فَرَاغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ﴾ با يك قدرت اينها را درهم كوبيده به صورت هيزم در آورده خب اين ﴿مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ است ديگر، اين تازه پايان راه نيست اين نيمه ی راه است آن خطرات بعدي را هم بايد تحمل كند گفت ﴿أَنَا عَلَي ذلِكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ پس نه من بازيگرم نه حرفِ من بازيچه است هم حق آوردم هم خودم ﴿مِنَ الشَّاهِدِينَ﴾ هستم، ﴿وَتَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ ٭ فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا كَبِيراً لَّهُمْ﴾ براي اينكه با اينها، خود وجود مبارك حضرت ابراهيم در خواسته‌ها بر اساس آ‌ن دعاي نوراني امام سجاد(سلام الله عليه) كه در صحيفه سجاديه هست خدا «العالي في دنوّه» او هم در حالي كه «أقرب إلينا مِن حبل الوريد» است عالي است در عين حال كه عالي است «علي العرش استوي» داني است گاهي انسان عرشي فكر مي‌كند دعاها و نيايشهاي عرشي دارد گاهي فرشي فكر مي‌كند با خدايي كه «أقرب إلينا مِن حبل الوريد» گفتگو مي‌كند وجود مبارك حضرت ابراهيم هر دو را ياد پيروانش داد هم فرمود او خداي من كه ﴿خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ﴾ بعد فرمود: ﴿وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِ ٭ وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ﴾ او مُطعِم است او ساقي است او شافي است اين همه ی اوصاف را به خود خداي سبحان اسناد داده است در عين حال كه مجاري رزق او و مَظاهر او دارد اين كارها را انجام مي‌دهند خب او شافي است، او رازق است، او مُطعِم است اينها مراحل نازله ی فعلِ خداست آن ﴿وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ﴾ يا ﴿إِنَّ صَلاَتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾ يا ﴿لاَ أُحِبُّ الآفِلِينَ﴾ براي آن عالي است در همه ی مراحل دعاهاي حضرت ابراهيم آموزنده است هم براي اوحديّ از موحّدان هم براي خواص هم براي توده ی مردم اينجا هم فرمود اين كار را كرده تا براي توده ی بت‌پرستها عبرتي باشد تبر را گذاشته روي دوش حالا آ‌نجا كسي بود يا نبود، شنيد يا نشنيد بالأخره اين جمله‌ها از آن حضرت هست كه اين غذا را آوردند چرا نمي‌خوري، چرا تبرّك نمي‌كني، چرا حرف نمي‌زني، چرا از خودتان دفاع نمي‌كنيد با كساني كه اين بتها را مي‌پرستند اين‌چنين بايد حرف زد ديگر حالا كم كم اينها بعد رشد مي‌كنند همانهايي كه پيرو حضرت ابراهيم شدند به خُلَّص اوليا رسيدند كه خداوند فرمود: ﴿إِنَّ أَوْلَي النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِيُّ﴾ اين طور نيست كه همه‌شان به همان وضع بودند يك عدّه هم از اين بت‌پرستي در آمدند جزء خُلّص اوليا شدند كه خدا مي‌فرمايد: ﴿إِنَّ أَوْلَي النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِيُّ﴾ بعد به ما مي‌فرمايد شما هم همين راه را طي كنيد آن جريان موساي كليم(سلام الله عليه) كه شباني را ديد گفت تو كجايي تا چارق تو را، چارق همان كفش طبيعي است كه دامدارها از آن پوست گوسفند و اينها تهيه مي‌كنند به همان وضع است اين را مي‌گويند چارق، چارقت دوزم چه كنم، چه كنم، چه كنم كه بعد وجود مبارك موساي كليم با آن طرز ديگر سخن گفت بعد خداي سبحان هم به او فرمود تو براي وصل كردن آمدي برو جبران بكن وقتي موساي كليم آمد به دنبال آن چوپان ديد او رفت اينجاها نيست «محرمِ ناسوت ما لاهوت شد» اين به موساي كليم عرض كرد كه من ديگر آن شبان قبلي نيستم دست و بازوي تو را بنازم كه ما را راه انداختي حالا آن قسمت اوّلش مشهور است اما قسمت دومش چون علمي است و عميق است در اين كتابها نيامده آفرين بر آن بازوي تو باد كه محرمِ ناسوت ما لاهوت شد وجود مبارك ابراهيم هم همين كار را كرد همينها را كه غذا مي‌آوردند نزد اين چوبها براي تبرّك اينها را ساخت كه خدا مي‌فرمايد مؤمنانِ به حضرت ابراهيم به حضرت ابراهيم اُوليٰ هستند. خب، ﴿قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا﴾، ﴿لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ﴾ كه ﴿إِلَيْهِ﴾ به آن كبير برمي‌گردد وقتي آ‌نها از مراسم عيد و امثال عيد برگشتند و ديدند آ‌نها تكّه تكّه شدند به صورت هيزم در آمدند فقط بُت مثلاً آ‌ن بُت بزرگ سالم مانده ﴿قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ﴾ به يكديگر گفتند كه كسي كه، فَتايي كه، جواني كه اسمش ابراهيم بود از اين بتها به بدي ياد مي‌كرد شايد او اين كار را كرده باشد ﴿قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَي أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ﴾ اين را بياوريد يك محاكمه ی عَلني بكنيم يا نه، او را كيفر علني بدهيم نظير اينكه ﴿وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ﴾ اين معلوم مي‌شود كه بَنايي در دين ابراهيمي از گذشته بود در عصر حضرت ابراهيم بود بعد كم كم اين هم تصويب شد كه عدّه‌اي را در حضور ديگران تنبيه مي‌كنند تا عبرت باشد براي ديگران ﴿وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ﴾ حالا اينكه گفته شد ﴿لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ﴾ يعني آنها شاهد محاكمه باشند يا شاهد كيفر باشند از اين به بعد اصلِ محاكمه شروع مي‌شود كه ﴿قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمَ﴾.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#6
﴿قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ ﴿59﴾ قَالُوا سَمِعْنَا فَتي يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ ﴿60﴾ قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَي أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ ﴿61﴾ قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمَ ﴿62﴾ قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذَا فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ ﴿63﴾ فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ ﴿64﴾ ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ يَنطِقُونَ ﴿65﴾ قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَالاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُمْ ﴿66﴾ أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ ﴿67﴾
بعد از اينكه وجود مبارك حضرت ابراهيم استدلال كرد بر نفي الوهيّت اين آلهه ی دروغين كه اينها نه منشأ خوف‌اند تا عدّه‌اي خوفاً آنها را عبادت كنند نه منشأ شوق‌اند تا عدّه‌اي شوقاً آنها را عبادت كنند و نه لايق حبّ‌اند ﴿لاَ أُحِبُّ الآفِلِينَ﴾ تا عدّه‌اي آ‌نها را در اثر محبّت بپرستند نه آنها و نه ستاره‌ها, استدلال در آنها اثر نكرد.
مطلب اينست که وجود مبارك حضرت ابراهيم به آن مراحل نهايي نهي از منكر اقدام كرد فرمود: ﴿تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ﴾ يعني اين تصميم را نزد خودش گرفت با يك عزمِ جدّي بساط بت‌پرستي را خواست بردارد و همه ی بتها را در بتكده ريز ريز كرد و قطعه قطعه كرد فقط آن بتِ بزرگ را گذاشت آنها كه از مراسم عيد يا غير عيد برگشتند سري به بتكده زدند ديدند بتها همه به صورت هيزم ريز ريز شده است فقط بت بزرگ مانده گفتند چه كسي اين كار را كرده, عدّه‌اي گفتند ما شنيديم جواني به نام ابراهيم, فَتايي, فتوّت‌داري به نام ابراهيم اين درباره ی بتها حرفِ تلخ و ناروا مي‌زد گفتند آنها را بياوريد ابراهيم را بياوريد تا در حضور همه محاكمه بشود.
محاكمه حضرت ابراهيم ظاهراً در بتكده بود به قرينه ی﴿أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا﴾, ﴿قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذَا﴾ معلوم مي‌شود اين در حضور بتهاي قطعه قطعه شده در حضور بت بزرگ يعني در بتكده بود. گشودن درِ بتكده هم در اختيار هر كسي نبود شايد اين مسئله به نمرود كه حاكم وقت بود رسيد به دستور نمرود اين محكمه در بتكده تشكيل شد عدّه‌اي از سران هم حضور پيدا كردند تا آن كيفر تلخ را به حضرت خليل حق بچشانند اين طور نبود كه يك عدّه جمع شده باشند حضرت ابراهيم را بخواهند محاكمه كنند اين يك مطلب, پس ظاهرش اين بود كه در بتكده در حضور بتهاي قطعه قطعه شده در حضور بتِ بزرگ و به دستور نمرود اين صحنه تشكيل شد. ﴿قَالُوا سَمِعْنَا فَتي يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ﴾ از بتها هم اينها به ضمير جمع مذكر سالم ياد مي‌كنند با ﴿يَذْكُرُهُمْ﴾ گفتند, ﴿قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَي أَعْيُنِ النَّاسِ﴾ در حضور مردم اين را بياوريد طوري باشد كه همه او را ببينند ﴿عَلَي أَعْيُنِ النَّاسِ﴾ باشد مثل راكبي كه «علي أعين الناس» است همه مي‌بينند يا ستاره‌اي كه «علي أعين الناس» است اِشراف دارد مُستَعلي است و بالاست و همه مي‌بينند ﴿قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَي أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ﴾ تا آنچه را كه اين مردم شنيدند شهادت بدهند احتمال اينكه از باب آنچه در سوره ی«نور» واقع شده ﴿وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ﴾ اين احتمال خيلي قوي نيست چون با «لعلّ» همراه است اين طور نيست كه مثلاً در حضور مردم او را ما كيفر بدهيم تا عبرتي باشد براي ديگران آنچه در سوره ی«نور» هست از همين قبيل است كه ﴿وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ﴾ براي اينكه عبرت باشد اين براي عبرت‌گيري ديگران نبود چون ديگران همه به اين بتها احترام مي‌كردند كسي مخالف بت‌پرستي نبود و با «لعلّ» هم سازگار نيست.
دو قرينه نشان مي‌دهد كه مضمون اين آيه با مضمون آيه سوره ی«نور» يكي نيست اين ﴿لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ﴾ براي اينكه در محكمه يك عدّه بايد شهادت بدهند كه وجود مبارك ابراهيم خليل نسبت به اينها قصد سوء داشت آنها كه شنيدند ابراهيم خليل از بتها به بدي ياد مي‌كرد اينها بايد بيايند شهادت بدهند اين يك، و اين محاكمه را هم از نزديك ببينند تا در يك وقت لازمي كه اگر ما خواستيم او را محكوم كنيم و اين محكوميّت را اجرا كنيم اينها هم شهادت بدهند يعني اَداي شهادت كنند دو، چون در آن بتكده مراسم ﴿حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾ كه نبود در يك روز بعد بود در يك مراسم ديگر بود سوزاندن ابراهيم خليل به دستور رسمي حكومت وقت يعني نمرود بود.
شهادت در دومقطع يكي اينكه آنچه را كه در روزهاي قبل شنيدند بيايند شهادت بدهند تا معلوم بشود تنها كسي كه در اين شهر عليه بتها سخني داشت و دارد ابراهيم خليل است بعد هم او محكوم مي‌شود و در روز بعد هم در فرصت ديگري كه سخن از ﴿حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾ است آنجا هم اگر لازم بود اينها شهادت مي‌دهند كه ما در محكمه بوديم در بتكده اين محكمه تشكيل شد و ابراهيم محكوم شد اين ﴿لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ﴾ براي اين دو مقطع مخصوصاً مقطع اول مي‌تواند باشد.
اين ﴿يَذْكُرُهُمْ﴾ يعني «يذكرهم بالسوء» كسي كه حرفِ بد نسبت به بتها مي‌زند بتها را يك هيزم مي‌داند و شايستهی پرستش نمي‌داند او اين كار را كرده غير از او در اين شهر كسي اين كار را نمي‌كند چون همه در برابر بت خاضع‌اند او را مي‌پرستند ديگر. خب، اين دو مقطع مي‌تواند مخصوصاً مقطع اول محور شهادت باشد بعد حضرت ابراهيم را آوردند شهود را هم آوردند ﴿قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمَ﴾ تو اين كار را كردي اين ﴿هذَا﴾ را چند بار تكرار مي‌كنند معلوم مي‌شود كه آن صحنه همان صحنهی بتكده بود تو اين بتها را ريز ريز كردي ﴿أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا﴾ ديگر نگفتند «بالآلهه» چون مي‌دانستند برايشان روشن شد كه ابراهيم(سلام الله عليه) اينها را به عنوان آلهه قبول نداشت تنها اين بتها آلهه ی همين بت‌پرستان اين منطقه بودند لذا مي‌گفتند ﴿بِآلِهَتِنَا﴾ يعني ما و آلهه ی مطلق نبود تو نسبت به خدايان ما، معلوم مي‌شود حضرت ابراهيم روشن بود كه اين بتها را به الوهيّت نمي‌شناسد ﴿أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمَ ٭ قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذَا﴾ در همان بتكده اين محكمه كه تشكيل شد وجود مبارك حضرت ابراهيم فرمود اين بت بزرگ اين كارها را كرده براي اينكه وقتي تمام بتها شكستند كسي در بتكده نبود همهی بتها ريز ريز شدند بتِ بزرگ سالم بود معلوم شد اين، اين كار را كرده ديگر.
﴿فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذَا﴾ اين يك، ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ از اينها سؤال بكنيد از اين بتهاي خردشده ريزشده اگر اينها حرف مي‌زنند نه «إن كان ينطق» مفرد نيست اين فعل، نه يعني اينكه اگر آن بتِ بزرگ حرف مي‌زند از اينها سؤال كنيد اگر اينها حرف مي‌زنند بنابراين اين دو جمله است يكي مطلق است ديگري مشروط نه اين است كه اين ﴿إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ به آن اوّلي ارتباط پيدا مي‌كند كه شرطِ او باشد تا بگوييم كه اين كذب نيست براي اينكه حضرت فرمود: ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾، ﴿إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ چون اگر «إن كان يَنطق» بود بله، اما ﴿إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ يعني اگر اين بتها حرف مي‌زنند نه آن بتِ بزرگ بنابراين يك سؤال و جوابي است مربوط به اينكه چه كسي اين بتها را در هم كوبيد و شكست حضرت فرمود: ﴿كَبِيرُهُمْ﴾ اين ديگر مطلق است.
شاهد صحنه چه كسي است شما كه ادّعا مي‌كنيد اين بتِ بزرگ بتهاي ديگر را شكست شاهدتان چيست؟ شاهدش اين است كه از اين بتها بپرسيد خود اينها شاهدند ديگر ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ اين ﴿إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ بساطِ شهادت اين شهود را به هم مي‌زند حالا تا برسيم به جملهی اُوليْ بنابراين اين ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ هيچ، هيچ يعني هيچ ارتباطي با ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ ندارد كه بگوييم اين دروغ نيست براي اينكه مشروط است و شرطش چون حاصل نيست اين دوتا جمله‌اند دوتا مطلب علمي جداي از هم هستند تا حالا روشن بشود ـ ان‌شاءالله ـ فرمود: ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ اين بت بزرگ اين كار را كرده براي اينكه اگر بيگانه‌اي مي‌آمد و مي‌خواست اينها را درهم بكوبد خب اين بتِ بزرگ را هم مي‌شكست از اينكه بت بزرگ سالم مانده و اينها خرد خرد شدند معلوم مي‌شود كار آن بت بزرگ است ديگر شما هم كه معتقديد اينها نافع‌اند اينها ضارّند اينها مقرّب الي الله‌اند اينها شفيع‌اند همه‌كاره‌اند خب همين كار را كرده.
سؤال از حضرت كه چرا اين كار را كردي آيا تو كردي، حضرت فرمود اين كبير كرد نفي نكرد كه من نكردم فرمود: ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ آيا اين را به عنوان يك خبر گفت، به عنوان جِدّ است يا به عنوان جدل است اگر به عنوان جدال احسن است ديگر صِدق و كذب برنمي‌دارد اين صدقِ محض است شما كه معتقديد اينها همه‌كاره‌اند نافع‌اند، ضارّند، آسيب مي‌رسانند حتّي برخي از بت‌پرستان زمان شعيب به شعيب مي‌گفتند كه تو چون نسبت به بتهاي ما بدرفتاري كردي مورد آسيبِ بتهاي ما شدي نگذار ﴿إِن نَقُولُ إِلَّا اعْتَرَاكَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوءٍ﴾ اين مضمون يكي از آيات است يعني چون نسبت به بتهاي ما حرفهاي بد مي‌زني آنها اين عقلت را كم كردند تو در اثر آسيبي كه آن بتها به تو رسانده‌اند آسيب‌ديده شدي اين حرفهاي سفيهانه را ـ معاذ الله ـ مي‌زني يا مي‌گفتند: ﴿انا نراك في ضلالة﴾، ﴿إِنَّا لَنَرَاكَ فِي سَفَاهَةٍ﴾ آنها مي‌گفتند ﴿لَيْسَ بِي سَفَاهَةٌ﴾، ﴿ما ان في ضلالة﴾ ما سفيه نيستيم ما در گمراهي نيستيم اين تهمت صريح را اين بت‌پرستها به انبيايشان مي‌گفتند ﴿إِنِّي أَرَاكَ وَقَوْمَكَ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ﴾ به نوح گفتند به انبياي ديگر گفتند ﴿إِنَّا لَنَرَاكَ فِي سَفَاهَةٍ﴾ خب، پس بنابراين آنها معتقد بودند اين بتها همه كاره است وجود مبارك خليل حق به عنوان جدال احسن نه به عنوان خبر وقتي خبر نبود و جدال احسن بود و داوري در ميدان جدال بود خبر نيست تا صدق و كذب داشته باشد مثل انشاء، انشاء نه صدق دارد نه كذب، صدق و كذب براي خبر است اين بر اساس جدال احسن مي‌گويد شما كه معتقديد اين بتها همه‌كاره است خب اينها را اين كرده اينكه نمي‌خواهد خبر بدهد كه خبرهايش را قبلاً داده بعداً هم مي‌دهد قبلاً فرمود اينها هيچ‌كاره‌اند بعد هم مي‌فرمايد: ﴿أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ﴾ اينها كه هيچ‌كاره‌اند چرا اينها را مي‌پرستيد آنجا جمله ی خبريه است خبرهاي ابراهيم خليل براي قبل و بعد است آنجا كه فرمود اينها هيچ‌كاره‌اند جمله ی خبريهی جد است اينجا هم كه بعد از اين محكمه مي‌گويد كه ﴿أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ﴾ اينها هيچ‌كاره‌اند خبر جد است اما اينكه مي‌فرمايد: ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ در مفصله ی جدال احسن است در منازعه است نه خبر است بنابراين وقتي خبر نبود صدق و كذب ندارد خب شما كه معتقديد اينها همه‌كاره‌اند همين بزرگه انجام داد، بنابراين اگر از من شاهد خواستيد خب اين بتهاي شكسته شهادت مي‌دهند كه چه كسي اينها را شكاند ديگر اينها را هم كه شما معتقديد از خود اينها بپرسيد چرا از من مي‌پرسيد شما از اين شكسته‌شده‌ها بپرسيد چه كسي شما را شكاند چرا از من مي‌پرسيد اين محكمه است وقتي اين چند جمله را حضرت فرمود، مي‌فرمايد اين بتِ بزرگ شما كه معتقديد هم او و هم اينها همه‌كاره‌اند از بت بزرگ، اين بت بزرگ اين كار را كرد اين يك، شما كه معتقديد اين مي‌تواند اين كار را بكند كه اين كرد و شاهدش هم اينهاست چرا از من مي‌پرسيد چه كسي اين كار را كرد از آن شكسته‌ها بپرسيد كه چه كسي شما را شكاند ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ اين ﴿إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ هم لازم نبود حالا حضرت براي اينكه سفيه‌فهم كند اين را فرمود اين ﴿فَسْأَلُوهُمْ﴾ هم از سنخ جدال است آن ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ هم از سنخ جدال است اين ﴿إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ هم نمي‌فرمود مسئله حل بود منتها براي اينكه شفاف‌تر كند فرمود: ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ پس اين ﴿إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ حتماً يعني حتماً به اخير برمي‌گردد اصلاً هيچ ارتباطي به جمله ی قبل ندارد تا بياييم سرهم بكنيم بگوييم يك قضيه است و اينها اين ضمير جمع است از اينها بپرسيد اگر اينها حرف مي‌زنند آن وقت ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ چيز ديگر است اينها چيز ديگرند بنابراين هم ﴿فَسْأَلُوهُمْ﴾ از سنخ جدال در مناظره ی جدلي است هم ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ راهي را كه مرحوم سيّد مرتضي(رضوان الله عليه) در كتاب شريف تنزيه‌الأنبياء طي كرده است همان راه معروف نزد بزرگان ديگر بود مرحوم سيّد(رضوان الله عليه) در كتاب شريف تنزيه‌الأنبياء والأئمه طبق اين چاپي كه هست صفحه ی65 درباره ی تنزيه حضرت ابراهيم از كذب اين قصّه را نقل مي‌كند بعد دارد «فإن قيل فما معنا قوله تعالي مخبراً عن ابراهيم(عليه السلام) لمّا قال له قومه ﴿أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمَ ٭ قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذَا فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ اين كذب در مي‌آيد عنوانش اين است كه «تنزيه ابراهيم(عليه السلام) عن الكذب»، «و إنّما عنيٰ بالكبير الصنم الكبير و هذا كذبٌ لا شكّ فيه لأنّ ابراهيم(عليه السلام) هو الذي كَثَرَ أو كَثَّر الأصنام، فإذ كثّر الأصنام فإضافته تكثيرها إلي غيره ممّن لا يجوز أن يفعل شيئا لا يكون الاّ كذبا» اين اشكال. «الجواب: قيل له الخبر مشروطٌ غير مطلق» حالا اين مُجيب چه كسي است مرحوم سيّد به عنوان «قيل له» ياد كرده است «الخبر مشروطٌ غير مطلق لأنّه» يعني وجود مبارك حضرت ابراهيم در جواب فرمود: ﴿إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ «و معلوم أنّ الأصنام لا تنطقون و أنّ النُّطق مستحيلٌ عليها فما عُلّق بهذا المستحيل مِن الفعل أيضاً مستحيلٌ» يعني يقيناً اين كبير اين كار را نكرده براي اينكه معلّق بر محال است همان طوري كه نطق اينها محال است و واقع شدني نيست كار اين كبير هم نيست «فما عُلِّق بهذا المستحيل مِن الفعل أيضاً مستحيلٌ و إنّما أراد ابراهيم(عليه السلام) بهذا القول تنبيه القوم و توبيخهم و تأنيفهم بعبادة مَن لا يَسمعون و لا يبصرون و لا ينطقون و لا يَقدر أن يُخبر عن نفسه بشيء فقال إن كانت هذه الأصنام تنطقُ فهي الفاعلة للتكثير» مي‌بينيد خب سخن در «فهي الفاعلة للتكثير» نيست اگر اين اصنام حرف مي‌زنند آن كبير اين كار را كرده سخن در اين نيست كه اينها فاعلِ تكثيرند اينها قابلِ تكثير بودند اينها كه شكسته شدند.
﴿فَسْأَلُوهُمْ﴾ ضمير جمع مذكّر غايب است ﴿إِن كَانُوا﴾ يعني همينها ﴿يَنطِقُونَ﴾ ديگر، آنجا اين بتها همه شكسته شدند يك بتِ بزرگ مانده حضرت فرمود اين بتِ بزرگ اينها را شكانده از اين شكسته‌ها سؤال كنيد كه چه كسي شما را شكاند ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا﴾ همين شكسته‌ها ﴿يَنطِقُونَ﴾ آن وقت.
«إن كانت هذه الأصنام تَنطق فهي الفاعلة للتكثير لأنّ مَن يجوز أن يَنطق يجوز أن يَفعل فإذا عُلِم الاستحالة لطف عليها عُلم استحالة الفعل عليها و عُلم بالاستحالة الأمرين أنّها لا يجوز أن تكونُ» اينها «آلهةً معبودتاً و أنّ مَن عَبَدها ضالٌّ مُضل و لا فرق بين قولهم إنّهم فعلوا ذلك إن كانوا ينطقون و بين قوله إنّهم ما فعلوا ذلك و لا غيره لأنّهم لا ينطقون و لا يقدرون» چون شرط مفهوم دارد معنايش اين است كه اينها چون حرف نمي‌زنند اينها انجام ندادند. «و أمّا قوله ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ فإنّما هو أمرٌ بالسؤال هم أيضاً علي شرطٍ» كه اين يك جمله ی جداست.
غرض اين است كه اين اصلاً هيچ ارتباطي با هم ندارند و آن جمله در معرض جدال است فرمود شما كه معتقديد اينها همه‌كاره‌اند اينها انجام دادند ديگر،جدالش احسن نيست براي اينكه مقدّماتش اين است كه حقّي است و آن حق را از اين صِرف مورد قبول حرف بزنند اگر كسي مي‌تواند همه‌كاره است يعني مي‌تواند مقرِّب إلي الله باشد، شفيع عندالله باشد، نافع و ضارّ باشد اين هم مي‌تواند چهارتا بت را بشكند ديگر اين است ديگر، بر فرض اين تلازم بين مقدّم و تالي هست نه اينكه مقدّم حق است يا تالي حق است تلازم بين مقدّم و تالي حق است يكي‌اش مَطوي است شما مي‌گوييد اينها همه‌كاره‌اند خب موجودِ همه‌كاره اين كار را كرده تلازم است بين ﴿فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ با همه‌كاره بودنِ اينها اين حق است اما ولو اينكه اين كار را نكرده هم مقدّم باطل است هم تالي باطل ولي تلازم حق است صدق و كذبِ قضاياي شرطي به صدق و كذب تلازم است نه مقدّم و تالي وقتي شب انسان بگويد «إن كانت الشمس طالعة فالنّهار موجود» اين قضيه صادق است ولو در شب نه شمس طالع است نه نهار، اما صدقِ قضيه ی شرطيه به اين است اين درونِ اين قضيه اشتراطي هست نه اينكه ﴿إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ شرطِ اوست شما كه معتقديد بتها مخصوصاً بتِ بزرگ نافع است ضارّ است همه‌كاره است مقرّب الي الله است شفيع عندالله هست خب اين كار را كرده چون مبنا باطل است بِنا هم باطل. خب، اين بيان نوراني حضرت ابراهيم براي حلّ آن مُعزِل كافي است حالا برسيم به بخشهاي بعدي.
عدمتقيّه حضرت ابراهيم براي اينكه او ﴿حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾ را تحمّل كرد كسي كه آتش‌سوزي را تحمل مي‌كند از چه چيزي مي‌رسد.
پرسش: براي رسيدن به اين هدفِ والا.
پاسخ: از اين بالاتر، از توحيد بالاتر ديگر ما چيزي نداريم كه، از حفظِ اصلِ دين و توحيد در مناظره ی تنگاتنگ و رو در روي با نمرود گفت: ﴿رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِيْ وَيُمِيتُ﴾ او رفته مغالطه بكند حضرت مسير را آن‌قدر شفاف و روشن كرد كه حاضرين هم بفهمند فرمود: ﴿فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ﴾ ابراهيمِ خليل(سلام الله عليه) نمرود را مبهوت مي‌كند آن‌وقت اينجا جا براي تقيّه نيست.
خب، ﴿فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ﴾ هر كسي سر در جَيْب و گريبانِ تفكّر خود فرو برد هر كسي به خودش گفت تو بد كردي، تو ظالمي چون قبلاً برابر آيه ی59 اين‌چنين بود ﴿مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ﴾ هر كس اين كار را كرد ظالم است الآن هر كدام به خودشان گفتند كه ﴿إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ﴾، ﴿فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ﴾ برخيها گفتند كه اينها به يكديگر گفتند ﴿أَنتُمُ الظَّالِمُونَ﴾ ولي به قرينه ی تعبير بعدي هر كدام به خودش گفته است تو ستمكاري ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ يَنطِقُونَ﴾ هر كدام سر خم كردند به خودش گفتند تو كه مي‌داني اين بتها چه‌كاره‌اند خب چرا مي‌پرستي اين ﴿لَقَدْ عَلِمَتَ﴾ مخاطب مفرد است يعني تو كه مي‌داني اين بتها هيچ‌كاره‌اند چرا در برابر او خضوع مي‌كني.
سلسله سرمايه‌هاي اوّليه را ذات اقدس الهي به انسان داد خداي سبحان هيچ انساني را بي‌سرمايه خلق نكرد همان سرمايه ی فطرت است از يك سو، سرمايه ی﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾ هست از سوي ديگر، هم انديشه‌هاي اوّلي، هم انگيزه‌هاي اوّلي اينها را به او داد در جريان معاد هم همين طور است در جريان معاد مي‌گفتند كه كسي كه قطعه قطعه شد، تكّه تكّه شد، پوسيد، در زمين گُم شد چه كسي او را دوباره برمي‌گرداند وقتي پيامبر عصر فرمود: ﴿قُلْ﴾ به آنها بگو ﴿فَسَيَقُولُونَ مَن يُعِيدُنَا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾ آن‌وقت ﴿فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُوسَهُمْ﴾.
خود حضرت ابراهيم كه مي‌دانست اينها هيچ‌كاره‌اند اينها هر كدام به خودشان ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ سر خم كردند نه سر بالا كردند سر خم كردند با خودشان حرف زدند نه سر خم كردند با ابراهيم حرف زدند همه‌شان سر خم كردند به خودشان گفتند كه اينكه مي‌داني اين حرف نمي‌زنند كه نه اينكه سر بالا كردند به او گفتند خب اگر اين بود كه حضرت ابراهيم فرمود خب من هم مي‌گويم كه اينها، پس باور كرديد شما پس چرا دستور مي‌دهيد مرا بسوزانند در جريان معاد هم همين طور است در جريان معاد وقتي خدا فرمود: ﴿فَسَيَقُولُونَ مَن يُعِيدُنَا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُوسَهُمْ﴾ آن‌وقت سر خم مي‌كنند مي‌گويند آره راست مي‌گويي آن خدايي كه ما هيچ بوديم ما را آفريد الآن كه پراكنده شديم خب يقيناً مي‌تواند ما را دوباره برگرداند اين سرمايه ی اوّلي را ذات اقدس الهي در درون همه نهادينه كرده است اينها اول به خودشان گفتند شما ظالميد بعد فهميدند كه اينكه حرف نمي‌زند كه ما از چه چيزي بپرسيم.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#7
﴿قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمَ ﴿62﴾ قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذَا فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ ﴿63﴾ فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ ﴿64﴾ ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ يَنطِقُونَ ﴿65﴾ قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُمْ ﴿66﴾ أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ ﴿67﴾ قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ ﴿68﴾ قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاَماً عَلَي إِبْرَاهِيمَ ﴿69﴾
بعد از اينكه وجود مبارك حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) كه بتها را شكست و بت‌پرستها از آن مراسم برگشتند به بتكده سري زدند ديدند بتها قطعه قطعه شد و بتِ بزرگ سالم است گفتند چه كسي اين كار را كردند گفتند ما يك فتا و جواني را شنيديم نه شاب, فتايي را شنيديم كه از اين بتها به بدي نام مي‌برد ﴿يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ﴾ اين فتا به نام ابراهيم بود و از بتها به بدي نام مي‌برد نه اينكه اين جوان اين فتا مي‌گفت كه من اين بتها را مي‌شكنم اين‌چنين نبود اينها حدس زدند كه چون وجود مبارك حضرت ابراهيم اين بتها را شايسته ی ربوبيّت و الوهيّت نمي‌دانست و از اينها به عنوان جمادي كه «لا يضرً ولا ينفع» ياد مي‌كرد گفتند ﴿فَتي يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ﴾ حدس مي‌زنيم كه اين, اين كار را كرده باشد گفتند پس او را بياوريد تا ما از او سؤال بكنيم او محاكمه بشود اين ﴿يَذْكُرُهُمْ﴾ معنايش اين نيست كه اين تهديد كرده بود در حضور همه يا به خواص گفته بود آن خواص به يكديگر گفته بودند اين ﴿يَذْكُرُهُمْ﴾ يعني اين بتها را به بدي نام مي‌برد. خب, ﴿قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَي أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ﴾ اما اينكه چطور ﴿أَنتَ﴾ مقدم بر ﴿فَعَلْتَ﴾ شد ﴿قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمَ﴾ آيا از قبيل ﴿أَءِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ﴾ است يا نه, از آن قبيل نيست آنجا مسمّا بر اسم مقدم شد اينجا فاعل بر فعل مقدم شد آنجا يك نكته ی دقيق معرفتي داشت كه وجود مبارك امام صادق(سلام الله عليه) ذيل آن آيه اشاره كردند كه بحثش در سوره ی «يوسف» گذشت.
نكته ی ادبي اين بحث اينست كه اصلِ فعل مفروق‌‌عنه است يك كاري شده بايد از فاعل جستجو كرد كه فاعل را معرفي كرد كه چه كسي است لذا فاعل مهم بود اسم آن فاعل را كه ﴿أَنتَ﴾ بود مقدّم داشتند وگرنه اصلِ فعل مسلّم است و مفروق‌عنه است و طرفين هم قبول دارند ﴿أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمَ﴾ وجود مبارك حضرت ابراهيم در مناظره و در جدال احسن فرمود: ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ شما كه مي‌گوييد اين بتها همه‌كاره‌اند, مقرّب الي‌الله‌اند, شفيع الي‌الله‌اند, نافع و ضارّند اين, اين كار را كرد خب اگر كسي قدرت ندارد كه كاري انجام بدهد كه شايسته ی الوهيّت نيست چون شما اين شئون فراوان را از بتهايتان متوقّعيد همين كار را كرد ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ بنابراين از سنخ جدال احسن است و مشروط هم نيست و خبرِ جدّي هم نيست تا كسي بگويد كذب است و امثال ذلك و نيازي داشته باشد به آنچه مرحوم سيّد مرتضي در تنزيه‌الأنبياء ذكر كرده يا وجوه فراواني كه مفسّران شيعه و سنّي نظير مرحوم امين‌الاسلام در مجمع يا جناب فخررازي در تفسير كبيرشان ذكر كردند بازگو بشود. ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ ضمير جمع ﴿كَبِيرُهُمْ﴾ به همين بتهاي شكسته برمي‌گردد.
نه صادق نه, صحيح و باطل است نه صادق و كاذب آن بزرگان هم اين طور نگفتند كه شما نقل مي‌كنيد اگر آن متعلّقش داراي ملاك بود اين اعتبار صحيح است وگرنه لغو است باطل, ما يك لغو و باطل و حكيمانه و عبس‌ داريم يك صدق و كذب, اگر اعتبار يك منشأ واقعي داشت اين حكم مي‌شود با ملاك, اگر منشأ واقعي نداشت اين حكم مي‌شود لهو و لغو, اما صدق و كذب ناظر به آن است كه آدم دارد گزارش مي‌دهد خبر مي‌دهد چيزي كه خبر نيست نه صدق است نه كذب.
﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ چون اين ضمير جمع مذكّر سالم اوّلي به همان بتها برگشت ضمير جمع مذكّر سالم دومي هم به همان بتها برمي‌گردد ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ اين مردمي كه بت‌پرست بودند بار اول آسيب ديدند ﴿فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ﴾ اينها به فطرتشان مراجعه كردند ديدند كه حق با وجود مبارك ابراهيم خليل است نه به يكديگر گفتند شما ظالمي تا اين بگويد تو مقصّر بودي او بگويد تو مقصّر بودي بلكه هر كدام به خودشان گفتند ﴿فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا﴾ اين جميع براي جميع است نه بعض براي بعض يعني كلّ واحد اينها به خودش گفته است كه تو ظالمي يعني «فأعترفوا بظلمهم» ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِيرِ﴾ از آن قبيل است نه اينكه هر كدام به ديگري گفتند اين‌چنين نيست ﴿فَقَالُوا﴾ يعني كلّ واحد از اين بت‌پرستها به خودش گفته است كه تو ستمكاري نه وجود مبارك ابراهيم ﴿فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ ٭ ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ چون دو بار اينها به درون خودشان مراجعه كردند اين سرافكنده شدند تعبير به فعل مجهول براي آن است كه اينها ناكِس نيستند اينها منكوس‌اند كسي اينها را سرافكنده كرد در قيامت هم يك عدّه سرافكنده محشور مي‌شوند ﴿وَلَوْ تَرَي إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاكِسُوا رُؤُوسِهِمْ﴾ اينها سر به زيرند حالا بر اساس خجالت و شرم سرافكنده‌اند يا بر اساس آنچه مرحوم شيخ طوسي نقل كرد و مرحوم امين‌الاسلام نقل كرد از اهل سنّت زمخشري نقل كردند در ذيل آيه ی ﴿فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً﴾ يك عدّه به صورت حيوان در مي‌آيند خب آنها كه به صورت حيوان در آمدند منكوس‌الرأس‌اند ديگر اين منكوس‌الرأس بودن آيا در اثر آن است كه اينها خجالت كشيدند سر به زيرند سرافكنده‌اند يا نظير حيوان‌اند كه مستوي‌القامه نيستند منكوس‌الرأس‌اند اگر به صورت حيوان در آمدند كه خب واقعاً منكوس‌الرأس‌اند اينها ﴿نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ سرافكنده شدند آن بيان نوراني حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) اينها را سرافكنده كرد ﴿نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ بعد اين حرف را زدند ﴿لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ يَنطِقُونَ﴾ غالب مفسّران آنچه ما برخورد كرديم همه اين خطاب را متوجّه حضرت ابراهيم كردند يعني آنها به حضرت ابراهيم گفتند كه شما كه از ما مي‌خواهيد ما از اين بتها سؤال بكنيم بتها كه حرف نمي‌زنند كه اما آن يك تحليل ديگري بود كه در بحث ديروز گذشت اما معروف بين اهل تفسير همين است چه شيعه چه سنّي معمولاً اين خطاب را به وجود مبارك حضرت ابراهيم نسبت دادند. بعد خودشان محكوميّت خودشان را به حضرت ابراهيم اعلام كردند كه شما كه مي‌گوييد ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ تو كه مي‌داني اينها حرف نمي‌زنند وجود مبارك حضرت ابراهيم فرمود من كه مي‌دانم حالا كه شما اعتراف داريد ﴿أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ﴾ چرا اين كار را مي‌كنيد چيزي كه نه حرف مي‌زند نه غذا مي‌خورد نه نافع است نه ضارّ است چرا اين را مي‌پرستيد وقتي كه اين را گفتند ﴿قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَالاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُمْ﴾ اينها در حدّي نبودند كه بر اساس محبّت عبادت كنند اينها نظير توده ی مردم يا «خوفاً مِن النار» عبادت مي‌كردند يا «شوقاً إلي الجنّة» چون اينها به قيامت معتقد نبودند سخن از بهشت و جهنم براي اينها مطرح نبود يا «خوفاً مِن الفقر و المرض» عبادت مي‌كردند يا «شوقاً إلي السلامة و الثروة» عبادت مي‌كنند اينها خوف و شوقشان در مدار دنيا و امور دنياست نه سخن از بهشت و امثال بهشت باشد.
انسان در بخش انگيزه، يا در مدار شهوت حركت مي‌كند يا در مدار غضب يا اگر يك انسانِ بَرين و كامل است در مدار عقلِ عملي كه «ما عُبِدَ به الرحمان واكتسب به الجنان» حركت مي‌كند اگر در مدار عقلِ عملي حركت كرد مي‌گويد من حُبّاً عبادت مي‌كنم «وَجدْتُك أهل للعبادة» عبادت احرار است و مانند آن, اگر در زيرمجموعه ی عقل عملي در شهوت و غضب حركت مي‌كند يا خوفاً عبادت مي‌كند يا شوقاً ديگر از اين سه جهت بيشتر نيست كه چه اينكه در بخشهاي انديشه و فكر هم يا در مدار خيال است يا در مدار وهم است يا در مدار عقل. وجود مبارك حضرت ابراهيم فرمود شما اصلاً عاقل نيستيد اگر عاقل بوديد اين خوف و طمعتان را آن عقل رهبري مي‌كرد از كسي مي‌هراسيديد كه واقعاً ضارّ باشد به كسي اميدوار بوديد كه واقعاً نافع باشد اين دو اسم از اسماي حسناي ذات اقدس الهي است.
دعاي نوراني جوشن كبير كه «يا نافعُ يا ضار» او نافع است او ضارّ است چيزي در عالم به انسان نفع نمي‌رساند مگر به اذن خدا, ضرري به انسان نمي‌رسد مگر به مشيئت الهي, پس بنابراين انسان اگر هم در مدار خوف و رجا حركت مي‌كند بايد به جايي تكيه كند كه منشأ نفع باشد از جايي بهراسد كه منشأ ضرر باشد حضرت فرمود: ﴿أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُمْ﴾ پس اين كار چون اين‌چنين است ﴿أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ خب, اين عاقل نيستيد براي اينكه در بخش عقلِ نظر بايد از كسي اطاعت كرد كه منشأ هستي باشد و منشأ اثر در بخش عقل عملي بايد به جايي گرايش داشت كه اين كارها از او ساخته باشد و شما نه عقل نظرتان درست است نه عقل عمل ﴿أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ مگر عاقل نيستيد.
پرسش: ببخشيد پيرامون آيه 64 بر اساس فرمايش حضرت‌عالي كه فرمود بتكده مانعةالجمع نيست ؟
پاسخ: بله, اينها كه بعد از اينكه وجود مبارك حضرت ابراهيم حجّت اقامه كرده است اينها مهجور شدند, محكوم شدند حرفي براي گفتن نداشتند منتها آن عصبيّت جاهليّت مانده در جريان معاد هم كه در بحث ديروز اشاره شد همين طور بود ديگر در جريان معاد آنها مي‌گفتند: ﴿أَءِذَا كُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ﴾ خب چه كسي ما را, ﴿مَن يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ﴾ در موارد فراواني اين شبهه در قرآن از آنها نقل شده است آن‌گاه پيامبر آن عصر مي‌فرمود: ﴿قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾ همان خدايي كه هيچ را به اين صورت در آورد الآن كه شما هستيد پراكنده شديد دوباره جمع مي‌كند اينها وقتي به اين نكته آشنا شدند ﴿فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُوسَهُمْ﴾ اينها سرافكنده مي‌شوند ديگر حرفي براي گفتن ندارند چون وقتي اينها بر اساس جدال احسن خدا را قبول دارند خالقيّت او را قبول دارند باور دارند كه كلّ انسان را خدا آفريد و انسان هم چيزي نبود خب آن خدايي كه هيچ نبود و هيچ را به صورت انسان در آورد خب انسان كه با مرگ روح كه نمي‌ميرد بدن مي‌پوسد دوباره جمع مي‌كند.
جريان معادِ روحاني كه سخن از اعاده ی معاد و امثال ذلك نيست براي اينكه اين نمرده اين از بين نرفته تا دوباره او را احيا كند اين بدن است پوسيده دوباره زنده مي‌كند فرمود كسي كه ﴿خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾ كه هيچ را به اين صورت در آورد دوباره شما را جمع مي‌كند بعد ﴿فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُوسَهُمْ﴾ اين بديهيات در درون انسان هست و انسان وقتي كه مراجعه كرد سرافكنده مي‌شود منتها اگر اين شهوت و غضب ميدان‌دار بود در جهاد اكبر اينها پيروز بودند اين عقل را به بند كشيدند.
بيان نوراني حضرت امير كه فرمود: «كَم مِن عقلٍ أسيرٍ تحت هويً أمير» اين عقلي كه اهل عزم و اراده و نيّت و «به عُبِد الرحمن» اين را به بند كشيدند وقتي اين را به بند كشيدند فرمانروا مي‌شود شهوت و غضب, وقتي فرمانروا شده شهوت و غضب با اينكه مطلب برايشان بيّن‌الغي شد بت‌پرستي براي آنها بيّن‌الغي شد دستور دادند حضرت ابراهيم را بسوزانند خب چه كسي اينجا فرمان صادر مي‌كند آن غضب است كه فرمان صادر مي‌كند اين ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ معنايش اين نيست كه انسان فطرت را از بين مي‌برد فطرت از بين رفتني نيست ﴿لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ﴾ منتها اين شهوت و غضب هماهنگ شدند دست و پاي عقلِ عمل را بستند او را زنجير كردند زنده به گور كردند و هنوز او نمرده است روي قبر او نشستند و فرمانروايي مي‌كنند الآن كار به دست شهوت و غضب است اين مي‌شود دسيسه نه «قد خاب مَن قتلها أو أماتها» آن نفسِ مُلهمه مُردني نيست آن فطرت الهي است از بين نمي‌رود اينها دسيسه كردند, مَدسوس كردند, اغراض را, غرايز را كنار دادند اين عقل را در بين غرايز و اغراض دفن كردند اغراض و غرايز را روي او ريختند روي قبر او نشستند حالا, همان روي قبر عقل نشستند اين عقل دفن شده است مدسوس است نه مقتول, مُرده نيست بلكه دسيسه شده است دفن شده است و مانند آن. خب, حالا در اين زمينه با اينكه هر كدام اعتراف كردند كه ما ستم كرديم با اينكه سرافكنده شدند.
فرمان رسمي نمرود اين است كه حضرت ابراهيم را بسوزانيد و وجود مبارك حضرت ابراهيم هم قرباني توحيد شد نه قرباني مبدأ, اصلِ مبدأ را اينها قبول داشتند خالقيّت مبدأ را قبول داشتند ربّ‌الأرباب بودن مبدأ را قبول داشتند اله‌الآلهه بودن الله را قبول داشتند در الوهيّت و در ربوبيّتهاي رسمي انكار داشتند ارباب متفرّقون قائل بودند وجود مبارك حضرت ابراهيم قرباني توحيد شد در حقيقت نه قرباني اصلِ اثبات مبدأ. خب, ﴿أَأَنتَ فَعَلْتَ﴾ گفتند: ﴿أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ بايد عاقل باشيد عاقل هم در بخش نظر موحّد است هم در بخش عمل. حالا چه كسي گفته بالأخره بايد از يك منبع رسمي اين دستور صادر بشود كه ديگران بپذيرند و اجرا كنند گفتند نمرود اين را دستور داده برخي از مفسّرين شيعه و سنّي گفتند برخي از عَجَمها اين حرف را زدند عرب نبودند خب, اهل ايران بودند اين حرف را زدند بالأخره اين حرفها بود اينها همه تأييد مي‌كند.
اصل تفكّر فلسفي, تفكّر الهي به وسيله ی انبيا در خاورميانه رشد كرده و اگر نبودند وجود مبارك انبيا مخصوصاً حضرت ابراهيم نه افلاطون و ارسطويي در يونان پيش مي‌آمد نه سقراط و بقراطي در آن منطقه و نه فارابي و بوعلي در اين منطقه همه ی اينها يا مشرك بودند يا ملحد تنها كسي كه فكرِ توحيد را در خاورميانه احيا كرده است وجود مبارك حضرت ابراهيم بود بعد انبياي بعدي هم راه‌اندازي كردند وگرنه اينها تاريخشان براي 25 قرن يا 26 قرن حدّاكثر 30 قرن است وجود مبارك حضرت ابراهيم خب الآن 40 قرن است خود يونان هم مَهد بت‌پرستي بود دو نفر از آقايان تلاش و كوشش كردند تا حدودي بعضي از مدارك را پيدا كردند آنها تمدّنشان از اين بابليها گرفتند بابليها هم به بركت افكار وجود مبارك حضرت ابراهيم و اينها موحّد شدند و اگر نبودند انبيا نه سقراط و بقراط و افلاطوني در يونان پديد مي‌آمد نه حكماي ديگر خب.
بالأخره آنها خالقيّت را قبول داشتند اصل مبدأ را قبول داشتند در ربوبيّت مشكل داشتند خب, لذا وقتي كه از آنها سؤال مي‌كرديد كه چه كسي آسمان و زمين را خلق كرد اعتراف مي‌كردند كه خدا خلق كرد ديگر.
خب, ﴿قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾ اين كار يك كار رسمي است در مملكت بايد بالأخره از نمرود گرفته شده باشد و اگر ديگران هم اين حرف را زدند به نمرود پيشنهاد دادند نمرود اين حرف را پذيرفته ﴿قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ﴾ شما اگر در صدد حفظ دين و مكتبتان هستيد صِرف تشكيل محكمه و محكوم كردن حضرت ابراهيم و اينها كافي نيست بايد اين بساط را برچينيد ﴿قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ﴾ آنها اين كار را كردند ما هم دستور داديم اينها اين كار را كردند يعني اقدام كردند در درازمدّت مدّتي تلاش و كوشش كردند همه را جمع كردند همه حاضر بشوند آتش عظيمي افروخته بشود مدّتي طول كشيد اين را هم جناب زمخشري در كشّاف نقل كرده است از اهل سنّت هم مرحوم امين‌الاسلام از ما كه بالأخره به قدري مسئله بت‌پرستي براي آنها محترم بود كه اگر كسي بيمار مي‌شد و مشكلي داشت نذر مي‌كرد كه اگر اين بيمارش درمان بشود بيماريش برطرف بشود يا مشكلش حل بشود در مراسم آتش‌سوزي حضرت ابراهيم شركت كند يك مقدار هيزم تهيه كند به آن جمع بدهد اين طور بود. در جاهليّت هم همين طور بود جاهليّت وقتي كه مي‌خواستند مخصوصاً در جنگ بدر از مكه خارج بشوند به جنگ با مسلمانها بپردازند غير از خضوعِ در برابر بتهاي عمومي آن اشرافشان بتهاي خصوصي در منزل داشتند مي‌رفتند نزد بتها از بتها كمك مي‌خواستند طلب نصرت مي‌خواستند بعد مي‌آمدند وقتي جهل به جاي عقل بنشيند همين كارها را مي‌كند آنها گفتند: ﴿حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾ ما گفتيم: ﴿يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاَماً﴾ حرفِ ما پيروز شد چرا, براي اينكه سراسر عالم ستاد الهي‌اند فرمانروايان حقّ‌اند ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ﴾, ﴿وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ﴾ آتش يكي از سربازان خداست, آب يكي از سربازان خداست, گاهي به آتش دستور مي‌دهد بگير گاهي به آب دستور مي‌دهد بگير فرعون را با آب از بين بُرد عدّه‌اي را هم با آتش از بين برد اگر دستور بدهد كه موجودي اطاعت كند او يقيناً مطيع است منتها جناب امين‌الاسلام مي‌فرمايد اينها تمثيل است در بين متأخّرين هم مرحوم شرف‌الدين آقا سيّدعبدالحسين(رضوان الله عليه) يا آقا سيّدمحسن(رضوان الله عليه) يكي از اين دو بزرگوار است ظاهراً آقا سيّدعبدالحسين است ايشان در آن رساله ی رؤيه و اينها مي‌فرمايد اين آيات حمل بر تمثيل بايد بشود يعني ﴿فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً﴾ ما به زمين گفتيم به آسمان گفتيم اينها تمثيل است وگرنه گفتنِ حقيقي نيست براي اينكه اينها اهل درك نيستند در بحثهاي سابق داشتيم كه اين فرمايش ناتمام است نه از مرحوم امين‌الاسلام پذيرفته است نه از اين متأخّرين بزرگوار, اشياء واقعاً چيز مي‌فهمند.
درك اشياء طبق پنج طايفه از قرآن كريم که اشياء واقعاً درك مي‌كنند آيات سجده دليل است, آيات اسلام دليل است, آيات تسبيح دليل است, آيات تحميد دليل است, آيات إتيان دليل است اين پنج طايفه يعني پنج طايفه از آيات‌اند كه دلالت مي‌كنند بر اينكه اينها شاهدند, اينها ناظرند, اينها درك مي‌كنند, اينها مطيع‌اند ما حالا زبان اينها را نمي‌فهميم در سوره ی مباركه ی «اسراء» گذشت كه همه تسبيح مي‌كنند يك, تسبيحشان آميخته با تحميد است دو, ﴿إِن مِن شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ﴾ خب, آنها كه صداي تسبيح را مي‌شنيدند, صداي تحميد را مي‌شنيدند هم شاهدِ خوبي دارند بنابراين اين گفتن حقيقت است شنيدن حقيقت است دستور حقيقت است آنها هم امتثال مي‌كنند در دنيا هم مسجد شهادت مي‌دهد شكايت مي‌كند براي آن است كه در قيامت شهادت مي‌دهد براي آنكه در دنيا مي‌فهمد اگر مسجد نفهمد كه كدام همسايه آمده كدام همسايه نيامده چگونه در قيامت شهادت مي‌دهد قيامت ظرف اَداي شهادت است نه ظرف تحمّل, شاهد اگر در متن حادثه حضور نداشته باشد و درك نكند و نبيند و نشنود چگونه در محكمه ی الهي شهادت مي‌دهد مسجد واقعاً مي‌فهمد چه كسي آمده چه كسي نيامده, حسينيه واقعاً مي‌فهمد از همسايه‌ها چه كسي آمدند چه كسي نيامدند زمين و زمان مي‌فهمند در و ديوار عالم چشم باز كردند دارند ما را مي‌بينند و انسانِ موحّد خجالت مي‌كِشد همان طوري كه نزد ديگري گناه نمي‌كند نزد در هم گناه نمي‌كند براي اينكه اين دارد مي‌بيند و پس‌فردا شهادت مي‌دهد كجا مي‌خواهد خودش را پنهان كند اينكه ذات اقدس الهي در پايان بخشي از آيات سوره ی مباركه ی «علق» كه اين جزء عتايق سوَر ماست بخشهاي اوّليه قرآن است ما را به حيا دعوت كرده كه ﴿أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَي﴾ همين است آن موحّدان مي‌گويند كه كجا هست كه خدا نباشد خب خدا را مي‌بينند ديگر. به هر تقدير اين گفتن حقيقت است, شنيدن حقيقت است, امتثال حقيقت حالا مي‌ماند چگونه خاصيّت آتش از آتش گرفته مي‌شود كه ـ ان‌شاءالله ـ در روز بعد مطرح مي‌شود.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#8
﴿قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمَ ﴿62﴾ قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذَا فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ ﴿63﴾ فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ ﴿64﴾ ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ يَنطِقُونَ ﴿65﴾ قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُمْ ﴿66﴾ أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ ﴿67﴾ قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ ﴿68﴾ قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاَماً عَلَي إِبْرَاهِيمَ ﴿69﴾ وَأَرَادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِينَ ﴿70﴾ وَنَجَّيْنَاهُ وَلُوطاً إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ ﴿71﴾ وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِينَ ﴿72﴾
در جريان حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) كه مشركين مكّه حضرت ابراهيم(عليه السلام) را به عظمت مي‌شناختند و او را تعظيم مي‌كردند جريان حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) هم نزد مشركان حجاز معروف و مقبول بود هم نزد مسيحيها و يهوديها.
قرآن كريم در نقل احتجاج جريان حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) فرمود وجود مبارك ابراهيم خليل اول با برهان و همچنين موعظه و جدال احسن قوم خود را به توحيد دعوت كرد و اثر نكرد آن‌گاه نوبت به براندازي بتها و بتكده و بت‌پرستي رسيد و حضرت تصميم گرفت بساط بت‌پرستي را بردارد و بين خود و خداي خود عزمِ راسخ را استوار كرد كه بتها را درهم بكوبد و درهم كوبيد محكمه‌اي تشكيل شد وجود مبارك ابراهيم خليل را به محكمه دعوت كردند و قبلاً گفتند و اعلام كردند كه هر كس اين كار را درباره ی بتهاي بتكده كرد ظالم است ﴿إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ﴾ وجود مبارك ابراهيم حاضر شد در محكمه و براهين اقامه كرد آنها محكوم شدند و خودشان را ظالم دانستند نه ابراهيم خليل را آنها گفتند: ﴿مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ﴾ بعد از اقامه ی برهان به وسيله ی ابراهيم(سلام الله عليه) آنها اين‌چنين گفتند: ﴿فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ﴾ اينها به خودشان گفتند كه هر كسي به خودش خطاب كرد گفت تو ظالمي نه به يكديگر گفتند چون يكديگر مقصّر نبودند همه ی اينها در جُرم بت‌پرستي سهيم بودند وقتي وجود مبارك ابراهيم برهان اقامه كرد اينها به جاي اينكه درباره ی حضرت خليل(سلام الله عليه) بگويند تو ظالمي برگشتند به خودشان گفتند كه ما ظالميم اين مقطع اول. وقتي حضرت فرمود: ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ بعد وقتي حضرت فرمود: ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ اين حجّت دوم احتجاج دوم را وجود مبارك ابراهيم اقامه كرد اينها دوباره سرافكنده شدند ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ دوباره سرافكنده شدند به حضرت ابراهيم عرض كردند تو كه مي‌داني اينها حرف نمي‌زنند پس يك بار رجوع إلي أنفس كردند به فطرتشان برگشتند گفتند ما ظالميم, بار دوم سرافكنده شدند به حضرت خليل عرض كردند تو كه مي‌داني اينها حرف نمي‌زنند آن وقت حضرت فرمود چيزي كه نافع نيست, ضارّ نيست, حرف نمي‌زند و غذايي كه براي تبرّك نزد اينها آورديد كه اينها يك مقدار تناول كنند كه باعث بركت بشود ﴿انهم لا يأكلون﴾ كه در آيه ی ديگر است اينها را محكوم كرد اينها بار دوم هم سرافكنده شدند.
علّت تصميم‌گيري بتپرستان اين شد که آن اعتراض شديدي است كه وجود مبارك ابراهيم كرد فرمود حالا كه اينها نه نافع‌اند نه ضارّند نه حرف مي‌زنند نه غذا مي‌خورند كاري از اينها ساخته نيست ﴿أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُمْ ٭ أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ﴾ حالا حضرت نتيجه گرفتند خب چرا اين را مي‌پرستيد! اين بيان خشم آنها را برانگيخت گفتند كه بايد وجود مبارك ابراهيم خليل را ما از بين ببريم.
مطلب مطرح شده در اينجا آن است كه اين ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ معنايش اين نيست كه اينها دوباره برگشتند حق را باطل كردند باطل را حق كردند و گفتند كه تو كه مي‌داني اينها حرف نمي‌زنند اين چه پيشنهادي است و مي‌خواهند بگويند كه تو ظالمي براي اينكه تو به دنبال بهانه هستي و تو كه مي‌داني اينها حرف نمي‌زنند چرا از ما مي‌خواهي از اينها بپرسيم كه ظاهر كتاب قيّم الميزان هست اين سخن ظاهراً منظور آيه نيست ﴿ثُمَّ نُكِسُوا﴾ يعني دوباره سرافكنده شدند در قبال اين دو احتجاج يكي ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ يكي ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ آنجا ﴿فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ﴾ و گفتند ﴿إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ﴾ اينجا ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ و اعتراف كردند, اما چگونه زمينه براي اين كار سخت فراهم شد كه حضرت را بسوزانند وجود حضرت ابراهيم اصرار دارد كه بايد بساط بت‌پرستي برچيده بشود از طرف خليل خدا اين است از طرفي هم اينها به بت‌پرستي عادت كردند و جُمود دارند بر اين كار و اين را به عنوان ميراث گذشتگان اصل مي‌دانند و دست‌بردار نيستند.
قسمت مهم آن است كه ما بايد عنايت كنيم مشكل خود ما و مشكل ساير تبهكاران و مشكل وثنيها و صنميهاي حجاز در اين است كه آن‌كه مي‌فهمد كار به عهده ی او نيست آن‌كه كار به عهده ی اوست او تربيت نشده تمام يعني تمام مشكلات ما همين است ما خودمان ما كه معصوم نيستيم با اينكه چيزي را مي‌دانيم حرام است قرآ‌ن نهي كرده روايات نهي كرده دست دراز مي‌كنيم انجام مي‌دهيم چرا, از خودمان ﴿فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ﴾ بشود يك, ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ بشود دو, الآن هر دو خطر در خود ما هست خب ما مي‌دانيم اين حرف خلاف است ولي مي‌گوييم, اين كار خلاف است مي‌كنيم, اين مال خلاف است مي‌گيريم چرا, براي اينكه آن‌كه بايد تصميم بگيرد او فلج است او كه مي‌فهمد كار از او ساخته نيست.
تمام مشكل انسان اين است كه ما در معرفتِ نفس راه پيدا نكرديم درون را بشناسيم ببينيم مسئول چه كسي است ما خيال مي‌كنيم با علم كار حل مي‌شود با علم نيمي از قضيه حل است شما مي‌بينيد كسي در اين كشور مسئول فلان كار است كسي مسئول فلان كار است خب انسان هر كاري را به مسئولش واگذار مي‌كند نتيجه مي‌گيرد اما كاري را به كسي بدهيد كه مسئول آن كار نيست مسئوليت ندارد نبايد توقّع داشت ما كار را به علم مي‌دهيم علم بخش وظيفه ی خودش را انجام داد مي‌داند كه اين بد است مي‌داند خوب نيست آن بخش از علم و معرفت كه جناح خاصّ نفس است او كه كوتاهي نكرده او گرفتار وهن نشده, او گرفتار خيال نشده برهان را اقامه كرده يقين هم پيدا كرده عالمانه سخنراني مي‌كند عالمانه مقاله مي‌نويسد او مشكل ندارد اين جناحي كه متصدّي علم است او مسئول عمل نيست مسئول عمل عقلِ عملي است ما تا مشكل خودمان را حل نكنيم اين مشكلات اين آيات هم حل نمي‌شود مي‌گوييم خب حالا اينها كه وقتي اعتراف كردند دو بار سرافكنده شدند چرا تصميم گرفتند حضرت را بسوزانند براي اينكه آنكه سرافكنده مي‌شود و تصديق مي‌كند و باور مي‌كند بخشِ علمي نفس است يعني بخش جزمِ نفس است آن بخش عملي كه عهده‌دار عزم و اراده است او چيز ديگر است.
جريان روح ما مثل جريان بدن ماست ما در جريان بدن چهار گروهيم:
گروه اول اينست در جريان بدن ما چشمي داريم, گوشي داريم كه اينها مسئوليت ادراك به عهده ی آنهاست كه اينها بايد بفهمند دستي داريم, پايي داريم كه مسئوليت كار و تحريك به عهده ی اينهاست اينها بايد كار بكنند اگر كسي چشم و گوشش سالم بود دست و پاي او سالم بود وقتي مار و عقرب را ديد فرار مي‌كند وقتي مي‌بيند اين اتومبيل به سرعت دارد مي‌آيد خودش را كنار مي‌كشد چشمش وظيفه‌اش ديدن بود ديد دست و پايش وظيفه‌اش دويدن بود دويدند.
گروه دوم كساني‌اند كه چشم و گوششان خوب كار مي‌كند يعني خوب درك مي‌كند خوب مي‌شنوند خوب مي‌بينند اما پايشان فلج است خب اگر كسي ماري را ديد و فرار نكرد يا تومبيل سريعي را ديد و فرار نكرد اگر اعتراض كنيم از ما بايد تعجّب كرد كه چرا سؤال كردي ما حق نداريم بگوييم مگر نديدي خب بله او ديد ولي چشم كه فرار نمي‌كند پا فرار مي‌كند كه پا فلج است اگر ما به آن آقا اعتراض بكنيم كه تو مگر نديدي از ما بايد تعجّب كرد كه چه سؤالي است داري مي‌كني مگر چشم فرار مي‌كند او كه فرار مي‌كند دست و پاست او بسته است.
گروه سوم كساني‌اند كه دست و پايشان خيلي قوي و سالم است اما چشم و گوششان كور و كَر است اينجا هم اين شخص اگر ماري آمد او نجات پيدا نكرد يا اتومبيل سريعي آمد او نجات پيدا نكرد جا براي اعتراض نيست براي اينكه او كه بايد ببيند كور بود كَر بود بله.
گروه چهارم كساني‌اند كه هم مجاري ادراكي‌شان بسته است هم مجاري تحريكي‌شان اينها هم كَر و كورند هم فلج‌اند اين چهار يعني چهار قِسم ما در بدن داريم.
دربارهی نفس و شئون نفس هم بشرح ايضاً ما يك سلسله شئون داريم كه عقل نظري به عنوان عقل نظري مطرح است اين متولّي انديشه است اين بايد وهم و خيال را مهار بكند تا به دام مغالطه نغلطد بشود فقيهِ خوب, محدّث خوب, حكيم خوب, مفسّر خوب و شد اما اين بخشي است كه متولّي انديشه است كاري به انگيزه ندارد آنكه بايد اهل عزم باشد اراده كند آن عقل عملي است كه «بِه عُبِد الرحمن واكتسب الجنان» اين در صحنه ی جهاد اكبر شهوت و غضب او را به دام كشيدند و بستند اين بيان نوراني حضرت امير است كه «كَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِيرٍتَحْتَ هَوي أَمِيرٍ» خب حالا شهوت اگر دست و پاي اين عقل بيچاره را ببندد عقل اين عقل عملي اينكه «بِه عُبِد الرحمن واكتسب الجنان» آن وقت ما از اين عالِم سؤال بكنيم تعجّب بكنيم مگر تو نمي‌داني از ما بايد تعجّب كرد كه چرا اين سؤال را كردي مگر علم مشكل را حل مي‌كند او اگر در بحث علم عالمانه سخن نگفته باشد بله جاي اعتراض است ولي او محقّقانه, عالمانه پژوهش كرده وهم و خيال را كنترل كرده به مطلب حقّ واقعي رسيده و صد درصد فتوا هم داده اما علم كه مسئول عمل نيست آن عقلي كه «بِه عُبِد الرحمن واكتسب الجنان» مسئول عزم و اراده است او بايد كار بكند او فلج است اينكه فلج شد چه كسي اين را فلج كرد اين شهوت و غضب تحميل كردند, تحميل كردند اين را زنده به گور كردند دسيسه كردند دفن كردند روي قبرش نشستند اين مي‌شود ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾.
تَدسيس و تَدْسيه كه همان باب «تفعيل» است يعني دسيسه ی فراوان اگر كسي خيلي خاكها را كنار ببرد چيزي را در بين آن دفن كند مي‌گويند تدسيس و اگر مقداري اين كار را بكند مي‌گويند دسيسه, مدسوس كه فرق ثلاثي مجرّد و ثلاثي مزيد همين است فرمود: ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ اين نفسِ مُلهمه را اگر كسي بين اغراض و غرايز دفن كند انبوهي از شهوت و انباشه ی غضب را روي او بچيند آن بيچاره آن زير چه كار بكند لذا عالماً عامداً دروغ مي‌گويد, عالماً عامداً روميزي و زيرميزي مي‌گيرد مي‌داند جهنم است اين دانستن مشكل را حل نمي‌كند اينكه مي‌بينيد ذات اقدس الهي ابراهيم و امثال ابراهيم(عليهم الصلاة و عليهم السلام) را به عظمت مي‌ستايد مي‌فرمايد اينها چشم دارند اينها گوش دارند يعني چشم و گوششان نگذاشت دست و پايشان فلج بشود چشم دارند خوب مي‌فهمند دست دارند او كه تبر مي‌گيرد بت مي‌شكند او دست دارد او كه بت مي‌سازد دست ندارد ﴿أُولِي الْأَيْدِي وَالْأَبصَارِ﴾ اينها هم چشم دارند بخش انديشه‌شان تأمين است هم دست دارند بخش انگيزه‌شان تأمين است خب همه دست و چشم دارند از آيات الهي وحي نازل بشود كه ابراهيم و فرزندانش دست دارند چشم دارند اين ديگر آيه نازل كردن نمي‌خواهد كه فرمود اينها مجاري ادراكي‌شان تام است مجاري تحريكي‌شان تام است خوب مي‌فهمند خوب عمل مي‌كنند خوب جزم دارند خوب عزم دارند مي‌شوند عالِمِ عادل.
جريان فرعون و قوم فرعون همين طور است نمرود و قوم نمرود همين طور است اينها در بخش انديشه فهميدند فرعون هيچ مشكلي از نظر بحث علمي نداشت براي اينكه دو بار ذات مقدّس موساي كليم(سلام الله عليه) فرمود حالا براي تو بيّن‌الرشد شد حرفِ من قرآن هم فرمود: ﴿وَجَحَدُوا بِهَا﴾ اما ﴿وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ﴾ با اينكه يقين دارند موساي كليم حق است اما نمي‌پذيرند آنكه بايد بپذيرد پذيرش فعل است ما يك دين داريم يك تديّن دين يك مجموعه ی قواعد است تديّن قبول است اين قبول براي آن عقلِ عملي است نه براي عقل نظري اين ممكن است محقّقانه حق بودن دين را ثابت كند ولي باور نكند باور كردن چيز ديگر است فهميدن چيز ديگر. در سوره ی مباركه ی «نمل» به فرعون وجود مبارك موساي كليم فرمود در آنجا آمده كه ﴿وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ﴾ در سوره ی مباركه ی «اسراء» كه بحثش گذشت وجود مبارك موساي كليم فرمود: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ﴾ اين همه بيّنات و معجزاتي كه من آوردم براي تو مثل دو دوتا چهارتا روشن شد مشكلت چيست تو كه مي‌داني حق با من است تو كه مي‌داني اين سِحر نيست ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ﴾ اما نپذيرفت.
تمام يعني تمام مشكل ما اين است كه ما نمي‌دانيم متولّي عمل چه كسي است حالا مكرّر درس مي‌خوانيم درس شما هر چه بخوانيد ما هر چه درس بخوانيم مشكل انديشه را حل مي‌كنيم عمل به عهده ی چيز ديگر است آن دست و پايش را بايد باز كنيم بنابراين نبايد گفت حالا اينها كه دو بار سرافكنده شدند چرا تصميم گرفتند ابراهيم خليل را بسوزانند به همان دليل كه خود نمرود در سوره ی مباركه ی «بقره» بحثش گذشت كه اين ديگر براي او حرف او بيّن‌الغي شد حرف وجود مبارك ابراهيم بيّن‌الرشد شد ﴿فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ﴾ اما دست‌بردار نبود سرّش اين است كه اينكه گفته شد «مَن عرف نفسه» مشكلاتش حل مي‌شود خيلي از مشكلات حل مي‌شود خدايا «لا تَكِلْني إلي نفسي طرفة عين» براي همين است كه اگر ما را به اين نفس مسوّله يا نفس امّاره واگذار كنند چيزي براي ما نمي‌ماند كه, پس بنابراين اينها دو بار سرافكنده شدند مسئله براي اينها بيّن‌الرشد شد كه حق با خليل خداست بيّن‌الغي شد كه حرف اينها باطل است در جريان نمرود هم همين طور بود ﴿فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ﴾ در جريان فرعون هم همين طور بود كه موساي كليم فرمود: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ اما دست‌بردار نيستند بنابراين اگر اينها سرافكنده شدند باز دستور كُشتن مي‌دهند اين منافات ندارد كه ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ به همين معنايي كه عرض شد تفسير بشود يعني دو بار سرافكنده شدند چون دو حجّت را وجود مبارك ابراهيم خليل اقامه كرد تعدّد براهين به تعدّد حدّ وسط است اگر حدّ وسط يكي بود به بيانات ديگر به دو بيان يا به سه بيان در حقيقت يك برهان است اما اگر حدّ وسط دوتا بود اين مي‌شود دوتا برهان در اينجا حدّ وسط دوتاست يكي به فعل است يكي به ادراك يكي به نطق است يكي به فعل ﴿فَعَلَهُ﴾ دوتا برهان وجود مبارك ابراهيم خليل اقامه كرد اگر اينها اهل كارند بايد فاعل باشند اگر اينها, اگر اينها اهل كارند بايد ناطق باشند چون اهل فعل نيستند پس كاره‌اي نيستند چون اهل نطق نيستند پس كاره‌اي نيستند چون دو برهان بود دو بار اقامه كردند اينها هم دو بار سرافكنده شدند حالا گوينده نمرود بود يا ديگري بالأخره تصميمشان تصميم عمومي بود بنا شد وجود مبارك ابراهيم خليل را بسوزانند.
مطلب ديگر اينكه اين ﴿يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاَماً﴾ اگر بر اساس آن نظر ادقّ قرآني باشد كه هيچ سؤالي نيست هيچ مشكلي نيست اينها واقعاً مي‌فهمند واقعاً كار مي‌كنند به دستور الهي مثل انسان منتها مرحله ی ضعيف‌تر انسان اگر معصوم باشد چون در نظام تكوين جا براي عصيان نيست اگر ما انسانِ معصومي داشتيم و به دستور ذات اقدس الهي كار مي‌كرد مأمور به امر الهي بود منتهي به نهي الهي بود اين غالباً اين كار را انجام مي‌دهد بعد هر وقت خداي سبحان دستور بدهد برابر آن دستور انجام مي‌دهد در نظر ادق جا براي سؤال نيست كه چگونه آتشي كه مي‌سوزاند حالا نسوزاند چطور شد نسوزاند آيا معلول از علّت تخلّف پيدا كرد آيا اينها علّت نيستند و جَري عادت‌اند همان طوري كه اشاعره مي‌پندارند يا در بدن وجود مبارك ابراهيم(سلام الله عليه) مانعي ايجاد كرد كه حرارت روي او اثر نكند يا اثر احراق را از نار گرفت اين وجوه و اقوالي است كه گفته شد اينها حرفهاي متوسّط يا ابتدايي است.
حرفهاي ادق آن است كه اينها خوب مي‌فهمند مثل انسان چه موقع بسوزانند چه موقع نسوزانند اگر انسان اكثر اوقات كاري انجام مي‌دهد بعد دستور الهي برسد كه شما اين كار را انجام بده فلان كار را انجام نده جا براي سؤال نيست كه اين مي‌فهمد تابع دستور خداست خدا اين راه را راهِ رسمي او قرار داد گاهي هم مثل موساي كليم فرمود برو دريا گفت چَشم اين جا براي سؤال نيست نزد اوحديّ اهل تفسير كه در و ديوار عالم را شاهد و مُدرِك و ناطق و سميع و بصير مي‌بينند اصلاً اين سؤالها مطرح نيست براي اوساط و ضعاف از مفسّران يا توده ی مردم كه سؤال مطرح بشود چگونه آتش نسوزاند سرّش آن است كه آتش علّت تامّه براي احراق نيست مستحضريد كه تجربه آن‌قدر ناقص است كه توان حلّ هيچ مسئله ی فلسفي را ندارد ما فقط آنچه مي‌بينيم, مي‌بينيم آب روان است آتش سوزان است زمين بسته است همين, اما زمين علّت تامّه ی بسته بودن است آب علّت تامّه ی جريان است آتش علّت تامّه ی احراق است اين را ما از كجا ثابت مي‌كنيم عليّت را به هيچ وجه نمي‌شود از راه حواس ثابت كرد چون ما از راه حواس فقط تعاقب مي‌بينيم يعني اين شيء به دنبال آن هست اما بين اوّلي و دومي ربطِ ضروري است ضرورت كه ديدني نيست ضرورت را عقلِ تجريدي, تجريدي يعني تجريدي او ثابت مي‌كند مگر ما تجربه مي‌شود ضرورت ثابت كرد قانون عليّت را فقط عقل ثابت مي‌كند نه حس, حس حدّاكثر تعاقب مي‌بيند يعني دائماً يا اكثراً اين دومي به دنبال اوّلي است اما پيوند ضروري بين اوّلي و دومي است ضرورت كه امر حسّي نيست.
نامهی امام(رضوان الله عليه) كه براي جناب ميخائيل گورباچف نوشته بودند مي‌بينيد امام استدلالش اين بود كه عليّت را با چه چيزي ثابت مي‌خواهيد بكنيد نظام جهان كه بدون عليّت نيست عليّت هم كه حسّي نيست عليّت هم كه تجربي نيست عليّت را فقط با عقلِ محض ثابت مي‌كنند خب ما از كجا ثابت كرديم كه آتش علّت احراق است تا بگوييم انفكاك معلول از علّت است بنابراين دليلي ما نداريم بله ما دو دوتا چهارتا را مي‌گوييم چهارتا زوج است زوج قابل انقسام به متساويين است چه اينكه قابل انقسام به غير متساويين است و فرد هرگز قابل انقسام به متساويين نيست اينها را با براهين عقلي ثابت مي‌كنيم نه حسّي, اما حس اين توان را ندارد بنابراين سخن از انفكاك معلول از علّت و امثال ذلك نيست حالا اينكه فرمود: ﴿عَلَي إِبْرَاهِيمَ﴾ گاهي خداي سبحان به همين زمينِ بسته مي‌گويد دهن باز كن قارون را ببلع مي‌گويد چَشم ﴿فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ﴾ براي اوحديّ از اهل تفسير اصلاً هيچ جا براي سؤال نيست آنهايي كه درك دارند سخن در و ديوار را مي‌شنوند و ادراك در و ديوار را مي‌فهمند مي‌بينند اين زمين مي‌فهمد اطاعت مي‌كند آن دريا مي‌فهمد به آب مي‌فرمايد بايست مي‌گويد چشم خب مگر عصاي موسي چه كار كرد اين آبِ موجود را گفت تو زود برو آن آبِ نيامده را گفت آنجا يك سدّ آبي ببند قدري بايست آنجا شده جاده ی خاكي به دريا بگويد بايست مي‌گويد چَشم, به زمين بگويد دهن باز كن مي‌گويد چشم, به قمر بگويد مُنشَق شو مي‌گويد چشم, به آتش بگويد نسوزان مي‌گويد چشم همه شده ديگر, براي آنها كه اهل معرفت‌اند اصلاً جا براي «إن قُلت» نيست تا «قلتُ» بخواهد اما براي توده ی مردم ما عليّت ثابت نكرديم تا گفته بشود انفكاك معلول از علّت است و امثال ذلك, بنابراين اين به هيچ وجه محذور عقلي ندارد مي‌توان گفت ﴿يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاَماً عَلَي إِبْرَاهِيمَ﴾.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#9
﴿قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُمْ ﴿66﴾ أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ ﴿67﴾ قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ ﴿68﴾ قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاَماً عَلَي إِبْرَاهِيمَ ﴿69﴾ وَأَرَادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِينَ ﴿70﴾ وَنَجَّيْنَاهُ وَلُوطاً إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ ﴿71﴾ وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِينَ ﴿72﴾
مطلب اول اينکه وجود مبارك ابراهيم خليل(سلام الله عليه) از حجّت الهي برخوردار بود و از رشد الهي متنعّم شد چون خدا در دو آيه اين دو كرامت را به خليل خود عطا كرد در سوره ی مباركه ی«انعام» گذشت كه فرمود: ﴿وَتِلْكَ حُجَّتُنَا آتَيْنَاهَا إِبْرَاهِيمَ عَلَي قَوْمِهِ﴾ در اين سوره يعني سوره ی«انبياء» فرمود: ﴿لَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَكُنَّا بِهِ عَالِمِينَ﴾ پس اين مواهب را خداي سبحان به ابراهيم خليل عطا كرد.
مطلب دوم آن است كه اينها بهترين آمران به معروف و ناهيان از منكرند و مهم‌ترين وظيفه ی انبياي الهي امر به معروف و نهي از منكر است امر به معروف و نهي از منكر بعد از تعليم كتاب و حكمت است ياد دادن, درس دادن, هدايت كردن, ارشاد نمودن, موعظه كردن ربطي به مسئله ی امر به معروف و نهي از منكر ندارد گرچه در تحت عنوان جامع اينها مندرج‌اند اگر كسي جاهلي را مطلب ياد مي‌دهد يا غافلي را متذكِّر مي‌كند يا ساهي و ناسي را هشدار مي‌دهد اينها امر به معروف و نهي از منكر نيست امر به معروف و نهي از منكر براي جايي است كه شخص حكم شرعي را مي‌داند وظيفهی خود را مي‌داند جاهل به موضوع نيست جاهل به حكم نيست غافل نيست ساهي نيست ناسي نيست عالماً عامداً دارد گناه مي‌كند اينجا جاي امر به معروف و نهي از منكر است.
مطلب بعدي آن است كه امر به معروف امر است نهي از منكر نهي است نه ارشاد آنجا كه كسي نمي‌داند خب امر به معروف نيست امر به فرمان و اين فرمان را ذات اقدس الهي بر تودهی مؤمنين واجب كرده است ائتمار به اين امر را هم بر مخاطب واجب كرده است نهي از منكر را بر مؤمنان واجب كرده است تَناهي از اين نهي را هم بر مخاطبان واجب كرده است همان طوري كه اطاعت امر پدر بر فرزند واجب است اطاعت فرمان, فرمان يعني فرمان, فرمانِ آمر به معروف بر مخاطب واجب است و اگر شخص امر به معروف شده و اطاعت نكرد دوتا گناه كرد يعني كسي كه حجاب اسلامي را رعايت نمي‌كند اگر كسي امر كرد نه ارشاد و هدايت و راهنمايي و تذكّر و آنها امر كرد يعني آ‌ن پنج شش مرحله گذشت نوبت به امر به معروف رسيد اين شخص اين زنِ بي‌حجاب را يا بدحجاب را امر به معروف كرد و نهي از منكر كرد و او اطاعت نكرد دو گناه كرد يكي اينكه ﴿لاَ يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ﴾ را عمل نكرد يكي اينكه به فرمان اين آمر عمل نكرد مقام امر به معروف چيز ديگر است مقام ارشاد و تذكّر و تعليم و تنبيه يعني متنبّه كردن و غفلت‌زدايي كردن چيز ديگر است.
مسئلهی امر به معروف و نهي از منكر بابي در جهاد دارد يعني در بحث جهاد چيزهايي كه مطرح مي‌كنند يكي‌اش امر به معروف و نهي از منكر است اين در بخشهاي جهاد است به هر تقدير امر به معروف و نهي از منكر مراتبي دارد:
اول انزجار قلبي است كه بر همه لازم است دوم فرمان لساني است بايد دستور بدهد اين كار را بكن يا بنويسد سوم و چهارم به زدن است تا به كُشتن و امثال ذلك زماني كه حكومت باشد مرحله ی سوم به بعد از سوم به بعد به عهده ی حكومت است مرحله ی اول و دوم به عهده ی همه ی مردم اما خود حاكم يعني پيامبران همه ی اين مراحل را به عهده مي‌گيرند شما مي‌بينيد در مسئله ی امر به معروف و نهي از منكر سخنِ قتل هم هست تنبيه هم هست زدن هم هست فرق امر به معروف و نهي از منكر كه قتل هم در آن هست زدن هم در آن هست با مسئله ی تعزير و حدود و قصاص آن است كه در باب قصاص كه كارِ قضايي است مي‌زنند كه چرا كردي در نهي از معروف مي‌زنند كه نكن اين يك چيز ديگر است آن يك چيز ديگر است آن يك باب است آن يك باب ديگر است .
مطلب ديگر اينکه مراحل سوم و چهارم يعني زدن و قتل در مرحله ی امر به معروف و نهي از منكر تثبيت‌شده است منتها اين به عهده ی حكومت است كسي قصد انفجار دارد خب اين كاري نكرده تا دستگاه قضايي او را اعدام بكند ولي وقتي پليس مي‌بيند او حرف گوش نمي‌دهد مي‌تواند با او درگير بشود بلغ ما بلغ اين زدنها و قتلها براي دفع گناه است كه اين شخص اين انفجار را انجام ندهد اگر انجام داد كه به دستگاه قضايي برمي‌گردد كه چرا كردي بنابراين مرحله ی سوم و چهارم امر به معروف و نهي از منكر شبيه حدود و قصاص و تعزيرات دستگاه قضايي است با اين تفاوت جوهري كه در امر به معروف و نهي از منكر مسئولان حكومت اين امور را اجرا مي‌كنند تا به شخص تبهكار بگويند اين كار را نكن همين امور را در مسئله ی قصاص و حدود و تعزيرات دستگاه قضايي اِعمال مي‌كند كه چرا كردي اين هم يك مطلب.
حالا اگر كسي پيغمبر بود امام بود(عليهم الصلاة و عليهم السلام) و مسئول حكومت بود نظير وجود مبارك ابراهيم خليل اين راههاي تعليم و ارشاد و دعوت به حكمت و موعظه و جدال احسن را بايد پشت‌سر بگذارد پشت‌سر گذاشت از امور خانوادگي خود با عموي خود محاجّه كرد تا با توده ی مردم براهين را اقامه كرد موعظه كرد جدال احسن داشت و مانند آن. ديد هيچ اثر نمي‌كند خب اين بگويد به من چه، من به وظيفه‌ام عمل كردم يا بايد اقدام بكند.
كار انبيا اين است كه اين مراحل سوم و چهارم هم انجام مي‌دهند لذا در قرآن كريم دو بخش از آيات است كه اينها با هم هماهنگ‌اند بخشي از آيات مي‌گويد كه در بخشهاي تعليمِ كتاب، تعليم حكمت، تزكيه نفوس، دعوت به حكمت و موعظهی حَسنه و جدال احسن هم خوب حرف بزنيد هم حرفِ خوب بزنيد كسي را نرنجانيد بد نگوييد وگرنه آنها هم برمي‌گردند بد مي‌گويند اين مقام و اين فصل كه تمام شد حالا كه ﴿قَد تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ﴾ سخن از ﴿يُعَلِّمَهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾ نيست سخن از ﴿ادْعُ إِلَي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ﴾ نيست، سخن از آن است كه بايد در كنار ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾ سخن از ﴿وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ﴾ است اينجا ديگر وجود مبارك ابراهيم خليل دست به حديد كرد و دست به تبر بُرد و آن كار را انجام داد.
اين فصل ثاني يعني فصل ثاني است مسئله ی مذاكره و مباحثه و مناظره و محاجّه مراحلش را گذراند الآن اينها اصرار دارند بر بت‌پرستي خب وجود مبارك خليل حق موظف است كه جلوي بت‌پرستي را بگيرد سوگند ياد كرد كه من بتها را مي‌شكنم ﴿تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُم﴾ اين كار را كرد حالا كه اين كار را كرد بايد با آنها تبردارانه سخن بگويد نه قلم‌دارانه دوران قلم گذشت آنجا طوري بود كه وجود مبارك ابراهيم همه ی مراحل را پشت‌سر گذاشت آنجا كه نوبت قلم بود قلم‌زني كرد آنجا كه نوبت تبر است تبرزني مي‌كند فرمود: ﴿أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ﴾ نبايد گفت كه چرا اينجا فرموده اُف و آنها را تحريك كرد آنجا كه مربوط به ﴿لاَ تَسُبُّوا﴾ است در سوره ی مباركه ی«انعام» بحثش گذشت در سوره ی مباركه ی«انعام» آيه ی108 اين است كه در مسئله ی داوريهاي علمي، مناظره‌هاي علمي، شبهات علمي، گفتگوها و گفتمانهاي عقلي و علمي ﴿وَلاَ تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ﴾ اين بتها را بد نگوييد شما به اينها به اين بتها بد گفتيد آنها هم برمي‌گردند به معبود شما بد مي‌گويند ﴿وَلاَ تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ﴾ يعني اين اصنام را اين اوثان را اين ﴿الَّذِينَ﴾ يعني معبودها را اين بتها را بد نگوييد وگرنه اينها هم برمي‌گردند معبود شما را ـ معاذ الله ـ بد مي‌گويند ﴿فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ چرا، چون ﴿كَذلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَي رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾ آن‌گاه همين خدا كه به مردم دستور مي‌دهد در سوره ی«انعام» آيه ی108 كه به بتها بد نگوييد صريحاً به بت‌پرستان مي‌گويد كه شما و اين سنگ‌ريزه‌ها را من مي‌سوزانم ﴿إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾ .
«حصب» با حاء و صاد يعني سنگ‌ريزه، حَصباي جهنّمي ﴿فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ﴾ شما نه تنها سوخته مي‌شويد بلكه وقودالناريد همين بتها وقودالنارند خب يك وقت سخن از تعليم و تربيت و ارشاد است بله آيه ی108 ﴿وَلاَ تَسُبُّوا﴾ و امثال ذلك جاي آنهاست يك وقت نه، جاي مبارزه است ديگر حجّت تمام شد ﴿قَد تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ﴾ و اينها دست‌بردار نيستند نسبت به جاهليّتشان نمي‌شود گفت كه اينها را بايد رها كرد مراحل نهايي امر به معروف و نهي از منكر يا مرحله ی سوم و چهارم بلغ ما بلغ اينجا هست آ‌نجايي كه البته بلغ ما بلغ اثر كند آنجا كه اثر نمي‌كند خب مرحله ی دوم هم لازم نيست مرحله ی اول كه انزجار قلبي است كه كسي باخبر نيست آن وظيفه ی همه است.
مأمورْ نفس است و آمر خداي سبحان است. ما در مسئله ی علم اگر مقدّمات حاصل شد چون مقدّمات ضروري است انسان در برابر او مضطرّ است نمي‌تواند بگويد من نمي‌خواهم بفهمم وقتي برهان اقامه شد كسي نمي‌تواند بگويد كه من نمي‌خواهم بفهمم همين كه برهان اقامه شد انسان فهميد چون كارِ عقلِ نظري است كه متولّي انديشه است اما عقلِ عملي كه مسئول و متولّي انگيزه و ايمان است كاملاً مختار است مطلبي است براي او صد درصد ثابت شد كه حق با زيد است اما قبول نمي‌كند اين قبول و نكول يك امر اختياري است مربوط به اين است مثل اينكه آدم يقين مي‌داند اين مار است ولي تكان نمي‌خورد چون تكان خوردن و رفتن و دويدن براي چشم و گوش نيست براي دست و پاست ما در صحنه ی نفس دو قوّه ی جدا يعني جداي از هم داريم گاهي البته كنار هم‌اند اينكه مي‌بينيم كسي عالِم بي‌عمل است براي اينكه علمش براي شأني از شئون نفس است آ‌ن عزم و اراده و قصد براي شأن ديگر است آن شأن ديگر فلج است انسان با اينكه مطلبي صد درصد ثابت شد كه اين حق است كاملاً آزاد است مي‌تواند باور نكند چون آن‌كه بايد باور كند يعني بايد آن عقد را عقيده كند عقد كه قضيه را به آن مي‌گويند عقد گِره‌اي است بين موضوع و محمول كه الف باء است اين مي‌شود عقد اين مي‌شود تصديق در قبال تصوّر، بعد از مسئله ی علم، ايمان است.
ايمان يعني عصاره ی اين قضيه را به جان خود گِره ببندد مي‌شود عقيده اين دست آدم است مي‌تواند ببندد مي‌تواند نبندد چون يك امر اختياري است امر و نهي‌پذير است به هر تقدير آن مقامي كه فرمود بد نگوييد مقام ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾ است اين مقامي كه دست به تبر مي‌كند جاي ﴿وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ﴾ است و جاي جلوي فساد را گرفتن است و امثال ذلك بلغ ما بلغ و البته در جايي كه انسان بداند يا احتمال عقلايي بدهد كه ظفرمند مي‌شود چه اينكه وجود مبارك ابراهيم خليل اين احتمال را مي‌داد و موفق هم شد خب.
البته كلمه آن حرف بايد كه معنايش معناي زشت باشد معناي سبّ همين است منتها فحش هر كسي هر لغتي هر فرهنگي مناسب با خود آنهاست ديگر بعضي از تعبيرها نسبت به بعضي از اقوام و ملل سبّ است نسبت به بعضي از اقوام ديگر سبّ نيست اين ديگر مربوط به وضع لغات و كلمات و حروف و امثال ذلك است. خب، پس اين ﴿أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ﴾ ناظر به فصل ثاني بحث است.
مطلب ديگر اينكه فرمود: ﴿أَفَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ معلوم مي‌شود عقل در اينكه انسان بايد عبادت بكند خودكفاست در اينكه معبود بايد نافع و ضارّ باشد خودكفاست در اينكه الله نافع و ضارّ است خودكفاست در اينكه ماسوي‌الله نافع و ضارّ نيستند خودكفاست در اينكه عبادت ماسوي‌الله درخورِ اُف گفتن است و زجر است خودكفاست اينها را عقل مي‌فهمد وجود مبارك ابراهيم خليل(سلام الله عليه) فرمود مگر عقل نداريد عقل اينها را مي‌فهمد ديگر چرا بر خلاف عقل عمل مي‌كنيد منتها اين گروه در اثر اينكه شهوت و غضب را بر عقلِ عملي مسلّط كردند در جناح اراده، وهم و خيال را بر عقل نظري در بخش انديشه مسلّط كردند اين عقلشان در درون اين وهم و خيال دفن شده است انبيا(عليهم السلام) مي‌آيند.
بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در همان خطبه ی اول نهج‌البلاغه فرمود: «و يُثيروا لهم دفائن العقول» انسانها اين معدِن را در درون خود دارند منتها اين اغراض و غرايز را روي اين معدن ريختند اين دفن شد يا اوهام و خيالات را روي اين معدنِ علمي ريختند دفن شد آنها مي‌آيند اِثاره مي‌كنند شيار مي‌كنند شكوفا مي‌كنند اين اغراض و غرايز را اين اوهام و خيالات را كنار مي‌برند عقلِ آدم را به آدم نشان مي‌دهند اين عقل را كه به آدم نشان دادند اين مي‌شود سرمايه آن‌گاه علمهاي جديدي برابر اين سرمايه عطا مي‌كنند ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾ مي‌شود، ﴿وَيُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ﴾ مي‌شود، ﴿عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾ مي‌شود و مانند آن، اين كار انبيا(عليهم السلام) است كه اول مي‌آيند شيار مي‌كنند اين خاكها و خَس و خاشاك را كنار مي‌برند آن گوهر ناب را در مي‌آورند به انسان نشان مي‌دهند مي‌گويند اين سرمايه‌ات آن وقت روي اين سرمايه بايد سرمايه‌گذاري بكني نه سرمايه‌داري و روي سرمايه‌گذاري بهره ببري مي‌شود «و يُثيروا لهم دفائن العقول» اين كارِ انبياست وجود مبارك ابراهيم هم آمده اين اغراض و غرايز و اوهام و خيالات را از دور عقل كنار زد و عقلِ اينها را شكوفا كرد گفت كه ﴿أَفَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ اينها دوباره اين اغراض و غرايز را روي اين گذاشتند و اين را اين زير دفن كردند گفتند: ﴿حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾ براي اينكه اينها گرفتار آن تعصّب جاهلي و نژادپرستي و ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَي أُمَّةٍ﴾ و مانند آن بودند لذا حضرت فرمود: ﴿أَفَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ خب.اين سبّ نيست اين مرحله ی چهارم است.
شرح مراحل چهار گانه، مرحلهی اول كه احتجاج بود گذشت كه ﴿إِنِّي وَجَّهْتُ﴾ گفت، ﴿لاَأُحِبُّ الآفِلِينَ﴾ گفت و مانند آن، مرحلهی دوم دست به تبر كرد، مرحلهی سوم در آن محاكمه ی عمومي اينها را محكوم كرد، مرحله ی چهارم گفت: ﴿أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ﴾ حالا آنها تصميم گرفتند كه وجود مبارك ابراهيم(سلام الله عليه) را بسوزانند ﴿حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾ جريان نمرود را برخيها گفتند همان طوري كه فرعون لقب پادشاهان مصر است نمرود هم لقب پادشاهان كَلدان و امثال كلدان است اسم يك شخص معيّن نيست نمرودِ كَلداني نظير فرعونِ مصري است اين را برخيها نقل كردند به هر تقدير وجود مبارك ابراهيم خليل با حكومت وقت درگير شد با مردم هم درگير شد مردم با حكومت وقت هر دو بت‌پرست بودند و حامي بت‌پرستي بودند فرمود: ﴿أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ﴾ آنها هم تصميم گرفتند در مراسمي او را بسوزانند ﴿حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾ و اين سوزاندنِ خليل خدا در راستاي كمك به بتهاست اگر مي‌خواهيد كاري انجام بدهيد اين كار را انجام بدهيد وگرنه صِرف محاكمه كردن و محكومِ كردن عملي و اينها اثر ندارد.
خداي سبحان در اينجا مي‌فرمايد ما به آتش گفتيم سرد شو به آتش نفرمود آب شو يا هوا شو، به آتش فرمود سرد شو مستحضريد كه در بحثهاي قبل هم داشتيم كه حقيقت در عالَم نسبي نيست يعني هر چه كه هست براي جميع اشياء هست آب، آب است في نفسه براي جميع اشياء نسبت به جميع اشخاص و مانند آن، مادامي كه اين مادّه و صورت را دارد مادامي كه اين اجزا را دارد اين به نحو قضيهی حقيقيه هم هست و نسبي هم نيست اگر در شرايطي اين اجزا از او گرفته شد اين ديگر نار نيست هوا هست وقتي كه به صورت دود شد و بعد شده هوا، هوا هست حقيقتاً اجزاي هوا را دارد يا مادّه و صورت هوا را دارد نسبت به همه هم هواست حقيقت هرگز نسبي نيست اين يك مطلب، معرفت نسبي است بعضيها درست مي‌فهمند بعضيها ضعيف مي‌فهمند بعضي قوي مي‌فهمند بعضيها همه ی جوانب را مي‌فهمند بعضي برخي از جوانب را مي‌فهمند معرفت نسبي است اين هم يك مطلب.
مطلب سوم آن است كه نسبي است نه يعني هر كسي هر چه فهميد حق است بعضيها خوب مي‌فهمند مي‌شود صواب، بعضيها هيچي نمي‌فهمند يا بخشي را نمي‌فهمند در آن بخش مي‌شود خطا لذا ما مصوّبه نيستيم مخطّئه‌ايم اگر كسي روش‌مندانه براي شناخت اشياء كار كرد و به واقع رسيد كه دو ثواب مي‌برد و اگر روش‌مندانه بود و به واقع نرسيد يك ثواب مي‌برد و اگر روش‌مندانه نبود كه معاقب است.
مطلب بعدي آ‌ن است كه گاهي انسان خيال مي‌كند كه وقتي اين اجرام رفتند به كُره یديگر وضعشان عوض مي‌شود پس حقيقت نسبي است اين سخن ناصواب است در خود كُره یزمين وقتي اجزاي اين شيء يا مادّه و صورت شيء عوض بشود اين شيء عوض مي‌شود اين كون و فسادي كه مي‌بينيم هر روز هست آتشي به صورت دخان در مي‌آيد بعد مي‌شود هوا يا آبي تبخير مي‌شود، مي‌شود هوا يا هوايي متراكم مي‌شود و ابر مي‌شود و باران مي‌شود و مي‌بارد هوايي آب مي‌شود آبي هوا مي‌شود اين معنايش اين نيست كه حقيقت نسبي است اين معنايش اين است كه مادامي كه اين اجزا كنار هم جمع شدند اين نسبت به جميع اشياء آب است هميشه هم آب است نه اينكه اين شيء گاهي آب است گاهي آب نيست اين صورت گاهي آتش است گاهي آتش نيست اين صورت با اين اجزا و شرايطي كه دارد به نحو قضيه یحقيقه هميشه آب است اگر اين صورت گرفته شد مي‌شود هوا و بالعكس اين معنايش نسبيّت اشياء نيست اين معنايش حقيقي بودن اشياست قضيه، قضيهی حقيقيه است لذا اگر اين شيء به كُره ی ديگر رفت وضعش برگشت چون ديگر اين شيء نيست نمي‌شود گفت كه نسبي است وقتي كه در كُره ی ديگر وضعش ديگر است اين هم يك مطلب.
بخش مربوط به اوصاف اينست يك وقت است كه اين شيء اين اوصاف را دارد مثل اينكه جسم وزني دارد فلان انسان وزنش شصت كيلوست يا پنجاه كيلوست يا كمتر يا بيشتر اين وقتي بالاتر رفت وزني ندارد اين معنايش اين است كه اين وزن براي انسان ذاتي نيست گاهي هست گاهي نيست مثل اينكه آب، آب جريان را دارد اما آب اگر در منطقه ی گرمسير باشد گرم است در منطقه ی سردسير باشد سرد است در مناطق معتدل بجوشد معتدل است اين درجات سردي و گرمي براي آب عَرَضِ مُفارِق است وزن هم براي بدنِ انسان بشرح ايضاً وزن عرضِ مفارق است اما اصلِ جسم داشتن و اينكه جسم طول و عرض و عمق دارد و انسان مركّب از روح و بدن است اين ذاتي اوست ديگر ممكن نيست هم انسان باشد هم بي‌بدن باشد يا بي‌روح باشد بنابراين نبايد عرض مفارق را با عرضِ لازم يا ذاتيّات خلط كرد يك، و مبادا كون و فساد را كه در كُره ی زمين هم هست و در جاي ديگر هم رخ مي‌دهد اين را زمينه براي توهّم نسبي بودن حقيقت قرار داد اين دو.
مطلب بعدي آن است كه مشابه اين را ما قبلاً هم داشتيم كه معجزه جزء علوم نيست نه علوم قَريبه با قاف نه علوم غريبهی با غين يعني كسي درس بخواند بتواند معجزه بياورد اين طور نيست مثل سِحر نيست مثل شعبده نيست مثل جادو نيست مثل طلسم نيست مثل ارتباط با ارواح نيست مثل ارتباط با جنها نيست آنها همه علوم است حالا بعضي حرام بعضي حلال، بعضي قريب بعضي غريب اينها علم است علم يعني راهِ فكري دارد راه حصولي دارد مبادي دارد منابع دارد مبادي دارد تصوّر و تصديق دارد و نتيجه، اما معجزه علم نيست كه كسي بتواند درس بخواند معجزه بياورد نه جزء علوم قريبه است نه جزء علوم غريبه فقط به قداست روح وابسته است روح اگر خليفةالله شد و قوي شد و منزّه شد و مقدّس شد وقتي اسم يك مُرده را بُرد اسم طاووس را يا فلان پرنده ی مُرده را برد مثل ابراهيم خليل كه اسم را برد آ‌ن زنده مي‌شود ديگر نمي‌شود به ابراهيم خليل عرض كرد شما چطور زنده كرديد اين هماهنگ ندارد تا انسان درس بخواند و ياد بگيرد يا با رياضت به اين كار برسد علومي كه با رياضت حل مي‌شود يا با درس و بحث حل مي‌شود راه فكري يا راه عملي دارد اين فقط به قداست روح و اراده ی الهي وابسته است اين مي‌شود معجزه، ذات اقدس الهي مي‌فرمايد ما به آتش گفتيم سرد شو نه به آتش گفتيم شما آتش نباش خب، حرارت براي آتش در شرايطي هست در شرايطي نيست مثل اينكه انسان در زمين كه هست وزني دارد وقتي جاي ديگر رفت وزني ندارد براي ما كجا ثابت شده است كه حرارت براي نار ذاتي است اين در بحث ديروز ثابت شد كه ما قانونِ پربركت و شريف عليّت را از حس نمي‌گيريم قانون عليّت اگر از دست ما گرفته بشود ما هيچ راهي براي فكر نداريم حتي حقّ شك هم نداريم مثل يك ديوار براي اينكه كسي مي‌خواهد شك كند يك مبادي دارد ديگر دوتا مقدمه مي‌چيند مي‌گويد به اين دليل مقدمه و اين مقدمه اين مطلب براي من مشكوك است خب مقدّمتين علّت نتيجه‌اند اگر ما نظام علّي را زير سؤال برديم هيچ فكري براي هيچ بشري نيست از روابط اشياء كاري هم نمي‌توانيم بكنيم فقط منتظر اتّفاقاتيم لذا قانون عليّت نه قابل اثبات است نه قابل نفي است نه قابل شك يك چيز بيّن‌الرشدي است هيچ كس نمي‌تواند قانون عليّت را نفي كند هيچ كس نمي‌تواند قانون عليّت را اثبات كند هيچ كس هم نمي‌تواند بگويد من درباره ی قانون عليّت شك دارد چون اگر بخواهد بگويد من شك دارم بايد انديشمندانه سخن بگويد اين قانون بيّن‌الرشد است براي همه ی ما نعم، تنبيه يعني هشدار دادن تشريح كردن توضيح دادن در مراحل قانون عليّت هست فروعات نظري فراواني هم دارد قانون عليّت اين‌چنيني است خب حالا اگر موجودي انسان بود و بي‌وزن بود ما بايد بگوييم كه اين ذاتيّاتش جدا شد از او يا ما دائماً مي‌ديديم خيال مي‌كرديم ذاتي است آيا حرارت براي نار ذاتي است ما راهي براي اثباتش نداريم ذاتي بودن را عقلِ تجريدي فتوا مي‌دهد نه حسّ تجربي ما هر چه ديديم آتشِ گرم ديديم آتش بخواهد غير آتش بشود محال است اما چيزي كه امروز آتش است فردا چيز ديگر بشود اين ممكن است خب همين چوب است ديگر اين چوب وقتي گُر گرفته مي‌شود آتش وقتي قدري آب روش ريختي همان چوبِ قبلي است چوب سوخته است يا مي‌شود زغال اين سنگي كه الآن افروخته است و گُر گرفته مي‌گوييم آتش است وقتي بعد از مدّتي سرد بشود ديگر آتش نيست آتش غير آتش نمي‌شود چه اينكه آب غير آب نمي‌شود آنكه الآن صورتِ آبي قبول كرد طبق علل و عوامل اين صورت را رها مي‌كند صورت ديگر مي‌پذيرد نه اينكه آب مي‌شود هوا چون اگر آب قابل هوا شدن باشد قابل «لابدّ أن يَجتمع مع المقبول» اگر گفتيم الف قابلِ باء است يعني با آمدنِ باء الف هست اما اگر با آمدنِ باء الف از بين برود كه نمي‌شود گفت الف قابل باء است كه نار به هيچ وجه قابل صورت ديگر نيست كون و فساد مطلقا همين طور است مادّه‌اي هست زير دست و پاي اينها كه گاهي با فلان صورت است گاهي با صورت ديگر در اينجا ذات اقدس الهي نار را غير نار نكرد نار را بَرد كرد يعني حرارت را از او گرفت مثل اينكه وزن را از انسان بگيرند ما تا حال خيال مي‌كرديم وزن انسان ضروري است انسانِ بي‌وزن كه نداريم خب بله اينجا اين شرايط اين طور است اگر جاذبه بالاتر برود ديگر وزني ندارد اين هم مي‌شود عرضِ مفارق عرضِ لازم نيست.
خب ديگر يعني حرارت گرفته شد ولي همان طنابِ مَنجنيق را سوزاند خاكستر كرد و هر كس گفتند حيوان و پرنده‌ها مي‌خواستند رد بشوند مي‌سوزاندند اما ﴿سَلاَماً عَلَي إِبْرَاهِيمَ﴾ نه سلامِ مطلق ﴿يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاَماً عَلَي إِبْرَاهِيمَ﴾ نه «برداً و سلاماً مطلقا» لذا پرنده قدرت عبور نداشت و همه ی آنها هيزمها هم سوختند ديگر خاكستر شدند اين طور نبود كه ديگر حالا چيزي در آنجا خاكستر نشود و سوخت و سوزي نباشد و آن طناب سوخته نشود كه. خب، پس معجزه چيست مشخص شد حقيقت مطلق است مشخص شد معرفت نسبي است مشخص شد و اصل بر تخطئه است نه تصويب اين مشخص شد و نار غير نار نشد مشخص شد حرارت را از نار گرفتند مشخص شد اين هم به اراده ی الهي است و آنها كه اوحديّ از بندگان خدايند اين حرف برايشان عادي است كه اشياء واقعاً چيز مي‌فهمند و مختارانه كار مي‌كنند مثل اينكه خدا به انساني بگويد فلان كار را انجام بده فلان كار را انجام نده.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#10
﴿قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمَ ﴿62﴾ قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذَا فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ ﴿63﴾ فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ ﴿64﴾ ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ يَنطِقُونَ ﴿65﴾ قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُمْ ﴿66﴾ أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ ﴿67﴾ قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ ﴿68﴾ قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاَماً عَلَي إِبْرَاهِيمَ ﴿69﴾ وَأَرَادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِينَ ﴿70﴾ وَنَجَّيْنَاهُ وَلُوطاً إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ ﴿71﴾ وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِينَ ﴿72﴾
در جريان وجود مبارك ابراهيم خليل(سلام الله عليه) طبق اين چند آيه‌اي كه در سوره ی مباركه ی«انبياء» هست چند مقام مطرح است:
مقام اول بحث آن محاكمهی علني است كه تصميم گرفتند وجود مبارك ابراهيم را در محضر عام دادگاهش را علني كنند تا آنها كه شواهدي داشتند قرائني داشتند كه وجود مبارك ابراهيم اين بتها را شكست بيايند گواهي بدهند. در آن مقام وجود مبارك ابراهيم فرمود: ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ اين يك جدال احسني بود و آن اين است كه هيچ كدام از اينها آلهه نيستند براي اينكه كسي كه نتواند از خودش دفاع كند چگونه مي‌تواند از عبادت‌كننده‌هاي خودش حمايت كند اين بزرگ هم آن بت بزرگ هم صلاحيّت ربوبيّت ندارد براي اينكه كسي كه از زيرمجموعه ی خودش و از شركاي خودش دفاع نكند صلاحيّت ربوبيّت ندارد پس نه مَكسورها نه آن كبير, نه بتهاي شكسته نه بت بزرگ سالم اين يك مطلب. فرمود: ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ كه اين به عنوان جدال است مشروط نيست مطلق است و سخن از خبر نيست تا بگوييم اين دروغ است.
مقام دوم آن است كه فرمود از خود اين بتها سؤال كنيد اين ضمير ﴿فَسْأَلُوهُمْ﴾ مي‌تواند به مَكسور و كبير هر دو برگردد اختصاصي به بتهاي شكسته ندارد از آنها سؤال كنيد اگر آنها حرف مي‌زنند اين دو مطلب را وجود مبارك حضرت ابراهيم در آن دادگاه علني فرمود در قبال اين دو مطلب دو سرافكندگي براي مردم آن منطقه شد براي بت‌پرستها شد سرافكندگي اين است كه ﴿فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ﴾ به درون خودشان به فطرت خودشان برگشتند هر كدام به خودش گفت كه ما قبلاً مي‌گفتيم ﴿مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ﴾ الآن مي‌گوييم فقط ما ظالمين اين جمله ی﴿إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ﴾ اين فاصله شدنِ ضمير فصل با الف و لامي كه در خبر هست مفيد حصر است يعني شما فقط ظالميد او, آن كسي كه بتها را شكست ظالم نيست قبلاً مي‌گفتيم ﴿مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ﴾ الآن مي‌گوييم نه ﴿إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ﴾ فقط شما ظالميد براي اينكه ما در اين محاكمه محكوم شديم اين ﴿فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ﴾ مي‌ماند مطلب دوم ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ آنكه سيّدناالاستاد(رضوان الله عليه) در الميزان معنا مي‌كند اين است مي‌فرمايد: ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ اينها براي اينكه انتقام بگيرند تا لحظه ی قبل حق برايشان روشن شد و خودشان را ظالم دانستند و وجود مبارك ابراهيم را تبرئه كردند آنچه در نهاد آنها مستقر شده بود اين بود كه حق بالا آمد و باطل پايين رفت ﴿فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ ٭ ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ آمدند اينها عكس كردند نَكس كردند يعني بالا را پايين, پايين را بالا بردن منكوس‌الرأس همين است ﴿إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاكِسُوا رُؤُوسِهِمْ﴾ همين است اگر سر پايين باشد و پا بالا مي‌گويند اين منكوس‌الرأس است اينها آمدند در فضاي درونشان حق كه بالا بود باطل كه پايين بود اينها را سَر و تَه كردند باطل را آوردند بالا حق را آوردند پايين به وجود مبارك ابراهيم گفتند كه تو كه مي‌داني اينها حرف نمي‌زنند تو داري خلاف مي‌كني تو داري ما را سرگردان مي‌كني تو بتها را شكستي و حالا به گردن اين بتها انداختي اينها كه مي‌داني حرف نمي‌زنند اين خلاصه ی نظر سيدناالاستاد است كه فرمودند اين ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ را اين‌چنين معنا كردند يعني در فضاي دل اينها حق رفته بود بالا و باطل آمده بود پايين و اعتراف كردند گفتند ﴿إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ﴾ و ابراهيم خليل(سلام الله عليه) را تبرئه كردند بعد دوباره آن لجاجت دروني‌شان گُل كرده آمدند اين نظام دروني را سر و تَه كردند يعني باطل كه پايين بود آوردند بالا, حق كه بالا بود اين را آوردند پايين اين را منكوس كردند به ابراهيم خليل گفتند تو داري دسيسه مي‌كني, بهانه مي‌كني تو كه مي‌داني اينها حرف نمي‌زنند اين چه حرفي بود زدي آن‌گاه وجود مبارك ابراهيم برگشت گفت: ﴿أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ﴾ و مانند آن, كه وجود مبارك ابراهيم در برابر اين اعتراض مجدّد آنها آن حرف را زد اين عصاره ی بيان سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) در بين مفسّران جناب ابن‌جرير طبري آن طوري كه در تفسيرها هست ايشان اين تفسير را پذيرفته لكن مرحوم شيخ طوسي در تبيان و مرحوم امين‌الاسلام در مجمع همين تفسيري كه اين روزها بيان شد آن را قبول كردند كشّاف و امثال كشّاف كه اين حرف را نقل مي‌كنند مي‌بينند كه صدر و ساقه ی اين حرف با هم هماهنگ نيست آن نكته ی ادبي را كه كمبود دارد جبران مي‌كند.
بيان ذلك اين است كه طبق بيان طبري و پذيرفته شده ی سيدناالاستاد علامه(رضوان الله عليه) آنچه در درون آنها بود حق بالا بود و باطل پايين اينها آمدند سر و تَه كردند باطل را بُردند بالا حق را آوردند پايين خب اين با ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ هماهنگ در نمي‌آيد آن «نُكِسَ الحقّ علي رأسه» نه ﴿نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ اين نكته ی كمبود ادبي را افرادي مثل زمخشريها توجّه كردند گفتند كه چون اينها در درونشان اين حجّت مستقر شد يك, و اينها صاحبان اين احتجاج‌اند دو, بين اين دو امر نسبت هست سه, باعث شد كه نَكْسِ اينها را به نَكسِ خود افراد نكسِ اين درون را كه بالا پايين رفت و پايين بالا آمد اين را به خود افراد نسبت بدهند بگويند: ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ اين كمبود را آنها توجه كردند و با تشبيه تَتميم كردند كه در الميزان نيست لكن نيازي به اين تلاش و كوشش نيست ظاهرش اين است ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ يعني سرافكنده شدند نه اين است كه حق بالا رفت باطل پايين آمد تا ما نياز داشته باشيم كه اين كمبود را ترميم بكنيم شما مي‌خواهيد بگوييد كه آن حق كه بالا بود رفته پايين باطل كه پايين بود آمده بالا «ثمّ نُكِسَ الحق» نه ﴿نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ اين ﴿نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ كشف از سرافكندگي مي‌كند تعبيرات فارسي ما هم همين طور است در ادبيات تازي اين است در ادبيات فارسي هم همين طور است مي‌گوييم ﴿إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاكِسُوا رُؤُوسِهِمْ﴾ سرافكنده‌اند حالا يا مثل حيوان منكوس‌الرأس محشور مي‌شوند يا نه سرافكنده‌اند ﴿فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُوسَهُمْ﴾ كه در مسئله ی معاد بود آن هم از همين قبيل است اينها سرهايشان خم مي‌شود سرافكنده مي‌شوند اين سرافكنده شدن يا حقيقت است كه انسان خجالت مي‌كشد سر به زير مي‌شود يا كنايه از ماندن در جواب است اين سرافكنده شد ولو گردن‌فرازي كند ولو سرش بالا باشد ولي وقتي زبانش بند آمد حرفي براي گفتن ندارد سرافكنده است.
ظاهر آيه همان است كه مرحوم شيخ طوسي گفته همان كه مرحوم امين‌الاسلام گفته كه ﴿نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ﴾ اينها دوتا حرف شنيدند دو بار هم سرافكنده شدند يك حرف ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ شنيدند ﴿فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ﴾, ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ شنيدند ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ يَنطِقُونَ﴾ اين خلاصهی تفسير.
تو كه مي‌داني اينها حرف نمي‌زنند يعني اعتراف كردند آنكه ما عرض كرديم بر اساس اول يعني كلّ واحد به خودش گفته تو كه مي‌داني! مثل ﴿إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ﴾, ﴿إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ﴾ معنايش اين نيست كه به يكديگر گفتند تو ظالمي آن به اين گفته تو ظالمي نه خير, كلّ واحد به نفس خود گفته كه تو ستم كردي الآن هم كلّ واحد به خودش مي‌گويد تو كه مي‌داني حالا ما قدري تنزّل كرديم گفتيم ﴿لَقَدْ عَلِمَتَ﴾ را چون غالب مفسّرين مخاطب را وجود مبارك حضرت ابراهيم مي‌دانند به حضرت ابراهيم گفتند تو كه مي‌داني يعني ما اعتراف مي‌كنيم حرف تو حق است.
پرسش: مگر اين سرافكندگي اين نيست؟
پاسخ: چرا ديگر, وقتي حضرت فرمود: ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ اينها سرافكنده شدند ﴿فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ﴾ حضرت كه فرمود: ﴿فَسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ اينها هم ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَي رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ يَنطِقُونَ﴾.
مطلب بعدی اين هذا تمام الكلام در محاجّه, هنوز اين مقام اول تمام نشد در مقام اول كه حضوراً بود در دادگاه علني بود وجود مبارك ابراهيم خليل دوتا حرف هم زد نتيجه‌گيري كرد دادگاه را به نفع خود خاتمه داد ﴿أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُمْ﴾ اين, بعد نتيجه ی اين دادگاه هم ﴿أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ﴾ خب اين ﴿أُفٍّ لَّكُمْ﴾ براي يك انسان تبر به دست است اول كه نمي‌گويد ﴿أُفٍّ لَّكُمْ﴾ كه خب بدتر از اين را كرد و آن اين است كه وارد بتكده شد و بساط اينها را به هم ريخت حالا چرا بگوييم ﴿أُفٍّ لَّكُمْ﴾ را گفت او بدتر از اين را كرد و همه را زير سؤال برد بساط بتكده را برچيد حالا چرا ﴿أُفٍّ لَّكُمْ﴾ گفت, اما اين قومِ خشن چه انبيايشان دست به تبر بكنند چه نكنند چه ﴿أُفٍّ لَّكُمْ﴾ بگويند چه نگويند اينها درصدد ايذاء انبيا بودند درصدد تبعيد اينها بودند در سورهی مباركهی«اعراف» گذشت كه شعيب پيغمبر با اينها چه كرد گفت كم‌فروشي نكنيد گران‌فروشي نكنيد ﴿أَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَاءَهُمْ﴾ اينها, بعد گفتند: ﴿لَنُخْرِجَنَّكَ يَا شُعَيْبُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِن قَرْيَتِنَا﴾ تو و پيروانت را ما بيرون مي‌كنيم خب اين گونه از اقوام خشن كه كاري هم وجود مبارك شعيب نكرده بود اينها باكي ندارند از حرف زدن هذا تمام الكلام في المقام الأول.
اين صحنه تمام شد محكمه تمام شد دادگاه به نفع وجود مبارك ابراهيم خليل بود نتيجه‌گيري هم به نفع وجود مبارك خليل بود تريبون هم دست حضرت بود حالا كه صحنه تمام شد اينها رفتند مشورت بكنند كه ما چه بكنيم ديگر از اين به بعد ضمير, ضمير غايب است ضمير حاضر نيست ضمير خطاب نيست ﴿وَأَرَادُوا بِهِ كَيْداً﴾ است, ﴿حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾ است و مانند آن, اين مقام ثاني بحث است كه اين محكمه تمام شد افراد متفرّق شدند رفتند تصميم بگيرند كه چه كار بكنند.
دروغ نيست و اصلاً خبر نيست براي اينكه جمله ی دوم كه مشروط است فرمود از اينها بپرسيد اگر حرف مي‌زنند جمله ی اول كه خبر نيست جدال احسن است اينها كردند كسي كه مي‌خواهد بگويد اينها كردند يعني وقتي اينها اهل هيچ كاري نيستند چرا اينها را عبادت مي‌كنيد نه اينكه خبر داد تا ما بگوييم صدق و كذب برداشت.
غرض اين است كه اين ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ نه صدق است نه كذب چون خبر نيست در مقام جدال است آخرين حرف است اگر قصد خبر باشد مي‌گوييم صدق است يا كذب, اما وقتي در مقام محاجّه باشد در جدال باشد يعني شما كه مي‌دانيد اينها هيچ‌كاره‌اند من مي‌گويم اينها كردند يعني اينها نكردند چرا نكردند, چون هيچ‌كاره‌اند پس چرا مي‌پرستيد اما ﴿فَسْأَلُوهُمْ﴾ اينكه معلّق بر ﴿إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ است ﴿فَسْأَلُوهُمْ﴾ كه انشاء است انشاء كه صدق و كذب برنمي‌دارد ﴿إِن كَانُوا يَنطِقُونَ﴾ هم قيد اوست كه روشن‌تر مي‌كند و شفاف‌تر مي‌كند بعد از اينكه اين صحنه یعلني محاكمه تمام شد دادگاه را وجود مبارك ابراهيم خليل به دست گرفت و به نفع خود پايان داد اينها رفتند مشورت بكنند كه با ابراهيم چه بكنيم ﴿أَرَادُوا بِهِ كَيْداً﴾ آن كيد چه بود, گفتند ﴿حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾ اين حرف يا حاصل حرف مشاورهی همهی اينهاست كه اسناد اين تَحريق به آن جمع درست است يا نه, نمرود دستور داده يك نفر دستور داده بقيه پذيرفتند «مَن رضي بِفعل قومٍ فهو منهم» نظير بخش پاياني سوره ی مباركه ی«شمس» كه ﴿فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسَوَّاهَا﴾ در حالي كه ﴿فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطَي فَعَقَرَ﴾ يك نفر بلند شد ناقه ی سالح را عَقْر كرد همه كه عقر نكردند چون اينها راضي بودند به فعل آن عاقر لذا فعلِ عَقْر به همه اسناد داده شد ﴿فَعَقَرُو﴾ مگر همه تيراندازي كردند اينها هم همه نگفتند ﴿حِرِّقُوهُ﴾ نمرود گفته ديگران پذيرفتند اسناد به فعلِ جمع شد, پس دو وجه است يا خيليها گفتند همه‌شان گفتند مثلاً, بعد از مشاوره رأي همه همين بود يا نه, يك نفر به نام نمرود كه حاكمشان بود گفت بقيه پذيرفتند اين مقام ثاني بحث حالا مي‌خواستند تَحريق كنند در اينكه اشياء در نظام تكوين كسي معصيت مي‌كند يا نه, اين عصيان‌پذير نيست چون ظاهر قرآن كريم اين است كه ﴿إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْ‏ءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَن نَّقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾ يا ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾ ظاهرش اين است كه اگر خداي سبحان امرِ تكويني كرد به نام «كُنْ» آن «يكون» قطعيِ اوست ديگر تخلّف‌پذير نيست اما اينكه در بعضي از نصوص دارد كه فلان گياه فلان درخت فلان خوشه فلان شاخه يا فلان ميوه مثلاً ولايت را پذيرفت يا نپذيرفت اين نظير بخش پاياني سوره ی مباركه ی«احزاب» است كه ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ﴾ كه ﴿فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا﴾ بعضيها آن مقام را ندارند اِبايشان اِباي اِشفاقي است و نه اباي استكباري, اباي استكباري همان است كه درباره ی شيطان آمده كه ﴿أَبَي وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ﴾ كه فرمان الهي را اطاعت نكرده اما اگر آسمانها و زمين نتوانند امانت الهي را بپذيرند و اَدا كنند اين اِباي اشفاقي است عرض كردند ما نمي‌توانيم امانت‌دار باشيم گاهي ممكن است ولايت را بر بعضي از امور عرضه كنند او نتواند بپذيرد مگر مرتبه یضعيف خود را, به مرحله یقوي را نمي‌تواند بپذيرد اصلِ ولايت را ممكن است بپذيرد.
بخش بعدي هم اين است كه مقداري هم دربارهی اين نصوص بايد توجه كرد ولو روايت هم به حسب ظاهر صحيح باشد هر وقت ميوه‌اي كم بود يا ميوه‌اي زياد بود مي‌خواستند اين ميوه را به فروش برسانند از اين احاديث جعل مي‌كردند مي‌گفتند «أوّل شجرةٍ آمنت بالله الباذمجان» وقتي وضع بادمجان‌فروش به ركود افتاده بود اين حديث را مثلاً جعل مي‌كردند:
اول خوشه‌اي كه ولايت اهل بيت را قبول كرد بادمجان بود اين بادمجانها را به فروش رساند از اين حرفها هم هست پس سه مطلب است در نظام تكوين عصيان راه ندارد.
دوم ممكن است ولايت را همه ی اشياء پذيرفته باشند مرحله ی عاليه را بعضي, مرحله ی متوسط را بعضي, مرحله ی ضعيف را بعضي كه اگر آنها نپذيرفتند مرحله ی قوي را نپذيرفتند و اِباي آنها هم اباي اشفاقي است.
سوم اينكه بعضي از احاديث براي فروش ميوه‌ها بود اينكه هست «أوّل شجرةٍ آمنت بالله الباذمجان» در آن هست.
مطلب بعدي آن است كه حالا كه مي‌خواستند بسوزانند گفتند ﴿حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾ درباره ی اين خب روايات را ملاحظه فرموديد عدّه‌اي از فرشته‌ها, مأموران الهي, مدبّران امر كه مأموران تدبير جهان‌اند به اذن خدا به وجود مبارك ابراهيم خليل عرض كردند كه ما به ياري تو بياييم اين روايات را نوعاً نقل كردند ما به ياري شما احتياج نداريم جبرئيل(سلام الله عليه) هم عرض كرد فرمود من به ياري تو احتياج ندارم به حضرت عرض كردند «أ لك حاجه» فرمود بله خب من محتاجم, گفتند پس از خداي سبحان بخواه فرمود: «عِلمه بحاله كافنا المقال» تا او دستور ندهد من نمي‌خواهم من اگر بخواهم چيزي را از خدا مسئلت بكنم بايد اذن داشته باشم اينها اين مقام است. حرفي را در اين روايات تفسيرها به چشمم نخورد ولي جناب عطّار نيشابوري در آن بخش منطق‌الطير نقل مي‌كند كه وجود مبارك ابراهيم خليل در هنگام نَزع روح وقتي عزرائيل(سلام الله عليه) آمد روحش را قبض بكند گفت مي‌دهم ولي به تو نه:
يك اينها بالاتر از عزرائيل‌اند بالاتر از جبرائيل‌اند اين انبياي اولواالعزم صاحب مقام انسانيّت‌اند.
دو مقام انسانيّت همان مقام آدميّت است كه شاگرد مستقيم خداست.
سه خداي سبحان اسماي حسنا را به انسانِ كامل داد.
چهار اسماي حسنا را انسان كامل به ملائكه ی مدبّر آموختند آن هم در حدّ اِنباء و نه تعليم.
پنج ملائكه به بركت اسماي حسنا به اذن خدا عالَم را دارند تدبير مي‌كنند. آن وقت وجود مبارك انسان كامل كجا, اهل بيت كجا, ملائكه كجا, اين مدبّرات امر با اسماي حسنا دارند عالم را اداره مي‌كنند «و بأسمائك الّتي ملأت أركان كلّ شيء» همين است در اين دعاي ندبه همين است دعاي سمات همين است دعاي كميل همين است «و بأسمك الذي» و آسمان را فلان كردي, «و بأسمك الذي» زمين را فلان كردي, «و بأسمك الذي» دريا را فلان كردي, اينكه اسم نه لفظ است نه مفهوم, آن حقيقتِ خارجي را مي‌گويند اسم اين اسمايي كه ما تلفّظ مي‌كنيم اسماي اسماي اسماست آن حقيقت نزد فرشته‌هاست كه اين فرشته‌ها آن حقايق را از انسان كامل امروز از وجود مبارك ولي‌ّ‌عصر مي‌گيرند حالا مقام اهل بيت مشخص مي‌شود مقام ملاكئه مشخص مي‌شود آنها به اذن اينها دارند كار مي‌كنند شاگرد اينها هستند حالا اگر كسي به اهل بيت توسّل كرده يك وهّابي بگويد مثلاً توسّل فلان است خب دور بودن از قرآن و عترت همين مفاسد را به همراه دارد ديگر به هر تقدير اين مدبّرات امر درست است كه مدبّرات امرند به اذن خدا دارند عالم را تدبير مي‌كنند ولي شاگردان اهل بيت‌اند اين مقام انسانيّت است كه اسماي حسنا را مي‌گيرند نه قضيةٌ في واقعه براي آدمِ همسر حوّا بود اين براي مقام آدميّت است اليوم به وجود مبارك وليّ عصر قائم است بنابراين اين جريانها كه اگر عطار نقل كرد و سندش را حالا پيدا كنيد در بحث روايات ما, اگر يك چيز سند معتبري باشد مطلبي است حق و عزرائيل(سلام الله عليه) كه همه ی ما افتخار مي‌كنيم كه در موقع قبض روح آن حضرت را ببينيم آمده به خدمت پيغمبر هم آمده به خدمت انبياي ديگر آمده اما مي‌بينيد وقتي مي‌بينيد يك مقام والايي حضور پيدا مي‌كند كارگردانانش و دفتردارانش هم حضور دارند اما مخاطب اصلي خود آن صاحب‌مقام است .
دربارهی وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) همين طور است عزرائيل آمده اما حضرت جان را كه به عزرائيل نداد به ذات اقدس الهي تقديم كرد عزرائيل و امثال عزرائيل كه فرشتگان زيرمجموعه ی عزرائيل(سلام الله عليهم اجمعين‌)اند اينها حضور داشتند مثل اينكه صاحب‌مقامي وقتي وارد مهماني مي‌شود دفتريان او همراهان او هم همراه او هستند اينكه گفت «روزي رُخش ببينيم و تسليم وي كنم» آرزوي اوحديّ از انسانهاي كامل است. به هر تقدير ايشان گفت به تو نمي‌دهم خب اين كدام قدرت است كه به عزرائيل(سلام الله عليه) بگويد من جان را تقديم مي‌كنم اما به تو نه, براي كسي است كه در بحبوحه ی آتش‌سوزي مي‌گويد غير از خدا از جبرئيل هم كمك نمي‌خواهم اين مقام توحيدي فقط نصيب همين اولياي الهي است و امروز متعلّق به اهل بيت است نصيب ديگري نيست لذا مطلبي را كه جناب عطّار نيشابوري در منطق‌الطير ذكر كرده است مطلب صحيح است منتها بايد سند تاريخي‌اش را پيدا كرد.
بنيان‌گزار معارف وجود مبارك ابراهيم است در خاورميانه براي اينكه آنچه مرحوم صدرالمتألّهين(رضوان الله عليه) در كشف اسرار جاهليّه صفحه ی58 به بعد نقل كرد از لقمان به بعد است خب مي‌دانيد درست است كه افلاطون و سقراط و بقراط اينها مردان الهي بودند و بزرگان حكمت و فلسفه بودند ولي بالأخره اينها را انبيا تربيت كردند حداكثر اينها سي قرن‌اند اما وجود مبارك ابراهيم خليل خيلي بيش از اينهاست اينها از زمان موسي به بعد رشد كردند در خاورميانه و آن نمرود فكرِ رايج خاورميانه يا الحاد بود يا بت‌پرستي اينها آمدند اين الهيّات را مطرح كردند اينها آمدند مسئله یخدا و قيامت و وحي و نبوّت و ولايت و امامت را مطرح كردند اينها, اگر مقداري انسان يك بحث تاريخي داشته باشد مي‌فهمد اين نمرود در چه موقع بود و اين نمرود با كدام يك از سلاطين ايران هماهنگ بود و نقش زرتشت در ايران چه بود چقدر اين توانست افكار توحيدي را منتشر كند و زرتشت هم خيلي بعد از وجود مبارك ابراهيم بود بر فرض هم او هم‌زمان بود كه نبود جزء انبياي اولواالعزم نبود همان طوري كه لوط جزء انبياي غير اولواالعزم است به حضرت ابراهيم ايمان آورد ديگران هم اگر هم بودند به حضرت ابراهيم ايمان مي‌آوردند و قدرِ فلاسفه و حكماي ما را بايد از اين جهت ما بدانيم همين حرفها به هند هم رفته ولي در اثر نبودن فارابيها و بوعلي‌سيناها و نمي‌دانم ابوريحان بيروني و اينها همين حرفها با شرك آميخته شده شما الآن مي‌بينيد مسئله ی برهما و برهمن و براهمه در هند يك امر پذيرفته‌شده است اينها با اينكه خودشان را موحّد مي‌دانند مي‌گويند خدا هست ولي خدا ـ معاذ الله ـ حلول كرده در اين اصنام و ما اينها را عبادت مي‌كنيم خب وقتي حكيم نباشد و شاگردان ائمه نباشند اينها «داخلٌ في الأشياء» را «بالممازجه» معنا مي‌كنند پُر است كلمات اهل بيت كه خدا «داخلٌ في الأشياء لا بالممازجه», «خارجٌ علي الأشياء لا بالمباينه» اين «داخلٌ لا بالممازجه» فارابي تربيت مي‌كند كه خدا هست همه‌جا حضور دارد ولي حلول محال است, اتّحاد محال است و امثال ذلك چرا ايران به حلولِ اتحاد آلوده نشد و هند آلوده شد اينجا چون اهل بيت است آنجا نيست شما در انقلاب هم مي‌بينيد در بسياري از همين كشورهاي به ظاهر مترقّي كه در حال توسعه هستند قيامشان تا نزديك شهريور 1357 مي‌رسد اما بعد فروكش مي‌كند اين كشورها حسين‌بن‌علي نيست لذا بسياري از اينها فقط كُشته مي‌دهند اما آن‌كه حسين‌بن‌علي دارد و شهادت دارد به هيچ وجه عقب‌نشيني نمي‌كند در معارف فرق ايران و هند اين است كه ما مي‌گوييم «داخلٌ في الأشياء لا بالممازجه» امروز ديگر سخن از بت‌پرستي در هيچ جاي ايران نيست اما در هند امروز رايج است در مسائل انقلاب هم همين طور است بسياري از كشورها قيام مي‌كنند عليه ستم بعدش همين طور كُشته دادند عقب‌نشيني مي‌كنند ما تازه قياممان از اول هفده شهريور به بعد شروع شد آنجايي كه حسين‌بن‌علي حضور ندارد كربلا حضور ندارد انقلابش سركوب مي‌شود آنجا كه انقلاب هست و حسين‌بن‌علي هست و كربلا هست ديگر سخن از مرز پر گهر نيست سخن از «كربلا كربلا آمديم آمديم» اين تا ظهور حضرت ادامه دارد ـ ان‌شاءالله ـ .
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان