امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
درس تفسیر حضرت آیت الله جوادی آملی
#11
﴿قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُمْ ﴿66﴾ أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ ﴿67﴾ قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ ﴿68﴾ قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاَماً عَلَي إِبْرَاهِيمَ ﴿69﴾ وَأَرَادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِينَ ﴿70﴾ وَنَجَّيْنَاهُ وَلُوطاً إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ ﴿71﴾ وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِينَ ﴿72﴾ وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ ﴿73﴾
بعد از اينكه وجود مبارك ابراهيم (سلام الله عليه) حجّتهاي بالغه ي الهي را اعلام كرد و آنها نپذيرفتند به عنوان كامل‌ترين مصداق نهي از منكر بتها را درهم شكست و به تبعات آن هم تَن دارد. در صحنه ي محاكمه وجود مبارك ابراهيم(سلام الله عليه) پيروز شد و آنها سرافكنده شدند.
نتيجهي محاكمه و محكمه را وجود مبارك ابراهيم(سلام الله عليه) به اين صورت بيان كرد كه چيزي كه نافع و ضارّ نيست صلاحيّت عبادت را ندارد ﴿أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُمْ﴾ بعد فرمود: ﴿أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ﴾ اُف و تُف هر دو عربي است اَفّاف و تَفّاف كساني‌اند كه كثيرالزجرند اگر گفتيم تُف بر فلان شخص آلوده به گناه، منظور اين آبِ دهني كه مي‌ريزيم نيست اين تُف يك كلمه ي عربي است نظير اُف يعني ما از تو منزجر و بيزاريم اُف و تُف به اين طور است. ﴿أُفٍّ لَّكُمْ﴾ كه نشانه ي زجر و تحقير است ولي گاهي همراه با قرينه است كه فقط همان انزجار في‌الجمله را مي‌رساند كه با تحقير و سبّ و امثال ذلك همراه نيست نظير آنچه در آيه ي 23 سوره ي مباركه ي «اسراء» گذشت كه فرمود: ﴿وَقَضَي رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ﴾ كه اينجا نهي است البته حق نداريد آنها را تحقير كنيد حق نداريد آنها را برنجانيد حتّي كمتر از رنجاندن رسمي را مجاز نيستيد براي اينكه هم قرينه ي قبلي آمده ﴿وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً﴾ هم قرينه ي بعدي است كه ﴿وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَهُمَا قَوْلاً كَرِيماً﴾ اين اُفّي كه محفوف به دو قرينه ي قبل و بعد است گذشته از اينكه نهي شده است كه اُف نگوييد يعني تحقير نكنيد اگر هم كسي بخواهد مرحله ي ضعيف اُف را نسبت به والدين اِعمال كند چون محفوف به دو قرينه ي قبل و بعد است اين هم مَنهي است.
چهار مرتبه در جريان امر به معروف و نهي از منكر كه گفته شد:
مرتبهي اول كه انزجال قلبي است يعني انزجاري كه بروز و ظهور داشته باشد وگرنه اگر كسي نسبت به يك انسانِ تبهكار انزجار قلبي داشته باشد ولي چهره، چهره ي بانشاط باشد اين امر به معروف و نهي از منكر نيست بايد چهره ي او هم همسان با انزجار قلبي وقتي آن شخص تبهكار را مي‌بيند از سنخ ﴿عَبَسَ وَتَوَلَّي﴾ باشد پس صِرف انزجار كه هيچ بروزي نداشته باشد اين معيار نيست اين اوّلين مرحله از مراحل چهارگانه امر به معروف نيست.
مطلب بعدي در جريان رسيدن به واقعيّت است روشن شد كه حقايق مطلق‌اند هر چيزي در جاي خود هر شيئي در حدّ خود واقعيّتش همان است نسبت به جميع اشياء، نسبت به جميع اشخاص اگر چيزي نار است واقعاً نار است اگر چيزي آب است واقعاً آب است هيچ نسبيّتي در كار نيست. معرفتِ اشخاص از اشياء اين مي‌تواند نسبي باشد نه حتماً نسبي است اگر آن معروف به اندازه ي عارف، آن معلوم به اندازه ي عالِم بود اين شخصِ عالم ممكن است به همهي جهات او علم پيدا كند چه اينكه ممكن است به بعضي از جهات آن عالِم باشد كه به اطلاق و تقييد هر دو ممكن است ولي اگر آن معروف بالاتر از عارف بود آن معلوم بالاتر از عالِم بود يقيناً علم و معرفت در اينجا نسبي است يعني اين عارف يا اين عالِم همه ي شئون آن معروف يا معلوم را درك نمي‌كند براي اينكه آن معروف و معلوم خيلي بالاتر و وسيع‌تر از عارف و عالم است پس اينكه گفته مي‌شود واقعيّت مطلق است و معرفت نسبي، معنايش اين نيست كه معرفت حتماً بايد نسبي باشد يعني نسبيّت در معرفت راه دارد في‌الجمله و نه بالجمله لكن در واقعيّت اصلاً راه ندارد خب، فرق نمي‌كند چه معرفت حس و تجربي باشد كه در طبيعيات و در بخشي از رياضيات به كار مي‌رود يا تجريدي باشد كه در فلسفه و كلام مطرح است يا شهودي باشد كه در عرفان طرح مي‌شود معجزه مي‌تواند كاري كه كون و فساد انجام مي‌دهد او انجام بدهد يعني صورت را از مادّه بگيرد چيزي كه آب است او را هوا كند چيزي كه هواست او را به صورت آب تبديل كند همين كاري كه در درازمدّت مي‌شود، معجزه ممكن است كه سريعاً انجام بدهد چون بر خلاف عادت است يعني ممكن است چوبي مار بشود يا ماري چوب بشود در درازمدّت اگر اين چوب بپوسد به صورت خاك در بيايد و در كنار بوته ي گياه قرار بگيرد و در اثر بارشِ باران اين گياه اين خاك را جذب بكند بوته‌اي به بار بياورد و ماري از كنارش بگذرد و از آن بوته بهره بگيرد و آن به صورت نطفه در آيد همين چوبِ صد سال قبل به صورت ماربچّه ي امروز است اين شدني است اما دو دوتا پنج‌تا بشود يا دو دوتا سه‌تا بشود يك محالِ عقلي است نه محالِ عادي. چوب مار بشود مار چوب بشود در درازمدّت ممكن است ولي عادت بر اين است كه اين مار كه الآن مار است بعد مي‌ميرد و خاكستر مي‌شود و بعد كنار بوته‌اي قرار مي‌گيرد و جذب آن بوته مي‌شود و بعد مي‌شود چوب منتها يكي دو قرن وقت مي‌خواهد عادت بر اين است كه مار چوب بشود چوبي مار بشود در طيّ دو قرن، اگر يك لحظه اين كار را انجام بدهند بر خلاف عادت است اين مي‌شود معجزه.
كون و فسادهاي زمان‌دار را اگر در فرصت كم انجام بدهند مي‌شود معجزه اما لازمي را از ملزوم جدا كردن محال است مثلاً زوجيّت را از اربعه بخواهند بگيرند مستحيل است اما براي ما ثابت نشده است از مجراي حس و تجربه كه حرارت لازمِ نار است ما دوامش را ديديم اما ضرورت ديدني نيست ما هر وقت در كنار آتش قرار گرفتيم حرارت را احساس كرديم اما بين حرارت و نار ربطِ ضروري هست ضرورت را كه با لامسه نمي‌شود درك كرد كه ضرورت فقط كارِ عقلي است و تجريدِ عقلي لازم است يعني برهان لازم است با حس و تجربه فقط تعاقب و تداود و تداعي و اينها را آدم مي‌تواند اثبات بكند كه هميشه هر وقت نار هست حرارت هست نار و حرارت در كنار هم‌اند دائماً با هم‌اند از اينها را مي‌شود فهميد اما ضرورت را كه استحاله ي انفكاك است اين كارِ عقل است ما هيچ راهي براي از مجراي حس نداريم تا ثابت كنيم كه حرارت لازمه ي ذاتِ نار است لذا اگر يك وقت مُنفك شد هيچ دليل عقلي بر خلافش نيست اما حالا تصرّف در بدنِ مبارك ابراهيم خليل شد كه آتش اثر نكرد يا آن ذرّات و اجزا و عناصر حرارتي را از نار گرفته بالأخره طوري بود كه وجود مبارك ابراهيم در اين آتش احساس حرارت نكرد گرچه اين آتش نسبت به آن طناب و وسايل ديگر سوزندگي خودش را داشت يعني آن هيزمها را مي‌سوزاند و آنها را تبديل به خاكستر مي‌كرد و مانند آن.
يعني او احساس مي‌كرد كه در خُنكي هست شبيه گلستان بود براي او راحت، ما در آيه نداريم كه اين گلستان شده در آيه داريم كه نسبت به وجود مبارك حضرت ابراهيم خنك شد يعني حضرت ابراهيم احساس گرما نكرده است و سرمايش هم طوري نبود كه مزاحم باشد براي اينكه فرمود: ﴿بَرْداً وَسَلاَماً عَلَي إِبْرَاهِيمَ﴾ اما حالا اينكه فرمود آنها كِيد كردند اينكه در دعاي «كميل» هست «اللهم مَن أرادني بسوء فأرِدْهُ» از همين قبيل است خدايا دشمنان اسلام، دشمنان مسلمين آنها كه در صدد كيدند «مَن أرادنا بسوء فأرده» يعني همان كاري كه نسبت به ابراهيم خليل(سلام الله عليه) كردي نسبت به دشمنان اسلام و مسلمين هم اين كار را انجام بده اين چيزي است كه در دعاي «كميل» هست در دعاي صَفوان بعد از زيارت عاشورا هست در ساير ادعيه هم هست كه «أرادوا به كِيداً فجعلناهم الأخسرين». ﴿وَنَجَّيْنَاهُ وَلُوطاً إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا﴾ لوط را گفتند برادرزاده وجود مبارك ابراهيم خليل بود كه به حضرت ايمان آورد خودش هم داراي مقام نبوّت بود منتها جزء انبياي غير اولواالعزم است اين لوط كه برادرزاده ي وجود مبارك ابراهيم خليل بود طبق برخي از نقلها به عموي بزرگوارش كه از انبياي اولواالعزم بود ايمان آورد و وجود مبارك ابراهيم حضرت لوط(سلام الله عليه) را در جوار رحمت خود پذيرفت و خداي سبحان اينها را از دست نمرود و حكومت نمروديها نجات داد. فرمود: ﴿وَنَجَّيْنَاهُ وَلُوطاً إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ﴾ سرزميني كه براي جهانيان منشأ بركت است:
چند قول
قول اوّل برخي اين سرزمين را مكّه دانستند با اينكه خود مكّه يك منطقه ي استوايي و سوزان است نه جاي دامداري است نه جاي كشاورزي در طول سال بركت آنجا موج مي‌زند كه فرمود: ﴿أَوَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً وَيُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ يُؤْمِنُونَ﴾ بعد فرمود: ﴿فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ ٭ الَّذِي أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ﴾ هم امنيتِ اقتصادي را تأمين كرد هم امنيت سياسي ـ اجتماعي را تأمين كرد با اينكه مكه خودش چيزي ندارد اين بركات جهاني در كنار اين كعبه به عنايت الهي است اين يك قول.
قول دوم اينكه به شام منتقل كردند.
قول سوم اينكه به سرزمين فلسطين كه وجود مبارك ابراهيم آنجا شرفِ حضور پيدا كردند آنجا منتقل كردند كه منشأ و بركت جهاني دارد خب، ﴿وَنَجَّيْنَاهُ وَلُوطاً إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ﴾ مسئله ي قدس اگر باشد با اول سوره ي مباركه ي «اسراء» هماهنگ است كه ﴿سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَي بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَي الْمَسْجِدِ الْأَقْصَي الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ﴾ با او هماهنگ مي‌شود اين ﴿لِلْعَالَمِينَ﴾ هم نشان مي‌دهد كه قدس مي‌تواند ـ ان‌شاءالله ـ رحمت و پيام رحمت‌گونه‌اي براي جهانيان داشته باشد.
عطايای خداوند:
يكم ﴿وَوَهَبْنَا﴾ حالا چيزهايي را كه خداي سبحان به حضرت ابراهيم و به فرزندان ابراهيم و به برادرزاده ي ابراهيم كه پيامبر بود عطا كرد دارد ذكر مي‌كند فرمود: ﴿وَوَهَبْنَا لَهُ﴾ يعني به حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) ﴿إِسْحَاقَ﴾ چون حضرت از خداي سبحان در دوران سالمندي فرزند طلب كرد و خداي سبحان به او اسحاق داد يك، ﴿وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً﴾ يعقوب فرزند حضرت اسحاق(سلام الله عليهما) بود وجود مبارك ابراهيم از خدا فرزند خواست و خداوند دعاي او را مستجاب كرد به او فرزند داد يك، نوه هم داد كه او نخواسته بود او از خدا فرزند خواست نه نوه، فرمود بيش از خواسته ي او ما يك چيز زائدي هم به او داديم اين زائد را مي‌گويند نَفْل، نافله يعني زائد بر فريضه است اين نوه نافله است يعني زائده است بيش از مقدار خواسته ي او ما به او فرزند عطا كرديم ﴿وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ﴾ كه به دعاي او ترتيب اثر داديم اين يك.
دوم ﴿وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً﴾ اين دو، برخيها خواستند بگويند اين نافله قيد است براي يعقوب و اسحاق هر دو، يعني بيش از مقداري كه او در سنّ خاص بود ما به او عطا كرديم هم به او فرزند داديم هم به او نوه داديم با اينكه از نظر سنّي اين مثلاً متوقّع نبود كه فرزنددار بشود. خب، اينها وجود طبيعي‌شان آن نجاتِ امنيتي‌شان كه به سرزمين ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ بُردند. از اين به بعد آن معارف توحيدي شروع مي‌شود فرمود: ﴿وَكُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِينَ﴾ ما همه ي اينها را صالح قرار داديم اينها نه تنها جزء ﴿عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾اند جزء صالحين‌اند مستحضريد نمونه‌هايش هم قبلاً گذشت در قرآن كريم عدّه‌اي را به عنوان ﴿عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾ معرفي مي‌كنند كه اينها كارهاي خوب انجام مي‌دهند واجبها و مستحبها و خيرها را انجام مي‌دهند اما اينها جزء صالحين نيستند.
صالحين كسي است كه گوهر هستي آنها به صلاح رسيده باشد لذا در قرآن كريم بين ﴿عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾ با ﴿صَالِحِينَ﴾ فرق است چه اينكه صالحينِ در دنيا هم به آن صالحينِ كامل در آخرت ملحق مي‌شوند با اينكه وجود مبارك ابراهيم جزء صالحين است طبق اين، در بخشهاي ديگري كه گويا قبلاً گذشت فرمود: ﴿وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾ كه گفتند اهل بيت(عليهم الصلاة و عليهم السلام) در اوج صالحين‌اند و اينها به آن خاندان ملحق مي‌شوند.
بنابراين سه گروه شدند يك عدّه ﴿عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾اند، يك عدّه صالحينِ در دنياي‌اند ولي مياني‌اند يك عدّه آن صالحين برين‌اند كه اين صالحينِ مياني در قيامت به آن صالحينِ بَرين ملحق مي‌شوند ﴿وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾ اين هم يك بخش. عمده از اين آيه ي 73 به بعد است فرمود: ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ﴾ الميزان اينجاها خودش را نشان مي‌دهد فاصله ي الميزان با تبيان مرحوم شيخ طوسي فاصله ي الميزان با مجمع‌البيان مرحوم طبرسي فضلاً از ساير تفاسير اينجاها معلوم مي‌شود. ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾ ما اينها را ائمه قرار داديم خب، كه وجود مبارك ابراهيم در رأس اينهاست برادرزاده ي او، فرزند او، نوه ي آنها در ذيل قرار دارند اينها را يعني وجود مبارك ابراهيم را، لوط را، اسحاق را، يعقوب را ما اينها را ائمه قرار داديم، ائمه قرار داديم يعني راهنمايان، يعني هاديان، يعني ارائه ي طريق‌كننده‌ها به اين معنا نيست براي اينكه در جريان حضرت ابراهيم كه همه ي اين مراحل را گذراند فرمود: ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً﴾ اگر امامت به معناي تعليم كتاب و حكمت باشد به معناي هدايت باشد به معناي تبليغ و دعوت باشد كه وجود مبارك ابراهيم خليل همه ي اين مراحل را قبلاً گذراند هم امر به معروف و نهي از منكرِ تَبري داشت هم لساني، بنابراين اينكه فرمود: ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً﴾ اين امامت آن امامت نيست بعد از نبوّت، بعد از رسالت، بعد از خُلَّت همه ي اين مراحل را كه گذراند تازه مي‌شود امام اين امام به معناي جانشيني پيغمبر هم نيست تفسير اين امامت به همين جمله‌هايي است كه بعد از او ياد شده ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ اين هدايتِ به امر الهي اين معرِّف امامت است «الإمامة ما هي؟ الإمام مَن هو؟ الإمامة هي الهداية بأمر الله، الإمام الهادي بأمر الله» خب، هاديِ به امر الله يعني تبليغ، يعني تعليم، اينها را كه وجود مبارك حضرت ابراهيم قبلاً داشت.
بيان لطيف سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) اين است كه خداي سبحان امر خودش را مشخص كرد فرمود: ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾ اين امرِ خداست و اين هم كاري به تبليغ و تعليم كتاب و حكمت و تزكيه ٴ نفوس و سخنراني و كتاب نوشتن و شاگرد تربيت كردن و امر به معروف و نهي از منكر نيست همه ي اينها جزء عناوين اعتباري است كه در حوزه ي تشريع راه دارد اين ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾ مي‌شود در فضاي تكوين، وقتي فضاي تكوين شد ديگر در گوش و چشم و كتاب و كتيبه و امثال ذلك كار ندارد به باطن كار دارد تصرّف در نفوس است تصرّف در قلوب است اينكه مي‌بينيد قلب كسي گرايش پيدا مي‌كند به كاري اين گرايش حركت است اين حركت محرِّك مي‌خواهد زمامدار اين حركت آن امام است كه دل را به سَمتي مي‌كشاند تكويناً، اين رهبري دلها از نظر تكوين وقتي مورد عنايت آن امام شد اين دل جذب مي‌شود ديگر خلاف ندارد آنها از راه صحيح هدايت مي‌كنند اين هم صحيحاً مي‌پذيرد اينكه مي‌بينيد يك وقت حُرّي پيدا مي‌شود كه بين جهنّم و بهشت دفعتاً بهشتي مي‌شود اين يك تصرّف لازم دارد اين با تبليغ و موعظه و اينها نيست تبليغ و موعظه در آن ميداني بود كه حضرت فرمود و در او اثر نكرد اين كِشش و جذبه‌اي كه در دل پيدا مي‌شود اين به امر الله است كه ﴿إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾ امام با اين امرِ تكوينيِ خدا در دلها اثر مي‌گذارد و اليوم هم هست اين معناي امامتِ وجود مبارك ابراهيم خليل است كه قبلاً اين طور نبود پيغمبر دعوت مي‌كند تعليم دارد سخنراني مي‌كند افراد شاگرد تربيت مي‌كند اما رهبري دلها را به يك سَمت ببرد او به دعوت نبوّت و رسالت حاصل نمي‌شود اين يك امر تكويني است آن يك امر اعتباري و تشريعي است اين را وجود مبارك ابراهيم بعد پيدا كرده خداي سبحان هم در اين بخش اين فضيلت را به ابراهيم خليل و به لوط و به اسحاق و به يعقوب علي مراتبهم عطا كرده است نه علي وزانٍ واحد، پس هدايت به امر الهي معرّف امامت است و هادي به امر الله همان امام خواهد بود. خب، اينها چه كساني‌اند؟
اينها كساني‌اند كه خداي سبحان با خود اينها تكويناً كار مي‌كند خروجي اين كارِ تكويني هم رهبريِ تكويني است خداي سبحان با انبيا يك سلسله كارهاي رسالتي و وحي و نبوّت دارد احكام را ابلاغ مي‌كند با وحي مي‌فرمايد چه حرام است چه حلال است، چه چيزي حرام است چه چيزي واجب است چه چيزي مستحب است چه چيزي مكروه، اينها تشريع است اينها احكام شريعت است كه از راه وحي به انبيا مي‌رسانند انبيا هم عمل مي‌كنند، اما بخش ديگري كه اين آيه متعرّض آن است، آن است كه خداي سبحان فرمود من كاري كه با ابراهيم و لوط و اسحاق و يعقوب كردم اين است كه به آن بخشِ عملي آنها كار كردم نه بخش نظري اينها، نه چيزي به اينها ياد دادم اين را قبلاً گفتم، نه چيزي به اينها امر كردم اينها را قبلاً گفتم، آنكه الآن به اينها دارم مي‌دهم آن بخش عملي اينهاست.
بخش عملي ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ نه احكام الخيرات، نگفتيم به اينها كه چه چيزي واجب است چه چيزي حرام است چه چيزي بد است چه چيزي خوب، به اينها گفتيم بكنيد مثل اينكه به مادر موسي وحي فرستاده كه اين صندوقچه را بينداز در دريا يانكه وحيِ تشريعي نيست اينكه وحي اعتباري نيست اينكه وحي علمي نيست اين يك وحي عملي است ما در آن بحثهاي قبل داشتيم كه چرا ما عالِم بي‌عمل داريم براي اينكه مسئولِ علم، عقل نظري است او خوب مي‌فهمد انديشه دارد برهان دارد اما او هيچ يعني هيچ، هيچ‌كاره است او كه بايد تصميم بگيرد عقل عملي است كه «بِه عُبِدَ الرحمن واكتسب الجِنان» مثل اينكه آ‌نكه مار و عقرب را مي‌بيند چشم است اما آنكه فرار مي‌كند دست و پاست نه چشم، چشم هيچ‌كاره است فقط مي‌بيند مار دارد مي‌آيد عقرب دارد مي‌آيد آنكه بايد بدوَد اين پاست و اگر پا فلج بود اين شخص مي‌ماند و مسموم مي‌شود نيش مي‌خورد اينكه در روايات دارد «النَظْرةُ سَهمٌ مِن سهام ابليس» نگاه به نامحرم تيرِ مسموم شيطان است خب همه ي ما اين روايت را مي‌خوانيم شنيديم، گفتيم، كتاب نوشتيم، براي ما گفتند اما يك وقت است همين را با اينكه مي‌دانيم باز نامحرم نگاه مي‌كنيم چرا، براي اينكه آنكه بايد اين را بفهمد عقلِ نظري ماست ما كمبودي نداريم اما آنكه بايد عمل بكند كه فهم نيست، علم نيست آن عقلي كه «بِه عُبِدَ الرحمن واكتسب الجِنان» او بايد بدوَد او فلج است اين بخشي كه براي ماها فلج است اين بخشِ عزم است آنها كه عالِم عادل‌اند نه، فلج نيست هر چيزي را كه فهميدند حُكم شرعي را عمل مي‌كنند. خداي سبحان بخشهاي علمي را به اينها داد اما در اين آيه مي‌فرمايد آن بخش عملي را كه جاي عزم و اراده و اخلاص و تصميم است من با او كار كردم به اين بخشِ عملي گفتم بكن نه اينكه به بخش نظري گفتم بفهم ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ اين مصدرِ مضاف به اين جمع هم مفيد تحقّق است هم مفيد عموم نه «أوحينا إليهم أن افعلوا» اينجا «أن افعلوا» نيست كه بعدها بكنيد نه خير، ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ اينها به خوبي با يك گرايش و عَطش به طرف خيرات مي‌روند با گرايش و عطش به طرف اقامه ي نماز مي‌روند با گرايش و عطش به طرف ايتاء زكات مي‌روند همين جريان يَنبُع را آن باغبان وجود مبارك حضرت امير دارد كه حضرت امير(سلام الله عليه) مكرّر در مكرّر آمد اينجا كَند و كاو كرد كه آبي در بيايد و روزي بعد از اينكه كلنگ به آن مِعْوَل آن كلنگ به آن سنگ خورد و سنگ را گرفت و حضرت هم عرق ريخت آب از زير آن سنگ در آمد همزمان با جوشش آب از درون اين چشمه و چاه صيغه ي وقف هم جاري شد فرمود: «هذه صدقةٌ جارية» خب اين كِشش و گرايش به ايتاء زكات است اين كاري به فهم ندارد فرمود ما با اين بخشهاي اينها كار كرديم اين بخشِ تصميم‌گيريشان فعّال شد ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ كه اين جمع محلاّ به الف و لام مفيد عموم است منتها ذكر نماز و روزه از باب ذكر خاص بعد از عام است براي اهميّت اين دو رُكن نظير ملائكه و جبرئيل و ميكائيل كه بعد از ذكر ملائكه ذكر شدند ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ﴾ اما ما رايگان اين كار را نكرديم ﴿وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾ ساليان متمادي اينها به عبادت گذراندند ما هم نسبت به اينها اين محبّت را كرديم اين طور نيست كه ما رايگان به همه بدهيم اين ﴿يَهْدِي مَن يَشَاءُ﴾ همين است آنكه رايگان به همه داديم ﴿هُديً لِلنَّاسِ﴾ است اينكه رايگان نيست ارزان نيست به دست هر كسي نمي‌رسد براي كساني است كه ﴿كَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾ بودند اينها چون ﴿كَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾ كه مفيد استمرار است ساليان متمادي بندگان خاصّ ما بودند ما در آن بخشِ عمليِ اينها تلاش و كوشش كرديم اين عصاره ي بخشي از فرمايشات سيدناالاستاد است حالا شما از كشّاف تا آخرين تفسير اهل سنّت، از تبيان تا آخرين تفسير اهل شيعه ببينيد كه اين معارف در آن هست يا تنها آن تك‌درختي كه در بين همه ي اينها مي‌تابد طباطبايي است اين است كه الميزان مي‌ماند اين را مي‌گويند توليد علم، اين شواهدي اقامه مي‌كند مي‌فرمايد ابراهيم خليل كه تازه دست به هدايت نبرده كه در دوران كهنسالي و پيري تازه به امامت رسيده اين ﴿يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ اين را دارد مي‌فهماند خب، ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ كه اين ﴿يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ جمله‌اي است در محلّ نصب تا صفت باشد براي ائمه اين صفت معرّف آن موصوف است ﴿جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ و ما روي بخش عملي آنها كار كرديم ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ﴾ اما رايگان نبود براي اينكه ﴿وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#12
﴿قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُمْ ﴿66﴾ أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ ﴿67﴾ قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ ﴿68﴾ قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاَماً عَلَي إِبْرَاهِيمَ ﴿69﴾ وَأَرَادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِينَ ﴿70﴾ وَنَجَّيْنَاهُ وَلُوطاً إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ ﴿71﴾ وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِينَ ﴿72﴾ وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ ﴿73﴾
سخن وجود مبارك ابراهيم بعد از اقامه ي برهان و همچنين آن مبارزه ي عملي و تشكيل محكمه و برائت وجود مبارك ابراهيم خليل از ظلم و اعتراف آنها به اينكه ظالم‌اند و منكوس‌الرأس شدند وجود مبارك ابراهيم فرمود اگر به عقلتان مراجعه مي‌كرديد بت‌پرستي را باطل مي‌دانستيد در بحث ديروز اشاره شد كه اُف و تُف هر دو عربي است اَفّاف و تَفّاف به كساني مي‌گويند كه يكي كثيرالاف است و يكي كثيرالتف منتها ابن‌فارس در مقاييس دارد كه اُف آن چرك ناخن را مي‌گويند تُف چرك گوش را و اين تعبير زجرآميز با تحقير همراه است.
چند وجه دربارهي ﴿وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً﴾ گفته شد كه يكي از آنها را جناب فخررازي برجسته دانست و آن اين است كه اين ﴿نَافِلَةً﴾ هم براي حضرت اسحاق باشد هم براي حضرت يعقوب چون نافله به معناي عَطيّه است و انسان كثيرالعطايا را مي‌گويند نوفل، چون نافله به معناي عطيّه است و وزن مصدري هم دارد نظير عافيه، نائله و مانند آن، اين منصوب است تا مفعول مطلق تأكيدي باشد براي ﴿وَهَبْنَا﴾ مثل اين است كه فرموده باشد «وَ وهبنا له إسحاق و يَعقوب هِبةً» منتها اين ﴿نَافِلَةً﴾ تأكيد اين فعل است از غير آن لفظ مثل «قَعَدْتُ جلوساً، قَعدْتُ جلسةً» كه اين مفعول مطلق است براي تأكيد منتها از لفظ فعل نيست كه اسحاق و يعقوب هر دو نافله‌اند.
عمده مسئلهي وحي است كه فرمود: ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ اين ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً﴾، ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً﴾ اينها موهبتهاي الهي است ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾، نبوّته، ولايته، امامته و مانند آن مي‌داند به چه كسي سِمت نبوّت بدهد سِمت رسالت بدهد سِمت امامت بدهد ممكن است بعضي از علوم يا اسرار را بدون پُست كليدي به افرادي عطا بكند به عنوان آزمايش ولي در بين آنها بلعم باعور در بيايد، سامري در بيايد چون هر دوي اينها از اين علوم برخوردار بودند منتها سوء استفاده كردند گرفتار سوء عاقبت شدند به اين گونه افراد خداوند هرگز پُست كليدي نمي‌داند خدا وقتي مي‌داند كسي آينده ي خوبي به سوء اختيار خود ندارد هرگز به او سِمت نمي‌دهد ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾ اما كساني را كه سِمتي عطا مي‌كند آنها را امامِ امّتي قرار مي‌دهد مي‌داند كه آنها به هيچ وجه بيراهه نمي‌روند با حُسن اختيار خود بيراهه نمي‌روند كه اين توضيحي لازم دارد كه اين گونه از تأييدها مستلزم نفيِ اختيار نيست مستلزم جبر نيست كه خواهد آمد.
جريان وحي هم وحي گاهي علمي است و گاهي عملي:
وحی علمي همان طوري كه قبلاً ملاحظه فرموديد در ظاهر بدنِ ما بعضي از قوا مسئول ادراك‌اند بعضي از قوا مسئول تحريك و كار در درون ما هم اين‌چنين است ما در بيرون چشم و گوشي داريم كه درك مي‌كنند دست و پايي داريم كه كار مي‌كنند در درون ما هم بعضي از شئون نفس مسئول ادراك و انديشه‌اند برخي از شئون نفس مسئول عمل و انگيزه‌اند اين بخش وحيها هم گاهي به بخش علمي برمي‌گردد گاهي به بخش عملي گاهي به هر دو جناح آ‌نجايي كه فقط به علمي برگردد نظير اَخبار غيب كه اخبار غيب را گزارشهاي غيبي را مي‌فرمايد: ﴿تِلْكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ﴾ به انبيا(عليهم السلام) مي‌فرمايد شما جريان قبل را نبوديد ولي وحيي كه ما آن را داديم گزارشهاي غيبي آنها از اين قبيل است مثلاً در جريان نوح اين‌چنين بود طوفان نوح اين‌چنين بود جريان ابراهيم اين‌چنين بود و مانند آن كه اينها گزارشهاي غيبي است كه خدا به پيامبران يا به حضرت رسول(عليهم الصلاة و عليهم السلام) افاضه مي‌كند بعد مي‌فرمايد: ﴿تِلْكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ﴾ اينها اَخبار غيبي است كه ما به شما اعلام مي‌كنيم اينها فقط اثرِ علمي دارد و اين‌چنين قوانين را احكام شرعي را در شِرعه و منهاج به انبيا اعلام مي‌كنند كه فلان چيز واجب است فلان چيز حرام است فلان چيز صحيح است فلان چيز باطل است اينها احكام كارهاي علمي است.
وحی عملي نظير همين كه ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ كه توضيح بيشتري مي‌خواهد كه عرض مي‌شود گاهي تلفيقي از علم و عمل است مثل اينكه به وجود مبارك نوح تعليمِ كشتي‌سازي را با توفيقِ عمليِ انجام كشتي مرحمت كرده است كه ﴿وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا﴾ يا جريان زِره‌بافي را به وجود مبارك داوود تعليمِ آميخته با عمل عطا كرده است فرمود: ﴿وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ﴾ كه براي اينكه تو توسعه نكن و مانند آن تا شما را در جنگها و مبارزه‌ها حفظ بكند اين زِره‌بافي را خداي سبحان به وجود مبارك داوود آموخت كه چطور زِره بباف و عملِ او را هم وادارش كرد كه از راه وحيِ عملي انجام بدهد اما كاري است كه فقط معجزه است سخن از تعليم نيست از او به عنوان تعليم ياد نكرده است نظير ﴿وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ﴾ فرمود ما آهن را در دست او نَرم كرديم اينجا ديگر تعبير ﴿عَلَّمْنَا﴾ نيست اين طور نيست كه كسي درس بخواند چند سال پنجاه سال، شصت سال درس بخواند بتواند آهن را مثل يك مُشت خمير نَرم بكند اين ديگر قداستِ داوودي مي‌خواهد اين راهِ فكري ندارد درس نيست بحث نيست معجزه راهِ علمي ندارد كسي چند سال درس بخواند معجزه ياد بگيرد اين به قداست روح وابسته است روح اگر طيّب و طاهر شد مقرِّب الهي شد فاني در اراده ي الهي شد «كُنت سَمعه» شاملش مي‌شود «كنتُ بَصره» شاملش مي‌شود اراده ي او فاني در اراده ي خداست او اگر اراده بكند اين آهنِ سرد نَرم مي‌شود ديگري نمي‌شود ديگر نمي‌شود به حضرت داوود عرض كرد چطور شما اين آهن را نَرم كردي كه، كه ما برويم درس بخوانيم ياد بگيريم اين طور نيست لذا ملاحظه مي‌فرماييد وقتي كه سخن از زِره‌بافي است از او به تعليم ياد كرده است خب آدم مي‌رود درس مي‌خواند زِره‌باف مي‌شود اما وقتي بخواهد آهنِ سرد را مثل موم نرم بكند اين ديگر درسي نيست فرمود ما اين كار را كرديم ﴿وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ﴾ نه «عَلَّمناهُ إلانة الحديد» نه اينكه ما يادش داديم چگونه آهن را مثل موم نرم بكند ما در دست او نرم كرديم اين مي‌شود معجزه آنهايي كه مي‌شود علم پس گاهي علمي است گاهي عملي است.
تلفيق دو علم از هر دو هست به زنبور عسل هر دو را آموخت هم چگونه خانه‌هاي شش ضلعي مُسدَّس بسازد و هم اينكه كجاها خانه بسازد و چگونه عسل توليد كند هم علمش را هم عملش را به زنبور آموخت گاهي راهِ عملي را ياد مي‌دهد مثل ﴿وَأَوْحَي رَبُّكَ إِلَي النَّحْلِ﴾ آن چيز اين است كه ﴿أَوْحَيْنَا إِلَي أُمِّ مُوسَي﴾ كه اين بچه را به دريا بينداز خب اين ديگر علم نمي‌خواهد بچه را در قفس انداختن و صندوقچه را در دريا انداختن كار فنّي و علمي نيست اما يك عزم و اراده و جرأت مي‌خواهد كه افراد عادي ندارند فرمود ما در قلب او القا كرديم كه اين كار را بكن، پس گاهي وحي به فعل است گاهي وحي به علم است گاهي تلفيقي از هر دو.
دربارهي ائمه، امامان به معني اعم ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ ائمه چه كساني‌اند ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ اينها كساني هستند كه چون مظهر اراده ي ذات اقدس الهي هستند در دلهاي افراد اثر مي‌گذارند اگر شفاعت است اين است و اگر بحث مشكل اگر واقعاً مفسّران اسلامي از همان اول اين مسير را طي مي‌كردند ما كمتر گرفتار وهابيّت بوديم آنها واقعاً از اسلام سهمي ندارند يعني بهره‌اي ندارند كه خداوند چگونه انبيا را به مقامي مي‌رساند كه آنها مي‌توانند بيمار را شفا بدهند به اذن خدا، مُرده را زنده كنند به اذن خدا بارها به عرضتان رسيد الآن ما كه آفتاب‌پرست نيستيم ماه‌پرست هم نيستيم اما تمام كارهايمان را سعي مي‌كنيم با ماه و آفتاب هماهنگ باشد ديگر نور مي‌خواهيم حرارت مي‌خواهيم بحثهاي فنّي مي‌خواهيم بحثهاي صنعت مي‌خواهيم از اين آفتاب كمك مي‌گيريم خب اين آفتاب را وسيله قرار بدهيم علي و اولاد علي كه به مراتب هزارها بار از اين ماه و آفتاب بالاترند ما اگر از اين آفتاب كمك گرفتيم از ماه كمك گرفتيم يعني ـ معاذ الله ـ اينها را پرستيديم اينها را خدا نَيِّر قرار داد پرفروغ قرار داد پرحرارت قرار داد ما هم از آن استفاده مي‌كنيم اين‌چنين نيست كه اگر كسي در را باز كرد تا نور آفتاب بيايد بگويد تو آفتاب‌پرستي خب درِ حرم را باز مي‌كنند ما به طرف حرم مي‌رويم در و ديوار را مي‌بوسيم براي اينكه از اين نور بگيريم همين، اين را چه كسي آفريد خدا، چه كسي نيّر كرد خدا، به ما چه كسي دستور داد خدا، اين‌چنين نيست كه ـ معاذ الله ـ با توحيد ناسازگار باشد اگر ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ درست معنا مي‌شد و اگر ﴿جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ درست معنا مي‌شد آن طوري كه الميزان معنا كرده معنا مي‌شد يعني اينها همان طوري كه خداي سبحان ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾ با امر و با اراده كار مي‌كند اينها فعلِ خدا هستند فعل خدا كه مقام ذات نيست فعل خدا كه صفتِ ذات نيست جداي از ذات است خب جداي از ذات مظاهر فراواني دارد اينها هاديان مردم‌اند به امري كه ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾ با اين امرند، بنابراين اگر واقعاً مفسّران ما اين آيه را خوب معنا مي‌كردند و آنها هم عنادي نداشتند تعصّبي نداشتند درِ خانه ي اهل بيت مي‌آمدند مي‌فهميدند كه اينها شفا مي‌‌دهند، شفاعت مي‌كنند، وسيله ي خوبي هستند و بهره‌‌برداري از اين بركات در دنيا و آخرت و حتّي برزخ هم ممكن است حالا در برزخ ممكن است ماها دسترسي نداشته باشيم ولي دست آنها كوتاه نيست اين مي‌شود ﴿جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ اما ﴿أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ را ببينيد با چه مشكلي جناب زمخشري دارد اين را حل مي‌كند بعد از او امام رازي هم به زحمت اين راه را طي كرده منتها خيلي دقيق و در تفسير ابي‌السعود پررنگ‌تر همين راه را رفتند جناب زمخشري مي‌گويد كه اين ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ در مرحلهي سوم قرار گرفته اصلش اين بود «و أوحينا إليهم أن تُفْعَلَ الخيراتُ» كه فعل مبنيّ للمفعول است و «خيرات» نائب‌فاعل است با «أن» و چون تأويل مصدر مي‌شود اين «أن تُفعل الخيرات» مي‌شود «فعلاً الخيرات» كه نصب محفوظ باشد اين دو، و چون اضافه مي‌شود تنوين مي‌افتد مي‌شود ﴿فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ بازگشتش به اين است كه ما به ائمه وحي فرستاديم كه كارهاي خير بكنند اين شده. خب پدرآمرزيده چه كسي گفته كه اصلش «تُفعل الخيرات» بود ظاهرش اين است كه ﴿فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ و اين ﴿فِعْلَ﴾ هم وقتي اضافه شد از وقوع خبر مي‌دهد يعني اين فعلي كه انجام مي‌دهد با ايحاي ماست ما در عزم اينها در اراده ي اينها در تصميم‌گيري اينها آنجا حضور داشتيم گفتيم بكن اينها هم كردند اين تكلفّها كه محقَّق‌شده را به محقَّق‌نشده برگرداندند و به حكم تقريباً برمي‌گردد يا به دستورِ عملي برمي‌گردد اين بُعد مسافت در اثر دوري از اهل بيت است خب، ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ يعني اين كار را كه مي‌كردند اين مصدرِ مضاف به اين جمع از گذشته خبر مي‌دهد نه از آينده تا دستور بگيرد و نشانه‌اش هم ﴿وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾ اين ﴿كَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾ از استمرار خبر مي‌دهد و نتيجه ي اين ﴿فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ است چون فعلِ خيرات را ما با عزم و اراده ي اينها سامان‌دهي كرديم اينها همواره بندگان ما بودند هر وقت در هر نشئه‌اي كه بودند بندگان ما بودند درست است كه براي رعايت فواصل كه ياء و نون و واو و نون آمده ﴿عَابِدِينَ﴾ مؤخّر ذكر شده اما تقديم ﴿لَنَا﴾ بر ﴿عَابِدِينَ﴾ هم مفيد حصر است اينها فقط ما را عبادت مي‌كردند خب، ﴿وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾ همواره عبادت‌كنندگان ما بودند فقط ما را مي‌پرستيدند و احدي را هم نمي‌پرستيدند اينكه ارحام طيّب و طاهر بوديد ﴿لن تري الجاهلية بأنجاسها﴾ ارحام مطهّره بوديد اسلاب شامخه بوديد همين طور بود هر مرحله‌اي اينها بودند بندگان خاصّ و خالص ذات اقدس الهي بودند. خب، بنابراين وحي به خود فعل تعلّق مي‌گيرد.
مطلب بعدي اين است كه اين مستلزم جَبر نيست مي‌دانيد خداوند نسبت به امري گرايش ايجاد مي‌كند آدم به كسي علاقه‌مند است به چيزي علاقه‌مند است ولي مي‌تواند آن كار را انجام بدهد مي‌تواند آن كار را انجام ندهد به زيارت علاقه‌مند است به سفرهاي سياحتي علاقه ندارد اما كسي اين را مجبور نكرد كه اين با تمام دشواريها راه كربلا را مي‌رود اما با اينكه جاي ديگر چون زيارتگاه نيست راه آسان‌تري هست تفريح هست تفرّج هست سياحت است آنجاها نمي‌رود مختار هم هست اين طور نيست كه اين را مجبور كرده باشند اين گرايش كار را براي آدم آسان مي‌كند خداي سبحان به بركت ائمه اين گرايش را ايجاد مي‌كند آدم به آساني كارِ خير را انجام مي‌دهد اينكه فرمود: ﴿فَأَمَّا مَنْ أَعْطَي وَاتَّقَي ٭ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَي ٭ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَي﴾ يعني براي خصلت يُسريٰ، عاقبتِ يسريٰ، فضيلت كار خوب ما او را آسان مي‌كنيم اين به آساني بلند مي‌شود نماز شبش را مي‌خواند ديگري به زحمت نماز صحبش را مي‌خواند با اينكه هر دو مختارند اين طور نيست كه آن‌كه نماز شب مي‌خواند مجبور باشد آن‌كه نماز صبح را دير مي‌خواند مجبور باشد منتها يكي گرايش دارد علاقه دارد دوست دارد ديگري ندارد يكي مي‌رود حرم تا زيارت جامعه نخواند بيرون نمي‌آيد يكي هم يك سلام مي‌دهد فوراً برمي‌گردد آن يكي دلباخته است بيشتر مي‌ماند آن يكي عادي است فقط براي ثواب مي‌رود و برمي‌گردد اين مي‌شود ﴿فَأَمَّا مَنْ أَعْطَي وَاتَّقَي ٭ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَي ٭ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَي﴾ اين گرايشها رايگان نيست اين گرايشها عادي نيست تصادف نيست اين را امام اين كار را مي‌كند اين جاذبه را ايجاد مي‌كند پس جاذبه ايجاد كردن گرايش ايجاد كردن محبّت ايجاد كردن مستلزم سلبِ اختيار نيست موجب جبر نيست و امثال ذلك نيست انسان وقتي دوستِ چيزي شد و علاقه پيدا كرد آن زحمت را به آساني تحمل مي‌كند در مراسم جشن مثلاً مي‌بينيد جشن غدير كه شد اين تمام تلاش و كوشش‌اش را مي‌كند خوابش هم نمي‌برد از خواب و خوراكش كم مي‌كند با نشاط اين كار را مي‌كند اما در چراغاني كردن بعضي از مراسم مي‌بينيد خيلي آمادگي ندارد اين طور نيست كه حالا در آنجا مجبور باشد يا در اينجا مسلوب‌الاختيار باشد كه وقتي علاقه شد انساني به آساني انجام مي‌دهد عدّه‌اي از آن طرف در اثر گرفتار شدن به قَهرِ الهي ﴿وَأَمَّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنَي ٭ وَكَذَّبَ بِالْحُسْنَي﴾ و نشد اهل طغيان بود ﴿وَأَمَّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنَي ٭ وَكَذَّبَ بِالْحُسْنَي ٭ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرَي﴾ بعضي به آساني دروغ مي‌گويند، به آساني تهمت مي‌زنند اينها هم كسي مجبور نكرده آن هم كسي مجبور نكرده. خب، پس ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ﴾ در جريان ﴿إِقَامَ الصَّلاَةِ﴾ دو قول بود:
يكي اينكه اصلِ ﴿إِقَامَ الصَّلاَةِ﴾ «إقامة الصلاة» بود و اضافه ي ﴿إِقَامَ﴾ به ﴿الصَّلاَةِ﴾ جاي آن تاء را گرفته لذا تاء حذف شده ديگر «إقامة الصلاة» نمي‌گويند.
دوم اين است كه نه «إقامه» و «إقام» هر دو مصدر است و هر دو صحيح است اين طور نيست كه اصلش «إقامة الصلاة» بود و تاء حذف شده از آ‌ن قبيل نيست اما درباره ي معرفت‌شناسي كه ما خدا را مي‌شناسيم آيا مطلق است يا نه، اين قبلاً روشن شد كه فرق نمي‌كند چه در علمِ تجربي مثل طبيعيات به اصطلاح، زمين‌شناسي، آسمان‌شناسي، درياشناسي، گياه‌شناسي، جانورشناسي چه در علوم تجريدي مثل فلسفه و كلام، چه در علمِ شهودي مثل عرفان اين عالِم اعم از اينكه معرفت‌شناسي او تجربي باشد يا تجريدي باشد يا شهودي باشد نسبت به معلوم سه حال دارد اگر برتر از معلوم بود يا مساوي معلوم بود ممكن است معلوم را به خوبي درك كند اما نه اينكه اشتباه نمي‌كند معصوم است نه ممكن است آن را به خوبي درك كند و همه‌اش را درك كند و اگر كمتر از معلوم بود معلوم بزرگ‌تر از او بود اين بخشي را درك مي‌كند بخشي را درك نمي‌كند و اگر بفهمد كه آن معلوم بزرگ‌تر از اوست هميشه معرفتش را با اعتراف مُنضم مي‌كند اين جريان «ما عَرفناك حقّ معرفتك» يك اصل كلي است كه عبارت از انضام اعتراف به معرفت درباره ي خداشناسي ولو وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) هم باشد حضرت معرفتِ او با اعتراف همراه است يعني آن مقداري كه ما شناختيم مقدار قوّه ي بشريّه بود ولو بشر نبيّ باشد بقيه هم «ما عَرفناك حقّ معرفتك» چه اينكه حقّ عبادت خدا را هم كسي انجام نداده. خب، پس اگر معلوم بالاتر عالِم باشد و عالِم بداند كه معلوم بالاتر از اوست هميشه معرفت‌شناسيِ او ملفّقي است از معرفت و اعتراف و اگر نداند كه ممكن است ادّعاي گزاف بكند بگويد من او را بِكُنه شناختم اين يك مطلب.
مطلب ديگر اينكه ما در باب علم حصولي در برهانها چيزي بزرگ‌تر از ما نيست براي اينكه دست مفهوم ماشاءالله باز است ما غير متناهي را درك مي‌كنيم با مفهوم كار داريم ديگر غيرمتناهي را درك مي‌كنيم ازل را درك مي‌كنيم ابد را درك مي‌كنيم مجموع ازل و ابد كه سرمد است درك مي‌كنيم اينها مفاهيم‌اند مادامي كه بحث فلسفه و كلام داريم مادامي كه بحث مفهوم داريم ذهن ما باز است اما همه ي اينها به حمل اوّلي غيرمتناهي‌اند يا ازل‌اند يا ابد مفهومِ ازل به حمل اوّلي ازل است وگرنه به حمل شايع صورتٌ ذهنيه به ذهن ما متّكي است در جريان شريك‌الباري اين طور است درباره ي خود باري هم همين طور است و «ما بِحَمْل أولٍ شريك حق عُدّ بحمل شايعٍ ممّا خَلق» الله هم همين طور است خدا هم همين طور است رحمان هم همين طور است اين مفاهيم به حمل اوّلي رحمان به حمل اوّلي رحمان است وگرنه به حمل شايع صورةٌ ذهنيه و دشواري اين است كه ما بايد بدانيم راه ديگري هست و هميشه معرفت را با اعتراف ضميمه بكنيم.
بيان نوراني مرحوم صدوق(رضوان الله عليه) در كتاب شريف توحيد نقل مي‌كند كسي به امام صادق(سلام الله عليه) عرض مي‌كند كه ما با يك مفاهيم سر و كار داريم فرمود اگر ما با مفاهيم سر و كار نداشته باشيم «لكانت توحيد أنّا مرتفعا» ما توحيدمان به همين براهين است ديگر از ما غير از اين ساخته نيست اگر ما با اين مفاهيم كار نداشته باشيم با اين براهين كار نداشته باشيم لازمه‌اش اين است كه مكلّف به توحيد نباشيم اين از غرر روايات حضرت است «لكانت توحيد أنّا مرتفعا» خب، پس مادامي كه با مفهوم سر و كار داريم بايد بدانيم كه هزينه ما همين است ما با مفاهيمي سر و كار داريم كه اين مفاهيم به حمل اوّلي اسماي حسناي خداي‌اند به حمل شايع صورت ذهنيه هستند اگر كسي بگويد نه آقا من با خارجِ اينها كار دارم مي‌گوييم اين خارج يك خاء هست و يك الف است و يك راء و جيم اين لفظي كه گفتيد اين مفهومِ شما خارج به حمل اوّلي است ذهن به حمل شايع مي‌گوييد نه آقا من الموجود العيني را بحث مي‌كنم مي‌گوييم اين عين يك عين است و يك ياء است و يك نون يك لفظ اين مفهومي است در ذهن شما اين عين به حمل اوّلي است ذهنِ به حمل شايع ما اگر خواستيم به خارج راه پيدا كنيم راهِ شهود داريم آن راه شهود هم مشخص است كه تا كجا مرزِ اوست اما حالا نسبيّت بنابراين ما اگر معلوم بالاتر از ما باشد ما يقيناً به همه ي حيثيّاتش توجه نمي‌كنيم اين يك، اگر در مسائل ديني باشد آن‌كه از همه برتر است يعني ذات اقدس الهي انبيا را كه فرستاده يك صراط مستقيمي به همه‌شان داده كه در اين حوزه هر چه هست تصديق است ﴿مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾، ﴿مُصَدِّقاً﴾ قبلي مبشِّر بعدي است بعدي مُصدّق قبلي است اينجا ديگر پولوراليزم و كثرت‌گرايي و اينها نيست چون همه يك راه آمدند مي‌ماند مسئله شريعت كه اينجا سخن از ناسخ و منسوخ است ﴿لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً﴾ اينجا تكثّر هست اما نه تكثّر پولوراليزمي تكثّر است يعني وجود مبارك ابراهيم در عصر خودش شريعتي داشت وجود مبارك موسي شريعتي، وجود مبارك عيسي شريعتي، حضرت ختمي نبوّت(عليهم السلام) شريعتي، در يك عصر اين‌چنين نيست كه چند شيء حق باشد تا بشود تكثّر در يك عصر يك شيء، يك شيء يعني يك شيء حق است لذا فرمود: ﴿فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا﴾ درست است براي حضرت مسيح چيزي گفتيم براي حضرت موسي چيزي گفتيم براي حضرت عيسي چيزي گفتيم آنها در آن عصر حق بود الآن اينجا يك چيز، يك چيز يعني يك چيز ﴿فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا وَّإِن تَوَلَّوْا﴾ يك دانه است تَثنيه نيست صراطين نيست فضلاً عن الصُرُط يك صراط است و لاغير. پس تكثّر در قسمت معرفت اين بله ممكن است بعضيها فلان اسم الهي را مي‌شناسند فلان اسم الهي را مي‌شناسند اما آنكه دين آورده خطوط كلي است و مشخّص است و ﴿مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ آنكه مربوط به شريعت و منهاج است تكثّر حق است اما براي هر عصري يك شريعت نه اينكه در يك عصر چند شريعت باشد در هر عصري يك شريعت است منتها در زمان جاهليّت مسائل بت‌پرستي بود شما اين جريان ابوريحان بيروني را كه نقل مي‌كنند مي‌بينيد اين از بزرگان معاصر با بوعلي است اينكه مي‌گوييم جزء بزرگان است يعني در هر هزار سال دو هزار سال چنين آدمي پيدا مي‌شود وگرنه ما علماي بزرگ كم نداريم اينها آن تك‌درختي‌اند كه بالأخره بدون استاد اين طور شدند يعني مرحوم بوعلي بدون استاد فيلسوف شد، طبيب شد، رياضيدان شد، منجّم شد، فقيه شد همين، بدون استاد يعني بدون استاد خودش مي‌گويد من بخشهايي از منطق را نزد ابوعبدالله ناتلي خواندم وقتي به مشكلات منطق رسيدم ديدم از او برنمي‌آيد خودم نشستم حل كردم كسي كه نه استاد دارد نه شاگرد دارد خب ممتاز است ديگر اين همه درسهايي كه گفته يك نفر كسي كه تالي تِلو او باشد پيدا نشده اين بهمنيار با اين كتاب تحصيل يك كتاب قَدَري است او هم نام كسي را نمي‌برد اما در اين كتاب قوي همين تحصيل مي‌گويد اگر يك حوزه ي علميه‌اي بود و اگر كتابخانه‌هايي مي‌بود و اگر اساتيدي بود و اگر شاگردان فراواني بود پيدايش صاحب اين هذه التصانيف كالمعجزه است در حالي كه هيچ كدام از اينها نبود قدري هم كتاب جمع كرد كه اين را هم سوزاندند اين گونه افراد كم گير جهان مي‌آيد اينكه يونسكو اشتباه كرده خودش را از اين فضيلت محروم كرده در اين روز جهاني فلسفه كه بيش از صد فيلسوف آمدند به ايران او خودش را كنار كشيده او خودش را از مَهد علم و عقل محروم كرده كه ما نصيحت كرديم ديگر از اين كارها نكند هر جا سخن از ايرانِ اسلامي است مهد اسلامي است اين بايد حضور پيدا كند ابوريحاني بيروني در تحقيق ماللهند مي‌گويد در جاهليّت يونان همان طوري كه ما دوران جاهليّتي داشتيم در مكه يونان هم جاهليّتي داشت بعد از جاهليّت وجود مبارك حضرت مسيح آمد در جاهليّت يونان سقراط قيام كرد و براي حفظ توحيد كُشته شد خب اينها را هم حضرت ابراهيم تربيت كرد ديگر اينها جزء شاگردان ابراهيمي‌اند نبايد به آن كَثر اسلام جاهليّه مرحوم ملاصدرا از زمان لقمان و امثال سليمان و اينها اقتدا كرد.
غرض آ‌ن است كه اين گونه از افراد را ذات اقدس الهي به وسيله ي انبيا پروراند و انبيا كساني‌اند كه در آن مراحل پاياني به جايي مي‌رسند كه خداي سبحان آنها را هاديِ به امر مي‌كند كه مي‌توانند در دلها اثر كنند مُرده را زنده كنند بيماران را شفا بدهند ﴿يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ چون هدايت، هدايت تكويني است اختصاصي به مسئله ي شريعت ندارد شفا هست، احياي موتا هست و صدها مشكلات هست بنابراين توسّل را از آن ﴿وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ﴾ درست است مي‌شود كمك گرفت اما از ﴿وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ﴾ تمسّك به عام در شبهه ي مصداقيه خود عام است ﴿وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ﴾ مي‌گويد وسيله پيدا كنيد اما چه چيزي وسيله است اين را قرآن بايد مشخص كند و روايات ما بگوييم چون ﴿وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ﴾ است توسّل حق است اين تمسّك به عام در شبهه ي مصداقيه خود عام است اين ﴿وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ﴾ مي‌گويد وجه‌الجمله توسّل حق است اما به چه چيزي گاهي ﴿وجعلت الإقرار لاذبن وسيلتي﴾ اقرار وسيله است، توبه وسيله است، اعتقاد به توحيد وسيله است، ولايت اهل بيت وسيله است، غدير وسيله است اينها به وسيله ي ادله ي خارجي مشخص مي‌شود اما ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ اين خودش مصداق خارجي مشخص كرده فرمود اينها هاديانِ به امرند مصداق كاملش ارواح اهل بيت(عليهم الصلاة و عليهم السلام) هستند.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#13
﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ ﴿73﴾ وَلُوطاً آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتِي كَانَتْ تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِينَ ﴿74﴾ وَأَدْخَلْنَاهُ فِي رَحْمَتِنَا إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ ﴿75﴾ وَنُوحاً إذْ نادي رَبَّهُ فَاستَجَبْنا لَهُ فَنَجِّيْناهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ ﴿76﴾ وَنَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿77﴾
سنّت حنفيهی انبياي ابراهيمي را اين بخش از آيات مشخص مي‌كند براي اينكه فرمود ما ابراهيم و لوط را نجات داديم به او اسحاق و يعقوب داديم بعد فرمود اينها مستمرّاً بندگان خدا بودند ﴿وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾ هم عبادت اينها استمرار داشت و هم توحيد اينها براي اينكه هم ﴿وَكَانُوا﴾ ذكر شده است هم ﴿لَنَا﴾ بر ﴿عَابِدِينَ﴾ مقدم شد كه فرمود: ﴿وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾ نه «كانوا عابدين لنا» اين تقديم ﴿لَنَا﴾ مفيد حصر است آن تعبير ﴿كَانُوا﴾ هم مفيد استمرار. منتها يك وقت بحث در اين است كه عبادتهاي اينها هميشه براي خدا بود و هميشه اينها عبادت مي‌كردند كه مضمون اين آيه است. يك وقت است انسان مي‌خواهد بگويد كه تمام شئون اينها عبادت بود استفاده ی اين مطلب از اين آيه دشوار است استفاده ی مطلب از آيه ی ﴿إِنَّ صَلاَتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾ آسان است اين يك, و استفاده ی اين مطلب از دعاي نوراني «كميل» ممكن است كه «و حالي في خِدْمَتِكَ سَرمداً» اين دو طايفه از ادله ی قرآني و روايي مي‌شود استفاده كرد كه اينها دائماً به ياد خدا هستند كسي كه نشستنش رو به قبله است, كسي كه دائماً باوضوست, كسي كه هيچ كاري را انجام نمي‌دهد مگر اينكه «بسم الله» مي‌گويد و معناي «بسم الله» گفتنِِ قبل از كار اين است كه اين كلمه ی نوراني يك قرنطينه است اينكه به ما مي‌گويند هر كاري مي‌كنيد به نام خدا باشد اين يك قرنطينه است براي اينكه انسان كارِ مكروه يا حرام را كه نمي‌تواند به نام خدا انجام بدهد بگويد «بسم الله الرحمن الرحيم» آن وقت يك كار مكروه يا حرامي انجام بدهد قهراً كارها يا مستحب است يا واجب چنين افرادي مصداق «و حالي في خدمتك سرمداً» هستند, چنين افرادي مصداق ﴿إِنَّ صَلاَتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾ هستند غذا خوردن آنها هم بر اساس «قوّ علي خِدمتك جوارحي» است نه اينكه غذا مي‌خورند كه لذّت ببرند نكاح اينها مستحضريد برخيها همسر انتخاب مي‌كنند كه غريزه را تأمين كنند برخيها همسر انتخاب مي‌كنند كه گفته ی پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را امتثال كنند حضرت با چشمِ ملكوت به نكاح نگاه مي‌كند فرمود: «مَن تَزَوَّجَ فقد أحرز نصف دينه» آن وقت اين نكاح ملكوتي كجا آن نكاحِ حيواني كجا اگر «مَن تَزَوَّجَ فقد أحرز نصف دينه» مطلوب شد كه مهم‌ترين لذّت نزد مردم لذّت نكاح است اگر نكاح حفظ دين شد كه انسان نه نامحرم را نگاه كند نه نامحرمي او را نگاه كند اين مي‌شود ﴿لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾ بنابراين آنكه در دعاي «كميل» مي‌گويد «و حالي في خدمتك سرمدا» يا آن آيه را مي‌خواهد درباره ی خود پياده كند كه نه تنها صلات و مناسك حج و عُمره و امثال ذلك ﴿لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾ بلكه «حياتي و مماتي لله ربّ العالمين» اين با آن نگاه دارد نگاه مي‌كند هم با نگاهِ «قوّ علي خدمتك جوارحي» كنار سفره مي‌نشيند هم با «مَن تَزَوَّجَ فقد أحرز نصف دينه» نكاح مي‌كند چنين آدمي البته «خوشا آنان كه دائم در نمازند» اين دائم‌الصلاة است.
روايت مرحوم صاحب وسائل نقل كردهاند كه اگر كسي دائماً به ياد خداي سبحان باشد اين جزء كساني است كه ﴿الَّذِينَ هُمْ عَلَي صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾ اينها دائم‌الصلات‌اند آنكه مي‌گويند «خوشا آنان كه دائم در نمازند» نه يعني كسب و كارش را رها مي‌كند نه كشاورزي دارد, دامداري دارد, تجارت دارد, درس و بحث دارد ولي همه ی اينها ﴿لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾ است.
سنّت انبياي ابراهيمي همين است كه ﴿كَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾ هست, ﴿إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ﴾ هست و اقامه ی صلات دارند ايتاي زكات دارند و مانند آن, و به جايي رسيدند كه كارِ فرشته‌ها را انجام مي‌دهند و افراد ديگر را به عنايت الهي هدايت مي‌كنند با يك دست افراد را هدايت مي‌كنند سخنراني مي‌كنند, كتاب مي‌نويسند, تأليف و تعليم و تربيت دارند با يك دست ديگر هم به اينها پاداش و جايزه مي‌دهند آن هدايت تشريعي كه عام است همگان را هدايت مي‌كند كسي نيست كه از هدايت تشريعي و ابتدايي اينها بي‌بهره باشد مگر اينكه كسي خودش را محروم بكند وگرنه اينها مظهر آن رحمتِ رحمانيه‌اند همه را دارند هدايت مي‌كنند با دست ديگر هم دست پُر مي‌آيند آن جايزه دستشان است اگر كسي هدايت ابتدايي را محترم شمرد و عمل كرد و چند قدم پيشرفت كرد يك هدايت پاداشي به او مي‌دهند قلب او را به سَمتي گرايش مي‌دهند مي‌بينيد بعضيها حوصله ی درس خواندن را ندارند, بعضيها حوصله ی گوش كردن حرفهاي ديگر را ندارند, حوصله ی ديدن بعضي از سريالها را ندارند اين گرايش است ديگر اين ﴿جَزَاءَ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ﴾ است اين نظير ذوق نيست كه همگان يكسان باشند اين چيزي است كه انسان محصول اعمال گذشته ی خودش را مي‌گيرد, بنابراين اين هدايت, هدايت ايصالِ طريق است.
فرمايش سيدناالاستاد درباره هدايت ايصالِ طريق که اين ايصال طريق هم رايگان نيست مي‌بينيد خدا يك مهمان را كه دعوت مي‌كند يك عدّه را مي‌فرستد دنبالشان وسيله ی نقليه هم فراهم مي‌كند يك عدّه راه باز است هر كه بخواهد بيايد مي‌آيد اما خواص را كه دعوت مي‌كند يك عدّه را مي‌فرستد دنبال آنها اين انبياي الهي فرستاده‌هاي خدايند در كنار دلهاي مردان وارسته بنابراين نه جبري در كار هست نه تبعيضي در كار هست نه تفاوت بي‌جايي در كار است و مانند آن, انبياي ابراهيمي اين طور هستند و چقدر وجود اهل بيت براي اين سرزمين نافع كه اينها همين انبياي ابراهيمي همين توحيد را منتشر كردند در خاورميانه بخشهاي وسيعي از اينها هم رفته به اين قسمتهاي آسيا در هند بخشي هم رفته در يونان بخشهايي هم در اين منطقه ی حجاز و ايران و شامات و اينها مانده است آنجا كه راه اهل بيت رسيده كه فرمودند: «داخلٌ في الأشياء لا بالممازجه» اين حرفهاي توحيدي مصونِ از شرك رواج پيدا كرد آنجا كه اهل بيت علي و اولاد علي(عليهم السلام) حضور نداشتند همين مسائل توحيدي كه خدا همه جا حضور دارد خدا مطلق است جايي از خدا خالي نيست همين حرفها بدون مفسّر و بدون مبيّن و بدون معلّم رفته در سرزمين هند شده برهما و برهمن و شرك‌آلود همين حرفها بود اين رفته آنجا «داخلٌ في الأشياء بالممازجه» شد اما شما ببينيد قدم به قدم در سخنرانيهاي آنها در نامه‌هاي آنها در درسهاي اهل بيت اين است كه «داخلٌ في الأشياء لا بالممازجه» حلول نيست، اتّحاد نيست، امتزاج نيست، بستگي نيست، تقييد نيست اينها آمده اين اوصاف سلبي را ذكر كردند لذا موحّدان ايران مصون ماندند به بركت همين تعليمات، حكما همينها را گرفتند ما در ايران به لطف الهي آن مسئله ی شرك و اينها را اصلاً بعد از اسلام نداشتيم اما شما وقتي اليوم هم وارد سرزمين هند مي‌شويد مي‌بينيد اين ابتلاعات هست. خب، اينها انبياي ابراهيمي بودند كه راههايشان را مشخص كردند.به وسيلهی همين انبياي ابراهيمي حل شد ديگر تا آنهايي كه اينها را نپذيرفتند آلوده بودند آنهايي كه الآن بايد اين دين‌شناسان اين مراكز اديان‌شناسي به اصطلاح اينها مشخص كنند كه جناب زرتشت معاصر با كدام يك از سلاطين ايران بود يك، و چون جزء انبياي اولواالعزم نيست زير پوشش كدام يك از انبياي اولواالعزم بود دو، يقيناً بعد از وجود مبارك ابراهيم است.
وجود مبارك ابراهيم از انبياي اولواالعزم است كلّ خاورميانه الآن زير پوشش هدايت ابراهيمي است وجود مبارك پيغمبر اسلام(صلّي الله عليه و آله و سلّم) كه مُتمِّم و مكمِّل همه ی حرفهاست همين را تكميل كرده و ائمه(عليهم السلام) هم همين را تبيين كردند ولي بالأخره اگر ايران سهمي از اين معارف دارد به بركت انبيايي است كه در خاورميانه آمدند و همه ی اينها زيرمجموعه ی وجود مبارك ابراهيم خليل‌اند ديگر، اگر اينها نبودند آن وقت آ‌ن شعر صادق بود كه «گر نبودي كوشش احمد تو هم مي‌پرستيدي چو اجدادت صنم» همين بود ديگر ولي اينكه مي‌بينيد الآن در طيّ اين 1400 سال ايران به لطف الهي نظير هند آلوده به برهما و برهمن و امثال ذلك نيست براي اينكه اين خطبه‌هاي نوراني اهل بيت قدم به قدم اين صفات سلبيه را مشخص كردند «داخلٌ في الأشياء لا بالممازجه» اين «لا بالممازجه» جزء محكمات روايات ماست. خب، بعد از اينكه جريان حضرت ابراهيم را ذكر فرمود از لوط(سلام الله عليه) سخني به ميان آورد اين كلمه ی ﴿لُوطاً﴾ كه منصوب است مي‌تواند منصوب باشد به ﴿آتَيْنَاهُ﴾ قبل كه به ﴿آتَيْنَاهُ﴾ بعد تفسير مي‌شود ولي آن لوطي كه در آيه ی 71 منصوب است كه فرمود: ﴿وَنَجَّيْنَاهُ وَلُوطاً إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي﴾ اين لوط اگر مثل حضرت ابراهيم در معرض تهديد بود مفعول‌به مي‌شود يعني ما لوط را نجات داديم و اگر مثل حضرت ابراهيم در معرض تهديد نبود كسي كاري به لوط نداشت اين منصوب بودنش به صورت مفعول‌معه است نه مفعول‌به يعني «ونجّيناه مع لوطٍ» وگرنه كسي با لوط كاري نداشت او برادرزاده حضرت بود و به او هم ايمان آورد. خب، آيه ی 71 ﴿وَنَجَّيْنَاهُ وَلُوطاً﴾ اگر حضرت لوط(سلام الله عليه) در معرض تهديد بود اين مي‌شود مفعول‌به و اگر در معرض تهديد نبود مي‌شود مفعول‌معه اما اين ﴿لُوطاً﴾ كه در آيه ی محلّ بحث امروز يعني آيه ی 74 منصوب است اين به ﴿آتَيْنَا﴾ قبل منصوب است كه با ﴿آتَيْنَاهُ﴾ بعد تفسير مي‌شود ﴿وَلُوطاً آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً﴾ اينجا يا منظور از اين حكم حكمت است كه علمِ خاص است و ذكر خاص قبل از عام مثل ذكر خاص بعد از عام براي اهميت است كه در ﴿وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾ هم اين احتمال هست يا نه، حُكم حاكميّت در قضاست يا حَكَميّت در قضاست احتمال دوم, يا حاكميّت سياسي است احتمال سوم, كه بالأخره اگر حاكميّت سياسي بود يا حَكَميّت در قضا بود در مقابل علم است وجود ميارك لوط هم همين طور بود ﴿وَلُوطاً آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتِي كَانَتْ تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ﴾.
يكي از محتملات اين است كه ما به او نبوّت داديم ولي خب به قرينه ی ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾ اين بعد از نبوّت است يعني آن انبيا كه داراي نبوّت‌اند معلّم حكمت و كتا‌ب‌اند اينكه فرمود: ﴿وَلُوطاً آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً﴾ مي‌تواند همان حكمت باشد كه نبوّت است كه مصداق كاملش نبوّت است و هم حاكميّت باشد و هم حَكَميّت. خب, فرمود ما او را از قريه‌اي كه اعمال زشت انجام مي‌دادند نجات داديم قريه عمل زشت نمي‌كند منظور اهل قريه است نظير ﴿وَاسْأَلِ الْقَرْيَةَ﴾ يعني «وسئلوا أهل القريه» شاهد اين مطلب هم اين است كه فرمود: ﴿إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِينَ﴾ با اينكه قبلاً از آن ملّت و قوم سخني به ميان نيامده ولي مي‌فرمايد: ﴿إِنَّهُمْ﴾ معلوم مي‌شود كه منظور قريه نيست بلكه اهل قريه است پس طبق اين دو شاهد منظور اهل قريه‌اند ﴿وَلُوطاً آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتِي كَانَتْ تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ﴾ چرا اينها كارهاي خبيث انجام مي‌دهند.خب نه, اين درست است كه از اين قريه نجات دادند ولي تعليل قرآن اين است كه اين قريه كارِ بد مي‌كرد اين ﴿كَانَتْ﴾ نه «كانوا», ﴿كَانَتْ﴾ اين قريه ﴿تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ﴾ معلوم مي‌شود منظور اهل قريه است به قرينه اينكه قريه كار بد نمي‌كند چه اينكه كار خوب هم نمي‌كند شاهد دوم هم تعبير ﴿إِنَّهُمْ كَانُوا﴾ كه ضمير جمع مذكّر سالم آورد ﴿إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِينَ﴾ اين قريه را گفتند به نام سَدوم است.
سدوم هم نام قريه است هم نام آن قاضي است كه حكم كرده به جواز اين عمل شنيع و مستحضريد الآ‌ن هم كه مي‌بينيد در بخشي از كشورهاي غربي اين عملِ شنيع رسميّت پيدا مي‌كند به وسيله ی همين دانشمندان سوئي است كه دنيا را خريدند و آخرت را فروختند بعضيها خواستند بگويند اين سدوم اسم آن قاضي و آن حاكمي است كه فتوا به حليّت اين كار داد ولي نه, اين سدوم اسم آن قريه است و اسم آن قاضي هم همين هست مشتركِ لفظي است ولي بالأخره آن قريه به نام سدوم است.
منشأ فتنه‌ها همين درس‌خوانده‌هاي بي‌عقل و بي‌دين‌اند ﴿تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِينَ ٭ وَأَدْخَلْنَاهُ فِي رَحْمَتِنَا﴾ ما وجود مبارك لوط را داخل در رحمت كرديم آن رحمت عامّه كه ﴿وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾ كه فراگير است آن رحمت خاصّه كه نبوّت است و علم است و حكمت كه به اينها داديم به اينها رحمت داديم اما هم‌اكنون اينها را غرق رحمت كرديم اينها را در رحمت فرو بُرديم كه نه اينكه به اينها رحمت داديم بلكه اينها را وارد رحمت كرديم ﴿وَأَدْخَلْنَاهُ فِي رَحْمَتِنَا إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ﴾ چون جزء صالحين بود ما او را وارد حوزه ی رحمت خاصّ خودمان كرديم. جريان حضرت لوط آن طوري كه در سوره ی مباركه ی «هود» بحثش مفصّل گذشت از آيه ی 77 شروع شد آيه ی 77 سوره ی مباركه ی «هود» تا آيه ی 83 چون قصّه ی لوط و مشكلات لوط و راه نجات لوط و امثال ذلك آنجا گذشت ديگر حرفِ جديدي اينجا نيست تا تكرار بشود و مطلب جديدي را هم اين قسمت از آيات اشاره نكرده. بعد فرمودند خب مستحضريد اينكه انبياي ابراهيمي ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ كه خود لوط هم جزء همين بزرگان است كه مردم را به امر الهي دعوت مي‌كند قبلاً در همين سوره ی مباركه ی «انبياء» آيه ی 26 و 27 در وصف فرشته‌ها گذشت كه فرشته‌ها بدون اذن خدا نه كاري مي‌كنند نه حرفي مي‌زنند اين يك, در زيارت جامعه ی كبير درباره ی وصف اهل بيت(عليهم السلام) هم همين وصف ملائكه آمده كه اينها ﴿لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ اين دو, يعني اهل بيت(عليهم السلام) نه بدون اذن خدا حرف مي‌زنند نه بدون اذن خدا كار مي‌كنند اين دوتا آيه ی 26 و 27 سوره ی مباركه ی «انبياء» كه قبلاْ بحثش گذشت با آن جمله‌هاي نوراني زيارت جامعه يكي است ﴿بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ ٭ لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ اين مضمون را شما در زيارت جامعه براي ائمه مي‌بينيد خب اينها ائمه ما هم جزء همان سلسله‌هاي پاكان و قدّيسون انبياي ابراهيمي‌اند بعضي نبوّت دارند بعضي امامت دارند و مانند آن كه ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ اگر اين‌چنين باشد بدون اذن ذات اقدس الهي نه سخني دارند و نه كاري انجام مي‌دهند. خب, درباره ی حضرت نوح فرمود: ﴿وَنُوحاً﴾ اين نوح كه منصوب است نه نظير ﴿وَلُوطاً﴾ كه منصوب مفعول‌معه باشد نه نظير ﴿وَلُوطاً﴾ است كه در اين آيه ﴿وَآتَيْنَاهُ﴾ كه مفعول‌به باشد بلكه منصوب است به «اُذْكُر» كه مفعول‌به «اُذْكُر» است يعني «اُذكر نوحاً» «وَ اُذْكُر نوحاً» چه موقع ﴿إذْ نادي رَبَّهُ﴾ چون اين سوره ی مباركه ی «انبياء» به نام انبيا ناميده شد چون تقريباً نام هفده پيامبر در اين سوره ی مباركه آمده است و در بخشي از همين سور‌ه يعني آيه ی 35 آمده است ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ﴾ اين به منزله ی متن است آن وقت نام هفده پيامبر را مي‌برند و درباره ی برخيها با شرح مبسوط‌تري ذكر مي‌كنند كه اين به منزله ی شرح آيه ی 35 است الآن هم اينجا در جريان نوح هم اين قسمت را ذكر مي‌فرمايد: ﴿وَنُوحاً إذْ نادي رَبَّهُ﴾ يعني قبل از لوط, قبل از ابراهيم چون حضرت نوح مقدّم بر اينها بود اين ندا داد ما هم اجابت كرديم نداي او چه بود و اجابت ما چه بود فرمود او ندا داد ما اجابت كرديم ﴿فَنَجِّيْناهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ ٭ وَنَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ خب.
نداي وجود مبارك نوح چه بود, آن را در سوره ی مباركه ی «قمر» مشخص كرد كه نوح اين‌چنين دعا كرد آيه ی نُه و ده سوره ی مباركه ی «قمر» اين است ﴿كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ ٭ فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ﴾ دعاي حضرت نوح عرض كرد خدايا! اينها مرا مغلوب كردند گفتار من كه اثر نكرده و چند نفر بيشتر به من ايمان نياوردند من 950 سال تلاش و كوشش كردم از طرف من مضايقه‌اي نيست ولي اينها ﴿لاَ يَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً كَفَّاراً﴾, ﴿رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَي الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّاراً﴾ براي اينكه ﴿إِنَّكَ إِن تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبَادَكَ وَلاَ يَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً كَفَّاراً﴾ بعد عرض كرد ﴿فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ﴾ اصرار ما بر خواندن اين ﴿فَانتَصِرْ﴾ براي اين است كه خدا مي‌فرمايد ما او را از قومش نصرت داديم معمولاً نمي‌گويند ما فلان پيامبر را از آن گروه نصرت داديم مي‌گويم بر آن گروه نصرت داديم او را پيروز كرديم ظفرمند كرديم اين تعبيري كه در آيه ی محلّ بحث آمده است كه فرمود: ﴿وَنَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ﴾ «نَصَره مِن القوم» نيست نصرِ در جبهه ی جنگ است و ظفر بر آن قوم است نه نصرِ از آن قوم سرّش اين است كه وجود مبارك نوح انتصار كرده عرض كرد ﴿فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ﴾ انتصار يعني انتقام «إنْتَصَرَ» يعني «إنْتَقَم» الآ‌ن هم كه مي‌گويند انتصار, انتصار يعني انتقام‌گيري خب, عرض كرد خدايا! من مغلوب اين قومم انتقام مرا از اين قوم بگير, اگر كسي إنتصَرَ يعني طلب انتقام كرد آن شخص در جواب مي‌گويد «فَنَصَرْتُهُ» كه آ‌ن نصر در قبال انتصار, اين انتصار متابعه ی آن نصر است اگر عرض كرد ﴿أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ﴾ خدا مي‌فرمايد: ﴿فَانتَصِرْ﴾ او نسبت به ما انتصار كرد ما هم نصرت داديم يعني انتقام گرفتيم بنابراين اگر كلمه ی «نَصْر» با «مِن» استعمال شد كه ﴿نَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ﴾ يعني اين قوم مُنتصَر‌منه‌اند وجود مبارك نوح مُنتصِر است يعني درخواست‌كننده ی انتقام است ما هم ناصريم يعني مُنتقِم ﴿وَنَصَرْنَاهُ﴾ در برابر آن انتصاري است كه او خواسته ﴿فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ﴾ ما هم نصرت داديم پس اين «نَصَرَ» در مقابل «انتصر» است ﴿وَنَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ﴾ همان طوري كه انبياي ابراهيمي ﴿كَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾ در درازمدت اين‌چنين بودند قوم نوح هم ﴿كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ﴾ در درازمدّت اين‌چنين بودند براي اينكه 950 سال بالأخره اين آلودگي براي اينها استمرار داشت ﴿فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ همه‌شان را غرق كرديم مگر اينكه حضرت نوح با ذريّه ی او به استثناي همسر و فرزند او. در جريان غرق هم در سوره ی مباركه ی «نوح» دارد كه ﴿أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً﴾ همين قصّه در سوره ی مباركه ی «هود» چون قبلاً گذشت اينجا تكرار نمي‌كنيم ولي آنجا اشاره شد كه وجود مبارك نوح وقتي درخواست كرد آن طوفان نوح را به عنايت الهي خدا ايجاد كرد فرمود اين قومِ نوح غرق شدند در همان آب رفتند در آتش ﴿أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً﴾ نه «ثمّ ادخلوا نارا» نه اينكه اين آبها خشك شده, زمين خشك, آبها فرو رفته ﴿يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءَكِ وَيَا سَماءُ أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاءُ وَقُضِي الْأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلي الْجُودِيِّ﴾ وقتي خشك شده اينها سوختند خير, در همان آب رفتند در آتش معلوم است آتشِ برزخي در آب هم هست حالا اگر كافري در دريا غرق شد اين‌چنين نيست كه شب اول قبر نداشته باشد قبرش «حُفْرة مِن حُفَرِ النيران» نباشد كه, اگر ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ﴾ است, اگر ﴿تَطَّلِعُ عَلَي الْأَفْئِدَةِ﴾ است در آب هم هست آنجا چون فرمود: ﴿أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً﴾ يعني اين ترتيب هست بلافاصله, چون ترتيب هست بلافاصله قبر اينها كه در درياست در آب است آتش هم همان‌جاست آن‌وقت معلوم مي‌شود آتش را انسان به همراه خودش مي‌برد كه أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سيّئات أعمالنا. «و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#14
﴿وَدَاوُدَ وَسُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَكُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ ﴿78﴾ فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمانَ وَكُلّاً آتَيْنَا حُكْماً وَعِلْماً وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ وَكُنَّا فَاعِلِينَ ﴿79﴾ وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُم مِن بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنتُمْ شَاكِرُونَ ﴿80﴾ وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَالِمِينَ ﴿81﴾
بعد از اينكه در همين سوره ی مباركه ی «انبياء» آيه ی 25 نامي از مطلق انبيا(عليهم السلام) بُرد به عنوان متن آن را شرح كرده است شرحي كه براي آيه ی 25 هست با ذكر تقريباً هفده پيامبر(عليهم السلام) بعضي اجمالاً بعضي تفصيلاً شرح برنامه ی آنها را ارائه فرمود در آيه ی 78 به بعد جريان داود و سليمان(سلام الله عليهما) را مطرح مي‌كند.
ترتيب انبيا ترتيبِ زماني و تاريخي نيست چه اينكه در جريان حضرت ابراهيم و لوط و نوح(سلام الله عليهم) ترتيبشان تاريخي نبود براي اينكه نوح(سلام الله عليه) قبل از ابراهيم و لوط بود ولي جريان ابراهيم و لوط(عليهما السلام) را قبل از جريان نوح(سلام الله عليه) ذكر كردند اينجا هم نسبت به انبياي بعدي همين طور است. فرمود: ﴿وَدَاوُدَ وَسُلَيْمَانَ﴾ اين داود و سليمان كه منصوب‌اند يا ناصبشان ﴿آتَيْنَا﴾ است كه در آيه ی 79 خواهد آمد يا منصوب به فعل مقدّرند يعني «واذكر داود و سليمان» به ياد داود و سليمان باش و از قصّه ی آنها براي مردم نقل بكن كه آنها عبرت بگيرند و حكمت بياموزند. قبل از اينكه اين بحثهاي اخير مطرح بشود چند سؤالي مربوط به ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ ارائه شد.
مطلب اول اينکه مستحضريد كه همه ی انبيا(عليهم السلام) به اذن خدا و به دستور خدا مردم را هدايت مي‌كنند آن هدايت به امر تشريعي خداست اما اينكه فرمود ما ابراهيم و لوط و اسحاق و يعقوب و اينها را ائمه‌اي قرار داديم كه به امر ما هدايت مي‌كند و در جريان حضرت ابراهيم هم در پايان عمر مباركش فرمود: ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً﴾ معلوم مي‌شود آن امامت, رهبري تشريعي نيست چون رهبري تشريعي را قبلاً هم داشتند اين رهبري تكويني است كه بتوانند مظهر مقلّب‌القلوب باشند در دلهاي اثر بگذارند به امر الهي.
مطلب دوم آن است كه اين امر گاهي در مقابل خَلق قرار مي‌گيرد خلق در قرآن كريم گاهي مطلق است مثل ﴿اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾ هر چه مصداق شيء است مخلوق الهي است چه مادّي چه مجرّد, چه ارواح چه ابدان, چه ملائكه چه انس و مانند آن, ﴿اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾ خلقتِ به اين معناي جامع مقابل ندارد مجرّد و مادّي همه مخلوق خداي‌اند خلق به معناي ديگر كه زيرمجموعه ی خلقِ به معني اول است مقابل دارد كه گفته مي‌شود ﴿أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ﴾ چون تفصيل قاطع شركت است مقصود از اين خلق مقابل امر است نه شامل امر اين هم دو مطلب.
آن امري كه در مقابل خلق است كه در اين كريمه ی ﴿أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ﴾ مطرح است يا امر به معني تدبير است يعني خداي سبحان آفريد پس خالق است, مي‌پروراند پس آمر است امر يعني تدبير و راهنمايي كردن و مديريت نمودن, اگر امر به معناي تدبير باشد بازگشتش به پروردگاري خداست و در مقابل خلق است كه بازگشتش به آفريدگاري خداست خدا آفريد و مي‌پروراند آفرينش به «كان» تامّه برمي‌گردد پرورش به «كان» ناقص, اما اگر گفتيم امر كه در مقابل خلق قرار گرفته ﴿أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ﴾ همان امري است كه در بخش پاياني سوره ی مباركه ی «يس» و آيات ديگر آمده كه ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾ امر چيزي است كه زمان و مدّت و امثال ذلك نياز ندارد يك امرِ دفعي است منزّه از تدريج است در جريان حضرت عيسي و آدم(سلام الله عليهما) مي‌فرمايد: ﴿مَثَلَ عِيسَي عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾ خب, خلقتي كه به تراب برمي‌گردد زمان‌دار است و تدريجي است اما آفرينشِ روح يك امر تدريجي نيست دفعي است پس اگر امر در مقابل خلق بود اين امر گاهي به معني تدبير است كه بازگشتش به پروردگاري خداست گاهي هم به قِسمي از اقسام مخلوقات است يعني آنچه را كه مربوط به عالَم مادّه و طبيعت است عالَم خلق است آنچه به عالم مجرّدات مرتبط است عالم امر است آن‌گاه ﴿وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي﴾ مي‌تواند بر اساس اين باشد كه با ﴿كُن فَيَكُونُ﴾ حل است مثل اينكه جريان حضرت آدم را مي‌فرمايد ما او را خلق كرديم بعد گفتيم ﴿كُن فَيَكُونُ﴾ يعني بدنش زمان‌دار است ولي روحش منزّه از زمان است.
مطلب بعدي آن است كه كار ذات اقدس الهي در بخش خلقت با زمان همراه است مي‌فرمايد: ﴿خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ﴾ شش مرحله انجام شد مثلاً, يا تأمين ارزاق مردم در فصول چهارگانه است كه فرمود: ﴿وَقَدَّرَ فِيهَا اقْوَاتَهَا فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ﴾ اين ﴿فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ﴾ را با فصول چهارگانه تطبيق كردند بر اساس قالب معموره. خب, اينها امور تدريجي است آنجا كه مي‌فرمايد: ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾ معلوم مي‌شود منزّه از تدريج است پس ذات اقدس الهي دو نحوه خلقت دارد دو نحوه كار دارد يك نحوه تدريجي است كه فرمود: ﴿خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ﴾ يا ﴿وَقَدَّرَ فِيهَا اقْوَاتَهَا فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ﴾ يك خلقت و كاري هم دفعي است كه فرمود: ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾ اگر امر به اين معنا باشد ديگر به تكوين برمي‌گردد يك, منزّه از تدريج است دو, و ظاهراً آيه ی ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ به اين قسمت برمي‌گردد سه. اما در بحثهاي قبل داشتيم اين روايت از غرر روايات ماست ولي يادم نيست كه مُسنَد باشد به طور مُرسَل در كتابهاي اهل حكمت و فلسفه هست كه وجود مبارك معصوم(سلام الله عليه) فرمود: «كلّ ما» نه «كلّما», «كلّ ما مَن يَستموع و أدقّ معاني في أوهامكم و كذا و كذا فهو مخلوقٌ مِثلكم مردودٌ إليكم» هر چه را كه شما با علم حصولي بررسي مي‌كنيد اين يك صورت ذهني است كه نفس آن را انشاء كرده و آفريده اين خدا نيست اين حكايتي از بيرون مي‌كند بيرون را شما با علم شهودي بايد تأمين كنيد اين روايت را اگر سندي داشته باشد پيدا بكنيد از آن غرر روايات ماست بسيار بسيار خوب, ولي بزرگان اهل حكمت مثل مرحوم ميرداماد و اينها اين را در كتابهاي فلسفي‌شان نقل كردند به عنوان روايت ولي من يادم نيست هنوز سندي براي اين پيدا شده باشد مطلب بسيار مطلب دقيقي است.
اهل بيت(عليهم السلام) كونِ جامع شدند اينها مي‌توانند به فيض منبسط راه پيدا كنند كلّ آنچه در عالَم هست انسان مي‌تواند به او راه پيدا كند چون انسان به اصطلاح اهل معرفت كونِ جامع است يك, كون جامع حَضَرات خَمس را در بردارد دو, يكي از حَضرات خمس خود مقام انسانيّت است سه, اين انسانِ كامل هم خودش را درك مي‌كند هم آغاز و انجام عالَم را كه فيض خدا هستند درك مي‌كند البته نسبت به ذات اقدس الهي هميشه معرفت با اعتراف همراه است كه «ما عرفناك حقّ معرفتك» بزرگان اهل حكمت نظير مرحوم آقا علي حكيم اينها مي‌فرمودند اين سخن را كه «ما عرفناك» اين «ما عرفناك» را هم مستحضريد كه سندي هم براي اين پيدا نشده آن «ما عَبَدْناك حقّ عبادتك» كه سخن فرشته‌هاست آن در نهج‌البلاغه هست.
بيان نوراني وجود مبارك حضرت امير(سلام الله عليه) که مي‌فرمايد خداي سبحان رسوخ علم ملائكه را در اين دانست كه اينها اعتراف كردند گفتند: «ما عَبَدْناك حقّ عبادتك» اما اين جمله ی معروف اين هم به صورت مُرسَل در كتابهاي فلسفي هست كه وجود مبارك پيغمبر فرمود ائمه مثلاً مي‌گويند «ما عرفناك حقّ معرفتك» اين را هم شما پيدا كنيد اگر سند داشت مطلب خوبي است. مرحوم مجلسي(رضوان الله عليه) در بحارالأنوار دارد بعضي آقايان گفتند در بحارالأنوار هست ولي بحارالأنوار يك چيز ديگر است و آنكه مرحوم مجلسي به عنوان حديث نقل مي‌كند چيز ديگر است در بحارالأنوار اگر شماره داشته باشد يك, دو, سه, چهار معلوم مي‌شود حديث است اما آنجا كه «بيانٌ» دارد فرمايش خود مرحوم مجلسي است يا از ديگران نقل مي‌كند آن در بحارالأنوار نيست در بحارالأنوار نيست يعني در بحارالأنوار نيست حديث نيست فرمايش مرحوم خواجه را مرحوم مجلسي در بحارالأنوار به عنوان بيانٌ نقل مي‌كند اينها مراجعه كردند به كامپيوتر و اينترنت و اينها گفتند در بحارالأنوار هست اين حديث نيست وقتي در بحارالأنوار هست كه مرحوم مجلسي شماره گذاشته باشد يك, دو, سه, چهار به عنوان حديث بگويد اما آنجا كه به عنوان بيانٌ دارد در اثناي بيان فرمايش بعضيها را مثل مرحوم خواجه را ايشان اينجا نقل مي‌كند كه خواجه چنين گفته است كه انبياي الهي يا وجود مبارك پيغمبر(عليهم الصلاة و عليهم السلام) مي‌گويند: «ما عرفناك حقّ معرفتك» بنابراين در بحارالأنوار بايد باشد يعني بايد شماره داشته باشد در حديث باشد نه در بيانٌ بحارالأنوار اين هم تا حال پيدا نشده آن «كلّ ما من يستمعوا» هم پيدا نشده اگر پيدا بشود آقايان زحمت بكشيد بسيار بحث نافعي است. خب, بنابراين اين امر مي‌تواند امر تكويني باشد و نظير ﴿قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي﴾ كه به بحث تكوين برمي‌گردد به ﴿كُن فَيَكُونُ﴾ و آيه ی سوره ی مباركه ی «آل‌عمران» هم كه مي‌فرمايد: ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَي عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾ اين شاهد است يعني حضرت آدم را كه فرمود: ﴿إِنِّي خَالِقٌ بَشَراً مِن طِينٍ﴾ آن طينش زمان‌دار است تراب بود, طين بود, حمأ مسنون بود, صلصال فخّار بود اين كارها تأمين شد ﴿ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ﴾ آنجا كه ﴿نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُوحِي﴾ مطرح است ديگر زمان‌دار نيست مي‌فرمايد جريان مسيح(سلام الله عليه) هم مثل بخش آن ﴿كُن فَيَكُونُ﴾ است كه با اراده ی تكويني خداي سبحان در بخش امر سامان مي‌پذيرد اين مي‌تواند به آن صورت باشد. خب, حالا قصّه ی داود و سليمان به طور پراكنده مثل ساير انبيا(عليهم السلام) قصصشان در قرآ‌ن كريم آمده براي هر كدام از اين دو بزرگوار خداوند خصيصه‌اي ذكر كرده براي داود خصيصه‌اي, براي سليمان خصيصه‌اي درباره ی داود فرمود: ﴿وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ وَكُنَّا فَاعِلِينَ﴾ درباره ی حضرت سليمان(سلام الله عليه) كه فرمود: ﴿وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا﴾ اينها معجزاتي است كه خداي سبحان به اين پدر و پسر به اين دو بزرگوار عطا كرده است اما آنچه مربوط به اين قضيه و حكم است مستحضريد كه در جريان خصوص حضرت داود خداوند او را خليفه ی خود قرار داد برابر آنچه در سوره ی مباركه ی «ص» آمده آيه ی 26 سوره ی مباركه ی «ص» اين است كه ﴿يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ﴾ كه بالصراحه به خلافت حضرت داود تصريح شده, بيان شده.
خليفهی الهي خب خدا او را خليفه قرار داد برابر با حكم مستخلف‌عنه انجام مي‌دهد برابر مِيل و هواي خود حكم نمي‌كند انبيا(عليهم السلام) در بخشهاي دينِ خدا, قانون الهي هيچ كاري از خودشان ندارند هر چه هست به وحي و الهام الهي است حالا يا لفظ و معنا هر دو از خداست مثل قرآن كريم يا لفظ و معنا هر دو از خداست لكن لفظ معجزه نيست گفتند شبيه حديث قدسي يا معنا از خداست الفاظ را در اختيار خود پيامبر و معصوم قرار داده است نظير روايات, اما ما يك حكم شرعي كه جزء قوانين كلّي دين باشد اين را خداي سبحان به پيغمبر يا ائمه(عليهم السلام) واگذار كرده باشد اين توضيح مي‌خواهد اين روايات تفويض توضيح مي‌خواهد كه تفويض شده به اينها يعني چي, «فَرْض الله» در قبال «فرض النبي» يعني چه؟ آيا به اين معناست كه بخشي از دين را خداي سبحان به انسانِ كاملِ معصوم مثل پيغمبر واگذار كرده كه پيغمبر بخشي از دين را بر اساس ﴿إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ﴾ تدوين كند يا بر اساس ﴿يُوحَي إِلَيَّ﴾ تدوين كند اين‌چنين نيست كه روايات تفويضي كه مرحوم كليني يا ديگران نقل كرده‌اند بخشي از دين را مثل نماز را, روزه را, ركعات را خداوند به پيغمبر واگذار كرده باشد «بما أنّه بشرٌ مِثلنا» چون اگر اين باشد معنايش اين است كه جامعه ی بشري در بخشي از دين به خدا محتاج نيست به وحي محتاج نيست خودش خودكفاست و اينكه سخنِ صريحي نيست, پس اگر در روايات تفويض مرحوم كليني نقل كرد ديگران هم نقل كردند كه بخشي از دين به وجود مبارك پيغمبر و اهل بيت(عليهم السلام) واگذار شده است به اين معناست آن وحي الهي كه به پيغمبر شده است در نظام تشريع و از آنجا ترشّح كرده به صورت الهام به ائمه(عليهم السلام) رسيده است آنها چون معصوم‌اند مي‌توانند اين يافته‌هاي الهي را به الفاظي كه خودشان صلاح مي‌دانند بيان كنند كه روايات از همين قبيل است روايات اين طور نيست كه اينها «بما أنّه بشرٌ مِثلنا» دارند مي‌گويند كه فلان چيز واجب است فلان چيز حرام است وگرنه لازمه‌اش اين است كه بخش وسيعي از دين به بشر برگردد و اين درست نيست اما اين معنا كه قرآن لفظ و معنايش براي خداي سبحان است و احدي در او دخل و تصرّف ندارد اين حق است گفتند حديث قدسي لفظ و معنا هر دو براي خداست منتها الفاظ معجزه نيست اين هم كسي در او دخالت ندارد روايات احكام و حِكَم هم معاني‌اش, قوانينش براي خداست الفاظ را به اينها اجازه داده شده كه شما با ادبيات مردمي اين مطالب را برسانيد و چون معصوميد و چون عالِميد هم امينِ وحي خداييد و هم محقّقانه تشخيص مي‌دهيد كه آن معنا را با چه لفظي مي‌شود تأمين كرد بنابراين اين طور نيست كه بخشي از نماز, بخشي از روزه, بخشي از دين به امام يا پيغمبر واگذار بشود «بما أنّه بشرٌ مِثلنا» بلكه «بما أنّه يوحيٰ إليه» هست حالا كه اين شد آن سخني كه مرحوم امين‌الاسلام در مجمع‌البيان دارد و مرحوم مجلسي(رضوان الله عليه) هم در بحارالأنوار دارد حقّانيّت اين روشن مي‌شود كه انبيا(عليهم السلام) نظير فقها نيستند كه بر اساس اجتهاداتشان احكام شرعي را بيان كنند بلكه احكام شرعي از طرف خداي سبحان آمده آنها نقل مي‌كنند براي مردم مجتهدان و فقها اجتهاد مي‌كنند حالا يا مُصيب‌اند يا مُخطي.
نقل خاندان عصمت و طهارت بر اساس حكم خداست آنچه را كه فقها مي‌فهمند بر اساس اجتهاد است «قد يصيبون و قد يخطئون» اين را هم مرحوم مجلسي(رضوان الله عليه) ادّعاي اجماع كرده هم مرحوم امين‌الاسلام در مجمع‌البيان مي‌فرمايد: «عندنا» يعني عندنا شيعه اين طور است خب, پس روايات تفويض مسيرش مشخص مي‌شود كه چه چيزي به ائمه(عليهم السلام) واگذار شد.
مطلب بعدي اين است كه در اين قسمتي كه به حسب ظاهر موهِم آن است كه دوتا حكم بيان شده يكي از طرف داود يكي از طرف سليمان(سلام الله عليهما) اين را بزرگان نظير سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) مي‌فرمايد دوتا حكم در يك قضيه نيست دو نحوه اجراي يك حكم شرعي است كه ما چگونه اين تزاحم حقوقي را حل كنيم اصل قصّه عبارت از اين است كه كسي دامدار بود, كسي كشاورز آن‌كه كشاورز بود شب رفته در منزلش استراحت كند و اين مزرعه ی او باز و آزاد بود آن‌كه دامدار بود جلوي دام خود را نگرفت اين دامها رفتند در مزرعه ی كشاورزيِ آن كشاورز و اين مزرعه را آسيب رساندند اينها آمدند نزد حضرت داود(سلام الله عليه) كه محاكمه كند خداي سبحان مي‌فرمايد ما شاهد اين صحنه بوديم گرچه خداي سبحان در همه ی صحنه‌ها شاهد است چه اينكه در سوره ی مباركه ی «يونس» كه بحثش قبلاً گذشت آيه ی 61 اين بود كه در تمام وقايع خدا شاهد است آنجا حضور دارد آيه ی 61 سوره ی مباركه ی «يونس» اين است ﴿وَمَا تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَمَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا كُنَّا عَلَيْكُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ﴾ همين كه بخواهيد وارد آن صحنه بشويد ما شاهديم چه رسد به اينكه تا آخر ما حضور داريم «أفاضَ» يعني حركت كرد به اين سَمت آمد ﴿ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ﴾ به كساني كه در عرفات وقوف كرده‌اند خداي سبحان مي‌فرمايد: ﴿ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ﴾ همان طور كه توده ی مردم از ظهر مثلاً تا غروبِ عرفات در سرزمين عرفات هستند غروب كه شد از عرفات برمي‌گردند به طرف مشعر شما هم همين كار را بكنيد.
«أفاض» يعني «تحرَّكَ» يعني «صار», ﴿ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ﴾ اينجا هم فرمود: ﴿إِذْ تُفِيضُونَ﴾ همين كه صيد كرديد مي‌خواهيد وارد يك عمل بشويد ما آنجا حاضريم اينكه مي‌گويند در هر كاري اول «بسم الله» بگوييد يعني اين «بسم الله» قرنطينه است نمي‌گذارد انسان وارد كار حرام يا مكروه بشود چون كار حرام يا مكروه را نمي‌شود به نام خدا انجام داد فرمود هر كاري كه مي‌كنيد بگوييد خدايا به نام تو اين قرنطينه باعث مي‌شود كه انسان از حرام و مشابه حرام پرهيز كند. خب, پس خدا در همه ی صحنه‌ها حضور و شهود دارد لكن در جريان داود و سليمان(سلام الله عليهما) يك شهود ويژه است كه فرمود ما در اين صحنه شهود داشتيم.
اما مطلب بعد كه آيا اين ضمير جمع كه فرمود: ﴿وَكُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ﴾ اين ضمير جمع برمي‌گردد به داود و سليمان و محكوم‌له و محكوم‌عليه به اين برمي‌گردد يا نه اين ضمير جمع به انبيا برمي‌گردد كه اصلاً ما در جريان انبيا هر حكمي بخواهند بكنند شهود داريم.
يك مطلب اين است كه قوانين را فقط خدا مي‌تواند مشخص بكند چون دين است مستحضريد كه دين حكم است و فقط از ناحيه ی خداست هيچ عقلي حاكم نيست در بحثهاي قبل هم داشتيم كه عقل سراجِ مُنير است اگر كسي عقلِ برهاني داشته باشد يك نورافكن قوي‌اي دستش هست از چراغ هيچ يعني هيچ كاري برنمي‌آيد كه او قانون‌گزاري بكند از چراغ فقط راهنمايي برمي‌آيد صراط را دين معيّن مي‌كند سراج را كه خدا به انسان داد با سراجِ عقل با سراجِ نقل اين صراط را تشخيص مي‌دهد اگر احياناً گفته مي‌شود عقل حاكم است در همين تبيين است وگرنه عقل به نحو سالبه ی كليه هيچ حكومتي ندارد هيچ‌كاره است حكومت يعني ولايت براي ذات اقدس الهي است و منصوبان الهي عقل چراغ است چراغ والي نيست اينكه مي‌گوييم عقل مي‌گويد اين‌چنين بايد بكند بازگشت حكمِ عقل به گزارش است طبيب حكم كرده است يعني گزارش داد حاكم شرع حكم كرده است يعني گزارش داد, گزارش داد كه اگر اين كار را بكني پايانش بهشت است آن كار را بكني پايانش جهنم است اما خود عقل دست به شلاّق بكند بگويد من اين كار را مي‌كنم من اين را وضع كردم عقل هيچ‌كاره است او چيزي را وضع نكرده جميع موضوعات را خدا خلق كرد لوازم جميع موضوعات را, ملازم جمع موضوعات را, ملزومات جميع ملازمات را, مقارن جمع موضوعات را خدا خلق كرد اين چراغ چه‌كاره است در عالَم؟ چه طبيب باشد چه فقيه باشد, چه خود ما در مسائل علمي باشيم حدّاكثر اين است كه از زبان چراغ داريم سخن مي‌گوييم, مي‌گوييم من مي‌بينم كه فلان شيء اين اثر را دارد همين, فلان شيء اين زيان را دارد همين, عدل اين بركت را دارد همين, ظلم آن خطر را دارد همين, نه اينكه من عدل را اين‌چنين كردم يا ظلم را آن‌چنان كردم يا من دست به شلاّق مي‌شوم يا من به بهشت مي‌برم, پس عقل به نحو سالبه ی كليّه هيچ حكمي نخواهد داشت فقط چراغ است چراغِ منير اين نورافكن آنچه را كه در صراط است يعني ذات اقدس الهي مشخص كرده است او تشخيص مي‌دهد نقل هم همين طور است دليل نقلي كه كاري به واقعيّت ندارد واقع‌نماست مي‌گويد فلان چيز اين حكم را دارد فلان چيز اين اثر را دارد فلان چيز اين خطر را دارد و مانند آن.
اصل اين قصّه براي كلّ ماسوي‌الله است كه هيچ كسي حاكم نيست ﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ﴾ منتها خداي سبحان چراغي به ما داد به نام عقل, چراغي هم داد به نام نقل ما با اين دوتا چراغ با اين دوتا سراج, صراط الهي را تشخيص مي‌دهيم اين اجمالاً روشن هست كه وجود مبارك داود و سليمان(سلام الله عليهما) نه قانون‌گزار بودند مثل اينكه هيچ پيغمبري قانون‌گزار نيست نه در محكمه ی قضا اختلاف فتوا داشتند براي اينكه معصوم‌اند معصومها همه‌شان ﴿مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ است فقط در نحوه ی اجراي حكمِ عادلانه اختلاف هست كه اين بايد روشن بشود و اين بحث هم قبلاً گذشت كه آنچه در محكمه مطرح است قانون الهي است نه علمِ غيب يعني خداوند قانوني مشخص كرده كه در محكمه مدّعي بايد بيّنه اقامه كند مُنكِر بايد سوگند ياد كند تا محكمه پايان بپذيرد و وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) هم به نحو قضيه ی كلي حصر فرمود: «انما اقضي بينكم بالبيّنات والإيمان» من در محكمه فقط با يَمين و بيّنه داوري مي‌كنم اين هم صريحاً اعلام كرد اگر كسي شاهدِ دروغ آورد قَسم دروغ ياد كرد مالي را در محكمه از راه فريب و نيرنگ برد مبادا بگويد اين مال حلال است من از دست خود پيغمبر گرفتم ما بنايمان بر آن نيست كه با آن علم ملكوتي عمل كنيم گاهي معجزه ايجاب مي‌كند ولي ما برابر قانون عمل مي‌كنيم اگر يك وقت كسي شاهد دروغ آورد يا قسم دروغ ياد كرد مالي را از محكمه ی من به دست خود من بُرد آتش دارد مي‌برد «فكأنّه قطعةٌ مِن النار» مبادا بگوييد به دست خود پيغمبر گرفتم. بعد فرمود اين از غرر فرمايشات مرحوم كاشف‌الغطاء است ديگران هم فرمودند ولي من فعلاً آنجا يادم هست كه علمِ ملكوتي سند فقهي نيست.
بيان ذلك اين است كه انسان با اَمارات و شواهد و امثال ذلك چيزي را علم پيدا مي‌كند خب اين علم مي‌شود حجّت اما اگر برابر وحي الهي به وجود مبارك حضرت امير گفتند امشب كه نوزده ماه مبارك رمضان است رفتي شمشير مي‌خوري اين علم, سند فقهي نيست تا كسي بگويد اگر حضرت مي‌دانست چرا رفته, اين بالاتر يعني بالاتر از فقه است مگر با علمِ غيب و با علم ملكوتي آدم مي‌آيد كارهاي فقهي انجام مي‌دهد كه عالَم مُلك است يقيناً به صورت يقين وجود مبارك امام مجتبي مي‌دانست, وجود مبارك سيّدالشهداء مي‌دانست, وجود مبارك اميرالمؤمنين مي‌دانست آن علم مثل اينكه شما حكيمي را, فقيهي را, يك مرجع تقليدي را بگوييد بيايد مثلاً يك كار جزئي بكند خب او كارش اين نيست آن علمِ ملكوتي چيز ديگر است آن علمِ ملكوتي اين را مرحوم كاشف‌الغطاء در كتاب شريف كشف‌الغطاء ذكر كردند بنابراين حضرت فرمود من در محكمه برابر بيّنات و اَيمان حكم مي‌كنم اين طور نيست كه حالا علم غيب داشته اگر بنا بود برابر علم غيب عمل بكنند كه كسي معصيت نمي‌كرد نمي‌توانست معصيت بكند مردم فعلاً روپوش هست تا روز قيامت صحنه روشن بشود اگر برابر علم غيب ائمه(عليهم السلام) عمل بكنند خب مردم مجبورند آدم بد نيستند اين ديگر هنر نيست بايد روپوش باشد سرپوش باشد پرده‌پوشي باشد تا اينكه معلوم بشود كسي با اختيار خودش بيراهه مي‌رود يا كج‌راهه مي‌رود يا راه مستقيم, اگر مجبور باشند كه الاّ ولابد راه مستقيم را طي كنند ديگر تكامل نيست خيليها هستند كه مي‌خواهند كامل باشند چه كسي آ‌نها را ببيند چه نبيند بنابراين مصلحت هم در اين نيست كه آن علمِ ملكوتي سندِ قضا بشود در محكمه‌ها بيايد يا در مراجع فتوايي بيايد.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#15
﴿وَدَاوُدَ وَسُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَكُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ ﴿78﴾ فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمانَ وَكُلّاً آتَيْنَا حُكْماً وَعِلْماً وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ وَكُنَّا فَاعِلِينَ ﴿79﴾ وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُم مِن بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنتُمْ شَاكِرُونَ ﴿80﴾ وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَالِمِينَ ﴿81﴾
در اين سوره ي مباركه ي «انبياء» كه قبلاً نام مبارك انبيا به طور اجمال به متن بيان شد شرح حال برخي از آنها را با ذكر مقاومتهاي آنها و پيروان آنها در اين سور‌ه ذكر مي‌كنند:
نوبت به وجود مبارك داود و سليمان(سلام الله عليهما) رسيد كه فرمود: ﴿وَدَاوُدَ وَسُلَيْمَانَ﴾ آنها يا منصوب‌اند به ﴿آتَيْنَا﴾ كه بعد ذكر مي‌شود يا منصوب‌اند به فعلِ محذوف يعني «واذكر داود و سليمان» قصّه‌اي مربوط به جريان داوري بين وجود مبارك داود و سليمان اختلاف نظر بود آن را نقل مي‌كند بعد خصوصيّتهايي كه خداي سبحان به داود(سلام الله عليه) مرحمت كرد آنها را ذكر مي‌كند و خصوصيّتهايي هم كه به وجود مبارك سليمان مرحمت كرد آنها را جداگانه ذكر مي‌كند. فرمود: ﴿وَدَاوُدَ وَسُلَيْمَانَ﴾ يعني «واذكر داود و سليمان» يا ﴿كُلّاً آتَيْنَا﴾ كه اين ﴿آتَيْنَا﴾ ناصب داود و سليمان باشد. به ياد اينها باش ﴿إِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ﴾.
اصل قضيه اجمالاً عبارت از اين بود كه يك مزرعه ي كشاورزي بود كه براي كشاورز يا كشاورزان مخصوص بود, دامداري كه دامهاي او شبانه به اين مزرعه كشاورزي حمله كردند كِشت او را خوردند و از بين بُردند صاحب اين مزرعه ي كشاورزي به محكمه مراجعه كرده آمده خدمت داود(سلام الله عليه) و سليمان(سلام الله عليه) هم در جريان قرار گرفت. برخيها نقل كردند كه وجود مبارك داود فرمود خسارت اين مزرعه را آن دامدار بايد بپردازد اين گوسفندها را بايد به عنوان خسارت به صاحب مزرعه بدهد. سليمان(سلام الله عليه) طرز ديگري حكم كرد گفت جمع بين حقّين اين است كه اين دامها را در اختيار كشاورز قرار بدهيم كه از لبنيات اينها و فوايد و بهره‌هاي اين دامها استفاده كند يك, و اين مزرعه را هم در اختيار دامدار قرار بدهيم كه آن را اصلاح كند بارور كند دو, كه هيچ كدام ضرر نكرده باشند. اين حكم سليمان پذيرفته‌شده است اما حالا اين تاريخ حق است يا نه, اين قصّه درست است يا نه, اينها را قرآن تعرّض نكرده اثبات اين مطالب سنگين هم با تاريخ بسيار دشوار است با خبرهاي واحد هم آسان نيست ولي اصولي كه درباره ي قضا و داوري انبيا(عليهم السلام) مطرح است يا اصلِ داوري قابل طرح است عبارت از اين است كه انبيا(عليهم السلام) همان طوري كه در بحثهاي روز يكشنبه اشاره شد حكم اينها برابر با وحي خداست چه اينكه در خصوص همين جريان هم مي‌فرمايد: ﴿وَكُلّاً آتَيْنَا حُكْماً وَعِلْماً﴾ يعني هم از راه وحي و نبوّت علم را ما به اينها داديم پس بنابراين سخن از اجتهادِ مَظنّه و امثال ذلك نيست نظير دوتا فقيه نيستند كه با اجتهاد كار بكنند اين بر اساس ادلّه ي عامّي كه وجود دارد و نصّ خاصّي كه در خصوص اين زمينه است كه وجود مبارك داود و سليمان بر اساس اجتهاد اين حكم را نكردند برخيها براي اينكه دست خودشان به نيابت آنها برسد دامنه ي وحي را, نبوّت را, مقام انبيا را پايين آوردند تا بالأخره بتوانند سقيفه را جانشين كنند و غدير را كنار بزنند چاره‌اي نداشتند و لذا مي‌گويند كه انبيا با اجتهاد خودشان گاهي فتوا مي‌دهند نظير فقهاي معمولي ـ معاذ الله ـ اما غالب بزرگان ما بعد از طرح اين مسئله سخن از اجماع است, سخن از عندنا هست تعبير مرحوم شيخ طوسي(رضوان الله عليه) هم در تبيان سخن از عندناست يعني ما شيعه‌ها فتوايمان اين نيست كه انبيا با اجتهاد ظنّي داوري مي‌كنند يا فتوا مي‌دهند بلكه همه ي اينها به وحي الهي اين كار را مي‌كنند. خب, پس دوتا مطلب هست:
اوّل آن ادله ي عام.
دوّم در خصوص اين مقام, در خصوص اين مقام فرمود: ﴿وَكُلّاً آتَيْنَا حُكْماً وَعِلْماً﴾ ما به هر دوي اين بزرگان و ساير انبيا هم وحي فرستاديم هم علم را و واقعيّت را براي آنها تشريح كرديم پس سخن از اجتهاد نيست.
مطلب بعدي آن است كه در قضا يك قضيّه و يك واقعه دوتا حكم برنمي‌دارد ولو منها كمن واحد. حاكم واحد باشد دوتا حكم ندارد يكي به وسيله ي حاكمِ قبلي يكي به وسيله ي حاكم بعدي مگر اينكه بيّن‌الغي بودن او روشن بشود كه حكم دوم ناسخ حكم اول باشد بنابراين تا اين بيّن‌الغي نشد خطايش روشن نشد حكمِ ثاني معنا ندارد جا ندارد نه از همان حاكم نه از حاكم ديگر اين دو مطلب كه حكمِ قضيه واحد تعدّد حكم راه ندارد چه از حاكم واحد چه از حاكمهاي متعدّد مگر اينكه بيّن‌الغي بودن آن حكم روشن بشود كه به وسيله ي همان حاكم يا حاكم ديگر قضيه جداگانه حكم برمي‌دارد.
مطلب بعدي آن است كه حكم معمولاً از حاكمِ واحد است شورايي نيست كه چند نفر مشورت كنند در انشاي حكم شورا انشا كند اين طور نيست ممكن است در مقدّمات مشورت كنند آن كار خوبي است و مستحب هم هست كه قاضي با عالِمان و فقيهان دين در مسئله ي قضا مشورت بكند حقوقدانان مشورت بكنند اما حكم شورايي نيست كه شورا انشا بكند حكم را آن حاكم و قاضي انشا مي‌كند ديگران در مشورت در مقدمات به او كمك مي‌كنند با او همكاري مي‌كنند و مانند آن. جريان داود و سليمان(سلام الله عليهما) معلوم نيست كه از كدام قبيل بود چون قرآن كريم اينها را ذكر نكرده آيا بعد از حكمِ واقعيِ وجود مبارك داود سليمان حكم كرده و چون خداي سبحان مي‌فرمايد: ﴿فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمانَ﴾ معلوم مي‌شود او مأمور بود منسوب بود اين مي‌شود نسخ حكم اوّلي اين پيامبري است در قبال آن پيامبر و حكم كرد منتها آيا حالا در آن زمان به پيامبري منسوب شد يا نشد مطلب ديگر است و اگر نه، وجود مبارك داود و سليمان با هم مشورت كردند نظر مشورتي سليمان ترجيح داده شد اين هم آسيبي نمي‌رساند براي اينكه حاكم داود(سلام الله عليه) هست كه در سوره ي مباركه ي «ص» بالصراحه فرمود: ﴿يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلاَ تَتَّبِعِ الْهَوَي﴾ اين را صريحاِ به داود(سلام الله عليه) فرمود و اگر داود مسئول قضا باشد مشورت بكند با سليمان و نظر سليمان را بپذيرد اين هم ممكن است.
مطلب بعدي آن است كه اگر داود(سلام الله عليه) به عنوان صلح بين المتخاصمين اين نظر را داده نه حكمِ اساسي و جزمي و سليمان(سلام الله عليه) به عنوان حكم كرده اين هم راه‌حلّي است.
مطلب بعدي آن است كه نه، هر دو حكمشان يكي بود منتها در نحوه ي اجرا اختلاف داشتند نحوه ي اجراي وجود مبارك سليمان مقبول‌تر شد چون به جمع بين حقوق نزديك‌تر بود اين هم يك راه دارد كه در حكم اختلافي نيست حكم آن است كه بايد ضرر اين كشاورز تأمين بشود نحوه ي تأمين ضرر كشاورز و نحوه ي اجرايش مورد اختلاف است. مطلب بعدي آن است كه الآن اگر كسي بخواهد در چنين قضيه‌اي حكم بكند بايد حدودش را مشخص بكند آن وقت هم همين طور بود حدودي لابد مشخص كردند يك وقت است مزرعه در شهر است يا روستاست يك وقت در بيابان است مزرعه‌هاي شهري و روستايي كه در داخل شهر است اين حفاظي دارد، حصاري دارد، داربستي دارد بعضي گفتند اين انگور بود بعضي گفتند گندم بود اگر داخل شهر باشد بالأخره نگهبان دارد يك، ديوار و حصار و جدار دارد دو، اما اگر بيابان باشد بخشهاي وسيع چند هكتاري در بيابان رسم بر اين نيست كه آنجاها را ديوار بكشند جداري، حصاري، نگهبان بگذارند در بيابان وسيع است دامها هم بشرح ايضا دام اگر در داخل شهر يا روستا باشد نگهباني دارد كه آن را حفظ بكند در آن استبلش نگه مي‌دارد آغولش نگه مي‌دارد و اينها اما گوسفندهاي چند صد رأسي يا هزار رأسي در بيابان اين نه جداري دارد نه حفاظي دارد نه نگهباني شب مي‌تواند اينها را كنترل كند اينها مواردش فرق مي‌كند بنابراين نمي‌شود گفت جميع موارد يك حكم دارد و آن اين است كه خسارت را فقط دامدار بايد بدهد، اگر كشاورز بايد ديوار بكشيد و نكشيد آن هم مسئول است اگر بايد براي مزرعه خودش نگهبان مي‌گذاشت و نگذاشت آن هم مسئول است و اگر دامدار بايد جدار و حفاظي براي دامش ذكر مي‌كرد و نكرد مسئول است بايد نگهبان مي‌گذاشت براي دامش و نكرد مسئول است بنابراين موارد يكسان نيست اين فروع فراوان يك حكم ندارد بايد ديد كه مورد چگونه بوده است و هيچ كدام از اينها هم با تواتر ثابت نشده كه در جريان حضرت داود و سليمان(سلام الله عليهما) قضيه از چه قرار بود آن مقداري كه قرآن تصريح مي‌كند نزاهت اين دو بزرگوار از خطاي فكري و خطيئه ي عملي است براي اينكه فرمود: ﴿وَكُلّاً آتَيْنَا حُكْماً وَعِلْماً﴾ و قصّه ي اينها را هم ذكر مي‌کند كه هم پيامبر استوارتر بشود و هم جامعه مطمئن‌تر مي‌شود اگر در جرياني خطايي راه پيدا مي‌كرد كه به اين پيامبر نمي‌فرمود اين قصّه را شما بدان كه.
به قرينهي داخلي و خارجي وجود مبارك داود و سليمان(سلام الله عليهما) مصون از خطاهاي فكري و خطيئه ي عملي بودند يك، و اين قضيه هم روشن نيست برخيها خواستند بگويند كه اين قضيه مطابق يعني اين طوري كه مثلاً جريان حضرت سليمان كه خسارت را بايد آن دامدار بپردازد و نحوه‌اش هم اين است كه اين دامها را در اختيار صاحب مزرعه قرار بدهد تا او در اين مدّت از لبنياتش استفاده بكند خودش هم بكوشد خسارتهاي اين كشاورزي را تأمين بكند آن را آبياري بكند به حالت اوّليه برگرداند بعد گفتند كه اين مطابق با آيه است براي اينكه ما هر مطلبي را بايد بر آيه عرضه كنيم اين سخن حق است كه هر مطلبي را بايد بر قرآن عرضه كرد اگر چيزي مخالف قرآن بود مطرود است نه موافقتِ قرآن شرط است بلكه مخالفت قرآن مانع است لكن از قرآن چنين مطلبي استفاده نمي‌شود كه شما خيال كرديد كه كشاورز بايد خسارت را از اين راه بپردازد. به هر تقدير موارد مختلف است الآن هم اگر چنين چيزي اتفاق بيفتد آن طوري كه جناب زمخشري در كشّاف گفته و برخيها هم همان را تأييد كردند اين طور نيست كه ابوحنيفه آن طور گفته شافعي اين طور گفته بايد ببينيم كه عرفِ محل چيست، غرايز مردمي چيست، ارتكاضات مردمي چيست اين در شهر بود، در روستا بود، در بيابان بود، كنار خيابان بود، عادت مردم بر اين است كه اين مزرعه‌هاي عمومي را رها كنند هرگز براي اينها جدار درست نمي‌كنند نگهبان نگه نمي‌دارند شب.
مطلب بعدی آن است كه اگر گوسفند حمله كند روز جايي را مثلاً آسيب برسانند مي‌گويند هَتل و امثال ذلك شب اگر به مزرعه‌اي حمله كرد و آن را آسيب رساند مي‌گويند نَفش، ﴿نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ﴾ يعني شب بود نه روز خب، نگهبان شب و روز فرق مي‌كند، نگهباني در روستا و شهر و بيابان و خيابان فرق مي‌كند اين طور نيست كه هميشه بشود به يك نحو حكم كرد ﴿نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَكُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ﴾ اين ضمير جمع را همان طوري كه در روز يكشنبه مشخص شد برخيها گفتند ضمير جمع براي آن است كه حكم داود و سليمان(سلام الله عليهما) با محكوم‌له و محكوم‌عليه اين مجموعه حكمشان را ما شاهديم خب اِسناد حكم به داود و سليمان اسناد به فاعل است اسناد حكم به محكوم‌له و محكوم‌عليه اسناد به قابل است آيا منظور اين است كه اينها هم حكم دارند يا اينكه نه، حكمهم به انبيا برمي‌گردد ما شاهد حكم انبيا(عليهم السلام) بوديم هميشه شاهديم، هميشه حافظيم منتها خداي سبحان دو نحوه شهود دارد دو نحوه حضور دارد يك نحوه حضور دارد در كمين است كه اگر كسي بيراهه رفته او را بگيرد يك وقت در كمين است كه اگر او بخواهد بيفتد دستش را بگيرد اين فرق مي‌كند اينكه فرمود: ﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾ خدا در كمين است گاهي كمينِ ديگران است كه اگر يك وقت اينها بخواهند بيراهه بروند جلوي اينها را بگيرد يك وقت كمين است كه اگر مؤمني دارد آسيب مي‌بيند دستگيري كند اين هست، شيطان در كمين است كه رهزني بكند و ﴿لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ﴾ بل قعيدا جاي من هم كنار صراط مستقيم است در سبيل‌الغيّ كه آنجا نمي‌نشيند كه آنجا كساني هستند كه خودشان افتادند و جزء شياطين‌الانس والجن‌اند اين سرِ راه مستقيم مي‌نشيند كه نمي‌گذارد اينها سالكان كوي حق اين راه را طي كنند يا اگر دارند طي مي‌كنند تند نروند كُند بروند يا اگر كُند بروند كُندتر بروند اين كارش است كه گفت ﴿لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ﴾ و آدرس هم دارد چون جاهاي فساد و آلوده و مراكز فساد كه آنجا نيست آنجا انداختيد در زندان آنها مشغول كار خودشان‌اند آنها جزء شياطين‌الانس‌اند اينهايي كه در بستر مستقيم دارند حركت مي‌كنند شيطان خودش را اينجا مي‌رساند كه جلوي اينها را بگيرد.
شيطان در كمين است تا رهزني بكند ذات اقدس الهي هم در كمين است كه اگر كسي بيراهه رفتنِ او زياد شده و به هيچ وجه برنمي‌گردد او را بگيرد و عذاب گرفتار كند اگر نه، مؤمن است و احيانا ممكن است خداي ناكرده لغزشي داشته باشد در كمين است كه دستگيري كند اين حضورِ خداست آنكه در آيه ي 60 و 61 سوره ي مباركه ي «يونس» روز يكشنبه خوانده شد كه فرمود هر كاري مي‌كنيد ما آنجا شاهديم ﴿وَمَا تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَمَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا كُنَّا عَلَيْكُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ﴾ همين است يعني هر كاري كه بخواهيد وارد بشويد ما آنجا حاضريم، ما آنجا حاضريم كه اگر كارتان كارِ خير و حق بود كمبودي داشتيم ما جبرانتان مي‌كنيم خيلي از موارد است كه انسان در اثناي بحث چيزي را كه يادش نبود يادش مي‌آيد در اثناي كار خير چيزي كه امكاناتش فراهم نبود فراهم مي‌شود اينكه خدا فرمود من همه‌جا حضور دارم براي همين است. خب، پس در اينجا كه فرمود: ﴿لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ﴾ شايد ناظر به اين باشد كه من شاهدِ حكمِ همه ي انبيا هستم ﴿وَكُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ ٭ فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمانَ﴾ ما اين قضيه را و اين فتوا را به هر دو اعلام كرديم براي اينكه فرمود: ﴿وَكُلّاً آتَيْنَا حُكْماً وَعِلْماً﴾ اما راهِ اجراييش را به سليمان تفهيم كرديم اين راهِ اجرايي مي‌شود پس بنابراين هيچ‌كدام خطا نيست ﴿فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمانَ وَكُلّاً آتَيْنَا حُكْماً وَعِلْماً﴾ البته اين توضيحي مي‌خواهد كه ـ ان‌شاءالله ـ بعد به خواست خدا عرض مي‌شود.
دربارهي خصوصيت حضرت داود(سلام الله عليه) فرمود: ﴿وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ﴾ تَسخيرِ مُلكي را خداي سبحان براي همه قرار داد فرمود كوه مسخَّر شماست، زمين مسخّر شماست، اين كُرات مسخّر شما هستند شما برويد عالِمانه بتوانيد الآن اين سفينه‌هاي باسرنشين، بي‌سرنشين كه مي‌روند اين منظومه‌هاي شمسي را فتح مي‌كند اينها خداي سبحان مسخَّر كرده است يك، خدا مسخِّر است براي بشر مسخَّر كرده است كه بشر كَند و كاو كند بهره‌هاي علمي ببرد دو، فرمود: ﴿وَسَخَّرَ لَكُم مَا فِي السَّماوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾ خب سماوات و آنچه در سماوات است فرمود براي شما مسخّر كردم راهِ علمي را طي كنيد و بهره‌برداري كنيد آن هم مثل زمين است ديگر فرق نمي‌كند كه آنهايي كه در كُرات ديگرند زمين را هم به صورت يك ستاره مي‌بينند مي‌گويند آن چيست، خبر ندارند كه، اين يك ستارهي خيلي ضعيفي است كه شبها سو سو مي‌زند نمي‌دانند اينجا چه خبر است كه مي‌گويند آيا مي‌شود ما دسترسي پيدا كنيم به اين ستاره ي ضعيف اين هم شب نور دارد ديگر يك ستاره ي كوچكي است اين طور نيست كه حالا از كُرات ديگر ما باخبر باشيم و در بعضي از سخنان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) هست كه «فيها مدائنَ كمدائنكم» شهرهايي آنجاست مثل شهرهاي شما هنوز كشف نشده فرمود اين‌چنين نيست كه عالَم همين‌ مقدار باشد كه شما مي‌بينيد ﴿فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ٭ وَمَا لاَ تُبْصِرُونَ﴾ اين ﴿مَا لاَ تُبْصِرُونَ﴾ معنايش اين نيست با تلسكوپ مي‌بينيد كه بعضي چيزهاست كه با تلسكوپ هم نمي‌بينيد پس بعضي از امور هستند كه هنوز كشف نشدند در اختيار بشر نيست ما كه از صُنع ذات اقدس الهي خبري نداريم خيليها ممكن است كه در اين آسمانها باشد در اين منظومه باشند شب اين كُرهي زمين را كه مي‌بينند سو سو مي‌زند نمي‌دانند در اينجا چيست مي‌گويند آيا كسي آن داخل باشد يا نباشد ما هم وضعمان همين طور است اگر ما كلّ اين مجموعه را ذات اقدس الهي براي ما مسخّر قرار داد ما اين راهِ علمي را داريم به اين شرط كه از علم بهرهي سوء نبريم فرمودند:
مستأكِل به علم نباشيد يك.
اگر چيزي را بلد بوديد كتمان كرديد به ديگران نياموختيد لِجامِ از جهنّم و عذاب در قيامت به دهنهي انسانِ كاتِم مي‌زنند دو.
عالِمي كه علمش را به جامعه نداد «ألجمع الله بلِجام مِن نار» اين دين است كه حامي علم است شما الآ‌ن مي‌بينيد كشوري كه چهارتا مسئله بلد اين دورش را محاصره مي‌كند تحريم مي‌كند محاصره مي‌كند رفت و آمد را ممنوع مي‌كند اين زندگي، زندگي معقول و حياتِ انساني نيست آنها هم اگر بخواهند ترقّي بكنند هم راهش اين نيست آدم اگر ﴿مَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ﴾ باشد علمِ بهتري نصيبش مي‌شود. به هر تقدير ما از تسخير آسمانها مي‌توانيم بهره ي مُلكي ببريم كوهها هم همين طور است اما اينكه دربارهي وجود مبارك حضرت داود فرمود: ﴿وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ﴾ تسخيرِ ملكوتي است فرمود ما نماز جماعتي داريم كه امام جماعت حضرت داود است مأمومين اين سلسله جبال‌اند همه به او اقتدا مي‌كنند دارند نماز جماعت مي‌خوانند اين طور تسبيح مخصوص انبياست ﴿وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ﴾ بعد به اين مأمومين هم گفتيم ﴿يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ﴾ شما هم تأبيب كن، آه و ناله كن، شما هم زاري كن اين تسخيرِ ملكوتي براي آنهاست اين بارها اين روايت را كه هم مرحوم شيخ طوسي در تبيان هم جناب زمخشري در كشّاف از اهل سنّت نقل كردند اين بود كه در ذيل آيه ي ﴿وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ﴾ وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود سنگي بود قبل از اينكه من پيامبر بشوم هر وقت مرا مي‌ديد سلام مي‌كرد «كان يُسلِّمُ عليه قبل أن اُبعث و إنّي لأعرفه الآن» الآن هم من آن سنگ را مي‌شناسم قبل از اينكه من پيغمبر بشوم هر وقت مرا مي‌ديد سلام مي‌كرد خب اين طور تسخير، تسخير ملكوتي براي انبيا(عليهم السلام) است فرمود ما سلسل جبال را مسخَّر داود كرديم كه تسبيح‌كنان‌اند در بحثهاي حضرت موساي كليم هم آنجا روشن شد كه اين طور نبود كه بركت در درجه ي اول به كوهِ طور برسد و از ناحيه ي كوه طور موساي كليم متنعِّم بشود اين‌چنين نيست كه ﴿فَلَمّا تَجَلّي رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَخَرَّ مُوسي صَعِقاً﴾ و كوه دَكّ اين‌چنين نيست بلكه به بركت انسانِ كامل با آن مناجات وجود مبارك موساي كليم فيضي نصيب طور شد منتها وجود مبارك موسي صَعقه زد و طور چون آن قدرت را نداشت متلاشي شد نظير ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ﴾ كه آنها نمي‌توانند كاري كه انسان تحمل مي‌كند تحمل كنند. به هر تقدير اين طور نيست كه حالا كوه بشود اصل لاق تجلّي باشد و انسانِ كامل از او بركت بگيرد اينجا هم فرمود: ﴿يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ﴾ خب، ﴿وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ﴾ ما مسخّر كرديم سلسله جبال را براي داود(سلام الله عليه) كه داود(سلام الله عليه) بشود رهبر اين سلسله جبال و امامِ اينها و آنها هم بشوند مأموم اينها و پيرو اينها بعد مستقيما هم به جبال خطاب مي‌كند ﴿يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ﴾ فرمود: ﴿وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ﴾ اين مي‌شود تسخيرِ ملكوتي، پس اينكه در دعاي دوم يا اول صحيفه ي سجاديه هست به همين سبك برمي‌گردد كه تسخير ملكوتي مي‌شود وگرنه آن تسخيرِ ظاهري براي كافر و مؤمن يكسان است الآن سماوات دَرش به روي كفّار و مؤمنين يكسان است اما اينكه در قرآن فرمود درهاي آسمان به روي كفّار باز نمي‌شود ﴿لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ﴾ اين همان فتحِ ملكوتي است همان سماء ملكوتي است آن سمائي كه دعا در آنجا مستجاب مي‌شود آن سمائي كه ﴿وَأَوْحَي فِي كُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا﴾ وگرنه اين سماء ظاهري كه الآن ترمينال درست كردند رفت و آمد روزانه درست كردند اينكه خدا مي‌فرمايد درهاي آسمان به روي كفّار باز نمي‌شود كه اين آسمانِ مُلكي نيست بنابراين تسخير دو قِسم است، باز بودن درها دو قسم است، خود سماوات دو قسم است ﴿وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ﴾ در حالي كه تسبيح مي‌كنند. اين كلمه ي ﴿وَالطَّيْرَ﴾ اگر طير هم مانند جبال تسخيرشده باشد براي حضرت داود آن طوري كه براي حضرت سليمان تسخير شد خب اين مي‌شود مفعول‌به «و سخّرنا مع داود الجبال والطّير» اما اگر نه، مشمول تسخير نباشد مي‌شود مفعول‌معه ﴿وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ﴾ با طير ﴿يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ وَكُنَّا فَاعِلِينَ﴾ اين ﴿كُنَّا فَاعِلِينَ﴾ يعني سيره ي مستمرّ ما اين بود كه ما براي انبيا(عليهم السلام) اين قدرتهاي ملكوتي را فراهم مي‌كرديم.
در كنار اين كارِ ملكوتي دوتا كار هم هست كه يكي مُلكي است و يكي ملكوتي آن مُلكي را اينجا ذكر مي‌كند ملكوتي را در آيه ي ديگر آن كار مُلكي اين است كه فرمود: ﴿وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ﴾ ما به او ياد داديم كيفيت زِره‌بافي را اينجا سخن از تعليم است راهِ علمي دارد راه فكري دارد يعني انسان مي‌تواند با آموزش زِره‌باف بشود بله، اما آن كار ملكوتي راهِ علمي و فكري ندارد كه فرمود: ﴿وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ﴾ آنجا ديگر «وعلمناه إلانة الحديد» نيست ﴿وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ﴾ است يعني آهن را در دست او ما نَرم كرديم اين ديگر راهِ درس و بحث و راه فكري ندارد كه انسان برود درس بخواند ببيند چگونه آهن را مثل موم نرم مي‌كند آن به قداست آن روحِ وليّ خدا وابسته است نظير كاري كه وجود مبارك ابراهيم خليل كرد در احياي آن طيور يا كاري كه وجود مبارك عيسي(سلام الله عليه) كرد در احياي مُرده‌ها اينها راهِ علمي، معجزه علم نيست كه آدم برود درس بخواند معجزه ياد بگيرد علومِ قَريبه موضوع موضوع دارد، محمول دارد، مسئله دارد، مباني دارد، منابع دارد اينها دارد اما معجزه فقط به قداست روح وابسته است علومِ قريبه چه حقّش، چه باطلش، چه نافعش، چه ضارّش، چه سِحر و شعبده و جادو و طلسم و امثال ذلكش چه علوم ديگرش همه‌شان موضوع و محمول و مسئله و مبادي دارند منتها بعضي در دسترس‌اند بعضي در دسترس نيستند، بعضي نافع‌اند بعضي نافع نيستند و مانند آن.
اِعجاز جزء سنخ علوم نيست كه آدم برود درس بخواند موضوع ياد بگيرد محمول ياد بگيرد مسئله ياد بگيرد معجزه بياورد اين طور نيست به قداست روح وابسته است كه به منبع غيبي مرتبط است كه اگر خدا بخواهد اراده ي اين شخص فاني در اراده ي خداست و انجام مي‌دهد مشمول قُربين است و امثال ذلك آن لذا در جريان اِلانهي حديد فرمود: ﴿وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ﴾ ما آهن را در دست او نرم كرديم اين طور نيست كه حالا ما به او ياد داده باشيم كه چگونه آهن را تو نرم بكن لذا آن را در بخش ديگر ذكر كرد و از آن هم به عنوان تعليم ياد نكرده است ﴿وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ﴾ براي اينكه اين زِره شما را حفظ بكند در جنگها و اينها. در جريان لباسهاي نَخي و پشمي و امثال ذلك كه در سوره ي مباركه ي «نحل» اوايل سوره ي مباركه ي «نحل» گذشت آن ديگر بافندگيهاي عمومي بود كه فرمود: ﴿فِيهَا دِفْ‏ءٌ وَمَنَافِعُ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ﴾ شما گرم مي‌شويد و از اين پارچه‌ها بهره مي‌بريد آيه ي پنج سوره ي مباركه ي «نحل» اين بود ﴿وَالْأَنْعَامَ خَلَقَهَا لَكُمْ فِيهَا دِفْ‏ءٌ وَمَنَافِعُ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ﴾ از لبنياتش، از گوشتش، از پوستش، از شيرش استفاده مي‌كنيد از پشمش استفاده مي‌كنيد گرم مي‌شويد اين ديگر عمومي است اما در جريان زِره‌بافي وجود مبارك داود يك رشته ي خاصّي است كه فرمود: ﴿وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُم مِن بَأْسِكُمْ﴾ كه بأس معمولاً مصداق شفّاف و روشنش در همان نبردهاست.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#16
﴿وَدَاوُدَ وَسُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَكُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ ﴿78﴾ فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمانَ وَكُلّاً آتَيْنَا حُكْماً وَعِلْماً وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ وَكُنَّا فَاعِلِينَ ﴿79﴾ وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُم مِن بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنتُمْ شَاكِرُونَ ﴿80﴾
در جريان انبيا (عليهم السلام) نام مبارك داود و سليمان را مي‌برد كه اينها هم از وحي الهي و از علم الهي برخوردار بودند و جامعه را به صلاح و فلاح دعوت كردند و نامگذاري اين سور‌ه به نام انبياء هم چون تقريباً از سنخ عَلَم بالغلبه است از همين مناسبت است كه نام بسياري از انبيا(عليهم السلام) در اين سور‌ه برده شد منصوب بودن داود و سليمان يا به نصبِ ﴿آتَيْنَا﴾ است كه بعد خواهد آمد يا به «اُذكر» محذوف است يعني «واذكر داود و سليمان» و مانند آن, يعني قصّه اينها را به ياد بياور.
اصل جريان همان طوري كه در تفسيرهاي شيعه و اهل سنّت آمده است اين بود كه كشاورزي حالا يا گندم و جو يا برنج يا كِشت ديگر داشت و برخيها گفتند اين مزرعه نبود باغ بود انگور بود. به هر تقدير اين رسالت خودش را انجام داد و اين در آستانه ي به بار نشستن بود و موظف نبود كه دورش حصار بكند يا اگر دورش را حصار بايد مي‌كرد, كرد يك راه ديگري مثلاً باز كردند و از آن راه آمدند اين كشاورز در صيانتِ كارش غفلتي نكرد كمبودي نداشت صاحب آن دام آن گَلّه آن قصوري كرده بالأخره بايد اينها را محافظت مي‌كرد محافظت نكرده. سرّ اينكه كشاورزي كاري كه به عهده ي او بايد انجام مي‌داد, داد آن دامدار كاري كه به عهده ي او بود بايد انجام مي‌داد انجام نداد از اين ضمان مشخص مي‌شود قرآن كريم او را ضامن مي‌‌داند ضمان هم همان طوري كه مستحضريد يا ضمان معاوضه است يا ضمان يد است ضمان معاوضه در معاملات است كه هر كسي چيزي را كه خريد عوض را در برابر معوَّض ضمان است معوّض را در برابر عوض ضامن است يعني اگر كسي فرشي را خريده به ثمني اين شخص ثمنِ فرش را ضامن است فرش‌فروش فرش را ضامن است هيچ كدام قيمت را مِثل را ضامن نيستند آن‌كه فرش فروخت بايد عين فرش را بپردازد آن‌كه فرش خريد بايد ثمن را بپردازد نه قيمت را, گاهي ثمن معادل قيمت است گاهي كمتر از قيمت است گاهي بيشتر از قيمت است اين ضمان, ضمان معاوضه است اگر كسي مال مردم را تلف كرده غصب كرده و مانند آن, بر اساس قاعده ي «علي اليد ما أخذت حتّي تؤدّي» يا «مَن أتلف مال الغير فهو له ضامن» اين به ضمانِ يد ضامن است آن را كه تلف كرده اگر مِثلي است مِثل, قيمي است قيمت. جريان مِثل و قيمت در ضمان يد است جريان عوض و معوّض در ضمان معاوضه اينجا سخن از معاوضه نبود اينجا اگر معاوضه بود كه مشخص است كه بايد چه چيزي را ضامن باشد چون سخن از اتلاف است ضمان يد است ضمان يد در مِثلي مثل در قيمي قيمت اين خطوط كلي فقهي‌اش اين دامدار ضامن شده براي اينكه گوسفندان او بدون حساب وارد مزرعه يا باغ كسي شدند و آن مزرعه ي او يا باغ او را ويران كردند اين بايد ضامن باشد ظاهراً قيمت اين گوسفندها مساوي با غرامت و خسارت آن باغ بود وجود مبارك داود(سلام الله عليه) فرمود اين گوسفندان را بايد به او بدهند اين يكي از راههاي عدل و انصاف است براي اين دامدار ضامن آن خسارت است خسارتي كه بر باغدار وارد شده است به قيمت همين دام است بايد بپردازد. راه ديگري را وجود مبارك سليمان ارائه كرد كه اين أرفَق از آن راه اوّلي است همان مطلب است منتها نحوه ي اجرايش رفيق‌تر و دقيق‌تر است با رِفق نزديك‌تر است و آن اين است كه اين نقدي نباشد قِسطي باشد به اين صورت كه اين گوسفندها را عين گوسفندها را به آن صاحب باغ ندهند بلكه منافع يك ساله ي اين گوسفندها اعم از منافع متّصل و منفصل, منافع متّصل مثل لبنيات او, پَشم او و مانند آن, منافع منفصل مثل بَرّه ي او, اعم از منافع منفصل و متّصل اين دامها به آن كشاورز برسد منافع متّصل و منفصل يك‌ساله ي اين دامها معادل با خسارت آن كشاورزي است پس بنابراين چيزي كم يا اضافه نشده هر دو به حق حكم كردند منتها يكي به رِفق و مدارا نزديك‌تر است اگر اين باشد تعبير اينكه ذات اقدس الهي بفرمايد: ﴿كُلّاً آتَيْنَا حُكْماً وَعِلْماً﴾ هر دو داراي نبوّت بودند هر دو داراي علمِ عادلانه بودند منتها ﴿فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمانَ﴾ در بحثهاي سوره ي مباركه ي «بقره» گذشت و مانند آن كه سلسله ي انبيا(عليهم السلام) آن نصاب لازمِ علم و نبوّت را يكسان دارا هستند اما در مافوق آن نصاب تفاوتهايي بين انبيا هست ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ﴾ يك آيه, ﴿لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَي بَعْضٍ﴾ اين دو آيه, اين دو آيه نشان مي‌دهد كه انبيا(عليهم السلام) بعد از اينكه در نصاب نبوّت سهيم‌اند و مساوي و برابرند در خارج از نصاب هم تفاوتهايي هست.
مطلب بعدي آن است كه اين تفضيلي كه در اين دو آيه ذكر شده گاهي يك‌جانبه است گاهي دوجانبه اينكه فرمود: ﴿فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ﴾ معنايش اين نيست كه همه ي اين تفاضل طولي است گاهي طولي است گاهي عرضي, گاهي فلان خصيصه را به فلان پيامبر مي‌دهد به اين پيغمبر نمي‌دهد, گاهي خصيصه‌اي را به اين پيغمبر مي‌دهد به آن پيغمبر نمي‌دهد اين تفاضل عرضي انبيا ﴿بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ﴾ است گاهي تفاضل طولي است كه هر چه اين پيامبر دارد آن پيامبر دارد و لا عكسٍ نظير انبياي غير اولواالعزم با انبياي اولواالعزم آنهايي كه مثلاً لوط(سلام الله عليه) كه پيامبر است ولي در قلمرو وجود مبارك ابراهيم(سلام الله عليه) است خود لوط به حضرت ابراهيم ايمان آورده وجود مبارك حضرت ابراهيم از انبياي اولواالعزم است هر فضيلتي را كه لوط(سلام الله عليه) دارد حضرت ابراهيم داراست اما هر فضيلتي را كه حضرت ابراهيم دارد لوط واجد آن نيست پس تفاضل و تفضيل گاهي يك‌جانبه است گاهي دوجانبه معلوم نيست كه خصوصيّتي را كه در اين واقعه ذات اقدس الهي به سليمان داد در قبال اين يك چيز ديگري به داود نداده باشد نمي‌شود گفت كه پس سليمان افضل از داود است در اين خصيصه بعد از اشتراك در حكم يك, اشتراك در علم دو, تفاوت در فهم است نه در علم و نه در حكم كه فرمود: ﴿فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمانَ﴾ اين خصيصه ي اقساطي بودن كه رِفق و مدارا را نزديك‌تر مي‌كند ما به سليمان آموختيم ما به او ياد داديم نه اينكه او از نزد خود بداند خب, اين راه‌حلّي است كه نه به عصمت آسيب مي‌رساند.
نبوّت وجود مبارك سليمان بعد از نبوّت وجود مبارك حضرت داود است و رهبري انقلاب را وجود مبارك داود داشت كه حالا مشروحاً بيان مي‌شود ولي منظور آن است كه داود رهبر انقلاب بود, داود بنيان‌گزار اين نهضت بود سليمان زير پرچم او بود اگر تفضيلي در بخش فهم در خصوص اين واقعه به سليمان داده شد معنايش اين نيست كه سليمان مِن جميع الجهات فضيلت دارد تفضيل بين انبيا هست, تفضيل بين مرسلين هست, تفضيل گاهي دوجانبه است تفضيل گاهي يك‌جانبه است تفضيل يك‌جانبه حوزه‌اش مشخص است تفضيل دوجانبه هم حوزه‌هايش مشخص ولي در خصوص اين واقعه بالأخره وجود مبارك سليمان در تحت رهبري داود دارد كار انجام مي‌دهد اين‌چنين نيست كه حالا حكومت را سليمان بگيرد, حاكميت را سليمان بگيرد او انقلاب كرده ﴿قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ﴾ او كُشته, او به هم زده, او نظام به پا كرده سليمان را زير پوشش خود گرفته همه ي كارها را داود(سلام الله عليه) انجام داد اين طور نيست كه حالا سليمان در اينجا كه يك امرِ قِسطيِ اقساطيِ نسيه‌اي رِفق و مدارا را پيشنهاد داده آن هم به تفهيمِ الهي اين افضل از حضرت داود باشد اين طور نيست خب.
اينجا هم بالحق بود ديگر آن آيه را قبلاً در بعضي از روزهاي سابق خوانديم در سوره ي مباركه ي «ص» اينجا هم بالحق است بالباطل كه نيست اينجا هم هر دو حق است فرمود: ﴿وَكُلّاً آتَيْنَا حُكْماً وَعِلْماً﴾ الآن اين جريان همين طور است ديگر, يك وقت است معامله در ضمان معاوضه بالصراحه مي‌گويند نقد خب بايد نقدي باشد يا بالصراحه مي‌گويند اقساطي خب بايد اقساطي باشد اما در ضمان يد كه مشخص نشد كه چيست كه, بايد طوري باشد كه طرفين آسيب نبينند خب الآن شما كلّ اين گوسفندها را بدهيد به اين كشاورز خب اين دامدار چه بكند ولي اگر بگوييد كه اين يك سال تحمّل بكند منافع متّصل و منفصل يك ساله ي اين دامها را آن صاحب خسارت يعني آ‌ن كشاورز بگيرد بعد برگرداند اين با رفق و مدارا نزديك‌تر است بنابراين اين نه ظلم است نه جفاست نه خيانت است نه تعدّي است هيچ چيزي در كار نيست. فرمود: ﴿وَكُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ﴾ بعضي از اهل معرفت نيازي به اين تأويلها نيست ما روايات فراوان داريم, ادله ي عقلي فراوان داريم, نقلي فراوان داريم كه اين نفس دارد خيانت مي‌كند حالا چه داعي داريم بگوييم كه ﴿إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ﴾ اين هشداري است كه آقايان! مواظب باشيد علومِ شما, خاطرات شما اگر غفلت بكنيد اين چرنده‌هايِ شيطنت مي‌آيند در اين مزرعه ي دل شما مي‌چرند نيازي نيست كه اين آيه را چنين تأويلي ما بكنيم آخر چه كاري است آن‌قدر ادله ي فراوان صريح در اين زمينه در روايات ما هست كه ديگر نيازي نيست بگوييم كه, اين را در تفسير جناب ابن‌عربي هم آمده. خب, فرمود ما اين كارها را كرديم ﴿وَكُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ ٭ فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمانَ﴾ اما ﴿وَكُلّاً آتَيْنَا حُكْماً وَعِلْماً﴾ براي اينكه مشخص بشود كه مقام داود(سلام الله عليه) در اوج قرار گرفته و سليمان هم جزء همراهان اين نهضت بوده است در سوره ي مباركه ي «بقره» بحثش قبلاً گذشت آيه ي 251 كه فرمود وقتي تالوت با جالوت آن صحنه را به پا كردند وجود مبارك داود قيام كرده و رهبري انقلاب را به عهده گرفته ﴿فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللّهِ وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ﴾ به او مُلك داده, حكمت داده, نبوّت داده, علوم غيبي داده, ﴿مِمَّا يَشَاءُ﴾ معلوم نيست كه چيست, فرمود آنچه كه خود خدا خواست اين مي‌شود مقام داود و سليمان هم اينها را از وجود مبارك داود ارث برده ﴿وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ﴾ بنابراين اين‌چنين نيست كه حالا حضرت سليمان(سلام الله عليه) يك مقام برتري نسبت به حضرت داود(سلام الله عليهما) داشته باشد بعد فرمود: ﴿وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ﴾ اگر امر به معروف و نهي از منكرِ رهبري نباشد فساد عالَم‌گير مي‌شود شما هر چه سخنراني بكنيد موعظه داشته باشيد ولي داود مي‌خواهد براي براندازي جالوت داودي لازم است اگر اين نباشد ﴿لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ﴾, ﴿وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَلكِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَي الْعَالَمِينَ﴾ خدا هميشه خداست اين ﴿ذُو فَضْلٍ﴾ هميشه هم ﴿ذُو فَضْلٍ﴾ است هميشه هم داود در كار هست اين‌چنين نيست كه داود در عالم يك نفر بوده و بس, بنابراين اين ذات ذات اقدس الهي دينش را حفظ مي‌كند به وسيله ي داودها در هر عصر و مصري ولي منظور اين است كه اگر داودها نباشند ﴿لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ﴾ لكنّ التالي باطل چرا, براي اينكه خدا ﴿ذُو فَضْلٍ عَلَي الْعَالَمِينَ﴾ است چون ﴿ذُو فَضْلٍ عَلَي الْعَالَمِينَ﴾ است داودها را بَعثْ مي‌كند اين هست حالا انسان بخواهد خدايا! تو كه داود داري آن داود ما را داود قرار بده اين خواستن هست حالا يا با قلم يا با آهن يا با آن فلاخن بالأخره راه دارد ديگر مي‌گوييم خدايا تو كه دينت را حفظ مي‌كني «واجعلنا ممن تنتصروا به لدينك و لا تستبدل به غيري» خدايا تو كه دينت را حفظ مي‌كني براي اينكه فرمود: ﴿ذُو فَضْلٍ عَلَي الْعَالَمِينَ﴾ اگر اين ﴿وَلكِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَي الْعَالَمِينَ﴾ نبود فقط يك قضيه ي كليه بود كه بله, اگر امر به معروف و نهي از منكر نباشد رهبراني نباشند فساد عالم‌گير مي‌شود خب حالا هستند يا نيستند اين ﴿وَلكِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَي الْعَالَمِينَ﴾ يعني هستند, هستند چون هستند پس بنابراين فساد نمي‌شود اگر ﴿ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ﴾ شد يك فرصت ديگري هست يك داود ديگري هست يك امام راحلي هم هست بالأخره بساط را برمي‌چيند اين طور نيست كه خداي سبحان به همه مهلت بدهد هر كس هر كاري بخواهد بكند فرمود: ﴿وَلكِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَي الْعَالَمِينَ﴾ در جريان ليلةالمبيت هم همين است آن قسمت هم كه فرمود: ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ﴾ كه فقط در خصوص حضرت امير(سلام الله عليه) هست پايانش دارد كه خدا ﴿ذُو فَضْلٍ عَلَي الْعَالَمِينَ﴾ اين طور نيست كه خدا رها بكند عالَم را هر كسي هر كاري دلش خواست بكند, بكند فرمود نه, ما اينها را يك مدّت مهلت مي‌دهيم بعد همه ي اينها را يا مي‌ريزيم در دريا يا مي‌ريزيم زيرزمين يا ﴿خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ﴾ مي‌شود يا ﴿غَشِيَهُم مِنَ الْيَمِّ مَا غَشِيَهُمْ﴾ مي‌شود فرمود ما طوري ريشه ي اينها را مي‌كَنيم كه ﴿كَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ﴾ شما ساليان متمادي مي‌بينيد آثار پهلوي در مملكت بود بعد از 22 بهمن 57 طوري شد كه گويا اصلاً اينها در اين مملكت نبودند تمام آثارشان برچيده شد اين معجزه ي قرآن كريم است فرمود من طوري ريشه‌كن مي‌كنم ﴿كَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ﴾, ﴿لَمْ تَغْنَ﴾ يعني ﴿لَمْ تَغْنَ﴾ من طرزي اين چنار را مي‌كَنم كه گويا ديروز اينجا نبود اين علفهاي نيم‌سانتي يا يك‌سانتي كنار نهر را مي‌بينيد اينها هر روز سبز مي‌شوند و پژمرده مي‌شوند يك‌دانه از اين علفهاي يك‌سانتي را كنار اين نهر شما بكَنيد فردا بخواهيد بياييد ببينيد جايش كجا بود معلوم نيست آخر چيزي نبود ريشه‌اي نداشت كه حالا جايش مشخص بشود اما يك چنار كهنسال هزار ساله‌اي را كه شما بكَنيد چندين سال آن حفره‌اش مي‌ماند فرمود من طرزي اينها را مي‌كَنم مثل علفِ نيم‌سانتي كه فردا اگر شما بياييد گويا اينها اصلاً اينجا نبودند ﴿كَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ﴾ يعني گويا ديروز اين چنار اينجا نبود, ديروز پهلوي در اين مملكت نبود 23 بهمن كه رفتيد ديديد خبري از پهلويان نيست اين طور مي‌كَنم منتها انسان بايد باشد منتها فرمود شما نشد ديگري, ﴿إِن تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لاَ يَكُونُوا أَمْثَالَكُم﴾ من دينم را حفظ مي‌كنم شما نشد شما را مي‌ريزم دور, ديگري. بخواهيد به نام من بيراهه برويد اين طور نيست من دينم را حفظ مي‌كنم اصل اول.
شما شايسته بوديد به دست شما اصل دوم.
شما ناشايسته بوديد شما را مي‌ريزم دور اصل سوم.
عده ي ديگر را مي‌آورم اصل چهارم ﴿إِن تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لاَ يَكُونُوا أَمْثَالَكُم﴾ اين است كه ما در دعاهاي ماه مبارك رمضان مي‌گوييم خدايا توفيق بده تو كه دينت را حفظ مي‌كني به دست ما حفظ بكن «واجعلني ممن تنتصروا به لدينك و لا تستبدل به غيري» خب اين معنا كه فرمود: ﴿وَلكِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَي الْعَالَمِينَ﴾ اميدي در دلها ايجاد مي‌كند كه هميشه خدا دينش را حفظ مي‌كند هيچ ممكن نيست كسي بتواند با اين كارهايي كه بيگانه مي‌كنند آسيبي به نظام برسانند به انقلاب برسانند به دين برسانند اين شدني نيست بعد در جريان داود(سلام الله عليه) اين كارها را كرده. مطلبي كه الآن مربوط به اين حادثه‌هاست كه در ذيل آيه ي بعد عرض مي‌كنيم فرمود: ﴿وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ﴾ مبادا كسي خيال كند كه حالا سليمان(سلام الله عليه) كه مقداري پيشنهاد بهتري داده كه ما اگر اين ضمان يد را به صورت اقساطي بگيريم نه به صورت نقدي كلّ گوسفندها را به صاحب مزرعه ندهيم بلكه بگوييم منافع متّصل و منفصل يك‌ساله را به او بدهيم كه معادل همين خسارت است اين حالا مثلاً در برابر داود(سلام الله عليه) يك برجستگي داشته باشد اين طور نيست ﴿وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ﴾ خب, اين با كوه سخناني دارد و عدّه‌اي از اين جبال به امامت داود عبادت مي‌كنند و داود(سلام الله عليه) وقتي ذاكر خداست كوهها هم با او هم‌تسبيح‌اند در سوره ي مباركه ي «ص» بخشهايي از جريان داود(سلام الله عليه) را هم ذكر كرده در سوره ي «ص» از آيه ي هفده به بعد فرمود: ﴿اصْبِرْ عَلَي مَا يَقُولُونَ وَاذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الْأَيْدِ﴾ است اين داراي قوّت و قدرت بود اين رهبري انقلاب را به او عهده گرفت او با فلاخن توانست جالوت را از پا در بياورد ﴿إِنَّهُ أَوَّابٌ﴾ او اهل ناله است اُوب دارد, رجوع دارد, مرتّب رجوع دارد اينكه مي‌گويند مُنيب است:
مُنيب گاهي از نابَ يَنِيب است گاهي از ناب يَنوب, اين يا نابَ يَنيب يعني انقطع, يَنقطع عن الناس يا نابَ ينوب پشت‌سر هم در نوبت است مكرّر مواظب است كه در باز بشود درِ رحمت باز بشود برود آنجا اين مرتّب در نوبت است بعضيها هستند كه در نوبت نيستند گاهي توبه مي‌كنند بعد يادشان مي‌رود يا بر فرض توبه كردند فضلِ مَزيد چون تكرار توبه هم مستحب است شما در كتابهاي فقهي در رواياتي كه مرحوم صاحب وسائل نقل كرده اين است كه اگر كسي خطيئه‌اي كرده تكرار آن توبه مستحب است تكرار استغفار هم مستحب است اين در نوبت است, اين در نوبت است يعني هميشه در صف است چنين آدمي را مي‌گويند مُنيب اين يا از نابَ يَنيب است يعني «إنقطع يَنقطع عن ما سوي الله إلي الله» يا نائماً در نابَ ينوب است در نوبت است خب اگر كسي هميشه در نوبت است هميشه ثبت‌نام كرده هميشه منتظر است هميشه حق را دريافت مي‌كند چنين آدمهايي را مي‌گويند أوّاب است, اُوب دارد, رجوع دارد آبَ هم به معناي رَجَعَ است اين هميشه در نوبت است اين چون كثيرالرجوع است به او مي‌گويند أوّاب بعد فرمود: ﴿إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ﴾ خب تَسخير كرده چه كار كرده يعني, او معدنهاي كوهها را اينكه تسخيرِ مُلكي بود كه در بحث ديروز گذشت نه خير, ما تسخير ملكوتي داريم كه با او در بامداد و شامگاه تسبيح مي‌كنند ﴿يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَالْإِشْرَاقِ٭ وَالطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَّهُ أَوَّابٌ ٭ وَشَدَدْنَا مُلْكَهُ وَآتَيْنَاهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ﴾ اين داود است پس بنابراين اگر يك قصّه ي كوتاهي درباره ي حضرت سليمان(سلام الله عليهما) در ذيلش اشاره شد به معني برتري سليمان نيست فرمود: ﴿وَكُنَّا فَاعِلِينَ﴾ ما اين كارها را هميشه مي‌كنيم منتها شما خبر نداريد. چه كسي را تابع چه كسي قرار مي‌دهيم, چه چيزي تابع چه چيزي قرار مي‌دهيم, چه چيزي را تابع چه كسي قرار مي‌دهيم اينها كارهاي ماست ما سلسله جبال را گفتيم در نماز جماعت داود شركت كنيد ﴿يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ﴾ اين امر تكويني است ديگر اي كوهها در نماز جماعت داود شركت كنيد در تسبيح داود شركت كنيد ﴿وَكُنَّا فَاعِلِينَ﴾ بعد فرمود: ﴿وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ﴾ ما راه زره‌بافي را به داود نشان داديم تا شما را در جنگها حفظ بكند آن روز بشرهاي اوّلي مستحضريد يك وقت بر بشر گذشت كه در سوره ي مباركه ي «بقره» قصّه ي اينها آمده و «مائده» كه نمي‌توانستند بفهمند جنازه‌ها را چطور بايد دفن بكنند خب اين دوتا برادر كه «قَتَلَ قابيل هابيل» را «قَتل أحدهما» ديگري را اين دو فرزند آدم كه يكي ديگري را كُشت ماند در دستش ديگر كه نمي‌داند اين جنازه را چه كار بكند روزي بر بشر گذشت كه نمي‌فهميد جنازه را چطور دفن بكند بعد ﴿بَعَثَ اللّهُ غُرَاباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِيغ سَوْءَةَ أَخِيهِ﴾ اين بشر اوّلي بود بعد كم كم, كم كم الآن به اينجا آمده كه «به زير آوري چرخ نيلوفري را» خب آن بشر كم كم, كم كم رسيده به عصر داود كه با فلاخن پيروز مي‌شد آن روز مسئله ي زره‌بافي يك امر پيش‌بيني‌شده‌اي نبود.
مرحوم طبرسي در مجمع‌البيان نقل مي‌كند كه لقمان رفته بود روزي معاصر داود(سلام الله عليه) بود رفته بود ديد او دارد كاري انجام مي‌دهد با آن آهنها متوجّه نشد كه او دارد چه كار مي‌كند خواست بپرسد گفت بالأخره وضع معلوم مي‌شود من چرا بپرسم, نشست, نشست وقتي داود اين زره را تمام كرد و در بَر كرد گفت اين براي محافظت در ميدانهاي جنگ چيز خوبي است لقمان گفت من كه ساكت بودم صبر كردم بركتِ سكوتم را يافتم كه انسان وقتي ساكت باشد به‌جا نتيجه‌ هم را به‌جا مي‌گيرد اين قصّه را مرحوم امين‌الاسلام در مجمع‌البيان نقل كرد خب آن روز وقتي داود(سلام الله عليه) زره را ساخت كه مردم در جنگها از خطر بيگانه محفوظ بمانند نوبَري بود پيام قرآن در اين جريان اين است كه ما به داود زره‌بافي ياد داديم تا شما يعني شما, شما امّت مسلمان شما جامعه ي بشري شاكر باشيد كه در بين ما كساني هستند دانشمنداني هستند كه كارهايي مي‌كنند كه ما را از دشمن حفظ مي‌كنند.
جريان انرژي هسته‌اي به منزله ي زره عصر ماست شهدايي كه در اين راه دادند اين شهيد دكتر مجيد شهرياري يا ساير اساتيد دانشگاه اينها زره‌بافان شهر ما هستند خدا به داود(سلام الله عليه) نگفت من زره‌بافي را يادت دادم تا تو شاكر باشي كه به مردم مي‌گويد شما شاكر باشيد كه در شماها كساني هستند كه شما را از دشمن حفظ مي‌كنند خب زره را وجود مبارك داود براي شخصِ خودش بافت آن وقتي كه زره نداشت كه پيروز شد و رهبر انقلاب شد اين زره يك وسيله ي دفاعي است كه جامعه ي بشري را از مهاجمتِ مهاجمان بيراه حفظ مي‌كند اين انرژي هسته‌اي اين طور است, اين نيروهاي رزمي اين طور است, اين بحثها همين طور است الآن بزرگان ما, علماي ما, فضلاي ما در حوزه همان اندازه اين ترور را محكوم كردند و مي‌كنند كه دانشگاه اين كار را كرده براي شهداي آنها طلب مغفرت مي‌كنند امروز كه اين دكتر مجيد شهرياري را به امانتِ الهي سپردند شما فضلا اگر توانستيد امشب يك صلات ليلةالدفن برايش بخوانيد شما كه از نزديك اين را نمي‌شناختيد كه يك آدم متشرّعي بود اهل ديانت بود, اهل صوم و صلات بود, اهل نماز بود, اهل دعا و ذكر بود اين طور بود اگر فرصت كرديد براي رضاي خدا هر كدام ما يك صلات ليلةالدفني براي اين شهيد بخوانيم براي همه ي شهدا از صدر اسلام تا الآن شهداي انقلاب, شهداي حوزه, شهداي دانشگاه براي هر كسي كه شربت شهادت نوشيد براي جان ما اين شكر لازم است طلب مغفرت لازم است ملاحظه بفرماييد اين آيه بحث تفسيري تنها اين نيست كه ما مفهوم را درك كنيم به جامعه مي‌گويد من زره‌بافي را ياد داود دادم تا شما شاكر باشيد براي اينكه اين چيزي ساخت كه شما را از دشمن حفظ مي‌كند يعني داود تنها شاكر باشد يعني مجيد شهرياري تنها شاكر باشد يا جامعه بايد شاكر باشد خب اين ببينيد بيگانه از هر سلاحي دارد استفاده مي‌كند.
در آستانهي محرّميم وجود مبارك ابي‌عبدالله براي او حيات و ممات يكسان است در آن قتلگاه حرف پيغمبر را زده, حرف قرآن را زده فرمود بسيار خب ما مي‌دانيم جهان همه‌شان مسلمان نمي‌شوند جدّ من هم مي‌دانست خدا هم به اينها آموخت ولي قرآن ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ است ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ بودن قرآن, ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِّلنَّاسِ﴾ يا ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ با اينكه فرمود: ﴿وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ﴾ كذا و كذا, ﴿وَمَا أَكْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ﴾ با اينكه خدا يقيناً مي‌داند كه خيليها ايمان نمي‌آورند به پيغمبر اعلام كرد فرمود تو رحمتِ جهاني هستي براي اينكه پيغمبر هم به ما آموخت من هم در قتلگاه مي‌گويم بسيار خب, من مي‌دانم شما مسلمان نمي‌شويد كافر هستيد ولي بالأخره مي‌خواهيد يك زندگي مرفّه داشته باشيد يا نه, حالا اگر كسي كافر شد بايد زندگيِ جنگلي داشته باشد يا زندگي رفاه نسبي نصيبش بشود فرمود اگر كافر هستيد در زندگيِ دنيايي بخواهيد رفاهي داشته باشيد من با شما در جنگم زن و بچه ي من چه كار كردند رعايت اين معنا براي كفّار هم پيام دارد اين دين است اين عاشورا الآن در پيش است غرض اين است كه شما آقايان كه ـ ان‌شاءالله ـ محرم و صفر را در پيش داريد آن اوج اسلام را, عظمت اسلام را, جهاني اسلام را, مكرّرات را بگذاريد كنار حرفهايي كه همه‌جا هست بگذاريد كنار حرفهاي نو مطرح كنيد, با اخلاص مطرح كنيد, هرگز بي‌وضو منبر نرويد, هرگز منبرفروشي نكنيد, سخن‌فروشي نكنيد حيف است انسان اين حرفها را با درهم و دينار عوض بكند.
وجود مبارك امام باقر سخنراني كرده, نصيحت كرده, يكي بعد از تمام شدن سخنراني به حضرت عرض كرد عجب جواهري ما از شما استفاده كرديم فرمود همين؟! «هل الجوهر إلاّ الحَجَر» اين حرفهاي مرا به طلا تشبيه كردي طلا يك سنگِ زردي است چطور به خودت اجازه دادي كه به حرفهاي من بگويي اينها شبيه طلاست شما هم حرفهاي امام باقر و امام صادق(سلام الله عليهما) را نقل مي‌كنيد خدا تأمين مي‌كند شما همّتتان بلند باشد او تأمين مي‌كند بنابراين فرمود مبادا يك وقت بگوييد كلام امام باقر مثل طلاست «هل الجوهر إلاّ الحَجَر» حيفت نيامد كه اين حرفها را به طلا تشبيه كردي شما هم همين حرفها را نقل مي‌كنيد. غرض آن است كه حوزه مثل دانشگاه داغدار است, حوزه مثل دانشگاه اين ترورها را محكوم مي‌كند, حوزه مثل دانشگاه اين پيام را به استكبار مي‌دهد كه خدا ﴿ذُو فَضْلٍ عَلَي الْعَالَمِينَ﴾ است شهرياريها در اين مملكت به لطف الهي كم نيست.
«غفر الله لنا و لكم والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته»
پاسخ
#17
﴿وَدَاوُدَ وَسُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَكُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ ﴿78﴾ فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمانَ وَكُلّاً آتَيْنَا حُكْماً وَعِلْماً وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ وَكُنَّا فَاعِلِينَ ﴿79﴾ وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُم مِن بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنتُمْ شَاكِرُونَ ﴿80﴾ وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَالِمِينَ ﴿81﴾ وَمِنَ الشَّيَاطِينِ مَن يَغُوصُونَ لَهُ وَيَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِكَ وَكُنَّا لَهُمْ حَافِظِينَ﴿82﴾
همان طوري كه قبلاً ملاحظه فرموديد اين سوره ي مباركه ي «انبياء» كه در مكه نازل شد عناصر محوري اين سور‌ه اصول دين است يعني توحيد و وحي و نبوّت و معاد و در همين سوره ي مبار‌كه آيه ي 25 اين بود ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ﴾ اصلِ رسالت را و اشاره به نبوّت عامه را آيه ي 25 اين سور‌ه در بردارد آن‌گاه نام هفده پيامبر(عليهم السلام) در اين سور‌ه آمده و قصص برخي از آنها تا حدودي مبسوطاً بيان شده است.
جريان داود و سليمان(سلام الله عليهما) از آيه ي 78 به بعد اين مطالب شروع شد قرآن كريم بخشي از كرامتها را و نعمتهاي الهي را مشتركِ بين داود و سليمان مي‌داند كه اين دو بزرگوار گفتند ﴿عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّيْرِ﴾ و خود سليمان از مواهب الهي است كه به داود عطا شده است كه فرمود: ﴿وَوَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَيْمَانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ﴾ اين بهترين هِبه ي خداست نسبت به حضرت داود كه به او چنين فرزنيد مرحمت كرده است كه مانند پدرش به مقام نبوّت رسيد. در ادامه ي آن مباحث آيه ي 78 همين سور‌ه به اين صورت بيان شد كه ﴿وَدَاوُدَ وَسُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ﴾ كه بحثش گذشت. در جريان داود(سلام الله عليه) فرمود ما كوهها را با او مسخّر كرديم, پرنده‌ها را با او مسخّر كرديم ﴿وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ﴾ ولي درباره ي سليمان(سلام الله عليه) با لام تعبير كرد فرمود: ﴿وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ﴾ يعني «سخّرنا لسليمان الريح» باد را مسخَّر حضرت سليمان(سلام الله عليه) قرار داد. در جريان تسخير جبال و طير براي داود كلمه ي «مع» آمده كه ﴿وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ﴾ ولي در جريان تسخير باد براي سليمان(سلام الله عليه) كلمه ي لام آمده ﴿وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ﴾ آنجا گفتند سخن از تسبيحِ سلسله ي جبال, تسبيح پرنده‌هاست قداست تسبيح باعث شده است كه از آن حال با «مع» ياد بشود كه همه ي اينها با هم در پيشگاه خدا خاضع‌اند اما اينجا سخن از فرمانروايي و مديريت و مدبّريت سليمان نسبت به باد است تعبير به لام شده است كه فرمود: ﴿وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً﴾ باد عبارت از همان هواي متحرّك است اگر هوا اصلاً حركت نكند نه متّصف به رُخاست نه متّصف به عاصف نه نسيم است نه طوفاني, وقتي حركت كرد به اين صورت به صورت باد در مي‌آيد حالا يا رخاء است يا عاصف, بادِ تند طوفاني را اگر كسي بتواند نرم كند و در اختيار خود قرار بدهد مثل آن است كه آهنِ سخت و سرد را در اختيار خود داشته باشد درباره ي داود(سلام الله عليه) فرمود: ﴿وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ﴾ آهنِ سخت و سرد را ما براي داود(سلام الله عليه) نَرم كرديم اينجا هم بادِ طوفاني را براي سليمان نَرم كرديم مسخّر او قرار داديم در تحت تدبير و امرِ او قرار داديم ﴿وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً﴾. جِرمِ عادي اگر در اختيار كسي قرار بگيرد خيلي اعجازآور نيست اما جِرم سخت نظير آهن, نظير طوفان اگر در اختيار كسي باشد آيتِ الهي تلقّي مي‌شود اصلِ باد به فرمان الهي در اختيار وجود مبارك سليمان قرار گرفت در همان منطقه ي مأموريّتش و دوتا وصف براي اين باد ذكر شده است:
يكي حالت رخاء اوست يكي حالت عَصْف اوست يك وقت است كه نَرم است و نسيم‌گونه مي‌وَزد يك وقت است كه عاصف است و طوفان‌گونه مي‌وزد اين دوتا آيه چون مُثبِتان‌اند مخالف هم نيستند در آن آيه حالت رَخاء و سستي و نَرمي و نسيمي او بيان شده در اين آيه حالت طوفاني او بيان شده وگرنه رُخاء بودن اگر به معناي منحصر باشد بله, منافي با عاصِف بودن است ولي اگر سخن از انحصار نيست منافاتي با عاصف بودن ندارد در سوره ي مباركه ي «ص» آيه ي 34 به بعد اين است ﴿وَلَقَدْ فتَنَّا سُلَيْمانَ وَأَلْقَيْنَا عَلَي كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنَّابَ ٭ قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكاً لَا يَنْبَغِي لِأَِحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ ٭ فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّيحَ﴾ عرض كرد خدايا! چيزي كه براي ديگران نيست به من عطا بكن كه ﴿لَا يَنْبَغِي لِأَِحَدٍ مِنْ بَعْدِي﴾ ـ ان‌شاءالله ـ اگر به سوره ي مباركه ي «ص» رسيديم معناي آن آيه ي مبار‌كه هم روشن خواهد شد كه ﴿لَا يَنْبَغِي لِأَِحَدٍ﴾ يعني چه و چرا وجود مبارك سليمان چنين خواهشي را كرده. به هر تقدير بعد از درخواستِ سليمان خداي سبحان يك معجزه ي بي‌سابقه‌ و بي‌لاحقه‌اي كه سابقه نداشت لاحقه هم نداشت به حضرت سليمان عطا كرد و آن اين است كه باد را در اختيار او قرار داد ﴿فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ﴾ اين رُخاء يعني نَرم نظير نسيم آن عاصِف يعني تند نظير طوفان اين آيه درصدد حصر نيست كه با آيه محلّ بحث سوره ي مباركه ي «انبياء» معارض باشد چه اينكه آيه سوره ي «انبياء» هم درصدد حصر نيست تا معارض آيه سوره ي مباركه ي «ص» باشد اينها مثبتان‌اند هر كدام حالتي را بيان كردند و جامعش اين است كه باد در اختيار اوست اگر گفتند اين وسيله ي نقليه در اختيار فلان شخص است تند و كندش به دستور اوست و به هدايت او, او اگر خواست اين هواپيما را يا اين كشتي را يا اين اتومبيل را تند مي‌راند يا كُند مي‌راند اين‌چنين نيست كه اگر گفتند تند است يا گاهي گفتند كُند است مفيد حصر باشد اگر اتومبيلي در اختيار راننده‌اي بود اين رُخاء و عاصفش به اراده ي اوست, تند و كُندش به عهده ي اوست, سرعت و بطيءاش در اختيار اوست. خب, فرمود: ﴿فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ﴾.
مطلب اول آن است كه مسخَّر كردنِ بادِ تند يعني طوفان خب دشوارتر از مسخّر كردن بادِ رخاء و نَرم يعني نسيم است لذا در آيه‌اي كه سخن از اعجاز و امثال اينها مطرح است ﴿عَاصِفَةً﴾ مطرح شده.
مطلب دوم آن است كه اين باد براي تبيين قدرتِ او در سوره ي مباركه ي «سبأ» مسافت او هم مشخص شده است آيه ي دوازده سوره ي مباركه ي «ص» اين است ﴿وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ﴾ يعني اين باد بامداد غُدوِه, صبحگاه به اندازه ي راهِ يك ‌ماهه مي‌رود و عصر به اندازه ي راهِ يك ‌ماهه مي‌رود ﴿غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا﴾ يعني پايانِ روز يعني عصر, عَشيء, ﴿شَهْرٌ﴾ پس او يك‌روزه مي‌تواند راهِ دو ماهه را طي كند ﴿وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ﴾ كه ﴿غُدُوُّهَا﴾ بامداد او يك ماه و شامگاه او هم يك ماه. خب, يعني روزي راه دو ماهه را مي‌رود اين هم مفيد حصر نيست كه اگر يك وقت وجود سليمان مي‌خواست تندتر برود او اطاعت نكند حالا سرعت گاهي صد كيلومتر است گاهي بيشتر است گاهي كمتر است برابر نياز مردم آن عصر و مصر خواهد بود شايد نيازي بيش از اين نبود و منطقه ي آنها هم بيش از اين وسيع نبود به هر تقدير اگر ما دليل ديگري داشتيم يا داشته باشيم كه سرعت اين باد در حال عصر بيش از شَهر است يعني در غُدوّ بيش از شهر است, در رواح بيش از شهر است منافي با اين نيست اين بيان حدّ متوسّط آن را ذكر مي‌كند يا حدّ متعارف ذكر مي‌كند گرچه كساني كه در خدمت سليمان(سلام الله عليه) بودند كاري كردند كه نه تنها ﴿غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ﴾ بلكه به اندازه ي يك چشم به هم زدن كارِ يك ساله را كردند نه تنها يك شهر خب آن شاگرد تربيت‌شده ي محضر سليمان(سلام الله عليه) كه عرض كرد ﴿أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ﴾ يَمن كجا فلسطين كجا, فاصله ي چندين فرسخي را با يك لحظه چشم به هم زدن آن تخت را آورد سرعت سيرِ انساني كه موفّق به طيّ‌الأرض است به مراتب بيش از و پيش از ﴿غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ﴾ حالا اين نمونه‌اي بود كه در اينجا ذكر شده و وجود مبارك سليمان خيلي بيش از اينها قدرت داشت. به هر تقدير او كه مي‌گويد من تخت بالقيس را از يمن براي شما در فلسطين يا شام ﴿قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ﴾ مي‌آورم به مراتب قدرتش و طوفندگي‌اش بيش از ﴿غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ﴾ است. خب, در اين كريمه كه فرمود ﴿عَاصِفَةً﴾ در اختيار اوست ﴿تَجْرِي بِأَمْرِهِ﴾ يعني تسخير, تسخير الهي است ولي اين فاعلِ قَريب است به اصطلاح, مُجري دستور خداي سبحان است. به كجا جاري مي‌شود ﴿إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا﴾ اين سرزمين همان سرزمين شام است كه در همين سوره ي مباركه ي «انبياء» آيه ي 71 از او سخني به ميان آمده كه فرمود ما حضرت ابراهيم و لوط(سلام الله عليهم) را نجات داديم ﴿إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ﴾ كه سرزمين شام است منشأ بركت است زندگي بسياري از انبيا در آن محدوده بود و مانند آن ﴿إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا﴾ خب چرا فرمود: ﴿إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا﴾ براي اينكه مَقرّ حكومت وجود مبارك سليمان آنجا بود اين يك, باد هر جا بود بايد به آنجا خودش را مي‌رساند تا به دستور سليمان(سلام الله عليه) به هر جايي كه بخواهد بروند, بروند بعد بايد دوباره برگردند بيايند آنجا لذا سخن از «مِن الأرض» نيست سخن از ﴿إِلَي الْأَرْضِ﴾ است هر جا هست بايد آنجا بيايد براي اينكه آنجا مقرّ حكومت است دستور را بايد از آنجا بگيرد بعد از اجرا هم بايد به آنجا برگردد لذا فرمود: ﴿إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا﴾ حالا آن جريان نَمل در سوره ي مباركه ي «نمل» مشخص خواهد شد به خواست خدا كه آن در كدام منطقه بود كه مسئول مورچه‌ها به مورچه‌هاي زيرمجموعه‌اش گفت ﴿يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ﴾ براي اينكه سليمان و همراهانش دارند مي‌آيند ممكن است ﴿لاَ يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ﴾ اين جداگانه بايد بحث بشود كه خب حالا چطور آنها در فضا دارند حركت مي‌كنند اين مورچه از كجا آسيب‌پذيري خود را از جنود سليمان احساس كرده است اين در سوره ي مباركه ي «نمل» ـ ان‌شاءالله ـ مشخص مي‌شود.
قرآن كريم براي امّت اسلامي شبي را قرار داد كه آن شب كار هشتاد سال عبادت را مي‌كند يعني اگر كسي بتواند باد را مسخَّر كند او مي‌تواند زمينِ يك ماهه را در يك صبحگاه طي كند يا مسافت يك ماهه را در يك شامگاه طي كند ولي اگر كسي ليله ي قدر را درك كرد زمينه, زمينه يعني زمينه كاري به زمين ندارد او مي‌تواند ﴿خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ﴾ باشد مسافتِ معنوي هزار ماهه را يك شبه طي كند بنابراين باد آن قدرت را ندارد كه انسان را همانند ادراك فضيلت ليله ي قدر جابه‌جا كند آنچه در امّت اسلامي هست به مراتب قوي‌تر و غني‌تر از ﴿غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ﴾ است آن يك راه ديگري دارد البته ولي اين راهِ زميني و راه ظاهري و راه مادّي همين است كه اين باد بتواند يك بامداد كارِ يك ماهه را بكند يك عصر و شامگاه هم كارِ يك ماهه را بكند و وجود مبارك سليمان هم چون مَقرّش همان ﴿الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا﴾ بود لذا اين باد به آن سرزمين حركت مي‌كرد و هر جا هم بود به آنجا مي‌آمد. فرمود: ﴿وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَالِمِينَ﴾ ما به هر چيزي قبل از حدوث او, همراه حدوث او, بعد از حدوث او عالِم بوديم و هستيم علمِ ذات اقدس الهي در بحثهاي علمِ فعلي گذشت كه دو قِسم است علمي خداوند يك صفت ذات دارد و يك صفت فعل, صفت ذات هم اوصاف ذات عين هم‌اند يك, و هم اوصاف عين موصوف‌اند دو, آنجا جز تعدّد مفهومي چيز ديگري در كار نيست حقيقتِ صفات عين هم‌اند, حقيقت صفات عين موصوف‌اند و متّحدند اما صفتِ فعل زائد بر ذات است خارج از ذات است و محدود است و مخلوق است مثل شِفا, مثل رزق, مثل خلق كردن, مثل قبض, مثل بَسط و مانند آن, اينها اوصاف فعل است و خارج از ذات است و ممكن است و حادث است و مانند آن. براي اوصاف ذات عنواني است مثل حيات, مثل قدرت اينها اوصاف ذات‌اند براي اوصاف فعل عناويني است مثل رزق خدا رازق است, خدا شافي است, خدا خالق است, خدا قابض است, خدا باسط است كه اينها گاهي هست و گاهي نيست چون فعلِ خداست ديگر خدا گاهي بر اساس حكمت اين كار را انجام مي‌دهد گاهي بر اساس حكمت آن كار را, گاهي احيا هست گاهي اِماته است و مانند آن.
مطلب سوم آن است كه برخي از اسماي فعل و اسماي ذات نامِ مشترك دارند و بعضيها نامِ جدا آنها كه نام جدا دارند صفت ذات نظير قدرت اين غير از صفت فعل نظير رزق و شفا و قبض و بسط و امثال ذلك است همه ي اين اوصاف و كارها منشأ آنها قدرت ذاتي خداست آن صفتِ ذات به نام قدرت است اين صفت فعل به نام قبض و بسط و رزق و شفا و امثال ذلك است كه گاهي هست و گاهي نيست. برخي از اوصاف ذات و فعل‌اند كه مشترك‌اند يعني يك عنوان هم صفت ذات است هم صفت فعل مثل علم كه خداي سبحان هم داراي علمِ ازلي است كه «عالِمٌ إذ لا معلوم» قبل از اينكه معلومي پديد بيايد خدا به او علم داشت يك وقت است كه نه, علم عين معلوم است نظير همان علمهاي امتحاني فرمود خداي سبحان شما را مي‌آزمايد ﴿لِنَعْلَمَ﴾, ﴿لِيَعْلَمَ﴾ تا خدا بداند چه كسي صابر است, خدا بداند كه چه كسي شاكر است كه اين علمِ فعلي است و حادث است و عين معلوم است و از مقام معلوم انتزاع مي‌شود و مانند آن, بنابراين اگر در بعضي از آيات علمِ خدا در كنار آزمون الهي ذكر شد كه خداوند فرمود: ﴿ليبلونكم حتي ليعلمن﴾ و مانند آن, اين علم ازلي ذاتي نيست چون آن «عالِمٌ إذ لا معلوم» علمِ فعلي است كه حادث است و از مقام فعل انتزاع مي‌شود منتها اين صفت يعني صفتِ فعل با صفتِ ذات يك عنوان مشتركي دارند در مقام محلّ بحث هم كه فرمود ما «بكلّ شيء عالم» هستيم يعني علمِ ازلي ما هست يك, و در مقام فعل هم شما هر كاري را بخواهيد انجام بدهيد در مَشهَد و در محضر ما هستيد كه در سوره ي مباركه ي «يونس» اين مسئله مبسوطاً گذشت كه هر چيزي را كه شما انجام مي‌دهيد در مشهَد و در محضر خداي سبحان هستيد همان وقتي كه مي‌خواهيد وارد بشويد آنجا مشهود الهي هستيد آيه ي 61 سوره ي مباركه ي «يونس» اين بود كه ﴿وَمَا تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَمَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا كُنَّا عَلَيْكُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ﴾ همين كه مي‌خواهيد وارد بشويد مشهود ما هستيد در محضر ما هستيد ﴿وَمَا يَعْزُبُ عَن رَبِّكَ مِن مِثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلاَ فِي السَّماءِ وَلاَ أَصْغَرَ مِن ذلِكَ وَلاَ أَكْبَرَ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ﴾ نه دوري, نه نزديكي, نه ريزي, نه تاريكي, نه حجاب و پوشش هيچ كدام از اين موانع خمسه مانع شهود خدا نيست ما گرفتار اين موانع خمسه و مانند آن هستيم:
اگر چيزي خيلي نزديك باشد بچسانيم به چشم خب نمي‌بينيم اگر چيزي را بياوريم بچسبانيم به چشممان خب نمي‌بينيم اول.
و چيزي خيلي دور باشد نمي‌بينيم اين قُربِ مُفرِد آن بُعد مفرد هر دو مانع شهود است دوم.
اگر چيزي خيلي ريز باشد نمي‌بينيم سوم.
اگر چيزي در تاريكي باشد نمي‌بينيم چهارم.
اگر چيزي نزديك باشد ولي پشت پرده باشد نمي‌بينيم پنجم در همه ي اين بخشها قرآن كريم اين بيان را روشن كرد كه نه ريزي, نه دوري, نه قُرب, نه بُعد, نه تاريكي, نه پوشش و حجاب هيچ چيزي مانع شهود خداي سبحان نيست فرمود همين كه مي‌خواهيد وارد بشويد مشهود ما هستيد. خب, پس هم علمِ ازلي دارد كه «عالِمٌ إذ لا معلوم» هم علمِ فعلي كه علمِ فعلي خود اين شيء مشهود ذات اقدس الهي است فرمود ما اگر به بعضيها اعجاز داديم به بعضيها نداديم به بعضيها هم اعجاز خاص داديم به بعضيها اعجاز مخصوص ديگر داديم برابر علمِ حكيمانه ي ماست ﴿وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَالِمِينَ﴾.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#18
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
﴿وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَالِمِينَ ﴿81﴾ وَمِنَ الشَّيَاطِينِ مَن يَغُوصُونَ لَهُ وَيَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِكَ وَكُنَّا لَهُمْ حَافِظِينَ ﴿82﴾
چون سوره ي مباركه ي «انبياء» در مكّه نازل شد و مطالب محوري سوَر مكّي اصول دين است يعني وحي و نبوّت و معاد و در همين سوره ي مباركه ي «انبياء» آيه ي 25 جريان رسالت عامّه مطرح شد كه فرمود: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلاّ نُوحِي إِلَيْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلاّ أَنَا﴾ در شرح اين متنِ جامع نام سيزده پيامبر(عليهم السلام) را مطرح فرمودند قصص برخي از اينها را به طور اجمال ذكر فرمودند.
نوبت به وجود مبارك سليمان رسيد كه فرمود همان طوري كه ما براي داود(عليه السلام) جبال را و طير را مسخّر كرديم براي سليمان(عليه السلام) باد را و جِن را هم مسخّر كرديم. قصّه‌هايي كه در قرآن از انبيا(عليهم السلام) مطرح مي‌شود نكات فراواني را به همراه دارد:
بخشی توجّه خود پيامبر است به وظيفه ي رسالتش مثل اينكه فرمود: ﴿فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ﴾ مقاومت انبيا را ذكر مي‌كند بعد به پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) مي‌فرمايد همانند آنها باش ﴿وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ﴾ كذا و كذا و در همين راستا هم مي‌فرمايد: ﴿وَلاَ تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ﴾ مانند انبياي ديگر صابر باش مانند ذوالنون نباش كه مقداري صبرش مثلاً كمتر از مقدار لازم بود و مانند آن, اين يك گوشه از هدف از قصّه‌‌هاي انبياست.
بخشي مربوط به امّت است كه امّتها را هشدار بدهد كه اگر تابع انبياي الهي نبودند گرفتار عذاب الهي مي‌شوند و اگر پيرو رهنمودهاي وحي الهي بودند از نعمتهاي ظاهر و باطن برخوردارند و هر دو نمونه را هم در قرآن كريم مي‌بينيم و به امّتها مي‌فرمود: ﴿فَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ﴾ كذا, عاقبة كذا, عاقبة كذا. كه محور اصلي اين گونه از قصص هشدار به امّت است.
بخشی بيان معجزات است كه هم براي پيامبر نافع است هم براي امّت درست است پيامبران عالِم به غيب‌اند اما به تعليم الهي, درست است معجزات دارند اما به تأجيز الهي وقتي خداوند معجزات برخي از انبيا را ذكر مي‌كند بهره‌اي كه خود انبياي بعدي از اين نقل مي‌برند بيش از بهره‌اي است كه امّتها از اين نقل مي‌برند وقتي كه قدرت خدا را براي انبياي قبلي مطرح كردند و نشان دادند همان قدرت براي پيامبر بعدي هم هست بنابراين نقل معجزات انبياي گذشته هم به حال خود انبياي بعدي نافع است هم به حال اُمم پس تاكنون اهداف قصص انبيا به اين سه رقم رسيده است گاهي مستقيماً به خود انبيا متوجّه است كه ﴿فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ﴾ يا ﴿وَلاَ تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ﴾ كه بهره ي مستقيمِ از اين قصّه را پيامبر بعدي مي‌برد, گاهي مستقيماً متوجّه امّت است كه اگر شما مطيع وحي بوديد بهره‌هاي دنيا و آخرت نصيب شما مي‌شود و اگر مخالفت كرديد عذاب دنيا و آخرت دامنگيرتان مي‌شود ﴿فَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ﴾ كذا و كذا, گاهي هم كه فصل سوم را تشكيل مي‌دهند به حال هر دو نافع است يعني هم براي خود انبيا هم براي امّتهاي آنها, وقتي براي پيامبران قبلي معجزاتي آمده و قدرت خدا ظهور پيدا كرده و در دسترس انبيا قرار گرفته براي حفظ دين و طرد مخالف همان قدرت الآن هم هست.
جريان سليمان قصّه‌اي كه مربوط به صبر آن حضرت و بردباري آن حضرت و تحمّل مصيبت آن حضرت در اين بخشها نيست يا امّت او اگر بخواهند مثلاً عذاب ببينند در اينجا نيست ولي اين مقدار هست كه در بخشهاي ديگر قصّه ي بالقيس را كه نقل مي‌كند معلوم مي‌شود كه اگر كسي بخواهد در برابر وحي و نبوّت مقاومت كند از پا در مي‌آيد بهتر آن است كه در برابر وحي الهي مقاومت نكند اين بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) كه فرمود: «مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ» همين طور است مصارعه با صاد يعني كُشتي‌گيري اگر كسي بخواهد با حق كُشتي بگيرد قطعاً پشتش به خاك مي‌افتد «مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ» يعني حق او را به زمين مي‌زند اين يك اصل كلي است اگر اين اصل كلي بود سابق و لاحق فرق نمي‌كند در اينجا وقتي معجزاتي براي وجود مبارك سليمان نقل مي‌شود وجود مبارك پيامبر مطمئن‌تر مي‌شود, مؤمنان به آن حضرت مطمئن‌تر مي‌شوند و مانند آن, در بحث ديروز جريان تسخير باد مطرح شد كه در سوره ي مباركه ي «انبياء» يعني محلّ بحث فرمود: ﴿وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً﴾ در سوره ي «ص» و مانند آن دارد كه ﴿رُخَاءً﴾ يعني باد چه در حالي كه نسيم است چه در حال توفندگي در هر دو حال در اختيار اوست اگر يك وقت حضرتش مي‌خواست اين باد به صورت نسيم باشد نَرم باشد كه نرم بود و اگر بخواهد تُند باشد كه تند بود در هر دو حال تندي و كُندي باد در اختيار وجود مبارك سليمان بود. پنج شش مطلب بود كه مربوط به عاصف بودن ريح و جريانش به امر و بردنش به سرزمين شام و اينها بود كه در بحث ديروز گذشت.
بحث امروز آنچه مطرح است اين است كه فرمود: ﴿وَمِنَ الشَّيَاطِينِ مَن يَغُوصُونَ لَهُ وَيَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِكَ﴾ ما هم باد را براي او مسخَّر كرديم هم برخي از شياطين را اين شياطين آن طوري كه فخررازي از برخيها نقل مي‌كنند كفّار از جنّ‌اند جن مثل اِنس دو گروه دارند يك عدّه مؤمن‌اند يك عدّه كافر, كفّارشان شياطين‌اند چه اينكه كفّار انسان هم شيطنت را از شياطين‌الجن ياد مي‌گيرند كه مي‌شود ﴿شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ﴾ بعضيها شيطنت براي آنها حال است برخيها ـ معاذ الله ـ مَلَكه است برخيها به منزله ي فصل مقوّم است كه به هيچ وجه برنمي‌گردند بالصراحه هم به پيامبرانشان مي‌گويند ﴿سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُن مِّنَ الْوَاعِظِينَ﴾ نه «سواء علينا أم وعظت أم لم تَعِظ», ﴿أَمْ لَمْ تَكُن مِّنَ الْوَاعِظِينَ﴾ اصلاً تو در رديف اينها هم نبودي براي ما فرق نمي‌كرد. خب, اين بالاتر از مَلكه به جايي رسيده است كه اين شيطنت براي او به منزله ي فصل مقوّم است كه در اين قيامت شايد به صورت يك ديو در بيايد. خب, پس شياطيني كه در سوره ي مباركه ي «انبياء» مطرح است يعني همين آيه اين نشان مي‌دهد كه جزء كفّار از جن بودند جن هم جمعش جِنّه است نه أجنّه, أجنّه همان طوري كه بارها گذشت جمع جَنين است نه جمع جن, ﴿وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ﴾ شما أجنّه بوديد يعني جَنين بوديد وگرنه جِن به أجنّه جمع بسته نمي‌شود.
جنّ موجودي است مادّي مثل انسان كه داراي روح است مثل انسان منتها انسان روحش تجرّد عقلي دارد شياطين و جنها به آن تجرّد عقلي غالباً بار نمي‌يابند در حدّ تجرّد وهمي‌اند اينها بدنهاي لطيف دارند در حركت خيلي سريع‌اند مؤمن دارند, كافر دارند, مؤمن كسي را آزار نمي‌كند, كفّار درصدد اذيّت‌اند مثل انسان. فرمود ما اينها را مسخّر كرديم براي حضرت سليمان(سلام الله عليه) اما اين تعبير, تعبير حصر نيست اينكه فرمود: ﴿وَمِنَ الشَّيَاطِينِ﴾ معنايش اين نيست كه ما غير شيطان را مسخّر نكرديم همان طوري كه در جريان ريح فرمود: ﴿وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً﴾ درصدد حصر نبود لذا معارض آيه‌اي نبود كه فرمود باد در حال رُخاء و رخوت و نَرمي و نسيمي تابع اراده ي سليمان(سلام الله عليه) است چرا, چون اين تعبير ﴿وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً﴾ تعبير مفيد حصر نيست چون تعبير مفيد حصر نيست في‌الجمله را ثابت مي‌كند نه بالجمله را اينها مي‌شوند مُثبتان وقتي مثبتان شدند معارض نيستند اگر آيه‌اي دارد كه ريح در حالي كه رخاء است يا آيه‌اي كه دارد ريح در حالي كه عاصف است اينها معارض هم نيستند چون هيچ كدام درصدد حصر نيستند و مُثبتان‌اند و معارض هم نيستند. در جريان ﴿وَمِنَ الشَّيَاطِينِ﴾ هم بشرح ايضاً اگر اين مفيد حصر بود قطعاً آن آيه‌اي كه دارد كه برخي از جنها را ما مسخّر سليمان(سلام الله عليه) كرديم الاّ ولابد بايد تقييد بشود يا تخصيص بيايد به آن جنّ كافر چرا, براي اينكه ﴿وَمِنَ الشَّيَاطِينِ﴾ مفيد حصر است دلالت مي‌كند آنهايي كه مسخّر تحت اراده ي سليمان(سلام الله عليه) بودند فقط از سنخ كفّار بودند پس آن ﴿وَمِنَ الْجِنِّ﴾ كه مطلق است يا عام بايد حمل بشود بر اين خاص يا مقيّد بشود به اين قيد ولي اگر ﴿وَمِنَ الشَّيَاطِينِ﴾ مفيد حصر نبود چه اينكه مفيد حصر نيست اگر دليلي آيه‌اي ديگر داشتيم ﴿وَمِنَ الْجِنِّ﴾ اطلاقمان محفوظ است چه مؤمن چه كافر و اگر روايتي در ذيل آن آيه بود و تأييد كرد كه برخي از جنهاي مؤمن هم تحت تسخير سليمان(سلام الله عليه) بودند منافي قرآن نيست چه اينكه در جريان ريح همين طور بود. خب, اينكه فرمود: ﴿وَمِنَ الشَّيَاطِينِ﴾ معنايش اين نيست كه فقط از سنخ كفّار جن برخيها در تحت تسخير سليمان(سلام الله عليه) بودند همه ي كفّار نه, اگر اين «مِن», «مِن» تبعيضيه باشد يعني بعضي از كفّار اگر بيانيه باشد كه خب يعني از همين قصّه ﴿وَمِنَ الشَّيَاطِينِ مَن يَغُوصُونَ لَهُ﴾ وجود مبارك سليمان مُلكي داشت كه ﴿لَا يَنْبَغِي لِأَِحَدٍ﴾ حالا ـ ان‌شاءالله ـ به آن آيه كه رسيديم كه ﴿وَهَبْ لِي مُلْكاً لَا يَنْبَغِي لِأَِحَدٍ﴾ دوتا مطلب مطرح است كه چرا چنين درخواستي وجود مبارك سليمان كرد و آيا انبياي بعدي مخصوصاً وجود مبارك رسول خدا(عليهم الصلاة و عليهم السلام) كه فوق قدرتهاي آنها را از ذات اقدس الهي دريافت كردند اينها نمي‌توانستند باد را تسخير كنند يا جن را تسخير كنند اين دو سؤال هست كه چرا سليمان(سلام الله عليه) اين درخواست را كرد و اگر انبياي ديگر به اين مقام برسند آيا مخالف آن درخواست هست يا نه, اين به خواست خدا وقتي به قصّه ي حضرت سليمان رسيديم كه در سوره ي مباركه ي «سبأ» مطرح است مطرح مي‌شود.
عمل وجود مبارك سليمان سابقه و لاحقه نداشت شياطين تسخير شده بودند در اختيار حضرت بودند تا چندين كارِ دريايي و صحرايي بي‌سابقه را انجام بدهند رفتن در عمق دريا آن روزها غوّاصي به اين صورت رايج نبود رفتن به عمق دريا, بيرون آوردند گوهرها كارِ اينهاست ساختن كاسه‌هايي كه به اندازه ي حوض است كارِ اينهاست, ساختن ديگهاي ثابت كار اينهاست چون اردويي را شام و نهار دادن كار آساني نيست كاسه‌هاي آنها هم بايد در حدّ حوض باشد كه هر كسي بيايد سهم خودش را بگيرد ديگهاي آنها هم بايد لرزان نباشد مثل يك كوه يك‌ جا ثابت باشد اين كار, كار يك جن است. بعضي از آثار و جريان اهرامهايي كه در قسمتهاي آثار باستاني خاورميانه است اگر ما دليل قطعي نداشتيم كه فلان گروه تحت امر فلان سلطان اين را ساختند احتمالاً جزء ساخته‌هاي همين جن باشد آن مناره‌هايي كه طولش در حدود مثلاً شصت متر است با دوتا تكّه سنگ سي متري كه از اين ستونها به مراتب بلندتر است يك تكّه سنگ سي متري را كسي بخواهد جابه‌جا كند اين كار آدمهاي عادي نيست اين مناره‌هايي كه گاهي بخش‌اش در شام هست و بعلبك هست يا در مصر و امثال ذلك هست اينها با اينكه آنجا منطقه ي كوهستاني نيست سنگي هم در كار نيست مخصوصاً در آن قسمتهاي مصر آوردن اين سنگها از راههاي دور كار آساني نيست بالأخره اگر صنعت در آن وقتها بود و قدرتها بود و تاريخ ثابت كرد كه نِعم‌المطلوب اگر نبود احياناً جزء آثاري است كه از اينها به ياد مانده است البته از زمان سليمان به بعد كه جزء مُلك سليمان باشد فرمود: ﴿وَمِنَ الشَّيَاطِينِ﴾ پس بنابراين اين مفيد حصر نيست آنچه در سوره ي مباركه ي «سبأ» آمده آيه ي دوازده سوره ي «سبأ» اين است ﴿وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلَنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ﴾:
قِطْر يعني مِس, ما چشمه ي مس را براي او روان كرديم سيل‌گونه راه افتاد اَساله, اِساله كردن يعني سيل‌گونه راه‌اندازي كردن آهن را در دست داود(سلام الله عليه) مثل موم نَرم كرديم مِس را براي سليمان(سلام الله عليه) مثل آب روان كرديم كه او بخواهد از اين مسِ روان هر چه بسازد در اختيار او باشد بالأخره بايد اينها را آب كرد به صورت ديگ در آورد وگرنه آن مِس معمولي كه ديگ نمي‌شود يك كوره ي آهنگري مي‌خواهد بايد ذوب بشود بعد به اين صورت در بيايد فرمود ما اين كار را كرديم ﴿وَأَسَلَنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ﴾ خب, ﴿وَمِنَ الْجِنِّ﴾ نفرمود «ومن الشياطين» پس اگر ما دليلي داشتيم كه آنهايي كه مسخّر تحت امر سليمان(سلام الله عليه) هستند فقط از سنخ كفّار باشند قهراً آن ﴿وَمِنَ الشَّيَاطِينِ﴾ مقيّد يا مخصِّص عموم يا اطلاق ﴿وَمِنَ الْجِنِّ﴾ خواهد بود اگر دليلي نداشتيم كما هو الحق و از ﴿وَمِنَ الشَّيَاطِينِ﴾ هم حصر استفاده نشد كما هو الحق مي‌شوند مُثبتان و هيچ كدام مقيّد ديگري يا معارض ديگري نيست برخي از مؤمنان جن در اختيار حضرت بودند تا آن كارهاي صحيح را انجام بدهند كارهاي سنگين را نه, كارهاي علمي را انجام بدهند خب آن كسي كه مي‌گويد: ﴿أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ﴾ اين جز كسي است كه ﴿قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ﴾ خب اينكه جزء كفّار نيست آن‌كه ﴿قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ﴾ اين عرض كرد كه ﴿أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ﴾ آن يكي هم كه گفت ﴿قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ﴾ آن ﴿قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ الْجِنِّ﴾ خب اين كسي كه چنين قدرتي را دارد فاصله ي تقريباً از شمال تا جنوب آن منطقه ي خاورميانه بالأخره يمن حالا يا يمنِ شمالي يا يمنِ جنوبي اخيراً يمن شمالي و جنوبي شد ولي آن روزها كه ديگر به نفوذ استكبار آنجاها نرسيده بود كه ارباً اربا كند اين كشورها را كه يكي شمالي كند يكي جنوبي كند اين بانو در يمن حكومت مي‌كرد اين تخت را از يمن تا شام يا فلسطين بياورد به طرفةالعين كارِ كسي است كه ﴿عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ﴾ اين ديگر نمي‌تواند جزء كفّار جن باشد كه, بنابراين اگر شواهدي هست كه مسخّرهاي تحت امر وجود مبارك سليمان(سلام الله عليه) اعم از مؤمن و كافر بودند اين ﴿مِنَ الشَّيَاطِينِ﴾ با ﴿مِنَ الْجِنِّ﴾ مي‌شود مُثبتان هيچ كدام معارض ديگري نيستند ﴿وَمِنَ الْجِنِّ مَن يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ﴾ درست است كه اين كارها معجزه است ولي معجزه و آيت بايد به اذن الهي باشد چون او كه مدبّر كل است و مدير كل است ذات اقدس الهي است اينها مظاهر اراده ي الهي‌اند مجاري قدرت پروردگارند. خب, پس ﴿وَمِنَ الشَّيَاطِينِ مَن يَغُوصُونَ لَهُ﴾ يك, كه جواهر را از قَعر دريا بيرون مي‌آورند ﴿وَيَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِكَ﴾ غير از كارهاي دريايي, كارهاي خشكي و صحرايي هم مي‌كنند چون در سوره ي مباركه ي «سبأ» اين قسمتها مفصّل بيان شده غالب مفسّران مسئله ي قصّه ي سلميان(سلام الله عليه) را به سوره ي مباركه ي «سبأ» ارجاع دادند در سوره ي «سبأ» آيه ي دوازده و سيزده اين است ﴿وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلَنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ﴾ بعد اينها را هم هشدار داد كه ﴿وَمَن يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ﴾ اگر كسي بخواهد منحرف بشود ﴿فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ﴾ يعني «فلمّا انحرف حَرَّف الله» ﴿مَن يَزِغْ﴾ يعني «مَن يَنحَرِف» كسي بخواهد بيراهه برود جا خالي كند ﴿نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ﴾ آيه ي سيزده اين است كه ﴿يَعْمَلُونَ لَهُ مَا يَشَاءُ﴾ هر كاري را كه وجود مبارك سليمان مي‌خواست اينها براي او مي‌كردند معماري, مهندسي, كارگري ﴿مِن مَّحَارِيبَ﴾ اين محرابها نظير قلعه‌ها, دژدها ﴿وَتَمَاثِيلَ﴾ اين مسجّمه‌ها ﴿وَجِفَانٍ﴾ يعني كاسه‌ها, اما كاسه‌هايي كه ﴿كَالْجَوَابِ﴾ است جَواب آن جَوابي, اصلش جَوابي بود ﴿كَالْجَوَابِ﴾ آن كسره علامت حذف ياء است جوابِي جمع جابيه است جابيه حوضِ بزرگ, كاسه‌اي همانند حوض مي‌ساختند ﴿وَقُدُورٍ﴾ قِدْر يعني ديگر, راسي يعني راسخ شده كه جبال رواسي از همين باب است راسيات يعني ديگهاي ثابت خب, اين كارهاي سنگين را براي اينكه اداره ي اردوي اِنس و جن و طير كار آساني نيست تغذيه اينها, اسكان اينها, پذيرايي اينها, نوبت‌گيري اينها احتياج به كاسه‌اي دارد مثل حوض, ديگِ ثابت دارد و بزرگ اين بايد چشمه ي مِس براي او روان باشد تا او بتواند از اين چشمه ي مِس ديگهاي اين‌چنيني بسازد كه اردوي خودش را حفظ بكند. خب, فرمود: ﴿اعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُكْراً وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ﴾ بعد مسئله ي مرگ سليمان(سلام الله عليه) را در آن سورهي مباركهي «سبأ» مطرح مي‌كند.
باور مفسّران بر سرّ پيشرفت هنر معماري و مجسّمه‌سازي و صورت‌سازي و صورت‌گري در بين مسيحيها براي آن است كه بخشي از معجزات انبيايي كه مربوط به حضرت داود, حضرت سليمان و حضرت عيسي(سلام الله عليهم) است به همين امور برمي‌گردد اگر در جريان بارداري مريم(سلام الله عليها) است سخن از تمثّل مطرح است كه ﴿فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِيّاً﴾ و اگر جريان سليمان قبل از عيسي(سلام الله عليهما) مطرح است كه سخن از مجسّمه‌سازي و صورت‌گري و صورت‌سازي جنها براي سليمان(سلام الله عليه) است شما مي‌بينيد در و ديوار كليسا پر از نقّاشي است آنجا مجسّمه‌سازي و صورت‌گري و صورت‌سازي يك امر رايجي است در معبد آنها همين تسخير هست بهشت را ترسيم كردند, جهنم را ترسيم كردند, اگر كسي به كليساي سن‌پطرزبوگ در رم سري بزند مي‌بيند اين كليسا تقريباً برخيها گفتند نود, برخيها هم گفتند صد سال طول كشيد تا اين كلسيا را ساختند ما از دور وقتي عكس بانويي را به نام مريم(سلام الله عليها) با آن بچه در آغوش مي‌ديديم خيال مي‌كرديم كه اين صورتي است بعد معلوم شد كه از اين معرّق‌كاريهاي ما خيلي ظريف‌تر و دقيق‌تر است اين كاشيهاي معرّق ما بالأخره چند سانتي است آنها سنگ‌ريزه‌هايي را هنرمندانه ترسيم كردند به مراتب از اين كاشهاي معرّق ما ريزتر, اگر نود سال طول كشيد تا اين را هنرمندان ايتاليا بسازند بر اساس همان كارهاي تماثيل و هنرمندي و صورت‌گري و صورت‌سازي است اگر كسي تَه اين كليساي سن‌پطرزبوگ بايستد خب دقّت كند مي‌بيند اين كلسيا به صورت صليب ساخته شده كساني كه وارد مي‌شوند از نزديك اين كليسا را مي‌بينند متوجّه نمي‌شوند وقتي به تَه سالن بروند و آنجا از دور كاملاً اين كليسا را نگاه كنند مي‌بينند به شكل صليب ساخته شده به هر تقدير بهشت آنها, جهنم آنها, اتاقهايي كه مربوط به صورت‌گري و صورت‌سازي بهشت و جهنم است پر از نقشه است سرّ پيشرفت نقشه و تَنديس و مجسّمه و تمثال در مسيحيّت برخي از مفسّران معتقدند براي آنكه معجزات انبياي آنها از همين قبيل بود كارهايي كه انبيايشان كردند همين قبيل بود منتها بايد متوجّه بود كه كسي اينها را تقديس نكند اين مجسّمه‌ها را, اين بتها را و امثال ذلك را اگر بت‌پرستي در كار نبود ساخت اينها هم تحريم نمي‌شد و اگر عصري بگذرد كه اين صنعت ديگر از آن حيثيت اصلي‌اش بيفتد ديگر آن حرمت را از دست مي‌دهد.
بيان ذلك اين است كه همان طوري كه تحوّل در طبيعت راه دارد در صنعت هم راه دارد در طبيعت اگر شرابي سِركه بشود هم نجاستش برطرف مي‌شود هم حرمتش اين تحوّل است در طبيعت حالا اگر يك وقت شطرنج از ابزار قمار افتاد, افتاد يعني افتاد اين تحوّل در صنعت است اگر شراب سركه بشود نه حرام است نه نجس, اگر ابزار شطرنج بالكل يعني بالكل نه اينكه عند بعضي, عند بعضي طور ديگر باشد مثل اينكه وقتي شراب سركه مي‌شود يعني واقعاً سركه مي‌شود «للنّاس جميعا» اين طور نيست كه براي بعضيها سركه باشد براي بعضيها شراب باشد كه اگر شراب سركه شد واقعاً لجميع الناس اين هم پاك است هم حلال, اگر ابزار شطرنج از حيثيت قمار در بيايد لجميع الناس آن طوري كه شراب سركه مي‌شود نه اينكه بعضيها اين كار را بكنند بعضي آن كار را بكنند يا هنوز با آن قمار مي‌كنند اگر هنوز با آن قمار مي‌كنند آلت مشترك است كه حكمش جداگانه است اگر بالكل يعني بالكل از ابزار قمار در آمد مثل آن است كه شراب سركه شد خب بازي با او حلال است ديگر اين را همه ي فقها فتوا مي‌دهد اين جِرمش كه اين‌چنين نبود مجسّمه‌سازي و بت‌سازي سيدناالاستاد مرحوم امام(رضوان الله عليه) هم در بحث خريد و فروش مجسّمات در مكاسب ملاحظه فرموديد حالا اگر يك وقت احدي به اين مجسّمه اعتنا نمي‌كند او را پا مي‌زند و مي‌اندازد دور كسي اين را نمي‌‌پرستد اصلاً بت را نمي‌پرستد تا به اين احترام بكند آن وقت اين تنديس اين مجسّمه حالا ساختش يك مطلب ديگر است خريد و فروشش چرا حرام باشد مستحضريد كه ساخت مجسّمه يك اشكال دارد, اغتنايش, خريد و فروشش يك مطلب ديگر است. اگر در عصري اصلاً مجسّمه مطرح نبود خريد و فروشش به عنوان بت و امثال ذلك نبود دليلي بر حرمتش نيست اما اگر نه, واقعاً هنوز آن شائبه هست هنوز آن رسوبات هست هنوز آن خطر هست يا احتمال خطر هست كه اين احتمال در اثر سنگيني مُحتمِل به ضعف احتمال كمك بكند و آن را تقويت بكند خب جايز نيست. در جريان سليمان(سلام الله عليه) همان طوري كه قلعه‌سازي بود, همان طوري كه كاسه ي بزرگ سازي بود همان طوري كه ديگهاي ثابت ساز بود تمثال هم بود اين تمثال در جريان سليمان(سلام الله عليه) و مُلك سليمان مطرح بود و آن ﴿فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِيّاً﴾ در جريان حضرت عيسي مطرح بود لذا باعث پيشرفت صنعت مجسّمه‌سازي و صورت‌گري و صورت‌سازي در مسيحيّت شد.
نكتهي دوم كه جناب فخررازي مي‌گويد كه اين جن از سنخ شيطان بودند و كفّار بودند اين است كه خدا فرمود: ﴿وَكُنَّا لَهُمْ حَافِظِينَ﴾ چون اگر اينها مؤمن بودند ديگر مراقبت نمي‌خواست مؤمنين كار خودشان را انجام مي‌دهند اين استنباط ناصواب است براي اينكه مؤمن كه معصوم نيست خداي سبحان در بسياري از موارد به مؤمنين مي‌فرمايد اگر كاري انجام بدهيد ما بر شما رقيبيم هر حرفي مي‌زنيد يك عدّه رقيبِ عتيدند مراقب‌اند مواظب شما هستند خود من ﴿وَكُنتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً﴾, ﴿وَرُسُلُنَا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ﴾ اينها اختصاصي به كفّار ندارد اختصاصي به منافق ندارد شامل حال مؤمن و غير مؤمن مي‌شود اين قرينه ي دومشان ناتمام است اما قرينه ي اوّلشان تام است كه ﴿وَمِنَ الشَّيَاطِينِ﴾ يعني كفّار ولي نه ايشان ادّعاي حصر كردند نه از آيه حصر استفاده مي‌شود ﴿وَمِنَ الشَّيَاطِينِ مَن يَغُوصُونَ لَهُ وَيَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِكَ﴾ غير از مسئله ي غوّاصي كارهاي ديگري مي‌كنند كه اين كارها در همين سوره ي مباركه ي «سبأ» به اين صورت مشخص شد كه فرمود: ﴿يَعْمَلُونَ لَهُ مَا يَشَاءُ مِن مَّحَارِيبَ وَتَمَاثِيلَ وَجِفَانٍ كَالْجَوَابِ وَقُدُورٍ رَّاسِيَاتٍ اعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُكْراً وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ﴾ براي وجود مبارك داود آن سخت‌ترين جِرم را كه آهن بود نَرم كرد براي وجود مبارك سليمان هم سخت‌ترين را و هم آسان‌‌ترين را, نَرم‌ترين را آن سخت‌ترين مِس است ديگر مثلاً در حدّ همين آهن است كه فرمود: ﴿وَأَسَلَنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ﴾ نَرم‌ترين همين هواست كه فرمود: ﴿سَخَّرْنَا لهُ الرِّيحَ﴾ پس چه آن نَرم چه اين سخت هر دو در اختيار وجود مبارك سليمان قرار گرفت به اذن الله و برخيها در معناي عاصف چنين گفتند, گفتند برخي اين جو و گندم اينها وقتي كه به خرمن رفتند آن مغز يك طرف مي‌رود كاه يك طرف آن كاه را مي‌گويند عَصف ﴿فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ﴾ يعني جريان ابرهه كه آمدند آن طيرِ ابابيل اينها را ﴿كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ﴾ قرار داد عَصْف يعني همين كاه, كاهِ نيم‌خُرده قدرتي ندارد ارزشي هم ندارد اين كاه را مي‌گويند عَصْف چرا باد را در حال تند گفتند عَصْف, براي اينكه آن باد اين كاه را فوراً جابه‌جا مي‌كند اين عَصْف كه وصفِ كاه است به اين باد داده شد كه آن باد اين كاه را فوراً اِثاره مي‌كند پروازش مي‌دهد ﴿فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ﴾:
عَصْف يعني طِبْن و كاه و چون باد اين كاه را فوراً جابه‌جا مي‌كند نام عَصْف گرفته و شده عاصف اين تعبير برخي از مفسّران است. خب, بخش ديگري كه در اين آيه است فرمود: ﴿وَكُنَّا لَهُمْ حَافِظِينَ﴾ اين ﴿وَكُنَّا لَهُمْ حَافِظِينَ﴾ نشانه ي آن است كه ما تفويض نكرديم به اينها قدرت داديم اينها به اذن ما كار مي‌كنند اما حفظ اينها در اختيار ماست اما مراقبيم اينها تخلّف نكنند و هم تمام كارهاي آنها تحت اراده و حفظ ماست چه مسئله ي جن, چه مسئله ي انس, چه مسئله ي طير, طير را هم او نگه مي‌دارد طير را كه در بالاست و جِسم سنگين است و جاذبه ي زمين بايد او را به زمين بكِشاند فرمود اين به قدرت ما در فضا دارد حركت مي‌كند ﴿مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلاّ الرَّحْمنُ﴾ اين پرنده‌ها را ما حافظيم, آن جنها را ما حافظيم, آن انسهايي را كه در تحت تدبير او هستند ما حافظيم آن‌كه مي‌گويد ﴿أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ﴾ را ما حافظيم ما به او اين قدرت را داديم خب در بين اين هفده پيامبري كه در سوره ي «انبياء» قصّه‌شان آمده همه‌شان از اين سنخ نيست در جريان داود و سليمان ملاحظه فرموديد مبارزات داود در سوره ي مباركه ي «بقره» و امثال «بقره» است كه ﴿وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ﴾ اما اينجا جاي مبارزه نيست جاي دعوت به صبر نيست جاي اينكه امّت او نافرماني كردند و گرفتار عذاب شدند ﴿فَسِيرُوا فِي الأرْضِ﴾ از اين قبيل نيست فقط بيان معجزات است خب قدرت الهي اگر بتواند دريا و اهلش, صحرا و اهلش, جن و انس همه را مهار بكند چنين خدايي اگر به پيامبري گفت من حافظ توام, من ناصر توام اطمينان پيدا مي‌كند ديگر, پس اينكه فرمود به ياد انبيا باش حدّاقل فوايد قصص انبيا در اين سه فصل خلاصه مي‌شود.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#19
﴿وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَي رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ﴿83﴾ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ وَآتَيْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَذِكْرَي لِلْعَابِدِينَ ﴿84﴾
چون در اين سورهي مباركهي «انبياء» نام انبيا(عليهم السلام) به نحو عموم آمده يعني اشاره به نبوّت عام مطرح شد نام هفده پيامبر(عليهم السلام) را به طور تفصيل بردند و شرح حال تقريباً شانزده پيامبر(عليهم السلام) را تا حدودي كه مناسب اين سور‌ه بود مطرح فرمودند.
جريان داود و سليمان(سلام الله عليهما) دو تسخير متفاوت را ذكر كردند:
يك تسخير سلسله ي جبال براي داود.
دو تسخير باد براي سليمان(سلام الله عليهما) نحوه ي اين تسخيرها هم فرق مي‌كند تسخيري كه براي سليمان شد اين بود كه باد در اختيار آن حضرت بود آن حضرت و همراهانش را از شام به هر جايي كه مي‌خواستند بروند مي‌بُرد و برمي‌گرداند كه تسخيرش در حركت بود اما تسخير جبال در حركت نيست در اقتداي به داود در مراسم ذكر و دعا و نماز است اگر گاهي گفته مي‌شود كه يا گفته شد كه فلان وليّ وارد فلان منزل شد ما احساس كرديم در و ديوار دارند ذكر مي‌گويند اگر سند معتبر باشد آيه قرآن تأييد مي‌كند, عقل تأييد مي‌كند اينكه فرمود: ﴿يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ﴾ يا ﴿سَخَّرْنَا﴾ براي داود جبال را كه ﴿يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ﴾ يعني در تسبيح, در تكبير, در تحليل, در تحميد, در ذكر و عبادت سلسلهي جبال هم‌آواي داود بودند داود(سلام الله عليه) كه ذكر مي‌گفت همه ي اين سلسله ي جبال ذكر مي‌گفتند پس اگر يك وقت خبري پيدا شد يا كسي نقل كرد كه در فلان زمان پيامبري يا امامي يا وليّ‌اي(عليهم السلام) وارد مثلاً فلان منزل شد يا وارد خرابه در همين سفر بين كربلا و شام شد و در و ديوار با او ذكر مي‌گفتند قابل قبول هست يا اگر در جريان آن نابينايي كه مي‌گفت وقتي آن كسي كه براي من غذا مي‌آورد در و ديوار اين خرابه ذكر مي‌گفت اينها قابل قبول هست امكان عقلي دارد يك, تأييد قرآني دارد دو, روايت بايد منتها معتبر باشد اين سه, كه فرمود به سلسله جبال گفتيم شما در عبادت تابع داود باشيد وقتي او ذكر مي‌گويد شما هم ذكر بگوييد و مانند آن, پس فرق بين اين دو تسخير روشن شد.
ذكر جريان انبيا(عليهم السلام) گاهي براي بيان معجزات آنهاست كه براي همه سودمند است چه براي انبياي بعدي چه براي امّتها, گاهي براي بيان مقاومتهاي آنها در مبارزات نظامي است براي همه نافع است, گاهي براي بيان صبر و استقامت آنها در مسائل اجتماعي است براي همه نافع است, گاهي براي بيان سعادت و شقاومت امّتهاست كه بعضي از امّتها ترقّي كردند بعضي از امّتها به هلاكت رسيدند يكي در اثر اطاعت بود يكي در اثر عصيان اين براي همه امّتها نافع است گاهي هم براي صبر و بردباري در مسائل شخصي است نظير جريان ايّوب(سلام الله عليه) كه صبر ايّوب در جريان مبارزات سياسي و اجتماعي و امثال ذلك نبود در اثر بيماريهاي توان‌فرساي آن حضرت بود اين هم يك مطلب.
مطلب ديگر اينكه يك وقت انسان در حالت بيماري يا امثال بيماري در اين مصيبتها و حوادث تلخ دهنش را باز مي‌كند هر چه مي‌خواهد مي‌گويد اين بر خلاف ادب است بر خلاف دستور است بايد مواظب بود جز حق چيزي نگفت, گاهي شكايت و شِكْوه را به غير خدا مي‌برند اين هم درست نيست اما با خدا راز و نياز كردن و شِكْوه را به خداي سبحان منتقل كردن و با خدا شكوه را مطرح كردن كاري كه ايّوب كرد, كاري كه يعقوب(سلام الله عليهما) كردند اينها مخالف با صبر نيست ﴿أَشْكُوا بَثِّي وَحُزْنِي إِلَي اللَّهِ﴾ يا وجود مبارك ايّوب به خداي سبحان عرض كرد ﴿رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ﴾ اين شكوه به خدا بردن با صبر مخالف نيست.
مطلب ديگر كه باز در همين سوره ي مباركه ي «انبياء» هست كه فرشتگان الهي بدون اذن خدا سخن نمي‌گويند ﴿لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ همين تعبير بلند در زيارت نوراني «جامعه كبيره» در وصف اهل بيت(عليهم السلام) هست كه اهل بيت(عليهم السلام) بدون اذن قبلي خداي سبحان كاري نمي‌كنند حرفي نمي‌زنند «لا يَسبقونه بالقول و هم بأمره يَعملون» اين سيره ي انبيا و اولياي الهي است انبيا هم تا مأذون نباشند چيزي را نمي‌خواهند وجود مبارك ايوب بعد از گذشت مدّت مَديدي مأذون شد كه دعا كند لذا دعا كرده است عرض كرد ﴿رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ﴾.
حوادث مربوط به وجود مبارك ايّوب پيش آمد حادثه ي عادي نبود مرگ فرزندهاي فراوان بود و به هم ريختن زندگي بود بيماري صعب‌العلاج در درازمدّت بود اينها كار عادي نبود اما از همهي اين بيماريها و حوادث تلخ تعبير به مَس كرده است خدايا! ﴿رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ﴾ ضرر با من تماس گرفت يك وقت است كه آتش با چيزي تماس مي‌گيرد او را گرم مي‌كند يا مختصري ممكن است بسوزاند يك وقت درون‌سوز است اين طور نبود با اينكه مصيبت خيلي سنگين بود عرض كرد ﴿رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ﴾ فقط با من تماس گرفت اين هم نحوه ي دعا كردن است.
مطلب بعدي آن است كه دعا نكرد ندا داد اين هم ادب انبياست كه مستقيماً چيزي را از خدا نخواستند عرض حاجت كردند دو عنصر را ذكر كردند آن سومي را ذكر نكردند نقص خود و حاجت خود را ذكر كردند يك, توانايي ذات اقدس الهي را ذكر كردند دو, اما ديگر نتيجه نگرفتند عرض نكردند خدايا! مشكل ما را حل كن اين سومي را نگفتند اگر اين سومي را گفته بودند مي‌شد دعا, اوّلي و دومي را گفتند شده ندا, گرچه دعا گاهي به معناي خواندن است گاهي به معني خواستن آن خواستن در حقيقت سؤال است خيلي از اين جمله‌هاي دعايي است كه در وصف و نَعْت خداي سبحان و اسماي حُسناي اوست خواستني در كار نيست ولي معمولاً وقتي گفته مي‌شود ايّوب دعا كرد يعني براي رفع بيماري خود دعا كرد ولي تعبير قرآن كريم اين نيست كه او دعا كرد تعبير اين است كه او ندا كرد با خدا سخن گفت اين دو مطلب را گفت سومي را كه دعاست نگفت, نگفت به من بده عرض كرد كه ﴿رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ﴾ اين نقصان من ﴿وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ﴾ اين كمالِ شماست پس مبدأ فاعلي در كمال است مبدأ قابلي در نهايت حاجت هست اما حالا به من بده را ديگر نگفت اين ادب آنهاست چه اينكه وجود مبارك موساي كليم هم همين طور بود وقتي از مصر به مدين آمده كه به خدمت شعيب(سلام الله عليه) برسند براي فرزندان شعيب از چاه آب كشيد ﴿ثُمَّ تَوَلَّي إِلَي الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ﴾ اما حالا فقر مرا به غنا تبديل بكن, به من چيزي بده عرض نكرد گفت من نيازمندم اما نياز مرا برطرف بكن آن‌چنان نبود آنكه در سوره ي مباركه ي «قصص» آمده آيه ي 24 اين است ﴿فَسَقَي لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّي إِلَي الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ﴾ اما حالا فقرِ مرا به غنا تبديل كن به من چيزي بده اين را ذكر نكرد اينجا هم وجود مبارك ايّوب عرض كرد ﴿رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ﴾ اما حالا ضرر من و بيماري مرا برطرف بكن كه بشود دعا اين را ذكر نكرده تأدّباً, فرمود: ﴿وَأَيُّوبَ﴾ يعني «واذكر في الكتاب ايّوب» منصوب بودن ايّوب نظير منصوب بودن اسامي انبياي قبلي منصوب به فعلِ مقدّر است.
آنجا كه مأذون‌اند بخواهند, مي‌خواهند براي اينكه يك فرزند عادي را وجود مبارك زكريّا طلب نكرد وقتي كه به دوران پيري رسيد و همسر او هم وقتي جوان بود عاقِر بود يعني عَقيم بود الآن كه پير است ولي وقتي مريم را ديد ﴿كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمَحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً﴾ چنين بانويي را ديد عرض كرد خدايا! پس به من هم يك فرزند اين‌چنيني عطا بكن آن هم به اذن خداست براي اينكه در همين سوره ي مباركه ي «انبياء» هست كه فرشتگان اين‌چنين‌اند كه ﴿لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ .
زيارت نوراني «جامعه ي كبيره» هم در وصف اهل بيت همين آمده كه «لا يَسبقونه بالقول و هُم بأمره يَعملون» معلوم مي‌شود اولياي الهي, ائمه(عليهم السلام), انبيا(عليهم السلام) اگر چيزي را بخواهند از ذات اقدس الهي درخواست كنند مسبوق به اذن خداست خب.اين توضيح بود اين سؤالِ درخواستي نبود عرض كرد خدايا! من يك مشكل علمي دارم و آن اين است كه شما فرمودي اهل سوء را من نجات مي‌دهم اين پسرم كه اهل من است چطور شد مشكل چه شد و تو هم كه أحكم‌الحاكميني آن وقت ذات اقدس الهي فرمود صغرا ممنوع است ما گفتيم اهلت را نجات مي‌دهيم اما ﴿لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ﴾ انبيا درست است علمِ به غيب دارند اما به تعليم الهي است ديگر ذاتاً آن كسي كه عالِم به غيب است خداي سبحان است خداي سبحان كه ذاتاً علم به غيب دارد و علم او عين ذات اوست به انبيا اين علم غيب را عطا مي‌كند كه فرمود: ﴿تِلْكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ﴾, ﴿نُوحِيهِ إِلَيْكَ﴾ گاهي مذكّر, گاهي مؤنث در چند آيه هست در حقيقت سؤالِ نوح(سلام الله عليه) در بيان صغراي مسئله بود كه من الآن ماندم شما كه وعده ي شما تخلّف‌ناپذير است فرمودي من تويِ نوح و اهلت را نجات مي‌دهم اين هم كه به اهل من است چطور شد؟ فرمود: ﴿إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ﴾. خب, ﴿وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَي رَبَّهُ﴾.
وقتي كه در برابر خطر قرار مي‌گيرند مأذون‌اند كه از ذات اقدس الهي چيز طلب كنند وقتي كه خداي سبحان مي‌فرمايد: ﴿ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ﴾ دعوت را خود خداي سبحان امر مي‌كند منتها حالا كجا امر مي‌كند كجا امر نمي‌كند را ما نمي‌دانيم معصومين مي‌دانند و اجرا مي‌كنند و جواب هم مي‌گيرند وگرنه امر, امر الهي است كه فرمود: ﴿ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ﴾ و اگر كسي از دعا سرپيچي كند در حقيقت از عبادت سرپيچي كرده است ما بر اساس اينكه «لا يَسبقونه بالقول» كه در وصف انبياست مثل فرشته‌ها مي‌فهميم هر جا اينها دعا كردند مسبوق به اذن بود هر جا ندا كردند هم مسبوق به اذن بود وگرنه همين وجود مبارك ايّوب گاهي ممكن است دعا هم كرده باشد اما تعبير قرآن در اين بخش نداست نه دعا. ﴿وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَي رَبَّهُ﴾ در اين ندا دو نكته است كه يكي مربوط به ضعفِ قابل, يكي مربوط به كمالِ فاعل, لكن در ضعف قابل هم ديگر عرض نكرد بچه‌هاي من مُردند, من ساليان متمادي است كه بيماري صعب‌العلاج دارم اينها را نگفت عرض كرد ﴿مَسَّنِيَ الضُّرُّ﴾ ضرر با من تماس گرفت همين.
سيدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله عليه) فرمود جريان حضرت داود و سليمان و ايّوب و اينها را ما قصّه ي اينها را در سوره ي «ص» بيان مي‌كنيم آنجا قدري مبسوط‌تر است در آنجا تعبير قرآن كريم اين است كه وجود مبارك ايّوب عرض كرد ﴿أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ﴾ آيه ي 41 سورهي مباركه ي «ص» اين است ﴿وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَي رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ﴾ آن وقت راه‌حل را خدا به او نشان داد. در آن آيهي 41 سوره ي «ص» گذشته از اينكه نُصْب و عذاب آمده تعبير ﴿مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ﴾ آمده كه تمام حرفها در اين است كه آيا شيطان درباره ي بدن انبيا(عليهم السلام) سلطه‌اي دارند, ندارند, مي‌توانند اثر كنند, نكنند كه آنجا بحث مي‌شود. جناب فخررازي چندين صفحه به عنوان راه‌حل از اين روايتهاي اسرائيلي و غير اسرائيلي را نقل كرد كه خيلي از اينها مورد اعتماد نيست قرطبي هم بيش از پانزده قول نقل كرده كه بسياري از آنها هم قابل اعتماد نيست آنجا يعني سوره ي مباركه ي «ص» ـ ان‌شاءالله ـ مشخص مي‌شود كه شيطان تا چه اندازه مي‌تواند در ابدان انبيا(عليهم السلام) نفوذ داشته باشد در حريم وحي كه اصلاً راه ندارد براي اينكه در پايان سوره ي مباركهي «جن» فرمود خداي سبحان وقتي وحي را از منبع اصلي‌اش تا قلب آن پيامبر(عليه السلام) كه وحي‌ياب است بگيرد از جلو و دنبال و همراه به وسيلهي فرشته‌ها اينها را اسكورت مي‌كنند ﴿يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً ٭ لِيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ﴾ يعني به هيچ وجه راه براي نفوذ شيطنت و خيال و وهم و امثال ذلك نيست معصومانه از مبدأ صادر مي‌شود, معصومانه اين مسير تنزّلي را طي مي‌كند و معصومانه به حرمِ امن يعني قلب آن پيامبر وارد مي‌شود كه ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ ٭ عَلَي قَلْبِكَ﴾ اين مخصوص به يك پيامبر و دو پيامبر نيست همه ي انبيا اين طور هستند در اينكه شيطنت در حرمِ امن وحي راه ندارد اين «ممّا لا ريب فيه» است اما حالا در بدن انبيا راه دارد يا نه, اين آيا آسيبي مي‌رساند يا نه اين در سوره ي مباركه ي «ص» بايد مشخص بشود كه چطور وجود مبارك ايّوب عرض كرد ﴿رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ﴾ ولي فعلاً سخن از ﴿رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ﴾ است. خب, در جواب ذات اقدس الهي فرمود: ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ﴾ گرچه او ندا داد ولي نداي او در حقيقت ما تَلبيه نگفتيم ما استجابت كرديم اين دعا بود به صورت ندا و ما خواستهي او را برآورده كرديم ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ﴾ اين ضرر را برطرف كرديم اندوه دروني و ضرر بيروني را برطرف كرديم او هم قلباً بانشاط شد هم بدناً سالم ﴿فَكَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ﴾ بيماري او را برطرف كرديم ﴿وَآتَيْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَذِكْرَي لِلْعَابِدِينَ﴾ او گفته ﴿أَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ﴾ ما هم به عنوان ارحم‌الراحميني ظهور كرديم أرحم‌الراحمين است «في موضع العفو و الرحمة» چه اينكه «أشدّ المعاقبين» است «في موضع النكال و النقمة» اينجا جاي أرحم‌الراحميني خداست ما هم ﴿رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا﴾ ظهور كرديم دوتا كار كرديم يكي او را درمان كرديم, يكي اينكه آنچه را كه او از دست داد به دستش داديم.
مرحوم شيخ طوسي(رضوان الله عليه) چند قول نقل مي‌كند درباره ي ﴿وَآتَيْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ﴾ خودش قولي را انتخاب نمي‌كند مرحوم امين‌الاسلام طبرسي در مجمع‌البيان هم چند قول نقل مي‌كند هيچ كدام را انتخاب نمي‌كند لكن بر طبق بعضي از اين اقوال به آنجا كه رسيده مي‌گويد اين روايتي است كه از وجود مبارك امام صادق(سلام الله عليه) رسيده خب بايد روايت معتبر باشد اگر روايت مُرسَل باشد يا ضعفي در سند باشد در اين گونه از مسائل مهم اعتماد به آنها آسان نيست ولي ظاهر آيه اين است كه ما اهل او را به او داديم يعني آن مُرده‌ها را زنده كرديم مثل آنها را هم به آنها داديم يعني آن بچه‌هايي كه مُرده بودند آنها را زنده كرديم و همسر او را هم باردار كرديم او هم فرزندان متعدّدي آورد كه هم اهلش زنده شدند و هم مثل آنها به او داده شد اين هيچ اشكال عقلي ندارد سخن از تناسخ هم نيست در تناسخ آن است كه كسي كه مي‌ميرد روحش به بدن ديگري به يك نوزاد تعلّق بگيرد اما خود آن مُرده زنده بشود كه مشكلي ندارد در سوره ي مباركه ي «بقره» مبسوطاً گذشت كه ﴿أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَي قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَي عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّي يُحْيِيْ هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِاْئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ﴾ آنجا مبسوطاً گذشت كه زنده كردن يك مُرده اين محذوري ندارد اما روح مُرده‌اي به بدن نوزادي تعلّق بگيرد به عنوان تناسخ اين عقلاً و نقلاً هم ممتنع است هم ممنوع اينجا اگر دليل معتبري باشد كه منظور اين است كه ﴿وَآتَيْنَاهُ أَهْلَهُ﴾ يعني بچه‌هاي او را برگردانديم اين هيچ منعِ عقلي ندارد يكي از اقوال اين است كه او مخيّر كردند كه ما بچه‌هاي تو را آنها را در دنيا به تو بدهيم يا در آخرت به شما برگردانيم فرمود آنها را در آخرت به من ملحق كنيد و مِثل اينها را در دنيا به من بدهيد چند قول در مسئله هست يكي از آنها هم همين است يك قولِ قطعيِ جامع‌الأطرافي در مسئله نيست كه بگويد خود آن بچه‌ها را خدا زنده كرد و مِثل آنها را هم به آنها داد ولي يكي از اقوال در مسئله همين است و دليل عقلي هم بر منعش نيست منتها اثباتش به وسيله ي دليل عقلي است. خب, ﴿وَآتَيْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ﴾ اين ﴿رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا﴾ است ﴿وَذِكْرَي لِلْعَابِدِينَ﴾ وقتي ذات اقدس الهي با همه ي جلال و شكوه بخواهد ظهوري كند و رحمتي عطا كند تعبير مي‌كند كه از نزد ما به او رحمتي داديم گاهي هم به فرشتگان به مأموران ديگر دستور مي‌دهد كه او را مورد رحمت قرار بدهيم چون نداي آميخته به دعاي وجود مبارك ايّوب مستقيماً به خود خداي سبحان متوجّه بود خداوند هم به صورت متكلّم مع‌الغير يعني با جلال و شكوه كه فرشتگان مدبّر هم مطيع آن حضرت‌اند فرمود: ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنَا مَا بِهِ﴾ ما بِهِ ايّوب به صورت مفرد عرض مي‌كند خداي سبحان هم به صورت متكلّم مع‌الغير پاسخ مي‌دهد ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ﴾ كه مربوط به بدنِ اوست ﴿وَآتَيْنَاهُ أَهْلَهُ﴾ و مِثل اين اهل را با اين اهل به او داديم ﴿رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَذِكْرَي لِلْعَابِدِينَ﴾ كه اگر كسي صابر باشد اجر صابر را ذات اقدس الهي ضايع نمي‌كند.
﴿وَآتَيْنَاهُ أَهْلَهُ﴾ و مِثل اينها را با اينها داديم حالا آن ﴿وَآتَيْنَاهُ أَهْلَهُ﴾ اگر به معناي احياي موتا باشد بله, اما اگر ﴿آتَيْنَاهُ أَهْلَهُ﴾ يعني آن قول ديگر در مسئله اين است كه ما به او فرزنداني داديم مِثل همانها را هم به او داديم يعني اگر او پنج فرزند را از دست داد ما ده فرزند به او داديم مِثل آنهايي كه به او داديم به آنها داديم اما آنهايي كه داديم چيست؟ احياي موتاست يا نه, ايجاد افرادي است به عنوان فرزند.چرا, با اينهاست, با اينها يعني با اينها, اگر كسي پنج‌تا بچه‌اش مُرده ذات اقدس الهي در اثر زندگي مجدّد او به او پنج فرزند داد كه اين مي‌شود اهلِ او, مثل اين پنج فرزند هم با اين فرزند در همين دنيا به آنها داد ديگر, پس بنابراين اگر ما دليل معتبر داشته باشيم كه آنها را زنده كرده هيچ مانعي ندارد براي اينكه, اينكه تناسخ نيست و اگر دليل معتبر نداشتيم يكي از اين اقوال را انسان مي‌پذيرد اينكه مرحوم شيخ طوسي(رضوان الله عليه) در تبيان فقط به نقل اقوال اكتفا كرده مرحوم امين‌الاسلام هم به نقل اقوال اكتفا كرده منتها درباره ي يكي از اين اقوال گفته «و رُوي عن مولانا الصادق(سلام الله عليه)» براي همين است كه ما برهان قطعي بر تعيين يكي از اينها نداريم هر كدام باشد قابل قبول است دليلي بر منع نيست بالأخره. خب, وجود مبارك ايّوب با اُوب و رجوع به سر مي‌برد بعضي از انبيا اين طور بودند درباره ي حضرت ايّوب دارد كه اين اَوّاب بود آيه ي 44 سوره ي مباركهي «ص» اين است كه ﴿إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ﴾ حالا يا اين ﴿أَوَّابٌ﴾ صيغه ي مبالغه است يا حرفه و پيشه است به هر دو تقدير اين كثيرالعوب است.
اوب يعني رجوع اين دائماً دارد رجوع مي‌كند اين رجوع مستمر به اين معنا نيست كه گاهي رجوع مي‌كند گاهي برمي‌گردد كسي كه دائماً حالا اهل مكّه است از مكّه خارج شده اين سيرش را دارد ادامه مي‌دهد مي‌گويند اين اوّاب است دائماً در حال ير است ديگر دارد رجوع مي‌كند نه اينكه گاهي برمي‌گردد گاهي منقطع است گاهي متّصل است اين اوّاب است مرتّب دارد سيرش را ادامه مي‌دهد, اگر ﴿إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَيهِ رَاجِعُونَ﴾ است كما هو الحق, بعضيها مي‌روند ماها را مي‌برند اين طور نيست كه اگر ما نرفتيم ما را نبرند كه بالأخره همه را مي‌برند اگر خودمان رفتيم «طوبا لنا و حُسن مآب» نرفتيم ما را مي‌برند اين بزرگان أوّاب بودند, مُنيب بودند.
مُنيب يا از نابَ يَنيب است يا از نابَ يَنوبُ اگر از نابَ يَنيب باشد يعني «إنقطع, يَنقطع» اين به كسر «فَعل, يَفعل» انقطاع را مي‌رساند اين «نابَ عن الغير, إنقطع عن الغير, يَنقطع عن الغير و يَنقطع إلي الله دائماً» اين مي‌شود مُنيب و اگر نابَ يَنوب باشد اين دائماً در نوبت است كه برسد انبياي قبلي هستند و اولياي قبلي هستند اين مرتب در نوبت است جاي ديگر وقت صرف نمي‌كند هميشه پشت در است تا چه موقع در باز بشود بالأخره اينها را مي‌گويند مُنيب, اُوب هم همين طور است اُوب, آبَ يعني «رَجَعَ», «مآب» يعني مرجع خدا مآبِ ماست يعني مرجع ماست خب اين اَوّاب است دائم‌الرجوع است, كثيرالرجوع است و كثرت رجوع او هم به اين نيست كه گاهي رجوع بكند گاهي برگردد وگرنه آن اِتلاف وقت است ديگر, يك وقت چند قدم رفته دوباره برگشته اينكه رجوع نيست اين سرمايه را هدر داده اين خاسر است آن كسي كه دائماً دارد برمي‌گردد به او مي‌گويند اوّاب اين جريان اوّاب مخصوص حضرت ايّوب(سلام الله عليه) نيست درباره ي حضرت داود و اينها هم آمده. به هر تقدير در سوره ي مباركه ي «ص» آيه ي 44 فرمود: ﴿إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ﴾ در جريان سوره ي «ص» فرمود اين كاري كه ما كرديم ﴿وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَذِكْرَي لَأُولِي الْأَلْبَابِ﴾ در آيه ي محلّ بحث يعني سوره ي مباركهي «انبياء» دارد ﴿ذِكْرَي لِلْعَابِدِينَ﴾ براي اينكه وجود مبارك ايّوب هم لَبيب بود هم عابد, برخيها وارث انبيا هستند در بخش لُبّ, برخيها وارث انبيا هستند در بخش عبادت, اگر علما ورثهي انبيا هستند به مقدار ارتباط آنها با انبيا از آنها ارث مي‌برند همان طوري كه در ارثِ مادّي پيوند هر چه بيشتر باشد سهام بيشتر است و هر چه فاصله بيشتر باشد سهام كمتر, بعضيها در طبقه ي سه هستند بعضي در طبقه ي دو, بعضي در طبقهي يك و بعضيها دو برابر ديگري ارث مي‌برند و مانند آن, در ارثهاي معنوي هم بشرح ايضاً هر كسي ارتباطش با مورِّث بيشتر بود بيشتر ارث مي‌برد بعضيها عبادت را از ايّوب ارث مي‌برند, بعضيها لَبيب بودن را ارث مي‌برند, بعضي بين عبادت و لُب جمع مي‌كنند, لذا در سوره ي مباركه ي «ص» فرمود: ﴿رَحْمَةً مِنَّا وَذِكْرَي لَأُولِي الْأَلْبَابِ﴾ در آيه ي محلّ بحث سوره ي مباركهي «انبياء» فرمود: ﴿رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَذِكْرَي لِلْعَابِدِينَ﴾ يعني اگر كسي اهل عبادت بود اين جزء وارثان حضرت ايّوب است در بخش عبادت, اگر اهل فكر و تأمّل بود جزء وارثان آن حضرت است در بخش لُبّ, البته آن لَبيب هم بايد عابد باشد اين عابد هم بايد لَبيب, منتها صبغه ي عبادت بعضيها بيشتر از لَبيب بودن آنهاست, صبغهي لَبيب بودن برخي بيشتر از صبغه ي عابد بودن آنهاست حالا اگر تفصيلي مربوط به حضرت ايّوب باشد اين بايد به خواست خدا در سوره ي مباركهي «ص» مشخص بشود.
نكته‌اي مربوط به آن ريحِ عاصِفِ حضرت سليمان(سلام الله عليه) مطرح است اين است كه گاهي ممكن است باد طوفاني باشد تند باشد و مُهلِك باشد بسوزاند بادِ سوزان باشد بادِ صَرصَر باشد, باد سَموم باشد و امثال ذلك ولي اين ريحي كه تسخيرشده بود براي سليمان(سلام الله عليه) تنها اين نبود كه گاهي تند بود گاهي كند, گاهي نَرم بود گاهي طوفاني بلكه آن وقتي هم كه توفنده بود طيّب بود اين رُخاء را به معناي صاحب رايحه ي طيّبه معنا كردند يعني معطّر, خوشبو, لطيف يك وقت است تند است و ويران‌كننده است يك وقت است تُندي است كه كاري به كسي ندارد تصادف نمي‌كند مثل يك راننده ي ماهري كه بر فرض اتومبيلش تند باشد در باند خودش حركت مي‌كند مزاحم كسي نيست و آن مور بود كه متوجّه نشد خيال كرد كه ﴿لاَ يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ﴾ را گفته وگرنه اين رُخاست يك بادِ نَرمِ در حالي كه توفنده است و تند است طيّبه و رائح است اين معنا براي رخاء اگر ثابت بشود جمع بين عاصِفه و رخاء تنها اين نيست كه گاهي تند است گاهي كند, جمعش به اين است كه در عين حال كه تند است بي‌مزاحمت است.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#20
﴿وَإِسْماعِيلَ وَإِدْرِيسَ وَذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ ﴿85﴾ وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي رَحْمَتِنَا إِنَّهُم مِنَ الصَّالِحِينَ ﴿86﴾ وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَي فِي الظُّلُمَاتِ أَن لاَّ إِلهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ ﴿87﴾ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ ﴿88﴾
نام مبارك انبيا(عليهم السلام) را بعد از اينكه به نحو عموم مطرح فرمود تقريباً نام پربركت هفده پيامبر(عليهم السلام) را يكي پس از ديگري ذكر فرمود منتها با اجمال و تفصيل فرقي كه بين بعضيها گذاشت. يكي از آنها وجود مبارك اسماعيل و ديگري ادريس, سومي ذالكِفْل بنا بر اينكه اذز انبيا باشد چه اينكه بعضيها احتمال دادند اين يك عبدِ صالحي باشد. جريان اسماعيل فرق بين اسماعيلِ ذبيح و اسماعيلِ صادق‌الوعد كه اينها دوتا هستند يا يكي قبلاً گذشت. جريان ادريس آن هم قبلاً بازگو شد و در سوره ي مباركه ي «صافات» هم مبسوطاً خواهد آمد.
جريان ذالكفل كه آيا او پيامبر بود يا نه, غالباً او را جزء انبيا تلقّي كردند آيا او همان زكرياست يا يوشع است يا يك پيامبر ديگري است اين هم يك مطلب. درباره ي نامگذاري وجود مبارك ذالكفل چند مطلب ذكر شده يكي اينكه اين اصلاً اسم اوست, ديگر اينكه چون يك امر مهمّي را كفالت كرده و تعهّد كرده شده ذالكفل چه اينكه وجود مبارك اسماعيل يك مطلب مهمّي را وعده داد و در آن وعده صادق بود شده صادق‌الوَعد. دوم اينكه كِفل يعني نصيب و حَضّ چون بهره و حضّ او از ثواب بيش از حضّ و بهره ي ديگران از معاصران او بود در ثواب از اين جهت گفتند ذالكفل يا نه, حضّ او نسبت به بعضي از انبيا بيشتر بود چون بردباري او و مقاومت او و ابتلاي او بيشتر بود از اين جهت شده ذالكفل يعني «ذو حضّ عضيم».
قرآن كريم بزرگان را به اوصافي از قبيل صبر و صَلاح و خير ياد كرده است در اين دو آيه آنها را به عنوان ﴿كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ﴾ يا ﴿إِنَّهُم مِنَ الصَّالِحِينَ﴾ ياد كرده است در سوره ي مباركه ي «ص» به عنوان اينكه ﴿كُلٌّ مِنَ الْأَخْيَارِ﴾ ياد كرده است آيه ي 48 سوره ي مباركه ي «ص» اين است ﴿وَاذْكُرْ إِسْماعِيلَ وَالْيَسَعَ وَذَا الْكِفْلِ وَكُلٌّ مِنَ الْأَخْيَارِ﴾ بنابراين اينها صابرند, صالح‌اند و اهل خيرند و منشأ همه ي اين بركات هم همان است كه در همين سوره ي مباركه ي «انبياء» فرمود: ﴿وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي رَحْمَتِنَا﴾ اينها غرق رحمت ما هستند در درون رحمت زندگي مي‌كنند خداي سبحان حِصني دارد به نام حصن علم, حصني دارد به نام حصن رحمت, اگر كسي وارد حصنِ علم الهي شد از جهل مصون است وارد حصن قدرت او شد از عجز مصون است وارد حصن رحمت او شد از غضب مصون است و اگر وارد حصن توحيد او شد مي‌شود كونِ جامع و مظهر اسم اعظم مثل وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) و اهل بيت كه از همه ي اين بركات برخوردارند اينكه فرمود: ﴿وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي رَحْمَتِنَا﴾ اين همان رحمت خاصّه ي رحيميه ي خداي سبحان است كه اينها در اين حِصن رحمت وارد شدند درباره ي توحيد كه فرمود: «كلمة لا إله الاّ الله حِصْني» يعني من خودم دژبانم اين دژ من است قلعه ي من است من خودم قلعه‌بانم خب اگر قلعه‌اي باشد كه قلعه‌بانش خود خداي سبحان باشد ديگر هر خطري آ‌نجا ممنوع است و انسان از هر بهره‌اي متنعّم است ﴿وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي رَحْمَتِنَا﴾ گاهي انسان آرزو مي‌كند مي‌گويد: ﴿رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ﴾ اما وقتي خود خداي سبحان وعده بدهد و گزارش بدهد كه فرمود: ﴿وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي رَحْمَتِنَا﴾ اين تنها سخن از درخواست مَدخل صِدق و مانند آن نيست يا درخواست ورود در رحمت نيست .
دعاهاي قنوت عيدين مي‌گوييم «وَاَدْخِلْني‏ في‏ كُلِّ خَيْرٍ اَدْخَلْتَ فيهِ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ(صلّي الله عليه و آله و سلّم)» بلكه اِخبار خود خداي سبحان است كه فرمود: ﴿وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي رَحْمَتِنَا﴾ بنابراين گاهي انسان مُدخلِ صِدق مي‌خواهد گاهي ورود در حريمي را كه خداي سبحان و اهل بيت(عليهم السلام) را در آن حريم راه داد مي‌خواهد گاهي خود خداي سبحان مي‌فرمايد: ﴿وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي رَحْمَتِنَا﴾ خب اگر خداي سبحان كسي را در رحمت خاصّ خود راه بدهد جايي براي غضب او نيست. ﴿وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي رَحْمَتِنَا إِنَّهُم مِنَ الصَّالِحِينَ﴾ اين طليعه براي انبيا مخصوصاً اين انبيايي كه نام مباركشان برده شد هست اين زمينه را فراهم مي‌كند كه وجود مبارك يونس حُسن مظنّه داشته باشد خب چرا يونس(سلام الله عليه) گمان كرد يا اطمينان داشت كه خداي سبحان بر او سخت نمي‌گيرد؟ چون خود را در رحمت الهي مي‌ديد خداي سبحان درباره ي اسماعيل و ادريس و ذي‌الكفل فرمود: ﴿وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي رَحْمَتِنَا﴾ درباره ي ذوالنّون هنوز خبر نرسيده كه اين هم جزء اين مجموعه هست يا نه, گرچه جزء مجموعه ي ﴿مِنَ الصَّالِحِينَ﴾ هست, جزء مجموعه ي ﴿مِنَ الأخْيَارِ﴾ هست اما جزء مجموعه ي ﴿وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي رَحْمَتِنَا﴾ هنوز چنين بشارتي داده نشده اين بشارتها براي اسماعيل و ادريس و ذالكفل(عليهم السلام) است جريان ذوالنّون را بعد ذكر مي‌كند لذا فشاري كه بر حضرت يونس وارد شده است نشان آن است كه اين هنوز در آن رحمت رحيميه ي خاصّه وارد نشده يا نه, اين فشار هم بر اثر همان رحمت رحيميه خاصّه بود كه خداي سبحان رحمتي به او عطا كرده است كه در آنجا آن روحِ توحيدي او ظاهر بشود اين ﴿عَسَي أَن تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ﴾ هست وجود مبارك يونس همان طوري كه الآن روشن مي‌شود يك جمله بيشتر نگفت اين يك جمله او را از خطرهاي متراكم نجات داد انبوهي از خطر كه هر كدام براي هلاكت كافي بود او را تعقيب كرد حالا معلوم مي‌شود كه اين جمله را يعني ذكر يونسي(عليه السلام) را كسي بايد بگويد كه خود را در ظلمت ببيند و بيچاره باشد آن حالت اگر باشد همين يك بار كافي است حالا گاهي سؤال مي‌كنند كه ما چند بار بگوييم صد بار بگوييم, دويست بار بگوييم, در چه حالت بگوييم البته آدم صد بار بگويد صد بار ثواب مي‌برد در حال سجده بگويد بيشتر ثواب مي‌برد اما حالِ يونسي بايد داشت نه ذكر يونسي آن در آن حال وجود مبارك يونس واقعاً موحّد محض بود ديگر يعني وقتي كه هيچ يعني هيچ به نحو سالبه ي كليه هيچ راهي براي نجات انسان نباشد انسان چه كسي را مي‌خواهد اين پرده‌ها هميشه كنار مي‌رود مشكل ما اين است كه:
همان چيزي كه در محضر خداست يك, و همان چيزي كه مظهر خداست دو, همان چيز براي ما حجاب است يعني ما عادت كرديم كه هميشه آينه را ببينيم نه صورت آينه, صورتي كه در آينه است ما عادت كرديم ببينيم كه اين آينه جيوه‌اش چيست, قطرش چيست, شيشه‌اش چيست, قدش چيست, قابش چيست و اينهاست همه چيز يعني همه چيز جهان آينه است و ما سرگرم ديدن آينه‌ايم بدون اينكه آن صورت مُنطَبع در آينه را ببينيم هميني كه مظهر خداست براي ما حجاب است اين از بيانات نوراني وجود مبارك أبي‌ابراهيم(سلام الله عليه) است كه مرحوم صدوق نقل كرده در كتاب شريف توحيد كه حضرت فرمود: «ليس بينه سبحانه و تعاليٰ و بين خَلقه حجابٌ غير خَلقه» بين خدا و خلق, خود خلق حاجب است اين‌چنين نيست كه چيزي باشد حاجب باشد خدا يك طرف ما يك طرف «ليس بينه سبحانه و تعاليٰ و بين خَلقه حجابٌ غير خَلقه فقد استتر بغير سترٍ مستور و احتجب بغير حجابٍ محجوب» اگر آن بزرگوار گفت «تو خود حجاب خودي» از همين حديث نوراني استفاده كرده است و اگر نبود اين احاديث نوراني كه كسي آن طور بلند حرف نمي‌زد كه. خب, ما به جاي اينكه مظهر را مظهر بدانيم پرده مي‌بينيم لذا صد بار هم اگر بگوييم, دويست بار هم اگر بگوييم دويست‌تا ثواب برديم, دويست‌تا ذكر گفتيم اما يك بار نشد كه يونسي ذكر بگوييم اگر كسي خود را در ظلمت بيابد و بداند كه هيچ حجابي نيست و هيچ اثري از هيچ مؤثّري نيست و هيچ كسي نمي‌تواند كاري انجام بدهد آن وقت دعايمان مستجاب است لذا فرمود: ﴿وَذَا النُّونِ﴾ اين هم منصوب است به آن فعلِ مقدَّر ﴿وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً﴾ اين غضبناك شد نسبت به قومش با اينكه وجود مبارك نوح نُه قرن و نيم تلاش و كوشش كرد در بين قومش ماند و غضبناك نشد وجود مبارك يونس كه هرگز اين‌قدر زحمت نكشيد.
سفارش وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) از خدا دربارهي يونس كرد فرمود: ﴿وَلاَ تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ﴾ درباره ي انبياي ديگر فرمود مثل فلان پيامبر باش, مثل فلان پيامبر باش, مثل نوح باش, مثل ابراهيم باش اما درباره ي حضرت يونس فرمود: ﴿وَلاَ تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ﴾ مانند يونس نباش كه امّتش را رها بكند ﴿فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ﴾ سوره ي مباركه ي «قلم» آيه ي 48 فرمود: ﴿فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلاَ تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَي وَهُوَ مَكْظُومٌ ٭ لَوْلاَ أَن تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِن رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ﴾ بنابراين وجود مبارك يونس آ‌ن صبرِ برتر را اِعمال نكرده است و غضبناك شده نسبت به امّت خود كه حرف او را گوش ندادند و ايمان نياوردند و از امّت خود فاصله گرفت گفت ممكن است كه عذابي بيايد به حيات اينها خاتمه بدهد من چرا در اين صحنه ي عذاب حضور داشته باشم يا نه, علل و عوامل ديگري باعث غضبناك شدن وجود مبارك يونس شد و صحنه را ترك كرد فرمود: ﴿وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً﴾ لله علي قومه اين‌چنين است كه غضب او براي رضاي خداست عليه قوم او.چه نقصي است براي اينكه وقتي انسان در خود امر به معروف و نهي از منكر و اينها وقتي احتمال تأسّي نداد خب آدم رها مي‌كند ديگر, وقتي اين همه تلاش و كوشش را بكند اگر معجزه‌اي خواستند كه آورده و اگر برهان خواستند كه اقامه كرده حالا گاهي هم مي‌گويند ﴿سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُن مِّنَ الْوَاعِظِينَ﴾ آدم مي‌بيند اتلاف عمر است يك وقت است كه دستور مي‌رسد كه حتماً آنجا باشد آن يك مطلب ديگري است ولي هنوز چنين دستوري نيامده كه تو بايد در بين اينها باشد اين هم «مُغاظباً لله علي قومه» حركت كرده نه اينكه براي هواي نفس باشد. خب, ﴿وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً﴾ يعني «مغاظبا لله علي قومه» بعد گمانش هم بر اساس حُسن ظنّي كه به عنايت الهي داشت اين بود كه خداي سبحان بر او سخت نمي‌گيرد حالا اين ﴿فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ﴾ اين «قَدَرَ يَقدِرُ» است نه «قَدَرَ يَقدُرُ» از باب قدرت نيست «قَدَرَ يَقدِرُ», «قَدَرَ» يعني «يَقدِرُ» يعني «يُضيِّقُ» متعدّي هم هست در چند جاي قرآن «قَدَرَ» به معناي «ضَيَّقَ» به كار رفته است در سوره ي مباركه ي «طلاق» آيه ي هفت اين است ﴿لِيُنفِقْ ذُو سَعَةٍ مِن سَعَتِهِ وَمَن قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ﴾ در انفاق اگر كسي متّسِعُ الرزق است برابر سِعه ي مالش انفاق كند و اگر كسي مقدورالرزق است يعني مضيّق‌الرزق است, تنگدست است در مضيقه و فشار مالي است به مقدار تمامش انفاق كند ﴿فَلْيُنفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ﴾ در تأمين عائله, پرداخت هزينه ي عائله افراد يكسان نيستند آن‌كه درآمد بيشتري دارد موظّف است عائله را در رفاه بيشتري نگه بدارد آن‌كه تنگدست‌تر است به همان مقدار مقدورش تأمين كند ﴿وَمَن قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ﴾, ﴿مَن قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ﴾ يعني «ضُيِّق» چه اينكه در سوره ي مباركه ي «رعد» هم كه بحثش قبلاً گذشت آنجا هم همين مادّه به كار رفته كه «قَدَرَ» يعني «ضَيَّق» و كسي كه رزقه مقدور است يعني مُضيّق است آيه ي 26 سورهي مباركهي «رعد» اين است ﴿اللَّهُ يُبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ﴾ يعني «لا يَبسط» و «يُضيِّقُ» اين «يَقدُر» يعني تنگ مي‌گيرد ﴿وَفَرِحُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا﴾ ولي اصلِ رزق را خداي سبحان تكفّل كرده است ﴿مَا مِن دَابَّةٍ فِي الأرْضِ إِلاَ عَلَي اللَّهِ رِزْقُهَا﴾ اما گاهي سعه ي رزق, گاهي كمي رزق اين بر اساس مصلحتي است كه خداي سبحان مي‌آزمايد افراد را.
«قَدَرَ» به معناي «ضيّق» است يا برخي قرائتها «قَدَّرَ» است كه از تقدير است يعني گمان كرد كه خداي سبحان حوادث تلخي را براي او مقدّر نمي‌كند به اين معناست چه ثلاثي مجرّد باشد چه ثلاثي مزيد هيچ كدام از باب قدرت نيست يا به تقدير برمي‌گردد يا به قَدر و تنگ گرفتن ﴿وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ﴾.
مشكل وجود مبارك يونس اين بود كه اين نظير پيغمبر اسلام(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) نبود كه جامع‌نگر باشد خب اگر خدا ارحم‌الراحمين است مظنّه ي شما اين است كه خدا بر شما سخت نگيرد يا مظنّه شما اين است كه خدا تقدير تلخي براي شما روا ندارد همين مظنّه را نسبت به امّت هم بايد داشته باشيد شايد آنها را هم خداي سبحان مورد رحمت قرار بدهد چه اينكه داد شايد براي آنها حوادث تلخي مقدّر نكند چه اينكه نكرد شما همين كه خودت را ديدي ﴿فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ﴾ با امّتت هم ببين آن‌گاه «فظنّ أن لن يقدر الله علي امّته» اين است كه در سورهي مباركهي «قلم» به حضرت فرمود يعني به رسول خدا فرمود: ﴿وَلاَ تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ﴾ اينها جزء انبياي اولواالعزم نيستند كه آن طوري كه هست كونِ جامع باشند و جامع‌نگر باشند سِعه ي رحمت الهي را هم براي خودشان ببيند هم براي ديگران.
جريان «استوسع رحمة الله» كه مرحوم امين‌الاسلام در مجمع‌البيان از وجود مبارك پيغمبر نقل مي‌كند از همين قبيل است يعني كسي گفت خدايا من و پيامبر را بيامرز حضرت فرمود: «استوسع رحمة الله» خب اگر خداي سبحان بخواهد همه را بيامرزد ما راحت‌تريم همه آدمِ خوب باشند ما راحت‌تريم, همه در بهشت باشند ما راحت‌تريم كسي رنج نبرد كسي رنج نرساند ما راحت‌تريم گفت «استوسع رحمة الله» اگر وجود مبارك يونس به آن مقام بار يافته بود همان طوري كه «ظنّ أن لن يقدر الله عليه», «كان يَظنّ أن لا يقدر الله علي امّته» چه اينكه بر امّت او هم سخت نگرفت براي اينكه امّت او در آستانه ي خطر بودند خدا نجات داد. خب, ﴿فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَي﴾ احساس بُعد كرد ﴿فِي الظُّلُمَاتِ﴾ اولاً انسان بايد حُسن ظن داشته باشد يك, ثانياً احساس كند كه هيچ راهي براي علاج او نيست دو, حالا اين ظلمتِ شب بود, ظلمت دريا بود, ظلمت ابرهاي متراكمِ روي دريا بود, ظلمت امواج متراكم روي دريا بود اين هم در بطن ماهي بود اينكه ﴿ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ﴾ در تشريح چنين ظلماتي سوره ي مباركه ي «نور» دارد كه برخيها اين كفّار اين‌چنين‌اند كه ﴿أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراهَا﴾ حالا اگر كسي شب باشد شبِ تاريك هم باشد مهتاب نباشد ابر هم باشد دريا طوفاني هم باشد امواج دريا باشد اين در دريا غرق بشود حالا در همان دريا وقتي دستش را بيرون مي‌آورد دستش را نمي‌بيند با اينكه دست قبض و بسطش, قُرب و بُعدش, بالا و پايين كردنش همه‌اش در اختيار اوست فرمود اين شخص دست خودش را نمي‌بيند نه اينكه نمي‌بيند ﴿لَمْ يَكَدْ يَراهَا﴾ نزديك ديدن هم نيست كافر اين است كه خودش اصلاً نزديك‌ترين عضوش را نمي‌بيند ﴿إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراهَا﴾ نه «لم يراها» خب در چنين فضايي كه ﴿ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ﴾ وجود مبارك يونس كه در بطنِ ماهي بود و اين ظلماتِ متراكمش بيش از آن ظلمات متراكمي است كه در سورهي مباركه ي «نور» آمده در آنجا خب درك مي‌كند كه تنها راه نجات خداست چنين حالتي اگر پيدا بشود آن طوري كه شيعه و سنّي نقل كردند, زمخشري در كشّاف نقل كرده كه وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود: «ما مِن مَكروبٌ دَعا بهذا الدّعا الاّ استجيب له» هيچ غم‌باري, مصيبت‌زده‌اي, دردمندي, مشكل‌داري اين دعا را نخواند مگر اينكه مستجاب شد كه همان ذكر يونسي است ﴿لاَّ إِلهَ إِلاّ أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾ خب اگر كسي در آن حالت باشد موحّدانه خدا را بخواهد يك بار هم كافي است اين است كه انسان گاهي ده بار, بيست بار, صد بار مي‌گويد و كمتر نتيجه مي‌گيرد براي اينكه آن حالت نيست اگر ذكر يونسي را يونس‌وار كسي بگويد بله يك بار مستجاب است ديگر كافي است ديگر حضرت بيش از يك بار نگفت كه, همين يك بار گفت.
او تسبيح مي‌كرد نه اينكه اين ذكر را مي‌گفت ﴿فَلَوْلاَ أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ٭ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَي يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾ نه اينكه اين ذكر را دائماً مي‌گفت قبلاً هم جزء مسبِّحين بود ديگر ﴿مُسَبِّحِينَ﴾ بود, ﴿مِنَ الصَّابِرِينَ﴾, ﴿مِنَ الصَّالِحِينَ﴾ بود, ﴿مِنَ الْأَخْيَارِ﴾ بود منتها صبرش همانند صبر نوح(سلام الله عليهم) انبياي ديگر نبود غرض اين است كه اين جمله را ندارد چند بار گفت «يُكرِّر» يا «كان يَذكر» اين طورها نيست بنابراين عمده در تأثير ذكرِ يونسي است حالِ يونسي است كه اگر كسي واقعاً خود را در ظلمت ببيند و بيابد كه هيچ راهي نيست الاّ توحيد چون خدا را مي‌خواهد ديگر خب در آن حال كه خدا را خواست يقيناً خدا مستجاب مي‌كند, اگر كسي خدا را بخواند خدا مستجاب مي‌كند و اگر كسي خدا را نخواند الآن خيلي از افراد عادي ماها وقتي دعا مي‌كنيم هم به قدرت خودمان توجّه داريم, هم به دوستان و قبيله و عشيره توجّه داريم, هم به اعضاي خانواده توجّه داريم, هم به سِمت و مَنصبي كه داريم توجّه داريم بعد خدا را هم مي‌خوانيم اين دعايِ مَشوب خب اثر ندارد يا اگر داشته باشد كم‌اثر است آن دعاي خالص است كه اثر دارد فرمود اين ﴿فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ﴾ مشكلش اين بود كه خيال كرد كه فقط خدا بر او سخت نمي‌گيرد خب بايد مناسب بود گمان كند كه خدا بر امّت او هم سخت نمي‌گيرد ﴿فَنَادَي فِي الظُّلُمَاتِ أَن لاَّ إِلهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾ اول توحيد, بعد منزّه بودن ذات اقدس الهي از شريك و حاجت و امثال ذلك بعد تصريح كه من به خودم ظلم كرده‌ام با جمله ي اسميه با تأكيد ﴿إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾ آن كسي كه اين ظلم را به عدل تبديل مي‌كند خداي سبحان است باز مستحضريد كه اين دعاي وجود مبارك يونس هم نظير دعاي انبياي قبلي بود كه در بحث ديروز گذشت نظير دعاي حضرت ايّوب.
دعاي حضرت ايّوب هم دو جمله داشت يكي اينكه ﴿رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ﴾ يكي اينكه تو ارحم‌الرّاحميني اما سومي را ديگر نگفت عرض نكرد كه من بيماري صعب‌العلاج دارم يك, تو ارحم‌الراحميني دو, مشكل مرا حل كن سه, اين را ديگر نگفت وجود مبارك يونس هم مثل ايّوب(سلام الله عليهما) اين هم به همين دو عنصر بسنده كرد عرض مي‌كند كه تو منشأ هر قدرت و منزّه از هر نقصي و من هم بيچاره ديگر سومي را «فنجّنا» ديگر در آن نبود آن‌گاه خدا فرمود: ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ﴾ اين الف و سين و تاء براي تأكيد است مثل «استكبر» نه اينكه ﴿فَاسْتَجَبْنَا﴾ يعني براي تسويف و استقبال باشد ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ﴾ بعد فرمود اين يك اصل كلي است منتها حالا مرحله ي بالايش وجود مبارك يونس برخوردار بود اين يك اصل كلي است الي يوم القيامه هر كسي از ما بخواهد به او مي‌دهيم ﴿وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾ اينكه بسياري از مشايخ(رضوان الله عليهم) ذكر يونسي را توصيه مي‌كنند براي ذيل همين آيه است كه خدا وعده داد من هر مؤمني را كه از ما كمك بخواهد مستجاب مي‌كنم اين غير از ﴿إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ﴾ آنجا ندارد چه چيزي بخواه كه يك اصل كلي در سوره ي مباركه ي «بقره» گذشت كه ﴿إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ﴾ اما چه جمله‌اي بگويد, چطور دعا بكند, نظير چه كسي دعا بكند, الگوبرداري بكند اينها نيست در آنجا مشكل حل نمي‌شود آن اصل كلي است اما اينجا مشكل با ارائه ي راه حل شده است حل مي‌شود كه او اين جمله‌ها را گفت ما نجاتش داديم هر كه هم باشد نجاتش مي‌دهيم ﴿وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾ اين‌چنين مؤمنين را نجات مي‌دهيم اين است كه بزرگان به ذكرِ يونسي(سلام الله عليه) خيلي توجه كردند خب.
خب ديگر انسان همه دعاها بر اساس حكمت الهي است حكمت الهي هم اقتضا كرده و خدا هم همين را برابر حكمت وعده داده كه اگر كسي واقعاً خدا را بخواهد او را از غم نجات بدهد پيشنهاد نمي‌دهد كه چه چيزي به من بده چه چيزي به من نده, از غم برهاند خدا اين مصلحت است و حكمت است به او عطا مي‌كند چون كسي غمگين باشد و گرفته باشد اينكه مطابق با حكمت خدا نيست اما چرا, بسطِ رزق يا قَدْرِ رزق اينها برابر با حكمت است ممكن است كسي از خدا سِعه ي رزق طلب بكند حالا مصلحتش نباشد فرمود: ﴿عَسَي أَن تُحِبُّوا شَيْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ﴾ برابر همان حكمتِ حكيمانه خدا او را مسرور مي‌كند و راضي مي‌كند كه به همان بسازد.فرمود ما اين كار را كرديم او دعا كرد اين جمله ﴿لاَّ إِلهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾ پس حالت يونسي داشتن مهم است آن‌گاه ذكر يونسي پيدا كردن ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾ ما مؤمنين را اين‌چنين نجات مي‌دهيم.
مطلب ديگر اينكه جناب زمخشري نقل كرد كه بعضي از انبيا داراي دوتا اسم‌اند چه اينكه وجود مبارك پيامبر ما هم گفتند داراي دوتا اسم است. پنج پيامبر را ايشان نام مي‌برد كه داراي دو اسم‌اند يكي اسرائيل و يعقوب كه هر دو نام وجود مبارك يعقوب(سلام الله عليه) است دوم الياس و ذوالكِفْل كه بنا بر اينكه ذوالكفل همان الياس باشد, سوم عيسي و مسيح كه هر دو نام يك پيامبرند, چهارم يونس و ذوالنّون كه هر دو نام يك پيامبرند پنجم محمّد و احمد(صلّي الله عليه و آله و سلّم) كه هر دو نام يك پيامبر است. خب, اينكه فرمود: ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ﴾ از غم او را نجات داديم انسان گاهي غَمّش مربوط به خودش است گاهي مربوط به جامعه است گاهي مربوط به اهل و عيالش است گاهي مربوط به قبيله‌اش است گاهي مربوط به شهرش است غم هر چه وسيع‌تر باشد ذات اقدس الهي بهتر به آن ندا پاسخ مي‌دهد قلبِ وسيع را و مشروح را خداي سبحان دوست دارد طبع كريم را خدا دوست دارد اين‌چنين نيست كه انسان تنها به اين فكر باشد كه غمّ خودش را حل كند البته غمّ خودش را حل كند اينكه در دعاي قنوت وِتْر گفتند چهل نفر همسايه را دعا كنيد اين طور است يا وجود مبارك صديقه ي كبرا(سلام الله عليها) در دعا سعي مي‌كردند «الجار ثمّ الدار» از همين قبيل است كه انسان ديگري را بر خود مقدّم بدارد خداي سبحان هم مشكل ديگري را حل مي‌كند هم مشكل انسان را.
مطلب ديگر دربارهي اجابت دعا اين است كه مي‌گويند با زباني كه معصيت نكردي دعا اگر بشود مستجاب است اين چندتا نكته را به همراه دارد برخيها خواستند بگويند منظور اين است كه ديگران اگر درباره ي تو دعا بكنند آن دعا مستجاب است زيرا شما با زبانِ ديگري معصيت نكردي اگر هم معصيت كردي با زبانِ خودت كردي ولي با زبان ديگري كه معصيت نكردي اين ساده‌ترين توجيه است براي اين. دوم آن است كه اگر يك لسان طيّبي چه خودت چه ديگري يك لسان طيّبي لساني كه آلوده به گناه نشد اين لسان اگر با خدا گفتگو كند خدا دعا را مستجاب مي‌كند. سوم آن است كه اگر ديگران درباره ي تو دعا كنند در اثر حُسن رفتارِ تو يك وقت است ما به ديگري مي‌گوييم حالا كه حرم مي‌روي التماس دعا اين يك التماس دعاي رايگان است و او هم اگر حالي داشت دعا مي‌كند اين‌چنين نيست كه حالا اين بتواند در خيلي از عناصر اثر بگذارد يا دعاي او مستجاب بشود اگر كسي انسانِ شايسته بود انساني بود محبوب جامعه انساني بود ذكرِ جَميل داشت خيرش به ديگران برسد ديگران از صميم قلب او را دعا مي‌كنند آن دعا يقيناً مستجاب است نه التماس دعا گفتن, البته اينها يك حدّ خاصّي, ثواب خاصّ خودش را دارد اثر خاصّ خودش را هم به همراه دارد ولي اگر كسي خيِّر بود, محبوب جامعه بود ديگران چه او را بشناسند چه معروفِ او باشند چه معروف او نباشند, چه او بداند چه او نداند دعا مي‌كنند آن دعا يقيناً مستجاب است اين است كه اگر كسي به زباني كه معصيت نشده يعني زبان ديگري دربارهي او دعا بشود اين دعاها اثر دارد. خب, پس عمده داشتن حالِ يونسي است بعد ذكر يونسي فرمود: ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ﴾.
مطالب مربوط به بحثهاي قبل اين بود كه همان طوري كه وجود مبارك سليمان از جن و شياطين استفاده كرده است يعني آ‌نها را به كار گرفته براي غوّاصي يا براي ساختن سد, براي ساختن حِصْن و قلعه, براي ساختن تمثال و مجسّمه و امثال ذلك پس مي‌شود انسان از كفّار هم كمك بگيرد در مسائل علمي, البته علم محدود به كسي نيست زمين و زماني نيست علم يك نعمت الهي است ما هم موظّفيم «اطلبوا العلم ولو بالسّين» آن روزي كه حضرت فرمود: «اطلبوا العلم ولو بالسّين» معارف الهي كه در چين نبود معارف الهي در مدينه بود كه وجود مبارك پيغمبر به بركت خودش و عترت طاهريني كه در مدينه بودند آنجا مَهد علم بود در چين و امثال چين اين گونه از معارف الهي كه نبود فرمود علمِ نافع, علمي كه بالأخره مشكل شما را حل بكند آن طرف آب هم شد برويد ياد بگيريد و كارتان را انجام بدهيد.
سه مطلب كه نبايد با هم مخلوط بشود سه سند ديني است يكي اينكه «اطلبوا العلم ولو بالسّين» است و نمونه‌اش هم اين است كه انسان از جن, شياطين در كارهاي صنعت و امثال اينها مي‌تواند بهره بگيرد, دوم اينكه به ما گفتند: «انظر إلي ما قال و لا تَنظر إلي مَن قال» شما نگاه كنيد ببينيد حرفش چيستي نگاه نكنيد گوينده‌اش چه كسي است, سوم آن است كه اينكه به ما فرمودند «اطلبوا العلم ولو بالسّين» يا ﴿مِنَ الشَّيَاطِينِ مَن يَغُوصُونَ لَهُ﴾ يا «انظر إلي ما قال» اينها مطالب مربوط به علوم تجربي و صنعت و امثال ذلك است هيچ كدام مربوط به مسائل اعتقادي, مسائل اخلاقي, مسائل فقهي, مسائل حقوقي و امثال ذلك نيست در اين گونه از مسائل هم «انظر إلي ما قال» هم «انظر إلي مَن قال» براي اينكه وجود مبارك حضرت امير در جريان شعار خوارج آنها يك حرفِ حقّي داشتند از حلقوم باطل آ‌نها همين آيه را مي‌خواندند ديگر ﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلاّ لِلّهِ﴾ را مي‌گفتند «لا حكم الاّ لله» اين سخن, سخن حق است اما «كلمة حقٍّ يُراد به الباطل» آنجا كه اراده ي گوينده نقش دارد, هدف گوينده نقش دارد هم «انظر إلي ما قال» هم «انظر إلي مَن قال».
مطلب بعدي همان روايت نوراني است كه در سورهي مباركهي «عبس» آمده است يا «مطفّفين» كه ﴿فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَي طَعَامِهِ﴾ كه خب همه‌تان از اين آيه مستحضريد وجود مبارك حضرت فرمود اين طعام اعمّ از طعام ظاهري و طعام باطني است علم هم طعام است اين يك, شما وقتي مي‌خواهيد كتابي بخوانيد, درسي برويد, مطلبي را گوش بدهيد, پاي سخنراني كسي برويد ببينيد اين چه كسي است علمي كه انسان از راه چشم و گوش فرا مي‌گيرد غذاي اوست اين غذا را از دست چه كسي مي‌گيرد «فلينظر الإنسان إلي علمه أي فلينظر الإنسان إلي علمه الّذي يأخذ أمّن يأخذ» پس مسائل اعتقادي, اخلاقي و مانند آن هم بايد «انظر إلي ما قال» هم «انظر إلي مَن قال» و اگر مسائل صنعت و امثال ذلك بود بله, اينها ديگر مسائل اعتقائي و تربيتي و اخلاقي و اينها نيست شيطان هم اگر باشد بتواند غوّاصي كند كاري انجام بدهد منتها در تحت تدبير وجود مبارك سليمان باشد نه در تحت تدبير هر كسي اگر در تحت تدبير رهبري مثل سليمان بود بله عيب ندارد كه انسان سليمان‌گونه از اينها استفاده كند اما درباره ي شطرنج و امثال شطرنج مستحضريد درباره ي اعيانِ نَجسه درباره ي خريد و فروش مجسّمه‌هاي بُت آنجا اين فتوا گذشت در مكاسب محرّمه اگر يك وقت بت‌پرستي رايج بود يا كم و بيش است خريد و فروش مجسّمه ي بت حرام است نه تنها ساختن مجسّمه, ساختن مجسّمه مطلب ديگر است كه آن حرمتش بحثي در آن نيست اقتناعش كه گفتند جايز است اگر بت باشند گفتند نه, خريد و فروشش جايز نيست آنجا اين بزرگان فرمودند اگر بت‌پرستي رخت بربست حالا مجسّمه ي يك بت نظير مجسّمه ي حيواني شد كسي او را نمي‌پرستد مثل مجسّمه ي حيوان نگهداري‌اش عيب ندارد اقتناع يك مجسّمه گفتند جايز است, ساختن مجسّمه گفتند حرام است ولي مجسّمه ي بت هم ساختنش حرام است هم اقتناعش و خريد و فروشش مگر اينكه در رديف آثار باستاني باشد كسي او را نپرستد. اين گونه از صنايع نظير همان تبديل طبيعي است كه اگر واقعاً خَمر شده سركه نه اينكه من گمانم اين است كه سركه شده باشد واقعاً بشود سركه حقيقتاً بشود سركه اين هم همين طور است حلال است و پاك آن مجسّمه ي بت واقعاً بشود يك كاردستي نظير مجسّمه ي كَلب و گربه اين خريد و فروشش ديگر جايز است نگهداري‌اش هم جايز است به عنوان آثار باستاني, جريان شطرنج هم همين طور است اگر واقعاً اين طور شد حالا ممكن است كسي احتياط بكند اما راهِ علمي براي احتياط نيست همان طوري كه طبيعت عوض بشود حكم عوض مي‌شود, شطرنج اگر واقعاً نه بازي در بياورند بگويند ما مي‌خواهيم فكر بكنيم البته جايي هنوز هم در آن دارند قمار مي‌كنند خب مي‌شود ابزار قمار ديگر خب اين بازي‌اش مي‌شود محرَّم اگر واقعاً سركه شده باشد اين واقعاً از ابزار قمار در آمده باشد هيچ يعني هيچ سالبه ي كليه به نحو سالبه ي كليه قماري در آن راه نداشته باشد فقط بشود ابزار بازي اين بازي با او جايز است حالا البته كسي بخواهد احتياط بكند فله الحكم.
«و الحمد لله رب العالمين»
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان