امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
درس تفسیر حضرت آیت الله جوادی آملی
#21
﴿وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَي فِي الظُّلُمَاتِ أَن لاَّ إِلهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ ﴿87﴾ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ ﴿88﴾ وَزَكَرِيَّا إِذْ نَادَي رَبَّهُ رَبِّ لاَ تَذَرْنِي فَرْداً وَأَنتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ ﴿89﴾ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَوَهَبْنَا لَهُ يَحْيَي وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ كَانُوا يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَيَدْعُونَنَا رَغَباً وَرَهَباً وَكَانُوا لَنَا خَاشِعِينَ ﴿90﴾ وَالَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آيَةً لِّلْعَالَمِينَ ﴿91﴾
جريان ذكر انبيا(عليهم السلام) به يونس(سلام الله عليه) رسيديم كه فرمود حادثه‌اي پيش آمد وجود مبارك يونس در حال غضب آن منطقه را ترك كرد و مبتلا شد به اينكه در دريا ماهي او را بلعيد آن فروعات قصّه را قرآن اينجا ذكر نكرده در موارد ديگر هم وارد آن جزئيات نشد اما بحث در اين است كه كار وجود مبارك يونس اين نقصي است به حريم رسالت و نبوّت يا نه, و كاري كه وجود مبارك يونس كرد دعايي كه كرد و جوابي را كه دريافت كرد وارثان انبيا هم مي‌توانند به اين مقام برسند نه تنها «العلماء ورثة الأنبياء» «المؤمنون» هم «ورثة الأنبياء» منتها عالِمان با ايمان ارثِ بيشتري مي‌برند مؤمنانِ عادي ارث كمتر همان طوري كه در ارثِ مادّي برابر با پيوند شدّتاً و ضعفاً سِهام توزيع مي‌شود در ارثِ معنوي هم بشرح ايضاً آن‌كه با مورِّث رابطه ي نزديك‌تري دارد پسر اوست, دختر اوست با بود آنها نوبت به طبقه ي دوم و سوم نمي‌رسد در درجه ي اول به اينها مي‌رسد به بركت اينها اگر خواستند ديگران سهمي مي‌برند. در جريان ارثِ الهي طبقه‌بندي نيست اما شدّت و ضعف هست همه ي مؤمنان وارثان انبيا هستند اين طور نيست كه يك طبقه ارث ببرد طبقه ي ديگر ارث نبرد همه ارث مي‌برند منتها آنها كه رابطه‌شان با مورّثانشان بيشتر است ارث بيشتري مي‌برند و آنها كه رابطه‌شان ضعيف‌تر است ارث كمتري مي‌برند عالمان باايمان ارث بيشتري مي‌برند, مؤمنان عادي ارث كمتر به دليل اينكه در اينجا نفرمود: «و كذلك ننجي العلماء» فرمود: ﴿نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾ آنها كه وارث ذِكر و ذُكر وجود مبارك يونس‌اند آنها سهم خاصّ خودشان را دارند.
وجود مبارك يونس منزّه از نقص بود هم مي‌شود از سخنان خود آن حضرت شاهد آورد هم تعبيرات نوراني قرآن كريم, خود آن حضرت اعتراف مي‌كند كه من به خودم ستم كردم من ناقصم عرض كرد ﴿إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾ همان كاري كه وجود مبارك حضرت آدم كرد و ساير انبيا و درباره ي ذات اقدس الهي هم عرض كرد شما از هر نقصي منزّهي ﴿سُبْحَانَكَ﴾, «سبحان» يعني موجود منزّه از هر نقص يك, از هر عيب دو, عيب, عيب است نقص, نقص اينها مرادف هم نيستند قبلاً فرق بين نقص و عيب گذشت آن‌كه مَعيب است سبحان نيست آن‌كه ناقص است سبحان نيست اگر ذات اقدس الهي سبحانِ بالقول المطلق است كما هو الحق از هر نقصي يك, از هر عيبي دو, منزّه است پس بيان نوراني يونس اين است كه خدا سبحان است. درباره ي خودش اعتراف به قصور, درباره ي ذات اقدس الهي تصديق به كمالِ محض خب چنين انساني جا براي نقد نيست پس اين دو تعبير براي خود يونس است.
خداي سبحان دربارهي يونس و ساير انبيا تعبير كرد ﴿كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ﴾ يك, ﴿كُلٌّ مِنَ الأخْيَارِ﴾ دو, بعد هم فرمود: ﴿لَوْلاَ أَن تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِن رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ﴾ اين محمودِ ماست, ممدوحِ ماست ما مذمّتي درباره ي او نداريم براي اينكه او از نعمت ما برخوردار است اينكه در سوره ي مباركه ي «قلم» آيه ي 48 به بعد فرمود: ﴿فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلاَ تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَي وَهُوَ مَكْظُومٌ﴾ گرچه لقب, گرچه وصف اين گونه از عناوين مفهوم ندارد ولي وقتي در مقام تحدّي باشد مفهوم دارد فرمود اگر او نعمت, آن نعمت كه حالا عرض مي‌شود چه نعمتي است اگر نعمت ما شامل حال او نشده بود او متنعّم به اين نعمت نبود از دريا به ساحل مي‌آمد در حالي كه مذموم بود و چون در مقام تحديد است يعني از دريا به ساحل آمده محموداً و ممدوحاً ما مدحي داريم, ما حمدي داريم پس او جا براي مذمّت نيست اما اين نعمت به تعبير لطيف سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) اين است كه نعمت عندالاطلاق در قرآن كريم همان نعمتِ ولايت است گاهي خداي سبحان باران را گاهي تابش آفتاب را, رويش گياه را اينها را نعمت مي‌داند ﴿أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً﴾ و نعمتها را مي‌شمارد درباره ي دامداريها فرمود: ﴿وَلَكُمْ فِيهَا جَمَالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَحِينَ تَسْرَحُونَ﴾ درباره ي زنبور عسل و نحل و امثال ذلك نعمتهاي خاصّه را ذكر مي‌كند اما وقتي نعمت را بالقول المطلق ذكر مي‌كند سخن از شمس و قمر نيست, سخن از آب و گياه نيست مي‌گويد ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي﴾ اين را در پيروزيها كه نگفت اين را در فاتحانه وارد مكّه شدن نگفت اين را در جريان فتح‌الفتوح كه نگفت اين را در فتح مكه كه نگفت معلوم مي‌شود آنجا همه نعمتِ مقيّده است نعمت به تعبير ايشان عندالاطلاق همان نعمت ولايت است ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي﴾ خب اگر منظور نعمتِ مادي بود و مانند آن اين بايد در فتح‌الفتوح مي‌شد در جريان ﴿إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ﴾ مي‌شود در فتحِ مطلق مي‌شد اينها سخن از ﴿أَنْعَمْتَ﴾ نبود اما وقتي ولايت مطرح است ﴿أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي﴾ و در ذيل اين آيه ي ﴿لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ﴾ آن بيان نوراني امام رضا(سلام الله عليه) است كه فرمود: «نحن النَّعيم» خب پس نعمت عندالاطلاق همان نعمت ولايت است در اينجا هم مقيّد نيست كه چه نعمتي نصيب يونس(سلام الله عليه) شد فرمود اگر نعمت خدا به سراغ او نرفته بود او مذموم بود يعني او اگر جزء اولياي الهي نبود تحت ولايت ما نبود مذموم بود لكن چون تحت ولايت ماست متنعِّم به اين نعمت است محمود و ممدوح است پس خود خداي سبحان درباره ي يونس(سلام الله عليه) با عظمت و تجليل ياد مي‌كند خود يونس(سلام الله عليه) هم, هم نقص خود را مي‌پذيرد هم سبحان‌بودن خداي سبحان را تصديق مي‌كند اين است كه جناب زمخشري در كشّاف و فخررازي در تفسير مطلبي دارند كه همان مطلب را سيدناالاستاد هم اشاره كرده و آن اين است كه وجود مبارك يونس كه صحنه را ترك مي‌كرد ﴿وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً﴾ نه اينكه غضب كرده حالش شبيه انسانِ غضبان بود كه گفتند تمثيل, تمثيلي كه در كشّاف هست, تمثيلي كه در تفسير كبير هست, تمثيلي كه در الميزان آمده همين است يعني او غضب نكرد ولي حالش شبيه كسي بود كه قهر كرده اين است براي اينكه اين شواهد قرآني را مي‌بينند كه درباره ي عظمت و جلال وجود مبارك يونس, اما حالا ذكرِ يونسي اگر كسي وارث آن حضرت بود ارث بُرد از آن حضرت اين حالت را, خب «طوبيٰ له و حُسن مآب» اين با يك بار گفتن هم به مقصد مي‌رسد اما اگر نبود اين ذكر را چند بار بگويد تا وارث بشود سند مي‌طلبد مگر آن بزرگان اهل راه كه تجربه كرده باشند و اين را يافته باشند كه اگر كسي چند بار دويست بار يا كمتر و بيشتر در حال سجده مثلاً اين ذكر را بگويد حالت يونسي به او دست مي‌دهد وقتي آن حالت دست داد از آن به بعد يك بار كه بگويد ﴿لاَّ إِلهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾, ﴿فَاسْتَجَبْنَا﴾ در آن هست.
مطلب ديگر اين است كه مشابه اين دعا را وجود مبارك زكريا هم كرده منتها درباره ي دعاي زكريا تعقيب نشده كه ﴿كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾ زيرا زكريا چيزي خواست به نام يحيي آن نصيب هر كسي نمي‌شود اما وجود مبارك يونس رهايي از غمّ را طلب كرد خب بله آ‌ن را ممكن است خداي سبحان به ديگران هم عطا بكند بنابراين اين‌چنين نيست كه اگر كسي وارث زكريا شد او دعا كرد يحيي نصيبش بشود يك وقت است انسان بيمار است نظير حضرت ايّوب اين راه دارد يا مشكل محبوس بودن است نظير يونس(سلام الله عليه) اين راه دارد يا به چاه افتادن است يا به زندان افتادن است كه وجود مبارك يوسف داشت اينها راه دارد اما دعاي زكريا(سلام الله عليه) خواستنِ ﴿وَلِيّاً ٭ يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ﴾ است او فرزندي مي‌خواهد مثل مريم بعد از اينكه مريم(سلام الله عليها) را ديد ﴿هُنالِكَ دَعَا زَكَرِيَّا﴾ ديد كه آدم چه خوب است فرزندي مثل مريم داشته باشد حالا چه پسر چه دختر از آن به بعد دعا كرد و خداي سبحان هم دعاي او را مستجاب كرد ديگر نفرمود: ﴿وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾ اينكه ﴿كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾ درباره ي ذكرِ يونسي دارد نه درباره ي ذكرِ زكريايي براي اينكه محور دعا فرق مي‌كند او اگر فرزند مي‌خواست ممكن بود خدا بفرمايد: ﴿وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾ خيلي از دعاهاست كه در پيدايش فرزند صالح اثر دارد اما كسي مي‌خواست مثل مريم باشد يعني به نبوّت برسد به رسالت برسد به ولايت برسد كه مريم(سلام الله عليها) به ولايت رسيد اگر او فرزندي مي‌خواست و دعا مي‌كرد ممكن بود خدا بفرمايد: ﴿وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾ اما اين وقتي كه مريم را ديد ﴿هُنالِكَ دَعَا زَكَرِيَّا﴾ عرض كرد ﴿فَهَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّاً ٭ يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً﴾ يك فرزند لدي‌اللّهي مي‌خواهد همان‌طوري كه علمِ لَدُنّي نصيب هر كسي نمي‌شود فرزند لدنّي هم نصيب هر كس نمي‌شود اما علوم عادي البته نصيب ديگران هم مي‌شود كه انسان بگويد ﴿رَبِّ زِدْنِي عِلْماً﴾ اين دعاي خوبي است و مستجاب هم مي‌شود حالا اگر به همگي نرسيد به بعضيها مي‌رسد.
ديگر بيش از يك بار نگفت تكرار كرد كه, در سوره ي مباركه ي «مريم» هم كه بحثش گذشت در اوايل سوره ي مباركه ي «مريم» همين بود ديگر كه او دعا كرده اصل قصّه‌اش مبسوطاً در سوره ي مباركه ي «آل‌عمران» گذشت ولي در سوره ي مباركه ي «مريم» آيه ي دو به بعد كه بحثش گذشت اين بود كه ﴿ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا ٭ إِذْ نَادَي رَبَّهُ نِدَاءً خَفِيّاً ٭ قَالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً وَلَمْ أَكُن بِدُعَائِكَ رَبِّ شَقِيّاً ٭ وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِن وَرَائِي وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِراً فَهَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّاً﴾ فرزند لدنّي مي‌خواهد اين فرزند لدنّي خب نصيب هر كس نمي‌شود علم لدنّي نصيب هر كس نمي‌شود يعني انسان بايد برود, برود بالا لدي‌اللّهي بشود كه لدي قوي‌تر از عند است عند اعم از حضور و غياب است وقتي ما گفتيم اين كتاب فلاني نزد ماست مي‌گوييم «عندي» اما اگر كتاب در دست ما باشد مي‌گوييم «لديَّ» ما در فارسي چون فارسي آن قدرت عربي را ندارد لذا مي‌بينيد وقت متنِ عربي بخواهد به فارسي ترجمه بشود يك مقدار ريزش دارد زيرا در عربي بعضي از كلمات به تنهايي آن مطلب را مي‌رساند فارسي با همه ي گستره‌اي كه دارد توان آن را ندارد كه با يك كلمه آن مطلب را برساند ناچار چند كلمه را رديف مي‌كنيم تا آن معنا را برسانيم. هر كلمه هم به اندازه ي خود بار دارد اين مثل آن است كه يك تُنگ بلوري آبي را, كوثري را دارد ما اين را مي‌خواهيم با غربال منتقل كنيم خب وقتي با غربال مي‌كنيم فاصله ي اين بندها كه خالي است ريزش دارد فقط آن بندها نَم را حمل مي‌كند اينكه مي‌گويند در بعضي از امور «يُدرَك و لا يوصَف» سرّش اين است آدم كه ادراك مي‌كند حالت بسيط است يك‌جا درك مي‌كند وقتي مي‌خواهد بگويد پنج شش‌تا كلمه را رديف هم مي‌كند تا آن معنا را بگويد هر كلمه‌اي بار خاصّ خودش را دارد مفهوم خاصّ خودش را دارد بين كلمه ي اول و كلمه ي دوم وسط خالي است اين وسطها مي‌ريزد اين است كه آن معاني لطيف و بسيطي كه انسان ببساطته ادراك مي‌كند به بيان در نمي‌آيد اين براي «يُدرَك و لا يوصَف» در جريان عربي مبين كه وجود مبارك امام باقر(سلام الله عليه) در آن بيان نوراني‌اش فرمود:
قرآن كه عربي مبين است براي اينكه اين زبان هنرمندانه «يُبين الألسن و لا تُبينه الألسن» يعني عربي مي‌تواند ترجمه‌كنندهي زبانهاي ديگر باشد ولي زبانهاي ديگر آن هنر را ندارند كه پيام عربي را ترجمه كنند اين وسطها مي‌ريزد خيلي از مطالب است كه در عربي با كلمه ي بسيط آن معنا تأديه مي‌شود و در فارسي نيست. به هر تقدير اينكه وجود مبارك ما مي‌گوييم «لدُن» با «عند» هر دو را مي‌گوييم پيش ماست, نزد ماست فلان كتاب نزد ماست پيش ماست ولو در منزل در قفسه باشد اما در عربي اگر اعم بود مي‌گوييم «عند» اگر در دست ما بود مي‌گوييم «لدن» فرزندِ لدنّي, علم لدنّي, حكمت لدنّي.
رحمت لدنّي اين است كه انسان اين‌قدر برود بالا تا حضور الهي را درك بكند آنجا تلقّي بكند آنجا ديگر واسطه‌اي در كار نيست چون واسطه در كار نيست سخن از لفظ و مفهوم نيست, سخن از حجاب نيست, سخن از احتمال دخالت غير نيست و مانند آن. خب, چنين دعايي كه نصيب ديگري نمي‌شود تا خدا بفرمايد: ﴿وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾ اما دعاي حضرت يونس و امثال حضرت يونس كه نجات از غمّ است بله, بهره ي ديگران مي‌شود.
خب آن هم ﴿رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ﴾ آن‌كه مقام لدنّي نخواست ﴿رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ﴾ نه «لديك» ﴿رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ﴾ اين حرف همه انبيا(عليهم الصلاة و عليهم السلام) است كه «الجار ثمّ الدار» انسان وقتي مي‌خواهد جايي محلّه‌اي برود خانه‌اي بخرد اول همسايه‌ها را بايد مواظب باشد چه اينكه در دعا و نيايش هم همسايه‌ها را بايد رعايت بكند اگر آنها راحت بودند آدم راحت است «الجار ثمّ الدار» اين معنا حرف همه ي انبياست تنها در خصوص مكتب ما نيست چون اين حرف, حرف همه ي انبيا بود اين آسيه هم از اين حرف باخبر بود سخن از «الجار ثمّ الدار» را مطرح كرد عرض كرد ﴿رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ﴾ مي‌خواهم كنار شما باشم نه خانه‌اي در بهشت به ما بدهي, خانه‌اي در بهشت فراوان است به سايرين هم مي‌دهي من مي‌خواهم همسايه باشم در جوار رحمت تو باشد «عندك» را مطرح كرد نه «لدي الله», «لديك» را هم بر فرض مي‌خواست «عندك» را به او مي‌دادند او آن مقام را نداشت كه لدي‌اللّهي باشد. به هر تقدير اگر كسي بخواهد وارث آنها باشد بايد بداند كه چه چيزي را ارث مي‌برد بعضيها نظير هَبوه است كه مخصوص پسر بزرگ است اين به سايرين نمي‌رسد اگر انبيا وارث يكديگرند يا درباره ي وجود مبارك سيّدالشهداء(سلام الله عليه) در زيارت وارث عرض مي‌كنيم تو وارث نوحي, وارث آدمي, وارث انبياي ديگر هستي اينها به منزله ي هَبوه است از انبيا به ديگران اين مثام نمي‌رسد البته مطالب ديگر, كمالات ديگر, فيوضات ديگر مي‌رسد, بنابراين سرّ اينكه درباره ي يونس(سلام الله عليه) با جلال و شكوه نام برده شد معلوم مي‌شود كه او منزّه از نقص است هم خداي سبحان از او به عظمت ياد كرد هم او نقص را به خود اسناد داد و كمال را به خداي سبحان.
مطلب ديگر در تفسير فخررازي هست اينها مي‌دانيد جناب فخررازي خب مقداري درازدامن بحث كرده بعضي از قصصي را نقل كرده كه اثبات آنها آسان نيست يكي از مباحثي كه ايشان مطرح كردند اين است كه آيا اين حادثه‌اي كه براي وجود مبارك يونس(سلام الله عليه) رخ داد قبل از رسالت او بود يا بعد از رسالت او؟
«فيه وجهان بل قولان» گرچه اكثر مفسّران بر اين‌اند كه اين بعد از رسالت آن حضرت بود حضرت در حال رسالت اين صحنه را پشت‌سر گذاشت ولي برخيها بر آن‌اند كه او هنوز جرء مرسَلين نبود جزء مؤمنان بود, جزء علما بود, جزء صلحا بود بعدها به رسالت رسيد و وظيفه ي عالمان هم اين است كه آن محلّ حوزه ي مأموريتشان را ترك نكنند ﴿وَلِيُنذِرُوا قَوْمَهُمْ﴾ هم همين طور باشد يعني موظّف‌اند بروند مردم را درياب‌اند چون مردم دينشان را از علما دارند بالأخره, اين گروه كه باورشان اين است وجود مبارك يونس(سلام الله عليه) قبل از رسالت اين حادثه را تجربه كرد از آيات سوره ي مباركه ي «صافات» كمك گرفتند در سوره ي «صافات» كه سيدناالاستاد و امثال ايشان اين قصص را در آن سور‌ه مطرح كردند اين‌چنين آمده است آيه ي 139 به بعد سوره ي مباركه ي «صافات» اين است ﴿وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ٭ إِذْ أَبَقَ إِلَي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ٭ فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ﴾ مساهمه كردند يعني قرعه زدن و اين قرعه به سهم ايشان افتاد و ايشان را انداختند به دريا ﴿فَالْتَقَمَاهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ﴾ خداي سبحان اگر از يك طرف دستور مي‌دهد كه برويد در آب, برويد در دريا, از طرف ديگر هم به دريا سفارش مي‌كند امر مي‌كند كه اين امانت را حفظ بكني مستحضريد كه به مادر موسي(سلام الله عليهما) گفت كه تو ﴿لاَ تَخَافِي وَلاَ تَحْزَنِي﴾ اين بچه را وقتي كه شير دادي ﴿فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ﴾ بگذار در آن جعبه و او را ﴿فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ﴾ حالا كه به تو دستور داديم از راه الهامِ قلبي كه اين بچه را در صندوقچه‌اي بگذاري و بيندازي در دريا به دريا هم امر مي‌كنيم كه اين امانت را حفظ بكند ﴿فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ﴾ اين امرِ غايب است منتها به مادر موسي امرِ حاضر كرده اين كار را بكن به دريا هم به صورت امرِ غايب, دريا هم مأمور است اين كار را بكند خب اين درياي روان مي‌توانست اين صندوقچه را جاي ديگر ببرد همين طور آرام آرام آرام به عنوان رسولِ امين اين را آورده در كنار قصر فرعون كه تحويل بدهد اين‌چنين نيست كه اگر دريا بگويد اين را مختار است هر جا بخواهد ببرد اينجا هم وقتي كه ﴿فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ ٭ فَالْتَقَمَاهُ الْحُوتُ﴾ اين لقمه كردنِ ماهي به دستور خداست امر هم رسيد كه اين را حفظ بكن بطنِ تو خانه ي امن باشد براي مهمان ما همين كار را هم كرده. خب, فرمود: ﴿فَالْتَقَمَاهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ ٭ فَلَوْلاَ أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ﴾ اين سيره ي او, تنها الآن نمي‌گفت «سبحانك» الآن خدا را تسبيح نمي‌كرد اين سيره ي مستمرّ او اين بود كه از مسبِّحين است ﴿فَلَوْلاَ أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ٭ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَي يَوْمِ يُبْعَثُونَ ٭ فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ سَقِيمٌ ٭ وَأَنبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِن يَقْطِينٍ ٭ وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَي مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ﴾ آنها به اين آيه استشهاد مي‌كنند كه خدا فرمود وقتي كه او از دريا از بطنِ ماهي و از دريا نجات پيدا كرده ما اين بوته ي كدو را رويانديم كه او خودش را بپوشاند از برگش و از ميوه‌اش استفاده كند و مانند آن, بعد او را براي يك جمعيت صد هزار نفري فرستاديم كه رسالت ما را به عهده بگيرد اين يك رسالت جديدي است يا طليعه ي رسالت اوست لكن از صدر اين قصّه كه فرمود: ﴿وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ﴾ برمي‌آيد كه اصل اين جريان در حال رسالت او اتفاق افتاد كه اكثر مفسّران اين قول را مي‌‌‌پذيرند اين هم كه فرمود: ﴿وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَي مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ﴾ يعني او را به منطقه‌اي برگردانديم كه جمعيّتش اين‌قدر بود نه اينكه طليعه ي رسالتش اين است, بنابراين ظاهراً همان طوري كه اكثر مفسّران فرمودند اصل اين قصّه در زمان رسالت او بود و آيه ي 148 سوره ي مباركه ي «صافات» دليل نيست كه بعد از اينكه از ماهي و دريا در آمده شده رسول خدا بلكه از همان اول اين سِمت را داشت حالا فرمود ما درباره ي زكريا كه هم سوره ي مباركه ي «آل‌عمران» بحثش گذشت هم سوره ي مباركه ي «مريم» او ادبِ خواستن را هم رعايت كرده در طليعه ي سوره ي «مريم» دارد كه ﴿هَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّاً ٭ يَرِثُنِي﴾ من وارث مي‌خواهم اين مقام مرا ارث ببرد خانواده‌ام به او, هيچ كس نمي‌خواهد بميرد همه انسان مي‌خواهند زنده باشند فرزند صالح نام آدم را زنده مي‌كند طلب مغفرت مي‌كند نياز آن عالَم به اين وضع نيست كه هر كسي بارِ خود كارِ خود ما واقع نمي‌دانيم آنجا چه خبر است اِجمال اين‌قدر هست كه بانگ جَرَسي مي‌آيد «كس ندانست كه منزل‌گه و مقصود كجاست٭٭٭ آن‌قدر هست كه بانگ جرسي مي‌آيد» يك وقت است كه انسان غافلِ محض است يك وقت مي‌بيند كه صداي زنگ قافله.
جرس يعني زنگ اين قافله‌اي كه مي‌رفتند قبلاً براي اينكه اين شترها خوابشان نبرد و همچنين اسب و قاترها به گردنشان زنگ آويزان مي‌كردند كه اينها با آهنگ زنگ بهتر حركت مي‌كردند كسي كه بيگانه است هيچ چيزي را نمي‌شنود اين سراينده مي‌گويد كه ما نمي‌دانيم اين قافله كجا مي‌رود ما فقط روزانه مي‌بينيم كه اينها را در گور مي‌برند دفن مي‌كنيم و برمي‌گرديم ولي صداي زنگِ گردنِ اين شترهاي قافله را ما مي‌شنويم «آن‌قدر هست كه بانگ جرسي مي‌آيد» بعد آنجا چه خبر است روشن نيست اين است كه همه مي‌دانند داشتن فرزند صالح, داشتن اثر مثبت بعد از مرگ ذكر خيري از او به ميان بيايد بركتي است ولي اين ادب را وجود مبارك زكريا حفظ كرد عرض كرد اينكه من مي‌گويم ﴿هَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّاً ٭ يَرِثُنِي﴾ خب وارث حقيقي تويي براي اينكه ﴿ان الأرض يرثه الله﴾ زمين و اهلش و اهلها خدا ارث مي‌برد ديگر چون همه مي‌ميرند و وارث كلّ جهان خداي سبحان است كه آفريدگار انسان است.
مطلب ديگر مسائل اخلاقي كه هر روز بايد ذكر بشود ببينيد مشكل اخلاقي ما بارها به عرضتان رسيد مشكل كشور ما نه تنها ايران مشكل جهان همان فقدان اخلاق است ديگر اين است كه وعّاظ ما در منبر مرتّب مسائل اخلاقي را ذكر مي‌كنند براي اينكه سيّئات و وَساوِس هر روز است مگر وسوسه ي شيطان يكي دو بار است, مگر سيّئات و ابتلاي به سيّئات يكي دو بار است, اگر وسوسه ي شيطان دائمي است اين بزرگوارها هم در منابر دائماً بايد اين مسائل را ذكر بكنند ديگر براي اينكه از آن طرف مشكل, مشكل اخلاق است بارها به عرضتان رسيد الآن اين هشت ميليون پرونده‌اي كه مي‌گويند در دستگاه قضايي هست هفت ميليونش مربوط به مسائل اخلاقي است مسائل علمي نيست مشكل كشور فقدان علم نيست مشكل كشور همين ضعفِ اخلاقي است يعني الفباي دين است ديگر يعني چيزهايي كه همه ي ما مي‌دانيم حرام است, همه ي ما مي‌دانيم بد است كم‌فروشي, گران‌فروشي, فحش دادن, چِك بي‌محل كشيدن, تخليه نكردن به‌موقع, بر خلاف قول عمل كردن, تجاوز كردن اينها الفباي دين است ديگر هيچ كسي نيست كه اينها را نداند كه اينها معصيت است معصيت كبيره هم هست عذاب الهي دارد مشكلات پرونده‌هاي هفت ميليوني هم همين است كه به من فحش گفته, حقّ مرا اَدا نكرده, سهم مرا خورده, سهم مرا نمي‌دهد اين است جامعه را اخلاق اداره مي‌كند حتّي اگر قانون نقص داشته باشد متمِّم نقصِ قانون اخلاق است اخلاق اگر نباشد قانون هر چه هم كامل باشد قانون‌‌بازي در مي‌آورند اينكه مي‌بينيد لذا مكرّر قرآن كريم اين را گاهي به صورت قصّه, گاهي به صورت برهان, گاهي به صورت تمثيل, گاهي به صورت داستان بيان مي‌كند تا اينكه مشكل جامعه حل بشود. به هر تقدير در اينجا وجود مبارك زكريا عرض كرد كه خدايا من ادب را حفظ مي‌كنم اينكه عرض كردم ﴿هَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّاً ٭ يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ﴾ من نمي‌خواهم وارثِ محض طلب بكند وارث حقيقي شماييد ﴿وَأَنتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ﴾ كار به دست شما مي‌رسد بالأخره ﴿أَنَّ الأرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ﴾ يك مطلب, اما بالأخره خود خداي سبحان حتّي بعد از مرگ آن صالحين ارض را خداي سبحان ارث مي‌برد كه ﴿لِلَّهِ مِيرَاثُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ﴾ لذا وجود مبارك زكريا هم مثل يونس(سلام الله عليهما) ادبِ دعا را حفظ كرده ارض كرد كه ﴿وَأَنتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ﴾ بعد فرمود: ﴿فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَوَهَبْنَا لَهُ يَحْيَي﴾ او كه سالمند و فرتوت بود به خدا عرض كرد كه استخوان بدن كه محكم‌ترين عضو است اين الآن پوك شده حالا ساير اعضا چيزي نمانده كه ﴿رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي﴾ فرتوتي به حدّي رسيد كه محكم‌ترين عضو بدن كه استخوان است او پوك شده ﴿وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِراً﴾ اين در سوره ي مباركه ي «مريم» گذشت عرض كرد خدايا همسرم كه الآن پير است آن وقتي هم كه جوان بود بارور نبود عَقيم بود نازا بود ولي حُكم آنچه تو انديشي, لطف آنچه تو فرمايي براي تو مقدور است خداي سبحان به هر دو پاسخِ مثبت داد عرض كرد كه هم مشكل فرتوتي شما را حل مي‌كنيم هم ناباروري همسرتان را حل مي‌كنيم كه او هم زايمان داشته باشد هم حالت فرتوتي در او اثر نكند ﴿وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ﴾ البته اينها آن وقت مي‌توانند منشأ پيدايش يحيي بشوند چرا اين كار را كرديم براي اينكه ﴿إِنَّهُمْ كَانُوا يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ﴾ چون ﴿إِنَّهُمْ كَانُوا يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ﴾ پس ﴿فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ﴾ مگر شما نمي‌خواهيد وارث آنها بشويد, مگر نمي‌خواهيد دعاي شما مستجاب بشود خب ﴿فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ﴾ ديگر اينها چون ﴿يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ﴾ سرعت هم همان طوري كه مرحوم شيخ طوسي قبلاً معنا كرده بودند با عجله فرق دارد عجله اين است كه آدم كاري را قبل از وقت انجام بدهد لذا مذموم است سرعت اين است كه وقتي وقتش رسيده اول وقت انجام بدهد كسي قبل از ظهر نماز بخواند عجله كرد و نمازش باطل است اما وقتي ظهر شده اول وقت نماز بخواند سرعت گرفته قرآن ما را به سرعت دعوت كرده يعني وقت كه شده معطّل نشويد و معطّل نكنيد قبل از وقت هرگز چيزي را از خدا نخواهيد اينها ﴿رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً﴾ بودند اگر در بخش پاياني سوره ي مباركه ي «فجر» دارد كه نفس مطمئنّه كه ﴿رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً﴾ باشد مناداي خدا قرار مي‌گيرد خدا به او مي‌فرمايد بيا بقيه ي راه را بيا معلوم مي‌شود كسي داراي نفس مطمئنّه بود يك, راضيه بود دو, مرضيّه بود سه, هنوز در راه است اگر به مقصد رسيده باشد كه نمي‌گويند ﴿ارْجِعِي﴾ كه اينكه ﴿يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ٭ ارْجِعِي إِلَي رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً﴾ يعني تو كه واجد عناصر سه‌گانه هستي واجد شرطي حالا بيا, رجوع از اين به بعد به اذن خداي سبحان است حالا چقدر راه مانده خدا مي‌داند و آن‌كه رفته ولي بالأخره هنوز در راه‌اند اينها صاحبان نفس مطمئنّه, صاحبان نفس راضيه اينها وجود مبارك يونس صاحب مقام رضا و مَرضيّ بود براي اينكه خودش هم تعبير كرد ﴿إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾ و ﴿سُبْحَانَكَ﴾ را گفت, خداي سبحان هم درباره ي او با جلال و شكوه گفت درباره ي زكريا هم اين‌چنين است ﴿وَيَدْعُونَنَا رَغَباً وَرَهَباً﴾ منتها رغبت و رَهبت اينها «خوفاً مِن النار» و «شوقاً إلي الجنّة» نيست «شوقاً إلي لقاء الله» هست, خوفاً از هجران الهي است ﴿وَكَانُوا لَنَا خَاشِعِينَ﴾.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#22
﴿فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَوَهَبْنَا لَهُ يَحْيَي وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ كَانُوا يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَيَدْعُونَنَا رَغَباً وَرَهَباً وَكَانُوا لَنَا خَاشِعِينَ ﴿90﴾ وَالَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آيَةً لِّلْعَالَمِينَ ﴿91﴾ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ ﴿92﴾ وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَيْنَهُمْ كُلٌّ إِلَيْنَا رَاجِعُونَ ﴿93﴾
جريان انبيا(عليهم السلام) كه از عناصر محوري سوَر مكّي است در همين سوره ي «انبياء» آيه ي 25 نام اينها را به نحو اجمال گفت بعد نام مبارك هفده پيامبر(عليهم السلام) را ذكر فرمود. شرح كوتاهي از شانزده پيامبر مثلاً مطرح كرد بعد جريان مريم و عيسي(سلام الله عليهما) را هم ذكر كرد به عنوان اينكه اينها يك واقعيّت‌اند و يك آيت‌اند.
جريان مبارك يونس كه به ذوالنّون معروف است براي اينكه نون يعني ماهي و چون حضرت به جريان بطنِ ماهي مبتلا شد به ذوالنّون معروف شد. كلماتي كه براي انبيا هست دعاهايي كه براي انبيا هست صحنه‌هايي كه براي آنها پيش مي‌آيد بر اساس آن است كه خداي سبحان اين امور را مي‌خواهد در جريان خارج پياده كند تا بشر از اسرار كار خدا به مقدار فهمِ خود پي ببرد گاهي اينها بيمار مي‌شوند گاهي به زندان مي‌افتند گاهي اينها شكست مي‌خورند گاهي پيروز مي‌شوند اين حالات نشان آن نيست كه اينها ـ معاذ الله ـ مشكلي داشتند خدا تنبيه‌شان كرد اين‌چنين نيست مرحلهي وسطاي مقام اوليا همان است كه در سوره ي مباركه ي «انبياء» آمده كه براي فرشتگان هم هست ﴿لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ كه اين بحثش گذشت.
مرحلهي عاليه مقام اولياي الهي اين است كه نه اينكه اينها حرفي دارند و خدا حرفي دارد اول خدا اجازه مي‌دهد بعد اينها سخن مي‌گويند كه اين براي مقام فرشته‌هاست اين اولياي الهي مخصوصاً اهل بيت كه بالاتر از ملائكه‌اند گرچه در زيارت جامعه ي كبيره اين آمده است كه «لا يَسبقون» اين مقام عالي اوليا و اهل بيت نيست اين مقام متوسّط آنهاست يعني آن مرحله‌اي كه اينها به عنوان بندگان صالح خدا هستند بدون اذن خداي سبحان نه حرفي مي‌زنند نه كاري مي‌كنند اما برتر از اين مقام, مقام قُرب نوافل اينهاست اين حديث هم به طريق صحيح نقل شده هم به طريق حَسَن نقل شده هم به طريق موثّق نقل شده هم ما شيعه‌ها نقل كرديم هم سنّيها نقل كردند حديث قرب نوافل را كه ذات اقدس الهي طبق آن حديث مي‌فرمايد «لا زال» بندگان خاصّ من به من به وسيله ي نوافل نزديك مي‌شوند تا «حتّي اُحِبَّهُ» من بشود مُحبّ آنها بشوند محبوب «فإذا أحْبَبْتُه كُنتُ سَمعه, كنتُ بصره, كنتُ لسانه الّذي يَنطق به» كنت كذا, كنت كذا چندين قسمت است خب اگر كسي به قرب نوافل بار يافت كه تازه دون قرب فرايض است اگر كسي به قرب نوافل راه يافت و در فصل سوم قرار گرفت نه در فصل اول كه منطقه ي ممنوعه است يعني هويّت ذات, نه در فصل دوم كه صفات ذات است كه عين ذات است كه آن فصل دوم هم مثل فصل اول جزء منطقه ي ممنوعه است احدي به آنجا راه ندارد نه نبيّ, نه وصيّ, مقام سومِ فصل سوم كه فيض خداست, ظهور خداست و وجه خداست, كار خداست, خلقت خداست اينها مقام فعل خداست خارج از ذات است و مقام امكان است در اين مقام هم قرب فرايض راه دارد هم قرب نوافل, در قرب نوافل ذات اقدس الهي در مقام سوم يعني فعل خدا مي‌فرمايد: «كنتُ لسانه الذي يَتكلَّم به» اگر خداي سبحان در فصل سوم كه مقام فعل است و مقام امكان است و خارج از ذات است زبان وليّ خداست اين سخن از سابق و لاحق نيست اين‌چنين نيست كه ﴿لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ اول امر باشد طبق اذن خدا اينها سخن بگويند اين كار, كار خداست فعل, فعل خداست چون فعل, فعل خداست ديگر دوتا فعل نيست يكي سابق و لاحق ديگر دوتا قول نيست يكي لاحق و سابق چون اين مرزها مشخص نيست و معلوم نبود كه اين بحثهاي اساسي در فصل سوم, فصل سوم يعني فصل سوم آن فصل اول منطقهي ممنوعه است, فصل دوم منطقهي ممنوعه است در فصل سوم, چون در فصل سوم كه فعلِ خداست اين فعلِ خدا از زبان مطهّر اهل بيت ظهور مي‌كند چون اين راه روشن نشد آن وقت به زحمت مي‌افتند كه چگونه گاهي خدا اسمِ خودش را و پيغمبر را مي‌برد ولي ضمير را مفرد مي‌آورد مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ﴾ نه «دَعواكم» يا مي‌فرمايد: ﴿وَاللّهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَن يُرْضُوهُ﴾ نه «يرضوهما» به زحمت افتادند كه چرا مرجع مثنّاست ولي ضمير تثنيه نيست ديگر نمي‌دانند بر اساس قرب نوافل فعلِ خدا از زبان رسول خدا شنيده مي‌شود اين دوتا حرف نيست دوتا دعوت نيست چون دوتا دعوت نيست و يك دعوت است خب ضمير حتماً بايد مفرد باشد ديگر ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ﴾ يعني «دَعَ الله بلسان رسوله» خب مي‌شود مفرد ديگر يا ﴿وَاللّهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَن يُرْضُوهُ﴾ نه «يرضوهما» براي اينكه يك واقعيت است اگر اين راه روشن شد ديگر زحمتهايي نظير زمخشري و فخررازي و امثال ذلك در بين نيست به زحمت افتادند كه چرا مرجع متعدّد است راجع مفرد. خب, اگر بر اساس قرب نوافلي كه اهل بيت(عليهم السلام) آموختند و يك واقعيّت است ضمير هم اين يك كمك مي‌كند ما را در مسئله ي اينكه مريم و فرزندش يك واقعيّت‌اند اصلِ اين مسئله ما را كمك مي‌كند. خب, انبيا(عليهم السلام) كه خصوصيّاتشان ذكر شده اگر كاري هم انجام بدهند بر اساس ﴿لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ است اين عرض شد براي اينكه اگر ما در زيارت جامعه به اين جمله رسيديم خيال نكنيم اهل بيت در همين مرحله هستند اين مقام متوسّط علي و اولاد علي است بالاتر از اين هم دارند اينها, اگر اين‌چنين شد دعاهاي حضرت ايّوب, خواسته‌هاي وجود مبارك ابراهيم و موسي و عيسي اين انبيا كه ذكر شده است اينها در حدّ متوسط بر اساس ﴿لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ﴾ عمل مي‌شود در حدّ عالي بر اساس قرب نوافل «كنتُ لسانه, كنتُ سَمعه, كُنت عينه, كنتُ بصره و كنت يده الذي يَبطش بها» آن وقت آن ﴿مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللّهَ رَمَي﴾ هم روشن‌تر مي‌شود ديگر نمي‌شود گفت ـ معاذ الله ـ اينها وجود مبارك يونس كاري كرده دارد تنبيه مي‌شود اين صحنه را خداي سبحان انجام داده است تا انسان بفهمد نظمِ عالم چيست, چه كسي دارد اداره مي‌كند, اسرار كار يونس با همين جريان ماهي مشخص شد معلوم مي‌شود دريا تسخيرِ الهي است, ماهي تسخير الهي است خود ماهي هم دارد تسبيح مي‌كند ماهي هم دارد امر خدا را اطاعت مي‌كند اينها نشان مي‌دهد عملاً نشان مي‌دهد كه ماهي بنده ي خداست, دريا بنده ي خداست, مسبِّح خدايند, ساجد خدايند, مُسلِم و مطيع و منقادند و مانند آن, اين‌چنين نيست كه در بر توبيخ و تنبيه و امثال ذلك حمل بشود.
سورهي مباركهي «تحريم» رسيديم مشخص مي‌شود كه اين هم باز به عنايت الهي است كه خدا مي‌خواهد روشن كند اين گاهي انسان مي‌تواند به وسيله ي نذر, حلالي را حرام بكند همين كه مصلحتي باشد كافي است خب.
آن درست نيست, اين درست نيست مگر همه ي اينها ولايت علي و اولاد علي را قبول كردند مرحوم مفيد(رضوان الله عليه) نقل مي‌كند كه در آن صحنه ي ﴿أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ﴾ اول كسي كه گفت ﴿بَلَي﴾ وجود مبارك پيغمبر بود و همه ي انبيا صف كشيدند همه ي اوليا صف كشيدند اول كسي كه گفت ﴿بَلَي﴾ وجود مبارك پيغمبر بود بعد از او بلافاصله وجود مبارك حضرت امير ديگر انبيا آن وجود مقدّس را آنجا ديدند آن نورانيّت را ديدند پذيرفتند ممكن نيست نبيّ‌اي از انبياي الهي ـ معاذ الله ـ درباره ي ولايت اينها ترديد داشته باشد. خب, اگر اين‌چنين است پس سخن از تنبيه و توبيخ و اينها مطرح نيست حالا كه اين طور شد «يا مَن لا تُبدّل الحكمته الوسائل» كه وجود مبارك امام سجاد در صحيفهي سجاديه دارد ادبِ دعا را به ما ياد مي‌دهد كه ما از خدا چه چيزي بخواهيم ما از خدا چيزي بخواهيم كه مطابق با حكمت او باشد مصلحت ما هر چه هست از اوست چون او به ما نه تنها رحيم است از ما به ما رحيم‌تر است او ارحم‌الراحمين بالقول المطلق است ديگر مبادا كسي خيال كند مثلاً زيد به خودش از خدا به زيد مهربان‌تر است اين مستحيل است او ارحم‌الراحمينِ بالقول المطلق است بنابراين مصلحت ما را بهتر از ما مي‌داند مصلحت ما را بهتر از ما مي‌تواند جود و بخشش او به ما بي‌حد است از سوابق باخبر است, از عواقب باخبر است گاهي در جراين ارث مي‌فرمايد اين سهامي كه ما تقسيم كرديم دست به آن نزنيد شما كه از آينده بي‌خبريد ﴿لاَ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً﴾ مبادا هيچ ورثه‌اي را از ارث محروم بكنيد شما چه مي‌دانيد آينده ي اين دختر يا پسر يا نوه‌هاي اين چطور در مي‌آيد دست به اين سهما نزنيد خب ما كه واقعاً از آينده بي‌خبريم از گذشته بي‌اطلاعيم پس مصلحت خودمان را آن طوري كه خدا مي‌داند و مي‌خواهد نداريم او ارحم‌الراحمين است بالقول المطلق ما براي اينكه دعايمان مستجاب بشود خير مي‌خواهيم حالا اگر مال خواستيم, فرزند خواستيم بد نيست ولي نگران نباشيم كه اگر به ما نداد بگوييم دعاي ما مستجاب نشد ممكن نيست كسي دعا بكند با دست خالي برگردد يا اگر همان مصلحت بود همان را مي‌دهد نبود مشابهش را مي‌دهد اگر آن هم نبود سيّئه‌اي از سيّئات را مي‌آمرزد, اگر نبود حَسنه‌اي بر حسنات مي‌افزايد لذا گفتند مستحب است دستي كه به طرف خدا دراز شد به صورت بماليم و برگردانيم ممكن نيست اين دست خالي برگردد اين ممكن نيست «يا مَن لا يَخيب سائله» بنابراين او حكيمانه دعاها را مستجاب مي‌كند براي اينكه ما بتوانيم دعاي ما قطعاً مستجاب است خير و رحمت و بركت و سعادت بخواهيم مصداق تعيين نكنيم و اگر مصداق تعيين كرديم گِله نكنيم نگوييم دعاي ما مستجاب نشده براي اينكه «يا مَن لا تُبدّل الحكمته الوسائل» و هيچ وسيله‌اي حكمت خدا را تغيير نمي‌دهد.
جريان حضرت مريم(سلام الله عليها) در سورهي مباركهي «مريم» بحثش مبسوطاً گذشت از آيه ي شانزده به بعد آنجا تا حدودي روشن شد اما اين نكته در سورهي مباركهي «مريم» نبود در سورهي مباركهي «مريم» آيه ي شانزده به بعد اين است ﴿وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مَرْيَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَكَاناً شَرْقِيّاً﴾ تا به آيه ي بيست كه عرض كرد ﴿قَالَتْ أَنَّي يَكُونُ لِي غُلامٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ وَلَمْ أَكُ بَغِيّاً﴾ در اينجا فرمود يعني در اين سوره ي مباركه ي «انبياء» آيه ي 91 اين‌چنين فرمود, فرمود: ﴿وَالَّتِي﴾ يعني مريم يعني «اُذكر» مريم را چون نام مبارك مريم هم در رديف انبيا(عليهم السلام) آمده است با اينكه او نه نبي بود نه رسول, از ولايت بهره‌اي داشت و فيضي كه نصيب او شد يادآوري آن فيض انسان را مطمئن مي‌كند گذشته از اينكه او مادر نبيّ خدا و رسول خدا بود آن حضرت عيسي بود. اين كسي كه رَحِمش را حفظ كرده است اين كلمه‌اي كه در اينجا آمده ﴿وَالَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا﴾ از مقدّس‌ترين و پاك‌ترين واژه‌هاي 1400 سال قبل بود مستحضريد كه معاني قبيح الفاظ فراوان دارد معمولاً از مطالب قبيح, مطالب و معاني قبيح به لفظِ صريح تعبير نمي‌شود به لفظ كنايي تعبير مي‌شود اين يك, اين لفظ كنايي وقتي چند بار تكرار شد مي‌شود مجازِ مشهور طبعاً تعيّن پيدا مي‌كند در اين دو مرحله, وقتي تعيّن پيدا كرد ديگر نام او را نمي‌برند يك لفظ ديگر انتخاب مي‌كنند اين سه, آن لفظ كه مجازِ مشهور است يا مجاز غير مشهور كم كم شهرت پيدا مي‌شود و بعد تعيّن پيدا مي‌كند آن لفظ هم مي‌گذارند كنار مي‌شود چهار و هكذا, لذا يكي از مطالبي كه الفاظ فراوان دارد همين معاني قبيحه است اين معاني قبيحه از پرلفظ‌ترين مطالبي است كه براي او لغت وضع شده غائط همين طور است, فَرج همين طور است آن روز كه به اين معنا نبود كه لذا الآن شما مي‌بينيد دستشويي, بعد از مدّتي هم كلمه ي دستشويي به كار برده نمي‌شود يك وقت مي‌گفتند مستراح, خب مستراح يعني جاي راحتي و اينها به اين معنا نبود كه بعد كم كم اين كلمه چون ديگر حالا شهرت پيدا كرد آن مَوال همين طور بود كم كم اين فاصله گرفتند الفاظ ديگر الآن مي‌گويند دستشويي بعد از مدّتي هم اين كلمه چون به معناي صريح مي‌شود اين را رها مي‌كنند يك لغت ديگري به كار مي‌برند اگر قرآن كريم اين كلمه را به كار برد چون آن روز از دورترين و كنايي‌ترين تعبيرات بود لذا به كار برد نظير ﴿أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِنكُم مِنَ الْغَائِطِ﴾ است چون غائط كه به معني مدفوع نيست همان طور كه در كتابهاي فقهي ملاحظه فرموديد اين هم همين طور است.
مسئلهي احسان يعني اين را در قلعه نگه ‌داشتن در حِصن نگه داشتن, دژبان چنين چيزي بودن و مُحصِن چنين حِصني بودن اين معنايش اين است كه اينجا محفوظ است غالب مفسّران به اين معنا گرفتند كه اين ردّ تهمت يهوديهاست كه آنها ـ معاذ الله ـ به حضرت مريم(سلام الله عليها) گفتند كه ﴿مَا كَانَ أَبُوكِ امْرأَ سَوْءٍ وَمَا كَانَتْ أُمُّكِ بَغِيّاً﴾ اين آيه درصدد تطهير دامن حضرت مريم است كه آن ردّ يهوديها درست است كه ﴿لَمْ أَكُ بَغِيّاً﴾ هست يك, ﴿وَمَا كَانَتْ أُمُّكِ بَغِيّاً﴾ هست دو, اينها هم ناظر به ردّ تهمت يهوديهاست اما اين مُحصِن بودن يعني صاحب حِصن بودن, صاحب دژ بودن و دژبان بودن و اين قلعه را حفظ كردن در اين بخش از آيات كه سخن از معجزه ي الهي است اعمّ از حلال و حرام است نه يعني او با نامحرم تماس نگرفت محرَم هم نداشت اينجا محفوظ است يعني او بي‌همسر است اين عَذراست .
مرحوم كاشف‌الغطاء(رضوان الله عليه) دارد قرآن كريم مسيحيّت را زنده كرده, يهوديّت را زنده كرده فرمايش مرحوم كاشف‌الغطاء يك وقت هم خوانده بوديم اين بود كه فرمود اگر قرآن نبود نه مسيحيّتي مي‌ماند نه يهوديّتي چون ديني كه انبيا را متّهم مي‌كنند, مادر پيامبر را متّهم مي‌كنند اين دين ماندني نيست وجود مبارك مريم را قرآن عَذرا معرفي كرد, مطهّره معرفي كرد, صَفْوِه الهي, سَفيّه الهي معرفي كرد و عيسي را روح‌الله معرفي كرد, انبيا را با قداست معرفي كرد, موسي را با قدّيس بودن معرفي كرد اين دين را زنده نگه‌داشت واقع اگر قرآن نبود با پيشرفت علم نه مسيحيّتي مي‌ماند نه يهوديّتي اين عَهْدينِ تحريف شده, اين تورات و انجيل تحريف‌شده كتابي نيستند كه علما و دانشمندان آن را بپذيرند خب اين عَذرا بودن يعني باكره بودن مُستفاد از اين ﴿وَالَّتِي أَحْصَنَتْ﴾ يعني با هيچ كس تماس نگرفت اين با ﴿وَلَمْ أَكُ بَغِيّاً﴾ يا ﴿وَمَا كَانَتْ أُمُّكِ بَغِيّاً﴾ هماهنگ نيست با ﴿لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ﴾ هماهنگ است يعني من با احدي تماس نداشتم نه حلال, نه حرام اين مي‌شود معجزه ﴿وَالَّتِي أَحْصَنَتْ﴾ يعني «لم يمسسها بشرً أبدا» نه حلال نه حرام.
اينجا اعم است ولي آنجا چون قرينه داريم مي‌گويند زناي مُحصِنه خب, يعني اين نسبت به همسر خودش خب مجاز بود نسبت به بيگانه بايد مُحصِن باشد بيگانه راه ندهد در بحثهاي قبل هم داشتيم كه غيرت معنايش همين است غيرت يك كلمه ي پربركت و عميقي است كه سه عنصر محوري در ذيل اوست يكي هويّت‌شناسي كه آدم هويّت خودش را بشناسد وقتي هويّت خودش را شناخت دور خودش خط مي‌كشد اين اصل اول, چون هويّت خودش را شناخت در دايرهي هويّت خود به سر برد و دور خودش را خط كشيد نه از اين حد بيرون مي‌رود كه بشود متجاوز, بشود زاني, نه بيگانه را به حريم خود راه مي‌دهد كه بشود دَيّوس, دِياست همين است ديگر نه دياست با غيرت سازگار است نه زنا.
بيان نوراني حضرت امير در نهج‌البلاغه كه فرمود: «مَا زَنَي غَيُورٌ قَطُّ» همين است فرمود هيچ انسان باغيرتي زنا نكرده براي اينكه غيرت يعني غيرزدايي ديگر كسي كه از مرز خودش تجاوز مي‌كند خب بي‌غيرت است ديگر فرق نمي‌كند غير را به حريم خودش راه بدهد مي‌شود دِياست, خودش به حريم غير تعدّي بكند مي‌شود زنا, غيرت از آن اوصاف پربركت اسلامي است كه زيرمجموعه ي او اين سه عنصر مطرح است هويّت‌شناسي اولاً, وقتي كسي هويّت خودش را شناخت دور خودش را خط مي‌كشد مرز خودش را حفظ مي‌كند آن وقت دوتا كار براي او ممنوع است نه از مرز خود بيرون مي‌رود «مَا زَنَي غَيُورٌ قَطُّ» نه بيگانه را به حريم خود راه مي‌دهد كه مي‌شود دياست, اگر كسي محصنه بود نسبت به همسر خودش خب اين معلوم مي‌شود كه مرزدار بود اگر زنا كرد اين محصِنه بودن با غيور بودن او سازگار نيست لذا حدّ خاصّ خودش را دارد وگرنه ديگران هم محصنه هستند به اين معنا, نسبي است اما با قرينه‌اي كه داريم دربارهي حضرت مريم(سلام الله عليها) برابر آنچه در آيهي بيست سورهي مباركهي «مريم» آيه ي بيست اين بود كه ﴿وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ﴾ چه حلال چه حرام خب, از آن طرف ﴿وَلَمْ أَكُ بَغِيّاً﴾ را هم براي تأكيد ذكر كرده حلال كه ندارم حرام هم كه من اهلش نبودم. حلال نيست چون ﴿لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ﴾ حرام نيست كه اصلاً من اين‌كاره نبودم و نيست ﴿وَلَمْ أَكُ بَغِيّاً﴾ اين ﴿وَالَّتِي أَحْصَنَتْ﴾ ناظر به اين است.
﴿وَلَمْ أَكُ بَغِيّاً﴾ هم كه قرآ‌ن تصديق كرده و قرآن جامع هر دو را در اين آيه مشخص فرمود ﴿وَالَّتِي أَحْصَنَتْ﴾.
خب, پس بنابراين اين حَرَم محفوظ است اين رَحِم محفوظ است اينجا جاي حِصن و اين قلعه است محفوظ است حالا كه اين شد موجودي كه فرشته را هم كه مي‌بيند مي‌گويد نيا نه تنها انسان, وقتي ﴿فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِيّاً﴾ به او هم مي‌گويد نه, اين كسي كه ﴿أَحْصَنَتْ﴾ فرشته را هم كه متمثّلاً ببيند مي‌گويد نيا ﴿أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنكَ إِن كُنتَ تَقِيّاً﴾ چنين موجودي است حالا مشكل بعدي از اينجا شروع مي‌شود اينكه خدا فرمود: ﴿وَالَّتِي أَحْصَنَتْ﴾ بعد ﴿فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا﴾ زحمتي كه مفسّران به آن مبتلا شدند اين است نَفخِ روح براي آن است كه مُرده را زنده كند بي‌جان را جان‌دار كند فرمود: ﴿إِنِّي خَالِقٌ بَشَراً مِن طِينٍ ٭ فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ﴾ اين خاك است و گِل است اگر صلصال شد, اگر حمأ مسنون شد اگر مراحل را گذراند نه اينكه مجسّمه‌سازي كردم اين مراحل را گذراند تا به جايي كه به مرحله ي روح‌يابي رسيد ﴿وَنَفَخْتُ فِيهِ﴾ اين مي‌شود انسانِ زنده مي‌گويند نَفخ روح براي آن است كه بي‌جان را جان‌دار كند, بي‌روحي را روح‌دار كند و زنده كند درباهرٴ مريم(سلام الله عليها) اين به چه معناست ﴿فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا﴾ مريم كه انسان كامل بود و زنده بود و داراي روح بود عيسي را به او داد يعني چه؟ نطفه در او گذاشت اينكه نبود, فرزند را به او داد روح‌الله را به او داد اين چطور هِبه است نه نَفخِ روح اين چگونه است اينها خيلي به زحمت افتادند گاهي مضاف تقدير گرفتند, گاهي در كلمه اثر گذاشتند, گاهي در اسناد فعل به فاعل تعريف كردند اين توجيهاتي است كه لابد در كتابهاي تفسير ملاحظه فرموديد يا ملاحظه مي‌كنيد غافل از اينكه در جملهي بعد فرمود: ﴿جَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آيَةً لِّلْعَالَمِينَ﴾ وحدتي بين اين مادر و فرزند هست اينها همه چيز را با ديدِ دنيايي و مادّي مي‌خواهند نگاه كنند آن وقت به زحمت مي‌افتند كه چگونه خداي سبحان از بخشش عيسي به نَفخِ روح ياد كرده است.
لطايف مربوط به حضرت عيسي و مريم(سلام الله عليهما) است كه در جاهاي ديگر دربارهي آدم و غير آدم(سلام الله عليه) آنجا ﴿نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُوحِي﴾ همه‌اش ضمير مفرد است فعل متكلّم وحده است اما اينجا فعل متكلّم مع‌الغير است ﴿فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا﴾ آنجاها ﴿مِن رُوحِي﴾, ﴿نَفَخْتُ﴾ اينها البته جا دارد كه براي تجليل باشد اهتمام باشد تأكيد باشد تَعظيم باشد اينها راه دارد اما يا با اسما و صفات من نفي كردم يا با حضور فرشته‌ها نفي كردم كه ﴿فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا﴾ همه ي اينها درست است آنجا هم روح خدا حالا يا جبرئيل يا فرشتهي ديگر بود خداي سبحان ارسال كرده نَفخ روح هم به صورت ارسال است اما اين بخشيدنِ يك فرزند يا فرستادن يك فرشته به صورت نفخِ روح در مريم باشد يعني چه؟ اگر ما گفتيم مريم(سلام الله عليها) يك حياتِ وسطايي داشت الآن مي‌خواهد يك حيات عُليا پيدا كند به يك مقام برتر برسد اين نيازمند است به يك روح ديگري شما در ذيل آيه ي ﴿كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ﴾ كه در پايان سورهي مباركهي «مجادله» است آنجا اين حديث نوراني هست كه مؤمن داراي پنج روح است اين روحي كه ﴿كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ﴾ اين نصيب همه نمي‌شود خب, اگر اولياي خاصّه الهي داراي روح خامس‌اند پنجمين روح نصيب آنهاست الآن وجود مبارك مريم مي‌خواهد ترقّي كند, ترقّي كند نه تنها مادر بشود بلكه مادرِ پيغمبر بشود چطور مادر پيغمبر بشود يعني زايماني بكند انساني تحويل بدهد كه بعدها مي‌شود پيغمبر يا هم‌اكنون اگر او به دنيا آمده مي‌گويد ﴿إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّاً﴾ اگر چنين حقيقتي را الآن به مريم(سلام الله عليها) داده شد اين پذيراي يك روح برتر است مريم مي‌خواهد زنده از زنده‌تر بشود لذا اين دوتايي در حقيقت يك واقعيّت‌اند ﴿وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آيَةً لِّلْعَالَمِينَ﴾ ما اگر در جريان اهل بيت مي‌بينيم حضرت فرمود: «أنا مِن حسين و حسينٌ مِنّي» لطيف‌تر از آن يا مشابه اين را دربارهي حضرت امير هم فرمود كه من از علي هستم علي از من است خب, اگر «أنا مِن علي و عليٌّ منّي» و الطف از اين دو تعبير اين است كه «كلُّهم مِن نورٍ واحد» معلوم مي‌شود يك وحدت نوراني براي اولياي الهي هست اوّلشان كذا, وسطشان كذا, آخرشان كذا «كلّهم من نور واحد» يك نورانيّت واحد براي اينها هست ما اگر گفتيم «خويش را تأويل كن نِي اين ذكر را» خود ما بايد بالا بياييم نه قرآن را پايين بكشيم براي ما روشن مي‌شود كه اينها واقعاً نه عدد, يك سرشماري بكنيم بگوييم اينها يك نفرند نه خير اين‌چنين نيست در مسائل فلسفي و كلامي بخواهيم اينها را حل بكنيم مي‌بينيم گنجايش ندارد كه بگوييم اين دو نفر يك آيت‌اند, يك آيت‌اند يعني يك آيت‌اند اين چه وحدتي است همان وحدتي است كه درباره ي اهل بيت گفته مي‌شود «كلّهم نورٌ واحد» همان وحدتي است كه حضرت فرمود: «أنا مِن حسين و حسينٌ مِنّي», «أنا مِن حسين» درباره ي حضرت امير هم فرمود: «أنا من علي» اين لطايف را مرحوم علامه اميني(رضوان الله عليه) در الغدير نقل كرد خيلي از بزرگان نقل كردند كه وجود مبارك پيغمبر درباره ي حضرت امير(سلام الله عليهما) هم همين تعبير را دارد خب پس معلوم مي‌شود يك واقعيّت است, يك نور است, يك نوري است كه نوراني‌تر مي‌شود اين نفخ روح باعث مي‌شود كه مريمي كه كامله‌ است كامله‌تر مي‌شود اگر اين شد ديگر ظاهر آيه محفوظ است ﴿فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا﴾ هم مريمِ كامل را كامل‌تر كرديم هم روحي به او عطا كرديم كه وقتي به دنيا آمده بگويد ﴿إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّاً﴾ اين با اينكه فرمود در سورهي مباركهي «آل‌عمران» گذشت كه به مريم(سلام الله عليها) خطاب مي‌كند ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَي نِسَاءِ الْعَالَمِينَ﴾ اين ﴿وَاصْطَفَاكِ عَلَي نِسَاءِ الْعَالَمِينَ﴾ بالقول المطلق محفوظ است آن اصطفاي اوّلي است كه در روايات ما دارد كه اين سيّدهي نساء عالميان است نسبت به عصر خودش و وجود مبارك فاطمه زهرا(سلام الله عليها) سيّدهي نساء عالمين است مِن الأوّلين و الآخرين اما اين ﴿وَاصْطَفَاكِ﴾ اطلاقش محفوظ است يعني از آن جهت كه صفوةالله است به مقام صفوةالله رسيد سيّدهي نساء عالمين است البته وجود مبارك صديقه ي كبرا از او افضل است اما از اين جهت كه بي‌همسر مادرِ پيغمبر شد اين تنها فضيلت اوست اين ﴿عَلَي نِسَاءِ الْعَالَمِينَ﴾ بالاطلاق العام است آن رواياتي كه دارد صديقه ي كبرا(سلام الله عليها) از مريم افضل است كما هو الحق آن نسبت به مقامات است بله مقامات وجود مبارك حضرت فاطمه از او بالاتر است اما اين خصيصه كه بدون همسر مادر پيغمبر مي‌شود مخصوص اوست ديگر لذا ﴿عَلَي نِسَاءِ الْعَالَمِينَ﴾ كه در اين بخش سوم است اين مفعول‌واسطه براي هر سه نيست ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاكِ﴾ تمام شد, ﴿وَطَهَّرَكِ﴾ تمام شد, ﴿وَاصْطَفَاكِ عَلَي نِسَاءِ الْعَالَمِينَ﴾ يك مفعول‌واسطه است براي سومي يك وقت است كه ما قرينه داريم كه فعل مفعول‌واسطه است براي همه مثل همين دعاهاي هر روز ماه مبارك رمضان كه اين ماهي است كه «فضَّلته و شرّفته و كرّمته علي الشّهور» اين «علي الشّهور» بخورد به همه «علي التنازع» مفعول واسطه است براي هر چهار فعلي كه ياد شده اما اينجا مفعول‌واسطه است براي اصطفاي اخير اين خصيصه براي وجود مبارك مريم(سلام الله عليها) است مِن الأوّلين و الآخرين خب پس اگر اين‌چنين شد اين روحِ كامل, كامل‌تر شد به آن چيزي داديم كه با او هم با نفخِ ما مُرده زنده مي‌كند.
دربارهي حضرت عيسي آمده است كه در بحث سورهي مباركهي «آل‌عمران» گذشت ﴿إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونَ طَيْراً بِإِذْنِي﴾ خب ما با نفخ با افاضه مُرده زنده مي‌كنيم تو هم كه مظهر مايي و به قُرب نوافل راه يافتي «وكنتُ لسانه الذي يتكلّم و يَنفخ» و كذا و كذا تو هم نفخ مي‌كني و مُرده زنده مي‌كني ﴿فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونَ طَيْراً بِإِذْنِي﴾ مبادا خيال بكني تو مي‌دَمي و مُرده زنده مي‌شود ما به زبان تو مي‌دَميم چون ﴿بِإِذْنِي﴾ اين است ديگر اذن تكويني است ديگر تشريعي كه نيست. خب, پس بنابراين چنين مقامي را وجود مبارك مريمِ كبرا پيدا كرده است جمعاً شده يك آيه يك وقت سخن از شب و روز است با اينكه متّصل‌اند اما قرآن تفكيك كرده ﴿وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ آيَتَيْنِ﴾, ﴿آيَتَيْنِ﴾ يعني ﴿آيَتَيْنِ﴾ تثنيه است يك گوشه شب است يك گوشه روز است هر كدامش معجزهي خداست اما با اينكه اينها متّصل‌اند يك ‌جا شب است يك ‌جا روز است امتدادِ زماني هست و جداي از هم نيستند ما تفكيك مي‌كنيم ولي دو آيه است اينجا از آن سنخ نيست كه دو آيه باشد يك آيه است حقيقتاً دوتا آيه نيست لذا برخيها ملاحظه فرموديد در كتابهاي كلامي مي‌گويند معجزاتي كه وجود مبارك مريم داشت ﴿كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمَحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً﴾ اينها جزء ارهاصات عيساي مسيح بود:
ارهاص با هاء هوّز و صاد ضاد يعني پيش‌درآمد يعني اينها معجزه ي بالذّات براي حضرت مريم نبود اينها پيش‌درآمد اعجاز مسيح بود يعني يك واقعيت‌اند از همان‌جا قبل از اينكه بيايد آثارش در مادرش ظهور كرده است. خب, اگر اين‌چنين شد اينها يك واقعيّت مي‌شوند اگر يك واقعيّت شدند به آن معنا كه مثلاً دربارهي اهل بيت(عليهم السلام) مي‌گوييم «كلّهم من نورٍ واحد» به اين معنا ﴿فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا﴾ زنده‌اي را زنده‌تر كرده است خدا همان طوري كه مُرده را زنده مي‌كند زنده را زنده‌تر مي‌كند چون اين زنده نسبت به مقام برتر فاقد آن حيات است ديگر چون نسبت به مقام برتر فاقد آن حيات است نسبت به او الآن واجد آن حيات مي‌شود و مي‌شود زنده ﴿فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آيَةً لِّلْعَالَمِينَ﴾.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#23
﴿وَالَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آيَةً لِّلْعَالَمِينَ ﴿91﴾ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ ﴿92﴾ وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَيْنَهُمْ كُلٌّ إِلَيْنَا رَاجِعُونَ ﴿93﴾ فَمَن يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلاَ كُفْرَانَ لِسَعْيِهِ وَإِنَّا لَهُ كَاتِبُونَ ﴿94﴾ وَحَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ ﴿95﴾
بعد از ذكر انبيا(عليهم السلام) جريان حضرت مريم(سلام الله عليها) را هم ذكر فرمود زيرا مريم(سلام الله عليها) كه از اولياي الهي است صاحب فرزندي است به نام مسيح(سلام الله عليه) كه آن مادر و اين فرزند جمعاً يك آيتِ جهاني‌اند درباره ي معجزات ديگر تعبير به «عالَمين» نشد يا كم هست يك معجزه ي جهاني ولي درباره ي اينكه وجود مبارك مريم(سلام الله عليها) با اينكه فرمود: ﴿لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ﴾ مادرِ پيامبر بشود اين آيت جهاني است.
سورهي مباركهي«نساء» آنجا اشاره شد كه دو صَفْوَط و اصطفا خداوند براي، دو طهارت و دو وصف خداي سبحان براي مريم(سلام الله عليها) ذكر كرد يكي اينكه فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَي نِسَاءِ الْعَالَمِينَ﴾ آيه ي 42 سوره ي مباركه ي «آل‌عمران» ﴿وَإِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَي نِسَاءِ الْعَالَمِينَ﴾ آن صَفوط اول اگر نساء عالمين باشد يعني نساء عالَمين عصر خودش در روايات ما هم ملاحظه فرموديد كه در فضيلت وجود مبارك صديقه كبرا(سلام الله عليها) آمده است كه مريم(سلام الله عليها) نسبت به نساء عالمينِ عصر خودش افضل بود، سيّده ي نساء عالميان بود ولي وجود مبارك صديقه ي كبرا(سلام الله عليها) سيّده ي نساء عالمين است مِن الأوّلين و الآخرين اين براي آن ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاكِ﴾، ﴿وَطَهَّرَكِ﴾ كه مربوط به عصمت است.
فرق بين مريم(سلام الله عليها) و حضرت صديقهي كبرا(سلام الله عليها) اما اين دومي كه فرمود: ﴿وَاصْطَفَاكِ عَلَي نِسَاءِ الْعَالَمِينَ﴾ اين به اطلاقش محفوظ است چون مربوط به صفوط نفسي نيست، مربوط به فضيلت نفساني و كرامت نيست مربوط به اين قسمت است كه خداوند تو را انتخاب كرده كه در بين زنهاي جهان فقط تو هستي كه بدون همسر مادر شدي بنابراين آنكه در بحارالأنوار و غير بحارالأنوار هست مربوط به صفوه ي اوّلي است كه فضيلت حضرت است البته در علم، در كمالات، در فضايل نفساني وجود مبارك صديقه ي كبرا سيّده ي نساء عالمين من الأوّلين و الآخرين است ولي وجود مبارك مريم(سلام الله عليها) سيّده ي نساء عالميان عصر خودش است. و اما در اين صفوه دوم كه بدون همسر مادر بشود اين ديگر مخصوص خود حضرت مريم است كه در آيه محلّ بحث فرمود: ﴿وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آيَةً لِّلْعَالَمِينَ﴾ اين به اطلاقش محفوظ است.
پرسش: استاد حضرت صديقه طاهره مثبتين نيستند اگر مثبتين شد كه؟
پاسخ: نه، چون درباره ي اينكه بدون همسر، مادر بشود اين ديگر مخصوص مريم(سلام الله عليه) است ديگر.
خب, ﴿إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً﴾ بعد از اينكه جريان انبيا(عليهم الصلاة و عليهم السلام) را ذكر فرمود چون در آيه ي 25 فرمود: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ﴾ بعد از اينكه به عنوان متن جريان رسالت انبيا(عليهم السلام) را به طور متن و اجمال ذكر فرمود شرح حال تقريباً هفده پيامبر را با اجمال و تفصيل ذكر فرمود بعد درباره ي انبيا مي‌فرمايد: ﴿إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ﴾ تا اينكه مطابق با آيهي سورهي مباركهي «مؤمنون» بشود در سورهي مباركهي «مؤمنون» آيهي پنجاه به بعد سوره ي مباركهي «مؤمنون» اين است ﴿وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَأُمَّهُ آيَةً﴾ بعد از اينكه فرمود حضرت مسيح و مادرش جمعاً يك آيه هستند ﴿وَآوَيْنَاهُمَا إِلَي رَبْوَةٍ ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعِينٍ﴾ آن‌گاه فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً إِنِّي بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ ٭ وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ﴾ اين نشان مي‌دهد كه منظور از اين وحدت همان وحدت ديني و اسلامي است براي اينكه ﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾ كه در سوره ي مباركه ي «آل‌عمران» گذشت گرچه ﴿لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً﴾ آن فروعات فقهي در بين امّتها احياناً با يكديگر اختلاف جزئي دارند ولي اصلِ خطوط كلّي دين واحد است چون اصل خطوط كلي دين واحد است همه ي انبيا در يك راه‌اند و اُمم آنها هم موحّد بايد باشند نه برخيها برگردند ـ معاذ الله ـ از توحيد به الحاد يا برگردند از توحيد به شرك هيچ كدام از اين دو روا نيست هم خروج از زير توحيد به الحاد باطل است و هم خروج از زير توحيد به تثليث يا تَثنيه كه كسي بگويد عيسي ثالثِ ثلاثه است كسي بگويد عُزير ابن‌الله است اين تقطيع كردنِ اين صراط مستقيم از الهيّت به الحاد يا از توحيد به شرك يا از توحيد به تثليث يا از توحيد به تثنيه همه ي اينها باطل است, بنابراين آن راهي را كه سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) فرمودند راه دقيقي است و اما اين راهي را كه شيخ طوسي و امثال شيخ طوسي به عنوان طريق اول ذكر كردند وجه اول ذكر كردند كه ناظر به وحدت دينيِ پيروان انبياست اين اقرب به ذهن مي‌آيد براي اينكه با آيه ي 51 سوره ي مباركه ي «مؤمنون» هماهنگ است ﴿يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً إِنِّي بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ ٭ وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً﴾.
مطلب دوم هم صحيح است حالا اين مطلب دومي كه غالب مفسّرين مثل شيخ طوسي, امين‌الاسلام اينها بر اساس فصل دوم ذكر كردند و سيدناالاستاد وجه اول ذكر كرد اين يك مطلب دقيق و قرآني هم هست. خداي سبحان مي‌فرمايد بشر خالق دارد يك, و آن هم خداي سبحان است دو, چون خالق بشر فقط خداست يعني پرورنده ي آنها هم بايد خدا باشد زيرا انسان را كه نمي‌شود رها كرد ﴿أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدي﴾ انسان سُديٰ و ياوه و بيهوده نيست كه همين طور رها بشود كه آن‌كه او را آفريد بايد بپروراند همان خدايي كه خالق است همان خدا رب است كه در اين بخشها فرمود: ﴿وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ﴾ پس پروردگار ما همان آفريدگار ماست.
مطلب بعدي آن است كه پرورش انسان در سايه ي دين است ديگر, حيات يك گياه به داشتن آب است, داشتن هواست, داشتن نور است, خاك است اينها, گياه با اينها زنده است اما حيات انسان با دين است كه اگر جامعه‌اي ديندار بود زنده است و اگر ديندار نبود مُرده است پس پرورش انسان به دين است و اين دين وقتي مبدأ واحد بود انسان با مُردن از بين نمي‌رود كه ﴿أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدي﴾ يا خيال مي‌كند انسان عبث است ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لاَ تُرْجَعُونَ﴾ نه رهاست بلكه ربّي دارد كه او را مي‌پروراند, نه لغو است براي اينكه محصول كار خودش را بايد بچيند, پس بنابراين نه مثل علفِ هَرز و خودروست نه مثل باغ رهاشده است باغ, باغباني دارد او را مي‌پروراند ميوه مي‌دهد بعضي ميوه‌ها شيرين‌اند بعضي ترش‌اند بعضي تلخ‌اند, بعضي ميوه‌ها مَست مي‌كنند بعضي ميوه‌ها خمار مي‌آورند همين خاك است, همين آب است, همين هواست يكي مي‌شود انگور مَست مي‌كند يكي مي‌شود ترياك خمار مي‌آورد اما اين‌چنين نيست كه اين باغ را كه باغبان پروراند بعد ديوارش را خراب بكند رها بكند پس:
هم آن مطلب اول حق است كه انسان رها نيست علفِ خودرو نيست هم مطلب دوم حق است كه انسان هدفمند است داراي مقصد است ﴿أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدي﴾ نيست يك, ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لاَ تُرْجَعُونَ﴾ نيست دو, هم پروردگار دارد و هم هدف دارد و آن هدف رجوع الي الله هست. در نوبت قبل روشن شد وقتي مبدأ يكي بود, معاد يكي بود راه هم يكي است انبيا در اين راه‌اند از اين راه به عنوان حبلِ مَتين ياد مي‌شود گاهي صراط مستقيم مي‌گويند, گاهي حبل متين مي‌گويند به همه ي ما گفتند كه شما در اين مسير باشيد يك, و همه‌تان دست به اين طناب بزنيد چنگ بزنيد دو, اينكه در سوره ي مباركه ي «آل‌عمران» بحثش گذشت فرمود: ﴿وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً﴾ نه معنايش اين است كه همه‌تان مسلمان باشيد, همه‌تان موحّد باشيد, همه‌تان آدم خوب باشيد معناي آيه اين نيست كه همه‌تان اهل نماز باشيد همه‌تان اهل روزه باشيد معنايش اين است كه همه‌تان با هم اهل نماز باشيد, با هم اهل روزه باشيد. اگر ما دستوري داشتيم كه شما بايد نماز جماعت بخوانيد اگر هزار نفر در مسجد جمع شدند نماز خواندند به اين دستور عمل نكردند دين كه نگفته شما نماز بخوان كه, گفت نماز جماعت بخوان دين نگفت كه اين طناب را بگير كه گفت با هم بگيريد, با هم بگيريد يعني با هم بگيريد فرمود: ﴿وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً﴾ نكته ي مثبت, ﴿وَلاَ تَفَرَّقُوا﴾ نكته ي منفي, هم امر به اتّفاق كرده هم نهي از تفرّق با هم بايد اين طناب را بگيريم كه اين طناب نيفتد وگرنه هر كدام يك گوشه‌اش را بگيريم يكي الآن بگيرد يكي لحظه ي بعد بگيرد اينكه طناب در معرض خطر است پس بنابراين در سوره ي مباركه ي «آل‌عمران» گذشت كه فرمود با هم مسلمان باشيد, با هم اهل نماز باشيد, با هم اهل روزه باشيد ﴿وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا﴾ اينجا هم مي‌فرمايد: ﴿وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ﴾ خب اگر اين‌چنين شد در سوره ي مباركه ي «نساء» اين آيه گذشت كه بعضيها مي‌گويند ﴿نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ﴾ برخي از انبيا را قبول داريم برخيها را قبول نداريم فرمود اين هم كفر است شما تقطيع كرديد اين طناب را به هم زديد اين راه را ارباً اربا كرديد بعضي را جادّه خاكي كرديد با اينكه راه, راه مستقيم بود بعضي را كج كرديد ما يك راه مستقيم به شما داديم ﴿يَبْغَونَهَا عِوَجاً﴾ معنايش اين است كه شما اين راه را كج كرديد ما راهِ منحرف در عالَم نداريم اين‌چنين نيست كه خدا دوتا راه داشته باشد يك صراط مستقيم يك سبيل‌الغيّ، همين راه را شما كج مي‌كنيد ﴿يَبْغَونَهَا﴾ همين سبيل‌الله را ﴿عِوَجاً﴾ شما مي‌آييد يك گوشه‌اش را بُر مي‌زنيد، يك گوشه‌اش را گودي مي‌كنيد، يك گوشه‌اش را چاله مي‌كَنيد، يك گوشه‌اش را ناهموار مي‌كنيد اين ﴿يَبْغَونَهَا عِوَجاً﴾ است اگر در عالَم دوتا راه باشد بله مي‌گوييم يك راه حق است و يك راه باطل، اما خدا راه باطل خلق نكرده همين يك راه را خلق كرده حالا كسي بيايد در اين راه دست‌انداز ايجاد كند در اين راه چاله بِكَند، در اين راه چاه بكَند ﴿يَبْغَونَهَا عِوَجاً﴾ شد يعني همين را كج كرده خب، بنابراين چه در سوره ي مباركه ي «مؤمنون» چه در سوره ي مباركه ي «انبياء» كه محلّ بحث است فرمود مبدأ يكي، معاد يكي، راه يكي، همه ي انبيا هم آدرسشان اين است لذا قبلي مبشّر بعدي است، بعدي مصدّق قبلي است اينها يكديگر را تصديق مي‌كنند برهان تصديقِ همگان هم در سوره ي مباركه ي «نساء» گذشت كه ﴿لَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا﴾ اين همان طوري كه مي‌گويد آيات يك سور‌ه و سوَر يك كتاب با هم منسجم‌اند همين برهان كه به صورت قياس استثنايي ارائه شده آنچه بر آدم تا خاتم(عليهم الصلاة و عليهم السلام) آمده شامل مي‌شود آنچه بر حضرت آدم نازل شد آنچه بر حضرت ختمي مرتبت(عليهم الصلاة و عليهم السلام) نازل شده اگر ـ معاذ الله ـ اختلافي با هم داشته باشند معلوم مي‌شود «مِن عند الله» نيست ﴿لَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاَفاً كَثِيراً﴾ حالا كه اين شد در نوبت قبل اشاره شد كه قانوني كه فعلاً در جهان حاكم است به عنوان حقوق بشر يك صبغهي علمي ندارد.
مشكل اساسي‌اش اين است كه موادّ حقوقي‌اش مشخص است يك، مباني حقوقي او مشخص است دو، ابتر است سه، يعني منبع ندارد الآن قانون اساسي كشور ما مباني است و قوانيني كه مجلس شوراي اسلامي تصويب مي‌كند و به تصديق شوراي نگهبان مي‌رسد موادّ قانوني است اين مواد به استناد آن مباني يعني قانون اساسي است قانون اساسي هم از كتاب و سنّت گرفته شده اين مي‌شود منبع اين يك راه علمي است اما قانوني كه بشر فعلاً دارد به عنوان قانون بشر كه سازمان ملل بر اساس آن كار مي‌كند و هر روز هم به ميل خود تفسير مي‌كنند اين ابتر است يا از اول منقطع‌الأول است يا از آخر منقطع‌الأول يعني موادّ حقوقي‌اش مشخص است يك، مباني او به نام عدالت، حريّت، آزادي، استقلال، وفاي به عهد اينها هست دو، اما منبع ندارد كه ما كدام عهد را وفاي به عهد يعني چه، كدام عدالت را عدل يعني چه، كدام استقلال را استقلال يعني چه، كدام آزادي را آزادي يعني چه، فرق آزادي و رهايي چيست، فرق عدالت با ميل‌خواهي شما چيست، عدل يعني «وضع كلّ شيء في موضعه» اين معنايش همه ما مي‌فهميم با اين مفهوم كه مشكل حقوقي حل نمي‌شود ما بايد بدانيم كه جاي اشياء كجاست، جاي اشخاص كجاست تا برابر آن مباني پيدا كنيم به استناد آن مباني، مواد را ثابت كنيم ما نمي‌دانيم مال جايش كجاست، زن جايش كجاست، نظام، نظام سرمايه‌داري است يا نظام كاپيتال غرب است يا سوسيال شرق است يا كلاهما في النّار كما هو الحق يك نظام ديگري است بنابراين مال جايش كجاست، دولت جايش كجاست، ملّت جايش كجاست، زن جايش كجاست، مرد جايش كجاست اين را وحي بايد بگويد اين را جهان‌آفرين بايد بگويد اين را انسان‌آفرين بايد بگويد اين را كه ندارند اينها، بنابراين هيچ راه علمي نيست براي اثبات مشروعيّت اين حقوق بشر تنها راهي كه هست همان راه انبياء(عليهم السلام) است يك راهِ علمي است بالأخره. خب، اين سخن، سخن حقّي است شايد از آيات ديگر به كمك اين استفاده بشود ولي سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) اين مطلب را اصل قرار دادند شيخ طوسي اين را مطلب دوم قرار داد.
قرآن كريم راه هر گونه زياده‌خواهي و غرور و خودبيني را بست هم راه افراد را خودخواهيِ فردي را بست هم خودخواهي جمعي را. دوتا اصل هم در قانون اساسي آمده اگر اين قانون اساسي گرچه به حسب ظاهر يك دفترچه است اما كتابِ عميقِ علمي است تقريباً چهل مجتهد روي آ‌ن كار كردند سي كارشناس دانشگاهي هم روي آن كار كردند اين طور نيست كه يك كتاب عادي باشد كمتر كسي به عمق اين قانون اساسي مي‌تواند پي ببرد كه فرق اينها چيست، اين مادّه چيست، آن مادّه چيست، اين چرا اين طور تعبير شده. در قانون اساسي آمده همه در برابر قانون مساوي‌اند يك، گرچه قانونِ افراد فرق مي‌كند دو، هيچ فردي نسبت به فرد ديگر امتياز ندارد سه، هيچ قبيله و حزبي نسبت به هيچ قبيله و حزبي امتياز ندارد چهار، اينها چهار مطلب از چهار آيه قرآني گرفته شده از چهار جا گرفته شده قرآن كريم هم تمايز فردي را مشخص كرده و هم تمايز قبيله‌اي را مشخص كرده در سوره ي مباركه ي «حجرات» كه فرمود ما شما را از يك زن و مرد خلق كرديم يعني همه‌تان از يك زن، همه‌تان از يك مرد يعني از پدر و مادر خلق شديد و هيچ مِيْزي بين افراد نيست چه اينكه هيچ مِيْزي بين قبايل نيست آيه ي سيزده سوره ي مباركه ي «حجرات» اين است ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِن ذَكَرٍ وَأُنثَي وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا﴾ آن روز كه شناسنامه نبود، آن روز كه نام‌گذاريهاي مشخص نبود آن روز قبيله و شعبه و حيّ و امثال ذلك بود ما اين قبيله قبيله را مشخص كرديم تا شناسنامه باشد فلان كس از فلان قبيله است فلان كس از فلان عشيره و اين افتخارآفرين نيست اين شناسنامه ي طبيعي است مثل اينكه رنگها را، لهجه‌ها را ما مختلف آفريديم ﴿وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ﴾ براي اينكه شناسنامه باشد يكديگر را بشناسيد اين اختلاف اَلسنه، اين اختلاف الوان، اين اختلاف شعوب، اين اختلاف قبايل يك شناسنامه است هر جا برويد با اين شناسنامه‌ها شناخته مي‌شويد و اينها علامت نه اقليمي بودن و سياه بودن و رنگين‌پوست بودن نشانهي ضعف است نه رومي بودن و سپيدچهره بودن. ﴿وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا﴾ همين، اما ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ﴾ اما در مسائل فردي فرمود: ﴿لاَ يَسْخَرْ قَوْمٌ مِن قَوْمٍ عَسَي أَن يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَلاَ نِسَاءٌ مِن نِسَاءٍ عَسَي أَن يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ﴾ هيچ كسي حق ندارد ديگري را تحقير بكند هيچ فردي بر فرد ديگر تمايز ندارد يك، هيچ قبيله‌اي بر قبيله ي ديگر تمايز ندارد دو، اينها فقط براي شناسايي است پس همه در برابر قانون يكسان‌اند يك، گرچه قانونِ افراد مختلف است دو، قانون هر كسي محترم است و بايد اجرا بشود اينها اصول قرآني است كه منبع است از اين منبع، مباني قانون اساسي استنباط شده از مباني قانون اساسي، موادّ قانونيِ مجلس شوراي اسلامي تصويب مي‌شود اما جهان اين را ندارد اين ﴿إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً﴾ اين است، پس بنابراين هيچ كس نمي‌ميرد در بحثهاي قبل هم داشتيم اين از حرفهاي نوبرِ قرآن كريم است كه انسان مرگ را مي‌ميراند نه اينكه مرگ انسان را بميراند ماييم و ابديّتِ ما هيچ كس جلوي مرگ را نمي‌تواند بگيرد بالأخره مرگ ﴿إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَيِّتُونَ﴾ اما در مَصاف و در نبرد و كارزارِ انسان با مرگ چه كسي پيروز مي‌شود؟ مرگ پيروز مي‌شود يا ما؟ اين قرآن است كه مي‌گويد شما مرگ را مي‌چشيد و هضم مي‌كنيد و زير پا مي‌گذاريد و لِه مي‌كنيد و ابدي مي‌شويد ﴿إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِيكُمْ﴾ اما ﴿ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَي عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ﴾ نه «تُردّان» نه با هم مي‌رويد اين را اينجا مي‌گذاريد دفن مي‌كنيد خودتان مي‌رويد وقتي وارد برزخ شديد شماييد، وارد صحنه ي قيامت شديد شماييد، وارد بهشت شديد شماييد و شماييد و شما هيچ سخني از مرگ نيست مرگ در همين مَصاف بستر است انسان اين را مي‌گيرد چُماله مي‌كند مُچاله مي‌كند زير پاي خودش لِه مي‌‌كند و ابدي مي‌شود بلند مي‌شود مي‌رود ﴿لاَ يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولَي وَوَقَاهُمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ﴾ اين از نوآوريهاي وحي است كه انسان در مَصاف مرگ پيروز مي‌شود نه اينكه بپوسد مرگ را مي‌پوساند خب اگر اين است مبدأ مي‌شود واحد، منتها مي‌شود واحد، راه مي‌شود واحد، اگر مبدأ و منتها واحد شد راه هم واحد است ما هم در اين مسيريم فرمود هر كسي كه آمد ارباً اربا كرد آسيب مي‌بيند ما گفتيم اين را با هم نگه داريد يك، و در با هم نگه داشتن هم با هم مشورت كنيد دو، در سوره ي مباركه ي «آل‌عمران» فرمود: ﴿وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا﴾ در سوره ي مباركه ي «آل‌عمران» آيه ي 103 ﴿وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ﴾ اين براي آن، اما در عين حال كه اين دين را با هم نگه مي‌داريد مشورت كنيد كه نوبت محفوظ باشد چطور با هم نگهداريد اين امرِ شماست كه در سوره ي مباركه ي «شوريٰ» فرمود مردان الهي كساني‌اند كه ﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَي بَيْنَهُمْ﴾ آيه ي 38 سورهي مباركهي «شوريٰ» اين است ﴿وَالَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَي بَيْنَهُمْ﴾ نه امرالله، امرالله وحي است ﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلّهِ﴾ احكام شرعي كه امرالناس نيست احكام شرعي امرالله است ﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلّهِ﴾ حكم را، حكم شرعي را ذات اقدس الهي بايد بيان كند و لاغير، اما ما چگونه اين حكم را پياده كنيم، چطور جامعه‌مان را حفظ بكنيم، چطور صفمان را منسجم بكنيم اين با مشورت بايد حل بشود ﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَي بَيْنَهُمْ﴾ نه «امرالله شوريٰ بينهم» دينِ خدا شورايي نيست وظيفهي ما شورايي است وقتي اين كار را كرديم كه چگونه با مشورت و با هم‌فكري يكديگر دين را حفظ بكنيم .
بيان نوراني حضرت امير كه فرمود: «لَوْ لا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ» من هم رها مي‌‌كردم اما حضورِ مردمي منشأ بركت است قيام حجّت منشأ بركت است اين ديگر انسان خودش را نمي‌بيند قوم و قبيله ي خودش را نمي‌بيند راحت است فرمود اينها به جاي اينكه اعتصام كنند با هم اين عاصِمه را حفظ بكنند متفرّق شدند يكي يك گوشه ي طناب را پاره كرده گرفته خيال كرده اين يك گوشه او را حفظ مي‌كند اين طناب انداخته نيست آويخته است چند بار به عرضتان رسيد كه خدا باران را نازل كرده ولي انداخت هر كشاورزي سهم خودش را مي‌گيرد اما قرآن را كه فرمود: ﴿إِنَّا انزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ﴾ نينداخت، قرآن را آويخت فرمود اين قرآن را بگيريد يك طرف دست خداست يك طرف دست شما خب اگر «أحد طرفيه بيد الله سبحانه و تعالي» است كه در آن حديث معروف در ثقلين هست معلوم مي‌شود قرآن را نينداخت ديگر لذا اگر آدم اين را محكم بگيرد هم مي‌ماند هم بالا مي‌رود وگرنه طنابِ انداخته ي كنار مغازه مشكل خودش را حل نمي‌كند آدم اعتصام بكند چنگ بزند به آن طناب كه چه، خود طناب جابه‌جا مي‌شود كه مشكلش حل نمي‌شود چه رسد به اينكه مشكل معتصمان را حل كند فرمود من قرآن را نينداختم قرآن را آويختم يك طرف دست من است يك طرف دست شماست بگيريد و بالا بياييد حالا اگر كسي ـ معاذ الله ـ تحريف كرده به دين عمل نكرده، بانگ تفرقه داده به دين عمل نكرده، يك گوشه ي قرآن را گرفته يك صفحه ي قرآن را گرفته جدا كرده ﴿فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم﴾ اينكه مي‌بينيد مِلل و نِحلي كه ابن‌هزم نوشته، ملل و نحلي كه شهرستاني نوشته غالب اين ملل و نحل نويس دو جلد كتاب نوشتند آن مِلل است كه انبيا آوردند نِحَل است كه اهل علم آورده نِحله‌ها، جعلها، مجعولها، تفرقه‌ها، آراي خاص را اينها آوردند وگرنه نِحل را كه انبيا نياورده بودند كه در برابر ملّت انبيا نِحلت همين متفرّقان پيدا شده هم به ما دستور داد كه امّت واحده هستيد يك، به كلّ جهان بشريّت هم به ما فرمود با هم اين طناب را بگيريد نه هر كدام يك گوشه‌اش را بگيريد يكي امروز اين بگيرد يكي فردا آن بگيرد مثل اينكه يكي اين ساعت نماز بخواند يكي آن ساعت نماز بخواند اين‌چنين نيست با هم نماز بخوانيد با هم روزه بگيريد اين دو، و اگر كسي يك گوشه‌اش را گرفته و جدا كرده مثل اينكه يك صفحه قرآ‌ن را گرفته و جدا كرده اين به هيچ جا نمي‌رسد اين ارباً اربا كردن است كه به جايي هم نمي‌رسد فرمود: ﴿تَقَطَّعُوا أَمْرَهُم﴾ چون ﴿تَقَطَّعُوا أَمْرَهُم﴾، ﴿كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ﴾ خوشحال‌اند در حالي كه هم خودشان خسارت مي‌بينند هم به قرآن ممكن است ـ معاذ الله ـ آسيب برسانند ولي اگر كسي، جامعه‌اي با هم گرفتند مي‌شود حزب‌الله كه ﴿أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾اند، ﴿فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ﴾اند چند تعبير دربارهي همين حزب‌الله آمده. در سوره ي مباركه ي «روم» فرمود اينها خوشحال‌اند كه يك گوشه ي قرآن را گرفتند آيه ي 32 سوره ي مباركه ي «روم» اين است ﴿مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعاً كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ﴾ اين يك نشاطِ كاذب است فَرَح صادق آن است كه ﴿بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا﴾، ﴿يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ﴾ فَرحان بودن، مسرور بودن به كمك الهي و به عنايت الهي است نه اينكه يك گوشه ي قرآن را بگيرند يك صفحه قرآن را بگيرند به او خوشحال باشند. خب، پس بنابراين اينكه در آيهي سوره ي «انبياء» فرمود مطابق با همان است كه در سورهي مباركهي «مؤمنون» ذكر كرده فرمود متأسفانه يك عدّه ﴿وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم﴾ با اينكه وظيفه ي آنها نگهداري و نگهباني مشترك بود تَقَطُّع شده ﴿وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَيْنَهُمْ﴾ اما ﴿كُلٌّ إِلَيْنَا رَاجِعُونَ﴾ ما اينها را رها نمي‌كنيم اينها به سوي ما برمي‌گردند خب وقتي برمي‌گردند ما چه كار مي‌كنيم با اينها ﴿فَمَن يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ﴾ اگر كسي اين دو عنصر محوري را داشت حُسن فعلي و حُسن فاعلي آدمِ خوبي بود يعني مؤمن، كارِ خوبي كرد يعني عملِ صالح ﴿فَلاَ كُفْرَانَ لِسَعْيِهِ وَإِنَّا لَهُ كَاتِبُونَ﴾ نفرمود جزاي خير به او مي‌دهيم با دو تعبير لطيف پاسخ داد يكي به صورت نفي جنس فرمود هيچ كسي توان آن را ندارد كه سعيِ اينها را ناديده بگيرد يك، دوم اينكه از اين عمل به سعي تعبير شده كه يك صبغه ي ادبي دارد، معنوي دارد فرمود كوشش اينها مشكور است، مَكفور نيست نه تنها ما كفران نمي‌كنيم احدي كفارن نمي‌كند براي اينكه ما كفران نمي‌كنيم چون به قولمان وفا مي‌كنيم ديگري كفران نمي‌كند چون قدرت ندارد لذا به صورت نفي جنس فرمود: ﴿فَلاَ كُفْرَانَ﴾ نفرمود «فلا كفران لِعَمله» فرمود: ﴿فَلاَ كُفْرَانَ لِسَعْيِهِ﴾ در صورتي كه اين دو عنصر را داشته باشيد، ولي براي تأديب و تنبيه و عذاب الهي دو عنصر لازم نيست همان يك عنصر كافي است كارِ بد كيفر دارد حالا چه شخص با ايمان باشد چه شخص كافر باشد كارِ بد كيفر دارد منتها در كم و زياد كيفر فرق است درباره ي پاداش صحيح اين دو عنصر لازم است ﴿وَإِنَّا لَهُ كَاتِبُونَ﴾ ما هم ﴿وَرُسُلُنَا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ﴾ مي‌نويسيم و هم فرشتگان ما مي‌نويسند خود ما ضبط مي‌كنيم كتابت يعني ضَمّ بعضي به بعضي، كَتيبه كه مي‌گويند از همين قبيل است در مسائل جبهه و جنگ قشون را كه تعريف مي‌كنند مي‌گويند اصحاب يمين دارند يك اصحاب شمال، مِيمَنه دارند، مِيسره دارند، غرب دارند گاهي از يك گروه انباشته ي از آنها تعبير به كتيبه ي جنگي مي‌كنند يعني اينها ضميمه ي هم‌اند خب حالا آن كتاب كجاست آن لوح كجاست فرمود گاهي در سوره ي مباركه ي «يس» هست كه ـ ان‌شاءالله ـ رسيديم آ‌نجا مشخص مي‌شود كه ﴿طَائِرُكُم مَعَكُمْ﴾، ﴿عَلَيْكَ حَسِيباً﴾ يك دفعه انسان مي‌بيند كه از درون او اين كتاب در آمده ﴿نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَاباً يَلْقَاهُ مَنشُوراً﴾ الآن بسته است آن روز منشور است و باز مي‌شود. خب، اين كتاب كجاست، در درون ماست، چه كسي مي‌نويسد، اگر كسي سَري به درون خود بزند خيلي چيز براي او روشن مي‌شود اولين چيزي كه براي او روشن مي‌شود خداي اوست براي اينكه خودش عينِ ربط به خداي سبحان است و اگر عين ربط به الله بود و فقيرِ الي الله بود ممكن است كسي آن مستقل را نبيند و اين رابط را ببيند معنايِ حرفي را ببيند اين شدني نيست مثل اينكه اگر سِيري نباشد بصره‌اي نباشد هرگز عَزم معنا ندارد كه انسان بگويد «صِرت مِن البصرة الي الكوفه» به هر تقدير فرمود اين خداي سبحان مرجع همه است و همه به آنجا رجوع مي‌كنيد هيچ كسي در بين راه نمي‌ماند هيچ كسي هم گُم نمي‌شود هيچ كسي هم كم نمي‌آورد همه الي الله رجوع مي‌كنند جمله ي بعد هم مناسب همين خواهد بود كه فرمود: ﴿وَحَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ چند وجه براي اين معنا ذكر كردند سرّش اين است كه يك كلمه ي «لا» آ‌ن وسط مشكل‌آفرين شد حرام در اينجا حرمت تشريعي نيست حرمت تكويني است يعني محروم كردن، ممنوع كردن نظير آنچه در سوره ي مباركه ي «اعراف» گذشت كه وقتي دوزخيان از بهشتيان درخواست آب و نوشيدني مي‌كنند بهشتيان در جواب دوزخيان پرتوقّع مي‌گويند ﴿إِنَّ اللّهَ حَرَّمَهُمَا عَلَي الْكَافِرِينَ﴾ يعني اين غذا و اين نوشيدني بهشت را خدا بر كفار حرام كرده است يعني حرمتِ تكويني نظير آنكه درباره ي مادر موسي فرمود براي اينكه ما به وعده‌مان وفا بكنيم اين فرزند به مادر برگردد ﴿حَرَّمْنَا عَلَيْهِ الْمَرَاضِعَ﴾ هيچ مُرضعه‌اي، هيچ رضاع‌دهنده‌اي، هيچ شيردهنده‌اي را اين كودك قبول نمي‌كرد به هر دايه‌اي مي‌دادند اين پستان را نمي‌گرفت اين تحريمِ تكويني بود كه وجود مبارك موساي كليم به مادر برسد اين ﴿وَحَرَّمْنَا عَلَيْهِ الْمَرَاضِعَ﴾ كه بحثش قبلاً گذشت اين است يا ﴿حَرَّمَهُمَا عَلَي الْكَافِرِينَ﴾ كه در سورهي مباركهي «اعراف» گذشت اين است اين ﴿حَرَامٌ﴾ هم حرمت تكويني است اينها كه كافر بودند و به هلاكت رسيدند ديگر برنمي‌گردند، ديگر برنمي‌گردند يعني به دنيا برنمي‌گردند تا نظير ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحاً﴾ باشد مطابق آن باشد كه يعني دوباره به دنيا برنمي‌گردند كه جبران بكنند يُحتمل، يا نه رجوع نمي‌كنند «مِن الكفر الي الاسلام، مِن الباطل الي الحق» يعني توبه نمي‌كنند اين درست است و ﴿لاَ يَرْجِعُونَ﴾ اين بيان همان حرمت باشد يعني حرام است كه رجوع نكنند الي الله يعني ممتنع است كه رجوع نكنند الي الله بلكه يقيناً به الله مراجعه مي‌كنند اين طور نيست كه حالا اينها مُردند راحت شدند گفتند حالا ما ﴿إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا﴾ حالا كه مُرديم راحت مي‌شويم آنها كه دست به خودكشي مي‌زنند خيال مي‌كنند مرگْ راحتي است در حالي كه اوّلين لحظه ي عذاب آن وقتي است كه اين جان از بدن فاصله گرفته خب، پس بنابراين اين‌چنين نيست كه اينها رجوع كنند به دنبال نظير ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ﴾ بشود يك، اين‌چنين نيست كه اينها رجوع بكنند «مِن الكفر الي الاسلام» توبه بكنند اين دو، اين‌چنين نيست كه رجوع الي الله نكنند سه، سيدناالاستاد اين سومي را نپذيرفت همان رجوع الي التوبه و امثال ذلك را پذيرفت ولي ظاهراً مي‌تواند به قرينه ي ﴿كُلٌّ إِلَيْنَا رَاجِعُونَ﴾ همين رجوعِ الي الله باشد آنها را هم در زيرمجموعه ي خود بگيرد.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#24
﴿إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ ﴿92﴾ وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَيْنَهُمْ كُلٌّ إِلَيْنَا رَاجِعُونَ ﴿93﴾ فَمَن يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلاَ كُفْرَانَ لِسَعْيِهِ وَإِنَّا لَهُ كَاتِبُونَ ﴿94﴾ وَحَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ ﴿95﴾ حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِن كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ ﴿96﴾ وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِيَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِينَ كَفَرُوا يَا وَيْلَنَا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذَا بَلْ كُنَّا ظَالِمِينَ ﴿97﴾
بعد از اينكه در آيهي 25 سورهي مباركهي «انبياء» جريان انبيا را به نحو عموم ذكر فرمود و شرح حال بعضي از آنها را تا حدودي بازگو كرد فرمود:
انبيا از يك جا سخن مي‌گويند و مردم را به يك جا دعوت مي‌كنند و روش آنها يكي است پس انبيا ﴿بَعْضَهُم مِن بَعْضٍ﴾اند، ﴿مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾اند امّتها هم يك هدف مشتركي دارند به استثناي شريعت و منهاج كه براي هر امّتي جداگانه تنظيم شده است ﴿لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً﴾ خطوط كلي اصول دين، اخلاق، فقه، حقوق مساوي هم است شبيه هم است خطوط جزئي احكام فقهي و مانند آن فرق مي‌كند لذا چه در اين سورهي «انبياء» چه در سورهي مباركهي «مؤمنون» به انبيا خطاب مي‌فرمايد: ﴿إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ﴾ در سورهي مباركهي «بقره» فرمود انبيا اصولاً آمدند براي ايجاد وحدت بحث اين آيه در سورهي مباركهي «بقره» آيهي 213 مبسوطاً گذشت آن آيه اين بود كه ﴿كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيَما اخْتَلَفُوا فِيهِ﴾ بشرِ اوّلي يك سلسله آداب و عادات و سنن فطري داشتند بينشان اختلاف نبود يا اختلاف كم بود و قابل حل كم كم در اثر پيشرفت علوم و صنايع و عادات و آداب و مانند آن اختلاف پيدا شد براي اينكه اين اختلاف حل بشود ما انبيا را فرستاديم با كتاب.
پيامبر اوّل وجود مبارك آدم بود آن گرچه داراي برنامه‌هاي ديني بود داراي دستورهاي اخلاقي بود لكن كتاب به اصطلاح قرآن همان است كه مشتمل باشد بر قانون و شريعت و حدود و تعزيرات و امثال اينها و اين براي پنج پيامبر است وجود مبارك نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و وجود مبارك پيامبر اسلام(عليهم الصلاة و عليهم السلام) كه اينها داراي كتاب‌اند كتاب به اصطلاح قرآن آن است كه مشتمل بر اصول و فروع فقهي و اخلاقي و مسائل حقوق و حدود اينها باشد. فرمود انبيا آمدند براي حلّ اختلافهاي علمي بعضي از اختلافهاست كه قابل حل است بر اساس موازين علمي، برخي از اختلافهاست كه قابل حل است بر اساس موازين موعظه و اخلاق و نصيحت، بعضي از موارد اختلاف است كه قابل حل نيست يعني اگر كسي بر اساس سوء نيّت و بر اساس لجاجت و بر اساس بدخواهي و غرور زمينه ي اختلاف را فراهم كرد به جايي مي‌رسد كه خودش مي‌گويد ﴿سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُن مِّنَ الْوَاعِظِينَ﴾ و خداي سبحان هم درباره ي آنها فرمود: ﴿سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾ براي حلّ اختلاف اين گروه مسئله ي قيامت ضروري است جريان قيامت طبق ادلهي فراوان ضروري است يكي از آن راه ادلّه اين است كه بالأخره حق بايد روشن بشود حق در اين عالَم آن طوري كه بايد روشن نمي‌شود به دليل اينكه تاكنون روشن نشد اختلافهاي فراوان مِلل و نِحَل هست گرچه اين جريان را امام رازي مي‌گويد كه نقل كردند كه اين خبر صحيح نيست كه «سَتفترق اُمّتي علي إحديٰ و سبعين» يا «اثني و سبعين» براي اينكه گفتند اگر منظور فرقه‌هاي اصلي‌اند كه كمتر از 72 ملت‌اند و اگر فروع فرقه‌اي باشد بيش از 72 ملّت‌اند بعضيها در اين روايت خدشه كردند به هر تقدير اختلاف هست حالا چه 72 چه كمتر چه بيشتر. بخشي از اين اختلافات با مسائل علمي قابل حل است بخشي با مسائل موعظه و اخلاق و نصيحت قابل حل است بخشي به هيچ وجه قابل حل نيست چه اينكه ملاحظه مي‌فرماييد جايي باشد بالأخره معلوم مي‌شود حق با چه كسي است و چيست و آن قيامت است اگر جايي اصلاً نباشد اين به ياوه بودن و بيهوده بودنِ بخشي از خلقت برمي‌گردد.
آيهي 213 سورهي مباركهي «بقره» اين بود كه اختلافهايي كه امّتها داشتند به وسيله ي كتابهاي انبيا(عليهم السلام) حل مي‌شد آن اختلافهاي علمي، اما اختلافهايي كه بر اساس جهلِ علمي نيست بر اساس جهالتِ عملي است كه عمداً ﴿كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ﴾ را فرياد مي‌كنند اين قابل حل نيست لذا در همان آيه ي 213 سوره ي مباركهي «بقره» اين‌چنين فرمود، فرمود: ﴿وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيَما اخْتَلَفُوا فِيهِ﴾ اختلافهاي علمي كه دارند به وسيله ي كتابهاي انبيا حل مي‌شود، اما ﴿وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ﴾ اين اختلافِ بعدالعلم است پس اختلاف قبل‌العلم نه تنها بد نيست يك چيز خوبي است اختلاف نظر ديگر، همين مناظره‌ها و بحثهايي كه در حوزه و دانشگاه هست دو نفر اختلاف نظر دارند بحث مي‌كنند بالأخره حق روشن مي‌شود اين اختلاف يك چيز پربركتي است.
بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) كه فرمود: «اضربوا بعض الرأي ببعضٍ فإنّه يتولّد مِنه السواد» از اين حديث نوراني اصطلاح تضارب آراء به دست آمد فرمود اين آراء را كه به هم مي‌زنيد مثل نكاحي است كه بين زن و مرد است اشكال و جواب به منزلهي نكاح زن و مرد است كه از آن نتيجهي خوبي گرفته مي‌شود اين اختلاف نه تنها بد نيست يك چيز خوبي است نتيجه‌هاي خوبي هم مي‌دهد اما بعد از اينكه حق روشن شد از آن به بعد اختلاف، اختلاف مذموم است اين اختلاف بعدالعلم منشأش بغي و غرور و ستم و خودخواهي است اين اختلافها حل نمي‌شود الاّ يوم القيامه. در دنيا به هر وسيله‌اي كه باشد ممكن است كسي خودش را ذي‌حق بداند يا بگويد يك روز من هم جبران مي‌كنم ولي در قيامت صحنه طوري است كه حق براي همه روشن خواهد شد بنابراين از آيه ي 213 سوره ي مباركهي «بقره» برآمد كه انبياء براي حلّ اختلاف آمدند حلّ اختلاف گاهي با موعظه و نصيحت است مسائل جزئي است گاهي هم با تحليلهاي عميقِ علمي اينها قابل حل است ولي وقتي كه اختلافِ علمي حل شد از آن به بعد مسئله ي غرور و خودخواهي و خودبيني مطرح بشود اين اختلاف بعدالعلم است كه چاره‌اي نيست كه فرمود: ﴿وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ﴾ يعني علم به آنها داده شد حق به آنها داده شد ولي نپذيرفتند ﴿بَغْياً بَيْنَهُمْ﴾ در اين آيه سورهي مباركهي «انبياء» كه محلّ بحث است و همچنين آيه سورهي مباركهي «مؤمنون» كه قبلاً اشاره شد فرمود: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ﴾ بعد ﴿وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَيْنَهُمْ﴾ اين تقطيع و اين تفرقه, تقطيع و تفرقه ي بعدالعلم است و هيچ راهي براي حلّ اين اختلاف نيست الاّ در مسئله ي قيامت كه قيامت حق روشن مي‌شود در جهنم براي يك عدّه حق روشن مي‌شود عالم بعد از مرگ تكاملِ علمي دارد خيلي از حقايق براي آدم روشن مي‌شود ولي تكاملِ عملي بعد از مرگ نيست يعني كسي بعد از مرگ حالا توبه كند, اقرار كند, اعتراف كند, به كمالي برسد, ايمان بياورد نيست تمام مشكل و پيچيدگي قيامت اين است كه حق روشن شده حالا مي‌خواهد ايمان بياورد نمي‌تواند براي اينكه ايمان يك فعلِ اختياري است اختيار در قيامت از انسان گرفته شده كه عمل انجام بدهد.
بيان نوراني رسول خدا(صلّي الله عليه و آله و سلّم) به عنوان يك اصل كلّي در نهج‌البلاغه حضرت امير(عليه السلام) آمده است كه فرمود: «الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ» نمونه‌اش در سوره ي مباركه ي «نور» هست انساني كه تشنه است و راهنمايان به او مي‌گويند كه چشمه و كوثر اين طرف است آنجا كه مي‌دَوي و مي‌روي سراب است آب‌نماست ولي آب نيست اين حرفِ آنها را گوش نمي‌دهد به‌ دو به طرف آن سراب مي‌رود وقتي به آن كرانه ي افق رسيد دست و پا شكسته و خسته ديگر توان راه رفتن ندارد يك, عطش همچنان هست دو, معلوم شد كه اين سراب بود آب نبود سه, حالا تشنه است مي‌خواهد برگردد به سراغ چشمه توان آن را ندارد آنجا هم چشمه نيست مشكل اين تبهكاران در معاد آن است كه حق برايشان روشن مي‌شود اما نمي‌توانند ايمان بياورند لذا به مالكِ دوزخ(سلام الله عليه) مي‌گويند, آ‌ن روز هم به خدا ايمان نمي‌آورند يعني نمي‌توانند ايمان بياورند مي‌گويند ﴿يَا مَالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ﴾ به خدايت بگو كه جان ما را بگيرد اين طور نيست كه حالا اينها به خدا اعتقاد داشته باشند ايمان پيدا كنند تمام مشكل در قيامت اين است كه حق روشن مي‌شود آدم نمي‌تواند قبول بكند مثل اينكه تمام حق براي كسي كه به دنبال سراب رفت روشن شد كه اينجا چشمه نبود اينجا آب‌نما بود اينجا آب نبود عطش هست يك, دست و پا شكسته است دو, راه براي رفتن نيست سه, عذاب مي‌شود اَليم. در قايمت حق روشن مي‌شود ولي پذيرش حق ممكن نيست اين عذابي است فوق عذاب, خب.
پرسش: قيامت اشراري وجود ندارد؟
پاسخ: يعني آنجا كسي ظلمي نمي‌كند ولي همين اشرار در قيامت شرّشان ظاهر مي‌شود يكديگر هم لعن مي‌كنند در جهنم هم كه هستند ﴿كُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا﴾ اين مي‌گويد تو باعث شدي آن مي‌گويد تو باعث شدي آ‌نجا هم عذابي است فوق عذاب كسي آنها را گمراه نمي‌كند آنها مي‌فهمند كه گمراه شدند اما نمي‌توانند ايمان بياورند براي اينكه جا براي عمل نيست اگر آنجا هم جا براي عمل بود جا براي ايمان بود آنجا هم دين مي‌خواست, پيغمبر مي‌خواست مي‌شد دنياي دوم ديگر آخرت نمي‌شد, بنابراين انبيا براي حلّ اختلاف آمدند اختلاف بخشي از آنها كاملاً قابل حل است در موازين علمي, بخشي از آنها با نصايح و امثال ذلك حل است نظير فرمود اگر اختلافي بين زن و شوهر و مانند آن است ﴿فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ﴾, ﴿وَحَكَماً مِنْ أَهْلِهَا﴾ اگر ﴿إِن يُرِيدَا إِصْلاَحاً يُوَفِّقِ اللّهُ بَيْنَهُمَا﴾ اگر خدا بداند كه اينها قصد اصلاح دارند توفيق مي‌دهد اينها راه دارد.
اختلافاتی كه منشأش غرور و خودخواهي است كه ﴿أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ﴾ اين قابل حل نيست صريحاً به پيغمبرها هم مي‌گويند چه بگويي چه نگويي حرف آن است كه ما مي‌گوييم خب اگر صريحاً به انبيا مي‌گويند ﴿سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُن مِّنَ الْوَاعِظِينَ﴾ ما همينيم كه هستيم جايي بايد باشد كه ديگر نگويند ما همينيم كه هستيم وگرنه عالَم مي‌شود لهو كه بالأخره معلوم نشد حق با چه كسي است كه, در قيامت هم كه در پايان سوره ي مباركه ي «فجر» دارد كه آن روز هيچ كس تبهكاران را به اندازه ي خدا عذاب نمي‌كند ﴿لَا يُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ٭ وَلاَ يُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ﴾ سرّش اين است كه در دنيا هر عذابي كه باشد اين است كه در آتش هم دارد مي‌سوزد در آتش دنيا مي‌گويد من روزي بالأخره جبران مي‌كنم يا تاريخ جبران مي‌كند يا آيندگان جبران مي‌كنند خودش را با اين خيالات درست يا نادرست سرگرم مي‌كند ولي در قيامت جا براي خيالات نيست حقّ محض روشن مي‌شود ﴿ذلِكَ الْيَوْمُ الْحَقُّ﴾, ﴿يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ﴾ اگر حق ظهور كرد براي تبهكاران روشن مي‌شود كه واقع همين است و لاغير, ديگر فكر نمي‌كند كه بعداً ما جبران مي‌كنيم يا تاريخ جبران مي‌كند يا روزي مثالً عوض مي‌دهند اين طور نيست. خب, پس بنابراين صحنه‌اي بالأخره ضروره بايد باشد لذا به دنبال مسئله ي نبوّت عامّه جريان معاد را ذكر مي‌كند فرمود: ﴿كُلٌّ إِلَيْنَا رَاجِعُونَ﴾ همه به طرف الله برمي‌گردند اگر در آن آيه ي سوره ي «زلزله» دارد ﴿فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ﴾ اينجا هم همين طور است اينجا كه با نفي جنس فرمود: ﴿فَلاَ كُفْرَانَ لِسَعْيِهِ﴾ چه يك ذرّه چه بالاتر از ذرّه اگر كسي يك ذرّه كار خير كرد سعيِ او كفران نمي‌شود هم ﴿لَّيْسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَي ٭ وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَي﴾ او جز سعي خود بهره‌اي ندارد اين يك قضيه و همه ي مساعي او به او مي‌رسد دو قضيه, يكي سالبه است يكي موجبه, يكي اينكه او جز سعي خود چيز ديگر عايدش نمي‌شود منتظر بشود رايگان چيزي به او بدهند نيست, دوم اينكه همه ي مساعي او به او مي‌رسد ﴿وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَي﴾ لذا ﴿فَلاَ كُفْرَانَ لِسَعْيِهِ﴾ كه نفي جنس است مي‌گويد كه هيچ سعيي از او مستور نمي‌شود لذا آن ﴿فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ﴾ شامل اين مي‌شود. خب, حالا اگر انبيا براي حلّ اختلاف آمدند و تقطيع و تفريق امّتها به وسيله ي تبهكاران است فرمود در قيامت مشخص مي‌شود كه چه كسي مؤمن بود چه كسي غير مؤمن, چه كسي صالح بود چه كسي طالح و هر كسي نتيجه ي عمل خود را مي‌يابد.
خب بالأخره خداي سبحان ارحم‌الرّاحمين است رحمت او نامتناهي است منتها برابر با حكمت انجام مي‌دهد مي‌داند كه از چه كسي بايد بگذرند از چه كسي نگذرند همين در دعاي افتتاح نوراني كه از وجود مبارك ناحيه مقدسه است در ماه مبارك رمضان خوانده مي‌شود كه ارحم‌الراحمين است «في موضع العفو و الرّحمة» و أشدّالمعاقبين است «في موضع النّكال و النقمة».
خب, در اينجا فرمود: ﴿وَحَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ ٭ حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ﴾ يعني منظور از قريه يعني اهل قريه آن ملّتي كه خداي سبحان تمام راههاي درون و بيرون را براي آنها باز كرد راه عقل و فطرت را از درون, راه وحي و نبوّت را از بيرون به سوي او باز كرد اينها به سوء اختيار خودشان بيراهه رفتند خداي سبحان چندين بار مهلت داد براي توبه و اِنابه بلكه برگردند ستّاري كرد بلكه برگردند, غفّاري كرد بلكه برگردند ولي اينها برنگشتند به جايي رسيدند كه بايد به مرحله ي هلاكت برسند فرمود اين گروهي كه سرنوشت شومشان را خودشان تنظيم كردند و مستحقّ هلاكت شدند و ما اراده كرديم اينها را هلاك كنيم يا اينها را هلاك كرديم اينها هرگز پشيمان نمي‌شوند مگر در قيامت, برنمي‌گردند به طرف ما مگر در قيامت آن وقت هم كه رجوع فايده ندارد.
خب البته, اگر كسي موحّد باشد بله, موحّد خالد نيست آن غير موحّد است كه خالد است موحّد بالأخره مدّتي عذاب مي‌بيند بعد يقيناً نجات پيدا مي‌كند كسي كه خدا را قبول دارد اما چه كسي مي‌تواند تحمّل بكند, چه كسي مي‌تواند تحمّل بكند وجود مبارك امام سجاد فرمود به همان اندازه كه مي‌توانيد آتش را در دستتان نگهداريد به همان اندازه گناه بكنيد ما يك لحظه, يك لحظه يعني يك لحظه ديگر مگر كسي مي‌تواند تحمل بكند بله خلود نيست يقيناً خلود نيست اما نسبت به آن كفّار و منافق و آنها كه حسابش جداست كه آنها كه از جهنّم خارج نمي‌شوند كه.
حالا ببينيم كه چون چند وجه گفته شد ﴿وَحَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ إلي الدنيا براي تدارك كه يكي از محتملات بحثهاي دو روز قبل بود يا «لا يرجعون إلي الإنابة و التوبة» كه يكي از وجوهات بود, يا اينها خيال كردند كه رجوع نمي‌كنند إلي الله كه يكي از محتملات بود سه, چهار احتمال در اين آيه بود حالا به قرينه ي «حتّي» كه وصف كرده نشان مي‌دهد كه اين مربوط به قيامت است يعني به قيامت وصل مي‌شود اينها برنمي‌گردند تا وقتي كه قيامت قيام بكند آن وقت هم كه وجوه فايده ندارد ﴿وَحَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها﴾ يعني اهل قريه مثل ﴿وَاسْأَلِ الْقَرْيَةَ﴾ يعني «وسأل أهل القريه» ﴿حَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها﴾ يعني «أهلكنا أهلها» گرچه اهلاك قريه هم معنا دارد وقتي قريه ويران شده ﴿سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ﴾ يا ﴿عَالِيَهَا سَافِلَهَا﴾ كرده اهلش هم هلاك مي‌شوند ﴿وَحَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها أَنَّهُمْ﴾ حرام همان حرام تكويني است نظير ﴿ان الله حرم الله علي الكافرين﴾ نه حرام تشريعي ﴿لاَ يَرْجِعُونَ ٭ حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ﴾ چه چيزي فتح بشود سدّ يأجون و مأجوج فتح بشود كه اين از اشراط‌الساعه است ﴿حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ﴾ يعني جهتِ يأجوج و مأجوج كه جهت نايل‌فاعل آن ﴿فُتِحَتْ﴾ است كه محذوف است نظير «أهل» كه در جمله ي قبل محذوف بود «و حرامٌ علي قرية أهلكنا أهلها» است كه أهل محذوف شد اينجا هم «حتّي إذا فُتحت جهة يأجوج و مأجوج» كه نايب‌فاعل ﴿فُتِحَتْ﴾ است اين حذف شد. ﴿حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِن كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ﴾ يأجوج و مأجوج جريانش در سوره ي مباركهي «كهف» گذشت مبسوطاً گذشت.
آيهي 93 سورهي مباركهي «كهف» اين است ﴿حَتَّي إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَي قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِن دُونِهَا سِتْراً ٭ كَذلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْراً ٭ ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً ٭ حَتَّي إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْماً لاَّ يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً﴾ دو سد فرض شده است كه آنجا ذوالقرنين به آن دو سد رسيد اين يك مطلب.
بين اين دو سد كه شكافي بود قوم يأجوج و مأجوج به سر مي‌بردند اين هم دو مطلب.
وقتي كه خارج مي‌شدند از آن منطقه مزاحم افراد منطقه مي‌شدند اين سه مطلب.
اينها به ذوالقرنين گفتند كه اين دو سدّي كه هست بينشان باز است اين قوم يأجوج و مأجوج از اين شكافِ بين‌السدّين مي‌آيند مزاحم ما مي‌شوند شما اين شكاف را ببنديد يك كار جزئي نيست كه مردم ما ببندند ﴿حَتَّي إِذَا بَلَغَ﴾ ذوالقرنين بين اين دو سد ﴿وَجَدَ مِن دُونِ﴾ اين دو سد ﴿قَوْماً لاَّ يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً﴾ كه از آنها به يأجوج و مأجوج ياد كردند ﴿قَالُوا﴾ مردم اين دو منطقه گفتند ﴿يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الأرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً﴾ يعني خراج, يعني هزيه ﴿خَرْجاً عَلَي أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدّاً﴾ اين سدّ سوم بين اين سدّين است اين شكاف را ببندي وقتي شكاف را بستي اينها ديگر نمي‌توانند مزاحم ما بشوند ﴿بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدّاً﴾ ذوالقرنين گفته بود كه ﴿مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْماً﴾ شما نيروي انساني بدهيد كارگر بدهيد من خودم آن امكاناتي كه خدا به من داد مي‌توانم انجام بدهم شما امكانات را بدهيد با هزينه ي خودم حل مي‌كنم نيرو را بدهيد. خب, پس دو سد بود يك, بين اين دو سد شكاف بود دو, يأجوج و مأجوج هم قومِ مفسد بودند سه, اينها بين اين دو شكاف كه راه بود مي‌آمدند مزاحم ديگران مي‌شدند چهار, به ذوالقرنين گفتند بين اين دو سد را شما ببند از اينكه ذوالقرنين گفت آن مصالح سدسازي عبارت از زُبُرالحديد است معلوم مي‌شود تقريباً اين سد, سدّ فلزي است نه سدّ بتوني يا سدّ سنگي يا سدّ خاكي يا سدّ آجري قسمت مهمّ مصالح ساختماني اين سد همان فلز بود كه ﴿ءَأَتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ﴾. خب, اين سد ساخته شد سدّ فلزي هم بود بين اين دو سد راه يأجوج و مأجوج هم بست. در آنجا فرمود: ﴿قَالَ انفُخُوا﴾ شما بِدَميد كه اين آهنها آب بشود اين بُراده ي آهن آب بشود ﴿حَتَّي إِذَا جَعَلَهُ نَاراً قَالَ ءَاتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً ٭ فَمَا اسْطَاعُوا﴾ فلز و مس و اينها را بياوريد ما اين كار را مي‌كنيم ﴿فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً﴾ آن‌گاه گفت: ﴿قَالَ هذَا رَحْمَةٌ مِن رَّبِّي فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقّاً﴾ وقتي قيامت بخواهد قيام بكند اين سد درهم مي‌ريزد. خب, طبق آيه ي سوره ي مباركه ي «كهف» كه قبلاً گذشت اين سدّ فلزي وقتي فرو ريخت از اشراط‌الساعه خواهد بود علامت ظهور قيامت است در آيه محلّ بحث سوره ي مباركهي «انبياء» مي‌فرمايد: ﴿وَحَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ ٭ حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ﴾ يعني باز بشود اين جهت يأجوج و مأجوج, اين سدّ فلزي كه بين‌السدّين است باز بشود.
تفسير تبيان مرحوم شيخ طوسي(رضوان الله عليه) آمده اين سدّان تعبير به تَثنيه هم دارد اين دو سد يأجوج و مأجوج باز بشود ظاهراً اين‌چنين نيست سخن از آن دو سد نيست آن دو سد خيلي سدّ تاريخي به اين معنا كه ذوالقرنين ساخته شده باشد و فرو ريختنِ آنها هم از اشراط‌الساعه باشد دليل نداريم ممكن است ثبوتاً حق باشد اما آن‌كه دليل داريم همين سدّ ذوالقرنين است اين سدّ ذوالقرنين سدّ فلزي است بين دو سد است و فرو ريختن او مِن أشراط‌الساعه است اين سد است نه تثنيه‌اي كه در عبارت تبيان شيخ طوسي است. مرحوم امين‌الاسلام در مجمع‌البيان تثنيه ياد نكرده سدّان نگفته گفته سد و ظاهراً همين درست است اين سدّ سوم كه بين‌السدّين است و فلزي است و معبَر يأجوج و مأجوج بود اين وقتي فرو ريخت معلوم مي‌شود كه يكي از علائم ظهور قيامت و وجود قيامت است در اين آيه هم فرمود: ﴿حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِن كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ﴾ حالا اين ﴿هُم﴾ به ﴿يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ﴾ برمي‌گردد چه اينكه قُرب لفظي دارد يا نه, قُرب معنوي معيار است كه منظور «كلٌّ إلينا راجعون» است همه ي مردم به طرف الله برمي‌گردند نه اينكه از اين كانال يا از اين معبَر از اين تنگه به الله برمي‌گردند تا گفته بشود كه ضمير به يأجوج و مأجوج برمي‌گردد مردم به الله رجوع مي‌كنند اين ديگر اختصاصي به اين منطقه و اين كانال و اين سد و اين معبر ندارد هر كس هر جا هست به الله برمي‌گردد منتها از كلمه ي «حَدَب» ﴿وَهُم مِن كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ﴾ يعني «يرجعون» بعضيها خواستند بگويند اين «حَدَب» چون «حُدْبِه» آ‌ن برجستگي و برآمدگي يك منحني كه داشته باشيم اين قوس پايين را مي‌گويند مُقعَّر آن بالاي منحني را مي‌گويند محدَّب آنجا كه كُره باشد مشخص است شما اين هندوانه كه پوست كَنديد اين مدار پاييني را مي‌گويند مقعّر, آن مدار بالايي كه روي پوسته هندوانه است مي‌شود محدَّب.
حُدْبِه يعني قوض «احدودب الظَهْر» وقتي كسي سالمند مي‌شود پشتش خميده مي‌شود يعني در اين پشتش يك برجستگي پيدا مي‌كند اين برجستگي و اين حُدْبه باعث مي‌شود كه ما بگوييم اين شخص «احدودب ظَهْرُه» يعني پشتش برآمد اين پشتش بالا آمد و سينه‌اش به طرف زمين اين مي‌گويند حُدْبه, حَدَب كه در اين كتابها تفصيل كردند «مِن نَشْزِ الأرض» نه نَشْر, «نَشْزِ الأرض» ناشِز يعني برجسته ديگر ﴿إِذَا قِيلَ انشُزُوا فَانشُزُوا﴾ يعني وقتي در مجلس پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة والثناء) جا تنگ شد شما استفاده كرديد مستمعي تازه وارد شد ديگر مي‌بيني اول چهارزانو ننشينيد دوزانو بنشينيد كه ﴿تَفَسَّحُوا فِي الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ﴾ اگر دوزانو هم بنشينيد يا يك‌‌زانو هم بنشينيد مي‌بينيد جا نيست شما كه قبلاً بوديد استفاده كرديد بلند شويد بگذاريد اين مستمعِ تازه بيايد ﴿وَإِذَا قِيلَ انشُزُوا فَانشُزُوا﴾ برخاستن, شما بلند شويد تا اين ديگري بيايد خب, پس نَشْز آن برجستگي است اين را مي‌‌گويند حَدَب, مي‌گويند حُدْبه آن وقت اين را بخواهند به آيه سورهي مباركهي «يس» معنا كنند خيلي هماهنگ نيست در سوره ي «يس» آنجا ﴿يَنسِلُونَ﴾ هست يعني ﴿يسرعون﴾ هست ولي از اَجداث است يعني از قبور است اينجا از اَحداب است از حُدبه‌هاست از آن برجستگيهاست در سورهي مباركهي «يس» آيه ي 51 به اين صورت است ﴿وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ﴾ يعني «مِن القبور» ﴿إِلَي رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ﴾ يعني «يُسرعون» خب, آنهايي كه هستند روي زمين‌اند از هر جايي برجسته هم كه باشد بالأخره «إلي ربّهم يَرجعون» اينها كه مُردند تحت‌الأرض‌اند ﴿مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَي رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ﴾ چه آنها كه روي زمين‌اند چه آنها كه زير زمين‌اند وقتي قيامت قيام مي‌كند همه «إلي الله يَرجعون».
خب البته ممكن است آن چون وجود مبارك حضرت هم مِن اشراط الساعه است ديگر وگرنه ظاهرش رجوع إلي الله است ديگر چون رجوع الي الله بين ظهور وجود مبارك حضرت تا قيامت فاصله ي چنداني نيست ممكن است چند صباحي فاصله باشد اما نسبت به كلّ عالَم آن فاصله اندك است و ظهور وجود مبارك حضرت هم مِن اشراط الساعه است. خب, فرمود: ﴿وَهُم مِن كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ﴾ نه تنها يأجوج و مأجوج بلكه همه ي مردم خب.
سخن جناب زمخشري در كشّاف نقل كرده قائلش معلوم نيست چه كسي است ايشان گفت «يُقال» و همان حرف زمخشري را در تفسير ابي‌السعود شما مي‌بينيد ديگران هم همين حرف را از جناب زمخشري دارند و آن حرف اين است كه «يُقال الناس عشرة أجزاء تِسعة منها يأجوج و مأجوج» مردم ده قسمت‌‌اند نُه قسمتشان طبعاً يأجوج و مأجوج‌اند خب اين نه معلوم است روايت است نه معلوم است سخن حكيم است البته اينكه دارد «أكثرهم كذا, أكثرهم كذا, أكثرهم كذا» بي‌تأييد نيست يا ﴿إِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللّهِ﴾ بي‌تأييد نيست اما حالا ما چه بتوانيم بگوييم «الناس عشرة أجزاء تسعة منهم يأجوج و مأجوج» بالأخره سند مي‌طلبد حالا همين طور كه گفتند با ﴿أَكْثَرَهُمْ﴾, ﴿أَكْثَرَهُمْ﴾ بي‌تناسب نيست ولي بالأخره اثباتش آسان نيست. خب, پس اينكه جناب شيخ طوسي فرمودند دو سد منظور اين دو سد نمي‌تواند باشد براي اينكه اين دو سد مربوط به يأجوج و مأجوج نيست آن سدّي كه مانع عبور يأجوج و مأجوج بود همان سدّ ذوالقرنين بود كه بين‌السدّين ساخته شده ﴿وَهُم مِن كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ﴾ يعني «يُسرعون» به سرعت حالا ﴿يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ﴾ به سرعت «كجَراد مُنْتَشِر» در نحوه ي حركت اينها از قبر به صحنه ي برزخ را گاهي دارد ﴿جَرَادٌ مُنتَشِرٌ﴾ مثل ملخهايي كه منشورند و منتشرند و به سرعت پرواز مي‌كنند اينها هم به سرعت حركت مي‌كنند. خب, ﴿وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ﴾ اين مي‌شود اشراط‌الساعه حالا معلوم مي‌شود كه آن وعده ي الهي نزديك است پس معلوم مي‌شود اينها جزء اشراط‌الساعه است علائم قيامت است و اين ﴿حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ﴾ پايانش ﴿وَاقْتَرَبَ﴾ است يعني وقتي كه آن سدّ يأجوج و مأجوج شكست قيامت نزديك مي‌شود كه اين بخورد به آن قسمت يا نه, اينها در كنار هم قرار دارند ﴿فَإِذا هِيَ﴾ در اين هنگام كه قيامت دارد قيام مي‌كند ﴿شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِينَ كَفَرُوا﴾ اينها, انسان متحيّر چشمش بالاست اصلاً نمي‌دانند كجا را نگاه مي‌كنند دفعتاً چشم بالاست و قدرت حركت هم ندارند و نمي‌دانند كجا را بايد ببيند متحيّرند ﴿تَأْتِيهِم بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ﴾ جريان قيامت دفعتاً ظهور مي‌كند اينها را مبهوت مي‌كند بهتان, بهتان را هم كه مي‌گويند بهتان براي اينكه كاري كه انسان نكرده به او اسناد مي‌دهند او را مبهوت مي‌كنند از اين جهت گفتند بهتان اينها هم ﴿فَتَبْهَتُهُمْ﴾ مبهوت مي‌شوند نمي‌دانند كجا هستند عدّهي زيادي هم همان طوري كه در بحثهاي قبل داشتيم نمي‌دانند مُردند الآن صحنه, صحنه ي قيامت است مي‌بينند وضع عوض شده افرادي را مي‌بينند كه نمي‌شناسند, صحنه‌اي را مي‌بينند كه براي آنها آشنا نيست آنچه آشنا بود ديگر در دسترس نيست آنها كه آشنا بودند آنها را نمي‌بينند ﴿فَإِذا هِيَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِينَ كَفَرُوا﴾ در اين حال مي‌گويند ﴿يَا وَيْلَنَا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذَا﴾ اين ﴿يَا وَيْلَنَا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذَا﴾ طبق بيان برخي از مفسّران بازگشتش به همين است كه ﴿أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ ٭ حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ﴾ اينها برنمي‌گردند از غفلت برنمي‌گردند به تنبّه مگر آنكه آن سدّ ذوالقرنيني سدّ يأجوج و مأجوج بشكند كه نشانه ي ظهور قيامت است در آن حال اين غايت حاصل مي‌شود آن غايت چيست؟ مي‌گويند ﴿يَا وَيْلَنَا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذَا﴾ پس ﴿أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ ٭ حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ﴾ حالا ﴿إِذَا فُتِحَتْ﴾ رجوع مي‌كنند يعني توبه مي‌كنند يا نه, رجوع مي‌كنند مي‌گويند اي كاش ما قبلاً همين, اعتراف مي‌كنند ولي اثر ندارد كه.﴿وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِيَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِينَ كَفَرُوا يَا وَيْلَنَا﴾ يعني «يقولون يا وَيْلنا» ﴿قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذَا﴾ مشكل اين است كه وقتي گفتند ﴿فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذَا﴾ يعني اين با ما بود و ما غافل بوديم نه ما جاهل بوديم.
غفلت عبارت است از شيء موجود, اگر شيئي موجود نباشد بعداً يافت بشود اين مجهول است بعد مي‌شود معلوم اما اگر چيزي بالفعل موجود باشد انسان توجه به آن نكند مي‌شود غفلت كه اگر كمي توجّه بكنند روشن مي‌شود اينكه فرمود: ﴿فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّي عَن ذِكْرِنَا وَلَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا ٭ ذلِكَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ﴾ يعني علمشان يك علمِ نابالغي است مثل اينكه ما مي‌گوييم سرمايه اين آقا يك مختصر پول خُرد است مبلغِ علمشان همين است همين دنيا را مي‌بينند كه ظاهر است اما آن طرفش كه آخرت است ﴿فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّي عَن ذِكْرِنَا﴾ اين معلوم مي‌شود اين دو روي يك سكّه است اين طرفش دنياست آن طرفش آخرت است يك, آخرت الآن موجود است دو, اينها غافل از آن آسترند فقط اَبْره‌ را مي‌بينند سه, فرمود: ﴿فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّي عَن ذِكْرِنَا وَلَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا﴾ اين يك, ﴿فَهُمْ غَافِلُونَ﴾ اين دو, معلوم مي‌شود كه اين ظاهر در قبال آن باطل است و بالفعل موجود است و اينها غافل از او هستند الآن اگر كسي توجّه بكند آخرت را مي‌بيند.
بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) كه در اوصاف متّقيان دارد فرمود: «هُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ» يك عدّه بهشت را مي‌بينند يا گويا مي‌بينند يا جهنم را مي‌بينند يا گويا مي‌بينند معلوم مي‌شود جهنم هست, بهشت هست اين بيان نوراني امام رضا(سلام الله عليه) هم كه سند خوبي است حضرت فرمود: «ليس مِنّا» از ما نيست كسي كه بگويد بهشت و جهنم الآن خلق نشده بعداً خلق مي‌شود بهشت الآن خلق شده, جهنم الآن خلق شده خب اگر كسي اهل ملكوت باشد مي‌بينيد ابزاري دست آدم هست نردبان, اين نردبان را شما اگر به دست مهندس بدهيد اين نردبان را مي‌گذارد اين سقف را مزيّن مي‌كند, روشن مي‌كند, مهندسي مي‌كند به دست مُغنّي بدهيد مي‌رود تَه چاه اين همان نردبان است حالا تا دست چه كسي باشد به كدام طرف حركت بكند علم نردبان است گاهي همين نردبان باعث جهل و جهالت مي‌شود كه فرمود: ﴿وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ﴾ با اينكه اين فرعون و آل‌فرعون يقين داشتند حق با موساي كليم است آمدند اين را مثل مُغنّي وسيلهي چاه‌روي قرار دادند, انكار كردند با اين تَه چاه رفتند يك عدّه هم مانند يك مهندس از اين علم بهره ي صحيح بردند ﴿كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ﴾ اين علمِ حصولي را نردبان علم حضوري قرار دادند اين علمِ مفهومي را نردبان علم مصداقي قرار دادند اين علم‌اليقين را نردبان عين‌اليقين دادند تفاوت راه خيلي است خب پس اينها هست بهشت الآن موجود است, جهنم الآن موجود است بعضيها مي‌بينند بعضيها نمي‌بينند ولي مي‌فهمند و باور مي‌كنند بعضي نه آن هستند و نه اين, در قيامت مي‌گويد كه ﴿يَا وَيْلَنَا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذَا﴾ اين بود, با ما هم بود ما اگر نگاه مي‌كرديم مي‌ديديم يا مي‌فهميديم ولي غافل بوديم بنابراين ﴿حَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ ٭ حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ﴾ يعني آن سد كه اشراط‌الساعه است ﴿وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ﴾ حالا كه وعده حق نزديك شد و آستانه قيامت شدند چه مي‌گويند, مي‌گويند: ﴿يَا وَيْلَنَا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذَا بَلْ كُنَّا ظَالِمِينَ﴾.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#25
﴿فَمَن يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلاَ كُفْرَانَ لِسَعْيِهِ وَإِنَّا لَهُ كَاتِبُونَ ﴿94﴾ وَحَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ ﴿95﴾ حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِن كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ ﴿96﴾ وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِيَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِينَ كَفَرُوا يَا وَيْلَنَا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذَا بَلْ كُنَّا ظَالِمِينَ ﴿97﴾ إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ ﴿98﴾ لَوْ كَانَ هؤُلآءِ آلِهَةً مَّا وَرَدُوهَا وَكُلٌّ فِيهَا خَالِدُونَ ﴿99﴾ لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَهُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ ﴿100﴾ إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَي أُولئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ ﴿101﴾ لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا وَهُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ ﴿102﴾
پرسش:؟
پاسخ: نه خير، آن غير از اين است آن مضمونش اين است كه اگر مردم يك‌دست كافر نشوند ما به كفّار آن‌قدر وسايل مالي مي‌دهيم كه سقف منزلشان يا ديوار منزلشان و مانند آن به جاي چوب و به جاي آهن، نقره به كار ببرند يعني تيره نقره به كار ببرند صُحف فِزّه مي‌داديم، سقف نقره‌اي مي‌داديم، نردبان طلايي مي‌داديم ولي خائفيم مردم به طمع دنيا يك‌دست كافر بشوند ﴿وَلَوْلاَ أَن يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَن يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ﴾ كذا و كذا.
سورهي مباركهي «انبياء» بعد از مرحله ي توحيد و نبوّت، جريان معاد را ذكر مي‌كند مي‌فرمايد رجوع مردم به مبدأ قطعي است چه اينكه صدور مردم هم از مبدأ قطعي است مردم مبديي دارند «هو الله» معادي دارند «و هو الرجوع إلي الله» اين قطعي است و هر كس مهمان عمل خودش است اگر كسي حُسن فاعلي و فعلي را ضميمه كرد كه خداي سبحان اجر او را ضايع نمي‌كند و فرشتگان هم اعمال او را ضبط مي‌كنند و اگر كسي حُسن فاعلي و فعلي را ضميمه نكرد يا از هر دو جهت سيّء بود يا از جهت عمل سيّء بود اين گرفتار عذاب مي‌شود منتها طولاني شدن عذاب او يا كوتاه مدّت بودن عذاب او مربوط به مقدار سيّئات اوست. بعد فرمود: ﴿وَحَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ امّتي كه در اثر كفر و دادن مهلت و برنگشتن آنها و توبه نكردن استحقاق عذاب الهي پيدا كردند و ذات اقدس الهي آنها را به هلاكت محكوم كرد ديگر برنمي‌گردند يعني برنمي‌گردند به دنيا كه نظير ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحاً﴾ اين يك احتمال بود، يا اينها هرگز اهل اِنابه و توبه و رجوع إلي الله نبودند اين هم يك احتمال بود، يا اينكه ﴿أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ يعني اينها خيال نكنند كه رجوع إلي الله ندارند كه معاد ـ معاذ الله ـ حق نباشد بلكه معاد حق است بالضروره.
مطلب چهارم دوتا روايتي است كه در تفسير علي‌بن‌ابراهيم دربارهي رجعت آمده كه اين مربوط به رجعت است. در رجعت طبق اين دوتا روايت آنها كه ايمانِ محض دارند برمي‌گردند يك، آنها كه كفرِ محض دارند و به هلاكت دنيا مبتلا نشدند برمي‌گردند دو، آنها كه كفر داشتند و به عذاب الهي مبتلا شدند و به هلاكت رسيدند آنها «لا يرجعون في الرجعة» سه، اينكه فرمود: ﴿حَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ يعني امّتي كه كفر ورزيد و مستحقّ عذاب الهي شد و خداي سبحان آن قريه و اهلش را هلاك كرد و ويران كرد اينها در رجعت برنمي‌گردند خب اينها در رجعت براي چه برگردند اگر براي عذاب برگردند كه خب اين احساني است نسبت به اينها كه اينها در برزخ برنمي‌گردند كه دوباره معذّب بشوند اينها كه در رجعت برگردند كه نه در رديف انبياي‌اند نه در رديف مؤمنين خالص، اگر برگردند بايد عذاب ببيند شايد اين احساني باشد نسبت به اينها كه خدا دو بار اينها را عذاب نمي‌كند يك بار در دنيا قبل از مرگ اينها را هلاك كرده دوباره در رجعت برگردند و معذّب بشوند اين‌چنين نيست ولي يكي از محتملات همين است كه آنها در رجعت بخواهند برگردند و ايمان بياورند شدني نيست، گذشته را جبران بكنند شدني نيست، يا اينها رسيدند به جايي كه صريحاً به انبيايشان مي‌گويند: ﴿سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُن مِّنَ الْوَاعِظِينَ﴾ يا ذات اقدس الهي به پيامبر چه پيامبر اسلام چه انبياي ديگر(عليهم الصلاة و عليهم السلام) مي‌فرمايد: ﴿سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾ وگرنه صِرف اينكه اينها در رجعت برنمي‌گردند عذابي براي اينها نيست مگر با اين توجيهات ياد شده.
آ‌نها هم همين طور ديگر آنها براي هلاكت مي‌آيند براي عذاب مي‌آيند وقتي كه آنها مي‌آيند براي عذاب جديد هم در دنيا هم در آخرت تا اينكه خسران دنيا و آخرت دامنگير آنها بشود.
خب، فرمود: ﴿حَرَامٌ عَلَي قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاها أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ يكي از محتملاتي كه طبق دوتا روايت تفسير علي‌ابن‌ابراهيم بود. اما ظاهر ﴿حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ﴾ معنايش اين است كه اينها ﴿لاَ يَرْجِعُونَ﴾ تا اين وقت ﴿حَتَّي إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ﴾ در سورهي مباركهي «كهف» آنجا مشخص شد كه دربارهي يأجوج و مأجوج دوتا احتمال بود يكي اينكه اين مهموز‌الفاء است از أجّه است لذا در مفردات راغب اين را در أجّه معنا كردند اينها شبيه أجيج و نارند آتش از آن جهت كه مضطرب است پراكنده است شعله‌هاي جَوّال و گوناگون دارند اينها هم مثل آ‌نها آتشِ اين‌چنيني دارند لذا از أجّه است أجّة النار، أجيج النار و مانند آن است يأجوج و مأجوج، اما آنها كه با الف قرائت كردند ياجوج و ماجوج اينها را از يَجَجَ مي‌دانند در باب يَجّ ذكر مي‌كنند نه در باب أجّ به هر تقدير اينها در سورهي مباركهي «كهف» گذشت. ﴿وَهُم مِن كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ﴾ اين گروه از هر برجستگي فوراً خودشان را به صحنهي قيامت مي‌رسانند. در سورهي مباركهي «ابراهيم» گذشت صحنهي قيامت كه مي‌خواهد قيام بكند كلّ اين زمين مي‌لرزد برابر ﴿إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾.
اول سورهي مباركهي «حج» است وقتي اين زمين و زمان يعني كلّ نظام لرزيد اين جهان‌لرزه است نه تنها زمين‌لرزه ﴿إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾ براي اينكه كلّ زمين كه ﴿وَالْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ﴾ بايد عوض بشود، ﴿وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ﴾ كه در آستانه ي عوض شدن است مَطْوي است يعني طومار است اين را مي‌پيچند باز باشد كه مي‌شود منشور الآن مَطوي است مثل طومار، سِجِل يعني طومار مثل طومار اين را مي‌پيچند تا دوباره با وضع دگرگون‌شده برگردند آن‌گاه در سورهي مباركهي «ابراهيم» گذشت كه ﴿يَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ﴾ يعني «تُبدّل السماوات غير السماوات» آسمان عوض مي‌شود، زمين عوض مي‌شود صحنهي نويي پيدا مي‌شود، اما همين آسمان بايد باشد همين زمين بايد باشد چون اينها بايد شهادت بدهند, اينها بايد شكايت بكنند يك نحوه تغيير و تبديلي است كه اصل هويّت محفوظ است وگرنه مسجد كه شكايت مي‌كند يا شفاعت مي‌‌دهد, زميني كه انسان اطاعت كرده شهادت مي‌دهد يا معصيت كرده شكايت مي‌كند و شهادت مي‌دهد بايد حقيقت زمين باشد و اين حقيقت تبديل بشود به يك حقيقت ديگري آن‌كه حقيقت ديگر بود كه در دنيا نبود تا او مردم را ببيند اين هم كه در دنيا بود كه در قيامت محشور نمي‌شود لذا در حشر.
اما نه تعدّد همين تبديل مي‌شود به صورت ديگري چون تبديل هست نه اعدام و ايجاد يك وقت مي‌گوييم الف تبديل مي‌شود به باء خب البته غيّريتي بين الف و باء هست ارض و سماء دنيا با ارض و سماء آخرت مغايرتي دارند اما اصلِ هويّت بايد محفوظ باشد براي اينكه شده تبديل, اگر الف از بين برود و باء به وجود بيايد كه نمي‌گويند تبديل شد در تبديل يك اصل مشتركي لازم است مغايرتي بايد باشد بله زمينِ دنيا با زمينِ آخرت, آسمان دنيا با آسمان آخرت كاملاً غير هم‌اند براي اينكه يك مؤمن در صحنه ي قيامت كاملاً فضايش روشن است ﴿نُورُهُمْ يَسْعَي بَيْنَ أَيْدِيِهمْ﴾ هست, ﴿نُورُهُمْ يَسْعَي بَيْنَ أَيْدِيِهمْ وَبِأَيْمَانِهِمْ﴾ هست فضا را خيلي روشن مي‌بيند اين كافر و تبهكاري كه در كنار او ايستاده است در ظلمات است اين مثل دنيا نيست كه اگر روز هست براي همه روز باشد اگر شب است براي همه شب باشد آنجا هر كسي نورِ خودش را خودش دارد اين يكي كه در كنار او ايستاده است در ظلمت و تاريكي است چنين مغايرتي هست ذات اقدس الهي با تك تك اينها بخواهد سخن بگويد طرزي سخن مي‌گويد كه كسي كه در كنار او ايستاده است اصلاً نمي‌شنود اين هست اينها در روايات مسئله ي قيامت هست اين زمينِ دنيا با زمينِ آخرت تغايري دارند, آسمان دنيا با آسمان آخرت تغايري دارند ولي تبديل است بالأخره اگر تبديل هست بايد يك اصل مشتركي باشد ﴿يَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ﴾ يعني «تبدّل السماوات غير السماوات» .
روايتي از وجود مبارك حضرت امام سجاد رسيده است از ائمهي ديگر كه زمين تبديل مي‌شود به كُرهي خُبزِ نَقي يك كُرهي نان مي‌شود كه مردم تا اينكه به حسابشان رسيدگي بشود از اين كُره ي نان استفاده مي‌كنند آن رواياتي بود كه آنجا گذشت. از پيچيده‌ترين و عميق‌ترين مسائل همين مسئله ي معاد است اين‌چنين نيست كه ضروريِ دين باشد آن‌كه ضروريِ دين است كه ديگر انسان با همين بدن با همين پوست با همين جريان دوباره برمي‌گردد اما چطور مي‌شود, چه موقع مي‌شود, چه موقع از زمين برمي‌گردد, آيا قبل از تبديل زمين برمي‌گردد يا حين تبديل برمي‌گردد يا بعد از تبديل برمي‌گردد اگر بعد از تبديل اين ذرّات برگشت پس تبديل‌شده است نه عين او, دهها يعني دهها مسئلهي عميق كه تصوّرش نظري است فضلاً از تصديقش بنابراين چون اينها بحث نشده رويش ديگر شما مي‌بينيد خب اينكه اهل حوزه‌ايد آنچه در حوزه مطرح نيست همين مسائل است ديگر, ولي اصلِ اينكه انسان با همين بدن با همين قيافه كه «لو رأيته» در روايات ما دارد «لو رأيته لقلتُ إنّه بَهمان» هر كسي را مي‌بينيم مي‌گوييم اين آقا همان خودش است اما حالا چطور مي‌شود, چه موقع مي‌شود, قبل از تبديل است, حين تبديل است, بعد از تبديل است, حالا كه اين زمين و آسمان بخواهد عوض بشود مردم كجا هستند, با هم عوض مي‌شوند, بي‌هم عوض مي‌شوند اينها پيچيدگيهاي تصوّري مسئله ي معاد است چه رسد به تصديق. ولي به هر تقدير فرمود اين صحنه كه عوض بشود اينها برمي‌گردند حالا كه اينها برمي‌گردند طوري است آن صحنه كه يعني از طليعه ي قيامت كه عدّه‌اي از ترس ﴿شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ﴾ مي‌بينيد وقتي كه يا رعد و برق سنگين آمده زلزله‌اي آمده بعضيها متحيّر مي‌شوند چشمشان باز مي‌ماند حالا مي‌خواهند اين مُژه و پلك را كنار هم بگذارند چشم را ببندند نمي‌توانند اين را مي‌گويند حالت ﴿شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ﴾ وحشت اين است وقتي هم كه وارد جهنّم شدند از بس آنجا هراسناك است كه نه تنها چيزهاي ديگر را نمي‌شوند دَم خودشان، نَفس خودشان را هم نمي‌شوند خب انسان نزديك‌ترين چيز به او همان نَفَس اوست از بس در حالت اضطراب و عذاب‌اند كه صداي نفس خودشان را نمي‌شوند چه رسد به چيزهاي ديگر، اما صداي شعله را مي‌شوند، صداي عذاب را مي‌شوند.
در سورهي مباركهي «طه» داشتيم كه عدّه‌اي كور محشور مي‌شوند ﴿وَنَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَي وُجُوهِهِمْ عُمْياً﴾ آن‌گاه ﴿رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَي وَقَدْ كُنتُ بَصِيراً﴾ آنجا خداي سبحان در جواب اعتراض اين معترضان كور محشور شده مي‌فرمايند نه، ما تو را كور نكرديم تو هر طور بودي همان طور محشورت كرديم ﴿كَذلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنسَي﴾ ما تو را كور محشور نكرديم به دليل اينكه جهنم را مي‌بيني، اهل جهنم را مي‌بيني، شعله‌ها را مي‌بيني، آن عذاب‌كننده را مي‌بيني همه را مي‌بيني منتها بهشت را نمي‌بيني، مؤمنين را نمي‌بيني، انبيا را نمي‌بيني، اوليا را نمي‌بيني در دنيا هم همين طور بودي ديگر در دنيا مراكز فساد را مي‌ديدي مسجد و حسينيه را نمي‌ديدي الآن هم همين طوري ما هيچ كاري نكرديم ﴿كَذلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنسَي﴾ هر طور بودي اينجا هم هستي. دربارهي ﴿لا يسمعونها وهم فيها خالدون﴾ هم همين طور است تو خودت را نشناختي اين نَفَسي كه برمي‌آيد اينكه جناب سعدي گفت محصول حرفِ جناب سنايي است اينكه سعدي فرمود: «هر نَفَسي كه فرو مي‌رود مُمِدّ حيات است چون برمي‌گردد مُفرّح ذات پس هر نَفسي دو نعمت موجودي بر هر نعمتي شكر واجب» اين از آن سنايي گرفته، سنايي چون قبل از مولوي است او حساب ديگري است آنها را نمي‌شود به حساب سعدي و حافظ آورد او مي‌گويد «عارفان هر دَمي دو عيد كنند٭٭٭ انگبوتن مَگس قَتيد كنند» ديگران به فكر تار انداختن و صيد مگس‌اند عارف در هر دو حال دوتا عيد دارد:
يك عيد اينكه نفس فرو مي‌رود يك نعمت است.
دو اينكه برمي‌گردد نعمت ديگر است ديگران مشغول صيد مگس‌اند اين مشغول شمارش نعمت الهي است تقريباً دويست سال فاصله شده بين حكيم سنايي و سعدي تازه سعدي اين حرف را زده كه«هر نفسي كه فرو مي‌رود» خب بعدها حكيم سبزواري فرمود: «دَم چو فرو رفت هاست٭٭٭ هوست چو بيرون رَوَد» يعني از او هر همه هر نفسي هاي و هوست اينكه مي‌گويد نَفس مي‌كِشد و فرو مي‌برد و مي‌آورد در هر دو حال مي‌گويد خدا، خدا، خدا، خدا. اينكه فرمود: «أنفاسكم فيه تسبيح» بي‌جهت نيست ما ماهي داريم به نام ماه مبارك رمضان كه مقابل ندارد ايّامي هم داريم به نام ايّام محرّم كه آن هم مقابل ندارد و اگر قرآن و عترت معادل هم‌اند چه اينكه معادل هم‌اند در ماه مبارك رمضان اين دَمِ ما تسبيح است «انفاسكم فيه تسبيح» همين كسي كه در ماه مبارك رمضان دَم او «سبحان الله» است همين اگر در مجلس سيّدالشهداء آهي بكِشد «نَفس المهموم لظلمنا تسبيح» اين دارد تسبيح مي‌كند اين كجا آن كجا، اين تسبيح كجا آن تسبيح كجا هر دو نعمت است «نَفس المهموم لظلمنا تسبيح و هَمّه لنا عبادة» فرق بين ماه مبارك رمضان و محرّم نيست آنجا دَم تسبيح مي‌شود اينجا دَم تسبيح مي‌شود، اينجا آه تسبيح مي‌شود آنجا نفس تسبيح مي‌شود اين مي‌شود «عارفان هر دَمي دو عيد كنند» اين شخص قدر دَمِ خودش را ندانست اينكه مي‌توانست براي سيّدالشهداء آه بكشد اين را نكرد اين براي چيز ديگر آه كشيد الآن آه خودش را نمي‌شنود فرمود ما شما را كور نكرديم اين در سورهي مباركهي «طه» ما شما را كَر نكرديم در سورهي «انبياء» ما شما را كَر نكرديم تو حرف خودت را نشنيدي صداي خودت را نشنيدي اين «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه» را گذاشتي كنار تو اصلاً نمي‌داني اين نَفَس چيست، اين حرف تو چيست اين دَم چه مي‌گويد اگر خوب گوش مي‌دادي مي‌گفت خدا، خدا، خدا، خدا.
مرحوم صدوق(رضوان الله عليه) حَشَره الله مع الأنبياء در كتاب قيّم توحيد در اين توحيد مرحوم صدوق آنجا دارد كه وجود مبارك امام صادق ظاهراً يكي از اصحاب آن حضرت بيمار شدند و حضرت تشريف بردند براي عيادت كسي يك نفر يا بيشتر خدمت حضرت بودند در آن مراسم عيادت آن بيمار آه مي‌كشيد مي‌گفت آه، اينكه در خدمت حضرت بود به آن مريض گفته بود آه نگو بگو «يا الله» حضرت فرمود «آه اسمٌ مِن أسمائه سبحانه و تعالي» او دارد مي‌گويد خدا، اين دَم يك انسان مؤمنِ بيمار كه مي‌گويد آه، يعني مشكل من را خدا حل مي‌كند اين دم اوست چه بداند چه نداند اين را مرحوم صدوق در كتاب قيّم توحيد از وجود مبارك امام صادق فرمود: «آه اسمٌ مِن أسمائه سبحانه و تعالي» بنابراين «أنفساكم فيه تسبيح» معنا پيدا مي‌كند، «نَفس المهموم لظلمنا» تسبيح پيدا مي‌كند در اينجا هم فرمود اين نفس خودش را نمي‌شنود براي اينكه در دنيا هم نفس خودش را نشنيد پس ما نه كسي را كَر كرديم نه كسي را كور، كسي را كور نكرديم در سورهي مباركهي «طه» فرمود تو همان طوري كه بودي اينجا محشور شدي، كسي را كَر نكرديم در اينجا مي‌فرمايد هر طور كه بودي ما تو را محشور كرديم اين دَم خودش را نمي‌شنود براي اينكه در دنيا هم نمي‌دانست كه اين نعمت دارد مي‌آيد و هر نفسي هم كه مي‌كِشد يك قدم به مرگ نزديك مي‌شود «نَفس المرء خطاء إلي الموت» يا «إلي القبر» و مانند آن. خب، پس در اينجا كه فرمود: ﴿فَإِذا هِيَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِينَ كَفَرُوا﴾ يعني از بس صحنه هراسناك است اينها نمي‌توانند اين مُژه و پلك و اينها را روي هم بگذارند بعد تازه بيدار مي‌شوند مي‌گويند ﴿يَا وَيْلَنَا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذَا﴾ يعني اين با ما بود ما غافل بوديم بعد مي‌گويند سخن از غفلت نيست خيليها آمدند ما را بيدار كردند انبيا آمدند، اوليا آمدند، شاگردانشان آمدند و تبهكاران را كه مي‌خواهند وارد جهنم بكنند فرشته‌هايي كه مسئول آن قسمت‌اند دَم درِ جهنم مي‌گويند ﴿أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ﴾ مگر پيامبران نيامدند، انبيا نيامدند، ائمه نيامدند، علما نيامدند، مبلّغين نيامدند اينكه به جهنّميان مي‌گويند ﴿أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ﴾ منظور خصوص پيغمبر و امام كه نيست همان ﴿فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُوا قَوْمَهُمْ﴾ هم همين است ديگر يعني مگر شما روحاني نداشتيد، شما واعظ نداشتيد، شما امام جماعت نداشتيد، امام جمعه نداشتيد، مگر به شما نگفتند اين ﴿أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ﴾ همين است چون براي هر كس كه پيغمبر نمي‌آيد، براي هر كسي كه امام نمي‌آيد همين روحانيون و علما و وُعّاظ كه احكام را به مردم مي‌گويند همين است ديگر حجّت خدا بر مردم تمام مي‌شود ديگر اين طور نيست كه حالا ماها منتظر باشيم براي هر كدام ما يك امام يا پيغمبري بيايد كه همان برابر سورهي مباركهي «توبه» كسي عمل بكند همين است ديگر ﴿وَلِيُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ﴾ اينجا هم فرمود ما ظلم كرديم ﴿بَلْ كُنَّا ظَالِمِينَ﴾ بيان خداي سبحان اين است كه اينها مي‌گويند ما ظلم كرديم غفلت نبود ما را بيدار كرديم ما عالماً عامداً ﴿نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ كِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ﴾ كرديم اين طور نبود كه ما غفلت كرديم خدا با غافلان كاري ندارد الآن كساني كه در روستاهاي دوردست مناطق الحادنشين و كفرنشين به سر مي‌برند كه اينها اهل جهنم نيستند براي اينكه كفّار مستضعف‌اند حجّت خدا به اينها نرسيد اينها خب غافل‌اند اينها را كه خدا به جهنم نمي‌برد كه البته بهشت هم جاي اينها نيست اينها «مُرْجِعٌ لأمر الله»اند حالا رحمت خدا چه كاري بكند با اينها راه ديگر است اما ﴿لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَيَحْيَي مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ﴾ اينهايي كه حجّت الهي به آنها بالغ نشد كه اينها را خدا جهنم نمي‌برد كه آنهايي كه غافل‌اند معذورند اما اينها اضراب مي‌كنند كه نه, سخن از غفلت نيست ﴿بَلْ كُنَّا ظَالِمِينَ﴾ آن‌گاه ذات اقدس الهي به آنها مي‌فرمايد: ﴿إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾ شما عابد و معبود كلاهما في النار شما اين بتها را تقديس مي‌كرديد اين بتها را گرامي مي‌داشتيد مي‌پرستيديد اينها را همراه شما مي‌بريم جهنم كه اينها بشوند وقود النار ﴿فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ﴾ اينها عذاب نمي‌بينند ولي براي تعذيبِ شديد شما ما اينها را مي‌بريم براي اينكه شما به اينها دل بسته بوديد كه اينها بشوند شفيع شما, مقرِّب شما إلي الله اينها مشكل خودشان را نمي‌توانند حل كنند چگونه شفيع شما بشوند.
تعذيب مضاعفي است براي كفار, وگرنه سنگ عذاب نمي‌بيند كه آن سنگي كه در جهنم است آن هم در حال تسبيح است اين طور نيست كه حالا سنگ را اگر بسوزانند تسبيح او كم بشود خود آتش دارد تسبيح مي‌كند هيچ موجودي نيست ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾ براي آتش, براي هيزم, براي سنگ كه عذابي نيست فرق نمي‌كند در هر حال تسبيح‌گوي حقّ‌اند.
خب, پس بنابراين اينها فرمود: ﴿فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ﴾ اين يك, و اين شدّت عذاب است براي كفار دو, نسبت به خود سنگها و چوبها كه ﴿أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ﴾ اينها فرق نمي‌كند چوب در هر حال سبّوح و قدّوسش را مي‌گويد اين طور نيست كه حالا اگر چوب را بسوزانند يا ريز ريز بكنند سبّوح و قدّوس را نگويد كه, اين در همهي حال اهل تسبيح و تقديس است در همهي حالات, پس بنابراين براي خود سنگ و چوب عذاب نيست اين سبّوح و قدّوسش را مي‌گويد براي اينها عذاب است براي اينكه معبودهاي اينها الآن همراه اينها دارند مي‌سوزند اينها متوسّل شده بودند به بتها براي شفاعت يك, براي تقريب منزلت دو, ﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَي اللَّهِ زُلْفَي﴾ ولي نشد, ﴿هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ﴾ نشد, اين يك تعذيب مضاعفي است براي آنها چه اينكه در همين‌جا مي‌فرمايد: ﴿لَوْ كَانَ هؤُلآءِ آلِهَةً مَّا وَرَدُوهَا﴾ حالا يا خود اينها مي‌گويند كه معبودهاي ما اِله نبودند دروغ است براي اينكه اگر اينها اله بودند ما به شفاعت اينها دل بسته بوديم ما به تقريب اينها دل بسته بوديم الآن اينها مثل ما دارند مي‌سوزند يا فرشتگان صحنه ي تعذيب به اين كفّار مي‌گويند كه ديديد اينها سِمتي نداشتند اگر اينها اله بودند كه نمي‌سوختند. خب, فرمود: ﴿حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ﴾ وارد مي‌شويد و معذّب مي‌شويد ﴿لَوْ كَانَ هؤُلآءِ آلِهَةً مَّا وَرَدُوهَا﴾ اين قياس استثنايي است لكنّ التالي باطل فالمقدّم مثله حالا يا خود آنها مي‌فهمند نظير ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِيرِ﴾ آنها مي‌گويند اگر اين بتها سِمتي مي‌داشتند مثل ما نمي‌سوختند يا نه, فرشتگان آن عالَم, مسئولان دوزخ و تعذيب مي‌گويند اگر اين بتها سِمتي مي‌داشتند به جهنم نمي‌افتادند ﴿لَوْ كَانَ هؤُلآءِ آلِهَةً مَّا وَرَدُوهَا وَكُلٌّ فِيهَا خَالِدُونَ﴾ هم اينها در جهنم ماندني‌اند هم آلهه ي آنها در جهنم ماندني‌اند ولي ﴿لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَهُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ﴾ انسان كه نَفَس فرو مي‌برد اين را مي‌گويند زَفير, وقتي برمي‌آورد مي‌گويند شَهيق آن شاهِق اين كوه و جَبلِ مرتفع را مي‌گويند اين جبلِ شاهق است سر برآورده است نَفس كه بالا مي‌آيد انسان مي‌شود حالت شهيق دارد وقتي فرو مي‌رود حالت زفير دارد زفير و شهيق اين است جهنم زفيري دارد شهيقي دارد اينها نَفَسشان را اولاً فرو مي‌برند, نفسشان را فرو مي‌برند از شدّت هراس به قدري اين نفس فرو رفته است و فرو مي‌رود كه خودشان هم احساس نمي‌كنند ﴿لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ﴾ بر اساس شدّت هراس ﴿وَهُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ﴾ زَفيرهم, زفيرِ خودشان را هم نمي‌شوند نظير آنچه در سورهي مباركهي «نور» هست كه به خواست خدا بعداً خواهد آمد در سوره ي «نور» آيه ي 40 و 41 تشبيهي فرمود جريان كفّار را فرمود كفار ﴿كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِن فَوْقِهِ سَحَابٌ﴾ درياي عميقي باشد بالاي دريا موج باشد ﴿فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ﴾ امواجِ متراكم باشد كه مِن فوق آن موج, سحاب باشد هم امواجش متراكم است هم بالاي موج ابر است خب ابر هست امواج متراكم هست دريا عميق است اينها در دريا افتادند در چنين فضايي ﴿ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراهَا﴾ اين شخص در درياي اين‌چنيني اگر دستش را بيرون بياورد نه تنها دستش را نمي‌بيند بلكه ﴿لَمْ يَكَدْ يَراهَا﴾ نفرمود «لم يرأها» فرمود: ﴿لَمْ يَكَدْ يَراهَا﴾ «كادَ» يعني «قَرُب» ﴿لَمْ يَكَدْ﴾ يعني «لم يَقرُب» نزديك ديدن هم نيست خب, اين كسي كه در دنيا گرفتار تاريكي است كه خودش را در حقيقت نمي‌بيند در قيامت در جهنم نفس خودش هم نمي‌شنود براي اينكه اين نفسي كه مي‌توانست «انفاسكم فيه تسبيح» اين را هدر داده اين نفسي كه مي‌توانست «نفس المهموم لظلمنا تسبيح» اين را هدر داده لذا اين نمي‌شنود. خب, پس اين خطرها در حقيقت محصول كار خود انسان است.
در سورهي مباركهي «طه» گذشت البته آنچه در سورهي «طه» گذشت از اين شفاف‌تر بود كه فرمود ما هيچ كاري نكرديم هر طوري كه در دنيا بودي همان طور تو را محشور كرديم در دنيا چيزهاي خوب را نمي‌ديدي الآن هم چيزهاي خوب را نمي‌بيني وگرنه داريم مي‌گوييم جهنم را مي‌بيني, همين كورها, همين كورها مي‌گويند ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾ همين كور و كَر مي‌گويند جهنم را ديديم, صداي جهنم را شنيديم و اينها اما اين همه رحمتهاي الهي كه مي‌گذرد هيچ كدام را نمي‌بينند نمي‌شنوند. خب, ﴿إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَي﴾ چون عدّه‌اي سؤال كردند اعتراض كردند در همان صدر اول در روايات هم هست كه خب اگر عابد و معبود كلاهما في النار بعضيها انبياي الهي را, قدّيسين بشر را, بعضيها ملائكه را پرستيدند و اينكه قرآن دارد عابد و معبود هر دو ﴿إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾ اين مشكلش چيست؟ مستحضريد كه مرحوم ميرزا در قوانين به بخشي از اينها جواب داده كه «ما» براي ذوي‌العقول نيست براي غير ذوي‌العقول است اين يك جواب است كه در آنجا گفتند شما ﴿إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ﴾ اين ﴿مَا تَعْبُدُونَ﴾ «مَن تعبدون» را شامل نمي‌شود اين يك جواب بود اما اينجا فرمود نه خير, ﴿إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَي﴾ آنها كه انبياي الهي‌اند, فرشتگان رحمت‌اند و مانند آن ﴿أُولئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ﴾ آنها خيلي از جهنم فاصله دارند اينها نه تنها از جهنم فاصله دارند ﴿لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا﴾ اينها اصلاً آن صدا و خروش جهنم كه به فاصلهي پنجاه فرسخي مي‌آيد بوي بدِ جهنم يا صداي شَهيق و زَفير آتش پنجاه فرسخ مي‌آيد خب, يا كمتر و بيشتر ﴿لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا﴾ اصلاً صداي ضعيف جهنم هم نمي‌شنوند اينها هم همين طورند, اينها هم كَر و كورند مؤمن در دنيا كَر و كور نيست آن‌كه ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ﴾ اين كور نيست در قيامت هم همين طور است ديگر اين اهل اينكه غيبت گوش بدهد و امثال ذلك نيست ﴿إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً﴾ نيست اين نگاهش به نامحرم نيست جهنم هم نمي‌بيند اين هم كور است در حقيقت منتها كورِ ممدوح و محمود اين حرفِ بد را نمي‌شنود ﴿مَرُّوا كِرَاماً﴾ صداي جهنم را هم نمي‌بيند منتها يك كورِ محمود ممدوحي داريم كه نعمت است كه خوب است كه انسان ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ﴾ اين چشم كه اصلاً نامحرم نبيند يعني نمي‌بيند در حقيقت ديگر اين بهترين نعمت است به هيچ وجه عذاب جهنم را نمي‌بيند با اينكه ﴿إِذَا رَأَتْهُم مِن مَكَانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَيُّظاً وَزَفِيراً﴾ نه اذا رأوها, جهنمِ قيامت چيز مي‌فهمد, رؤيت را خدا به جهنم و نارِ جهنم اسناد داد نه «إذا رأوها» بلكه ﴿إِذَا رَأَتْهُم مِن مَكَانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَيُّظاً وَزَفِيراً﴾ مثل اين ببرها, مثل گرگها, مثل شيرها از دور دارند حمله مي‌كنند اين آيه فرمود:
جهنّم وقتي از فاصلهي پانصد فرسخي اين جهنّميها را مي‌بيند حمله مي‌كند خب اين معلوم مي‌شود مي‌فهمد ديگر چه كسي جهنم است چه كسي جهنم نيست ﴿إِذَا رَأَتْهُم مِن مَكَانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَيُّظاً﴾ عصباني مي‌شود, غضبناك مي‌شود, غيض مي‌كند, از شدّت غيض گويا مي‌خواهد تكّه تكّه بشود مي‌گويند در بين اين حيوانات درنده پلنگ از همه عصباني‌تر است اين حالت تَنمُّر, تنمّر براي پلنگي است اينكه گفت «پلنگان رها كرده خوي پلنگي» همين است درست است كه شير درنده‌تر از پلنگ است ولي عصباني‌تر از شير همين پلنگ است مي‌گويند گاهي از شدّت عصبانيّت تكّه تكّه مي‌شود حالا يا افسانه است يا به واقعيّت رسيده از شدّت غضب. اين خداي سبحان وقتي مي‌خواهد جهنم را معرفي كند اين را شبيه پلنگ مي‌داند مي‌گويد ﴿تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ﴾ گويا از شدّت عصبانيّت مي‌خواهد تكّه تكّه بشود اين كار جهنم است خب مي‌بيند كه فلان جهنّمي دارد مي‌آيد مي‌خواهد از دور حمله كند خب آتش است, مي‌فهمد و سركشي مي‌كند از فاصلهي پانصد فرسخي هم نعره مي‌زند و عصباني مي‌شود ﴿إِذَا رَأَتْهُم مِن مَكَانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَيُّظاً وَزَفِيراً﴾, ﴿تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ﴾ مثل اينكه تكّه تكّه مي‌خواهد بشود مثل پلنگ, اما اين همه خروش و فريادي كه جهنم دارد ذرّه‌اي از صداي جهنم به گوش بهشتيان نمي‌رسد همين اين يك صَمَم ممدوح است, يك عَمي ممدوح است همان طوري كه در دنيا نداشتند خب, منتها آن چون مذموم بود فرمود يك عدّه كور محشور مي‌شوند اينها هم در حقيقت كورند منتها كورِ ممدوح, صمم ممدوح و محمود ﴿لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا وَهُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ﴾ هر چه بخواهند در او غرق‌اند در برابر آن خلودي كه ديگران داشتند چيزهايي هم مي‌دهند كه فوق آرزو و تمنّي اينهاست نمونه‌هايش هم قبلاً بحثي كه گذشت كه فرمود بهشتيان در بهشت هر چه بخواهند هست هر چه اراده كنند هر چه مشيئت كنند ﴿لَهُمْ فِيهَا مَا يَشَاءُونَ﴾ يك, ﴿وَهُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ﴾ دو, اين دو آيه و مانند آن مي‌گويد مؤمن هر چه بخواهد در بهشت براي او هست يك مطلب مهم هم دارد كه ﴿فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْيُنٍ﴾ يك, ﴿وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ دو, اين دو طايفه آيه يك پيام جديد دارد:
مؤمن هر چه بخواهد در آن هست, هر چه مورد اشتهاي او باشد به او خواهند داد اما اشتهاي هر كسي, اُمنيه هر كسي, آرزوي هر كسي, اميد هر كسي به اندازه ي معرفت اوست خيليها نمي‌دانند در بهشت چه چيزي هست تا آن را بخواهند الآن مثلاً شما هيچ شنيديد كه يك كشاورز يا يك دامدار يا كاسبِ گذر در تمام مدّت عمر هشتاد نود ساله‌اش آرزو بكند اي كاش من نسخهي خطّي تهذيب مرحوم شيخ طوسي را مي‌داشتم اين اصلاً چنين آرزويي ندارد اين تهذيب نشنيد, نسخهي خطّي نشنيد اما وقتي به سراغ علما مي‌رويد مي‌گويد اي كاش ما مثلاً آ‌ن نسخه خطّي تهذيب مرحوم شيخ طوسي را مي‌داشتم آرزوي هر كسي به اندازه ي معرفت اوست فرمود چيزهايي در بهشت است كه شما اصلاً نمي‌فهميد تا از ما بخواهيد ﴿وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ با اينكه فرمود: ﴿لَهُمْ فِيهَا مَا يَشَاءُونَ﴾ در ﴿فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْيُنٍ﴾ هم همين است خب ما وقتي كه يك عالَم ديگري است نمونه‌اش را نه ديديم, نشنيديم ما به اندازه ي دركمان آرزو مي‌كنيم بله, هر چه مي‌فهميم خوب است از خدا مي‌خواهيم به ما مي‌دهند اما وقتي نمي‌فهميم چه چيزي بخواهيم اين مثل همان كاسب گذر يا دامدار است كه در تمام مدّت عمر هرگز آرزو نكرده اي كاش من نسخهي مثلاً خطّي تهذيب مرحوم شيخ طوسي را مي‌داشتم يا مغني مرحوم مفيد را مي‌داشتم اين اصلاً آرزو نمي‌كند كه چنين چيزي را كه ما هم همين طوريم در اين كريمه فرمود: ﴿وَهُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ﴾ بخشهاي منفي را دارد اين مراحل, مراحل مياني فضايل بهشتيان است كه فرمود اينها غرق در نعمت‌اند ﴿لاَ يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ﴾ فزع اكبر را در سورهي مباركهي «نمل» مشخص كرده كه آن روز روزي است كه همه در ناله‌اند در آيه ي 87 سورهي مباركهي «نمل» اين است ﴿وَيَوْمَ يُنفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِي السَّماوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَن شاءَ اللَّهُ﴾ خب كلّ عالَم را دارند مي‌تَكانند ديگر جا براي آرامش نيست اما ﴿إِلَّا مَن شاءَ اللَّهُ﴾ كنارش هست اين ﴿إِلَّا مَن شاءَ اللَّهُ﴾ همين مؤمنين ﴿إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَي﴾ هستند اينها آرام‌اند ديگران بالأخره كم و بيش اضطراب دارند حالا تا چه اندازه مضطرب بشوند مطلب ديگر است ولي بالأخره يك عدّه هستند آرامِ محض‌اند يك عدّه هستند كه يأجوج و مأجوج‌اند و بينهما هم مراتب.
«أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سيّئات أعمالنا»
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#26
﴿إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ ﴿98﴾ لَوْ كَانَ هؤُلآءِ آلِهَةً مَّا وَرَدُوهَا وَكُلٌّ فِيهَا خَالِدُونَ ﴿99﴾ لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَهُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ ﴿100﴾ إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَي أُولئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ ﴿101﴾ لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا وَهُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ ﴿102﴾ لاَ يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلاَئِكَةُ هذَا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ ﴿103﴾
جريان معاد در سورهي مباركهي «انبياء» و ساير سوَر مكّي به عنوان يكي از عناصر محوري مطالب اصول است بعد از بيان وحي و نبوّت و گزارش كوتاهي از سيرهي برخي از انبيا(عليهم السلام) جريان معاد را ذكر فرمود كه در آن صحنه مشركان و بتهاي آنها به جهنم انداخته مي‌شوند, مردان الهي اعم از انبيا و اوليا و مؤمنان به آ‌نها در رفاه و تنعّم‌اند. به كفار فرمود شما و بتهاي شما به جهنم ريخته مي‌شوند همان طوري كه سنگها را مي‌اندازند هيزمها را مي‌اندازند شما را آن‌چنان به جهنم پَرت مي‌كنند و شما وارد جهنم مي‌شويد كه اين ورود به معناي دخول است آنچه در سوره ي «قصص» آمده است كه وجود مبارك موسي(سلام الله عليه) وارد آن چاه شد يعني اِشراف بر چاه مدين پيدا كرد ﴿وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْيَنَ﴾ يعني «أشرف» اما اينجا كه فرمود: ﴿أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ﴾ يعني «أنتم داخلون فيها» كه همه‌تان وارد مي‌شويد حالا كه وارد شديد به نَفس مي‌افتيد.
زفير در مقابل شهيق است اينكه نفس فرو مي‌رود و برمي‌آيد و دو حالت براي دَم هست از يك حالت به زفير و از حالت ديگر به شهيق كه شاهِق آن كوه برجسته و افراشته است گفته مي‌شود كه اين در سوره ي مباركه ي «هود» بحثش قبلاً گذشت آيه ي 106 سورهي مباركهي «هود» عبارت از اين بود كه ﴿فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَشَهِيقٌ﴾ كه در بحث ديروز فرق بين فرو رفتن و فراز آمدن گذشت. اما در اين آيه محلّ بحث سخن از شهيق نيست سخن از زفير است منظور از زفير ديگر در مقابل شهيق نيست يعني به نفس مي‌افتند منتها اين نفس وقتي كه فرو مي‌رود اگر برنيايد خفه مي‌كند اين حالت فرو رفتن را ذكر فرمود كه اينها به نفس مي‌افتند و نفس فرو مي‌رود از برآمدنِ نفس سخني به ميان نيامده كه يك نحوه خفگي و عذاب است لذا فرمود: ﴿لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَشَهِيقٌ﴾ بعد فرمود: ﴿وَهُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ﴾ دوتا خطر از خطرهايي كه متوجّه جهنّميهاست اينجا ذكر كرده:
اول اينكه اينها به نفس مي‌افتند و آن بخشي كه فرو مي‌رود را هم ذكر فرمود كه ﴿لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ﴾ اين يك.
دوم اين است كه اينها چيزي را نمي‌شنوند ﴿وَهُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ﴾ نه تنها حرف خودشان را نمي‌شوند حرفهاي خوب را البته دَمِ خود آن نفس خودشان را كه دردآور است آن را ممكن است بشنوند ولي حرفهاي خوب را نمي‌شنوند اما حرفهاي زشت را و بد را كه به يكديگر نثار مي‌كنند اين را مي‌شنوند اينكه فرمود: ﴿كُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا﴾ وقتي اين گروهها را به جهنم انداختند هر كدام ديگري را لعن مي‌كنند مي‌گويند تو باعث شدي اين را مي‌شنوند چون اين عذابي است فوق عذاب ﴿كُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا﴾ اين را مي‌شنوند اما اين همه سخناني كه براي انبيا هست يا در صحنهي بهشت وجود مبارك داود(سلام الله عليه) خوانندهي بهشتيهاست, قاري بهشتيهاست قرآن تلاوت مي‌كند اين حرفها اصلاً به گوش آ‌نها نمي‌رسد يا در صحنهي قيامت كلمات طيّب و طاهري كه گفته مي‌شود اينها اصلاً نمي‌شنوند نظير همان كور محشور شدني است كه در سورهي مباركهي «طه» آمده كه فرمود: ﴿وَنَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَي وُجُوهِهِمْ عُمْياً﴾ اينجا مي‌فرمايد: «ونحشره يوم القيامة أصم» پس اينها حق را نمي‌بينند حق را نمي‌شنوند, كلمات خوب را نمي‌شنوند مناظر خوب را هم نمي‌بينند پس اينها به نفس مي‌افتند يك, و حالت فرو رفتنِ نفس مطرح شد كه غم‌بارتر از برآمدن است اين دو, و كَر هم آنجا هستند سه, كَرند يعني حرفهاي حق را و زيبا را و خير را نمي‌شنوند اما لعن يكديگر را مي‌شنوند. خب, پس آنچه در آيه ي 206 سورهي مباركهي «هود» گذشت كه اينها داراي زفير و شهيق‌اند يعني فرو مي‌رود و برمي‌آيد اين به نفس افتادن دو حالت دارد اين دو حالت را در آيهي 106 سورهي مباركهي «هود» بيان فرمود كه قبلاً بحثش گذشت حالا در آيهي محلّ بحث فرمود اينها وارد مي‌شوند يعني داخل مي‌شوند حالا كه داخل شدند ﴿لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَهُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ﴾ اينكه فرمود: ﴿إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ﴾ شما و معبودهايتان به جهنم ريخته مي‌شويد برخي از معبودها مثل انسانهاي بزرگ, انبيا و اوليا و تعبير برخي از مفسّران نام مبارك حضرت امير را برد كه عليّ اللّهيها هم چنين تفكّر باطلي داشتند نام ايشان را هم برد وجود مبارك عيساي مسيح و همچنين ملائكه مقرّب اينها جزء ﴿إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَي﴾ هستند يعني عاقبت حُسنا, فضيلت حسنا, خصلت حسنا قبلاً درباره ي آنها رقم خورده است.
با اين ﴿إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَي﴾ ناهماهنگ است براي اينكه اين الآن ﴿إِنَّ الَّذِينَ﴾ را دارد از ﴿مَا تَعْبُدُونَ﴾ استثنا مي‌كند اينكه در اصول مرحوم ميرزاي قمي در قوانين و ساير اصوليها گفتند كه اين «ما» براي غير ذوي‌العقول است ذوي‌العقول را شامل نمي‌شود به همين آيه استشهاد كردند گفتند ﴿وَمَا تَعْبُدُونَ﴾ آن بتها و چوبها و سنگها را مي‌گويند كه ﴿أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ﴾ و ذوي‌العقول را شامل نمي‌شود ولي در اينجا بر فرض هم شامل بشود آيه ي 101 همين سوره ي مباركه ي «انبياء» دارد آنها را جدا مي‌كند كه ﴿إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَي﴾ كه وگرنه مناسب نبود كه در اثناي تعذيبِ كفّار و بت‌پرستها جريان انبيا را استثنا كند, جريان عيسي و فرشته‌ها را استثنا كند.
در بحث ديروز گذشت كه اينها وارد جهنم هم كه مي‌شوند نمي‌سوزند آنجا هم تسبيح مي‌كنند آتش هم تسبيح مي‌كند, آن سنگ هم تسبيح مي‌كند, اين نفت و زغال و قير و گاز هم تسبيح مي‌كنند اين طور نيست كه حالا اينها كه تسبيح مي‌كنند وقتي وارد آتش شدند بسوزند يا رنج ببرند كه خود شعله مسبِّح حق است و ساجد حق است براي آنها عذاب نيست. خب, ﴿إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَي أُولئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ﴾ اينهايي كه عاقبت حُسنا براي اينها قبلاً رقم خورد اينها از نار كاملاً دورند با اينكه از فاصله‌هاي زياد صداي قريب و غرّش و فرياد جهنم بلند است اينها اصلاً نمي‌شنوند ﴿أُولئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ﴾.بله ديگر, مثل دنيا, در دنيا اينها هر طور بودند.
سورهي مباركهي «طه» كه وقتي يك عدّه را كور محشور مي‌كنند ﴿وَنَحْشُرُه يوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَي﴾ اين در قيامت اعتراض مي‌كند مي‌گويد ﴿رب لم حشرتني بصيرا﴾ بنا شد من هر طور كه در دنيا هستم محشور بشوم من در دنيا بينا بودم الآن اينجا كورم در جواب خدا مي‌فرمايد نه خير, تو در دنيا هم كور بودي ﴿كَذلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنسَي﴾ تو در دنيا كور بودي براي اينكه مسجد بود, حسينيه بود, مراكز علمي بود, قرآن بود, عترت بود اينها را نديدي مراكز فساد بود آنها را ديدي هر طوري كه در دنيا بودي الآن همان طور محشور شدي ما كار جديدي درباره ي تو نكرديم اينجا هم بهشت را, انبيا را, اوليا را, فرشته‌ها را, مؤمنين را نمي‌بيني كفّار و بت‌پرستها و منافق و جهنم را مي‌بيني فرمود ما هيچ كاري درباره ي تو نكرديم هر طوري بودي محشورت كرديم ﴿كَذلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنسَي﴾ خب در دنيا هر كس هر طور باشد در قيامت محشور مي‌شود در سورهي مباركهي «حديد» هم همين است كه منافقين مي‌گفتند كه ﴿يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِن نُورِكُمْ قِيلَ ارْجِعُوا وَرَاءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً﴾ خب در دنيا ما با هم بوديم شما بيرون را مي‌ديديد درون را نمي‌ديديد خب الآن هم كور به اين صورت در مي‌آييد. درباره ي كَرها هم همين طور است آن‌كه صداي قرآن را مي‌شنود, صداي تبليغ مبلّغان الهي را مي‌شنود, صداي اذان را مي‌شنود, صداي دعوت انبيا و اوليا و مبلّغين الهي را مي‌شنود اين سميع محشور مي‌شود كسي كه صداي حرام و آنها را مي‌شنود صداي حلال را نمي‌شنود اين كَر محشور مي‌شود, كَر محشور مي‌شود نه يعني لعنتها و سبّ و لعن يكديگر را نمي‌شوند آن را مي‌شنوند ﴿كُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا﴾ اما حرفهاي انبيا و فرشته‌ها و ملائكه را نمي‌شنوند.
غرض آن است كه هر طوري كه انسان بود محشور مي‌شود «كما تعيشون تموتون و كما تموتون تُبعثون» هر طوري كه هستيد همان طور مي‌ميريد هر طوري كه مُرديد همان طور محشور مي‌شويد در جريان مرگ هم آن روايتي كه مرحوم كليني(رضوان الله عليه) نقل كرده است در باب جرايز جلد پنجم كافي است ظاهراً كه هيچ لذّتي براي مؤمن بهتر از لذّت مرگ نيست در تمام مدّت عمر هيچ امر لذيذي به اندازه ي لذّت مرگ براي او گوارا نيست چه اينكه براي كفّار هم هيچ دردي دردناك‌تر از مرگ نيست البته بعد از مرگ دردهاي بيشتري هست كه اگر موت طامّه است طامّه با طاء مألّف «ما بعد الموت أطمّ» طامّه ي كبرا, طامّه ي كبرا كه در قرآن هست همين است خب اين غصّةٴ فراگير و نفس‌گير اين از مرگ شروع مي‌شود چرا براي مؤمن خيلي لذيذ است و براي كافر خيلي تلخ, براي اينكه مؤمن يك سلسله تعلّقاتي بالأخره در دنيا دارد ديگر فرزند دارد, مال دارد, دوست دارد به اينها علاقه‌مند است هنگام مرگ كه مي‌شود ظاهراً گُلي معطّر از طرف ذات اقدس الهي به اين مؤمنِ در حال احتضار مي‌دهند اين بو مي‌كند همه ي آنچه مربوط به دنياست يادش مي‌رود خب اگر كسي يادش رفته كه فرزند دارد, برادر دارد, دوست دارد, از فراغ آنها رنج نمي‌برد و انبيا و اوليا و فرشته‌ها را مي‌بيند آن وقت تمام لذّت از اين به بعد براي او هست عبادتهاي او, قرائهاي او, احسانهاي او به اين صورت ظهور مي‌كند با خيال راحت مي‌ميرد فشار قبر براي مؤمن نيست, فشار جان دادن براي مؤمن نيست براي اينكه آنچه محبوب او بود يادش رفته و آنچه محبوب حقيقي اوست و با او بايد باشد و در كنار آنها بايد به سر ببرد آنها يادشان است, اما كفار همين روايتي كه مرحوم كليني(رضوان الله عليه) در كافي آن كتاب الجنائز جلد پنج نقل كرده اين است كه مال او نزد او حاضر مي‌شود, فرزند او نزد او حاضر مي‌شود, عمل او نزد او حاضر مي‌شود, مال مي‌گويد از من فقط يك كفن سهم داري بقيه حق نداري, بچه‌ها مي‌گويند ما تا گور مي‌آيي بقيه خودت هستي, عمل مي‌گويد من با تو هستم تمام درد براي انسان از مرگ شروع مي‌شود براي اينكه يك عدّه محبوبها را دارد محبوبِ انساني و حيواني و جمادي كه ﴿زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ﴾ اين چهار قِسم را در سورهي مباركهي «آل‌عمران» و «نساء» گذشت:
يا جمال است كه قناطير مقنطره است يا نبات است كه حرث است يا دامداري است كه انعام است يا انسان است كه نساء و بَنين است ديگر انسان بيش از چهار محبوب كه ندارد ﴿زُيِّنَ لِلنَّاسِ﴾ اين محبوبهاي اربعه همهي اين محبوبهاي اربعه براي او هست يك, و همه را از او مي‌گيرند دو, متعلّق علاقه را از او گرفتند اما اين تعلّق و دلبستگي هست سه, عذاب و فرياد شروع مي‌شود چهار, خب چرا يك آدم معتاد را كه گرفتند فريادش بلند است براي اينكه به مواد عادت كرده يك, مواد را از او گرفتند دو, اعتياد مانده سه, اعتيادِ بدون آن عامل درد مي‌آورد چهار, اين فريادش بلند است انسان كه مي‌ميرد چنين حالتي دارد براي اينكه محبوبها را از او گرفتند و محبّت مانده حالا تا چه موقع اين محبّت از او جدا بشود او در عذابِ اَليم است. به هر تقدير در اينجا فرمود او كَر محشور مي‌شود همان طوري كه در دنيا كَر بود نه كَرِ مطلق كه چيزي را نشنود اين فحشهاي يكديگر را مي‌شنوند چه اينكه در دنيا هم همين طور بودند اما آن كلمات طيّب و طاهر مؤمنان را نمي‌شنوند پس ﴿لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ﴾ يك, كه در برابر شَهيق اينجا زَفير نيامده زفيرِ مطلق آمد اينها به نفس مي‌افتند و نفسشان فرو مي‌رود ديگر فراز و برآمدگي آنها را ذكر نمي‌كند دو ﴿وَهُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ﴾ اينها كَرند خب اين عذابي است كه آدم فقط فحشها را بشنود اين همه طيّبات و كلمات خوبي كه در قيامت است نشنود, اما ﴿إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَي أُولئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ﴾ از اين نارِ جهنّم دورند اينها هم كَرند منتها كَرِ محمود و ممدوح اينها هم كورند كورِ محمود و ممدوح يك وقت است آدم چيزي را استشمام نمي‌كند شامّهي او بسته است يعني زباله را استشمام نمي‌كند يك نعمت خوبي است يا حرفهاي زشت را نمي‌شنود اين نعمت خوبي است همان طوري كه در دنيا اينها اهل لغو و لهو نبودند ﴿إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً﴾ بودند, ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يُغُضُّوا﴾ بودند, چشمشان بسته بود, گوششان از حرام بسته بود, زبانشان از حرام بسته بود در قيامت هم اينها جهنم و آثار جهنم و شعلهي جهنم را نه مي‌بينند نه صدايش را مي‌شنوند اما اين همه كلمات طيّب و طاهر انبيا و اوليا را كاملاً مي‌شنوند, آن مناظر زيباي بهشت را كاملاً مي‌بينند.
حسيس يعني آن مقدار ضعيفي كه به حس در بيايد آن مقدار هم اينها نمي‌شنوند يك وقت است آدم مي‌گويد صداي ضعيفي به گوش من مي‌آيد اين چيست اين نمي‌رنجاند آدم را وقتي انسان بالأخره صداي ضعيف را مي‌شنود آن حسيس آ‌ن فرياد جهنم كه ﴿تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ﴾ كه به فاصله ي پانصد فرسخ مي‌گويند صدايش مي‌آيد آن را اصلاً نمي‌شنوند به مقداري كه محسوس باشد ضعيف باشد آن مقدار هم نمي‌شنوند ﴿لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا﴾ اين يك نعمت خوبي است ديگر.
پرسش: حاج آقا خداوند تبارك و تعالي داستان آن شبان را در قرآن مطرح مي‌كند كه؟
پاسخ: خب بله, اما خوشحال مي‌شود و مي‌خندد مي‌گويد تو ما را مسخره مي‌كردي؟! ﴿اليوم من الاي يضحكون فاطلع ورآو في صباح الجحيم﴾ اين براي اينكه خودش خوشحال مي‌شود در آن روز تَشفّي قلبِ مؤمن است وقتي مي‌بيند آن ظالم, آن كافر, آن منافق دارد مي‌سوزد لذّت مي‌برد كه اين كسي كه در قبال قرآن و عترت قيام كرده دارد عذاب مي‌بيند اين يك نشاط و لذّتي است براي او وگرنه آن ديدني كه رنج‌آور باشد بله آن ديدن نيست. خب, در اينجا فرمود: ﴿لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا﴾ نه تنها حَسيس و آن مقدارِ محسوس نار را نمي‌شنوند بلكه ﴿وَهُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ﴾ هر چه اينها بخواهند براي آنها هست در آن جاودانه هستند.
مشكل دنيا اين است كه اگر چيزي مستمر شد ديگر انسان از او لذّت نمي‌برد براي او عادي است الآن كسي ممكن است ده سال, بيست سال سالم باشد و بدن سالمي داشته باشد سي سال اين سلامت كه از بهترين نعمتهاي الهي است چون مستمر است و عادي شد انسان از او لذّت نمي‌برد اما اگر خداي ناكرده چند روزي بيمار شد از بستر بيماري به لطف الهي نجات پيدا كرد سلامت خودش را باز يافت آن وقت در كمال نشاط است اين سلامت را درك مي‌كند, لذّت مي‌برد و خدا را شكر مي‌كند. سرّش اين است كه سلامت وقتي مستمر شد الآن مثل هواي باز و آزادي كه انسان نفس مي‌كِشد مستمرّاً لذّتش محسوس نيست اما اگر در جاي خفقان و آلودهي فضايي به سر ببرد بعد وارد صحنه ي هواي لطيف بشود احساس نشاط مي‌كند اين خاصيّت دنياست در بهشت اينها با اينكه مستمرّاً در نعمت‌اند مع‌ذلك مستمرّاً لذّت مي‌برند فرق اساسي دنيا و بهشت را هم قبلاً هم نمونه‌هايش گذشت مي‌شود اين‌چنين يافت در دنيا انسان تا گرسنه نشود و رنج گرسنگي را تحمل نكند از غذا خوردن لذّت نمي‌برد يك انسان سير علاقه‌اي به غذا ندارد و از غذا خوردن لذّت نمي‌برد ولي در بهشت بدون رنجِ گرسنگي لذّتِ سيري نصيبشان مي‌شود بدون رنج تشنگي لذّت سيرابي و از كوثر بهره گرفتن نصيبشان مي‌شود اين مي‌شود نشاطِ مستمر لذا فرمود: ﴿وَهُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ﴾ آنها كه دائماً در نعمت‌اند قدر نعمت را نمي‌دانند دائماً سالم‌اند قدر سلامت را نمي‌دانند ولي در بهشت دائماً در سلامت و نعمت‌اند و دائماً هم لذّت مي‌برند منتها در اين بخش مازاد مشيئت را ذكر نفرمود ولي در سورهي مباركهي «سجده» و همچنين در سورهي مباركهي «ق» آنجا به مرحلهي زائد از مشيئت هم اشاره كردند كه فرمودند اينها هر چه بخواهند هر چه كه اشتها داشته باشند براي آنها حاصل است ولي نمي‌دانند كه ما چه نعمتهايي براي اينها ذخيره كرديم.
سورهي مباركهي «سجده» آيهي 16 و 17 اين است البته بخشي مربوط به كساني كه اهل نماز شب‌اند كه ﴿تَتَجَافَي جُنُوبُهُمْ﴾ فرمود: ﴿فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْيُنٍ﴾ اينها نمي‌دانند ما چه نعمتهايي براي اينها ذخيره كرديم مي‌خواهيم به اينها بدهيم چون نمونه‌اش در دنيا نيست چون نمي‌دانند آرزو هم نمي‌كنند علاقه هم نسبت به او نشان نمي‌دهند در دعاها هم به آنها توجه نمي‌كنند براي آدم چيزي را كه درك نمي‌كند از چه كسي بخواهد نظير همان مثال ديروز كه يك انسان كشاورز يا انسان متعارف عادي اين هرگز آرزو نمي‌كند اي كاش من نسخهي خطّي تهذيب مرحوم شيخ طوسي را مي‌داشتم اين اصلاً چنين چيزي در حيطه ي آرزوي او نيست افرادي كه در بهشت به سر مي‌برند چيزهايي را مي‌بينند كه در دنيا نه شنيدند, نه ديدند و نه درك كردند تا آرزو كنند اينكه فرمود: «ما لا عين رأيت و لا اُذن سَمِعت» همين است «و لا خطأت علي قلب بشر» بنابراين انسان به اندازه ي معرفت خود آرزو دارد اين يك, معرفت او كه محدود بود, اُمنيه و آرزوي او هم محدود است دو, بيرون از معرفت نه دعايي دارد نه آرزو اين سه, لذا فرمود خيليها نمي‌دانند ما چه چيزي در بهشت ذخيره كرديم براي اينها, مشابه همين تعبيري كه در سوره ي مباركهي «سجده» آمده است در سورهي «ق» است در سورهي «ق» آيهي 24 و 25 اين است فرمود: ﴿مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ﴾ به آنها گفته مي‌شود ﴿مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ﴾ وارد بهشت بشويد ﴿بِسَلاَمٍ﴾ در كمال سلامت وارد بهشت مي‌شويد ﴿ذلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ ٭ لَهُم مَا يَشَاؤُونَ فِيهَا﴾ هر چه بخواهند هست خب ﴿وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ اين يعني چه, وقتي بگويند هر چه بخواهيد هست و زائد بر آن هم هست يعني زائد بر مشيئت شما يعني چيزهايي هست كه اصلاً شما نمي‌خواهيد نه اينكه مي‌فهميد و نمي‌خواهيد چون نمي‌فهميد نمي‌طلبيد نعمتهايي در بهشت هست كه در ادراك بشر عادي به آنجا نمي‌رسد لذا مسئلت هم نمي‌كند. خب, ﴿لَهُم مَا يَشَاؤُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ اولاً اينكه فرمود: ﴿مَا يَشَاؤُونَ﴾ معلوم مي‌شود مشيئت بهشتيها و ارادهي بهشتيها در طول علل تحقّق اشيا در بهشت است گرچه اين روايت را در كتابهاي عقلي نقل كردند ولي هنوز سندي روشن در دست ما نيست كه وقتي بهشتيها را وارد بهشت كردند نامه‌اي از طرف ذات اقدس الهي به بهشتيها مي‌رسد «مِن الحيّ القيّوم» يعني از طرف خداي سبحان به بنده‌اي كه او هم مظهر حيّ قيّوم است اين نامه‌اي است از طرف خداي سبحان كه حيّ قيّوم است به بندهي بهشتي كه مظهر اين نام است او هم ديگر نمي‌ميرد و آن طليعهي نامه و عنوان نامه است بعد در متن نامه نوشته است كه من اگر چيزي را بخواهم مي‌گويم «كُن فيكون» تو هم هر چه را بخواهي بگوي «كن فيكون» لذا بهشتيها در دنيا هر چه را بخواهند نيازي به ابزار و وسيله ي نقليه و وسيله ي صناعي و امثال ذلك نيست همين كه اراده كردند حاصل مي‌شود.
مرحوم امين‌الاسلام(رضوان الله عليه) در كتاب شريف مجمع‌البيان در ذيل اين آيه ي ﴿يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيراً﴾ اين را تبيين كرده كه مُفجِّر عيونِ بهشت خود بهشتيان هستند مفجّر يعني منفجركننده, شكافنده, چشمه در آورنده در دنيا انسان تابع چشمه است هر جا چشمه است آنجا چادر مي‌زند و مسكن انتخاب مي‌كند ولي در بهشت چشمه تابع بهشتي است هر جا او بخواهد چشمه مي‌جوشد آنكه امين‌الاسلام در مجمع‌البيان نقل مي‌كند اين است كه اين با دستش جايي را خط مي‌كشد فوراً كوثر مي‌جوشد, چشمه مي‌جوشد. خب, پس مشيئت و اراده ي بهشتيها در بهشت جزء علل و اسباب نعمتهاي بهشتي است با اينكه مشيئت چنين سهمي دارد مع‌ذلك در بهشت نعمتهايي است فوق مشيئت چون فوق معرفت است و او نمي‌داند چه چيزي در بهشت هست تا آنها را بخواهد اين ﴿وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ كه در آيه ي 35 سوره ي مباركه ي «ق» آمده ناظر به همين است خب.
خب, اگر ﴿لَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ نفرمود «لدينا نِعَمٌ اخريٰ» كه, فرمود زائد بر آنهاست يعني آن چيزهايي را كه شما مي‌خواهيد به شما مي‌دهيم زائد هم مي‌دهيم زياده براي آن است كه روي مزيد‌عليه بيايد ديگر اگر نعمتي جاي ديگر باشد كه نمي‌گويند زياده كه, زياده يعني آن نعمت كه روي اين مشيئت بيايد مي‌شود زائده بعد آنجا فرمود: ﴿فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُم﴾ ما براي اينها ذخيره كرديم نه معطّل نگهشان داريم خب اگر اينها را براي مهمانها ذخيره كردند به اينها خواهند داد ديگر اين‌چنين نيست كه خداي سبحان چيزهايي را براي مؤمنين در بهشت آماده بكند و اصلاً به آنها ندهد پس هم آيهي سورهي «سجده» نشانه ي آن است كه خداي سبحان چيزهايي را به مؤمن مي‌دهد كه مؤمن نمي‌داند هم آيه ي 35 سوره ي مباركهي «ق» خب, اينكه فرمود: ﴿لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا وَهُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ﴾ اينها چون مثبتين‌اند مقيّد يكديگر نيستند يعني اين مقدار را دارند مازاد بر اين را هم دارند اينكه درصدد حصر نيست كه فقط آنچه را مي‌خواهند به آ‌نها مي‌دهند اين‌چنين نيست. خب, ﴿لاَ يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ﴾ اينكه فرمود: ﴿لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ﴾ اين ﴿يَحْزَنُونَ﴾ با ﴿يَحْزُنُ﴾ فرق است آن ﴿لا يحزو﴾ كه مفتوح است لازم است ﴿لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ﴾ اما اينجا ﴿لاَ يَحْزُنُ﴾ هست كه «فَعَل يَفعُل» است متعدّي است كه كار «أحزَن» را مي‌كند ﴿لاَ يَحْزُنُهُمُ﴾ نه «لا يحزَنهم» آن «لا يحزَن» لازم است ﴿لاَ يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ﴾ پس فَزع اكبر اينها را محزون نمي‌كند اصلاً قدرت اين را ندارد از فزع اكبر اينها دورند خب مي‌دانيد صحنه ي قيامت صحنه ي فزع اكبر است اينها در متن قيامت‌اند ولي از فزع اكبر دورند همان طوري كه اين مؤمنين در متن دنيا بودند در مراكز دنيا بودند در جاي فساد بودند و محفوظ بودند خب اين كسي كه در خيابان عبور مي‌كند چهارتا نامحرم مي‌آيد اين چهارتا نامحرم براي همه ي عابرين است ديگر يا چهارتا مركز فساد است براي همه ي جوانهاست ديگر اين در متن جامعه ي آلوده زندگي مي‌كند ولي پاك است در آنجا هم فزع اكبرِ صحنه ي قيامت هست اينها در متن فزع اكبرند ولي كسي كاري به آنها ندارد ﴿لاَ يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ﴾ چه اينكه ﴿زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾ هم همين طور است ديگر جهان‌لرزه است ديگر اين‌چنين نيست كه يك گوشه ي عالَم بلرزد يك گوشه ي ديگر نلرزد كه, اگر ﴿زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾ است, اگر ﴿يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا﴾ است, اگر ﴿تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ﴾ هست, مردان الهي راحت‌اند گويا اصلاً خبري نيست اين طور نيست كه در تبديل صحنه ي دنيا به قيامت اينها هم بلرزند كه اين نظير زلزله ي دنيا كه نيست اينها در كمال آرامش‌اند.
خب, ﴿وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلاَئِكَةُ﴾ فرشته‌ها در همه ي حالات در خدمت اينها هستند در هنگام مرگ در كمال احترام مي‌آيند حضورشان و اظهار ادب مي‌كنند ﴿الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلاَمٌ عَلَيْكُمُ﴾ كه اين بحثش در سورهي مباركهي «رعد» و امثال «رعد» گذشت كه اينها در هنگام مرگ فرشتگان رحمت به سراغ اينها مي‌آيند و عرض ادب مي‌كنند سوره ي مباركهي «رعد» كه بحثش قبلاً گذشت آيه ي 23 و 24 اين است كه ﴿وَالَّذِينَ صَبَرُوا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلاَنِيَةً وَيَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَي الدَّارِ﴾ اينها با خوبي, بدي را دفع مي‌كنند نه اينكه با بد را دفع كنند ﴿جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهَا وَمَن صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ﴾ اما ﴿وَالْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِم مِن كُلِّ بَابٍ﴾ از هر دري كه اينها بخواهند وارد بشوند فرشتگان سلام عرض مي‌كنند چون اين‌چنين نيست كه يك راه خاصّي باشد كه بهشتيها الاّ ولابد از آن در وارد بشوند گرچه درها مختلف است و درجات بهشتيها هم گوناگون, جهنميها از هر راهي كه بخواهد برود نيست هر راهي كه اين را بخواهند مي‌برند چه اينكه آنجا هم كه رفته باز نيست ﴿مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفَادِ﴾ است اين طور نيست كه اين با دست و بال باز در جهنم بسوزد كه اين همان طوري كه دست و بال ديگران را بسته با دست و بال بسته اين را در جهنم مي‌اندازند ﴿مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفَادِ﴾ اين در غُلها بسته است آنجا هم باشد ﴿مَكَاناً ضَيِّقاً﴾ اين طور نيست كه حالا يك جاي وسيع به او بدهند بگويند اينجا بسوز كه آنجا هم جايش تنگ است بسته هم هست به دليل اينكه جاي ديگران را تنگ كرده ديگران را هم بسته.
دربارهي بهشتيها كه شرح صدر دارند از هر دري كه بخواهند وارد بشوند آزادند يك, از هر دري كه بخواهند وارد بشوند فرشتگان رحمت عرض سلام دارند دو, ﴿وَالْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِم مِن كُلِّ بَابٍ ٭ سَلامٌ عَلَيْكُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَي الدَّارِ﴾ گفتند وجود مبارك پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة والثناء) وقتي حالا سالي يك بار يا كمتر و بيشتر به قبرستان اُحد تشريف مي‌بردند به شهدا كه مي‌خواستند سلام بكنند همين جمله ي قرآن را مي‌گفتند ﴿سَلامٌ عَلَيْكُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَي الدَّارِ﴾ خب, اين فرشته‌هايي است كه در برخورد با مؤمنين اين را دارند وقتي هم كه مي‌خواهند قبض روح بكنند در هنگام قبض روح هم كه ﴿الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِكَةُ طَيِّبِينَ﴾ آنجا هم مي‌گويند ﴿سَلامٌ عَلَيْكُم﴾ آيهي 31 و 32 سورهي مباركهي «نحل» اين است ﴿الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلاَمٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمَا كُنتُم تَعْمَلُونَ ٭ هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا أَن﴾ كذا, موقع قبض روح هم فرشته‌ها مي‌آيند سلام عرض مي‌كنند مي‌گويند وارد بهشتِ برزخي مي‌خواهيد بشويد از هر دري كه خواستيد راحتيد, پس فرشته‌ها از حالت موت و ورود در برزخ با آنها هستند در صحنه ي قيامت هم با آنها هستند اينجا هم كه محلّ بحث است فرمود اينها كساني‌اند كه فرشتگان نسبت به اينها عرض ادب و سلام دارند و در خدمت اينها هستند ﴿تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلاَئِكَةُ﴾ وقتي به ملاقات اينها آمدند به اينها مي‌گويند ﴿هذَا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ﴾ آن روزي را كه خدا به شما وعده داد كه رفاه هست, بهشت هست, ديدار با انبيا و اوليا هست امروز است اينكه در دنيا انبيا به شما وعده داده بودند كه روزي فرا مي‌رسد شما جزاي اعمالتان را مي‌بينيد امروز است ﴿هذَا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ﴾.
دو نكته مربوط به مباحث قبلي است يكي اينكه وجود مبارك يونس گرچه از دريا به ساحل افتاد ﴿فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ سَقِيمٌ﴾ و اين نَقص نيست و اما اگر «نُبِذَ و هو مذموم» بود نقص بود درباره ي مذمّت نفي شده فرمود اگر او جزء مسبِّحين نبود ﴿لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ﴾ اما چون مسبّحين بود به حالت مذموم بودن نَبذ نشده ولي بيمار بودن و سَقيم بودن و رنجِ دريا و شكم ماهي داشتن اينها عذاب نيست.
مطلب بعدي آن است كه ابن‌قيّم در تفسيرش نقل مي‌كند اگر كسي هفت بار اين دعاي حضرت ايّوب را ذكر بكند دعاي او مستجاب است و آن دعا اين است كه ﴿رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ﴾ در آيه ي 83 همين سوره ي «انعام» «أنَّ» به فتح همزه آمده براي اينكه ناداست «ناديٰ ربّه أنّي» اما اگر كسي ابتدائاً بخواهد دعا كند مي‌فرمايد: ﴿رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ﴾ اين حرفي كه ايشان مي‌گويد اگر كسي بيمار باشد مشكلي داشته باشد هفت بار اين ذكر را بگويد نتيجه مي‌گيرد اين مُجرَّب است خب حالا تجربه ي شخصي براي ما كه تجربه نكرديم يا مثلاً هنوز روشن نشد دليل بر نفي نيست لكن اگر بخواهيم باور كنيم يك روايت معتبري مي‌خواهد لكن ذكر يونسي خود آيه ي قرآن دليل است و گذشته از اينكه شواهد ديگري هم در كار است در جريان ذكر يونسي فرمود: ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾ اما در جريان ذكر ايّوبي نفرمود ايّوب اين را گفته و ما كَشف ضُرّ كرديم و براي مؤمنين هم اگر بگويند كشف ضُرّ مي‌كنيم بنابراين آن حرفي كه جناب ابن‌قيّم در تفسيرش گفته گرچه ما نمي‌توانيم رد بكنيم بگوييم اين سخني است باطل اما اثباتش هم آسان نيست آن حرفي هم كه شيخ طوسي(رضوان الله عليه) نقل كرد كه قبلاً گفته شد ايشان مي‌گويد دو سد مُنفرِج مي‌شود در جريان فتح يأجوج و مأجوج با حرف امين‌الاسلام تقريباً يكي است براي اينكه دو سدّي كه در سوره ي «كهف» گذشت به وسيلهي سدّ سومي كه جناب ذوالقرنين احداث كرد اين دوتا سد با اين سدّ وسط متّصل شدند وقتي اين سدّ وسط شكاف برداشت اين دوتا سد هم از هم جدا مي‌شوند.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#27
﴿لاَ يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلاَئِكَةُ هذَا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ ﴿103﴾ يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنَا إِنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ ﴿104﴾ وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ ﴿105﴾ إِنَّ فِي هذَا لَبَلاَغاً لِقَوْمٍ عَابِدِينَ ﴿106﴾ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴿107﴾
چون سورهي مباركهي«انبياء» در مكه نازل شد و عناصر محوري سوَر مكّي اصول دين است يعني توحيد و وحي و نبوّت و آنچه مشركان يا ملحدان را مغرور كرده است قدرت مادّي است ذات اقدس الهي هم با حكمت, هم با موعظه, هم با جدال احسن با اينها سخن گفته است چه در مسئله ي توحيد, چه در مسئله ي وحي و نبوّت و چه در مسئله ي معاد:
جريان معاد فرمود آن روز, روز فَزَعِ اكبر است در عين حال كه فزع اكبر است ذرّه‌اي به مؤمنان آسيب نمي‌رسد اينها در عالَم خودشان در كمال نشاط و فرح هستند اگر اولياي الهي ﴿لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ﴾ هستند در آن نشئه اين معنا ظهور مي‌كند با اينكه فزع اكبر دامنگير آن صحنه است اين ﴿يَحْزُنُ﴾ كه متعدّي است غير از «يَحزَنُ» است كه لازم است كه اولياي الهي ﴿لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ﴾ كه «يَفعلون» است اما اينجا «يَفعُل» است كه متعدّي است. خب، بعد فرمود فرشتگان با مؤمنان، با اولياي الهي برخورد كريمانه دارند كه شواهد چندگانه‌اش در بحث ديروز گذشت.
جريان استقرار معاد پيش‌درآمدي است كه مناسب با صدر سورهي مباركه ي«حج» است كه در پيش داريم در صدر سورهي «حج» فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾ كم كم زمينه ي پيدايش معاد را دارند ذكر مي‌كنند اشراط‌الساعه را ذكر مي‌كنند يكي از جريان اشراط‌الساعه همين روايات رجعت بود كه علي‌بن‌ابراهيم نقل كرد يكي هم ظهور وجود مبارك وليّ‌عصر(ارواحنا فداه) است كه الآن در آيه بعد داريم كم كم صحنهي آسمان و زمين برچيده مي‌شود و صحنه ي قيامت گسترده مي‌شود فرمود براي اينكه صحنه ي قيامت گسترده بشود ما آسمان را جمع مي‌كنيم آن طوري كه سِجِل، كُتب را جمع مي‌كنند خب اين ﴿هذَا يَوْمُكُمُ الَّذِي﴾ اين يوم چه روزي است؟ روزي كه آغازش از اينجا شروع مي‌شود ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ﴾ روزي كه ما آسمان را كه جنس است گاهي سماوات است گاهي سماء اين جنس است و همه ي سماوات را در برمي‌گيرد و اگر جايي سماء ذكر شد و اهلش ذكر نشد منظور آسمان و اهل آسمان است ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ﴾ روزي است كه ما آسمان را درهم مي‌پيچيم چطور در هم مي‌پيچيم؟ آن طوري كه سِجل مكتوبها را درهم مي‌پيچيد سِجل يعني طومار، طومار دوتا كار مي‌كند يكي اينكه اين كلماتي را كه در متن او نوشته شده اين را نگه مي‌دارد دوم اينكه وقتي پيچيده شد اين كلمات را از ديگران مستور نگه مي‌دارد در نوبتهاي قبل هم طيّ سِجل معنا شده است الآن اين صحفهي كاغذ مكتوب است و كلماتش ثابت هست ولي ديگران مي‌توانند ببينند اما وقتي ما لوله كرديم طِيّ يعني لوله كردن وقتي لوله كرديم اين كاغذ را ديگر كسي نمي‌داند كه در اين كاغذ چه نوشته است اين را مي‌گويند طيّ سِجل.
طيّ يعني درهم پيچيدن اين طوماري كه درست مي‌كنند يك پارچهي طولاني تهيه مي‌كنند عدّه‌اي كلماتي مي‌نويسند و امضا مي‌كنند اين كلمات محفوظ است امضا هم محفوظ است وقتي طومار را پيچيدند كسي نمي‌فهمد كه در اين طومار چه چيزي نوشته است و چه كساني امضا كرده‌اند سِجل يعني طومار اين يك وقت منشور است يك وقت مَطوي است، وقتي مَطوي باشد نه نوشته‌اش گُم مي‌شود نه كسي مي‌فهمد در آن چه چيزي نوشته است وقتي منشور باشد فقط نوشته‌اش محفوظ است الآن سماوات منشور است باز است تمام اين ستاره‌ها كه به منزلهي كلمات الهي‌اند، حروف الهي‌اند، نوشته‌هاي الهي‌اند كه ﴿وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ﴾ كه بخشي از اينها در پايان سوره ي مباركه ي «كهف» گذشت ﴿لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي﴾ اينها همه كلمات الهي‌اند، كتاب الهي‌اند خب در اين مكتوبات، در اين فضايي كه كلمات الهي منشور است اين كلمات الآن منشور است و محفوظ ولي در هنگامي كه مي‌خواهد قيامت قيام كند بساط اينها برچيده مي‌شود ديگر «لا ارض و لا سماء». خب، تا اينجا روشن است اما مي‌فرمايد ما اين كلمات فراواني كه به نام ستاره‌هاست، منظومهي شمسي است اينها در سِجلي است كه ما جمع مي‌كنيم آن سِجل كجاست آن چيست؟
﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ﴾ آن طوري كه سِجل كلمات را جمع مي‌كند درهم مي‌پيچد ما آن طور موجودات آسمان را درهم مي‌پيچيم پس اراده ي ما به منزلهي طومار است اينها همه در متن اراده ي ما هستند ما وقتي اين اراده را جمع كرديم مثل اينكه اين طومار را درهم پيچيديم، اراده را باز كرديم مثل اينكه اين طومار را باز كرديم اينها به اراده ي الهي متّكي‌اند گاهي مي‌فرمايد اين پرنده‌ها را چه كسي در فضا نگه مي‌دارد ﴿مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ﴾ خداي سبحان اراده كرده است اين مرغ سنگين در آسمان بماند خب بماند، چطور اجرام ديگر كه سنگين‌اند بر اساس جاذبهي زمين جذب مي‌شوند و اين پرنده‌ها از فاصلهي هزار متري يا كمتر و بيشتر يا هزار كيلومتر همين طور در پرواز‌ند فرمود: ﴿مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ﴾ خب پس اينها چون در مقام سوم بحثيم ديگر يعني در افعال خدا كه ارادهي فعلي خداست اين ارادهي فعلي خدا به منزلهي بستر آن طومار است و الآن اينها در متنِ ارادهي الهي حضور دارند وقتي هم كه اراده را باز كرد اينها منشورند وقتي اراده را جمع كرد اينها مطوي‌اند فرمود خيلي براي ما مهم نيست گرچه نزد شما مهم است تاكنون كه جريان منظومه ي شمسي و كُرات آسماني كشف نشده همه‌اش فرمود: ﴿فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ٭ وَمَا لاَ تُبْصِرُونَ﴾ با اختراع دهها تلسكوپ قوي باز خيلي از اينها زير پوشش مجموعه ي ﴿لاَ تُبْصِرُونَ﴾ است يعني هنوز علم بشر نتوانست اجرام سماوي را احصاء كند. بسيار خب، تازه بر فرض هم احصاء كند در سورهي مباركهي «فصلت» و امثال «فصلت» فرمود اصل اينها يك مُشت دود بود ﴿ثُمَّ اسْتَوَي إِلَي السَّماءِ وَهِيَ دُخَانٌ﴾ ما اين يك مشت دود را كرديم راه شيري هزارها ستاره درست كرديم، هزارها شمس و قمر درست كرديم خب اگر دخانِ خفه‌كننده از اين دخانِ خفه‌كننده شمس و قمر مي‌سازد دوباره بساطش را جمع مي‌كند اين طور نيست كه اينها را ديگر از برليان ساخته باشد كه از پرنيان ساخته باشد كه فرمود: ﴿ثُمَّ اسْتَوَي إِلَي السَّماءِ وَهِيَ دُخَانٌ﴾ بعد ﴿فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ﴾ آن را به مصابيح تعبير كرديم، راه شيري درست كرديم، صدها ستاره درست كرديم همين يك مُشت دود را خب بعد هم بساطش را جمع مي‌كنيم اين است كه مي‌فرمايد شما اينها را نمي‌فهميد چه رسد به مسائل روح و مجرّدات روح ﴿وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلاً﴾ آنجاها كه دسترسي‌تان بسيار ضعيف است اينها كه امر مادي است و با تجربه‌هاي بشري مي‌شود اين را شناخت كه مانديد در آن ﴿فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ٭ وَمَا لاَ تُبْصِرُونَ﴾ اما آن معنويات حساب ديگر است بنابراين الآن اينها در بستري‌اند به نام اراده ي حق اين اراده صفتِ فعل است و صفت فعل عين مراد است نه عين مريد تغييرپذير است تحوّل‌پذير است و مانند آ‌ن، فرمود ما روزي كه اراده كرديم بساط اينها را جمع بكنيم جمع مي‌كنيم حالا اينها را كه جمع كرديم چه كار مي‌كنيم؟ دوباره نشرشان مي‌دهيم دوباره اينها را باز مي‌كنيم شما را دوباره زنده مي‌كنيم براي اينكه به هدفتان برسيد ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ﴾ خب سِجل طاوي است ما هم طاوي هستيم، سجل طي مي‌كند ما هم طي مي‌كنيم، سِجل مَطوي دارد ما هم مطوي داريم مطويّ سجل كلمات مكتوبه است مطوي ما اين ستاره‌ها و شمس و قمرند اينها كلمات ما هستند. سِجل بستر است اراده ي ما بستر است، سِجل طاوي است ما با اراده ي فعلي طاوي اين مطويّاتيم ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ﴾ خب بعد چه كار مي‌كنيم يعني بساط شما را برمي‌چينيم كه هدف آن است كه ما اين سماوات را بگسترانيم بعد درهم بپيچيم يا نه، درهم بپيچيم كه دوباره بازسازي كنيم و نوسازي كنيم و همه‌تان را احيا كنيم و طوري دوباره شما را بيافرينيم و آسمان و زميني خلق كنيم كه از زوال مصون باشد فرمود ما اين كار را كرديم زمينه است ﴿كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ﴾ اين ﴿أَوَّلَ خَلْقٍ﴾ ناظر به «أول ما خلق الله نوري» يا «نور نبيّنا» آن نيست بار اول شما را آفريديم الآن هم شما را اعاده مي‌كنيم براي ما بسيار سهل است كسي كه با اراده كار مي‌كند.
بيانات نوراني حضرت امير است در نهج‌البلاغه كه فرمود او «فاعلٌ لا بالحركة» اگر فاعلِ لا بالحركه است خسته نمي‌شود چون در قرآن كريم فرمود: ﴿أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ﴾ اگر كسي با حركت دست و پا و ابزار بخواهد كار كند بالأخره خسته مي‌شود اما اگر كسي با اراده خواست كار بكند ديگر خسته نمي‌شود كه الآن شما در فضاي ذهنتان يك قطره آب ايجاد كنيد يك، اقيانوس كبير هم تصوّر كنيد دو، هر دو براي شما سهل است اين طور نيست كه حالا يكي آسان باشد يكي آسان‌تر يا يكي سخت باشد يكي سخت‌تر با اينكه انسان بشر است فرمود: «فاعلٌ لا بالحركة» نه اينكه كاري براي خدا آسان است كاري آسان‌تر، آسان و آسان‌تر فرض ندارد نسبت به فاعلي كه با اراده كار مي‌كند يك، و قدرتش هم نامتناهي است دو، لذا آن آياتي كه دارد جريان معاد براي خدا آسان‌تر از مبدأ است فوراً استدراك كرده فرمود اين را ما براي فهم شما گفتيم وگرنه ﴿لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَي﴾ اين سخن، سخن باطلي است كه ما بگوييم يكي براي خدا آسان است يكي آسان‌تر اگر يك وقت گفتيم ﴿وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾ فوراً گفتيم ﴿وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَي﴾ اين براي اينكه شما بفهميد وگرنه اگر قدرت نامتناهي بود يك، با اراده كار كرد دو، فرقي ندارد كه يك نَم را تصوّر كني يا اقيانوس را، فرض ندارد نه اينكه آن مفروض محال است خود اين فرض محال است. فرمود همان طوري كه اوّلين بار خلق كرديم دوباره هم خلق مي‌كنيم ما بنايمان بر اين نيست كه بساط اينها را برچينيم و عالم تمام بشود و بشود پوچ بناي ما بر نوسازي است اين كهنه‌ها را برمي‌داريم نو مي‌آوريم نه اينكه بنايمان بر اين باشد كه بساط اينها را برچينيم ﴿كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ﴾ همان را ما برمي‌گردانيم اين ﴿وَعْداً عَلَيْنَا﴾ وعده‌اي است الهي و هرگز تخلّف نمي‌كنيم چون ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يُخْلِفُ الْمِيعَادَ﴾ و خداي مُخلِف وَعْد نيست، مُخلِف ميعاد نيست، خُلف وعده قبيح است صدور قبيح از خدا محال است بعد هم به صورت جمله ي اسميه با تأكيد فرمود: ﴿إِنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ﴾ ما يقيناً اين كار را مي‌كنيم.
جريان وعدهي الهي آيات فراواني است كه گاهي از قبض زمين سخن مي‌گويد گاهي از طيّ آسمانها فرمود: ﴿وَالْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ﴾ حالا ـ ان‌شاءالله ـ اگر به آنجا رسيديم شايد اين نكته بازگو بشود كه چرا درباره ي زمين سخن از قبض است و درباره ي آسمان سخن از طِي، در سورهي مباركهي «زمر» آيهي67 اين است فرمود: ﴿وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ﴾ بعضي از مسائل است كه از نظر معرفتي بين دنيا و آخرت فرق است بعضي از مسائل است كه نه، نه تنها از نظر معرفتي و علمي بلكه از نظر عيني فرق است آنها كه از نظر معرفتي و علمي فرق است اينكه فرمود: ﴿وَالْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ﴾ خب ما آن روز مي‌فهميم تمام كارها تحت تدبير خدا بود به ديگري نبايد اِسناد داد مگر ديگري ابزار و وسايل كارند چه در دنيا چه در برزخ چه در قيامت «والأمر كله لله سبحانه و تعالي» منتها آن روز مي‌فهميم كه ﴿لاَ تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئاً﴾ آن روز مي‌فهميم «والملك يومئذ لله» آن روز مي‌فهميم ﴿وَالْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ﴾ كه مطالب اين آيات ظرف ظهورش قيامت است نه ظرف حدوث، الآن هم هست براي خداي سبحان. بعضي از امور است كه اصلاً ظرف حدوثش ظرف وجودش قيامت است مثل برچيدن مسئله ي زمين، قبض زمين، درهم پيچيدن آسمانها در آيه ي 67 سورهي مباركه ي «زمر» فرمود: ﴿وَالْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَي عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾ خداي سبحان نه يك دست دارد نه دو دست او منزّه از دست است منزّه از جارحه است اما اينكه گفته شد يَمين در روايات ما هم هست كه «كلتا يديه يمين» درباره ي وجود مبارك ابي‌ابراهيم امام كاظم(سلام الله عليه) كه يكي از مظاهر تامّه ي الهي است آنجا هم درباره ي حضرت كاظم(سلام الله عليه) آمده است كه «كلتا يديه يمين» هر دو دست وجود مبارك أبي‌ابراهيم يمين است .
بخش سوم رواياتي كه دربارهي مؤمن است كه مؤمن «كلتا يديه يمين» تازه مؤمنينِ متوسط آنها كه اصحاب يمين‌اند دست راستشان راست است دست چپشان هم راست براي اينكه اينها با دست چپ و راست با هر دو طرف كار يُمن و بركت و ميمون انجام مي‌دهند اما آنها كه منافق‌اند و يا كافرند و امثال ذلك دست چپشان چپ است دست راستشان هم چپ اينها اصحاب مشئمه‌اند هر دو دستشان چپ است اين طور نيست كه يك دستشان يُمن داشته باشد يك دستشان نداشته باشد كه و اگر يسار را يسار گفتند نه يعني چپ براي اينكه تبرّكي است كه يُسر و بركت اين كار انجام مي‌گيرد لذا شما مي‌بينيد در هنگام غَسْل دست راست، شستن دست راست در هنگام وضو مؤمن در هنگام وضو در هنگام شستن دست راست عرض مي‌كند خدايا! نامه ي من را در دست راست من قرار بده و بهشت را در يسار من «والخُلد في يساري» نه يعني چپ, يعني با يُسر و بركت به من عطا بكن.
سرّ نامگذاري دست چپ به يسار براي آن است كه خداي سبحان اين دست را براي يُسر و تَيسير و آسان كردنِ كار يمين انجام داده است چون مؤمن «كِلتا يديه يمين» اگر كسي واقعاً اصحاب ميمنه شد اين طور است. به هر تقدير اول درباره ي خداي سبحان كه مقام فعل اوست بازگو شده «كلتا يدي ربّي يمين» درباره ي حضرت ابي‌ابراهيم هم كه آمده درباره ي ائمه ديگر هم يقيناً هست ولي حالا ما آنكه در ذهنمان هست درباره ي وجود مبارك امام كاظم(سلام الله عليه) است و درباره ي مؤمنين هم هست مؤمن «كلتا يديه يمين» خب.
خب, اگر بنا بود استفاده بكنند ديگر بشر مجبور بود مطيع باشد اين قدرت را قبل از اين عالَم استفاده كردند يك, بعد از اين عالم استفاده مي‌كنند دو, در اين عالم هنگام ضرورت يعني معجزه استفاده مي‌كردند سه, اگر آن قدرت محلّ استفاده قرار مي‌گرفت بشر مجبور بود در اطاعت, اين بيان نوراني پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة والثناء) كه فرمود: «إنّما أقضي بينكم بالبيّنات والأيمان» همين است اگر اينها بنا بود برابر علم غيب عمل بكنند كه همه از ترس از گناه فاصله مي‌گرفتند ديگر مي‌شود مجبور فرمودند ما در دنيا برابر آن قدرتِ غيبي و علمِ غيبي و مانند آن عمل نمي‌كنيم اين را وجود مبارك پيغمبر فرمود ديگر با اينكه عَرض اعمال هست با اينكه هر علمي انجام بدهيم ﴿قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَي اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ﴾ هر كاري انجام بدهيم حضرت مي‌بيند ولي بنا بر اين نيست كه آنها با علمِ غيب محكمه را اداره كنند, با علم غيب جامعه را اداره كنند اگر آ‌ن بود بشر مي‌شد مجبور ديگر. خب, بنابراين فرمود: ﴿وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَي عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾ اين در سورهي مباركهي «زمر» هست او منزّه از هر نقص است, مبرّاي از هر عيب است, شريك ندارد و مانند آ‌ن, پس بنابراين صحنهي زمين در قبضهي اوست, صحنه ي سماوات مَطوي اوست كلّ اين صحنه براي بازسازي تغيير و تبديل‌پذيرند كه در سورهي مباركهي «ابراهيم» بحثش گذشت فرمود: ﴿يَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ﴾ يعني «تبدلّ السماوات غير السماوات» اين صحنه عوض مي‌شود, صحنهي زمين عوض مي‌شود, صحنه ي آسمان عوض مي‌شود و دوباره بشر به حالت اوّلي‌اش برمي‌گردد يعني خلقتي كه داشت نه به آن حالت اوّلي كه معدوم بود ﴿هَلْ أَتَي عَلَي الْإِنسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ﴾ كه ﴿لَمْ يَكُن شَيْئاً مَذْكُوراً﴾ به آنجا برنمي‌گردد چون آنجا ديگر معاد نيست معادِ مصطلح نيست كه بهشت و جهنم را به همراه داشته باشد هر كسي در برابر اعمالش مسئول باشد معاد به طرف الله است با حيث وجود مناسب آنجا نه اينكه به مخزن الهي برمي‌گردد كه ديگر سخن از جزا نباشد, كيفر نباشد و امثال ذلك نباشد. خب, همان طوري كه بار اول خداي سبحان آفريد براي بارهاي بعدي هم مي‌آفريند بدون اينكه هيچ نقصي دربارهي ذات اقدس الهي داشته باشد.
سورهي مباركهي «روم» آيهي 25 به بعد بخشي از اين آيات اين‌چنين ذكر مي‌كند مي‌فرمايد: ﴿وَمِنْ آيَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّماءُ وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ﴾ وقتي شما را خواند از زمين بيرون مي‌آييد ﴿وَلَهُ مَن فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ ٭ وَهُوَ الَّذِي يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَي﴾ فرمود بدأ پيدايش, آغاز خلقت به دستور خداي سبحان است بعد از مرگ دوباره اينها را احيا مي‌كند بعد فرمود اين دوباره احيا كردن نسبت به خداي سبحان آسان‌تر است ﴿وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾ فوراً استدراك كرد فرمود اين براي فهمِ شما ما گفتيم كه شما زودتر باور كنيد وگرنه ﴿وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَي﴾ وصفِ اعلا براي اوست او منزّه از آن است كه يك كار براي او آسان باشد يك كار براي او آسان‌تر, اگر قدرت نامتناهي است و اگر با اراده كار مي‌كند فرض ندارد كه يكي آسان باشد يكي آسان‌تر چون دوتا كار را خداي سبحان در بحثهاي قبل هم داشتيم در قرآن كريم ذكر مي‌كند كه يكي آسان‌ترين كارهاي عالم است و يكي هم دشوارترين كارهاي عالم هر دو را مي‌فرمايد براي خدا آسان است آنكه آسان‌ترين كار عالَم است قبضِ سايه است الآن ما كه داريم راه مي‌رويم اين سايه به تبع ما دارد راه مي‌آيد باري روي دوش ما نيست گاهي سايه ما كم مي‌شود گاهي زياد مي‌شود گاهي از بين مي‌رود گاهي ممتد پيدا مي‌كند همراه ما دارد مي‌آيد ما باري روي دوش ما نيست اگر سايه را كم كرديم, اضافه كرديم, نفع كرديم چيزي بر رنج ما افزوده نمي‌شود اين براي سايه, قبض سايه فرمود: ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَي رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ﴾ و اين ﴿ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلاً ٭ ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا قَبْضاً يَسِيراً﴾ كه اگر ﴿يَسِيراً﴾ در برابر «أسيراً» باشد نه ﴿يَسِيراً﴾ يعني تدريجاً, ما اين سايه را به آساني جمع مي‌كنيم.
دربارهي حشر اكبر فرمود: ﴿ذلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنَا يَسِيرٌ﴾ خب از حشر يعني نوسازي كلّ جهان دشوارتر چيزي نيست يعني كلّ عالم را به هم بزند بعد كلّ عالم را بسازد ديگر از اين سنگين‌تر فرضي ندارد كه فرمود: ﴿ذلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنَا يَسِيرٌ﴾ خب, از جمع سايه آسان‌تر فرضي ندارد و از دشواري جمع كردن بساط عالَم و بازسازي مجدّد كلّ جهان هم فرض ندارد فرمود هر دو نزد ما آسان است لذا در اين بخش كه فرمود معاد آسان‌تر از مبدأ است فرمود: ﴿وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَي﴾ مبادا خيال كنيد اين براي آن است كه واقعاً بعضي از كارها آسان است بعضي از كارها آسان‌تر براي اينكه شما زودتر تصديق كنيد شما كه مي‌گوييد ﴿ءَإِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ﴾ شما كه مي‌گوييد ﴿مَن يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ﴾ شما زودتر تصديق كنيد ﴿قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾ خب آن‌كه هيچ نبود به اين صورت در آورد الآن كه همه چيزش موجود است روح كه از بين نرفته بدنش هم كه متفرّق شد شما براي چه نگرانيد لذا فرمود: ﴿وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَي فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾.
بله ممكن است همان طوري كه ما الآن جزء هشتمين عالميم در آن رواياتي كه مرحوم صدوق(رضوان الله عليه) نقل كرده و آدمي كه ما فرزندان آن آدميم هزارمين آدمي است كه او را هم باز مرحوم صدوق از وجود مبارك حضرت نقل كرده نه حساب يك ميليارد و صد ميليارد و هزار ميليارد سال مي‌تواند رقم بزند نه حرفهاي ناسخ‌التواريخ اگر آمدند كه دايناسوري پيدا شده كه ما هزار ميليارد سال قبل مثلاً زمين اين طور بوده ما هيچ دليل نداريم بر نفي او كاملاً هم قبول مي‌كنيم اگر علمي باشد نه فرضيه اينكه مرحوم صدوق(رضوان الله عليه) نقل كرده در باب ألف فرمود هزار آدم گذشت شما فرزندان آخرين آدميد كه هزارمين آدم است خب بعد هم خداي سبحان دوباره بساط را خلق مي‌كند ما كه رفتيم يك عدّه ي ديگر مي‌آورد ديگر, بنابراين اين‌چنين نيست كه حالا عمر عالم محدود باشد سماوات و الأرض محدود باشد ما در اين مجموعه ي فعلي هستيم قبل از ما هم آدم بود, آدم بود, انبيايي بودند, اوليايي بودند بعد از ما هم خواهند آمد ديگر روشن نيست كه فيض خدا قطع بشود كه ولي ما در اين مجموعه كه هستيم داريم مي‌رويم به جايي ممكن است به جايي برسيم كه همه ي گذشته‌ها را آنجا ببينيم آنجا جاي جمع است ديگر نه تنها آنكه در سورهي مباركهي «واقعه» آمده ﴿إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَالآخِرِينَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَي مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ﴾ معلوم نيست كه فقط اوّلين و آخرين فرزندان اين آدم باشد كه ممكن است كه اولين و آخرين آنچه در جهان گذشته است همه در يك صحنه جمع بشوند آن صحنه كه ديگر صحنه ي ابديّت است و صحنه ي «لا يتناهي» است جا هم دارد مزاحمتي هم در كار نيست ممكن است آن را در بربگيرد ولي ما مسئول نشئه ي خودمانيم.
آن هم همين طور ديگر براي اينكه آن روح مطهّرش براي اوّلي و آخري مي‌تواند حجّت باشد اگر كسي صادر اول شد اين طور است ديگر حالا بدنِ عنصري آن حضرت نصيب ما شد و فيض ما شد و اگر موجودي صادر اول شد بدأ و ختم را در برمي‌گيرد ديگر.
خب, در سوره ي مباركه ي «روم» فرمود: ﴿وَهُوَ الَّذِي يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾ اما ﴿وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَي﴾ وصف اعلا براي اوست مبادا خيال كنيد اين به پا كردن قيامت براي او آسان‌تر است ﴿فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ بعد حالا در بعدش در آيه ي 28 همان سوره ي «روم» دارد كه ﴿ضَرَبَ لَكُم مَثَلاً مِنْ أَنفُسِكُمْ هَل لَكُم مِن مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُم﴾ در بحثهاي قبل هم داشتيم كه در قرآن هيچ مطلبي نيست كه افراد ساده نفهمند هر مطلبي كه در قرآن كريم هست تمام مردم عالَم مي‌توانند آن را بفهمند با اينكه در قرآن آياتي است كه حكما واقعاً در آن ماندند همان مطلبي كه حكما در آ‌ن ماندند آن را قرآن كريم در سور‌ه‌اي ديگر در آيه‌اي ديگر به صورت قصّه به صورت مَثل رقيق مي‌كند, رقيق مي‌كند, رقيق مي‌كند پايين مي‌آورد تا در دسترس فهم توده ي مردم قرار بگيرد اين مَثل, مثل زدنها براي همين است آن مُمثّل كه معقول است آن‌قدر آن را پايين مي‌آورد تا در دسترس مَثل خاصيّتش همين است ديگر در دسترس فهم مخاطب قرار بگيرد مسئله ي معاد اين طور است, مسئله ي روح اين طور است, وحي و نبوّت اين طور است, بطلان شريك اين طور است و مانند آن خب.فعلاً يعني آنچه هست اما غير متناهي لا يَقَف فيه است ديگر مثل ابديّتِ بهشت, ابديّت بهشت نامتناهي است منتها نامتناهي لا يَقف فيه يعني به جايي نمي‌رسيم كه بگويند ايست. بنابراين اگر ذات اقدس الهي اراده‌اش نامتناهي است كارِ نامتناهي كم و زياد برنمي‌دارد تفاوت برنمي‌دارد خب.
صحنهي قيامت با اين طليعه شروع مي‌شود که در سورهي مباركهي «فصلت» هست كه جلوي اين افراد مرعوب را بگيريد كه مبادا شمس و قمر براي شما گيرايي داشته باشد يك مُشت دود بود بعد هم بساطش را دود مي‌كنيم اين‌چنين نيست خيليها كه مثلاً گرفتار طبيعت‌اند و مانند آن بساطشان را جمع كرد. بعد فرمود ما در طليعه ي آن كار ظهور وجود مبارك حضرت وليّ عصر(ارواحنا فداه) را مژده دادند فرمود قبل از اينكه قيامت قيام بكند ما در همين دنيا هم بساط ظالمين را جمع مي‌كنيم يك چند روزي به اينها نوبت داديم بعد اين طور نيست كه عالم حساب و كتابي نداشته باشد در هر مقطع تاريخي آن دقيقه ي نود ﴿وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾ است اين طور نيست كه ﴿وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾ يعني عالم هرج و مرج باشد فقط در قيامت ﴿وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾ در هر مقطع تاريخي كه اين برنامه بخواهد به دقيقه ي نود برسد معلوم مي‌شود حق با چه كسي است اين اصل كلي است اين‌چنين نيست كه روشن نشود آن‌قدر بيّنات الهي شفاف و روشن است كه در هر مقطعي بالأخره حق را روشن مي‌كند و اين قدرت غيبي حق است فرمود در جريان دنيا هم همين طور است در جريان دنيا خب اين فراعنه مصر نظير نمارده اين نمرود را هم گفتند مثل فرعون لقب پادشاه آن منطقه بود كه وجود مبارك حضرت ابراهيم مبتلا بود قسمت شامات آنها مي‌گفتند نمرود براي مصر را مي‌گفتند فرعون وجود مبارك حضرت ابراهيم با نمرود روبه‌رو بود وجود مبارك حضرت موسي با فرعون بدون هيچ وسيله ي مادّي اين بني‌اسرائيل با دست خالي پيروز شدند فرمود اين يك اصل كلي است اين طور نيست كه حالا ما به خيليها ميدان بدهيم آنها كه «اكثر فيه الفساد» آنها كه طغيان كردند ما بساط اينها را جمع كرديم ﴿فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ﴾, ﴿فَغَشِيَهُم مِنَ الْيَمِّ مَا غَشِيَهُمْ﴾ اينها را ريختيم در دريا در جريان مصر فرعون گفت ﴿أَلَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَهذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِي مِن تَحْتِي﴾ فرمود ما اين را جمع كرديم خبرش كرديم فرمود در جريان وجود مبارك حضرت وليّ عصر(سلام الله عليه) هم همين طور است ما كه نوشتيم ما برنامه‌ريزي كرديم ﴿وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ﴾ حالا گفتند «ذكر» تورات موساي كليم است يك, گفتند «ذكر» جنس است منظور جميع صحف الهي و كتب آسماني است دو, چه عهد ذهني باشد كه به تورات برگردد نزد بعضيها چه جنس باشد كه مطلق كتاب باشد جزء حرفهايي است كه ﴿مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ است جزء شريعت و منهاج نيست كه ﴿لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً﴾ اين جزء محدوده ي ﴿مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ است قبلاً هم ملاحظه فرموديد در محدوده‌اي سخن از آن است كه قبلي كه آمده بشارت مي‌دهد نسبت به بعدي, بعدي كه آمدي مي‌گويد هر چه كه قبلي گفته درست است اما آنجا كه ﴿لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً﴾ آ‌ن مسائل فرعي و جزئي فقهي است كه سخن از ناسخ و منسوخ است كه شما چند ركعت نماز بخوانيد آنها چند ركعت نماز بخوانند شما چه موقع روزه بگيريد آنها چه موقع روزه بگيريد اينها فرق مي‌كند اما خطوط كلي جهان‌بيني و وحي و نبوّت و توحيد و امامت و ﴿وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾ بودن اينها كه به شريعت و منهاج برنمي‌گردد اينها به اصول برمي‌گردد فرمود ما در تورات گفتيم در زبور گفتيم در كتابهاي انبيا گفتيم بالأخره زمين صاحبي دارد ﴿وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ﴾ اين اصل كلي را كه چه؟ ﴿أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ﴾ در سورهي مباركهي «قصص» هم گذشت ﴿وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ﴾ اين ﴿نُرِيدُ﴾ را به صورت فعل متكلّم مع‌الغير با فعل مضارع ياد كرده كه مفيد استمرار است يعني ما هميشه اين كار را مي‌كنيم يك چند صباحي به يك عدّه مهلت مي‌دهيم بعد بساط آنها را جمع مي‌كنيم.
سورهي «اعراف» آيهي 137 به اين صورت است ﴿وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوا يُسْتَضْعَفُونَ﴾ ساليان متمادي اينها مستضعف بودند يعني مستضعف في الأرض بودند آنجا كه دارد ﴿وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ﴾ گفتند اينجا مفهوم دارد براي اينكه اينها جزء عظيمهاي سماوات و ملكوت بودند منتها في الأرض مستضعف بودند نظير آن روايت نوراني كه مرحوم كليني نقل كرد كه اگر كسي براي رضاي خدا عالِم بشود, براي رضاي خدا به علمش عمل بكند, براي رضاي خدا علمِ آموخته را به ديگري منتقل كند «مَن تعلّم العلم و عَمل به و علّمه لله» اين «لله» به عنوان مفعول واسطه به نحو تنازع به هر سه مي‌خورد يعني «أ تعلّم لله, عَمِل لله, علّم لله, دُعي في ملكوت السماوات عظيما» اين مي‌شود آيت الله عظما بقيه ديگر حرف است فرمود مي‌خواهي آيت الله عظما بشوي براي رضاي خدا درس بخوان, براي رضاي خدا عمل بكن, براي رضاي خدا به مستمعينت در مسجد برسان آيت الله عظماي نزد فرشتگاني اين است كه ارزش دارد بقيه ديگر بقيه است فرمود: ﴿كَانُوا يُسْتَضْعَفُونَ﴾ ساليان متمادي اينها مستضعف بودند ما چه كار كرديم ﴿وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوا يُسْتَضْعَفُونَ﴾ چه كار كرديم چه به آ‌نها ارث داديم آنها از ما ارث بردند چه چيزي را؟ ﴿مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا﴾ حالا مشرق و مغرب كلّ زمين اين درباره ي وقايع گوناگون تاريخ است يا مشارق و مغارب همان منطقه ي خاورميانه يا بخش از خاصّي از مصر اگر مربوط به خصوص بني‌اسرائيل باشد ﴿وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنَي عَلَي بَنِي إِسْرَائِيلَ بِمَا صَبَرُوا وَدَمَّرْنَا مَا كَانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُهُ وَمَا كَانُوا يَعْرِشُونَ﴾ آنها را تَدمير كرديم به هلاكت رسانديم بنابراين ﴿وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾ معنايش اين نيست كه در پايان جمع‌بندي كه بخواهيم بكنيم در قيامت ﴿وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾ عالم دنيا هم حسابي دارد, نظمي دارد, كتابي دارد در هر مقطع تاريخي پايانش به سود مردان باتقواست در اينجا هم فرمود براي امّت اسلامي ما اين را رقم زديم ﴿وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ﴾ وجود مبارك حضرت روايات فراواني از ائمه(عليهم السلام) به مناسبتهاي فراواني در ذيل آيات آمده در سورهي مباركهي «حديد» كه ﴿اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا﴾ گفتند اين زمين مُرده است زميني كه عدلِ مَهدوي در آن نيست مُرده است فرمود ما اين زمين را زنده مي‌كنيم فرمود: ﴿اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا﴾ يعني به ظهور حضرت ﴿أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا﴾ آنها روايت است يكي دوتا و ده‌تا نيست البته معنايش تطبيقِ مصداقي است نه تفسيرِ مفهومي كه منحصر باشد تطبيقِ مصداقي‌اش اين است كه بارزترين مصداق با ظهور حضرت زمين روشن مي‌شود با عدل و داد مردم روشن مي‌شود با علم و عمل اينجا هم فرمود ما نوشتيم و تنظيم كرديم و اين كار شدني است كه زمين را وجود مبارك حضرت از ما ارث مي‌برد نه از ديگري ﴿أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ﴾ و اين نوشتهي ماست يعني تنها اين‌چنين نيست كه ما به شما بگوييم در قرآن بگوييم اين طور نيست در تورات همين حرف بود در زبور همين حرف بود.
مطلب آن است آنچه دربارهي بني‌اسرائيل آمده پايان آن مقطع تاريخ بود درباره ي امّت اسلامي هم پايان اين مقطع وجود مبارك حضرت است وقتي حضرت ظهور كرد اشراط‌القيامه ظهور مي‌كند اينكه مي‌گويند مگر من كَف دست بو كردم, كَف دست بو كردم شما روايات ظهور حضرت را ملاحظه كنيد آن وقت مؤمن به جايي مي‌رسد كه اگر بخواهد فلان‌جا چه خبر است كَف دستش را بو مي‌كند مي‌فهمد اين كف دست بو كردم, كف دست بو كردم از اين روايات گرفته شده مؤمن به جايي مي‌رسد كه دست او خبر مي‌دهد كه چه خبر است با بو كردن خب اگر ﴿إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُونِ﴾ نمونه‌اي بود براي وجود مبارك يعقوب براي مؤمنين هم در عصر ظهور حضرت هست اين دست بو كردم اين رواياتش را ملاحظه بفرماييد كه چندتاست و چه موقع مؤمن به جايي مي‌رسد كه كف دستش را بو كند از علم غيب باخبر است خب حالا اين منحصر نيست رواجش آ‌ن وقت است اگر رواجش آ‌ن وقت بود الآن هم اليوم هم اگر كسي با آن حضرت رابطه داشته باشد حالا ممكن است به اين حدّ بالا نرسد ولي طليعه ي اين بحث در آن هست ديگر اگر كسي ارتباطي پيدا كرد آن وقت محبوب خودش را مي‌شناسد چيزي كه از دستش افتاد نگران نيست چون مي‌بيند صدها برابر آنجا هست داريم مي‌رويم آنجا ديگر تمام رنج ما اين است كه به چيزي دل بستيم كه هيچ ارتباطي به ما ندارد ما را هم سرگردان مي‌كند, اگر از خداي سبحان بخواهيم كه محبوبي به ما بدهد كه ما به آن سَمت گرايش داشته باشيم به تعبير لطيف جناب عطار اين از تعبيرات لطيف عطار است در منطق‌الطير كه فراز و فرود اين عالم براي ما بي‌اثر است براي اينكه ما به چيزي دل بستيم كه از بين رفتني نيست.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#28
﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنَا إِنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ ﴿104﴾ وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ ﴿105﴾ إِنَّ فِي هذَا لَبَلاَغاً لِقَوْمٍ عَابِدِينَ ﴿106﴾ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ ﴿107﴾ قُلْ إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَهَلْ أَنتُم مُسْلِمُونَ ﴿108﴾
مطلب اول اين بود كه دوزخيان همان طوري كه كورند برابر آيهی سورهی مباركهی «طه» كَر هم هستند هم ﴿نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَي﴾ حق است هم ﴿وَهُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ﴾.
مطلب دوم اين بود كه معناي كوري و كَريِ آخرت با كوري و كَري دنيا فرق مي‌كند در دنيا اگر كسي كور است نه مناظر زيبا را مي‌بيند نه مناظر زشت را و اگر كَر است نه حرفِ تلخ را مي‌شنود نه حرف شيرين را ولي دوزخيان كه كورند و كَر حرفهاي شيرين را و مناظر خوب را نمي‌بينند حرفهاي تلخ و مناظر زشت را مي‌بينند نظير آنچه در دنيا گذراندند پس ﴿وَهُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ﴾ يعني اينها صُمّ‌اند ﴿صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ ناظر به اين است.
مطلب دوم هم اين بود كه وقتي قيامت مي‌خواهد قيام بكند اين در كنار تاريخ هجري يا ميلادي نمي‌گنجد كه ما بگوييم در فلان سال تاريخ هجري شمسي يا قمري يا فلان تاريخ ميلادي قيامت قيام مي‌كند زيرا وقتي قيامت قيام مي‌كند كه زمان و زمين وضعش دگرگون مي‌شود اگر زمين برچيده شد شمس و قمر برچيده شد زمين نيست تا به دور خودش بگردد شب و روز توليد كند يا به دور شمس بگردد سال و ماه توليد كند اگر ﴿يَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ﴾ شد, اگر ﴿وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ﴾ شد, اگر ﴿وَالْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ﴾ شد ديگر جريان قيامت در رديف حوادثي نيست كه بگوييم فلان سال هجري يا فلان سال ميلادي قيامت قيام مي‌كند.
مطلب سوم آن است كه وقتي زمينِ دنيا تبديل شد به زمينِ آخرت, سماوات دنيا تبديل شد به سماوات آخرت براي خودش حالا يك مدّت كوتاه‌مدت, ميان‌مدت, درازمدت خلود مدّتي در جهنم هستند بعد بيرون مي‌آيند اگر موحّد باشند اينها معناي خاصّ خودش را دارد كه مناسب با آسمان و زمين آخرت باشد. مطلب بعدي آن است كه در جريان ذكر گفته شد تمام كتابهاي آسماني ذكر است ﴿وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ﴾ يعني ما در همهی كتابهاي قبلي نوشتيم در زبور هم تنظيم كرديم كه زمين را بندگان صالح ارث مي‌برند اگر ارض جنس بود و عهدِ ذهني و ذكري و امثال ذلك نبود و به زمينِ دنيا معهود نشد اين جامع ارضين است چه زمين دنيا چه زمين آخرت اين را مردان صالح ارث مي‌برند, اگر قرينه‌اي بر اختصاص بود بالأخره اينها مي‌شوند مثبتين چون بهشتيها وقتي وارد بهشت شدند مي‌گويند خدايي را شكر مي‌كنيم كه ﴿أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ﴾, «نَتبوّء مِن الجَنّة حيث نشاء» خدا را شكر مي‌كنيم كه زمين را در اختيار ما قرار داد يعني زمينِ بهشت را هر جاي اين زمين بخواهيم مسكن انتخاب بكنيم مي‌توانيم يعني زمينِ بهشت و اگر جنس بود كه خب هر دو را شامل مي‌شود.
غرض آن است كه اگر دليل ديگري داشتيم كه بگويد زمينِ آخرت را هم مردان صالح ارث مي‌برند و مردان طالح سهمي از ارث زمين آخرت ندارند با اين ﴿أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ﴾ منافاتي ندارد اگر جنس بود كه هر دو را شامل مي‌شود و اگر ذهني و ذكري بود و مانند آن اينها مي‌شوند مثبتين هم زمينِ دنيا را بندگان صالح ارث مي‌برند هم زمينِ آخرت را بندگان صالح ارث مي‌برند بهشت را هم ارث مي‌برند. خب, فرمود ما گفتيم ﴿أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ﴾ اين جامع مي‌تواند باشد آن وقت هم زمينِ دنيا را آيه مخصوصي دارد كه مربوط به زمين دنياست هم زمين آخرت آيه ی مخصوص دارد زمينِ دنيا در سورهی مباركهی «مؤمنون» به اين صورت آمده است كه مردان با ايمان زمينِ دنيا را ارث مي‌برند و حكومت زمين دنيا نصيب آنها مي‌شود سورهی مباركهی «نور» آيهی 55 به اين صورت است ﴿وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ﴾ اين با لام و با نون تأكيد وعده ی الهي را تثبيت مي‌كند ذات اقدس الهي وعده داده است كه زمين را در اختيار مردان صالح قرار بدهد كه اينها بشوند خليفه ی زمين ﴿وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَي لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لاَ يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً﴾ خدا وعده داد كه مردان صالح را حاكم روي زمين بكند امنيت براي آنها فراهم بكند خوف را از آنها دور بكند و اين مردان الهي كساني‌اند كه عبادتشان خالص است گاهي در قرآن كريم مي‌فرمايد كلّ دين واصِب يعني تمام كه ناظر به كميّت است.
دينِ واصب يعني همهی دين براي خداست گاهي ناظر به كيفيت است كه دينِ خالص براي خداست كه مشوب به ريا نيست خب كلّ دين يك, خالصِ دين دو, اينها براي خداست و خدا غير از اين را نمي‌پذيرد. گاهي به تعبير لطيف اين دو مطلب را كنار هم ذكر مي‌كند بدون واو مي‌فرمايد: ﴿يَعْبُدُونَنِي لاَ يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً﴾ اين دوتا فعل را شما مي‌بينيد وقتي به اديب بخواهيد بدهيد اين مي‌ماند كه اين چه ادبياتي است بالأخره ﴿لاَ يُشْرِكُونَ﴾ يك جملهی فعليه است, ﴿يَعْبُدُونَنِي﴾ يك جملهی فعليه است بالأخره بايد عطف بشود ولي عطف نشده ولي وقتي به مفسّر قرآن مي‌دهيد مي‌گويد اينجا جاي واو نيست براي اينكه ﴿لاَ يُشْرِكُونَ﴾ ناظر به آن خلوص دين است گاهي مي‌فرمايد: ﴿أَلاَ لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ﴾ گاهي مي‌فرمايد عبادتِ محض اين عبادت محض را اگر با واو عاطفه ذكر مي‌فرمود آن معنا را نمي‌رساند اگر مي‌فرمود «يعبدونني و لا يشركون بي» معلوم مي‌شود كه بالأخره معطوف غير از معطوف‌عليه است اما براي اينكه ثابت كند عبادت غير از عدمِ شرك چيز ديگر نيست عدمِ شرك غير از عبادت چيز ديگر نيست حتماً بايد واو نباشد اينجا هم واو نياورده فرمود: ﴿يَعْبُدُونَنِي لاَ يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً﴾ بعضي از ادعيه هم همين طور است.
مردان الهي وقتي حاكم زمين شدند يك عبادت خالصه‌اي را ترويج مي‌كنند ﴿لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَي لَهُمْ﴾, ﴿دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَي لَهُمْ﴾ همان است كه در اوايل سورهی مباركهی «مائده» بيان كرده كه ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾ يك, ﴿وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي﴾ دو, ﴿وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً﴾ سه, دينِ خداپسند همين ديني است كه با ولايت همراه است خب اين دين ﴿رَضِيتُ لَكُمُ﴾ است اين دين را خدا مي‌پسندد فرمود آن ديني كه مرتضاي اينهاست, مرضيّ اينهاست, كنارش قرآن و عترت است اين را خدا به اينها عطا مي‌كند اينها متمكّن‌اند كه اين دين را اجرا كنند ﴿وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لاَ يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً وَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ﴾.
پرسش: شهداي كربلا غير شهدا فرمود عين شما پيدا نخواهد شد؟
پاسخ: آن نِسبي است يعني چه اينكه تا حالا در طيّ اين هزار و خرده‌اي پيدا نشد ديگر بالأخره يازده امام(سلام الله عليهم اجمعين) با تلخي جهان را گذراندند در زمان وجود مبارك حضرت البته مي‌آيد, اما اين صادق است براي اينكه بيش از هزار سال گذشت و پيدا نشد بعد از هزار سال همان شيعيان آن حضرت پيدا شدند.
خب, فرمود: ﴿الَّذِينَ إِن مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنكَرِ﴾ كه آن آيه شرح همين آيهی 55 سورهی مباركهی «نور» است خب اينها كساني‌اند كه زمين را ذات اقدس الهي به اينها ارث مي‌دهد پس اگر فرمود: ﴿لَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ﴾ اگر منظور از اين ارض جنس باشد ارضِ دنيا و آخرت هر دو را شامل مي‌شود اگر خصوص دنيا باشد چون مثبتان‌اند و حصر نيست ارض آخرت به دليل ديگر ثابت مي‌شود ارض دنيا به وسيلهی همين آيهی 55 تشريح مي‌شود ﴿وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ﴾ هم همين معنا را تأييد مي‌كند كه درباره ی زمينِ دنياست. خب, اما اگر مربوط به جريان آخرت باشد كه خب در سورهی مباركهی «مؤمنون» كه قبل از نور است فرمود مردان الهي فردوس را ارث مي‌برند آيه ی ده به بعد سورهی مباركهی «مؤمنون» اين است كه ﴿أُولئِكَ هُمُ الْوَارِثُونَ ٭ الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ﴾ اينها فردوس را به ارث مي‌برند سرزمين فردوس هم براي خداست, ارض فردوس هم براي خداست آن را به بندگان خاصّ خودش عطا مي‌كند به عنوان ارث كه ﴿لِلَّهِ مِيرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ آن زمين را هم به مردان الهي عطا مي‌كند. از خداي سبحان ارث مي‌برند ﴿إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ يُورِثُهَا﴾ در آيهی 74 سورهی مباركهی «زمر» به اين صورت آمده است وقتي بهشتيها وارد سرزمين بهشت شدند ﴿وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ﴾ خازنان بهشت به مردان الهي سلام عرض مي‌كنند بعد مي‌گويند: ﴿طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ﴾ آنها وقتي وارد سرزمين بهشت شدند اين‌چنين مي‌گويند: ﴿وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ﴾ اين زمين را به ما ارث داد كسبِ ما نيست ارثِ ماست و هر جا خواستيم در آنجا جا مي‌گيريم.
اگر كسي خواست از مورِّث ارث ببرد مسائل مادّي زمين را, خانه را, فرش را ارث ببرد شرطش موت مورّث است ولي در معارف الهي, معارف توحيدي اگر كسي خواست چيزي را ارث ببرد شرطش موتِ وارث است موتِ وارث يعني موتِ وارث نه موتِ مورّث اينكه گفته شد «العلماء ورثة الأنبياء» تا عالمان دين نميرند چيزي از علوم انبيا به آنها نمي‌دهند اين همان «موتوا قبل أن تموتوا» است آن‌كه به دنبال زيد و عمرو است اين هرگز نمرده است و هرگز سهمي هم نمي‌برد اين علم‌الدراسه دارد ممكن است ساليان متمادي درس بخواند, درس بگويد ولي سهمي از علم‌الوراثه ندارد وجود مبارك امام باقر(سلام الله عليه) كه اين ايام سالروز ميلاد آن حضرت است و قتادةبن‌دعامه كه از مفسّران معروف كوفه است فرمود: «و ما وَرَّثك الله مِن القرآن حرفا» فرمود شنيدم درس مي‌دهي فتوا مي‌دهي به چه چيزي؟ عرض كرد به قرآن, فرمود چگونه تو به قرآن با اينكه جزء مفسّران رسمي كوفه بود شما مي‌بينيد مرحوم شيخ طوسي در تبيان بعد امين‌الاسلام(رضوان الله عليهما) در مجمع‌البيان مي‌گويند سُدّي اين‌چنين گفته, قتاده اين‌چنين گفته حرفِ قتاده كم نيست در تفسيرهاي ما شيعه و همچنين تفسيرهاي آنها اين از مفسّران معروف كوفه بود حضرت فرمود تو يك حرف از قرآن ارث نبردي چطوري تفسير مي‌كني اين امام باقر(سلام الله عليه) است فرمود: «كَيف تُفتي بالقرآن و ما ورَّثك الله مِن القرآن حرفا» آن مي‌شود علم‌الوراثه در علم‌الوراثه تا وارث نميرد چيزي به او نمي‌دهند بر اساس «موتوا قبل أن تموتوا» آن وراثت دنياست تا مورّث نميرد خدا كه براي ابد حيّ قيّوم است نبيّ نبوّتش هم به اذن خداي سبحان تا قيامت هست و تا بهشت هست براي اينكه دينِ او براي هميشه هست ديگر اگر ـ معاذ الله ـ نبوّت او قطع بشود كه خب اسلام منقطع مي‌شود درست كه ﴿إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَيِّتُونَ﴾ اما نبوّت او إلي يوم القيامه هست ديگر چون نبوّت او إلي يوم القيامه هست, دين او إلي يوم القيامه هست او زنده است عالِمان دين تا از هوا و هوس نميرند چيزي به آنها نمي‌رسد بالأخره. خب, پس ارض چه ارض دنيا باشد چه ارض آخرت ميراث خداست يك. اين ميراث را ذات اقدس الهي به بندگان صالح ارث مي‌دهد اين دو.جامع هر دو همين آيهی سورهی مباركهی «انبياء» است سه. بخش دنيا را آيهی سورهی «نور» حل كرد چهار. بخش آخرت را سورهی مباركهی «زمر» حل كرد پنج, و همچنين آيهی يازده سورهی مباركهی «نور» روشن كرده است. خب, ﴿أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ﴾ بندگان ارث مي‌برند چه كسي ارث مي‌دهد مورِث چه كسي است خداي سبحان است چون ﴿لِلَّهِ مِيرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾. در اين بخش كه فرمود ما نوشتيم يعني مقدِّر قطعيِ ماست ديگر در همه ی كتابها نوشتيم اين اختصاصي به قرآن ندارد كه اينجا ذكر فرمود بعضيها گفتند «ذكر» مطلقِ كتاب آسماني است و زبور هم چون رايج بود نزد آنها بعد از حضرت موسي ذكر كردند برخيها گفتند كه «ذكر» منظور تورات است «ذكر» ظاهراً مطلق كتابهاي آسماني است اگر دربارهی بني‌اسرائيل گفته شد ﴿فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ﴾ اين تطبيق يك كلّي بر فرد, عام بر فرد, مطلق بر فرد باعث انحصار نيست اين يكي از مصاديق ذكر است. خب, اين را ذات اقدس الهي عطا كرده و همگان از اين مي‌توانند برخوردار باشند ﴿عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ﴾ فرمود: ﴿إِنَّ فِي هذَا لَبَلاَغاً لِقَوْمٍ عَابِدِينَ﴾ اگر كسي اهل عبادت باشد اين حرف به جان او مي‌رسد گرچه اين حرف بيانِ جهاني است ﴿هُديً لِلنَّاسِ﴾ است, ﴿ذِكْرَي لِلْبَشَرِ﴾ است, ﴿لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً﴾ است هر كس بشر باشد اين پيام به او مي‌رسد هر كس جزء عالَمين باشد اين انذار به او مي‌رسد اما آنها كه بهره مي‌برند مردان عابدند كه اين حرف به درون جان آنها مي‌نشيند و انبيا هم موظّف بودند كه ﴿قُل لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِيغاً﴾ بعضيها طوري‌اند كه راه را مي‌بندند وقتي بسته شدند حرف نفوذ نمي‌كند ﴿كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَي قُلُوبِهِم﴾ وقتي بالأخره بسته شد اين رسوبات صحنهی دل را بست حرف نفوذ نمي‌كند ولي مردان الهي چون قلبشان باز است و نفوذپذير هست اين حرف در درون جان آنها نفوذ مي‌كند مي‌شود بالغ, نه اينكه به گوش آ‌نها برسد به گوش همه مي‌رسد اما آن‌كه فرمود: ﴿قَوْلاً بَلِيغاً﴾ اين دربارهی مردان عابد اين‌چنين است اين قولِ بلاغ است براي آنها يعني به دل آنها مي‌رسد اما بعضي از آنها فقط در سطح گوش آنها عبور مي‌كند خب ﴿إِنَّ فِي هذَا لَبَلاَغاً لِقَوْمٍ عَابِدِينَ ٭ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾.
خود ايشان هم فرمودند كه مطلق كتابِ آسماني اين ذكر است يكي از محتملات اين است كه منظور از ذكر قرآن كريم باشد در خود قرآن كه بالصراحه اينجا ذكر شده اينكه فرمود: ﴿مِن بَعْدِ الذِّكْرِ﴾ مطلقِ كتابهاي الهي ذكر خداست و قرآن برترين و بهترين ذكر خداست پس قبل از زبور و بعد از زبور و در خود زبور اين مطلب آمده است لذا در ذيل اين روايات فراواني در تفسير كنزالدقائق دربارهی وجود مبارك حضرت حجّت آمده اينكه زمين را شيعيان اهل بيت به بركت حضرت ارث مي‌برند شما چندين روايت است كه در ذيل همين آيه لابد ملاحظه فرموديد.
خب مصداق كاملش كه اين است گفتند ما اهل ذكريم ﴿فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ﴾ اين است ولي اين آيه اختصاصي به اين عصر ندارد براي اينكه بني‌اسرائيل هم همين طور بود فرمود شما از بني‌اسرائيل سؤال كنيد از علماي آنها سؤال كنيد كه در توراتشان چه چيزي هست همين معارف در توراتشان هست به آن علما و احبار و رهبانشان بگوييد اين تورات را در خانه‌هايتان پنهان نكنيد ﴿قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾ در مسئلهی رَجم, در مسائل احكام ديگر فرمود اين تورات را شما پنهان كرديد خب چرا اين كار را كرديد تورات را بياوريد ببينيد همين حرفهايي كه ما مي‌گوييم هست يا نه ﴿قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾ چرا آنها را كتمان كرديد به هر تقدير اين مي‌تواند مطلق باشد و شامل همهی كتابهاي آسماني باشد منتها برترين كتاب كه مُهيمن است و هيمنه و سلطنت و سيطره دارد قرآن كريم است چون كلمهی مهيمن فقط دربارهی قرآن آمده ﴿إِنَّ فِي هذَا لَبَلاَغاً لِقَوْمٍ عَابِدِينَ ٭ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ تو فقط رحمتي, غضب براي تو نيست يعني در بحثهاي سابق هم داشتيم كه وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) كه مظهر ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ است معمار رحمت است, مهندس رحمت است و اگر جايي غضب دارد رحيمانه غضب دارد ماها متأسفانه رحمت ما در مقابل غضب ماست اين‌چنين نيست كه غضبِ ما از رحمت ما دستور بگيرد ما گاهي عصباني هستيم گاهي غير عصباني آنجا كه عصباني هستيم غضبناكيم غضب است آنجا هم كه خوشحاليم رحمت است همين دو صفت را ما داريم اما يك رحمت مطلقه‌اي باشد كه آن رحمت مطلقه معماري كند, مهندسي كند بگويد كجا رحمتِ خاصّه باشد و كجا غضبِ مخصوص اين براي ما نيست ذات اقدس الهي كارش اين است پيغمبر اسلام و اهل بيت(عليهم الصلاة و عليهم السلام) را مظهر آن رحمت مطلقه قرار داد و چون مظهر آن رحمت مطلقه قرار داد كاري به عنوان غضب نه از خداست نه از پيغمبر, غضبِ در مقابل رحمت نه درباره ی خداست نه درباره ی پيغمبر, غضبِ تحت فرمان رحمت هم براي خداست بالاصاله, هم براي پيغمبر و اهل بيت(عليهم السلام) است بالتبع.
بيان ذلك سخن نوراني امام سجاد(سلام الله عليه) است در روايات ديگر هم آمده كه «يا مَن سَبَقَت رحمته غضبه» يك, «يا مَن تَسعيٰ رحمته غَضبك» در بيانات نوراني حضرت در صحيفهی سجاديه است دو, يعني ذات اقدس الهي قبل از اينكه غضب بكند رحمت را به امامت وامي‌دارد اين رحمت, امام است در اَمام غضب هست مهندس است, معمار است, خط‌كشي مي‌كند مي‌گويد اينجا بايد جهنم باشد آ‌نجا بايد بهشت باشد اينجا بايد كه ﴿لاَ تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ﴾ باشد, آنجا بايد ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ﴾ باشد آن‌كه جهنم را جهنم مي‌كند جاي جهنم را مشخص مي‌كند بهشت را مشخص مي‌كند جاي بهشت را مشخص مي‌كند آن معمار رحمتِ مطلقه است «و برحمتك الّتي وَسِعَت كلّ شيء» و اگر جهنم نبود ظلم بود براي اينكه ﴿وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ﴾ هست آن روز ﴿فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ﴾ هست تنبيه متجاوز و رهزن عدل است اگر جهنم نبود ظلم بود بالأخره اين كفار و منافقان و رهزنان و مفسدان بايد در جهنم تربيت بشوند. خب, پس جهنم كه جايش مشخص است بهشت كه جايش مشخص است يك مهندس و يك معمار اين نقشه را كشيده آن مهندس و معمار رحمتِ مطلقه ی خداست كه بيش از غضب است يك, و پيش از غضب است دو, بيشتر بودن مهم نيست پيشتر بودن مهم است معناي «يا مَن سَبَقَت رحمته غضبه» اين نيست كه رحمت خدا بيش از غضب خداست كه ما بگوييم بهشت هشت‌تاست جهنم هفت‌تا خير, «سَبَقَت» يعني «سَبقت» نه «زادت» نه معنايش اين است كه بهشت بيشتر از جهنم است اين يكي از آثار سِعه ی رحمت الهي است «سَبقت» يعني امام است, پيشواست, مهندس است, معمار است اينها طبق نقشه ی رحمت مطلقه جاسازي شدند «سَبقت» را كه نبايد به معني «زادت» گرفت, به معني «كَثُرَت» گرفت «سبقت» يعني جهنم اينجا هست به دستور رحمت جهنم اينجاست اينكه بهشت آنجاست و اين‌قدر است به دستور رحمت است «يا مَن تسعيٰ رحمته أمام غضبه» اينكه مي‌بينيد بعضي از شُعرا گفتند:
پير ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت آفرين بر نظر پاكِ خطاپوشش باد
همين است يعني معلّم ما گفت كه در جهان هيچ خطايي نيست بعد مي‌گويد آفرين بر نظر بلند استاد كه دين كجا به نظر ما خطاست يك, كجا به نظر ما ثواب است دو, آ‌نچه را كه ما خطا مي‌بينيم آنچه را كه ما صواب مي‌بينيم همه زير پوشش آن علمِ خطاپوش‌اند آن علمِ خطاپوش آ‌ن حكمت خطاپوش به ما مي‌گويد اگر آن را ببيني مي‌فهمي اينجا خطا نيست و آنجا صواب است و اينجا هم صواب اگر آن ديد بلند را نداشتي مقطعي و موضعي فكر كردي مي‌گويي اين مصيب سخت است چرا كربلا شده, چرا نينوا شده, چرا حسين‌بن‌علي به خاك و خون غلتيده ولي اگر آن سِعه ی رحمت مطلقه و مصلحت عاليه را ببيني مي‌بينيد كه كربلا در جاي خود حق است غدير در جاي خود حق است ظهور حضرت در جاي خود حق است آن زمينه است براي اينكه كلّ عالم را إلي يوم القيامه عدل بتواند هدايت كند آزادي بتواند هدايت كند
«پير ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت ٭٭٭ آفرين بر نظر» بلند و پاك و دورانديش او باد كه آن حكمتِ مطلقه را مي‌بيند و آن حكمت مطلقه همان طوري كه در بخش صواب پوشش صواب مي‌دهد در بخشي كه به نظر ما خطاست پوشش صواب مي‌دهد بهشت در جاي خود رحمت است, جهنم در جاي خود رحمت است, كربلا در جاي خود ﴿ان الله شياء ان يراك قتيلا﴾ حق است نسبت به ما البته تلخ است ولي در كلّ نظام حق است چيزي در جهان نه خطاست نه غضب, عدل است البته نسبت به كفّار و منافقان تلخ خواهد بود به هر تقدير فرمود تو رحمت جهاني هست و اگر يك عدّه را به درك واصل مي‌كني اين عدل است عدل كه بد نيست اين حكمت است حكمت كه بد نيست خطا نيست بنابراين تو ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ هستي رحمت تو اَمام غضب توست و اگر در جايي فرمان جنگ مي‌دهي رحمت است دستور صلح مي‌دهي رحمت است البته آن رحمت خاصّه بهرهی مؤمنين است كه در پايان سورهی مباركهی «توبه» آن آيه گذشت وصفي را كه خداي سبحان براي خود ذكر مي‌كند در مقام فعل همان وصف را در مقام فعل براي وجود مبارك پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) ذكر مي‌كند مستحضريد كه دوتا اسم از اسماي حُسناي خداي سبحان كه در قرآن كريم است رئوف و رحيم است در ادعيه هم هست.
رئوف و رحيم در سورهی مباركهی «توبه» آيهی 128 دربارهی پيغمبر آمده ﴿لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَاعَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ﴾ خب اگر خدا رئوف رحيم است بالذّات, وجود مبارك حضرت و همچنين اهل بيت كه به منزله ی نَفْس او هستند ﴿بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ﴾اند اين رئوف و رحيم بودن رحمت خاصّه است و رحمت خاصّه كه مؤمنان از آنها استفاده مي‌كنند وگرنه براي جهان ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ است الآن شما ببينيد هر جا هر طرح ارزشمندي باشد گوشه‌اي از اسلام را گرفتند منتها حالا ﴿نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ﴾ شد آنها كه آمدند دربارهی حقوق بشر چهارتا حرف صحيح زدند آن را از همين انبيا گرفتند منتها آن بخشهاي عبادي را رها كردند اين بخشهايي كه به حسب ظاهر قابل درك بود براي اينها اين را ذكر كردند.
وجود مبارك پيغمبر ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ بودنِ او هم به همين سبك است كه نقل شده در بعضي از روايات كه حضرت در شبي تا صبح اين بخش پاياني سوره ی مباركهی «مائده» را قرائت مي‌كردند و آن بخش اين است كه همان طوري كه وجود مبارك عيساي مسيح به خدا عرض كرد پيغمبر هم يك شب تا صبح حالا منحصراً نمي‌شود گفت يك شب, شب تا صبح حالا چند شب بود خدا مي‌داند آيهی 118 سورهی مباركهی «مائده» را قرائت مي‌كرد كه عرض كرد خدايا ﴿إِن تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَإِن تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ﴾ يك چنين خداست و در جريان هم مردم را در مشورت آشنا مي‌كرد منتها سه‌تا كار را با مردم درميان گذاشت به مردم فرمود آن قلمرويي كه حكم خداست, حكم شريعت است جا براي مشورت نيست ﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلّهِ﴾ احكام شرعي را كه نمي‌شود با مشورت درست كرد و آنجا كه حكم شرعي نيست در تطبيق است و در اجراست و جزء امرالناس است شما هم با خودتان مشورت كنيد كه چگونه مسائل شهريتان را اداره كنيد كه آن را در سورهی مباركهی «شوريٰ» فرمود: ﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَي بَيْنَهُمْ﴾ أمرهم نه امرالله, امرالله فقط به دست خداست يعني احكام شرعي فقط به دست خداست اما امرهم, امرالناس ﴿شُورَي بَيْنَهُمْ﴾ است بخش سوم امر مشترك بين حكومت مركزي و مردم است در آنجا فرمود: ﴿وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ﴾ اما ﴿فَإِذَا عَزَمْتَ﴾ به مردم اعلام بكن كه رأي نهايي و عَزم نهايي به عهده ی وجود مبارك پيغمبر است ﴿فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَي اللّهِ﴾ در همان بخشي كه اين مسئله را در سورهی مباركهی «آل‌عمران» آيهی 159 فرمود: ﴿فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ﴾ اين كارِ آساني هم نيست درست است وجود مبارك حضرت امير جانِ پيغمبر است اما «إلاّ أنّك لَست بني» خيلي حرف در آن هست بالأخره آن روحِ آسماني و شرح صدر كه بتواند ابولهبها را تحمل كند كار هر كس نيست فرمود: ﴿فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ﴾ خب وجود مبارك حضرت ببيند كه مَطاف مسلمين, قبلهی مسلمين به صورت رسمي شده بتكده و ابراهيم و اسماعيل(سلام الله عليهما) كه معماران كعبهی توحيدند شدند بت و دست اينها هم اضلام است در درون كعبه, چطور بايد تحمل كند فرمود: ﴿فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ﴾ اين مي‌شود رحمتِ جهاني آن را احدي به آن وضع و به آن صورت و آن سِعهی صدر پيدا نشده فرمود: ﴿فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ﴾ در جريان مباهله ملاحظه مي‌فرماييد اين مسيحيهاي نجران آمدند و عبادت آنها هم با ناقوس شروع مي‌شد مسيحي بودند مسلمان نبودند با ناقوس وارد مدينه شدند و هنگام نماز شد اينها رفتند در مسجد ناقوس زدند مشغول عبادت شدند مسلمانها اعتراض كردند كه چطوري اين غير مسلمان را ما به مسجد راه بدهيم چگونه به جاي اذان اينها ناقوس بزنند و ما تحمل بكنيم حضرت فرمود صبر بكنيد اينها را كاري نداشته باشيد ما كم كم كاري مي‌كنيم كه اينها ناقوس را به اذان تبديل كنند مسيحيت را به اسلام تبديل كنند چه اينكه كردند اين يك شرح صدر وسيع مي‌خواهد ذيل همين آيات مباهله اين روايات هست.
روحيهی بزرگ كه بتواند تحمل بكند مسجدي كه با دست خود پيغمبر ساخته شد شما نگاه كنيد در عَملگي و كارگري مسجد حضرت چه سهمي داشت سنگها را كه مي‌آوردند, آجرها را كه مي‌آوردند حضرت با آن دامن سنگي را, آجري را, خشتي را داشت جابه‌جا مي‌كرد كسي آمد گفت كه اجازه بدهيد اين سنگ را من ببرم فرمود نه, من سهم خودم را مي‌برم تو هم برو خِشت سهم خودت را بياور, سنگ سهم خودت را بياور اين با كارگري كسي كه ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ است اين مسجد ساخته شده در اين مسجد مسيحي مي‌آيد ناقوس مي‌زند حضرت تحمل مي‌كند اين مي‌شود جهاني, اين مي‌شود ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ اين مي‌شود سِعهی صدر, اين مي‌شود ﴿فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ﴾ اما ﴿فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَي اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ﴾.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#29
﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ ﴿107﴾ قُلْ إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَهَلْ أَنتُم مُسْلِمُونَ ﴿108﴾ فَإِن تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنتُكُمْ عَلَي سَوَاءٍ وَإِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ أَم بَعِيدٌ مَا تُوعَدُونَ ﴿109﴾ إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَيَعْلَمُ مَا تَكْتمُونَ ﴿110﴾ وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّكُمْ وَمَتَاعٌ إِلَي حِينٍ ﴿111﴾ قَالَ رَبِّ احْكُم بِالْحَقِّ وَرَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَي مَا تَصِفُونَ ﴿112﴾
بخش پاياني سورهی مباركهی «انبياء» به رسالت وجود مبارك حضرت اشاره كرد چون عناصر محوري اين سور‌ه اصول دين يعني توحيد و وحي و نبوّت بود و هست و رسالت همهی اينها را به همراه دارد از نظر نشر معارف به ذكر رسالت پرداخت فرمود رسالت آن حضرت رحمت جهاني است بعد فرمود اين رسالت جز توحيد چيز ديگر نياورد يعني اگر شما آن دو اصل ديگر را وحي و نبوّت و معاد را و همچنين امامت و ولايت كه دنبالهی رسالت و نبوّت است تحليل كنيد به توحيد برمي‌گردد و اگر همهی فروع دين را تحليل كنيد به توحيد برمي‌گردد الآن اين ادّعا را بايد ثابت كرد كه آن حضرت رحمتِ جهاني است اين يك.
و راز اين رحمتِ جهاني بودن را هم بايد از خود آيه به دست آورد اين دو.
مطلب اول فرمود: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ در آن آيه ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِّلنَّاسِ﴾ رسالت جهان‌شمول حضرت را بيان كرد كه نظير آيات ديگري كه فرمود: ﴿وَمَا هِيَ إِلَّا ذِكْرَي لِلْبَشَرِ﴾ يا فرمود: ﴿لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً﴾ اين حوزهی رسالت آن حضرت را همگاني و هميشگي معرفي كرد يعني تمام مردم إلي يوم القيامه مُرسَل‌إليهم هستند اين معناي ﴿وَمَا هِيَ إِلَّا ذِكْرَي لِلْبَشَرِ﴾, معناي ﴿تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَي عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً﴾ پس قلمرو رسالت آن حضرت دو اصل همگاني و هميشگي است كلّي و دائم جميع افراد في جميع الأزمنه اينها مُرسل‌إليهم است اما اين رسالت, رحمت است براي عالَمين اين هم جمع محلاّ به الف و لام است همهی عوالِم از رحمت وجود مبارك حضرت بهره مي‌برند قدر مُتيقّنش عالم انسانيّت است كه آن هم برابر دو اصل كلي همگاني و هميشگي از رحمت و رسالت طَرْفي مي‌بندد كه ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ يعني جز خيرِ محض چيز ديگر نيست حتي كفار هم از اين رحمت بهره مي‌برند براي اينكه تا حضرت در بين كفّار هست عذاب استيصال دامنگير مردم نمي‌شود اين يك, و تا عصارهی ولايت هست كه آن هم به منزلهی نبوّت خواهد بود عذاب استيصال دامنگير مردم نمي‌شود اين دو, اينكه فرمود: ﴿وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ وَمَا كَانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ بر اساس آيهی ﴿وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ﴾ و مانند آن شايد بتوان استنباط كرد اگر ولايت اهل بيت(عليهم السلام) به منزلهی نفس وجود مبارك رسول گرامي است اين عموم منزله آن بركت را به همراه دارد مادامي كه وليّ‌عصر در بين مردم هست عذاب استيصال دامنگير مردم نمي‌شود و شايد اين مطلب را هم آن‌گونه از احاديث تأييد كند كه «لولا الحجّة لَساخت الأرض بأهلها» تا حجّت هست آن‌گونه عذابهاي عمومي دامنگير مردم نمي‌شود گرچه لسانِ «لولا الحجّة» اعم و ادق از ﴿وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ﴾ هست. به هر تقدير اين رحمت شامل كفّار هم مي‌شود كه نظير كفّار ديگر گرفتار عذابِ استيصال نمي‌شوند ﴿سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ﴾ يا ﴿دَمَّرنَاهُمْ﴾ يا عذابهاي خَسف و مانند آن, بنابراين از اين جهت ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ است.
مطلب ديگر اينكه مطالب فراواني را وجود مبارك پيغمبر اسلام(صلّي الله عليه و آله و سلّم) آورد كه اگر بهره ی اخروي از آن نبرند بهرهی دنيوي از آن مي‌برند همين مسئله ی اتحاد كه فرمود: ﴿والف بينكم﴾ و اين نعمت جز از راه دين و رسالتِ الهي نصيب كسي نمي‌شود اين هم بركتي است بالأخره جامعه اگر بخواهد يك زندگي سالمي داشته باشد بايد بدون نزاع زندگي كند اين هم از بركات آن حضرت است قِسط و عدل كه آيه ی هفت و هشت سورهی مباركهی «ممتحنه» آن را در بردارد هم از اين بيان جهان‌شمول اسلام است كه اگر كسي كافر هم بود بايد از نعمت عدالت اسلامي برخوردار باشد. اينها جزء ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ بودنِ اوست.
مطلب بعدي تشريح اين ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ است اينكه فرمود: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ رسالتِ تو فقط و فقط رحمتِ جهاني است اين يك حصر ملاحظه مي‌فرماييد كه سه‌تا حصر در اين دو آيه است كه ريشه‌يابي مي‌كند به توحيد برمي‌گردد مي‌فرمايد تو رسالت جهاني داري و اين رسالت تو فقط و فقط رحمت است هيچ عذابي در آن نيست هيچ رنجي در آن نيست خيرِ محض است حقّ محض است صِدق محض است و صدقِ صِرف اين رحمت كه با حصر بيان شده است ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ تبيين شده فرمود به مردم بگو به من فقط و فقط يك چيز وحي شده اين يك مطلب, آن يك چيز چيست؟ فقط و فقط الله خداي شماست پس سه حصر است سه حصر يعني سه حصر يكي اينكه تو فقط ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ هستي به دليل ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ دو حصر نوراني از آيه بعد استفاده مي‌شود كه يكي ﴿إِنَّمَا﴾ است يكي ﴿أَنَّمَا﴾ به من فقط و فقط يك چيز وحي شد پس وحي فقط يك چيز است آنكه به من وحي شده چيست؟ فقط و فقط خداي شما يكي است ﴿قُلْ إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ﴾ يعني غير از اين چيزي به من نگفتند اين ﴿إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ﴾ يعني غير از اين مطلب, مطلب ديگري به من نگفتند خب, پس وحي منحصر شد مي‌شود حصر دوم آنكه به شما گفتند چيست؟ آن فقط خداي يكي است ﴿قُلْ إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ﴾. خب, بنابراين اين مطلب دوم و سوم بايد كه تحليل بشود فرمود غير از توحيد چيزي به من وحي نشد فقط به من گفتند بگو خدا يكي است غير از اين چيزي هم به من نگفتند الميزان اينجاها معلوم مي‌شود كه الميزان يعني چه شما اين را از تبيان شيخ طوسي تا تفسيرهاي بعد از الميزان مراجعه كنيد استنباط دوتا حصر از اين آيه براي چيست؟ فقط و فقط يك چيز به من گفتند آن يك چيز چيست؟ فقط و فقط خدا واحد است و بَس. خب, با اينكه ما مي‌دانيم اين 120 جلد بحارالأنوار وحي است همه ی اين صد جلد كتابي كه نوشته شده وحي است تنها يكي دو چيز نيست كه از اول اصول تا آخر اصول, از اول طهارت تا آخر ديات همه وحي است ديگر ايشان مي‌فرمايند اين يك شجرهی طوباست شما هيچ حكمي در اسلام پيدا نمي‌كنيد چه تكليفي و چه وضعي الاّ اينكه به گفته ی خدا برمي‌گردد اوست كه هستيِ محض است, اوست كه خالق صِرف است, اوست كه رازق صرف است اين جوشن كبير كه هزار و يك اسم يا هزار اسم دارد همهی اينها به توحيد برمي‌گردد همهی اينها دربارهی خداي سبحان است پس هر كاري كه ما مي‌كنيم بايد به دستور او باشد چون او هم خالق است و آفريدگار, هم ربّ است و پروردگار آن‌گاه معناي ﴿إِنَّ صَلاَتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾ روشن مي‌شود ما حياتمان و مرگمان جز با رضاي خدا نيست چرا به ما گفتند در جريان مرگ با كعبه رابطه داشته باشيد اينكه مي‌گوييم «والكعبة قِبلتي» تنها براي نماز كه نيست يا «والكعبة مَطافي» تنها براي حجّ عمره كه نيست وقتي محتضر شديد به طرف كعبه, مي‌خواهند بر ما نماز بخوانند بعد از مرگ به طرف كعبه, ما را دفن بكنند به طرف كعبه, حيات و ممات ما به طرف بيت‌الله است ما غير از خدا و اوصاف خدا و احكام خدا كاري نداريم اين شجرهی طوبا ساقه ی او توحيد است, شاخه ی او توحيد است, برگ او توحيد است, ميوه ی او توحيد است, ريشه ی او توحيد است فرمود به مردم بگو من فقط يك حرف آوردم و آن خدا و خدا و خدا و خدا, لذا يك موحّد تمام شئونش را دين تأمين مي‌كند كاري را نه به ميل خود انجام مي‌دهد نه به ميل ديگري ما وقتي تمام اين صد جلد بحارالأنوار را كه خلاصه بكنيم آيين زندگي است ديگر چه چيزي حلال است چه چيزي حرام است, چه چيزي بايد چه چيزي نبايد همه دستور اوست ديگر او را داريم مي‌پرستيم بنابراين اگر كسي اين شجره ی طوبا را تحليل كند و تبيين كند معلوم مي‌شود كه غير از توحيد چيز ديگر در عالَم نيست همان طوري كه از نظر وجودي خداست و بقيه فيضِ او, از نظر مسائل اعتقادي و علمي و فقهي و اصولي و امثال ذلك خداست و دستورهاي او, چيزي كه دستور خدا نباشد ما در دين نداريم خارج از دستور خدا هم باطل است و بيّن‌الغي لذا فرمود به مردم بگو فقط يك چيز به من وحي شد و آن يك چيز هم اين است كه فقط خدا معبود است و ولاغير اين مي‌شود رحمتِ جهاني, اگر جهان بر اساس اين توحيد حركت كند هيچ كس نه بيراهه مي‌رود نه راه كسي را مي‌بندد.
مرحوم صدوق(رضوان الله عليه) اين بيان نوراني را از وجود مبارك پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) در اين كتاب قيّم توحيد نقل مي‌كنند فرمود نه من و نه هيچ پيامبري قبل از من كلمه‌اي به عظمت «لا إله إلاّ الله» نياوردم و نياوردند اين معادل ندارد «ما قُلت و لم يَقل أحد قبلي مِثل لا إله الاّ الله» اين كلمه را آوردم و زندگي ما را اين توحيد اداره مي‌كند براي اينكه ما هر چه تلاش و كوشش مي‌كنيم بالأخره كار يا بايد يا نبايد ديگر, يا صحيح است يا باطل اين را فقط الله بايد بگويد و ذات اقدس الهي هم به احدي دستور حكم نداده فرمود: ﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ﴾ بقيه رساننده‌هاي حكمِ الهي‌اند اين مي‌شود رحمتِ جهاني.
پرسش: ببخشيد آيه پاياني سورهی «كهف» هم دوتا حصر در آن هست آيا منقطع هستند يا فرق مي‌كند ﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَي إِلَي‏ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ﴾؟
پاسخ: آنجا يك حصر است. نه, دوتا حصر در آنجا نبود يك حصر است. در پايان سورهی مباركهی «كهف» ملاحظه مي‌فرماييد آنجا يك حصرش مربوط به توحيد است حصر ديگر مربوط به بشريّت است من فقط بشرم نه اينكه فقط يك چيز به من وحي مي‌شود. خب, آيهی 110 سورهی مباركهی «كهف» اين است ﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ﴾ من فقط بشرم نه «إنّما يوحي إليَّ أنّما» حصر در وحي نيست ﴿إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَي إِلَي‏ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ﴾ توحيد به من وحي مي‌شود اما فقط توحيد به من وحي مي‌شود در آن نيست هيچ چيز به من وحي نشده مگر يك مطلب اين فصل اول, آن يك مطلب چيست؟ اين است كه هيچ كسي اله نيست مگر خدا. خب, اين دو حصر در آيه ی محلّ بحث است نه در پايان سورهی مباركهی «كهف» ﴿إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ﴾ چه چيزي؟ ﴿أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ﴾ آن وقت اين مي‌شود ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ پس بنابراين آن حصر اول معنايش اين است كه تو فقط رحمتِ جهاني هستي سؤال باقي مي‌ماند خب چرا رحمت جهاني هستي؟ پاسخ آن سؤال را حصر دوم مقداري زمينه را فراهم مي‌كند و حصر سوم پاسخ نهايي را مي‌دهد چرا رحمتِ جهاني هستي؟ براي اينكه براي من فقط يك چيز وحي شد باز سؤال هست آن يك چيز چيست؟ و آن اين است كه عالَم را خدا مي‌گرداند آن وقت راحت مي‌شود آدم. خب, اگر عالَم را خدا آفريد انسان را خدا آفريد پيوند عالَم و آدم را خدا آفريد, اين مثلث كارِ اوست اداره‌اش هم بايد كار او باشد ديگر, ديگري دخالت بكند مي‌شود هرج و مرج اين است كه دربارهی عدّه‌اي فرمود: ﴿فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ﴾ مريج يعني مريج يعني اينها در هرج و مرج‌اند بعضيها كه به پوچي مي‌رسند براي اينكه نمي‌دانند چه كار بكنند فرمود: ﴿فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ﴾ اينها در هرج و مرج‌اند راه گُم كردند يك انسانِ راه‌ گُم‌كرده امرِ مَريجي دارد ديگر براي اينكه مبدأ يادش رفته, منتها يادش رفته اين گاهي يَمين مي‌رود گاهي يَسار مي‌رود «اتباع كل نائق» است به جايي پي نمي‌برد كه. خب, اگر اضلاع سه‌گانه عالَم خدا آفريد همين خدا بايد اداره كند ديگر, اگر كسي در رهنمود خدا حركت كرد به مقصد مي‌رسد روح و ريحان نصيبش مي‌شود نشد, ﴿فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ﴾ مي‌شود. خب, بنابراين اين حصر كه فرمود: ﴿إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ﴾ اين دستور ذات اقدس الهي است كجا بايد, كجا نبايد, كجا شايد آنجا كه شايد است منطقةالفراغ است مباح است آن شايد را هم همان خدا گفت اين طور نيست كه ما به ميل خود بگوييم كجا باز است كجا بسته است, كجا مباح است كجا حرام است كجا حلال است, مگر ما مي‌توانيم همان طوري كه نمي‌توانيم نزد خود بگوييم فلان چيز واجب است يا فلان چيز حرام است نزد خود هم نمي‌توانيم بگوييم فلان چيز مباح است مباح را هم او گفته, واجب را هم او گفته, حرام را هم او گفته, منطقة الفراغ را هم او گفته, منطقهی بسته را او گفته, منطقهی ممنوعه را او گفته فرمود بعضي از چيزها غُرق‌گاه است حريم است مبادا اين مكروهات را مرتكب بشويد يا معاصي صغيره را مرتكب بشويد كه ممكن است خداي ناكرده بيفتيد اين را هم او گفته در عالَم هيچ حرفي نيست مگر حرفِ او, اگر هيچ حكمي نيست مگر حكم او, او بايد به ما بگويد چه چيزي بايد چه چيزي نبايد چه چيزي شايد, كس ديگر كه اين حرف را نمي‌تواند بزند كه براي اينكه نه ما مي‌دانيم گذشته چه بود نه مي‌دانيم آينده چه هست ما از پشت اين ديوار بي‌خبريم چه مي‌دانيم در قبر چه خبر است برزخ چه خبر است چه كار بكنيم كه آنجا راحت باشيم خب اگر ما نمي‌دانيم چه چيزي شايد, چه چيزي بايد, چه چيزي نبايد بايد او مشخص بكند كه فلان چيز حلال است فلان چيز حرام است فلان چيز مباح است بنابراين ﴿قُلْ إِنَّمَا﴾ پس اين سه حصر بازگشتش به آن تحليل نهايي به توحيد برمي‌گردد.
مطلب ديگر اين است كه در اين كريمه فرمود به مردم بگو خدا جز يكي خداي ديگري نيست اين يعني به دليل نقل مي‌شود اكتفا كرد دليل عقل در مسئله ی اصل مبدأ بله عَديل ندارد, رفيق ندارد آيا در عالم خدايي هست يا نيست اين را فقط عقل ثابت مي‌كند اگر «مِن أسْر» به تعبير نوراني حضرت امير بيرون بيايد يعني عقل از اسارت هوا بيرون بيايد مي‌فهمد در عالَم خدايي هست اما خدا يكي است اين را هم با عقل مي‌شود ثابت كرد هم با نقل حالا كه خدا هست ما نمي‌دانيم اين خدا يكي است يا بيشتر, اين خدايي كه هست حكيم هست, عليمِ بالذّات هست, معصوم بالذّات هست, حقّ بالذّات هست, خيرِ بالذّات هست, اين «لا يقول الاّ الحق والله يقول الحق» اين خدايي كه حقّ محض است گفت من شريك ندارم خب براي آدم يقين ثابت مي‌‌شود ديگر توحيد را با دليل نقلي هم مي‌شود ثابت كرد اما اصل مبدأ را فقط از راه عقل بايد ثابت كرد توحيد همان طوري كه دليل عقلي در اثبات آن هست دليل نقلي هم بر اثبات او هست لذا در آيات مكرّر يكي از آن آيات همين آيه است كه فرمود بگو خدا يكي است اينها ديگر نمي‌توانند بگويند توحيد را ما با عقل بايد ثابت بكنيم مي‌فرمايد وقتي كه الله را قبول كرديد نمي‌دانيد اين الله شريك دارد يا نه, چون الله حقّ محض است ﴿ذلكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ﴾ و اينكه ﴿وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ﴾ اين حقّ محض جز حق نمي‌گويد اين حقّ محض گفت من شريك ندارم خب براي آدم يقين حاصل مي‌شود ديگر آنكه با برهان عقلي فقط بايد ثابت بشود اصل در مبدأ است لذا فرمود اين بگو كه شريكي ما نداريم ﴿قُلْ إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ﴾ پس توحيد را هم با دليل نقل مي‌شود ثابت كرد هم با دليل عقل لذا قرآن در جريان اصل مبدأ برهان اقامه مي‌كند مي‌فرمايد: ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْ‏ءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ ٭ أَمْ خَلَقُوا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ﴾, ﴿أَفِي اللَّهِ شَكٌّ﴾ اين آيات فراوان بعضي در سورهی «قمر», بعضي در سورهی «رعد» اينها هست اما در مسئلهی توحيد برهان اقامه مي‌كند نقل هم هست.
خب, ﴿قُلْ إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ﴾ پس سه‌تا حصر است «بعضها فوق بعض و بعضها دون بعض» ﴿قُلْ إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ﴾ در بحثهاي قبل هم اين حرف از صدرالدين قونوي نقل شده است كه هيچ كس معصيت نمي‌كند الاّ در حال شرك اين هم كه در آيه فرمود: ﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِكُونَ﴾ تنها مصداقش آن نيست كه در نورالثقلين و ساير تفاسير روايي آمده است كه به حضرت عرض كردند چگونه اكثر مؤمنين مشرك‌اند چون ظاهر اين آيه اين است كه اكثر مردمِ با ايمان اهل شرك‌اند ﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم﴾ يعني اكثر اين مؤمنين مشرك‌اند فرمود همين كه مي‌گويند «لولا فلان لهلكتُ» اگر فلان كس نبود ما شفا پيدا نمي‌كرديم مشكل ما حل نمي‌شد خب اين شرك است ديگر يا تعبيرات ديگري كه مي‌گويند اول خدا دوم فلان كس, خدا اوّلي نيست كه دومي داشته باشد كه ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ﴾ اين يك شركِ مرموز و مستوري است كه متأسفانه در خيليها هست.
خب, فرمود: ﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِكُونَ﴾ اين را خود ائمه فرمودند كه اين طور نگوييد عرض كردند چطور بگوييم, فرمود بگوييد خداي سبحان خواست از اين راه مشكل را حل كند خدا به وسيله ی فلان شخص خواست حل بكند, خدا به وسيله ی دعا و نماز و توسّل به اهل بيت خواست حل بكند اين مي‌شود توحيد آن‌كه بيده الأمر است خداي سبحان است دستور داد خودش فرمود: ﴿وَاسْتَعِينُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ﴾, خودش فرمود: ﴿وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ﴾ اين دعاهايي هم كه به ما گفتند اقرار به گناه وسيله است, اعتقاد به توحيدِ خدا وسيله است «وجعلتُ الإقرار بالذنب إليك وَسيلتي», «وجعلتُ ربوبيّتك وسيلتي» اين در مناجات شعبانيه هست در ادعيه‌هاي ديگر هست خداي سبحان فرمود نماز را وسيله قرار بدهيد ﴿اسْتَعِينُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ﴾ روزه را وسيله قرار بدهيد, ولايت اهل بيت را وسيله قرار بدهيد, توبه را وسيله قرار بدهيد, اقرار را وسيله قرار بدهيد اينها را به طور كلي ذات اقدس الهي در قرآن فرمود, مصاديقش هم در روايات اهل بيت فرمودند آ‌ نوقت آن وهّابي خيال مي‌كند كه ـ معاذ الله ـ كسي غير خدا را مستقلّ بالذّات مي‌داند خب اين فرق حق و باطل است, بنابراين در اين بخشها فرمود شما از همين راهها مدد بگيريد اكثر مؤمنين مشرك‌اند ﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِكُونَ﴾ اين را در آن روايات بود كه در ذيل همان آيه هم قبلاً بحث شد به مناسبتهاي متعدّدي هم چند بار تكرار شد آن هم كه باز تكرار شد از صدرالدين ولي نه به اندازهی بحث قبلي اين است كه ايشان مي‌فرمايند هيچ كس خدا را معصيت نمي‌كند مگر در حال شرك مثلاً كسي مي‌خواهد دروغ بگويد يك وقت است كه بر اساس خطاست, سهو است, نسيان است, اضطرار است, اضطراب است, اِلجا است, اكراه است امثال ذلك است اينها طبق حديث رفع معصيت نيست اما يك وقت است كه نه, هيچ كدام از اين عناويني كه حديث رفع برمي‌دارد نيست عالِم به موضوع هست, عالم به حكم است نه جاهل موضوع است نه جاهل حكم است, نه سهو دارد نه نسيان دارد, نه خطا دارد, نه اضطرار دارد, نه اضطراب دارد, نه الجا دارد, نه اكراه دارد عالماً عامداً دارد نامحرم نگاه مي‌كند اين بازگشتش به شرك است يعني چه؟ يعني خدايا تو گفتي ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ﴾ ولي من مي‌خواهم نگاه كنم هيچ يعني هيچ, هيچ گناه عمدي نيست الاّ اينكه رو در روي خدا ايستادن است درست است مي‌گويند «غلبت علينا شقوتنا» خب يك وقت است كسي يادش رفته جاهل است بعد ممكن است كه ترميم بكند حكمِ وضعي‌اش را و حكم تكليفي‌اش را اما وقتي مشمول حديث رفع نيست دارد نگاه مي‌كند همان حرف شيطان را دارد مي‌زند ديگر شيطان رو در رو به خدا عرض كرد كه شما نظرتان اين است كه دربارهی آدم بايد سجده كرد من نظرم اين نيست.
خلاصه‌اش اين است منتها حالا خدا ارحم‌الراحمين است و از ما مي‌گذرد مطلب ديگر است وگرنه اين هشدار را داد فرمود اكثر مؤمنين مشرك‌اند و ائمه(عليهم السلام) نمودار او را ذكر كردند اينها برايشان سؤال بود كه چگونه مؤمن مشرك مي‌شود ذيل همين آيه چندتا روايت است كه از ائمه سؤال كردند آنها آن ذوات مقدس نمونه‌هايش را ذكر كردند غرض اين است كه كسي كه عالماً عامداً دارد گناه مي‌كند همان حرف شيطان را دارد مي‌زند ذات اقدس الهي فرمود: ﴿اسْجُدُوا﴾ اين گفت ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ اين ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ معصيتِ عادي نيست اين استكبار است نه عصيانِ عادي هر دو عصيان است منتها آن شركِ ظلم عظيم است اگر كسي رو در روي خدا قرار بگيرد خب همان حرف شيطان است ديگر لذا براي ابد ممكن است خدا نبخشد چون اين رو در رو قرار گرفتن است ديگر يك وقت است كسي حالا بايد رعايت مي‌كرد بايد مبادي حفظ را داشت و مبادي را مثلاً يادش رفته حفظ بكند فعلاً معصيت كرده به او مي‌گويند كه چرا مواظب نبودي اين مي‌گويند ﴿رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا﴾ اينجا راه دارد اما اگر كسي عالماً عامداً معصيت مي‌كند بازگشتش به همين خطر است ديگر. خب, بنابراين اين اصلش به توحيد برمي‌گردد و هر معصيتي هم به شرك برمي‌گردد حالا خدا مي‌بخشد اين شرك, شرك ضعيف است و ذات اقدس الهي ارحم‌الراحمين است مطلب ديگر است. فرمود: ﴿فَهَلْ أَنتُم مُسْلِمُونَ﴾ اين قبول داريد يا نداريد براي اينكه اين مثلث را قبول داريد كه جهان را خدا آفريد شما را خدا آفريد پيوند شما و جهان را خدا آفريد, قبول داريد كه بعد از مرگ هم به طرف الله مي‌رويد خب او بايد روزي شما را تأمين كند ديگر شما بايد مُنقاد باشيد, مطيع باشيد همه منقاد و مطيع‌اند حالا ممكن است درجات انقياد فرق بكند وگرنه چيزي در عالم نيست در نظام تكوين كه منقاد خداي سبحان نباشد فرمود بعد از همهی اين براهين و اتمام حجّت ﴿فَإِن تَوَلَّوْا﴾ اگر اِعراض كردند ﴿فَقُلْ آذَنتُكُمْ عَلَي سَوَاءٍ﴾ من به شما اعلان خطر مي‌كنم اين اَذان به معني اعلام است هم تأذين, هم ايذان هم «أذِّن في النّاس بالحج» كه باب تفعيل است هم ﴿آذَنتُكُمْ﴾ كه باب افعال هست به معني اعلام است غالباً با خطر همراه است نظير ﴿فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ﴾ و مانند آن, گرچه ايذانِ تبشيري هم هست, تأذينِ تبشيري هم هست ولي غالباً با اعلام خطر همراه است نظير ﴿وَأَذَانٌ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَي النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَرِي‏ءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ فَإِن تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ﴾ كه اول سورهی مباركهی «توبه» است كه برائت را اعلام مي‌كند فرمود من اعلام خطر كردم به همه شما هم گفتم اين طور نيست كه به بعضيها گفته باشم به بعضيها نگفته باشم علي سواءٍ به همه هم گفتم كه خطر در راه است من نه مي‌دانم كه آن خطر چيست مگر اينكه خدا به من بفهماند, نه مي‌دانم كه چه موقع آن خطر مي‌آيد مگر اينكه خداي سبحان به من اعلام بكند و نمي‌دانم چه آزموني شما در پيش داريد او ظاهرتان, باطنتان, جَهرتان, سرّتان, خِفايتان, أخفايتان همه را او مي‌داند و به ما هم البته در فرصتهاي خاصّي اعلام مي‌كند اينكه فرمود: ﴿فَقُلْ آذَنتُكُمْ عَلَي سَوَاءٍ﴾ به همه گفتم همه مستوي هستيد باخبر هم شديد گرچه ﴿وَإِنْ أَدْرِي﴾ نمي‌دانم ﴿أَقَرِيبٌ أَم بَعِيدٌ مَا تُوعَدُونَ﴾ اين وعيد است نه وَعْد, گرچه وعدِ ثلاثي مجرّد هم به معناي وعيد مي‌آيد ولي غالباً بين وعده و اوعَدَ فرق است اوعَدَ را غالباً براي شر به كار مي‌برند, وعده را غالباً در نويد و خير به كار مي‌برند گرچه ثلاثي مجرّد هم به معناي وعيد آمده. به هر تقدير نمي‌دانم اين وعيدِ شما نزديك است يا دور, چيست هم نمي‌دانم البته ذاتاً اينها نمي‌دانند براي اينكه علم اينها مثل هستي اينها عطيه الهي است اصل هستي و هويّت اينها را خدا داد يك, كمالات اينها را خدا به اينها عطا كرد دو, اينها ذاتاً ممكن‌‌الوجودند, وصفاً هم ممكن‌الوجودند ولي به اذن الهي عالِم همه ی آن چيزي هستند كه در جهان خداي سبحان اراده كرده در سورهی مباركهی «جن» در بخش پاياني‌اش مهم‌تر از اين را كه قبلاً هم همين آيه خوانده شد آنجا فرمود آيهی 24 سورهی مباركهی «جن» اين است كه ﴿حَتَّي إِذَا رَأَوْا مَا يُوعَدُونَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ نَاصِراً وَأَقَلُّ عَدَداً ٭ قُلْ إِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ يَجْعَلُ لَهُ رَبِّي أَمَداً﴾ اين جريان معاد چه موقع مي‌آيد من نمي‌دانم اين اصل, بعد فرمود: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ﴾ اين ﴿الْغَيْبِ﴾ يا الف و لامش, الف و لام عهدي است يا نه جنس است اگر الف و لام عهد باشد يعني اين غيب كه مربوط به قيامت است خدا مي‌داند و اگر جنس باشد جميع غيب را خداي سبحان مي‌داند او عالمِ الغيب است حالا اين ﴿الْغَيْبِ﴾ يا الف و لامش عهد يا جنس ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَي غَيْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَي﴾, ﴿إِلَّا مَنِ ارْتَضَي﴾ وجود مبارك پيغمبر قطعي است در روايات هم دارد اهل بيت(عليهم السلام) مثل حضرت‌اند خب وقتي اصل جريان معاد را ذات اقدس الهي به اين انسانهاي كامل اعلام مي‌كند مطالب جزئي دنيا به طريق اُولي, پس ذاتاً همان طوري كه هويّت اينها را خدا داد علم اينها را هم خدا داد اين درست است اگر يك‌ جا مي‌فرمايد من نمي‌دانم يعني ذاتاً نمي‌دانم براي اينكه همين قرآن در پايان سوره ی مباركه ی «جن» دربارهی مهم‌ترين غيب كه جريان معاد است فرمود خدا اين را نمي‌گويد ﴿إِلَّا مَنِ ارْتَضَي مِن رَّسُولٍ﴾ و در روايات هم دارد اهل بيت هم جزء مرتضا هستند. خب, پس ذاتاً غير از خدا چيزي را نمي‌داند اگر در جايي نفي شده است معنايش اين است كه ما ذاتاً هستيِ ما از خداست علمِ ما هم از خداست در جاي ديگر همين هم اثبات شده است كه خداي سبحان اين غيب را به ما آموخت خب.
سورهی «جن» بحث دربارهی معاد است ديگر دربارهی حوادث عادي كه نيست در سورهی مباركهی «جن» بحث درباره ی معاد است آيه ی 23 سورهی مباركهی «جن» اين است كه ﴿إِلَّا بَلاَغاً مِنَ اللَّهِ وَرِسَالاتِهِ وَمَن يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فَيهَا أَبَداً ٭ حَتَّي إِذَا رَأَوْا مَا يُوعَدُونَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ نَاصِراً وَأَقَلُّ عَدَداً ٭ قُلْ إِنْ أَدْرِي﴾ اين سياق درباره ی قيامت است ديگر. خب, بنابراين وقتي مهم‌ترين مسئله ی عالَم كه معاد باشد و قيامت باشد آن را خدا به اهل بيت بيان مي‌كند ديگر مسائل جزئي كه حرفي در آن نيست ذاتاً البته, ذاتاً فقط خدا مي‌داند چون هستي ذاتاً براي خداست. خب, در اين آيه هم اگر فرمود من نمي‌دانم يعني ذاتاً نمي‌دانم خب ﴿وَإِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ أَم بَعِيدٌ مَا تُوعَدُونَ﴾ نه حالا جريان معاد اينجا جريان معاد نيست جريان آن خطري است كه ممكن است دامنگيرتان بشود چه كسي مي‌داند خدا مي‌داند چرا؟ براي اينكه اوست كه ﴿يَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ﴾ يك, ﴿وَيَعْلَمُ مَا تَكْتمُونَ﴾ دو, سرّ و علن شما را او مي‌داند نه تنها علن شما را مي‌داند و سرّ شما را مي‌داند آنچه در درونِ درون شما نهادينه شده است و بر خود شما هم مستور و مخفي است و به فرمان آن اتاق فكرِ خطر داريد كار مي‌كنيد بعد از اينكه جرّاحي شده لايه‌ها يكي پس از ديگري بيرون آمده مي‌فهميد اين همان كاري بود كه از بيست سال قبل در اثر رسوبات گناه در شما پيدا شد, پيدا شد, پيدا شد, آن را هم خدا مي‌داند ﴿إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَي﴾ اَخفاي از سرّ را هم مي‌داند چون انسان گاهي در اثر علاقه‌اي كه به چيزي دارد خيلي از چيز در ظرف بيست سال يا سي سال به چيزي دل بسته كم كم اين رسوباتش در او نشسته طرز فكر او را عوض كرده او راه ديگر رفته ﴿وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً﴾ هر چه مي‌خواهي حاليش كني كه اين نيست باور نمي‌كند وقتي اين لايه‌ها را در آوردند يكي پس از ديگري نشانش مي‌دهند كه تو اين هستي مي‌گويد بله من اين هستم من در اثر اين گناهِ چهل ساله به اينجا رسيدم اينكه فرمود: ﴿كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَي قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ﴾ همين است.
رِيْن يعني چرك اين چركِ چهل ساله عقيده‌اي مي‌شود كه حالا مي‌خواهد برگردد نمي‌تواند اين مي‌شود اخفا بنابراين در اينجا فرمود: ﴿يَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَيَعْلَمُ مَا تَكْتمُونَ﴾ بعد فرمود: ﴿وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّكُمْ﴾ اين يك آزمون الهي باشد من چه مي‌دانم بخواهد شما را تنبيه كند يا بيازمايد بعضي از امور است آزمون است, بعضي از امور است تنبيه عقوبت است روشن نيست شما به اسرارتان آگاهيد ﴿وَمَتَاعٌ إِلَي حِينٍ﴾ يا فعلاً شما را در حدّ يك رفاه نسبي قرار داد تا مدّتي تمتّع بگيريد بهره‌مند بشويد تا مدّتي وقتي كه بهره‌مندي‌تان به پايان رسيد «يأتيه الموت من مأمنه» در همان بحبوحهی رفاهتان شما را بگيرد ما چه مي‌دانيم بعد در پايان به حضرت يعني ذات مقدس رسول خدا(صلّي الله عليه و آله و سلّم) به خدا عرض كرد ﴿قَالَ رَبِّ احْكُم بِالْحَقِّ﴾ بين من و بين اين مردم چون حضرت سيزده سال در مكّه به تعبير بعضي از آقايان خُرد بود نه زد و خُرد همه‌اش مصيبت ديدن و رنج ديدن و صبر كردن بود ديگر اين سور‌ه هم در مكّه نازل شد عرض كرد همين ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ به مردم آن حرفها را ابلاغ كرد آ‌نها نپذيرفتند عرض كرد خدايا آنچه بلاغ مبين بود گفتم, احتجاج بود گفتم, انذار بود گفتم, جدال احسن بود گفتم, موعظهی حَسنه بود گفتم, دعوت حكيمانه بود كردم, ﴿رَبِّ احْكُم بِالْحَقِّ﴾ بعد فرمود: ﴿وَرَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَي مَا تَصِفُونَ﴾ شما وصف مي‌كنيد مي‌گوييد ﴿إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا﴾ شما وصف مي‌كنيد مي‌گوييد كه ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَي﴾ چون شعار رسمي مشركان و زورمداران همين است ديگر ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَي﴾ اين اختصاصي به عصر فرعون ندارد در هر روزگاري بالأخره فرعونيان هستند.
سورهی مباركهی «بقره» و مانند آن گذشت كه ﴿تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ﴾ يعني مردم اين روزگار با مردم اعصار گذشته يك قلب متشابه و نظير هم دارند ﴿تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ﴾ همان حرفهايي كه فرعونيان مي‌زدند اينها هم مي‌زدند حرف مشترك فراعنه اين است كه ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَي﴾ وجود مبارك حضرت به خدا عرض كرد كه ﴿رَبِّ احْكُم بِالْحَقِّ﴾ بعد التفات كرد از غيبت به خطاب به مردم گفت كه ﴿وَرَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَي مَا تَصِفُونَ﴾ آنچه را كه شما وصف مي‌كنيد من از ذات اقدس الهي كمك مي‌خواهم كه مشكل ما را حل كند.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#30
﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ ﴿107﴾ قُلْ إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَهَلْ أَنتُم مُسْلِمُونَ ﴿108﴾ فَإِن تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنتُكُمْ عَلَي سَوَاءٍ وَإِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ أَم بَعِيدٌ مَا تُوعَدُونَ ﴿109﴾ إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَيَعْلَمُ مَا تَكْتمُونَ ﴿110﴾ وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّكُمْ وَمَتَاعٌ إِلَي حِينٍ ﴿111﴾ قَالَ رَبِّ احْكُم بِالْحَقِّ وَرَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَي مَا تَصِفُونَ ﴿112﴾
بخش پاياني سورهی مباركهی «انبياء» كه در مكه نازل شد تقريباً جمع‌بندي مطالب اين سور‌ه را در بردارد درباره ی وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) چندتا حصر در قرآن كريم آمده كه بخشي از اين حصرها در اين سور‌ه است بخشي هم در پايان سورهی مباركهی «كهف» است بخشي هم در اول سورهی مباركهی «نجم» است و مانند آن.
يكي از آن حصرها اين است كه من ذاتاً بشرم غير از بشريّت چيز ديگر در من نيست ﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ﴾ بنده ی خدا, مخلوق خدا و بشرم كه در سورهی مباركهی «كهف» و در آيات ديگر هم اين حصر آمده كه ذاتاً مخلوقم, بشرم و بنده ی خدا. حصر ديگر آن است كه در عصر من فقط بر من وحي مي‌شود و لاغير بر هيچ كسي وحي نمي‌شود الاّ بر پيامبر و من پيامبرم اين حصر دوم كه ﴿إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ﴾ در اين آيه ی 108 سورهی مباركهی «انبياء» اين است كه فقط بر من وحي مي‌شود. حصر بعدي آن است كه در مسائل ديني اعم از اصول دين و فروع دين چيزي از ذات مقدّسش صادر يا ظاهر نمي‌شود الاّ اينكه مطابق وحي است اين ﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَي﴾ خصوص نطق معيار نيست اينكه مي‌گوييم فعلِ معصوم, قولِ معصوم, تقرير معصوم حجّت شرعي است يعني در مسائل ديني آنجا كه ما بخواهيم اصلي از اصول دين يا فرعي از فروع دين را از حضرت دريافت كنيم هر چه كه فعلاً, قولاً, تقريراً مي‌فرمايد وحي است ﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي﴾, «ما يكتب عن الهوي, ما يَفهم عن الهوي, ما يقوم و لا يَقعد عن الهوي» ﴿إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَي﴾ حالا مسائل عرفي و عادي امثال ديگر آن خارج از بحث است آن را بر اساس ولايت كليّه كه حضرت دارد بر اساس قربين نوافل و فرايض يك راه ديگري دارد ولي آنچه فعلاً محلّ بحث است اين است كه در تمام مسائلي كه مربوط به اصول دين و فروع دين است و سنّت آن حضرت حجّت است قولً و فعلاً و تقريراً اين مطابق وحي است. خب, كه ﴿مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَي﴾.
يك وقت است كه با سكوت تقرير مي‌كند چيزي را حضرت مي‌بيند و رد نمي‌كند همين تقريرش ولو به عدم رد مي‌شود سنّت و حجّت. حصر ديگر آن است كه تمام آنچه را كه از راه وحي دريافت كرده است همه را گفته و بيان كرده چيزي را كتمان نكرده اين طور نيست كه مطلبي از مطالب را حضرت ـ معاذ الله ـ كتمان كرده باشد به مردم نگفته باشد اين طور نيست آن را در آيهی ﴿وَمَا هُوَ عَلَي الْغَيْبِ بِضَنِينٍ﴾ بيان فرمود:
ضِنَّت يعني بخل ورزيدن با صاد ضاد نه طاء ظاء ضَنين يعني بخيل فرمود او درباره ی انشا و ابلاغ وحي ضَنين نيست, بخيل نيست, كَتوم نيست كه چيزي را نگفته باشد هر چه را يافت گفت, پس اين هم يك حصر ديگر ﴿وَمَا هُوَ عَلَي الْغَيْبِ بِضَنِينٍ﴾ يعني هيچ مطلبي از مطالب وحي مكتوم نمانده همه را مشغول كرده چيزي مستور نيست همه را بيان كرده. پرانتزي حالا اينجا باز كنيد حضرت همه چيز را بيان كرده اما همه كس نمي‌فهمند نه اينكه حضرت ـ معاذ الله ـ بعضيها را گفته بعضيها را نگفته همه چيز را گفته ولي بعضيها مي‌فهمند بعضيها نمي‌فهمند.
بيان نوراني كه مرحوم كليني از وجود مبارك امام صادق(سلام الله عليه) نقل كرد كه قبلاً هم اين حديث نوراني شرح شد «ما كَلَّمَ رسول الله(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) العبادَ بِكُنه عقله قَطُّ» يعني در تمام مدّت پر بركت عمرش با هيچ كس به اندازه ی كُنه عقل خود مكالمه نكرد نه اينكه حرف نزد اين قول غير از آن مكالمه است «ما كَلَّمَ» حضرت «العباد بِكنه عقله قطُّ» در بين بزرگان شارح اصول كافي از چهارصد و اندي سال قرن تا الآن اول كسي كه اين حديث را عميقاً شرح كرد و اهل بيت(عليهم السلام) را استثنا كرد مرحوم صدرالمتألهين بود بعد مجلسي اول بود, بعد مجلسي دوم بود, بعد دامادشان مرحوم ملاصالح مازندراني بود و بعد ديگران كه فرمود با اهل بيت كُنه عقلش را كه مي‌فرمود و فرمود آنها متوجّه مي‌شدند. خب, اين يك حديث آن حديث ديگري هم كه فرمود: «إنّا معاشر الأنبياء بُعِثْنا علي أن نُكلِّمَ الناس علي قدر عقولهم» يا ما مكالمه نمي‌كنيم با مردم الاّ قدر عقولهم نه يعني آنچه خدا به ما وحي گفته قدري از آن را مي‌گوييم ـ معاذ الله ـ قدري از آن را نمي‌گوييم ما همه‌اش را مي‌گوييم ولي هر كسي به اندازهی عقل خود مي‌فهمد.
سيدناالاستاد مرحوم علامه طباطبايي در رسالهی شريفهی الولايه كه از رسائل قيّم اين بزرگوار است در آنجا مرقوم فرمودند كه اين حديث ناظر به كيفيت است نه كمّيت نه يعني ما بعضي از مطالب را گفتيم بعضي از مطالب را نگفتيم خير, ما همه ی مطالب را گفتيم ولي بعضيها مي‌فهمند بعضيها نمي‌فهمند كه اين ناظر به كيفيت است نه كميّت «إنّا معاشر الأنبياء بُعِثْنا علي أن نُكلِّمَ الناس علي قدر عقولهم». خب, بنابراين وجود مبارك حضرت نسبت به وحي ضِنّت و بخلي نداشت و نورزيد پس همه ی مطالب را گفت اما اوحديّ از مؤمنان بخش وسيعي را مي‌فهمند و خيليها نمي‌فهمند ﴿وَمَا هُوَ عَلَي الْغَيْبِ بِضَنِينٍ﴾.
به هر تقدير فرمود: ﴿وَمَا هُوَ عَلَي الْغَيْبِ بِضَنِينٍ﴾ حصر پنجم و ششم از اينجا شروع مي‌شود فرمود اگر ذات اقدس الهي به پيامبر وحي فرستاد وحي‌اش هم منحصراً در توحيد است يعني غير از توحيد چيزي به پيامبر وحي نيامده كه ﴿قُلْ إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ﴾ تنها چيزي كه به من وحي شده است توحيد است. خب, افرادي مثل فخررازي كه اين گونه تفكّر را دارند مي‌گويند اين حمل بر مبالغه مي‌شود چون غير از توحيد چيزهاي ديگر هم آمده اما مفسّران دقيق مثل سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) مي‌فرمايند اين حصر, حصر حقيقي است براي اينكه شما اصول دين و فروع دين هر چه را كه تحليل مي‌كنيد غير از توحيد چيز ديگر برنمي‌آيد خدا هست و اسماي حسناي او, صفات علياي او و مخلوقات او و احكام او, ديگر در عالم غير از اين چيز ديگر نيست كه غير از احكام الهي, غير از بندگان الهي, غير از مخلوقات الهي, غير از اوصاف الهي, غير از اسماي الهي و غير از خود خدا چيزي در عالم نيست كه اين مي‌شود توحيد, اگر ما احكام را بررسي كنيم همه ی اين احكام بالأخره فرمان اوست ديگر اگر جهان را ببينيد آفريده ی اوست, انسان را ببينيد آفريده و بنده ی اوست, منقطع از او نيست چيزي در عالَم نيست كه بنده ی او نباشد, آيت او نباشد, مخلوق او نباشد در نظام علمي حكم او نباشد اين مي‌شود توحيد ديگر, شما اين جمله را لابد در مطوّل شنيديد و از بحثهاي عميق معرفتي است كه آيا ما غير از تحليل چيز ديگر هم داريم و غير از تصوّر در عالَم چيز ديگر هم هست به نام تصديق يا نه تصديق به تصوّر برمي‌گردد ما اگر هر چيزي را بكُنهه بشناسيم تصديقي نداريم اين بر اساس فلسفهی تحليلي است كه اين آقايان مي‌گويند اگر ما مي‌گوييم «زيدٌ قائمٌ» و يك قضيه خبريه است «اخبار بعد العلم بها أوصافٌ» اين اوصاف است كه «قبل العلم بها أخبارٌ» اين از آن لطايف عميق ادبي است كه در مطوّل آمده اگر چيزي را نفهميديم بله خبر مي‌دهيم يا به ما خبر مي‌دهند ولي فهميديم اين تصديق به تصوّر برمي‌گردد ديگر خب بر اساس فلسفهی تحليل هر چه را كه در عالَم هست از نظر معرفتي تصوّر است يعني اين شيء را با اوصاف داريم مي‌نشاسيم همين, حالا اين حرف از توحيد به معرفت‌شناسي آمده يا معرفت‌شناسي سرايت كرده به بحثهاي ديگر ظاهراً از آنجا به معرفت‌شناسي آمده نه به عكس. در جهان خداست و اسماي او و افعال او و مخلوقات او و بندگان او و احكام او, چيزي در عالَم نيست در تصوّرات هم همين طور است اگر اين باشد ديگر حمل بر مبالغه نمي‌شود ﴿قُلْ إِنَّمَا يُوحَي إِلَيَّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ﴾ جز وحي چيز ديگر نيست.
مطلب ديگر اينكه إله غير از الله است الله را مشركان قبول داشتند كه «لا شريك له» إله را مشكل داشتند يك حرفِ ناصوابي در كفايه مرحوم آخوند هست در بحث «إنّما» در بحث مفهوم و منطوق كه «إنّما» مفيد حصر است يا نه, اعداد حصر چيست, خبر «لا إله إلاّ الله» چيست, يك چند وجهي را مرحوم آخوند ذكر مي‌كند خودش هم وجهي ذكر مي‌كند كه مي‌گويد إله ذاتِ واجب‌الوجود است فاصله ی تفكّر مرحوم آخوند صاحب كفايه با شهيد ثاني در مقدّمه ی شرح لمعه خيلي است خيلي يعني خيلي است حرف را اين بزرگوار در مقدمه شرح لمعه گفته كه متأسفانه خواندني نيست «لا اله الاّ الله» آيا اين «لا» نفي جنس است «إله» اسم است «الله» خبر است يا خبرِ مقدّم و مبتداي مؤخّر است كه شهيد ثاني نظر مي‌دهد مرحوم آخوند خراساني خيال كرده كه إله يعني واجب‌الوجود خب إله را كسي نگفته كه واجب‌الوجود است كه آن‌كه واجب‌الوجود است الله است در قرآن كريم مي‌فرمايد الله كه واجب‌الوجود است شريك ندارد همان اللهِ واجب‌الوجود إله است و لا غير إله يعني معبود چه واجب‌الوجود باشد چه غير واجب‌الوجود باشد نزد عربها اين طور بود, مشركين اين طور بود اين «لا إله إلاّ الله» آمده بگويد كه إلهي كه شما مي‌گوييد معبود است اين غير از آن الله چيز ديگر نيست هيچ معبودي غير از الله نيست إله به معناي واجب‌الوجود نيست إله به معني معبود است خب, لذا اگر مي‌فرمود: «إنّما إلهكم إله واحد» اين را با الف و لام ذكر مي‌كرد كه اللهِ شما واحد است خب مشركين مي‌گويند بله, ما هم مي‌گوييم الله واحد است الله كه شريك ندارد ﴿لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ﴾ مادون ذات فعلِ خدا را هم مشركين قبول داشتند كه خالق غير از خدا نيست بله خالق غير از خدا نيست ربّ‌الأرباب هم غير از خدا نيست, مدير كل هم غير از خدا نيست, ربّ آلهه هم, إله الآلهه هم غير از خدا نيست اين مراحل توحيد را همه قبول داشتند مشكل اين بود كه إله به معناي معبود چندتاست دين دارد مي‌گويد إله به معناي معبود غير از آن الله چيز ديگر نيست «لا إله» غير از همان الله كه اين إله به معناي غير است و وصف است و اين به جمله منحل نمي‌شود و دوتا قضيه هم در كار نيست و اثبات يكي و نفي يكي در كار نيست اثبات الله مفروق‌عنه است دين آمده بگويد كه اين اللّهي كه مقبول است و معقول است و فطرت و دل‌پذير است غير از اين يكي ديگران نه, همين نه اينكه قلب نه إله را مي‌شناسد نه الله را مي‌شناسد دين آمده بگويد كه شرك باطل است توحيد حق است به دل دو چيز بده يكي قضيه سالبه يكي قضيه موجبه همهی انسانها مخلوقات و بندگان الهي با فطرت و توحيد خلق شدند انبيا آمدند بگويند غير از اين اللهِ دلپذير ديگران نه, «لا إله» غير از همان يك دانه‌اي كه شما قبول كرديد پس اگر در اين گونه از موارد بفرمايد: «إنّما الله إلهٌ» بله آ‌نها هم مي‌گويند الله بله واحد است «لا شريك له» خب, پس در اين گونه از موارد حتماً بايد بدون الف و لام باشد إله غير از الله نيست. خب, ﴿أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ﴾ إله يعني معبود شريك ندارد غير از آن الله كس ديگر نيست اين نزاع بين موحّد و مشرك است لذا فرمود آيا شما مُسلميد يا مشرك اينجا جا براي ايمان نيست اينجا اسلام در مقابل ايمان نيست آيا مُسلميد يعني ﴿لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ كه هست شما هم جزء اينهاييد يا مشركيد؟ اين مُسلم گاهي در مقابل ملحد است گاهي در مقابل مشرك چون در مكّه با مشركان روبه‌رو بودند فرمود غير از ذات اقدس الله إله و معبود ديگري در عالم نيست آيا شما مي‌پذيريد يا نه, اين استفهام تقريري است يعني بايد بپذيريد, اگر نپذيرفتيد حرفهاي بعدي من شروع مي‌شود.
بخشهاي پاياني سورهی مباركهی «كهف» حصرهای آمده آن حصر, حصر تام نيست آن حصرِ سه ضلعي نيست اين دربارهی توحيد و رهاورد خودش است. اما دربارهی رسالتِ حضرت فرمود. اگر دربارهی رسالت حضرت سخن بگويد فرمود من فقط ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ هستم پس من فقط ذاتاً بشرم همين, در عصر من فقط, گرچه اعصار ديگر انبيا وحي داشتند اما در عصر من فقط بر من وحي بشود اين دوتا, وحي هم كه بر من مي‌شود فقط توحيد است اين سه‌تا, من در اصول دين, در فروع دين, در مطالب ديني فعلاً, قولاً, تقريراً كه سنّت من است و حجّت شرعي است هر چه مي‌گويم مطابق وحي است اين چهارتا, هر چه هم كه وحي بود من به شما گفتم و چيزي را كتمان نكردم پنج‌تا, منتها حالا برخي را شما متوجّه مي‌شويد برخي را متوجّه نمي‌شويد آن ديگر مربوط به خود شماست كه حديث «نُكلّم الناس علي قدر عقولهم» مطرح است. نه «قولُ» حضرت نفرمود «لم نَقُل» يا «لا نقول إلاّ قدر عقولهم» كه ناظر به كميّت باشد فرمود: «لا نُكلّم» كه ناظر به كيفيت باشد.
مطلب بعدي دربارهی رسالت است فرمود من فقط ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ هستم مي‌ماند حالا اين سؤالها كه جنگها و خونريزيهاي چگونه است چون وجود مبارك حضرت مظهر اسماي حسناي الهي است در ذيل آيهی ﴿لِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنَي﴾ آنجا اين روايات نوراني خوانده شد كه ائمه فرمودند: «نحن الأسماء الحسني» اينها مظهر اسماي حسناي الهي‌اند مخصوصاً وجود مبارك حضرت مظهر اسم اعظم است اگر خدا ارحم‌الراحمين است مظهري دارد آياتي دارد در بيان نوراني حضرت امير هم اين بود كه «ما للهِ آيةٌ أكبر مِنّي» كه اين حديث چندين‌بار خوانده شد فرمود خداي سبحان از من آيتي بزرگ‌تر ندارد اينها چون اين چهارده نفر يك نورند از اينها بزرگ‌تر كسي نيست اما از درون بزرگ‌تر نيست چون كثرتي نيست چون نور واحدند, از بيرون بزرگ‌تر نيست چون بيرون كسي نيست كه همتاي اينها باشد فضلاً از اينكه از اينها بزرگ‌تر باشد پس «ما للهِ آيةٌ أكبر مِنّي» اين بالقول المطلق صادق است نه در درون نه در بيرون, در درون نيست از باب سالبه به انتفاع موضوع, در بيرون نيست سالبه به انتفاع محمول. خب, حضرت ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ است اگر ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ است مظهر الله است الله عدلِ محض است اگر «أشدّ المعاقبين» است «في موضع النكال والنقمة» بر اساس عدل است عدل هم رحمت است اگر وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) در جنگها و امثال ذلك عدّه‌اي را به جهنم فرستاد بر اساس رحمت است عدل رحمت است معناي رحمت, رحمتِ عاطفي كه نيست, رحمت دلسوزي كه نيست همان شاهدانِ عادل را قرآن در سورهی مباركهی «نور» مي‌فرمايد: ﴿لاَ تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ﴾ پس رحمتِ عاطفي غير از رحمت معقول است رحمت معقول با عدل هماهنگ است رحمت عاطفي بر اساس دلسوزيهايي است كه گاهي عدل است گاهي غير عدل, بنابراين چون حضرت مظهر ارحم‌الراحمين است و مظهر رحمتِ رحمانيه خداي سبحان است و عادلانه جهان را اداره كرد و همچنان اداره مي‌كند پس ﴿مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ اين با حصرش هم سازگار است. در بخش پاياني اينها را انذار كرده.
رحمت غير از خوشايندي است اگر كسي مشكل قلب دارد يك غُدّهی سرطاني دارد دارند جرّاحي مي‌كنند مي‌شكافند از درونش در مي‌آورند اين رحمت است ديگر حالا او خوشش بيايد يا خوشش نيايد رحمت است ولي خوشايند نيست اين علم است, حكمت است, عدل است. خب, اگر معيار خوشايند باشد بله نسبت به اين خوشايند نيست اما نسبت به اين ظلم نيست, اگر ظلم نيست عدل است «العدل رحمةٌ» ديگر. خب, اما در بخش پاياني چون هم بشير است هم نذير بايد مبشّراً باشد در جاي خودش, مُنذراً باشد در جاي خودش حالا دارد انذار مي‌كند روايات فراواني مرحوم صاحب كنزالدقائق نقل كرده به عنوان تطبيق كه اين ﴿وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ﴾ را ائمه در كجا اِعمال كردند اينها همه در باب تطبيق است به دروس. بخشي از روايات مربوط به اين است كه فلان موجود ولايت اهل بيت را پذيرفت, فلان موجود ولايت اهل بيت را نپذيرفت اينها بايد توجيه بشود چون در نظام تشريع ممكن است كسي ولايت را متأسفانه نپذيرد ولي در نظام تكوين هيچ موجودي نيست كه ولايت را قبول نكرده باشد براي اينكه خداي سبحان به ارض و سماء ﴿فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً﴾ ارض به جميع ما فيه, سماء به جميع ما فيه آسمان و زمين يعني به مجموعهی نظام خلقت دستور داد ﴿ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ﴾ خب, ممكن نيست موجودي با طوع و رغبت در مسير فرمان الهي باشد و با ولايت نباشد براي اينكه «بكم يَختم, بكم فَتح الله» اينها در همين مسيرند ديگر ممكن نيست نعم, حتي جهنم, حتي آتش اينها هم ولايت پذيرفتند نعم, قبول مراتبي دارد درجاتي دارند بعضيها درجات وجودي بهتري دارند بيشتر پذيرفتند كامل‌ترند, بعضي درجات وجودي ضعيف‌تري دارند كمتر پذيرفتند ناقص‌ترند اگر نقصي هست, اگر آفتي هست, اگر اُفتي هست نسبي است وگرنه چيزي در عالم نيست كه ولايت اينها را نپذيرفته باشد مي‌بينيد از جهنم بدتر كه ما در عالم جايي نداريم كه از جهنم بدتر, اين تحت فرمان مطلق وجود مبارك حضرت امير است «أنا قَسيم النّار والجَنَّة» خب شما چه توقّعي داريد چيزي در عالم باشد ولايت علي را قبول نكند اين نيست نعم, درجاتي دارد البته وقتي حضرت دستور مي‌دهد «هذا عدوّي فخذيه» او هم اطاعت مي‌كند هامن سنگهايي كه ﴿إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾ اگر «أنا قسيم النّار والجنّة» است, اگر جهنم كه بدتر از او چيزي در عالم نيست او تابع فرمان مولاي خودش است مگر مي‌شود ولايت قبول نكند. خب, درجات البته سرِ جايش محفوظ است فلان ميوه شيرين است فلان ميوه شيرين‌تر, فلان ميوه تلخ است فلان ميوه تلخ‌تر اينها قابل قبول است در اينجا فرمود: ﴿فَإِن تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنتُكُمْ عَلَي سَوَاءٍ﴾ من يك اعلام عمومي كردم به همه‌تان كه مبادا برابر آنچه در پايان سورهی مباركهی «طه» آمده آن‌چنان سخن بگوييد مثل آيهی 133 سورهی مباركهی «طه» كه بگوييد ﴿لَوْلاَ يَأْتِينَا بِآيَةٍ مِن رَّبِّهِ أَوَ لَمْ تَأْتِهِم بَيِّنَةُ مَا فِي الصُّحُفِ الْأُولَي ٭ وَلَوْ أَنَّا أَهْلَكْنَاهُم بِعَذَابٍ مِن قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آيَاتِكَ مِن قَبْلِ أَن نَذِلَّ وَنَخْزَي﴾ چه در دنيا, چه در آخرت, چه عذاب آخرت, چه عذاب دنيا بعد از ﴿لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ﴾ است اين آيات در مكه نازل شد هنوز جنگهاي بدر و امثال بدر در مدينه بايد اتفاق بيفتد فرمود عذابهايي كه بعدها به انتظار شماست من الآن اعلام خطر كردم عذابهاي آخرت من الآن اعلام خطر كردم ولي من نمي‌دانم ذاتاً چه موقع اتفاق مي‌افتد حالا به وحي الهي خبر مي‌رسد كه در فلان صحنه شما پيروز مي‌شويد مسئلهی ﴿وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ﴾ اين به همان ﴿إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ﴾ برمي‌گردد ذاتاً علمِ من به وسيله ی علم الهي است از خداي سبحان گرفته مي‌شود مستحضريد كه وقتي گفتند علم ائمه كسبي نيست معنايش اين نيست كه علم ذاتي است علمِ ذاتي فقط براي خداي سبحان است خداي سبحان واجب‌الوجود است علمش عين ذات اوست كمالاتش عين ذات اوست غير از خدا همه بندهی او هستند موجود فقيرند علم آنها از غير است و هستي آنها از غير است پس ذاتي نيست اما وقتي گفتند كسبي نيست معنايش اين نيست كه ذاتي است وقتي گفتند كسبي نيست يعني موهبتي است يعني همه ی اينها نگاران به مكتب نرفته‌اند و به عنايت الهي و هِبهی الهي عالِم شدند شبهاي جمعه علمشان به عنايت الهي اضافه مي‌شود و مانند آ‌ن, پس اگر گفته شد كسبي نيست معنايش اين نيست كه ذاتي است معنايش اين است كه موهبتي است و آن حضرت هم مي‌فرمايد ذاتاً من بشرم تا خداي سبحان اعلام نكند خب من نمي‌دانم وقتي اعلام كرد من مي‌دانم البته اعلام كرد و آن حضرت هم بعد آگاه شد كه چه موقع عذاب اينها نازل مي‌شود در دنيا و چگونه عذاب اينها نازل مي‌شود در آخرت. فرمود پس اين‌چنين نيست كه شما بتوانيد بگوييد عذاب ما بدون اطلاع قبلي نازل شده نه خير همه با اطلاع قبلي بود من همه را اعلام كردم علي سواءٍ هيچ كس بي‌خبر نيست ﴿فَهَلْ أَنتُم مُسْلِمُونَ﴾ يعني بايد اسلام و انقياد را داشته باشيد ﴿فَإِن تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنتُكُمْ عَلَي سَوَاءٍ وَإِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ أَم بَعِيدٌ مَا تُوعَدُونَ﴾ چه وعيد دنيا چه وعيد آخرت به دست ذات اقدس الهي است.
خب, چه كسي پس مي‌داند شما كه مي‌گوييد من نمي‌دانم نزديك است يا دور, عذاب دنيا نزديك است يا دور, عذاب آخرت نزديك است يا دور, پس چه كسي مي‌داند؟ خدا مي‌داند براي اينكه ﴿إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ﴾ يك, ﴿وَيَعْلَمُ مَا تَكْتمُونَ﴾ دو, و پاداش و كيفر و اينها به دست اوست ﴿وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ﴾ شايد خداي سبحان بخواهد در اين مدّت شما را بيازمايد فتنه چند بار در سورهی مباركهی «لقمان» و اينها هم گذشت كه در «لقمان» كه بعد مي‌آيد قبلاً گذشت كه ﴿أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لاَ يُفْتَنُونَ﴾ در سورهی مباركهی «توبه» گذشت كه امتحانها دو قسم است:
امتحاني روزانه است كه هر روز هر چه كه از مسير قول و فعل و كار و سكوت ما مي‌گذرد آزمون الهي است بعضي از مسائل است كه مهم است سالي يكي دو بار اتفاق مي‌افتد كه در سورهی مباركهی «توبه» و مانند آن شواهدش گذشت كه فرمود مگر نمي‌دانند ﴿أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ﴾ چون سالي يك يا دو بار جنگِ رسمي اتفاق مي‌افتاد بر مسلمانها تحميل مي‌كردند اين گونه از آزمونها نظير آزمونهاي رسمي مدارس است كه سالي يكي دو بار اتفاق مي‌افتد اما هر روز آزمون است, هميشه آزمون است چيزي در مسير زندگي ما نيست مگر امتحان الهي پس آن امتحانهاي مهم سالي يك يا دو بار ممكن است اتفاق بيفتد اما اين آزمونهاي جزئي هر روز است ديگر فرمود اين صحنه معلوم نيست كه آزمون است شما تا چه موقع خداي سبحان به شما مهلت خواهد داد ولي ﴿مَتَاعٌ﴾ تمتّع است و بهره‌گيري است ﴿إِلَي حِينٍ﴾ آن زمان چه موقع است, از آن به بعد ذات اقدس الهي چه تصميم مي‌گيرد او را كه عالِم جَهر و سرّ و اخفاست او مي‌داند ﴿وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّكُمْ وَمَتَاعٌ إِلَي حِينٍ﴾ آن‌گاه در بخش پاياني عرض كرد ﴿قَالَ رَبِّ احْكُم بِالْحَقِّ﴾ انبيا قصصشان كه در همين سورهی «انبياء» آمده يا در ساير سوَر در آن بخش پاياني مشكلاتشان عرض مي‌كردند ﴿رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ﴾ انبيا اين كار را به خداي سبحان كه خيرالفاصلين است و خيرالحاكمين است أحكم‌الحاكمين است ارجاع مي‌دهند به اذن خدا عرض مي‌كردند خدايا بين ما و قوم ما حكم بكن براي اينكه ما ديگر هر چه بايد مي‌گفتيم گفتيم, هر چه بايد تحمل مي‌كرديم تحمل كرديم ما برنامه‌مان را انجام داديم حالا تو داوري اين ﴿رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ﴾ كه انبياي ديگر مي‌گفتند وجود مبارك حضرت هم به اين زبان عرض كرد ﴿قَالَ رَبِّ احْكُم بِالْحَقِّ﴾ اين ﴿احْكُم بِالْحَقِّ﴾ تأكيد است چون حكم او جز حق چيز ديگر نيست اگر او خيرالحاكمين است, خيرالحاسبين است ﴿اللَّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلاَلُ﴾ غير از حق چيز ديگر نيست او هر چه مي‌گويد حق است و حق هر چه هست از اوست ﴿الْحَقُّ مِن رَبِّكَ﴾ كه دوتا حصر متقابل است گفتنِ ﴿بِالْحَقِّ﴾ براي تأكيد است نظير ﴿يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ﴾ آنجا هم براي تأكيد است اينجا هم براي تأكيد است چون قتلِ نبي غير از باطل چيز ديگر نيست حتماً به غير حق است اينجا هم در مقابل اوست حكمِ اله فقط حق است ﴿رَبِّ احْكُم بِالْحَقِّ﴾ بعد فرمود: ﴿وَرَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَي مَا تَصِفُونَ﴾ بعضيها به صيغهی غيبت هم قرائت كردند خداي سبحان مستعان است فرمود: ﴿اسْتَعِينُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ﴾ ما هم به خداي سبحان استعانت مي‌گوييم نسبت به آ‌نچه اينها بحث مي‌كنند دربارهی عقايد حرفي دارند, دربارهی توحيد و نبوّت و معاد حرفي دارند «ربّنا المستعان» گفته شد.
جمله وجود مبارك حضرت در جنگها که اين را مي‌گفتند حالا به صورت روايت يا غير روايت فخررازي نقل كرد ديگران هم اشاره كردند كه حضرت در جنگها اين جمله را مي‌فرمود: ﴿رَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَي مَا تَصِفُونَ﴾ در جبهه‌ها اين شعار رسمي مسلمانها اين بود «يا كهعص» «يا أحد و يا صمد» در اين راهپيماييهاي قبل از انقلاب اين طلبه‌ها و اين متديّنين شعار رسمي آنها هم همين طور بود «يا كهعص» «يا أحد و يا صمد» ضمن اينكه آن شعار استقلال و آزادي را مي‌دادند زمزمه و ذكر لب اين طلبه‌ها و متشرّعين و مؤمنين آگاه به اين صحنه‌ها مي‌گفتند «يا أحد و يا صمد يا كهعص».
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان