امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
محبت خدا
#1
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 29/8/92، مطابق با شانزدهم محرم 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محبت خدا

(1)
مراتب و شرايط محبت خدا
اشاره

در گذشته به این اميد که به برکت انوار کلمات الهي و سخنان حضرات معصومين پرتو نوري به دل‌هاي ما بتابد و از آلودگي‌ها و ظلمت‌ها نجات پيدا کنيم، بارها از زواياي مختلفي به ارزش‌هاي اسلامي و اهداف آن پرداخته‌ایم. يکي از مطالبي که بارها بحث مفصلي درباره‌اش انجام گرفته، قرب الهي و راه رسيدن به آن است که با استفاده از آيات و روايات و با استمداد از بحث‌هاي عقلي به اين نتيجه رسيديم که تنها راه رسيدن به قرب الهي عبادت خداست؛ و درباره مفهوم، اقسام و مراتب عبادت و چگونگی متجلی ساختن آن در زندگی انسان بحث کردیم. گفتیم که رسيدن به قرب الهي در گرو حرکت اختياري و فعاليت ارادي ماست. اين موهبتي است که به زور، اجبار و اکراه به کسي نمي‌دهند و انسان بايد خود بخواهد و تلاش کند و زمينه‌اش را بسازد تا خداي متعال به او افاضه بفرمايد. درباره چگونگی قرار گرفتن در مسیر قرب الهی و انتخاب آن نیز گفتیم که هر حرکت ارادي از دو مبدأ شناخت و اراده سرچشمه مي‌گيرد. اين دو مقوله از هم متفاوت و قابل انفکاک است؛ کساني مي‌دانند چه کار بايد بکنند, ولی انجام نمي‌دهند و کساني مي‌خواهند انجام بدهند، ولی نمي‌دانند چه کار باید بکنند. از این رو درباره شناخت‌ها و انگیزه‌های لازم براي تکامل انسان و چگونگی تقويت آن‌ها بحث‌هایی کردیم.
مراتب دوستی خدا

بالاترين انگيزه‌اي که انسان را وادار می‌کند در مسير تقرب به خدا گام بردارد، محبت خداست. هرچه انسان خدا را بیشتر دوست داشته باشد، بيشتر مي‌خواهد به او نزديک شود. حال این پرسش مطرح مي‌شود که چه کنيم که محبت پيدا کنيم؟ محبت ارزشی متعالي است و به سادگي یافت نمي‌شود و نیاز به تلاش و کوشش در پیمودن راه آن دارد؛ البته همه مؤمنان مرتبه‌اي از محبت خدا را دارند. قرآن نیز در این‌باره مي‌فرمايد: «وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ»[1]. خداوند در آیه‌ای دیگر حداقل اين محبت را این‌گونه بیان می‌کند؛ «قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ»[2] اگر انسان پدر، مادر، فرزندان، همسر، اموال، کسب و کار،‌ و يا مسکن و کاخش را از خدا دوست‌تر بدارد و این محبت‌ها مانع از اطاعت خدا شوند، در معرض خطر بسیار بزرگي است. انسان نباید هيچ چيز را از خدا بيشتر دوست بدارد. اين يک مرتبه ‌از محبت است که لازمه ايمان است، ولي کل مسأله نيست. این‌که انسان واقعا خدا را دوست بدارد و حاضر باشد جانش را فداي راه خدا و اسلام کند، نعمت بسيار بزرگي است، اما اين کف مسأله است و کمتر از اين حد خطرناک است و خداوند نسبت به آن هشدار مي‌دهد.

خداوند بندگاني دارد که محبت‌شان نسبت به خدا فوق درک ماست. درباره حضرت شعيب علی‌نبیناوآله‌وعلیه‌السلام نقل شده است که سال‌هايي طولاني گريه کرد تا چشم‌هايش نابينا شد. خداي متعال دوباره چشم‌هايش را به او برگرداند. باز سال‌ها گريه کرد تا دوباره چشمش نابينا شد. باز خداي متعال چشم‌هايش را به او برگرداند. باز سالياني گريه کرد. خداوند به او وحي کرد:[3] اگر از ترس جهنم گريه مي‌کني، من جهنم را بر تو حرام مي‌کنم. اگر آرزوي بهشت داري، من بهشت را در اختيار تو گذاشتم. ديگر چه می‌خواهی؟ عرض کرد: خدايا! تو مي‌داني گریه من، نه از ترس جهنم است و نه به خاطر رسیدن به بهشت، من تو را دوست دارم و خواستار لقاي تو هستم؛ من می‌خواهم به تو نزدیک شوم. خداي متعال نیز به او وحي کرد که چون اين‌گونه هستي، من کليم خودم را خادم تو قرار خواهم داد. داستان فرار حضرت موسي به مدين و ملاقات با دختران شعيب مقدمه بود براي اين‌که موسي هشت يا ده سال برای شعیب شباني کند.

حقیقت این مسایل چیست؟ واقعا گریه برای دوستی خدا آن‌هم در حدی که چند بار انسان کور شود و باز بینا شود، به چه معناست؟ این‌ها مسایلی است که برای ما درست قابل فهم نیست. درباره مراتب معرفت و محبت حضرت ابراهیم نیز این‌گونه آمده است[4] که وقتی حضرت ابراهيم از نمروديان جدا شد و به طرف سرزميني که خداوند متعال برايش مقدر فرموده بود، می‌رفت، گله‌ بزرگي به همراه خود داشت.[5] در شب تاريکی جبرئيل به امر خداوند فرياد زد: «سبّوحٌ قُدّوس». حضرت ابراهيم حالت جذبه‌اي پيدا کرد و گفت‌: اي کسي که اسم محبوب من را بردي! نصف اين گوسفندان را به تو مي‌بخشم، يک بار ديگر اسم محبوبم را تکرار کن! نمي‌دانم گاهي برای شما اتفاق افتاده که نيمه شبي بلند شويد و صداي قرآن، اذان یا مناجاتي به گوشتان برسد و حالت ابتهاجي پيدا کنيد؟! جبرئيل يک بار ديگر گفت: سبوح قدوس. باز شوق ابراهيم بيشتر شد و گفت بقيه‌ گله‌ام را نیز به تو بخشيدم، يک بار ديگر تکرار کن. اين چه حالتي است که از شنيدن نام محبوب در دل ابراهیم پدید آمد؟ مگر محبت چه طور مي‌شود و به کجا مي‌تواند برسد که حضرت ابراهیم برای شنيدن نام محبوبش حاضر است هستي‌ و سرمايه‌اش را بدهد؟ اجمالا باید بدانیم که بين محبت ما تا محبت حضرت ابراهیم از زمين تا آسمان فاصله است؛ ما خدا را دوست داريم، علي علیه‌السلام نیز خدا را دوست داشت، اما محبت ما با محبت امیرمؤمنان و حضرت ابراهيم خيلي خیلی تفاوت است. باید باور کنيم که چنين مراتبی از محبت خدا براي انسان ممکن است، و کمال حقيقي و ارزش انساني انسان به همین است که چنين رابطه‌اي با خدا داشته باشد.

اگر اين‌ها واقعيت دارد، و انبيا آمده‌اند تا ما را به همان راهي ببرند که خودشان رفتند و به همان مقامی برسانند که خودشان به آن رسیدند، ما نیز بايد طالب چنين مقولاتی باشيم. البته نمي‌گويم باید مثل آن‌ها بشويم؛ ما خيلي کوچک‌تر از اين هستیم که بتوانیم به صورت صادقانه مرتبه اول محبت را داشته باشیم، و اگر همين مرتبه اول را داشته باشیم که مورد غضب الهي واقع نشويم، باید کلاهمان را به عرش بیاندازیم، ولي هستند بندگاني که همت‌هايي بلند و دل‌هايي پاک دارند، مسير انبيا باورشان است، و مي‌دانند کمال همين است و بايد راه آن‌ها را رفت. البته رفتن این راه هيچ منافاتي با انجام وظايف اجتماعي و سیاسی ندارد؛ بت‌شکني و به آتش افتادن حضرت ابراهيم نیز در همين مسير بود. بندگي و محبت الهي در همه چيز سرايت مي‌کند و همه جا جلوه‌هايش ظاهر مي‌‌گردد؛ حُبُ‏ اللَّهِ‏ إِذَا أَضَاءَ عَلَى سِرِّ عبدٍ أَخْلَاهُ عَنْ كُلِّ شَاغِلٍ وَ كُلِّ ذِكْرٍ سِوَى اللَّه؛[6] ‏وقتي محبت خدا در دل فردی طلوع کند، او را از هر دل‌مشغولی باز می‌دارد.

مراتب ایمان و ارتباط با خدا

پرسشی که مطرح می‌شود این است که با این‌همه گرفتاری‌های دنیا، زد و خوردها و رقابت‌ها در مال و منال و پست و مقام، چگونه با خدا ارتباط پيدا کنيم؟ همه ما دوست داریم بهره‌اي از این مراتب داشته باشيم؛ چه کنیم تا محبت خدا در دل ما جايگزين بشود و همه چيزهای دیگر را فراموش کنيم و همه کارهایمان برای خدا باشد؟ همان‌گونه که بارها گفته‌ایم، ارزش‌هاي الهي که در قرآن و روايات مطرح مي‌شود و ادله عقلي نیز آن‌ها را تأييد مي‌کند، دارای مراتب‌ است. ايمان مراتبي دارد و ما نیز به همان اندازه که ايمان به اين حقايق داریم، دلمان پر مي‌زند که به اين‌ مراتب راهي پيدا کنيم و شباهتي به اولیای خدا پيدا کنيم. نمونه‌هايی که از انواع آن ذکر کردیم نیز نشانه اين است که محبت مراتب زيادي دارد. یک مرتبه‌اش اين است که ما مي‌توانيم لااقل آن را ادعا کنيم، يک مرتبه نیز محبت ابراهيم است و بين اين مبدأ و آن منتها مراتب بسياری است که دقیقا نمي‌شود گفت چند مرتبه است. اگر کسي ادعا کند که چون هر امتدادي قابل تقسيم به بي‌نهايت است، اين مراتب نیز بالقوه بي‌نهايت هستند، سخن اشتباهی نگفته است. سير از اين مبدأ به آن منتها ـ که اجمالا مي‌دانيم چيزي هست و تفصيلا آن را نمي‌شناسيم ـ سيری تدريجي و طولاني مي‌طلبد و این‌گونه نیست که به وسیله آمپول یا تزریقی انسان به‌خود بیاید و ببيند مثل حضرت ابراهیم شده است. بايد زحمت کشيد، راه را شناخت و کوشید و همت به خرج داد، تا مراحلي از آن کمال را طي کرد. چه کنيم که بتوانيم در اين مسير پيش رويم و محبت‌مان به خدا و اولياي خدا بيشتر شود؟
محبت اولیای خدا؛ شعاعی از محبت خدا

محبت اولياي خدا شعاعي از محبت خداست. ما امام حسين علیه‌السلام را به این دلیل دوست داریم که بنده محبوب خداست. در روايتي هست که نوجواني که هنوز به سن تکليف نرسيده بود در راه، خدمت پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ رسيد و به تماشای حضرت ایستاد. خيره خيره به ایشان نگاه می‌کرد تا حضرت رسيدند. عرض کرد من خيلي شما را دوست دارم. حضرت ايستادند و از او پرسیدند: من را بيشتر دوست داري يا پدرت را؟ گفت: به خدا قسم شما را بیشتر دوست دارم. پرسیدند: مرا بيشتر دوست داري يا مادرت را؟ گفت: به خدا قسم شما را. پرسیدند مرا بيشتر دوست داري يا خدا را؟ گفت: استغفر الله! من شما را نیز به خاطر خدا دوست دارم؛ چيزي را نمی‌شود بیشتر از خدا دوست داشت. شما فضاي فرهنگي آن زمان را در نظر بگيريد! پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله چگونه مردم را تربيت کرده است که يک نوجوان ده‌ـ دوازده ساله اين‌گونه صحبت مي‌کند؟! عشق به امام حسين علیه‌السلام و اين همه فداکاري‌‌های مردم برای ایشان، به‌خاطر این است که امام حسين دوست خدا و بنده شايسته او بود. ما براي اين‌که راه محبت الهی را طي کنيم، بايد شناخت داشته باشيم و بدانيم باید چه کنیم تا محبت‌مان به خدا بيشتر بشود؛ البته اجمالا مي‌دانيم که همه کمالات به دست خودش است و او بايد افاضه کند، ولی ما نیز بايد زمينه‌ و لياقت آن‌ها را کسب کنيم.
شناخت مقدم است يا محبت؟

گاهي اين سؤال مطرح مي‌شود که آیا شناخت مقدمه محبت است يا محبت مقدمه شناخت؟ به بیان ساده‌تر، این‌که مي‌گوييم دنبال بیشتر کردن محبت‌مان به خدا هستیم، به این معناست که محبتي هرچند اندک داريم، اما مي‌خواهيم بيشتر شود و برای بیشتر شدن آن به دنبال معرفت هستیم. بنابراین محبت بر معرفت مقدم است. از سوی دیگر انسان تا چيزي را نشناسد، آن را دوست نمي‌دارد. پس برای همان محبت اولیه نیز شناخت لازم است. حال سؤال مي‌شود که آیا شناخت مقدم است يا محبت؟ به بیان دیگر پرسش را به صورت کلی‌تری بیان می‌کنیم. همه می‌دانیم که دو عامل شناخت و اراده در افعال ارادي انسان مؤثر است. حال آیا بايد اول شناخت داشته باشيم تا اراده پيدا شود يا باید اول اراده پیدا کنیم، تا شناخت حاصل شود؟ در پاسخ باید گفت که رابطه بين اين‌ مسایل يک رابطه زيگزاگي است و خداوند مرتبه‌ای از آن را مجانی به انسان مي‌دهد. اگر انسان از آن درست استفاده کرد، نتيجه‌اي بر آن مترتب مي‌شود، و اگر باز از آن نتیجه درست استفاده کرد، باز طرف دیگر تقويت مي‌شود. در طبيعت هم اين رابطه وجود دارد. یک درخت را فرض کنید؛ برگ‌های این درخت باید از هوا، نور و حررات استفاده کنند تا اين درخت زنده بماند. برگ‌های درخت به‌خصوص هنگام باران رطوبت‌ها را مي‌گيرند و به ساقه منتقل مي‌کنند. ساقه این رطوبت را به ريشه‌ها منتقل می‌کند و در آن‌جا زمينه فراهم شدن غذاي گياهي فراهم مي‌شود. این غذا از ريشه بالا مي‌رود و از راه ساقه به شاخه و سپس به برگ‌ها می‌رسد و برگ‌ها رشد مي‌کنند و درخت شکوفه مي‌دهد و شکوفه‌ها گل مي‌شود و گل‌ها ميوه مي‌دهد. اگر از بالا باران نيايد درخت خشک مي‌شود و ريشه‌ نیز ديگر کاري نمي‌کند و کم‌کم خشک مي‌شود. باران، نور آفتاب و هوا از بالا به برگ‌ها می‌رسد و به ریشه انتقال پیدا می‌کند، ولي باز از ريشه مواد غذایی به خود برگ‌ها برمي‌گردد. باز مجددا همين کار تکرار مي‌شود. کمالات و ارزش‌هاي انساني نیز غالبا اين رابطه زيگزاگي را دارند؛ يکي مقدمه براي ديگري است. وقتي آن فراهم شد، زمينه براي رشد اولي بيشتر فراهم مي‌شود. رابطه ایمان و عمل نمونه‌ای روشن از این ارتباط است. ابتدا انسان ايماني پيدا مي‌کند و به مقتضاي آن ايمان عملي انجام مي‌دهد. وقتي عمل را انجام مي‌دهد، ايمانش تقويت مي‌شود و با تقویت ايمان عمل بهتر و بيشتري انجام مي‌دهد. اين رابطه هر قدر ادامه پيدا کند موجب رشد و باروري بيشتر مي‌شود و انسان به کمالات بيشتري مي‌رسد. اين رابطه گاهي بي‌واسطه و آشکار است، اما گاهي نیز واسطه مي‌خورد و نوعی دور پنهان دارد.
شناخت؛ شرط لازم

به‌هر روی، ما باید راه کامل‌کردن محبت‌مان را بدانیم. بنابر این اگر بگوييم براي ادامه راه تکامل‌، تقرب‌، بندگي‌، محبت‌ و کسب همه ارزش‌هاي متعالي الهي، نيازمند تقويت معرفت هستيم، سخني به گزاف نگفته‌ايم؛ البته بايد توجه داشته باشيم که علم و معرفت علت تامه نيست. معرفت زمينه را براي رشد فراهم مي‌کند، اما به شرط اين‌که همت و اراده انسان به آن اضافه شود و خواست هم روي آن بيايد. وگرنه ممکن است اثر معکوس بدهد، همان‌طور که همان آبي که موجب حيات مي‌شود به این علت که عوامل ديگر به آن ضميمه نشده، ريشه را مي‌پوساند و نه تنها موجب رشد درخت نمی‌شود بلکه ريشه‌ هم از بين مي‌رود. ولي به هر حال براي این‌که انسان بتواند راهی الهی را طی کند و به کمالات خداپسند برسد، کسب معرفت و ازدياد علم و شناخت شرط لازم است.

از خداي متعال درخواست مي‌کنيم به برکت سيدالشهدا صلوات‌الله‌عليه و اصحاب فداکارش و کساني که محبت امام حسين را در دل دارند و اين روزها و امثال اين روزها با تمام وجودشان در راه عشق امام حسين حرکت مي‌کنند، به ما عنايتي کند که بر معرفت‌ و محبت‌مان افزوده بشود و بتوانيم راهي را پيش بگيريم که به کمال بيشتر و رضايت بهتر الهي منجر شود.

وصلي ‌الله علي محمد و آله



[1] . بقره، 165.

[2] . توبه، 24.

[3] . البته اين وحي‌ها نیز بیشتر جنبه آموزندگي دارد؛ باید کساني اين داستان‌ها را بشنوند و ياد بگيرند و حقايقي را درک کنند. وگرنه خداوند از علت گریه حضرت شعیب ناآگاه نبود و بهتر از همه مي‌دانست او براي چه گريه مي‌کند.

[4] . تفسیر صافی، ج1، ص505.

[5]. در روايت است که خداوند هيچ پيغمبري را مبعوث نفرمود مگر اين‌که مدتي او را به شباني واداشت، تا اين‌که با مردم با ملايمت رفتار کند و توقع زيادي از مردم نداشته باشد و ناداني‌ها و غفلت‌هايشان را تحمل کند.

[6] . مصباح الشریعة، باب 92، ص192.
پاسخ
#2
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 6/9/92، مطابق با بیست‌وسوم محرم 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
محبت خدا

(2)
تعريف محبت
محبت خدا از نگاه قرآن

گفتیم که طبق آیات، روایات و ادله عقلی يکي از ارزش‌هاي متعالي در فرهنگ اسلامي و بزرگ‌ترین عامل برای تقرب به خدای متعال، محبت اوست. ولي در جامعه ما و حتي در محافل علمي، فرهنگي و اخلاقي آن طور که بايد و شايد به اين موضوع اهميت داده نمي‌شود و حتي برخی با این‌که دلالت برخی آیات جای هیچ‌گونه تأویل و توجیهی را باقی نمی‌گذارد، با استفاده از تأویلاتی، نسبت محبت به خدا را يک نسبت مجازي می‌دانند. به عنوان مثال خداوند در این آيه که با زندگي امروز ما نیز ارتباط بسیاری دارد، می‌فرماید: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ»[1]؛ خداوند در مقام استغنا هشدار مي‌دهد که ما به شما نيازي نداريم و خيال نکنيد که با ايمان‌تان، منتي بر خدا داريد. حتي اگر از دين برگرديد، به خداوند ضرري نمي‌رسد و او کساني را خواهد آورد که آن‌ها را دوست دارد و آن‌ها نيز خدا را دوست دارند. اين آيه به صراحت بر محبت و عشق طرفيني بين خدا و برخي از بندگان دلالت دارد و از تأويلاتي که در اين‌باره شده، ابا دارد. اين دلالت فقط مخصوص اين آيه نيست و ده‌ها آيه‌ ديگر که در آن‌ها محبت خداوند به صابران، صالحان،‌ توبه‌کنندگان و... نسبت داده مي‌شود، نيز بر اين معنا دلالت دارند.
محبت خدا از نگاه روايات

روايات فراواني درباره محبت خدا وارد شده، از جمله اين روايت که مي‌فرمايد: الْمُحِبُّ أَخْلَصُ‏ النَّاسِ‏ سِرّاً لِلَّهِ‏ ؛[2] دوست‌دار خدا، باطن خودش را کاملا براي خدا خالص کرده است، عمق دلش مخصوص خداست و هيچ کس ديگر آن‌جا جا ندارد. وَأَصْدَقُهُمْ قَوْلًا؛ از همه راستگوتر است، زيرا همه مؤمنان از دوستي و اطاعت خدا و ترس از عذاب و غضب الهي دم مي‌زنند، اما در مقام عمل اين ادعاهايشان تأييد نمي‌شود، اما کسي که خدا را دوست بدارد، اين گفتارش کاملا صادق است. وأَوْفَاهُمْ عَهْدا؛ً دوست‌دار خدا بيش از همه به عهد خود نسبت به خداي متعال وفادار است: مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ[3] همه مؤمنان با خدا عهد بسته‌اند که دستورات او را اطاعت کنند و از دشمن او پرهيز کنند، اما فقط برخي از آن‌ها به عهدشان وفادار و در آن صادقند. وَأَزْكَاهُمْ عَمَلًا؛ کسي که خدا را دوست داشته باشد عملش از همه پاک‌تر و پاکيزه‌تر است. وَأَصْفَاهُمْ ذِكْراً؛ يادش نسبت به خداي متعال صاف‌تر و بي‌پيرايه‌تر است. وَأَعْبَدُهُمْ نَفْساً؛ تمام وجودش وقف بندگي خداست و چيزي از وجودش را در غير راه بندگي خدا صرف نمي‌کند. تَتَبَاهَى بِهِ الْمَلَائِكَةُ عِنْدَ مُنَاجَاتِهِ وَتَفْتَخِرُ بِرُؤْيَتِهِ ؛ آثار اين محبت نيز اين است که وقتي با خدا راز و نياز مي‌کند، ملائکه به وجودش مباهات و به ديدن او افتخار مي‌کنند. بِهِ يَعْمُرُ اللَّهُ تَعَالَى بِلَادَهُ وَ بِكَرَامَتِهِ يُكْرِمُ اللَّهُ عِبَادَهُ؛ خداوند شهرها و کشورها را به واسطه وجود چنين کسي آباد مي‌کند و به واسطه احترام و ارزشي که براي اين شخص قائل است به ديگران هم احترام مي‌گذارد. يُعْطِيهِمْ إِذَا سَأَلُوهُ بِحَقِّهِ وَيَدْفَعُ عَنْهُمُ الْبَلَايَا بِرَحْمَتِهِ؛ اگر مردم از خدا به حق چنين کسي، چيزي بخواهند، خدا خواسته‌شان را ادا مي‌کند. و به واسطه رحمتي که خدا به چنين بنده‌اي مي‌دهد بلاها را از ديگران دفع مي‌کند. وَ لَوْ عَلِمَ الْخَلْقُ مَا مَحَلُّهُ عِنْدَ اللَّهِ وَ مَنْزِلَتُهُ لَدَيْهِ مَا تَقَرَّبُوا إِلَى اللَّهِ إِلَّا بِتُرَابِ قَدَمَيْهِ؛ اگر مردم مي‌دانستند که دوست‌دار خدا چه قرب و منزلتي پيش خدا دارد، به چيزي غير از خاک پاي او، به خدا تقرب نمي‌جستند.
ضرورت بحث درباره محبت

با اين‌که در کلمات اهل‌بيتعليهم‌السلام ، نسبت به محبت خدا اهميت بسياري داده شده است، ولي ما کمتر به آن مي‌پردازيم و کمتر درباره‌اش فکر مي‌کنيم. از نشانه‌هاي اين آفت، قراردادن محبت خدا در مقابل محبت اهل‌بيت و بي‌توجهي به محبت خداست که نشانه ضعف فهم و معرفت است، ولي به هر حال واقعيتي است که در جامعه ما فرهنگ ديني آن چنان رشد نكرده که کاملا اين معارف جاي خودش را باز کند و دل‌هاي پاک جوان‌هاي اين نسل با اين حقايق آشنا شود تا به رشد و تکاملي بي‌نظير دست پيدا کنند. حقيقت اين است که کوتاهي ما در زمينه کسب محبت خدا به معرفت ضعيف ما برمي‌گردد. از اين‌رو خوب است مقداري درباره حقيقت محبت و چگونگي پيدايش، و شدت و ضعف آن بحث کنيم. از آن‌جا که محبت ودوست‌داشتن چيزي است که مردم شبانه‌‌روز ده‌ها بار آن‌را تکرار مي‌کنند و مصاديق آن‌را نسبت به خود، خانواده، دوستان‌ و چيزهاي ديگر حضوراً درک مي‌کنند، شايد به نظر آيد که محبت نياز به تعريف ندارد، ولي با دقت درمي‌يابيم که اين معرفت‌ها مبهم است و تعريف روشني براي خود ما ندارد و‌ در بسياري از مواقع اشتباه مي‌شود.
آثار محبت

همان‌طور که در منطق براي تعريف يک مفهوم ابتدا ويژگي‌ها و محمولات مصاديق آن مفهوم را شناسايي مي‌کنند و سپس با کنار گذاشتن صفات عرضي، با استفاده از ذاتيات، مفهوم را تعريف مي‌کنند، براي تعريف محبت نيز خوب است ابتدا از مصاديقي که حضوراً و وجداناً مي‌يابيم شروع کنيم.

ابتدا از يک مصداق ساده شروع مي‌کنيم. بهترين و پاک‌ترين مصداق محبت، محبت مادر به فرزند است. يکي از آثار محبت مادر به فرزند اين است که به او خيلي توجه مي‌کند. وقتي انسان چيزي را دوست ندارد، به آن توجه نمي‌کند و کاري به بود يا نبودش ندارد، اما وقتي چيزي را دوست دارد، ابتدا به آن توجه مي‌کند و هر چه آن را بيشتر دوست داشته باشد، بيشتر به آن توجه مي‌کند. يکي ديگر از آثار محبت اين است که مي‌خواهد هميشه نزديک محبوب باشد؛ مادر مي‌خواهد فرزندش را بغل بگيرد، به سينه‌اش بچسباند و او را ببوسد. از ديگر آثار محبت اين است که انسان از توجه و ارتباط با محبوب لذت مي‌برد و آرامش پيدا مي‌کند. وقتي مادر فرزندش را در بغل مي‌گيرد، آرامش پيدا مي‌کند، اما وقتي از فرندش جدا مي‌شود، نگران است.
محبت يا لذت!

آثاري که درباره محبت در مثال‌هاي گذشته گفتيم درباره محبت بين دو موجود بود. آيا مي‌توان گفت کسي خودش را دوست ‌دارد؟ گاهي در محاورات عرفي مي‌گوييم: من خودم را دوست دارم. در بحث‌هاي عقلي نيز مي‌گويند: اصلي‌ترين محبت در انسان، حب ذات است و بالاخره اين بحث‌ها آن قدر ادامه پيدا مي‌کند و به جاهاي ظريفي مي‌رسد که خيلي سؤال‌برانگيز است. سؤالاتي از اين قبيل که چرا ما خدا را دوست مي‌داريم؟ آيا از اين جهت که به ما نعمت مي‌دهد و نعمت را دوست مي‌داريم و از آن لذت مي‌بريم،‌ خدا را دوست مي‌داريم؟ اگر اين‌گونه باشد آن‌چه اصالتا دوست ‌داريم، لذت خودمان است. کمابيش اين‌گونه دوست داشتن را درباره خدا نيز مي‌توان گفت و برخي از روايات نيز در تأييد آن وجود دارد. شايد اين روايت را من بارها در همين مجلس تکرار کرده‌ام که خداي متعال به حضرت موسى وحي فرمود: اي موسى! کاري کن بنده‌هايم مرا دوست بدارند[4]؛ حضرت موسي عرض کرد: خدايا! چه کنم که بندگان تو را دوست بدارند؟ وحي شد: نعمت‌هاي من را برايشان بيان کن! من اين فطرت را در انسان‌ها قرار داده‌ام که هرکه به آن‌ها خوبي کند دوستش مي‌دارند. وقتي بفهمند که من چقدر خوبي به آن‌ها کرده‌ام، دوستم مي‌دارند.
محبت امام سجاد عليه‌السلام به خدا

اين راه ساده‌اي است و در بحث‌هاي بعدي‌ نيز به اين‌جا مي‌رسيم که ساده‌ترين راه براي افزايش محبت‌ به خدا اين است که نعمت‌هاي او را ببينيم. آيا کسي که اين همه به ما نعمت داده دوست‌داشتني نيست؟! وقتي اين دوست‌داشتن را خوب تحليل کنيم، به اين‌نکته مي‌رسيم که در اين‌جا ابتدا ما لذت خودمان را دوست داريم و خدا را نيز از آن جهت دوست داريم که نعمتي به ما داده که از آن لذت مي‌بريم. آيا انسان به جايي مي‌رسد که خدا را چون خداست، دوست بدارد؟ در برخي از دعاها و مناجات‌ها داريم که خدايا اگر مرا به جهنم ببري، با دشمنانت محشور کني و عذاب کني، باز محبت تو از دل من خارج نمي‌شود.[5] اين محبتي است که امام سجاد عليه‌السلام آن را ادعا مي‌کند و ما به اين سادگي‌ نمي‌توانيم آن را ادعا کنيم. درست تصور کنيم که از دنيا رفته‌ايم و شب اول قبر يا روز قيامت ما را به طرف جهنم مي‌کشند. آيا با اين حال باز خدا را دوست مي‌داريم؟! از آيات و روايات برمي‌آيد که خدا چنين بنده‌هايي دارد که او را به خاطر خودش دوست مي‌دارند. حال شايد بتوانيم با دقت در آيات، روايات و ادله عقلي بويي از چگونگي اين محبت ببريم، اما انسان تا اين‌گونه نشود، کنه آن را نمي‌فهمد. ولي همين اندازه که انسان بتواند سعي کند که يک بويي از اين محبت ببرد خيلي غنيمت است.
ابتهاج خداوند به ذات خودش

با اين اوصاف باز به تعريف محبت باز مي‌گرديم. اگر محبت اين است که بايد يک نفر، فرد يا چيز ديگري را دوست بدارد، ديگر محبت به خود معني ندارد؛ البته اين‌که مي‌گوييم خودمان را دوست مي‌داريم از اين‌روست که بين ما و خودمان نوعي دوگانگي مي‌بينيم. مراد از ما همان روحي است که درک مي‌کند و آن‌چه دوست مي‌دارد بدن است، اما حالا شبهه را به آن‌جايي ببريم که همان کسي که مي‌گويد خودم دوست دارم، خودش را دوست دارد ولو اين‌که اصلا بدني را درک نکند. اين پرسش در مراتب بالاتر درباره خداوند مطرح مي‌شود که آيا مي‌توانيم بگوييم خدا خودش را دوست مي‌دارد؟ برخي از بزرگان و اهل معقول گفته‌اند: بالاترين محبت در عالم، محبت خدا به خودش است و همه محبت‌هاي ديگر شعاعي از آن محبت است. تعبيري که مرحوم آقا شيخ محمدحسين اصفهاني در حاشيه بر «کفاية الاصول» در باب طلب و اراده آورده، اين است که خداي متعال بالاترين ابتهاج را نسبت به ذات خودش دارد. شايد تعبير ابتهاج، از محبت کمي چرب‌تر باشد؛ نه تنها خودش را دوست دارد که اصلا مبتهج[6] است. برخي از بزرگان چنين تعبيراتي به کار برده‌اند؛ البته در مقابل نيز کساني مي‌گويند: اين‌ سخنان صحيح نيست و درباره نسبت محبت به خدا بايد به مضاف محذوف يا مجاز قائل شويم. حتي برخي گفته‌اند همان‌گونه که در آيه «فَلَمَّا آسَفُونَا انتَقَمْنَا؛ چون ما را به خشم آوردند از آن‌ها انتقام گرفتيم»[7] روايت است که آسفونا به معناي به خشم آوردن اولياي خداست، درباره محبت خدا نيز بايد بگوييم منظور محبت اولياي خداست و خود خدا دوست‌داشتني نيست. ولي برخي معتقدند که اصلا دوست‌داشتني‌ترين موجود در عالم خداست و بالاترين دوستي نيز دوستي خودش نسبت به خودش است و همه محبت‌هاي ديگر شعاع محدودي از آن محبت بي‌نهايت الهي نسبت به ذات خودش است.
محبت و انجذاب

مي‌توانيم بگوييم که وقتي انسان به چيزي محبت دارد، احساسي در او پديد مي‌آيد که به طرف محبوب کشيده مي‌شود. بر اين اساس مي‌توان محبت را يک انجذاب رواني دانست. همان‌گونه که آهن‌ربا، آهن‌آلات را به طرف خود مي‌کشد، محبت نيز يک حالت انجذاب است که با دل انسان سروکار دارد و روح و دل انسان را به طرف محبوب مي‌کشاند. حال اين پرسش مطرح مي‌شود که چگونه انسان نسبت به برخي چيزها اين حالت انجذاب را پيدا مي‌کند و آيا اين حالت اتفاقي است يا حکمتي دارد؟ روشن است که برخي از حالات در اختيار انسان نيست. مثلا محبت مادر نسبت به فرزند کأنه يک امر غيراختياري است و اين طور نيست که مادر بيانديشد که خوب است فرزندم را دوست بدارم و تصميم بگيرد که فرزندش را دوست بدارد. مادر نمي‌تواند فرزندش را دوست نداشته باشد و در اين امر کأنه اختياري ندارند. آيا مي‌توان کاري کرد که انسان اختياراً محبت پيدا کند؟ آيا مي‌توان محبت را اختياراً تقويت يا تضعيف کرد؟ اگرچه انجذاب قلبي ساده‌ترين تعبيري است که مي‌توان درباره محبت به‌كاربرد، اما گاهي به درستي حقيقت محبت را روشن نمي‌کند و از علت و چيستي اين انجذاب سخن نمي‌گويد. اگر انسان راز اين انجذاب بيابد، کليدي براي حل بسياري از مسائل ديگري که پس از اين مطرح مي‌شود، به دست مي‌آورد.
محبت و درک لذت

وقتي ما مثلاً غذا يا يک تابلوي نقاشي يا گل زيبايي را دوست داريم به اين معناست که وقتي با آن ارتباط پيدا مي‌کنيم لذت مي‌بريم. اگر اين طور باشد، به طرف آن کشيده مي‌شويم وگرنه کشيده نمي‌شويم. دو نفر را فرض کنيد که يکي يک تابلوي نقاشي را دوست دارد ولي ديگري اصلاً ذوق هنري ندارد و نمي‌داند زيبايي تابلو به چيست. دليل اين‌که فرد اول به طرف اين تابلو کشيده مي‌شود، اين است که از آن لذت مي‌برد و علت اين‌که ديگري به طرف آن کشيده نمي‌شود اين است که لذت نمي‌برد. حال سؤال مي‌شود چرا اين لذت مي‌برد، ولي آن نمي‌برد؟ درباره هر چيزي که انسان دوست دارد، اين مسأله مطرح است. بالاخره انسان نوعي ارتباط با آن‌چه دوست دارد، برقرار مي‌کند که باعث لذتش مي‌شود. طبعاً محبت‌هاي ما محدود به چيزهايي است که نوعي شناخت يا احساس لذت نسبت به آن‌ها داريم. دليل اين‌که کساني چيزي را دوست نمي‌‌دارند نيز اين است که اين احساسات برايشان پيدا نمي‌شود. حال يا زيبايي آن را درک نمي‌کنند و يا به‌گونه‌اي است که اتفاقاً با ذائقه آن‌ها نمي‌سازد و از آن لذت نمي‌برند. بنابراين بايد براي تعريف محبت قيد لذت را اضافه کنيم و بگوييم محبت اين است که انسان نسبت به چيزي که از ارتباط با آن لذت مي‌برد، انجذاب پيدا کند، و باز اضافه کنيم که لذت بردن يعني اين‌که ارتباط با آن چيز تناسبي با قواي ادراکي او دارد. مثلاً در مورد ذائقه برخي از غذايي خوششان مي‌آيد و برخي نمي‌آيد. پس بايد تناسبي بين اين ذائقه و غذايي که فرد مي‌خورد، باشد تا لذت حاصل شود. اين جاست که درک زيبايي در اشخاص تفاوت مي‌کند. اين قضيه حتي در حيوانات نيز مطرح است. بعضي از حيوانات هستند که ما از ديدن آن‌ها نفرت پيدا مي‌کنيم ولي آن‌ها يک‌ديگر را دوست دارند و از ديدن هم‌ديگر نيز لذت مي‌برند. بنابراين، تعريف ساده محبت انجذاب نسبت به چيزي است که با قواي ادراکي انسان نوعي تناسب دارد و از آن‌ لذت مي‌برد.
محبت خدا و انجذاب

تعريف بالا درباره دوست‌داشتني‌هاي عادي انسان بود، ولي هنوز اين سؤال باقي است که «خودم را دوست دارم» يعني چه؟ اين سؤال درباره خداي متعال نيز مطرح است. اصلا خدا چگونه يک چيز را دوست دارد؟ مگر مي‌شود خدا انجذاب داشته باشد؟ انجذاب انفعال، ضعف و تحت تأثير واقع شدن است و خدا تحت تأثير چيزي واقع نمي‌شود. انجذاب در جايي است که جاذبه‌اي باشد و طرف مقابل را به طرف خود بکشد. اگر خداوند به اين معنا چيزي را دوست بدارد، بايد انفعال پيدا کند و خدا انفعال ندارد. شبيه اين مضمون در دعاي عرفه است که؛ الهي تقدس رضاک ان تکون له علة منک فکيف يکون له علة مني؛ خيلي مطلب بلندي است. ما مي‌گوييم اين کارها را مي‌کنيم تا خدا را راضي کنيم. امام حسين عليه‌السلام در روز عرفه مي‌گويد خدايا من نمي‌توانم بگويم تو خودت، خودت را راضي مي‌کني، چه رسد به اين‌که بگويم من تو را راضي مي‌کنم. حال اگر معناي محبت انجذاب است، آيا دوست‌داشتن خدا به اين معناست که او تحت تأثير واقع مي‌شود؟! آيا خدا انجذاب پيدا مي‌کند؟! براي پاسخ اين‌گونه مفاهيم دقيق عقلي است که معمولا چند راه مرسوم است. يک راه اين است که مي‌گويند ما در اين‌باره هيچ چيز نمي‌فهميم، بايد سکوت کنيم. اين‌ گروه خيال خود را راحت و اصلا صورت مسأله را پاک مي‌کنند. بعضي ديگر مي‌گويند اين تعبيرات، تعبيرات مجازي است. در اين‌جا به يک نوع تجوّز قائل مي‌شوند و بالاخره يک نوع فن ادبي به کار مي‌برند و مشکل الفاظ را حل مي‌کنند.

اما اهل دقت در اين‌گونه مفاهيم توسعه‌داده‌اند و گفته‌اند خود انجذاب موضوعيت ندارد و آن‌چه در اين جا مطلوب است اتصال است. حتي اتصال نيز در جايي است که دوئيت باشد، در جايي که دوئيت نيست، به جاي اتصال، وحدت است. آن موجود واحد است که کمال دارد و خودش، خودش را دوست دارد.
عينيت ذات و صفات خداوند

صفات خدا عين ذات اوست، نه خارج از ذات او، و تعددهايي که ما در اين‌جا مي‌بينيم به‌خاطر نقص وجود ماست. وجود هر چه کامل‌تر شود، جمع‌تر و بسيط‌تر مي‌شود و علمش عين حيات و حياتش عين قدرتش است. علم خدا، با محبت خدا و با کمال خدا همه يک چيز است. پس محبت يک نوع انجذاب، ارتباط يا اتصال با يک موجود است؛ اعم از اين‌که آن موجود خودش باشد يا موجود ديگري که کمال وجود است. وقتي کمال شد، هر موجودي که واجد آن باشد، اگر کمال‌بودنش را بشناسد، از آن لذت مي‌برد. بنابر اين اگر ما بخواهيم محبت خدا را پيدا کنيم، بايد به اندازه‌اي که عقل‌مان مي‌رسد، از راهي که خود خدا معين کرده، کمالات خدا را بشناسيم و سعي کنيم قدرت درک کمال را پيدا کنيم؛ البته شرايط ديگري هم لازم است که ان‌شاءالله بعدها عرض مي‌کنيم. اين‌ محبت‌ها اختياري است؛ البته خداوند مايه آن را در وجود ما قرار داده، اما به آگاهي رساندن، شکوفا کردن و بهره‌گيري از آن، تابع اختيار ماست که بايد از راه تقويت معرفت و فراهم کردن شرايط به آن نائل شويم.

رزقناالله واياکم ان‌شاءالله.

[1] . مائده، 54.

[2] . مصباح الشريعة، ص193.

[3] . احزاب، 23.

[4] . بحارالانوار، ج2، ص4.

[5] . عدة الداعي و نجاح الساعي، ص 34.

[6] . ابتهاج حالتي است که لازمه محبت و رسيدن به محبت است.

[7] . زخرف، 55.
پاسخ
#3
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 13/9/92، مطابق با اول صفر 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محبت خدا

(3)
اقسام محبت
ويژگي‌هاي دوستان خدا در کلام خدا

گفتيم محبت خدا در فرهنگ اسلام و تشيع جايگاه بسيار والايي دارد، ولي متأسفانه ارزش آن، آن طور که بايد و شايد شناخته نشده است. در جلسات گذشته چند آيه و روايت درباره اهميت و جايگاه محبت خدا تلاوت کرديم تا از نورانيت آن‌ها استفاده کنيم و مقداري درباره چگونگي به‌دست آوردن و شرايط و آثار اين گوهر عظيم بيانديشيم. در اين جلسه نيز از حديث ديگري که مرحوم مجلسي رضوان‌الله‌عليه از کتاب مسکّن الفؤاد شهيد ثاني[1] نقل کرده است، بهره مي‌بريم: أَوْحَى‏ اللَّهُ‏ إِلَى بَعْضِ‏ الصِّدِّيقِينَ[2] أَنَّ لِي عِبَاداً مِنْ‏ عَبِيدِي يُحِبُّونني وَ أُحِبُّهُمْ[3]؛ خداوند به يکي از پيغمبران خود وحي کرد که من در ميان مخلوقات، بندگاني دارم که مرا دوست مي‌دارند و من نيز آن‌ها را دوست دارم. آن‌ها مشتاق من‌ و من نيز مشتاق آن‌ها هستم. مرا ياد مي‌کنند و من نيز آن‌ها را ياد مي‌کنم. من چنين بنده‌هايي دارم. اگر راه آن‌ها را بشناسي و از آن‌ها پيروي کني، تو را دوست خواهم داشت، اما اگر از راه آن‌ها انحراف پيدا کني، بر تو غضب خواهم کرد؛ فَإِنْ أَخَذْتَ طَرِيقَهُمْ أَحْبَبْتُكَ وَإِنْ عَدَلْتَ عَنْهُمْ مَقَتُّك.

اين پيامبر صديق از خداوند پرسيد: علامت‌ اين بندگان چيست؟ خداوند در پاسخ، علامتي ذکر فرمود که براي ما خيلي غريب مي‌نمايد. فرمود: همانند شبان مهرباني که هنگام چراندن گوسفندان دائما مراقب آن‌هاست که از نظرش دور نشوند، اين‌ افراد تمام روز را به سايه‌ها نگاه مي‌کنند تا اين‌که نزديک غروب مي‌شود و سايه‌ها همه‌جا را مي‌گيرد و هوا تاريک مي‌شود. در اين‌هنگام همانند پرندگان که وقت غروب به سوي آشيانه‌شان مي‌روند و آن‌جا آرام مي‌گيرند، اين افراد نيز حالت انسي با غروب پيدا مي‌کنند. مثل اين‌که اصلا در طول روز منتظر بوده‌اند تا شب فرا رسد و در گوشه‌اي آرام بگيرند. فَإِذَا جَنَّهُمُ اللَّيْلُ وَاخْتَلَطَ الظَّلَامُ وَفُرِشَتِ الْفُرُشُ وَنُصِبَتِ الْأَسِرَّةُ وَخَلَا كُلُّ حَبِيبٍ بِحَبِيبِهِ؛ وقتي روشنايي اول شب مي‌رود و تاريکي بر عالم سايه مي‌اندازد و بسترها براي استراحت گسترده مي‌شود[4] و هر کس با محبوب خود خلوت مي‌کند، اين بندگان تازه به نماز مي‌ايستند و در پيشگاه من به سجده مي‌افتند، صورت‌هايشان را روي خاک مي‌گذارند و با من با سخن خودم مناجات مي‌کنند؛ نَاجَوْنِي بِكَلَامِي؛ مثلا قرآن مي‌خوانند ولي با آيات قرآن با من سخن مي‌گويند. تَمَلَّقُونِي بِأَنْعَامِي؛ با ياد نعمت‌هاي من، در پيشگاه من متملقانه[5] صحبت مي‌کنند. برخي اشک از چشمان‌شان جاري است. برخي فرياد مي‌کشند. برخي آه مي‌کشند و برخي از صبر بر فراق من گله مي‌کنند. برخي به نماز ايستاده‌اند و در حال تفکر و توجه‌اند. برخي در حال رکوع‌اند و برخي در حال سجده. بِعَيْنِي مَا يَتَحَمَّلُونَ مِنْ أَجْلِي؛ اين کارهايي که به خاطر من انجام مي‌دهند، از چشم من دور نيست و من توجه دارم که به خاطر محبت من چه سختي‌هايي را تحمل مي‌کنند. وَبِسَمْعِي مَا يَشْكُونَ مِنْ حُبِّي؛ گوش من پاي ناله‌ و شکايت‌هاي آن‌ها از فراق و جدايي من است.
رفتار خدا با دوستان خود

تا اينجا، علامت‌هاي دوستان خدا را خوانديم. حال ببنيم خدا با اين‌ها چه مي‌کند؛ أَوَّلُ مَا أُعْطِيهِمْ ثَلَاثاً؛ خداوند مي‌فرمايد: اول چيزي که به اين‌ بندگان مي‌دهم سه چيز است: أَقْذِفُ مِنْ نُورِي فِي قُلُوبِهِمْ فَيُخْبِرُونَ عَنِّي كَمَا أُخْبِرُ عَنْهُمْ؛ نوري در دل‌هايشان قرار مي‌دهم که با آن همان‌گونه که من از دل آنان خبر دارم، از دل من باخبرند. مثل اين‌که دل‌ها با هم مربوط مي‌شود و از يک‌ديگر باخبرند. دومين چيز اين‌است که اگر همه آسمان‌ها و زمين‌ها و آنچه مابين آن‌هاست را به آن‌ها بدهم، باز هم آن را براي آن‌ها کم مي‌دانم؛ لَوْ كَانَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرَضُونَ وَمَا فِيهِمَا مِنْ مَوَارِيثِهِمْ لَاسْتَقْلَلْتُهَا لَهُمْ؛ اگر همه هستي را در اختيار آن‌ها قرار بدهم، باز هم مي‌گويم استحاقشان بيشتر است. خداوند بلوف نمي‌زند. مگر اين‌ها را به اهل‌بيت عليهم‌السلام عنايت نفرمود؟! مگر همه عالم را در اختيار سيدالشهدا قرار نداد؟! وَالثَّالِثُ أُقْبِلُ بِوَجْهِي عَلَيْهِمْ؛ سومين‌ چيزي که به دوستانم مي‌دهم اين است که رويم را به طرف آن‌ها مي‌کنم؛ توجه‌ام را به آن‌ها معطوف مي‌کنم. ما نمي‌فهميم معطوف شدن توجه خدا به بنده‌اش به چه معناست. از اين‌رو خدا خود مي‌فرمايد: فکر مي‌کني هيچ کس مي‌داند چه به دوستانم مي‌دهم؟! اين سؤال استنکاري است و به اين‌معناست که هيچ کس نمي‌داند؛ فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ.[6] در روايات ديگر نيز اشارات و رموزي درباره نتايج اين اقبال الهي آمده که ان‌شاءالله اگر حيات و توفيقي بود در جلسات بعد اشاره ‌مي‌کنيم.
بازکاوي تعريف محبت

در جلسه گذشته گفتيم براي تحقيق و بحث درباره هر موضوعي بايد تعريفي از مفهوم و حقيقتي که به دنبالش هستيم داشته باشيم. بهترين تعريف نيز از راه بررسي مصاديق و شناسايي لوازم ذاتي آن‌ها به‌دست مي‌آيد. درباره محبت نيز تقريبا به اين نتيجه رسيديم که محبت نوعي انجذاب (کشيده شدن) آگاهانه است که در آن، دل متوجه محبوب مي‌شود و مي‌خواهد به او نزديک بشود و هيچ فاصله‌اي بين او و محبوب نماند. در اين تعريف محبت مادر به فرزند را مثال زديم که وقتي فرزند را به آغوش مي‌گيرد به هيچ چيز مگر چسباندن او به خودش قانع نمي‌شود و از اين ارتباط با او لذتي مي‌برد که با لذت‌هاي محسوس قابل مقايسه نيست.

گفتيم مفروض اين تعريف از محبت اين است که محب غير از محبوب است، همان‌طور که مفهوم متعارف‌ در علم نيز اين‌گونه است و وقتي انسان مي‌گويد مي‌دانم، به معناي دانستن چيزي غير از خودش است و نوعي تعدد بين قوه درک کننده با آن چه علم به آن تعلق گرفته است، وجود دارد. ولي به لطف تحليل‌هاي عقلي و براهين و ادله وحياني، اثبات مي شود که روح به خودش عالم است، و بالاتر از اين‌ درباره خداي متعال مي‌گوييم: علم خداوند عين ذاتش است؛ وکمال الاخلاص له نفي صفات عنه[7]. اين مسأله درباره محبت نيز جاري است؛ محبت ما انسان‌ها به معناي اين است که کسي ديگري را دوست مي‌دارد، اما تحليل‌ها به جايي مي‌رسد که کسي خودش را دوست مي‌دارد و بالاترين مصداق آن محبتي است که خداي متعال نسبت به ذات خودش دارد.
محبت بالذات و بالعرض

دليل اين‌که انسان چيزي را دوست مي‌دارد امتيازي است که در آن مي‌بيند. به تعبير متعارف، محبوب کمالي دارد که ممکن است محسوس يا نامحسوس باشد. اين کمال گاهي ديدني يا شنيدني است که به آن جمال مي‌گويند و گاهي کمالات ديگري مانند علم، تقوا و امثال آن باعث محبت مي‌شوند. مثلا بنده خاص خدا را خيلي دوست مي‌داريم در حالي‌که ممکن‌ است هيچ امتياز ظاهري نيز نداشته باشد، ولي داراي امتياز معنوي و روحي است و يک کمال يا جمال معنوي را در او احساس مي‌کنيم که به طرف او کشيده مي‌شويم.

نکته‌اي که بايد به آن توجه داشته باشيم اين است که ما گاهي چيزي را به‌خاطر خودش دوست ‌داريم و از خود او لذت مي‌بريم، ولي گاهي چيزي را به‌خاطر اين‌که وسيله رسيدن به يك محبوب است، دوست مي‌داريم. مثلا همه ما دوست داريم به کربلا برويم. حال اگر کسي هزينه سفر کربلا‌يمان را قبول کند يا بگويد: فردا با يک ماشين شخصي شما را از در خانه به کربلا مي‌برم و برمي‌گردانم، او را چقدر دوست مي‌داريم؟ اگر اين کار را نکرده بود، اين‌قدر دوستش نمي‌داشتيم، اما چون وسيله‌اي براي رسيدن به يک محبوب اصلي است، او را نيز دوست مي‌داريم. در واقع اين محبت يک محبت بالعرض است، محبت بالذات مربوط به امام حسين است، ولي از آن‌جا که اين فرد، مقدمه‌اي براي رسيدن به محبوب اصلي است، او را را نيز دوست مي‌داريم.
محبت اصيل و بالتبع

تقسيم ديگري نيز در اين‌جا براي محبت مي‌توان فرض کرد و آن محبت متعلقات محبوب است. مثلا از آن‌جا که ما حضرت معصومهسلام‌الله‌عليها را دوست داريم، شهر قم را نيز به‌خاطر اين‌که مدفن ايشان است، دوست داريم. روشن است که شهر قم خودبه‌خود براي ما جاذبه‌اي ندارد و اگر قم را دوست داريم به‌خاطر اين‌است که حضرت معصومه اين‌جا دفن هستند. حتى صحن و حرم ايشان را از آن جهت که متعلق به ايشان است، دوست داريم و اين‌که دوست داريم ضريح ايشان را ببوسيم، به‌خاطر تعلق آن به ايشان است. اين نوع از محبت مضمون همان شعري است که به مجنون نسبت مي‌دهند که مي‌گويد: امرّ على الديار ديار ليلى/ اُقبّل ذا‌ الجدار وذا الجدارا؛ وارد شهري مي‌شوم که مسکن ليلاست و ديوارهاي آن شهر را دست مي‌کشم و مي‌بوسم. وما حبّ الديار شقفن قلبي / ولکن حبّ من سکن الديارا؛ در و ديوار براي من جاذبه‌اي ندارد، اين محبت ليلاست که باعث دوست‌داشن و بوسيدن در و ديوار شهرش شده است. وقتي انسان با کسي رابطه دوستي عميقي دارد، خانه، کتاب، و لباسي که متعلق به اوست را نيز دوست دارد. اين لازمه محبت است که پرتوي محبت به آن‌چه متعلق به محبوب است، مي‌تابد. البته اين دوست‌داشتن به اختلاف مراتب متفاوت است و هر قدر آن چيز بيشتر جلوه‌گاه محبوب باشد، دوست‌داشتني‌تر است، ولي بالاخره کمترين انتساب به محبوب، به همان اندازه موجب دوست داشتن مي‌شود. اين محبت، محبت بالتبع است. به اين معنا که محب واقعا لباس محبوب را نيز دوست مي‌دارد، اما نه به خاطر خودش، بلکه به‌خاطر اين‌که لباس محبوب است. اين‌که شيعيان به اهل‌بيت علاقه دارند و در و ديوار حرم آن‌ها را مي‌بوسند و خاکش را به سر و چشمشان مي‌کشند، چيزي طبيعي است و آن‌هايي که اين مطلب را نمي‌فهمند، از محبت چيزي نمي‌دانند و احساس‌شان ضعيف و روح‌شان خشن و خشک است. اگر کسي عاطفه قوي‌ و سالمي داشته باشد درک مي‌کند که اين محبت، محبتي طبيعي است و نمي‌شود نباشد.

ان‌شاءالله در بحث‌هاي آينده به اين نتيجه مي‌رسيم که عالي‌ترين و اصيل‌ترين مرتبه محبت، بايد به اصيل‌ترين محبوب تعلق بگيرد که داراي اصيل‌ترين کمالات است و آن ذات مقدس پروردگار است و همه چيز ديگر بالتبع محبوب است. داستان گفت‌وگوي آن پسر بچه با پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله را بارها شنيده‌ايد که در باره مقايسه محبتش به پيامبر و محبتش نسبت به خداوند گفت: اللَّهَ اللَّهَ اللَّهَ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَيْسَ‏ هَذَا لَكَ‏ وَ لَا لِأَحَدٍ فَإِنَّمَا أَحْبَبْتُكَ لِحُبِّ اللَّه‏؛ [8] اين محبت مخصوص خداست و اصلا ربطي به شما و هيچ کس ديگر ندارد. ما اگر معرفت درستي پيدا کنيم، همين گونه بايد بشويم و پيغمبر را چون پيغمبر خداست، دوست بداريم. اگر اين طور نيستيم، از نقص معرفت ماست که جاي محبت اصيل و بالتبع را عوض کرده‌ايم. بايد معرفتمان را تصحيح کنيم و در راه شناخت کمال اصلي بکوشيم و ببينيم آن‌که ذاتاً دوست‌‌داشتني است، کيست و بدانيم ديگران به تبع او مورد محبت قرار مي‌گيرند.
مقام فنا و لذت

عمق محبت به لذت محب تعلق مي‌گيرد و فرد از آن‌جهت که لذت خودش را دوست دارد، متعلق اين لذت را نيز دوست مي‌دارد. اين لذت‌‌دوستي گاهي آگاهانه است و فرد خود توجه دارد که به دنبال لذتش است؛ مانندمحبت‌هاي مجازي که افراد خودشان مي‌دانند که طرف مقابل به دنبال کيف و لذت خودش است و اکنون از ديدن او لذت مي‌برد و فردا عاشق ديگري مي‌شود. ولي گاهي محب آن چنان در محبوب فاني مي‌شود و تمام توجه‌اش به او معطوف مي‌شود که اصلا به چيزي ديگر توجه ندارد؛ حتي ديگر به خودش هم توجه ندارد. اين حالتي است که برخي از اهل معرفت از آن به فنا تعبير مي‌کنند؛ البته چيزي فاني معدوم نمي‌شود، بلکه محب حالتي پيدا مي‌کند که توجهي به چيز ديگر ندارد. با بازکاوي اين حالت به اين نتيجه مي‌رسيم که حتى همين محب نيز در عمق دل، باز طالب لذت خودش است، ولي نه به خودش توجه دارد و نه به لذت خودش. اين‌ها مقامات و حالاتي است که ما هنوز در قدم اولش مانده‌ايم. اگر چنين مقاماتي وجود داشته باشد و ما نيز بتوانيم بهره‌اي از آن ببريم، ولي در عين حال از آنها بي‌بهره بمانيم، کلاه بزرگي سرمان رفته است!

وصلي‌الله علي محمد وآله ‌الطاهرين.

[1] . شهيد ثاني همانند شهيد اول بر گردن طلبه‌ها حق بسياري دارد و گويا رازي در اين نهفته است که پس از ايشان، همه علما و فضلاي شيعه، ريزه‌خوار نعمت ايشان هستند و در همه حوزه‌ها از کتاب شرح لمعه ايشان استفاده مي‌کنند. اين کتاب که متنش را شهيد اول و شرحش را شهيد ثاني نگاشته، يادآور جايگاه شهادت در فرهنگ تشيع است؛ البته شهيد ثاني رحمة‌الله‌عليه غير از شرح لمعه، کتاب‌هاي بسيار مفيد ديگري نيز دارند. از جمله کتاب منية ‌المريد که مراجعه و استفاده از آن براي طلاب بسيار لازم است.

[2] . مقام صديقين مقامي بسيار بلند است که خداوند براي بيان عالي بودن مقام برخي از پيامبران به کار مي‌برد و مي‌گويد إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَّبِيًّا (مريم، 41و 56). در سوره مائده آيه 75 نيز اين مقام را درباره حضرت مريم مي‌آورد؛ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ. اجمالا اين مقام به اين معناست که اثري از کذب، مجاز وامثال آن در وجود صديق نيست، سراپا صدق است و بين گفتار و رفتارش هيچ اختلافي وجود ندارد.

[3] . بحار الأنوار، ج‏67، ص 26، به نقل از مُسَكِّنُ الْفُؤَادِ لِلشَّهِيدِ الثَّانِي.

[4] . در گذشته مانند اين زمان نبوده که اول شب تازه اول کار، گردش و تفريح باشد. آن روزها هنگام غروب کسي به فکر بيرون ماندن از خانه نبود. شب‌ها کوچه‌ها تاريک بود. فقط اول غروب فانوسي در بازار يا کوچه‌ها روشن مي‌کردند تا بازار يا کوچه‌ها خيلي تاريک نباشد.

[5] . تملق به‌هر اندازه و براي هر کسي نامطلوب است، ولي اعلي مراتب تملق نزد خدا مطلوب و پسنديده است.

[6] . سجده، 17.

[7] . نهج‌البلاغه، ص39.

[8] . إرشاد القلوب إلى الصواب (للديلمي)، ج‏1، ص161.

پاسخ
#4
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 20/9/92، مطابق با هشتم صفر 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
محبت خدا
(4)
شدت و ضعف محبت

يکي از تقسيمات محبت، تقسيم آن بر اساس شدت و ضعف است. اين حالت را همه ما تجربه کرده‌ايم که برخي چيزها را دوست ‌داريم، اما اين دوست‌داشتن چنان نيست که قلب ما را اشغال کند و هميشه در فکر آن‌ها باشيم. همين اندازه که آن‌ها را ببينيم، خوشمان مي‌آيد، از آن‌ها نفرت نداريم و دوست داريم با آن‌ها انس بگيريم. ولي گاهي محبت به اندازه‌اي شديد مي‌شود که تمام قلب انسان را اشغال مي‌کند و انسان به چيز ديگري جز متعلق محبت فکر نمي‌کند. قرآن کريم در وصف مؤمنان مي‌فرمايد؛ «الَّذِينَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ1؛ محبت مؤمنان نسبت به خدا شديدتر است». شدت در مقابل ضعف است و وقتي کساني محبت‌شان به خدا شديدتر است، محبت‌شان به چيزهاي ديگر ضعيف‌تر مي‌شود. اگر در يک ليوان آب باشد، ديگر جاي چيز ديگري در آن نيست و چنان‌چه چيز ديگري روي آن بريزند و مثلا سنگين‌تر باشد، آبِ ليوان بيرون مي‌ريزد؛ ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ2. انسان يک دل دارد. اگر محبتي کل دل را اشغال کرد، ديگر جايي براي چيز ديگر نمي‌ماند. اگر دو چيز در دل جا بگيرد، هر کدام بيشتر باشد، جاي بيشتري مي‌گيرد، و وقتي يکي شدت پيدا ‌کند ديگري ضعيف‌تر مي‌شود.
عوامل شدت محبت

حال اين پرسش مطرح مي‌شود که چگونه محبت نسبت به چيزي شديد و نسبت به چيز ديگري ضعيف‌ مي‌شود؟ چرا ‌دو نفر نسبت به شخص سوم دو نوع محبت دارند و حتى ممکن است يکي محبت و ديگري بغض داشته باشد؟ به عنوان مثال، برادر تني حضرت يوسف که با او از يک مادر بود، نسبت به او مقداري محبت داشت، ولي برادران ديگر از روي حسد به او محبتي نداشتند و حتي حاضر شدند او را نابود کنند. علت حسدشان نيز اين بود که گفتند: لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَى أَبِينَا مِنَّا؛ چون پدر ما يوسف و برادرش را بيشتر از ما دوست مي‌دارد، بايد نابودش کنيم! براي يافتن علت اين‌گونه تفاوت‌ها بايد ببينيم محبت چگونه شکل مي‌گيرد و چه چيزهايي در پيدايش آن دخالت دارد.

گفتيم براي پيدايش محبت، بايد فرد در محبوب امتياز يا کمالي درک کند. بنابراين بايد در متعلق محبت کمالي وجود داشته باشد، ولي ممکن است کسي کمالي داشته باشد، اما ديگران از آن بي‌خبر باشند، پس بايد طرف مقابل نيز اين کمال را در او درک کند. روشن است که شناخت در پيدايش محبت تأثير دارد و هرچه شناخت قوي‌تر باشد، محبت نيز قوي‌تر خواهد بود. هم‌چنين هر چه کمال شدت بيشتري داشته باشد، محبت بيشتري را جذب مي‌کند. بنابراين يکي از عواملي که موجب اختلاف مراتب محبت مي‌شود، اختلاف مرتبه کمالي است که در محبوب وجود دارد، و دومين عامل، اختلاف شناخت محب نسبت به کمال محبوب است. البته علاوه بر شناخت، بايد اين صفت را کمال بداند، وگرنه اگر اين صفت را امتياز نداند، به صاحب اين صفت علاقه‌مند نمي‌شود. افراد متدين از آن‌جهت که تقوا را موجب امتياز مي‌دانند، انسان باتقوا را دوست دارند، ولي فاسقاني که تقوا را فضيلت نمي‌دانند عملکرد انسان باتقوا را نفهمي و جهالت مي‌دانند. بعد از همه اين‌ها بايد تمرکز نيز پيدا کند و هر قدر انسان در کمال چيزي بيشتر تمرکز پيدا کند، محبتش به آن بيشتر مي‌شود. نور خورشيد به‌طور طبيعي کاغذ را نمي‌سوزاند، اما وقتي به‌وسيله ذره‌بين متمرکز شود حرارت ايجاد مي‌کند و موجب سوختن مي‌شود. وقتي روح هم کاملا در فضيلتي متمرکز شود، محبت شدت پيدا مي‌کند و کار به شيفتگي، مراتب بالاي عشق و... مي‌کشد.
انتخاب در هنگام تزاحم؛ نشانه شدت حب

از آن‌چه گفتيم روشن مي‌شود که هر کدام از اين عوامل شدت يا ضعف پيدا کنند، محبت نيز شدت يا ضعف پيدا مي‌کند. يکي از جاهايي که به‌سادگي مي‌توان ميزان محبت نسبت به مسايل مختلف را اندازه‌گيري کرد، هنگام تزاحم لوازم محبت است. اگر دو دوست هم‌زمان از فردي دعوت ‌کنند و او بلافاصله يکي را ترجيح ‌دهد، معلوم مي‌شود که او را بيشتر دوست دارد. حتي کودکان نيز از رفتار پدر و مادر مي‌فهمند که آنها کدام فرزند را بيشتر دوست دارند؛ از اين‌رو پدر و مادر بايد خودشان را کنترل کنند که فرزندان احساس تبعيض نکنند وگرنه مقدمات حسد، آزار و اذيت فراهم مي‌شود.

خداوند در آيه 24 سوره توبه مي‌فرمايد: قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ. در اين آيه، پدر، مادر، فرزندان، خواهرها، برادرها، خويشان، کاخ‌ها، تجارت‌خانه‌ها و مال‌التجاره‌ها در يک کفه است، و خداوند و جهاد در کفه ديگر. خداوند مي‌فرمايد کدام يک را دوست‌تر ‌داريد؟ بسياري از ما مي‌گوييم خدا را بيشتر دوست داريم، اما هنگامي که انسان سر دو راهي قرار بگيرد، معلوم مي‌شود که کدام را بيشتر دوست مي‌دارد. اکنون که جنگ و جبهه‌اي در کار نيست، همه ما مي‌توانيم ادعا کنيم که البته ما خدا و جهاد را از همه چيز دوست‌تر مي‌داريم، اما در شرايط جنگ است که صدق اين گفته آشکار مي‌شود. اگر به جهاد رفتم معلوم مي‌شود خدا را بيشتر دوست دارم، اما اگر عذر آوردم معلوم مي‌شود که چيزهاي ديگر را بيشتر دوست دارم. بنابراين يکي از نشانه‌هاي شدت دوستي اين است که براي آن مايه بگذاريم همان‌گونه که در زيارت‌نامه‌ها مي‌خوانيم: بابي انتم وامي ونفسي واهلي ومالي وولدي، مي‌گوييم همه چيزمان فداي شما، اما چقدر باورمان است و حاضريم که در عمل نشان دهيم خدا و اولياي او را از مال و جان‌مان بيشتر دوست داريم؟!
رابطه ياد خدا با محبت او

گفتيم بايد توجه‌ را منعطف به محبوب کرد تا اين حالت به صورت يک محبت ثابت درآيد. وگرنه لذت زودگذري است که پس از مدتي به فراموشي سپرده مي‌شود. محبت ثابت بدون فراموشي بسته به مقدار توجه‌ انسان به محبوب است و توجه و ياد بيشتر موجب محبت بيشتر مي‌شود. رابطه بين ياد و محبت نيز رابطه‌اي زيگزاگي است. ابتدا محبت باعث ياد مي‌شود، اگر انسان اختيارا ياد را ادامه داد، محبت بيشتر مي‌شود و محبت بيشتر موجب ياد بيشتر مي‌شود، همان‌طور که ممکن است انسان خودش را از ياد محبوب منصرف کند و کم‌کم از فروغ محبت بکاهد. از همين جا دليل تأکيد قرآن و روايات بر ياد خدا روشن مي‌شود؛ وَاذْكُرُواْ اللّهَ كَثِيرًا لَّعَلَّكُمْ تُفْلَحُونَ3. اين تأکيد‌ها بي‌‌جهت نيست. هر گفتني، تأثيري روي قلب مي‌گذارد و توجه را بيشتر به خداوند معطوف مي‌کند. هر بار تکرار ـ قوي يا ضعيف ـ توجه ديگري به دنبال دارد، و اگر انسان موفق شود که هميشه ياد ثابتي نسبت به خداي متعال داشته باشد، محبتش دوام بيشتري پيدا مي‌کند.
کمال بيشتر؛ مقتضي محبت‌بيشتر

اين مکانيسم پيدايش و رشد محبت و يا برعکس ضعيف شدن و بي‌اثر شدن محبت است. خوب است مقداري در خودمان کاوش کنيم ببينيم چقدر خدا را دوست مي‌داريم و چه نوع محبتي به او داريم؟ آیا خدا را دوست‌تر داريم يا ديگري را؟ آيا دوست‌تر داشتن چیزهای دیگر ملاک صحيحي دارد يا از ناداني‌ ماست؟ اندیشیدن درباره این مسایل به ما کمک مي‌کند تا بتوانيم محبت‌مان به خدا را اندازه‌گیری کنیم. حقيقت اين است که ما در انتخاب محبوب‌هايمان خيلي اشتباه مي‌کنيم. اگر درست فکر کنيم و راه صحيحي را بپيماييم، بايد خدا را بیشتر از همه دوست بداريم.

گفتيم يکي از چيزهايي که موجب زیاد شدن محبت می‌شود، توجه به بيشتر بودن کمال محبوب است. در عالم چه چيزي می‌توانیم پيدا کنيم که کمالش بيش از خدا باشد؟! همه مي‌دانيم که آن‌چه در عالم وجود دارد با يک امر خدا به‌وجود آمده است؛ إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَن نَّقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ.4 از آن منبع بي‌نهايت پرتوي تابيده و همه اين عالم پيدا شده است؛ وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ5. وگرنه همه زيبايي‌هاي این عالم، با زيبايي‌ خداوند متعال طرف نسبت نیست.
کمک رياضيات به فهم مسايل نامحسوس

رياضي‌دانان در این‌باره بحث کرده‌اند که آیا ما می‌توانیم بگوییم بی‌نهایت به‌ توان بی‌نهایت؟ ابتدا از ضرب شروع می‌کنیم. ضرب بي‌نهايت در بي‌نهايت فرض رياضي دارد. فرض کنید یک خط نامتناهي (طول)، يک عرض بي‌نهايت نیز پيدا کند. فرمول اين فرض را به صورت بي‌نهايت ضرب در بي‌نهايت مي‌نويسيم. حال اگر بخواهيم حجم آن را نيز نشان بدهيم بايد باز آن را در بي‌نهايت ضرب کنيم؛ بي‌نهايت ضرب در بي‌نهايت ضرب در بي‌نهايت. در اين فرض ما سه ضريب داريم، اما آيا مي‌توان ضريب را نيز بي‌نهايت فرض کرد؟ اين يک فرض است، و اگرچه دور از واقعيت است و مثال آن را نمي‌توان در عالم نشان داد ولي براي نزديک شدن به فهم برخي از مسائل عقلي کمک بسياري مي‌کند. چند سال پيش، در سفري به خارج از کشور، روزي ميهمان يک نابغه ايراني که در دانشگاه آکسفورد انگلستان رياضيات عالي مي‌خواند، بوديم. به او گفتم ما تاکنون براي عالم سه بُعد طول، عرض و ارتفاع را فرض مي‌کرديم. سپس در نسبيت انيشتين زمان به عنوان بُعد چهارم عالم اثبات شد كه به يک معنا لازمه حرکت جوهريه‌ ملاصدرا هم هست. آيا مي‌شود ابعاد بيشتري براي عالم فرض کرد؟ بنابر اين‌که عالم چهاربعدي باشد، در نقطه مرکزي چهار خط تلاقي مي‌کنند، آيا مي‌توان خط پنجمي فرض کرد ؟ اگر جواب مثبت است اين ابعاد تا کجا ادامه پيدا مي‌کند؟ مگر بي‌نهايت خط در يک نقطه قابل تلاقي نيستند؛ پس چرا نگوييم عالم ابعادي دارد که ما عقل‌مان به آن‌ها نمي‌رسد؟ ايشان در پاسخ گفت: اتفاقا اين مطلب را بحث کرده‌اند و تا به حال به عنوان يک فرضيه مقبول، کساني تا هفت يا حتي دوازده بُعد ممکن را فرض کرده‌اند، اما هيچ دليلي براي اين‌که بيشتر از اين نشود، وجود ندارد.

اگرچه تصور اين مسايل کمي مشکل است، ولي برخي از مسايل رياضي فهم بسياري از مطالب عقلي و ديني را آسان مي‌کند. همه متدينان عالم قبول دارند که زندگي دنيا متناهي و زندگي آخرت نامتناهي است. وقتی می‌خواهيم دنیا را با آخرت مقايسه کنيم، خيلي همت‌مان را بلند کنيم می‌گوییم آخرت هزار برابر دنيا مي‌ارزد. اما نسبت بین یک و هزار، نسبت بين دو متناهي است و اگر آخرت نامتناهي است، هيچ نسبتي بين عمر دنيا و عمر آخرت وجود ندارد. اين مسأله‌اي است که با يک فرمول ساده رياضي که متناهي با نامتناهي نسبتي ندارد، خيلي خوب قابل فهم است.

گفتيم اگر کمال چيزي بيشتر باشد، به همان اندازه اقتضاي تعلق محبت بيشتر را دارد. اگر دو چيز داشته باشيم که اولي داراي يک واحد کمال و دومي داراي دو واحد کمال است، محبتي که به دومي تعلق مي‌گيرد نيز بايد دو برابر اولي بشود. حال اگر اين کمال صد برابر يا هزار برابر شد چطور؟ اگر ضريب آن کمال بي‌نهايت شد چقدر بايد آن را دوست داشت؟ اما اين دوست داشتن يک شرط دارد و آن اين است که آن کمال را درک کنیم و بدانيم او دارای آن کمال است. مثلا کودک اسباب‌بازي‌هايش را خيلي دوست دارد، اما به بسياري از کمالات ديگر و حتي جواهر قيمتي اهميتي نمي‌دهد. روشن است که کودک چشم دارد و زيبايي‌ دانه الماس را مي‌بيند، ولي از مهره‌اي که در بازي از آن استفاده مي‌کند، لذتي مي‌برد که از آن الماس قيمتي نمي‌برد. اين است که به آن الماس اهميتي نمي‌دهد و حاضر است آن را با چند دانه خرمهر‌ه‌ عوض کند. به عبارت ديگر کودک، کمال الماس را درک نمي‌کند. اگر اين امتيازات را درک مي‌کرد، آن را نيز دوست مي‌داشت، ولي اکنون چيزي که درک مي‌کند، مهره‌هايي است که با آن‌ها بازي مي‌کند.

مشکل ما این است که نمی‌توانیم خدا را درک کنيم. ما بیشتر با درک‌های حسی مأنوس هستيم. خيلي هنر کنيم قوه خيال را نیز به آن ضميمه کنيم و با آن‌ها برخی چيزهاي ديگر را درک کنيم. مثلا کودک مي‌فهمد که مادر دوستش دارد و به همين دليل خودش را لوس مي‌کند و به آغوش مادر مي‌رود. اين محبت را به‌وسيله قوه واهمه6 درک مي‌کند. ذات الهي و حتى صفات و کمالات او قابل درک و مشاهده نيست، اما عقل بعد از زحمات چند ده ساله و تمرکز در مسائل عقلاني و صفات الهي مي‌تواند، چيزهايي در اين‌باره توهم کند؛ كلّما ميّزتموه‏ بأوهامكم في أدقّ معانيه مصنوع مثلكم مردود إليكم.7 فهم ما بسيار قاصر است، اما نسبت به آن‌هايي که اصلا درک نمي‌کنند، گنج شاياني است. به هر حال علت اين‌که ما ـ آن طوري که بايد ـ خدا را دوست نمي‌داريم اين است که کمالاتش را درک نمي‌کنيم. حتى کمالات اولياي خدا، پيغمبر اکرم، اميرمؤمنان و ساير ائمه اطهار صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين و امام‌زادگان را نمي‌شناسيم و گاهي متأسفانه آن قدر دور مي‌مانيم که مثلا براي بعضي‌ سؤال مي‌شود که العياذبالله مثلا فلان عالم يا مجتهد يا فيلسوف، خدا را بهتر مي‌شناخت يا حضرت معصومه سلام‌الله‌عليها.

راهي ساده براي کسب محبت خدا

راه‌ساده‌تر کسب محبت خدا اين است که محبت با واسطه کسب کنيم و آن راهي است که در روايات بسياري ذکر شده است که همه به دو حديث قدسي منتهي مي‌شوند؛ أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى مُوسَى عليه‌السلام أَحْبِبْنِي‏ وَ حَبِّبْنِي إِلَى خَلْقِي8 خداي متعال به حضرت موسي وحي کرد که يا موسى مرا دوست بدار و کاري کن که مردم نيز مرا دوست بدارند! حضرت موسي عرض کرد: خدايا تو مي‌داني که من هيچ کس را همانند تو دوست نمي‌دارم. تو محبوب‌ترين موجود نزد من هستي، اما دل‌هاي مردم که دست من نيست. چگونه آن‌ها را محب تو قرار بدهم؟ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ: فَذَكِّرْهُمْ نِعْمَتِي وَ آلَائِي؛ خداوند فرمود: نعمت‌هاي من را به يادشان بياور. آن‌ها به‌گونه‌اي خلق شده‌اند که وقتي بدانند کسي به آن‌ها محبت کرده، دوستش مي‌دارند.

محبت بلاواسطه‌ به خدا در همان حدي که براي مخلوق ممکن است، معرفت شهودي شخص پيغمبر اکرم صلی‌الله‌عليه‌وآله و ائمه معصومين به خداوند است. امکان اين معرفت را مي‌فهميم و مي‌دانيم بالاترين مرتبه معرفت9 را اين‌ها داشتند. انتظار اين‌که ما چنين محبتي پيدا کنيم، انتظار به‌جايي نيست. اين خلعت بر اندام ما راست نمي‌آيد و خيلي فاصله داريم، اما دست‌کم وجدان انسان به‌گونه‌اي است که نسبت به کسي که به او خدمتي کرده، احساس محبت دارد. هرگاه او را مي‌بيند مي‌خواهد قدرداني کند. به‌خصوص اگر اين خدمت در هنگام گرفتاري باشد، تا انسان زنده است فراموشش نمي‌کند. اين فطري انسان است و خداوند درون‌مايه آن را در همه انسان‌ها قرار داده است که اگر بدانند کسي صادقانه به آن‌ها محبت مي‌کند و توقع عوضي از آن‌‌ها ندارد، دوستش مي‌دارند. خدا به حضرت موسى مي‌فرمايد: نعمت‌‌هاي من را به ياد مردم بياور! علت اين‌که مردم آن اندازه‌اي که مي‌دانند و مي‌توانند مرا دوست نمي‌دارند، اين است ‌که به نعمت‌هاي من توجه ندارند. گفتيم شرط آخر پيدايش محبت اين است که توجه داشته باشيم. هر قدر در شناختن نعمت‌هاي خدا بيشتر بکوشيم، ارزش آن‌ها را بهتر درک کنيم و بفهميم اين نعمت‌ها را خدا مجاني از سر لطف، کرم و محبتش به ما داده، محبت‌مان نسبت به او بيشتر مي‌شود.

وفقناالله واياکم ان‌شاءالله.

1 . بقره، 165.

2 . احزاب، 4.

3] . جمعه، 10.

4 . نحل، 40.

5 . قمر، 50.

6 . واهمه قوه‌اي باطني است که نامحسوسات را درک مي‌کند.

7 . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج‏10، ص 21.

8 . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏67، ص 22

9 . اين معرفت شهودي است نه معرفت احاطي که بر ذات خدا احاطه پيدا کنند.
پاسخ
#5
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 27/9/92، مطابق با پانزدهم صفر 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
محبت خدا
(5)
محبت خدا و حب انسان به صفات کمال


محبت خدا و رضوان الهي از نگاه روايات

گفتيم براي انگيزه کسب محبت خدا، ابتدا بايد ارزش اين فضيلت را بشناسيم. از آن‌جا که بهترين راه براي شناخت اين فضيلت، کلمات کساني است که خود بالاترين مرتبه‌ از آن را داشته‌اند، ابتدا روايتي در اهميت محبت خدا قرائت مي‌کنيم.

از امام سجاد صلوات‌الله‌عليه نقل شده که فرمودند: ‌ إذا صار أهل‏ الجنة في‏ الجنة ودخل ولي الله إلى جناته ومساكنه واتكأ كل مؤمن على أريكته حفته خدامه؛[1] هنگامي که مؤمنان وارد بهشت مي‌شوند و در آن استقرار پيدا مي‌کنند و نعمت‌هاي خدا سرازير مي‌شود و باغ‌ها و قصرهايي که براي هر مؤمني مهيا شده، در اختيارش مي‌گذارند و بر أريکه خودش تکيه مي‌دهد، تعداد بسياري از فرشتگان به عنوان خدمت‌گذار در اختيارش قرار مي‌گيرند و اطرافش حلقه مي‌‌زنند. تهدلت عليه الثمار وتفجرت حوله العيون وجرت من تحتها الانهار؛ ميوه‌ها در مقابلش سر فرود مي‌آورند، و چشمه‌ها از اطرافش مي‌جوشند، و زير تختش نهرهاي آب جاري مي‌شود. وبسطت له الزراوي وسفقت له النماريق واتته الخدام بما شائت شهوته من قبل ان يسئلهم؛ و همچنين فرش‌هاي بهشتي که از زيباترين فرش‌هاست زير پايش گسترده مي‌شوند و بالش‌ها و مخده‌ها براي تکيه دادنش گذاشته مي‌شود و همين که ميل چيزي در دلش پيدا شود فرشتگان برايش فراهم مي‌کنند. ويخرج عليهم الحور العين من الجنان فيمکثون بذلک ماشاءالله؛ تا هر زماني که بخواهد همسران بهشتي نيز در اختيارش قرار مي‌گيرند.

وقتي همه اين نعمت‌ها فراهم شد و کاملا استقرار پيدا کرد، خداوند متعال با آن‌ها چنين سخن مي‌گويد: ‌اي دوستان من! اي اهل طاعت من! اي کساني که در همسايگي من زندگي مي‌کنيد! الا هل انبئکم بخير مما انتم فيه؟ مي‌خواهيد به شما بگويم چه بهتر از اين چيزهايي است که شما داريد؟ آن‌ها در پاسخ مي‌گويند: خدايا چه چيزي بهتر از اين‌ است که ما داريم؟! نحن فيما اشتهت انفسنا ولذت اعيننا من النعم في جوار الکريم؛ ما اين‌جا در جوار کريم، هرچه دلمان بخواهد، فراهم و هرچه چشم‌مان را خوش ‌آيد، آماده است. ديگر از اين بهتر چه مي‌شود؟! فيعود عليهم بالقول؛ خداوند بار ديگر مي‌فرمايد: آيا مي‌خواهيد بگويم چه بهتر از اينهايي است که داريد؟ ديگر خلاف ادب است که بگويند نمي‌خواهيم و بهتر از اين نمي‌شود. فيقولون ربنا نعم. فيقول لهم تبارک وتعالي رضاي منکم ومحبتي لکم خير واعظم مما انتم فيه؛ خداوند پاسخ مي‌فرمايد: رضاي من از شما و محبت من به شما، بهتر از همه اين چيزهايي است که داريد. فيقولون نعم يا ربنا رضاک عنا ومحبتک لنا خير لنا واطيب انفسنا؛ مؤمنان نيز تصديق مي‌کنند که رضايت خدا براي آن‌ها از همه چيز خوش‌تر است. در ادامه روايت، حضرت سجاد عليه‌السلام آيه 72 از سوره توبه را تلاوت مي‌فرمايند که در آن ابتدا نعمت‌هاي بهشتي نام برده مي‌شود و سپس مي‌فرمايد: وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَكْبَر ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.

اين روايات به ما مي‌فهماند که نعمت‌هايي وجود دارد که فراتر از نعمت‌هاي محسوس است و مؤمنان پس از دريافت همه نعمت‌ها، وقتي احساس مي‌کنند که خداوند دوستشان ‌دارد و از آن‌ها راضي است، لذتي مي‌برند که از لذت ناشي از همه آن نعمت‌ها بالاتر است. بنابراين نبايد همت خودمان را به امور مادي و نعمت‌هاي دنيوي و چيزهايي که با بدن سروکار دارد و با حواس ما درک مي‌شود، محدود کنيم.


آيت‌الله بهجت و لذت نماز

يکي از دوستان، از مرحوم آيت‌الله بهجت نقل مي‌کرد که شبي ايشان بعد از نماز فرمودند: اگر سلاطين عالم مي‌دانستند نماز چه لذتي دارد، حاضر بودند دست از سلطنتشان بکشند، تا لذت نماز را درک کنند. اين مطالب براي ما قابل فهم نيست. ما هنگام نماز، خودمان را در قفسي محبوس مي‌بينيم که منتظريم از آن رها شويم، اما از آن‌جا که آيت‌الله بهجت گزافه‌گو نبود، و انسان تا اين لذت را خودش نچشيده باشد، نمي‌تواند چنين سخني بگويد، روشن مي‌شود چنين لذت‌هايي وجود دارد. استاد ايشان (مرحوم قاضي رضوان‌الله‌عليه) در پاسخ به پرسشي درباره وجود نماز در بهشت، فرموده بود: اگر بهشت نماز نداشته باشد به چه دردي مي‌خورد؟! او علاوه بر لذتي که در دنيا از نماز مي‌بَرد، آرزويش اين است که در بهشت نيز بتواند نماز بخواند. او از نماز لذتي مي‌برد که به عقل ما نمي‌رسد. درست است که نمي‌فهميم آن لذت چيست، ولي بايد بدانيم که چنين چيزهايي هست. ان‌شاءالله به برکت گوينده اين روايت و نورانيت آن، دل‌هاي ما نيز اين آمادگي را پيدا کند که طالب چنين محبتي بشويم؛ محبتي که اين همه ارزش دارد و همه لذت‌هاي دنيا در مقابل آن رنگ مي‌بازد.


آثار انديشيدن در نعمت‌هاي بي‌شمار الهي

گفتيم ساده‌ترين راه براي کسب محبت خدا انديشيدن درباره نعمت‌هاي خداست. وقتي انسان ببيند که کسي بدون چشم‌داشت به او خدمتي مي‌کند، آن هم خدمتي که با خدمات ديگران قابل مقايسه نيست، به طور فطري او را دوست مي‌دارد. براي فهم بهتر اين مطلب، خوب است در خلوت خاطره‌اي از کسي که در موقع نياز خدمت بزرگي به ما کرده،‌ به ياد بياوريم. انسان هميشه در فرصت‌هاي مختلف از اين خدمت ياد مي‌کند. حال نعمت‌هاي الهي را با خدمات ديگران مقايسه کنيم که در هر لحظه‌ به هر فرد چقدر نعمت مي‌دهد که تا آخر عمر نمي‌تواند آن را حساب کند؛ وَإِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا.[2] چند سال پيش مقام معظم رهبري در جلسه با کارگزاران کشور درباره شکر خدا صحبت مي‌کردند. ايشان مي‌فرمودند من يک درد هميشگي در دست راستم دارم که دکترها بعد از مدت‌ها معالجه گفته‌اند که چند رشته عصبي که هر رشته از ميليون‌ها سلول عصبي تشکيل شده است، به هم مربوط است که بايد با هم کار کنند تا انسان بتواند يکي از انگشتانش را حرکت بدهد؛ از مغز تا سرانگشتان چند سلسله اعصاب است که عمل‌کرد هريک آن‌ها متوقف بر سلسله ديگري است و هرکدام، از ميليون‌ها سلول زنده تشکيل شده است و همه بايد همکاري کنند تا انسان بتواند يکي از انگشتانش را حرکت بدهد! ما هر لحظه هر طور بخواهيم رفتار مي‌کنيم و همه اين اندام‌ها در اختيار ماست، ولي هيچ‌گاه حساب نمي‌کنيم که چقدر نعمت جمع شده تا بتوانيم يک کلمه حرف بزنيم يا يک جرعه آب بنوشيم. همه اين نعمت‌ها از خداست و هرچه بيشتر آن‌ها را بشناسيم و درباره آن‌ها فکر کنيم، به بخشنده آن‌ها بيشتر محبت پيدا مي‌کنيم، اما اين محبت ذاتا به لذتي که از نعمت پيدا مي‌شود، تعلق مي‌گيرد.

در تحليل عقلاني اين محبت به اين نتيجه مي‌رسيم که انسان در واقع نعمت را دوست دارد و مُنعم را بالعرض دوست مي‌دارد. اگرچه همين محبت نسبت به عبادت‌هايي که از روي ترس عذاب يا اميد به نعمت‌هاي بهشتي انجام مي‌گيرد[3]، هم بسيار ارزش‌مند است، اما کساني هستند که خدا را به خاطر خودش دوست دارند؛ البته خود اين محبت نيز مراتب دارد. گاهي مي‌گوييم کسي را دوست داريم اما در حقيقت صفات او را دوست مي‌داريم، اما کساني هستند که محبتشان به ذات الهي تعلق مي‌گيرد و از آن به ديگران سرايت مي‌کند. اين همان محبتي است که ابتدا به وجود مقدس پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله سرايت مي‌کند و سپس به ائمه اطهار و وجود مقدس ولي‌عصر ارواحنافداه و بعد از آن به دوستانشان سرايت مي‌کند. محبت ما از مخلوقات شروع مي‌شد و به خدا مي‌رسيد، اما کساني هستند که خداوند محبت خودش را در دل آنها مي‌اندازد و به يک معنا جمال و جلال خودش را به آنها نشان مي‌دهد.


کسب محبت از راه توجه به صفات

اگر ما بخواهيم از آن مرتبه پايين محبت که بالذات به نعمت‌ها تعلق مي‌گرفت، بالاتر بياييم، بايد به دنبال محبتي باشيم که به صفات خدا تعلق مي‌گيرد. ‌ فطرت انسان به‌گونه‌اي است که در دل با موجودي که داراي کمالاتي است، احساس دلبستگي مي‌کند ولو اين‌که هيچ‌‌گاه او را نديده باشد و حتى اميدي براي ديدن او نداشته باشد. مثلا همه ما حاتم طائي را دوست داريم و از او تعريف مي‌کنيم، با اين‌که هيچ‌کدام او را نديده‌ايم و همچنين انتظاري نيز نداريم که چيزي از بخشش‌هايش نصيب ما شود. در اين محبت در واقع صفت سخاوت را دوست داريم و با اين‌که از بخشش‌هاي حاتم چيزي به ما نمي‌رسد، ولي احساس مي‌کنيم، چنين کسي را دوست داريم. اين قضيه درباره افراد فداکار و قهرمان‌هاي ملي که کارهاي فوق‌العاده‌ و خدمات بزرگي داشته‌اند نيز صادق است. ما انسان‌ها نسبت به اين‌گونه افراد احساس محبت مي‌کنيم، با اين‌که چيزي از آن‌ها به ما نمي‌رسد. نظير اين کار را درباره خداوند نيز مي‌توانيم انجام بدهيم. براي اين کار بايد بکوشيم صفات خدا را بيشتر بشناسيم.


آيات قرآن و توجه دادن به صفات الهي

يکي از راه‌هايي که قرآن براي تربيت انسان‌ها به‌کار برده است، نام بردن و تکرار اوصاف خداست. در بسياري از آيات اوصاف الهي وجود دارد و برخي از آيات نيز همه، صفت خداست.[4] اگر مقداري در يکايک اين صفات دقت کنيم و آثار آن‌ها را با صفات ديگري که اشخاص با کمال دارند، مقايسه کنيم،‌ پي به دوست‌داشتني بودن اين صفات مي‌بريم. يکي از صفت‌هاي خداوند که ما بهتر مي‌توانيم با آن ارتباط برقرار کنيم و اميدواريم در همين دنيا و نهايتا در عالم ابدي هميشه از آن استفاده کنيم، صفت غفاريت خداست؛ قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ[5] اين صفت چقدر عظمت دارد! عمري انسان با گناه، نافرماني، غفلت، بي‌اعتنايي، جهالت و حتي جسارت و بي‌ادبي نسبت به خدا رفتار کرده است. خداوند ده‌ها سال به او مهلت داده است، اما باز هم مي‌گويد اگر توبه کني همه را مي‌بخشم. در روز قيامت خداوند نمي‌گذارد، کس ديگري از گناهان توبه‌کننده با خبر شود و حتي آن‌ها را از ذهن فرشتگان نيز محو مي‌کند. حتي در برخي از روايات آمده است که پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله از خداوند درخواست کرد که خدايا در روز قيامت حساب امتم را به کس ديگري غير از من واگذار نکن تا فرشتگان از گناهان آن‌ها آگاه نشوند. خداي متعال فرمود وقتي من آن‌ها را ببخشم ديگر شما نيز از گناهانشان آگاه نخواهي شد.

آيا جا ندارد که انسان يک عمر درباره اين روايت فکر کند و زيبايي اين صفت غفاريت الهي را تجسم کند؟! آيا چنين خدايي دوست‌داشتني نيست؟! روشن است که اين صفت دوست‌داشتني است و فطرت انسان چنين موجودي را در حد پرستش دوست مي‌دارد. هرچه درباره صفات خدا ـ به خصوص آن‌هايي که اثرش براي ما محسوس‌تر است ـ بيشتر بيانديشيم، بيشتر خدا را دوست مي‌داريم. اين محبت در واقع به صفات خدا تعلق مي‌گيرد، اما از آن‌جا که صفات خدا عين ذاتش[6] است، با محبتي که نسبت به انسان‌ها به‌واسطه صفاتشان داريم، تفاوت دارد.


محبت به امام زمان (عج) و مقام معظم رهبري

از اين نوع محبت، برخي محبت‌هاي مقدس را مي‌توان نام برد که نسبت به اشخاص تعلق مي‌گيرد. کساني هستند که نهايت آروزيشان اين است که يک‌بار مقام معظم رهبري را ببينند. اين عشق براي ما افسانه است، اما بارها نمونه‌هايش را ديده‌ايم. اشخاصي را مي‌شناسيم که عمري آرزويشان اين بوده و همين‌که چشمشان به جمال ايشان افتاده، دگرگون شده‌اند، با اين‌که چيزي از ايشان نمي‌خواهند و حتي وقتي از آن‌ها مي‌پرسند که وقتي خدمت ايشان رسيدي، از ايشان چه مي‌خواهي، پاسخ مي‌دهند که به هرچه مي‌خواستم رسيدم؛ مي‌خواستم ايشان را ببينم، که ديدم و چيز ديگري نمي‌خواهم. گاهي درباره عاشقان امام زمان عج‌الله‌تعالى‌فرجه نيز داستان‌هايي مي‌شنويم که براي گرفتن چيزي نمي‌خواهند خدمت ايشان برسند. نمي‌خواهند که از خدا بخواهد حاجت‌شان را روا کند و ايشان را ابزاري براي رسيدن به خواسته‌شان قرار بدهند. اين حرف‌ها مطرح نيست. مي‌گويند: اصلا من باشم يا نباشم، سر و جانم فداي او! بابي انتم وامي ونفسي واهلي ومالي و...

بنابراين مي‌توان، نديده کسي را به‌خاطر کمالاتش دوست داشت. برخي مي‌گويند فلاني را ديديم و با يک نظر عاشقش شديم. اين عشق خيلي عجيب نيست. بالاخره يک نظر او را ديده و عاشق شده است. اما در فطرت انسان چنين چيزي وجود دارد که اگر کمالي را در کسي به‌خوبي درک کند، او را دوست خواهد داشت حتي اگر او را نديده باشد، و نهايت آرزويش نيز اين است که به او برسد.

نتیجه این که دومين راه براي کسب محبت خدا، فکر کردن درباره صفات اوست و ثواب فراوانی که برای معرفت خدا و شناخت صفات خدا شده، به خاطر همين برکات آن است. برخی خيال مي‌کنند که تحصيل علم ديني فقط همين یاد گرفتن مسائل شرعي و امثال آن است، اما در روايات تصريح شده که هيچ نعمتي در عالم بالاتر از نعمت شناخت خداي متعال نيست.

پروردگارا تو را به حق آن کساني که دوست داري، شمه‌اي از اين نعمت‌هاي معنوي به دل‌هاي ناقص و بي‌لياقت ما نيز عنايت بفرما!

وصلي الله علي محمد وآله الطاهرين



[1] . تفسير العياشي، ج‏2، ص 96.

[2] . ابراهيم، 34.

[3] . در حقيقت در اين‌گونه از عبادت، عبادت به همان نعمت بهشتي تعلق مي‌گيرد و عبادت خدا بالعرض است.

[4] . حشر، 22-24.

[5] . زمر، 53.

[6] . يکي از صفات سلبيه‌ خداوند که همه ما بايد به آن معتقد باشيم، اين است که صفات خدا همانند صفات انسان نيست که زائد بر ذات اوست. صفات ذاتي خدا که عين ذات اوست و صفات فعلي او نيز به صفات ذاتي‌اش برمي‌گردد.

پاسخ
#6
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 18/10/92، مطابق با ششم ربيع‌الاول 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
محبت خدا
(6)
راهي براي جلب محبت
دوست‌داشتن؛ نيازي متعالي

برخي از روان‌شناسان به‌خصوص انسان‌گرايان و کمال‌گرايان بر اين نکته تأکيد دارند که يکي از نيازهاي فطري انسان، دوست داشتن و دوست داشته‌شدن است. اين حالت را خود ما نيز مي‌توانيم تجريه کنيم؛ البته از آن‌جا که غالبا همه ما در همه دوران‌هاي زندگي به پدر، مادر، نزديکان و دوستان تعلق خاطر داشته‌ايم، حالت خلأ دوستي را به‌خوبي درک نمي‌کنيم، اما در تحليل حالات برخي از افرادي که به نوعي وانهادگي، افسردگي و برخي از بيماري‌هاي رواني مبتلا مي‌شوند که گاهي کارشان به خودکشي نيز مي‌انجامد، يکي از علل عمده را عدم تعلق آن‌ها به ديگران، و عدم تعلق ديگران به آن‌ها معرفي مي‌کنند. شايد در مصاحبه‌هايي که با معتادن و امثال آن‌ها مي‌کنند، نيز شنيده باشيد که يکي از شديدترين حالاتي که آن‌ها را به خودکشي مي‌کشاند، اين است که مي‌گويند احساس مي‌کنیم نه کسي ما را دوست دارم و نه ما کسي را دوست ‌داريم. اين شواهد نشانه فطری بودن این مسأله است و شايد همین يکي از ريشه‌هاي فطري خداشناسي و خداپرستي است تا فطرت انسان او را به طرف شناخت خدا و صفات کماليه او سوق دهد و او را دوست بدارد و از روي دوستي او را بپرستد. بنابراين هيچ بعدي ندارد که اصل گرايش به محبوبيت و محبيّت يک گرايش الهي براي سوق دادن انسان به طرف خدا که محبوب حقيقي است باشد.

ميل به دوست‌داشتن و دوشت‌داشته شدن، نيازي است که کمابيش (به‌خصوص وقتي ساير نيازهاي طبيعي‌مان ارضا شده است) احساس مي‌کنيم. از آن‌جا که سطح اين گرايش‌ها بالاتر از نيازهاي مادي و فيزيکي است، انسان در هنگام بيماري، گرسنگي، فقر و امثال آن، کمتر به اين گرايش‌ها توجه پيدا مي‌کند. اولين نيازهاي انسان، مربوط به حيات اوست. مثلا کودک هنگام گرسنگي گريه مي‌کند، اما کم‌کم به مادر انس مي‌گيرد و از اين که مادر او را در آغوش بگيرد و نوازش کند، لذت مي‌برد و اگر مادر او را نوازش نکند و يا با او قهر کند، خيلي ناراحت مي‌شود. برخي روانشناسان نيازها را درجه‌بندي کرده‌اند و اين نيازهاي سطح بالاتر را نيازهاي متعالي يا استعلايي نام نهاده‌اند. نتيجه اين‌که انسان از تنها بودن رنج مي‌برد و مي‌خواهد با کسي مأنوس باشد و رفاقت و محبت داشته باشند.
آفات دوستي‌هاي دنيوي

در جلسات گذشته اشاره کرديم که يکي از علت‌هاي محبت انسان به ديگران، ادراک نوعي کمال در محبوب است. اين نياز در انسان وجود دارد و به همين دليل اشخاصي را دوست مي‌دارد. ابتدا کودک از آن‌جا که همه هستي‌اش به پدر و مادر بستگي دارد، آن‌ها را دوست مي‌دارد. کم‌کم نزديکان و دوستان نیز به آن‌ها اضافه مي‌شوند و به جايي مي‌رسد که کساني را به واسطه کمالاتي که دارند، دوست مي‌دارد، ولي همه اين‌ محبت‌ها آفات بسياري دارد. هيچ کدام دوامي ندارد و بالاخره پدر، مادر و ساير نزديکان روزي از دنيا مي‌روند و همين طور کمال و جمال محبوب نيز هميشگي نيست. گذشته از اين آفت، غالبا همه کساني که انسان به خاطر کمالي دوستشان ‌دارد، عيب‌هايي نيز دارند. انسان در ابتدا به آن عيب‌ها توجه نمي‌کند، اما پس از چندي کم‌کم آن عيب‌ها ظاهر مي‌شود و آن محبت‌ها کمرنگ مي‌شود و حتى گاه به جايي مي‌رسد که اين محبت جاي خود را به نفرت مي‌دهد و محب اقدام به کشتن محبوب مي‌کند. اين‌ها آفاتي است که در محبت‌هاي دنيايي وجود دارد. در قيامت نيز کساني که در دنيا يک‌ديگر را دوست مي‌داشتند، از آن‌جا که مي‌بينند در اثر اين دوستي‌ها مرتکب کارهايي شده‌اند که نمي‌بايست انجام مي‌دادند، با هم دشمن مي‌شوند. مثلا در حال محبت، عيب‌هاي طرف را نديده گرفته‌اند و به خاطر آن‌ها کارهايي انجام داده‌اند که خدا راضي نبوده است. بالاخره احساس مي‌کنند که اين دوستي باعث عذاب‌ آن‌ها شده است. اين است که محبت‌شان به عداوت تبديل مي‌شود؛ الْأَخِلَّاء يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ؛[1] همه دوستان دشمن همديگر مي‌شوند، مگر آن‌هايي که محبت‌شان براساس تقوا باشد.
راهي براي جلب محبت دوست!

بحث ما درباره ارزش محبت خدا و راه‌هاي رسيدن به آن بود. يکي از راه‌ها استفاده از الگوي محبت‌هاي طبيعي و عادي‌ است. بايد ببينيم وقتي انسان مي‌خواهد با کسي رابطه دوستي برقرار کند، چه کار مي‌کند؟ بهترين لذتي که محب از محبوبش مي‌برد، اين است که محبوب نيز او را دوست بدارد. بنابراين بايد کاري کند که محبوب هم با او رابطه محبت داشته باشد و براي اين كار بايد طبق خوشايند محبوب رفتار کند. اگر انسان بخواهد با کسي رابطه دوستي برقرار کند، اما کارهايي از او سر بزند که طرف آن را نمي‌پسندد، هيچ‌گاه ارتباطي قوي بين آن‌ها برقرار نمي‌شود. هنگامي رابطه عاطفي بين دو نفر پيدا مي‌شود که در جهتي همديگر را بپسندند. البته اين ميل حالات افراطي نيز دارد، مثل اين‌که انسان بخواهد محبوب او را بيشتر از ديگران دوست بدارد و يا اين‌که هيچ کس ديگر جز او را دوست نداشته باشد. اين همان آفتي است که برادران يوسف در محبت‌هاي انساني به آن مبتلا شدند؛ هر کدام‌ مي‌خواست پدر او را بيشتر دوست بدارد، ولي ديدند که پدر يوسف را بيشتر دوست مي‌دارد. اين بود که تصميم گرفتند او را بکشند و بالاخره در چاه انداختند. با اين‌که حق اين بود که آن‌ها نيز بيشترين علاقه را به يوسف که داراي اين همه فضائل و کمالات بود، داشته باشند، اما خودخواهي، خودپرستي و انحصارطلبي باعث شد که نه تنها برادرشان را دوست نداشته باشند، بلکه براي نابودي او اقدام کنند.

نتيجه اين‌که راه طبيعي براي ارتباط عاطفي با ديگران، اين است که انسان کاري کند که آن‌ها خوششان بيايد. همه انسان‌ها به طور فطري اين مسأله را مي‌فهمند و مي‌کوشند که چيزهايي ناخوشايند محبوب را از خود ظاهر نکنند تا مانع برقراري آن ارتباط عاطفي نشوند. اگر ما بخواهيم با خدا رابطه محبت داشته باشيم، بايد همين کار را بکنيم. اگر کاري کنيم که خدا خوشش بيايد، حتما خدا نيز ما را دوست خواهد داشت و به دنبال آن اين رابطه به‌صورت زيگزاگ تقويت مي‌شود. در روايات نکته‌هاي بسيار لطيفي در اين باره آمده است که براي تيمن و تبرک برخي از آن‌ها را قرائت مي‌کنيم.
آثار انس با خدا

حضرت داوود در ميان پيامبران در مناجات با خدا ممتاز بود و هنگامي‌که مشغول دعا، ذکر و معاشقه با خدا مي‌شد، در، ديوار و پرندگان با او همنوا مي‌شدند[2]، و حتي کتابي که از حضرت داوود مانده، شامل همين گفت‌وگوهاي عاشقانه‌ بين خدا و حضرت داوود است. البته اين جناب داوود، همان داوودي است که در جنگ طالوت عليه کفار، جالوت را کشت. همان فرد لايق و برجسته‌اي که در بين همه لشگريان، اين هنر را داشت که توانست فرمانده جنگ دشمن را بکشد و به اين وسيله آن لشگر را به کلي شکست بدهد. سپس خداوند او را به پيامبري برگزيد و منصب قضاوت و حکومت را نيز به او داد. نکته‌اي که در اين‌جا بايد به آن توجه کنيم اين است که بر خلاف برخي از فرقه‌هاي مدعي عبادت و تقرب به خدا که مي‌گويند انسان يا بايد دوست خدا و اهل عبادت باشد و يا اهل فعاليت‌هاي اجتماعي، خداوند حضرت داوود را معرفي مي‌کند که از يک طرف پهلواني است که سرکرده لشگر کفار را مي‌کشد و عامل پيروزي مي‌شود و خداوند پس از نبوت، مقام حکومت و قضاوت را به او مي‌دهد، و از سوي ديگر رابطه‌اش با خدا اين ‌گونه‌ بود که اين گفت‌وگوهاي عاشقانه بين خدا و ايشان رد و بدل مي‌شد. حال يک نمونه از سخنان خداوند با حضرت داوود را مي‌خوانيم:

يَا دَاوُدُ أَبْلِغْ أَهْلَ أَرْضِي أَنِّي حَبِيبُ مَنْ أَحَبَّنِي‏ اي داوود! به همه مردم اهل زمين اين پيام را برسان که من دوست کسي هستم که مرا دوست بدارد، و اگر کسي مي‌خواهد با من رابطه محبت برقرار کند من آماده‌ام. وَجَلِيسُ‏ مَنْ‏ جَالَسَنِي‏؛ ‏اگر کسي بخواهد با من همنشيني کند، همنشين‌اش مي‌شوم. وَمُونِسٌ‏ لِمَنْ‏ أَنِسَ‏ بِذِكْرِي؛ کسي که با ياد من انس بگيرد، انيس‌اش مي‌شوم و او را از تنهايي و وحشت درمي‌آورم. وَصَاحِبٌ لِمَنْ صَاحَبَنِي؛ کسي مي‌خواهد با من همراه شود، من آماده‌ام و رفيق و همراهش مي‌شوم. وَمُخْتَارٌ[3] لِمَنِ اخْتَارَنِي؛ کسي که مرا انتخاب کند، من نيز او را انتخاب مي‌کنم. وَمُطِيعٌ لِمَنْ أَطَاعَنِي؛ ‏اگر کسي مرا اطاعت کند، من نيز از او اطاعت مي‌کنم. مَا أَحَبَّنِي أَحَدٌ أَعْلَمُ ذَلِكَ يَقِيناً مِنْ قَلْبِهِ إِلَّا قَبِلْتُهُ لِنَفْسِي وَأَحْبَبْتُهُ حُبّاً لَا يَتَقَدَّمُهُ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِي؛ اگر کسي واقعا مرا دوست بدارد و من بدانم که مرا مي‌خواهد، من نيز او را دوست مي‌دارم. او را براي خودم مي‌پذيرم و براي دوستي خودم انتخاب مي‌کنم. بالاتر اين‌که محبتي به او پيدا مي‌کنم که هيچ کس نمي‌تواند بر آن سبقت بگيرد. مَنْ طَلَبَنِي بِالْحَقِّ وَجَدَنِي وَمَنْ طَلَبَ غَيْرِي لَمْ يَجِدْنِي؛ اگر کسي واقعا مرا بجويد مرا خواهد يافت، اما کسي که سراغ ديگران برود، به من نخواهد رسيد. سپس خداوند به مردم پيغام مي‌دهد که فَارْفُضُوا يَا أَهْلَ الْأَرْضِ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ غُرُورِهَا وَهَلُمُّوا إِلَى كَرَامَتِي وَمُصَاحَبَتِي وَمُجَالَسَتِي وَمُؤَانَسَتِي؛ خود را از اين وسايل فريب که به آن‌ها مشغول شده‌ايد، رها کنيد! اين‌ها مطلوب حقيقي شما نيست؛ به سوي کرامت من بياييد و با من همنشين شويد و با من انس بگيريد! وَآنِسُونِي أُؤَانِسْكُمْ وَأُسَارِعْ إِلَى مَحَبَّتِكُم؛[4] با من انس بگيريد تا مونس شما شوم و به محبت شما شتاب بگيرم. اگر با من انس بگيريد، نه‌تنها انيس شما مي‌شوم و شما را از وحشت و تنهايي در مي‌آورم، بلکه اصلا محبتم را در اختيار شما قرار مي‌دهم.
خداوند از آنِ محبان اوست!

تعبير عجيبي از همين اخبار حضرت داوود در کتاب عدة الداعي ذکر شده که اگرچه آن‌را به‌خوبي نمي‌فهميم، اما خواندن آن براي اين‌که بدانيم چيزهاي ديگري غير از اين آب و نان و پست و مقام‌هايي که براي آن سر و دست مي‌شکنيم، وجود دارد، مفيد است. يَا دَاوُدُ ذِكْرِي لِلذَّاكِرِينَ؛ اگر شما ياد من باشيد من نيز ياد شما خواهم بود. در روايات دارد که اگر شما در تنهايي مرا ياد کنيد، من در عرش و مقام خودم شما را ياد مي‌کنم و اگر در ميان مردم مرا ياد کنيد، من در ميان فرشتگان، سکان سماوات و ملأ اعلي شما را ياد مي‌کنم و نام شما را مي‌برم. وَجَنَّتِي لِلْمُطِيعِينَ؛ کساني را که مطيع من باشند، به بهشت مي‌برم. وَحُبِّي‏ لِلْمُشْتَاقِينَ‏ آن‌هايي که اشتياق مرا داشته باشند، دوست‌شان مي‌دارم. وَأَنَا خَاصَّةً لِلْمُحِبِّينَ؛[5] اما کساني که به من محبت خالص داشته باشند و دل‌شان را فقط براي من آماده کرده باشند و محبت‌هاي ديگر را از آن خارج کرده باشند، خودم مال آن‌ها هستم. اين فراز، مطلب بسيار بلندي است. وقتي شما کسي را دوست مي‌داريد به او مي‌گوييد اموالم در اختيار شما. اگر او را بيشتر دوست بداريد، مي‌گوييد هر وقت مرا احضار کنيد، در خدمت شمايم. دست آخر به او مي‌گوييد: جانم به قربان شما. آخرين چيزي که يک فرد مي‌تواند به ديگري اهدا کند، خودش است. وَأَنَا خَاصَّةً لِلْمُحِبِّينَ! اين مرتبه از آن کسي است که به خدا محبت خالص داشته باشد و اگرچه لفظ آن زيباست، اما تحققش آسان نيست؛ کسي مانند علي عليه‌السلام را مي‌خواهد. ان‌شاءالله ما نيز به برکت محبت ايشان به شمه‌اي از اين مراتب برسيم!
آثار اعتصام به خداوند

در روايتي ديگر از امام صادق سلام‌الله‌عليه نقل شده که أَيُّمَا عَبْدٍ أَقْبَلَ‏ قِبَلَ‏ مَا يُحِبُ‏ اللَّهُ‏ عَزَّوَجَلَّ أَقْبَلَ اللَّهُ قِبَلَ مَا يُحِبُّ؛ هر بنده‌اي که به‌سوي آن‌چه خدا دوست دارد، رو کند، خداوند نيز توجه‌اش را به چيزي معطوف مي‌کند که او دوست دارد. به عبارت ديگر کسي‌که به چيزي که خدا دوست دارد، توجه مي‌کند و در راه تحقق آن مي‌کوشد، خدا نيز همين کار را براي او مي‌کند. وَمَنِ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ عَصَمَهُ اللَّهُ؛ اگر کسي به خدا چنگ بزند، خدا حفظش مي‌کند. براي تصور اعتصام فرض کنيد کسي از سقف به پايين پرت شده است و در اين بين دستش را به طناب يا ستوني مي‌گيرد تا از سقوط رهايي يابد. اعتصام و استمساک همين معنا را دارد. اگر کسي در مقابل خدا اين حالت را داشت که خودش را در خطر سقوط در جهنم، هلاکت، گمراهي، غفلت و پستي ببيند و بداند که تنها کسي که مي‌تواند نجاتش بدهد، خداست و به خدا چسبيد، خداوند حفظش مي‌کند. وَمَنْ أَقْبَلَ اللَّهُ قِبَلَهُ وَعَصَمَهُ لَمْ يُبَالِ لَوْ سَقَطَتِ السَّمَاءُ عَلَى الْأَرْضِ؛ کسي که به خدا اعتصام کرده و اتکايش به اوست، اگر آسمان بر زمين بيفتد، هيچ نگران نيست و نمي‌ترسد؛ باکي ندارد و به حفظ خدا خاطر جمع است. أَوْ كَانَتْ نَازِلَةٌ نَزَلَتْ عَلَى أَهْلِ الْأَرْضِ فَشَمِلَتْهُمْ بَلِيَّةٌ كَانَ فِي حِزْبِ اللَّهِ بِالتَّقْوَى مِنْ كُلِّ بَلِيَّةٍ أَ لَيْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ- إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقامٍ‏ أَمِينٍ‏[6] ‌اگر بلايي از آسمان نازل بشود که شامل امتي بشود، خدا او را در حزب[7] خودش نگاه مي‌دارد. کسي که حالت اعتصام را پيدا کند از متقين خواهد بود و مشمول آيه «ان المتقين في مقام امين»[8] مي‌شود و ديگر احساس خطر نمي‌کند.
برنامه عملي براي رسيدن به خدا

اين‌که انسان به‌گونه‌اي شود که صبح که از خواب بيدار مي‌شود فقط دنبال انجام کاري باشد که خدا دوست دارد، لياقت و همت بسياري مي‌خواهد که در امثال ما نيست. اما نبايد به کلي نااميد باشيم و خود را از اين لطف خدا محروم کنيم. به نظر مي‌رسد انسان بايد برنامه بگذارد و از کارهاي ساده ‌شروع کند. مثلا بگويد من امروز اين مقدار از وقتم را براي خدا مي‌گذارم و در اين فرصت فقط رضاي او را مي‌طلبم. اين کار شدني است. انسان مي‌‌تواند براي اين کار، ربع ساعت يا نيم ساعت وقت بگذارد و هنگامي‌که مسلط شد، کم‌کم آن را توسعه بدهد. در مرحله بعد خداوند به چنين کسي کمک مي‌کند و توفيق و توان او را براي انجام اين کار بيشتر مي‌‌کند. مَنْ تَقَرَّبَ إِلَيَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إِلَيْهِ ذِرَاعاً؛[9] تو يک وجب جلو بيا! من يک ذراع مي‌آيم؛ حال از اين بگذريم که همان قدم اول نيز با عنايت خداست و «تا که از جانب معشوق نباشد کششي - کوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد»؛ همان را هم او مي‌کشاند، اما به رويتان نمي‌آورد. انسان روزي يک ربع ساعت را فقط به فکر اين باشد که آن‌چه خدا دوست دارد، انجام دهد و هيچ چيز ديگر نيز نخواهد؛ البته اين کار نيز مراتب دارد. بالاخره ثواب بهشت و امثال آن نيز هست و نبايد از آن محروم و نااميد باشيم، اما اگر انسان بتواند يک کار کوچک را فقط به‌خاطر اين‌که خدا دوست دارد انجام دهد، کم‌کم قدرت اين را پيدا مي‌کند که کارهاي بيشتر و بهتر و خالص‌تر نيز انجام بدهد. مثلا انسان هر روز دو رکعت نافله بخواند و بگويد خدايا! اگر من را جهنم هم مي‌بري، من چون تو دوست مي‌داري، اين دو رکعت نماز را مي‌خوانم.

وفقناالله واياکم ان‌شاءالله.





[1] . زخرف، 67.

[2] . وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُودَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ وَكُنَّا فَاعِلِينَ (انبياء، 79) به قرينه ذکر پرندگان در کنار کوه‌ها مي‌توان نتيجه گرفت، همراهي کوه در تسبيح با حضرت داوود صرف انعکاس صوت نبوده است؛ البته قرآن تصريح مي‌كند که اجسام نيز نوعي درک و شعور دارند؛ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ. درباره پرندگان نيز مي‌فرمايد: كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ؛ اين پرندگان همه نماز و تسبيح‌شان را مي‌دانند.

[3] . کلمه مختار هم براي اسم فاعل و هم براي اسم مفعول مي‌آيد؛ «مختَيِرٌ» و «مختَيَرٌ» ياي متحرک ماقبل مفتوح قلب به الف مي‌شود و هر دو مي‌شود مختار. البته مختار در اين جمله اسم فاعل است.

[4] . بحار الأنوارج‏67، ص 26 به نقل از مسکن الفؤاد شهيدثاني

[5] . عدة الداعي و نجاح الساعي، ص 252.

[6] . الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص 65.

[7] . در اين نسخه‌ حزب‌ الله آمده است اما احتمال مي‌دهم همان‌طور که در برخي از نسخ وجود دارد حرز الله باشد. به هر حال يا جزو حزب‌الله است و يا در حرز خداست يعني خدا او را حفظ مي‌کند.

.[8] دخان، 51.

[9] . عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، ج‏1، ص 56.
پاسخ
#7
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 25/10/92، مطابق با سیزدهم ربيع‌الاول 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
محبت خدا
(7)
آثار محبت
محبت و آثار آن

محبت آثاري دارد و هر کس به طور فطري می‌فهمد که باید در برابر محبوب چه کند. از جمله اين‌که محب مي‌خواهد کاري کند که محبوب خوشش بيايد و او را دوست بدارد. همان‌گونه که در گذشته اشاره شد رابطه بین محبت و آثار آن یک رابطه زیگزاگ و دوطرفه است. از یک سو محبت منشأ آثار محبت است و باید محبت باشد تا اين آثار ظاهر شود، و از سوی ديگر از آن‌جا که اين آثار، افعالي اختياري‌اند، خود باعث ازدیاد محبت مي‌‌شوند. يکي از آثار محبت، راز و نياز با محبوب است. محب همیشه به دنبال فرصتي برای اظهار محبت به محبوب است. درباره خداي متعال نیز اين قضیه صدق مي‌کند و اگر این محبت صادقانه باشد، کمابيش اين آثار ظاهر مي‌شود. ظهور اين آثار باعث افزوده شدن محبت می‌شود و همان رابطه زيگزاگ اين‌جا نیز برقرار است. هر قدر بنده بيشتر اين لوازم را انجام بدهد، محبت بيشتر مي‌شود و هر چه بيشتر محبت پيدا کند٬ بيشتر مي‌خواهد با خداوند ارتباط پیدا کند.
آثار محبت از نگاه روايات

در روایات نیز بر اين معنا تأکید شده است که محبت خدا اقتضا دارد که بنده در مقابل خدا خاشع باشد، اشک بريزد و با او مناجات کند. در يکي از رواياتي که در جلسات گذشته خوانديم نیز اين مضمون بود که خداوند به يکي از صديقين وحي کرد که من بندگاني دارم که آن‌ها مرا دوست مي‌دارند و من نیز آن‌ها را دوست مي‌دارم، همان‌هايي که در طول روز منتظر غروب آفتاب‌اند تا با تاریک شدن هوا، فرصتی برای راز و نیاز و خلوت با من پیدا کنند. در روايت دیگري خداوند به حضرت موسی –عليه‌السلام‌- وحی می‌کند: يَا مُوسَى هَبْ‏ لِي‏ مِنْ‏ عَيْنِكَ‏ الدُّمُوعَ وَمِنْ قَلْبِكَ الْخُشُوعَ وَمِنْ بَدَنِكَ الْخُضُوعَ، ثُمَّ ادْعُنِي فِي ظُلَمِ اللَّيْلِ تَجِدْنِي قَرِيباً مُجِيباً[1]. خداوند بنابر اين روايت، سه سفارش به حضرت موسي مي‌کند: اول اين‌که از چشمانت به من اشک من هديه کن! يکي از چيزهايي که محب دوست دارد اين است که هديه‌اي به محبوبش بدهد. خداوند مي‌فرمايد: اگر مرا دوست داري، به من اشک چشم هديه کن. وَمِنْ قَلْبِكَ الْخُشُوعَ؛ دل شکسته باش! در دلت احساس خشوع و شکستگي نسبت به من داشته باش! وَمِنْ بَدَنِكَ الْخُضُوعَ؛ بعد از خشوع قلب، بدنت نيز خضوع داشته باشد. در خطابي ديگر درباره حضرت عيسي‌بن‌مريم (ع)، خداوند تعبير «تبصبص» را آورده است و فرموده است: واعْلَمْ أَنَّ سُرُورِي أَنْ تُبَصْبِصَ‏ إِلَيَّ.[2]

سگ با اين‌که نجس العين است، صفات خيلي زيبايي دارد و در برخي روايات سفارش شده‌ است، که اين صفات را از سگ ياد بگيريد. يکي‌ از اين صفات وفاداري است و صفت ديگر نهايت خضوع در مقابل صاحبش است. سگ در مقابل صاحب خود صورتش را به زمين مي‌مالد و دمش را تکان مي‌دهد و اطراف صاحبش مي‌چرخد. به اين حالت سگ تبصبص مي‌گويند. اين‌که در روايات سفارش شده که بعد از سجده شکر، صورت را به خاک بگذاريد، نيز تجسم همين حالت تبصبص است. البته خداوند کمبودي ندارد که با اظهار خضوع، عبادت و يا گريه و زاري ما جبران شود. امام حسين عليه‌السلام در دعاي عرفه خطاب به خداوند مي‌فرمايد: الهي تقدس رضاک ان تکون له علة منک فکيف يکون له علة مني؛ خدايا! رضايت تو بالاتر از اين است که خودت، علتي براي آن ايجاد کني، چه رسد به اين‌که من کاري کنم که تو راضي بشوي. من چه هستم و چه دارم که کاري کنم که تغييري در حال تو ايجاد کنم و تو را خرسند کنم؟ البته تعبير ابتغاء مرضاة الله و اين‌که خدا راضي مي‌شود، تعبير صحيحي است، اما حقيقت آن بالاتر از اين است که ما فکر مي‌کنيم، و رضايت خدا معلول کار ما نيست. در فرمايشات اميرمؤمنان عليه‌السلام است که: الَّذِي لَمْ تَسْبِقْ لَهُ حَالٌ‏ حَالا؛[3] اين‌گونه نيست که خداوند حالت‌هايش تغيير کند، نه تغييري در حال خدا پيدا مي‌شود و نه ما علت پيدايش حالتي براي خدا مي‌شويم. ما هر چه داريم، همه ‌فقر است و چيزي نداريم که به او بدهيم. ولي تعبيري که براي ما درباره رابطه خدا و اين عبادات قابل فهم است، همين است که کاري کنيد که خدا خوشحال بشود. اين کلام به اين معناست که چون کمال شما در اين‌گونه کارهاست، محبت خدا به اين‌ها تعلق مي‌گيرد وگرنه نفعي براي او ندارد. اين‌که خداوند به حضرت موسي مي‌فرمايد اشک چشمت را به من هديه کن، به اين معنا نيست که خدا نيازي به اشک چشم ما دارد، بلکه کمال ما به اين است که در مقابل خدا خاکسار باشيم.
اقسام گريه

گريه خوف

خوب است در اين جلسه مقداري درباره اين کلام که خداوند مي‌فرمايد هب لي من عينک الدموع، توضيح بدهيم. معمولا تصور ما درباره گريه در پيشگاه الهي و عبادت و راز و نياز با او، گريه خوف است. وقتي انسان به فکر جهنم و عذاب‌هاي سخت آخرت مي‌افتد و آن‌ها را در مقابل خود ممثل مي‌کند، حالت خوف و خشيت براي او پيدا مي‌شود. در اين حالت از خدا مي‌خواهد که از گناهان او بگذرد و او را عذاب نکند. اين چيزي است که عموم مردم درباره گريه کردن در مقابل خدا مي‌توانند تصور کنند. ولي گريه‌هاي اولياي خدا در مقابل خدا منحصر به اين نوع نيست و شايد اين نوع، پايين‌ترين مرتبه از گريه‌هايي باشد که در مقابل خدا انجام مي‌‌گيرد. البته همين مقام نيز، مقام بسيار بالا و ارزشمندي است و نشانه اين است که فرد به قيامت و وعده و وعيدهاي آن باور دارد و تعبيرات قرآن کريم و روايات در اين‌باره را مبالغه نمي‌داند؛ تعبيراتي از قبيل: خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ * ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعًا فَاسْلُكُوهُ؛[4] خداوند متعال به فرشتگان و موکلان جهنم خطاب مي‌کند که اين گنه‌کار را بگيريد. او را با زنجيري به طول هفتاد ذراع[5] مي‌بندند و به جهنم مي‌برند. اين نص قرآن است. وقتي انسان اين آيات را تصور کند، مي‌گويد: من تاب ندارم که يک لحظه‌ دستم به بخاري بخورد، چگونه اين‌ آتش‌ها را مي‌توانم تحمل کنم؟! البته اين‌که انسان اين معاني را تصور کند و در مقابل خداوند گريه کند که او را نجات بدهد، بسيار خوب است، ولي نبايد فکر کنيم که مسأله فقط همين است.

گريه خسران

يکي ديگر از انواع گريه هنگامي است که انسان احساس کند ورشکسته شده است. در اين گريه صحبت از ترس از عذاب و چيزي که بعدها مي‌آيد نيست بلکه انسان از روي حسرت و درماندگي ناله‌ سر مي‌دهد و اشکش جاري مي‌شود. شايد بهترين تعبير براي اين نوع از احساس، احساسِ باختن و خسران باشد. اگر انسان فکر کند و برايش مجسم شود که عمرم را باخته‌ام؛ سرمايه‌اي داشتم که کارهاي بسياري مي‌توانستم با آن بکنم؛ سرمايه‌اي که هر ساعتي‌ از آن بيش از ميلياردها سکه طلا ارزش داشت. وقتي انسان درست فکر کند که من در بهترين ايام عمرم، در جواني، با نشاط، قدرت بدني، آمادگي ذهني و سلامت فکر و بدن، سرمايه‌اي داشتم که مي‌توانستم اين همه سود ببرم، اما آن‌ها را صرف چه کردم؟ نه تنها سودي برايم نداشت بلکه به ضعف بدني نيز مبتلا شدم و چه بسا امراضي نيز به دنبالش آمده است. حال سرمايه را باخته‌ام و نمي‌دانم چقدر ديگر عمر دارم و شايد همين الان ملک‌الموت آمد. اين حالت خسران است. شايد در اين گزارش‌هاي ورزشي ديده ‌باشيد که گاهي کساني که مي‌بازند، گريه مي‌کنند. پهلوان است، اما وقتي مي‌بازد، گريه مي‌کند! اين گريه به خاطر ترس از عذاب نيست. کسي نمي‌خواهد او را کتک بزند. اين گريه به‌خاطر احساس باختن است. مي‌بيند سرمايه‌اش را از دست داده‌است، چند سال زحمت کشيده بوده‌ تا در اين مسابقه برنده شود، ولي نشده است. به طور طبيعي اشک از چشمانش جاري مي‌شود. اين هم نوعي اشک است و شايد اهميت اين اشک از نوع اول بيشتر باشد.

گريه شرم

گريه ديگر هنگامي است که انسان به زشتي گناهان خود بيانديشد. فکر کند که من چه هستم و خدا کيست و چقدر به من نعمت داده و چقدر مهرباني کرده است. حال به‌خاطر خير خود من، به من دستوراتي داده و من چقدر بي‌شرم هستم که در حضور چنين خدايي با او مخالفت مي‌کنم. در اين گريه صحبت از اين نيست که نعمتي را از دست داده‌ام، صحبت از اين است که من چقدر بي‌شرم و پستم. اين احساس از دو قسم قبل بالاتر است. در دعاي بعد از زيارت امام رضا سلام‌الله‌عليه نيز مي‌خوانيم که اللهم اني استغفرک استغفار حياء. براي کساني که معرفت داشته باشند، اين حالت کشنده‌تر از حالت قبلي است. ارزش اين اشک هم بسيار بيشتر از اشک از روي ترس عذاب است. آن‌جا ترس از عذاب بود و انسان به دنبال اين بود که عذاب نشود، اما اين حالت يک رابطه مستقيم با خداست و فرد بدون واسطه از خود خدا خجالت مي‌کشد.

گريه محبين

اين گريه مخصوص محبان و مشتاقان است. کساني که وارد وادي محبت مي‌شوند، از همان ابتدا حالت راز و نياز دارند و احساس جدايي و فراق رنج‌شان مي‌دهد و اشک‌شان جاري مي‌شود. يکي از رساترين تعبيرات در اين‌باره، اين فراز از دعاي کميل است که در آن اميرمؤمنان عليه‌السلام مي‌فرمايد: فَهَبْنِي يَا إِلَهِي وَسَيِّدِي وَمَوْلَايَ وَرَبِّي صَبَرْتُ‏ عَلَى‏ عَذَابِكَ‏ فَكَيْفَ‏ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِك؛ گيرم که بر عذاب تو صبر کردم، اما بر فراق تو چگونه صبر کنم؟!

مرحوم صدوق در کتاب علل‌الشرايع از پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله نقل مي‌کند که: بَكَى‏ شُعَيْبٌ‏ عليه‌السلام مِنْ حُبِّ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَتَّى عَمِيَ فَرَدَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ بَصَرَهُ؛ شعيب در اثر محبت خدا آن قدر گريه کرد تا نابينا شد. پس خداوند چشمش را به او برگرداند و بينا شد. ثُمَّ بَكَى حَتَّى عَمِيَ فَرَدَّ اللَّهُ عَلَيْهِ بَصَرَهُ؛ باز آن قدر گريه کرد که دوباره کور شد و خداوند باز بينايي را به او بازگرداند. بار سوم آن قدر گريه کرد که باز نابينا شد، فَرَدَّ اللَّهُ عَلَيْهِ بَصَرَهُ. فَلَمَّا كَانَتِ الرَّابِعَةُ أَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ بار چهارم که مشغول گريه کردن شد خداي متعال به او وحي کرد:[6] يَا شُعَيْبُ إِلَى مَتَى يَكُونُ هَذَا أَبَداً مِنْكَ؟ تا چه وقت مي‌خواهي گريه کني؟ اگر اين گريه از ترس جهنم است، من تو را از آتش جهنم پناه دادم و اگر شوق به بهشت موجب گريه تو شده، من بهشت را در اختيار تو گذاشتم. چرا اين قدر گريه مي‌کني؟ قَالَ إِلَهِي وَ سَيِّدِي أَنْتَ تَعْلَمُ أَنِّي مَا بَكَيْتُ خَوْفاً مِنْ نَارِكَ وَ لَا شَوْقاً إِلَى جَنَّتِكَ وَلَكِنْ عَقَدَ حُبُّكَ عَلَى قَلْبِي؛ شعيب گفت: خدايا تو خود مي‌داني که اين گريه‌هاي من نه از ترس آتش جهنم است و نه از شوق به بهشت و نعمت‌هاي بهشتي. محبت تو بر دل من گره خورده و تا تو را نبينم آرام نمي‌گيرم. فَأَوْحَى اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ إِلَيْهِ أَمَّا إِذَا كَانَ هَذَا هَكَذَا فَمِنْ أَجْلِ هَذَا سَأُخْدِمُكَ كَلِيمِي مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ[7]؛ خداي متعال نيز به او وحي کرد حال که چنين است، من هم‌سخن خودم، موسي را خادم تو مي‌کنم. و اين شد که موسي از مصر فرار کرد و به مدين آمد و دختران شعيب را ديد و آن‌جا هشت يا ده سال ماندگار شد. اين مزدي بود که خدا در دنيا به او داد که پيغمبر اولوالعزمي مثل حضرت موسي را خادم او کرد تا برايش شباني کند. اين همان گريه‌اي است که خداوند از پيامبر خود، حضرت موسى مي‌خواهد که به من هديه بده! روايتي که در جلسه گذشته خوانديم نيز درباره همين افراد است که خداوند مي‌فرمايد: انا خاصة للمحبين؛ من اختصاصا براي محبين هستم. چنين کساني شبانه روزشان و فکر و ذکرشان خداست و روزها منتظرند تا شب بشود تا به عبادت خداي متعال بپردازند. آن وقت مي‌گويد: هَبْ‏ لِي‏ مِنْ‏ عَيْنِكَ‏ الدُّمُوعَ وَمِنْ قَلْبِكَ الْخُشُوعَ وَمِنْ بَدَنِكَ الْخُضُوعَ ثُمَّ ادْعُنِي فِي ظُلَمِ اللَّيْلِ تَجِدْنِي قَرِيباً مُجِيباً. در اين شرايط، وقتي در تاريکي‌هاي شب مرا صدا بزني، خواهي ديد من خيلي نزديکم و تو را اجابت مي‌کنم.

پروردگارا تو را به مقام کساني که دل در گرو محبت تو داشتند، شمه‌اي از اين معاني را به دل‌هاي ناقابل ما نيز عنايت بفرما!

وصلي ‌الله علي محمد وآله الطاهرين.

[1]. بحار الأنوار، ج‏67، ص 15.

[2]. الكافي، ج‏2، ص 502.

[3]. نهج‌البلاغه، ص96.

[4]. الحاقة، 30-32.

[5]. 35 متر

[6]. البته اين‌گونه گفت‌وگوها بين محب و محبوب رازهايي دارد. يکي‌ از رازهايش اين است که امروز من و شما نقل کنيم و بگوييم چنين جرياني بوده است وگرنه خداوند از همه چيز آگاه است و به سؤال نياز ندارد.

[7]. علل الشرائع، ج‏1، ص 57.
پاسخ
#8
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ2/11/92، مطابق با بیستم ربیع‌الاول 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
محبت خدا
(8)
خلوت شبانه با خدا؛ لازمه محبت به او
مناجات شبانه

در یکی از جلسات گذشته روايتي را خواندم که در آن خداي متعال به يکي از صدَيقين وحي می‌فرماید که من بندگاني دارم که آن‌ها را دوست دارم و آن‌ها نیز مرا دوست مي‌دارند. در ادامه روایت، خداوند در پاسخ به پرسش آن صدَيق، درباره نشانه‌های این بندگان، می‌فرماید: اين بندگان روز را با مواظبت از سايه‌ها[1] به شب می‌رسانند و هنگامي که سايه‌ها تمام ‌شد و خورشيد غروب ‌کرد، همانند پرندگاني که به آشيانه‌هايشان مي‌روند، به جايگاهي برای راز و نياز با خدا می‌شتابند.

در آیات و روایات توجه خاصی به راز و نیاز و ارتباط شبانه با خدای متعال شده است و با مراجعه به احاديثي قدسي که بر انبيای گذشته وحي شده است، درمی‌یابیم که این امر در ادیان گذشته نیز مطلوب بوده است. خداوند در آیات ابتدایی سوره مزمل که در همان آغاز رسالت بر پيغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله نازل شده است، مي‌فرمايد: يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ× قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا× نِصْفَهُ أَوِ انقُصْ مِنْهُ قَلِيلًا× أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا؛ شب را قيام کن و نصف شب، يا دو ثلث شب و يا حداقل ثلث شب را به عبادت بپرداز! سپس مي‌فرمايد: إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنَى مِن ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلُثَهُ وَطَائِفَةٌ مِّنَ الَّذِينَ مَعَكَ؛ خدا مي‌داند که تو هر شب، از دو تا يک ثلث شب را به عبادت مي‌پردازي؛ وقتي فراغت بيشتري داري دو ثلث، برخی اوقات نصف، اما هیچ‌گاه عبادت تو کمتر از ثلث شب نمی‌شود. جالب اين است که مي‌فرمايد: وَطَائِفَةٌ مِّنَ الَّذِينَ مَعَكَ؛ تنها تو نيستي که اين‌گونه عبادت مي‌کني؛ جمعي از کساني که به تو ايمان آورده‌اند نیز این‌گونه‌اند. در آيه ديگر مي‌فرمايد: كَانُوا قَلِيلًا مِّنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ* وَبِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ[2] اندکي از شب را استراحت مي‌کنند و بیشتر آن را به عبادت مي‌پردازند. به هر حال شب موقعيت خاصي دارد. البته عبادت هميشه مطلوب است و بعضي از عبادت‌ها همانند نماز ظهر، عصر و نافله‌ها و دعاهاي آن‌ها حتما بايد در روز انجام بگيرد، ولي اين‌ها در مقابل عبادت‌هاي شب کمرنگ است و اهتمام به عبادت شب بيشتر است.

در روايت دیگری نقل شده که به حضرت موسي علي‌نبينا‌وآله‌و‌عليه‌السلام وحي شد: يَا ابْنَ عِمْرَانَ! كَذَبَ‏ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِبُّنِي‏ فَإِذَا جَنَّهُ اللَّيْلُ‏ نَامَ عَنِّي؛ ‌اي موسي! کسي که مي‌گويد من خدا را دوست دارم، اما شب - هنگامی‌که تاريکي همه جا را فرا مي‌گيرد - به خواب مي‌رود و به ياد من نيست، دروغ مي‌گويد. در ادامه خداوند می‌فرماید: أَ لَيْسَ كُلُّ مُحِبٍّ يُحِبُّ خَلْوَةَ حَبِيبِهِ؟[3] آیا مي‌شود برای کسي زمينه خلوت با محبوبش فراهم شود و خودداري بکند؟! انسان کسي را دوست بدارد و مدت‌ها منتظر فرصتي برای گفت‌وگوي خاص و درد دل با او باشد، حال که وسيله فراهم است و هيچ سر و صدايي نيست، بخوابد؟! در کتاب‌های ادعیه و امثال آن نیز مناجات‌هاي خاصي مخصوص سحرخيزان وارد شده است که برخی از آن‌ها مضامين بسیار جالبي دارد که بر همين نکته تکيه مي‌کند که در روز، تکاليف شرعي و اجتماعي و گرفتاري‌هاي زندگي مجالي نمي‌دهد که انسان فرصت راز و نياز با خدا را پيدا کند، ولي شب، هنگام سکوت، آرامش و وقت خلوت است. اگرچه امروزه شب‌ها نیز همانند روز شده است و برخي‌ها روزها مي‌خوابند و شب‌ها برای کار یا گردش بيرون مي‌روند، ولی به هر حال ساعت‌هايي در شب مخصوص خواب، استراحت و خلوت است. در مناجاتي منسوب به امام سجادعلیه‌السلام، هنگام شب را چنين توصيف مي‌فرمايد: إِلَهِي غَارَتْ نُجُومُ سَمَاوَاتِكَ وَنَامَتْ‏ عُيُونُ‏ أَنَامِكَ‏ ... وَغَلَّقَتْ مُلُوكُ بَنِي أُمَيَّةَ عَلَيْهَا أَبْوَابَهَا وَطَافَ عَلَيْهَا حُرَّاسُهَا؛[4] خدايا! جای ستارگاني که وسط آسمان بودند، تغيير کرده و به افق نزديک شده‌اند. چشم مردم به خواب رفته و سکوت و آرامش دنيا را فراگرفته است. پادشاهان درهاي کاخ‌هايشان را بسته‌اند و نگهبانان را بر آن‌ها گماشته‌اند تا کسي شبانه حمله نکند. درها بسته است و اجازه ورود به کسي نمي‌دهند، اما در خانه تو باز است و هيچ حاجب و مانعي نیز وجود ندارد. تو دوستانت را دعوت و سفارش و اصرار مي‌کني که بياييد من براي آمرزش گناهان و قضاي حوائج‌ و انس گرفتن با شما آماده هستم.
چرايي و چيستي مناجات شبانه

در این‌جا این سؤال مطرح می‌شود که عبادت و مناجات شب چه خصوصيتي دارد؟ چه لزومي دارد که انسان با خدا خلوت کند و در هنگام شب به عبادت بپردازد؟ اين همه تأکيد درباره نماز شب براي چيست، و اين‌که حتي اگر مثلا يازده رکعت نماز شب را نمي‌توانيد بخوانيد، حداقل سه رکعت «شفع» و «وتر» را بخوانيد؛ اگر همین سه رکعت را نیز نمی‌توانید، يک رکعت وتر را بخوانيد. باز اگر همه‌ این یک رکعت را نمي‌خوانيد به يک حمد و سوره یا حداقل يک حمد تنها اکتفا کنيد؟ سحرخيزي و استفاده از وقت فراغت شب چه خصوصيتي دارد؟ سنت پيغمبر اکرم (ص) اين بود که براي نماز شب سه مرتبه بلند مي‌شدند؛ يک مرتبه بلند مي‌شدند و چهار رکعت نماز مي‌خواندند، سپس بعد از کمي استراحت، چهار رکعت ديگر را مي‌خواندند. باز استراحت مي‌کردند و بالاخره بار سوم سه رکعت شفع و وتر را مي‌خواندند. برخی از بزرگان و علما که مقيد بودند به سنت پيامبر (ص) تأسي کنند، نیز به همين صورت رفتار می‌کردند.

در روايتی امام صادق علیه‌السلام مي‌فرمايد: اليس کل محب يحب خلوة حبيبه[5]؛ آيا هر عاشقي دوست ندارد که با معشوقش خلوت کند؟! چرا انسان خلوت را دوست دارد و آن را نسبت به جلوت ترجیح می‌دهد؟ این موضوع درباره انسان‌ها ممکن است علت‌های مختلفی داشته باشد، اما علت اصلي‌ عقلايي آن (علاوه بر جنبه روان‌شناختي) اين حقيقت است که لازمه محبت آن است که محب می‌خواهد ارتباط خصوصي‌ با محبوب داشته باشد و با او درددل، گفت‌وگو و اظهار محبت کند. نکته اصلي‌ این خواسته نیز آن است که انسان می‌خواهد محبوبش نیز او را دوست بدارد و براي تقویت اين رابطه عاطفي طرفيني مي‌خواهد تمام توجه‌اش به محبوب باشد، و محبوب نیز تمام توجه‌اش به او باشد. همه انسان‌ها این را مي‌فهمند که وقتی با دوست خود سخن می‌گویند، می‌خواهند او به آن‌ها توجه کند و اگر او روی برگرداند و با دیگری سخن بگوید، ناراحت مي‌شوند. علت اين‌که انسان مي‌خواهد با دوستش خلوت کند نیز همين است که در خلوت، کس ديگری مزاحم انسان نيست و چيزي طرف مقابل را از توجه به او باز نمي‌دارد، و حتي گاهي از نور و سر و صدا نیز پرهیز می‌شود. شاید دیده‌اید در برخی از رستوران‌ها چراغ‌هاي کم‌نور و حتی شمع روشن می‌کنند و دوستاني که با هم به آن‌جا مي‌روند، مقيدند که فرد ديگری به آن‌ها توجه نداشته باشد. شايد علت‌ این‌که در غزل‌ها، چکامه‌ها و داستان‌هاي عاشقانه، مسأله «رقيب» جايگاه خاصي دارد، همین باشد. البته این مسأله گاهي از روي حسادت است، ولي جهت عقلايي نیز دارد و آن اين ا ست که وقتي رقيبی در کار باشد نیمی از توجه محبوب به او معطوف مي‌شود. محب مي‌خواهد همه توجه محبوب به او باشد و وقتي می‌بيند دل محبوب با کس ديگري است و او را نیز دوست دارد و يا کس ديگري مزاحم گفت‌وگويشان است، ناراحت مي‌شود.
تفاوت خلوت با خدا و خلوت با انسان

از آن‌جا که انسان‌ها تعلقات متعددی دارند، در رابطه با آن‌ها راه فراری از این مشکل نيست. شاید نتوان در عالم، عاشق و معشوقی پیدا کرد که همه توجه‌شان فقط به یک‌دیگر باشد، اما محبت خدا اين‌گونه نيست. با این‌که خدا ميلياردها مخلوق دارد، اگر همه عاشق او باشند، مي‌تواند با هر يک، آن‌چنان رفتار کند که گويي جز او بنده‌اي ندارد. لايشغله شأن عن شأن[6]؛ توجه خداوند تجزيه نمي‌شود که مقداري از آن به کسي و مقداري ديگر، به ديگري تعلق بگيرد. وقتي کسي بداند خدا به او عنايت دارد، نگران اين‌که به ديگري نيز عنايت دارد، نيست و مي‌داند که عنايت خداوند به ديگري از عنايت خداوند به او نمي‌کاهد. نگراني به‌خاطر اين بود که توجه‌ محبوب به محب کم شود و رابطه‌اي که با او دارد کاهش پيدا کند. از اين‌رو درباره خداوند مسأله رقابت معني ندارد و هرچند خداوند ميلياردها محب داشته باشد، با همه آن‌ها آن چنان است که گويي يک بنده بيشتر ندارد و همه مي‌توانند با او خلوت کنند و توجه او را به خود جلب کنند و کثرت دوست‌داران نيز ضرري به آن نمي‌زند.

از آن‌جا که ما انسان‌ها اين مطالب را با خودمان قياس مي‌کنيم، تصور آن‌ برايمان مشکل است. ما انسان‌ها اگر دو نفر را دوست داشته باشيم، نصف دلمان براي اين است و نصف ديگرش براي ديگري. خيال مي‌کنيم خدا نيز همين طور است و العياذ بالله وقتي همه بندگانش را دوست مي‌دارد، دلش به تعداد بندگان تقسيم مي‌شود. ولي نه تنها، خدا اين‌گونه نيست، بلکه بنده‌هاي خاص خدا نيز اين طور نيستند. وقتي شما به حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌عليها مي‌رويد، مي‌بينيد افراد با زبان‌ها و حاجات مختلف ايشان را صدا مي‌زنند، ‌آيا فکر مي‌کنيد که ايشان اين‌ها را نمي‌شنوند؟! فهم اين مطلب در قياس با ما انسان‌هاي عادي مشکل است. اگر سه يا چهار نفر با ما سخن بگويند، سخنان همه آن‌ها را نمي‌توانيم بفهميم و به زحمت يک يا دو نفر را مخاطب قرار مي‌دهيم. البته کارشناسان گفته‌اند اگر انسان تمرين کند مي‌تواند حدااکثر تا هفت صدا را با هم بشنود. اما اين‌ کجا و شنيدن و جواب دادن هزاران نفر با هم كجا؟ اولياي خدا حتى مي‌دانند حاجت هر فرد چگونه بايد برآورده شود و همان را از خدا مي‌خواهند و خدا نيز تفضل مي‌کند. اين درباره حضرت معصومه است که نه پيغمبر است و نه امام، بلکه دختري والامقام از اين خاندان است. حساب امام معصوم که ديگر جداست و اگر تمام عالم يک‌جا وجود مقدس حضرت ولي‌عصر اروحنافداه را صدا بزنند همه را مي شنود.

گفتيم که خواست انسان اين است که توجه محبوبش، فقط به او باشد و ظرفيت او را پر کند. اين حالت معمولا در خلوت پيدا مي‌شود. اين‌ است که دو طرف مي‌خواهند ارتباط در خلوت باشد تا توجه هر دو کاملا به يک‌ديگر باشد و يک رابطه روحي طرفيني در کامل‌ترين وجه‌ آن برقرار بشود. در چنين شرايطي گاهي حتي نور نيز مزاحم است و محب تنها به همان اندازه از نور بهره مي‌گيرد که بتواند صورت محبوب را ببيند. شايد گاهي اين حالت به اندازه‌اي برسد که ديدن صورت نيز براي فرد مطلوب نيست و همين که بداند توجه طرف به اوست، لذت مي‌برد. بنابراين طبيعي است که انسان بخواهد با محبوب خود خلوت داشته باشد.
مناجات شبانه؛ اداي حق دوستي

آيا ما واقعا خدا را دوست داريم؟ آيا درست است که ما از خدايي که اين همه نعمت‌ به ما داده است و على‌رغم روسياهي‌ها و آلودگي‌هاي‌مان، ما را در آغوش لطف، رحمت و کرم خودش مي‌پذيرد، روي برگردانيم و تمام شب‌ را بخوابيم و هيچ يادي از خدا نکنيم؟! خوب است انسان در اين باره مقداري فکر کند. در روايات نيز تأکيد شده است که اگر طالب محبت هستيد، فکر کنيد. انديشيدن درباره نعمت‌ها، صفات کماليه، الطاف، گذشت‌ها و بزرگواري‌هاي خداوند باعث مي‌شود که محبت‌ انسان به خداوند بيشتر بشود. البته اين‌گونه نيست که کساني که شب تا به صبح مي‌خوابند و مثلا براي نماز شب بلند نمي‌شوند، خدا را دوست نمي‌دارند، ولي حداقل حق دوستي را ادا نمي‌کنند و اشتغالات ديگر، قلبشان را گرفته و محبت به قدري نيست که بر آن‌ها غالب شود. بايد بدانيم که حد نصاب محبت اين است که انسان حداقل از مجموع ساعات شب، نيم ساعت را براي گفت‌وگوي با خدا در نظر بگيرد. به‌خصوص که او خود دعوت و اصرار مي‌کند و پيغمبر مي‌فرستد و چند آيه قرآن درباره اهميت اين امر نازل مي‌کند. بي توجهي به اين امر جفاست و انسان بايد بکوشد مقداري از وادي محبت بهره‌اي ببرد و بداند همه نعمت‌هاي خدا، خوردني‌ها آشاميدني‌ها نيست.
تزاحم واجب و مستحب

پرسشي ديگر كه ‌به‌خصوص براي ما طلبه‌ها مطرح مي‌شود این است که درست است که ما خدا را دوست داريم و دروغ نیز نمي‌گوييم، اما وظايفي داريم که خدا براي ما تعيين کرده است. مثلا درس خواندن براي ما تکليفي واجب است و بايد مباحثه و مطالعه کنيم و به دنبال تبليغ و تحقيق و امثال آن برویم. اين‌ تکاليف واجب است ولي سحرخيزي و امثال آن مستحب است. آيا جايز است ما به خاطر يک امر مستحب از واجب‌مان کم بگذاريم؟ اين پرسش در لفظ قابل طرح است و روشن است که قطعا همه فقها پاسخ خواهند داد که تکليف واجب بر امر مستحب مقدم است و اگر تزاحمي بود، باید مستحب را ترک، و واجب را انجام داد. اما حقيقت اين است که مطلب چيز ديگري است. ما در طول شبانه‌روز به‌جز وقت‌هایی که صرف درس و بحث و کارهاي واجب مي‌کنيم، وقت‌هاي ديگري نیز داريم که اگر براي آن‌ها برنامه‌ريزي کنيم، مي‌توانيم دست كم يك ربع ساعت پيش از فجر بلند شويم و آن را به سحرخيزي اختصاص دهيم، و اگر خسته‌ بوديم، بعد از نماز صبح‌ استراحت کنیم. البته خواب بين الطلوعين نیز کراهت دارد، اما در دوران امر بین سحرخیزی و ترک خواب بین ‌الطلوعین، سحرخیزی اولي است.

نقل کرده‌اند که در زمان شيخ انصاري رضوان‌الله‌عليه طلبه‌ای اين مسأله را خدمت ایشان مطرح کرد و گفت ما مي‌خواهیم مستحبات به‌خصوص نافله شب را انجام دهيم، ولي درس و بحث داريم؛ آيا جايز است که از مطالعه‌مان کم بگذاريم و در عوض نافله بخوانيم؟[7] شيخ انصاري از او می‌پرسد: شيخنا شما قليان مي‌کشيد؟ وقتي طلبه پاسخ مي‌دهد که بله آقا ما مثل همه قليان مي‌کشيم[8]، شیخ مي گويد: يکي از اين‌ها را کم کن و در عوض نافله شب را بخوان. قليان کشیدن مقدمات دارد و آماده کردن تنباکو و ذغالش وقت مي‌برد. يکي را کم کن و در عوض نافله بخوان. اين ثوابش بيشتر از قليان کشيدن است و ديگر تزاحمي واقع نمي‌شود.

خدا ان‌شاءالله به همه ما توفيق بدهد که به آن‌چه مورد رضایت او و موجب سعادت‌ ماست عمل کنيم.

[1]. به احتمال قوي منظور اين است که پيش از ظهر منتظر تمام شدن سايه هستند تا نمازشان را اول وقت بخوانند و پس از آن نیز منتظرند سايه به حدي برسد که وقت فضليت نماز عصر را درک کنند.

[2]. ذاریات، 17-18

[3]. الأمالي( للصدوق)، ص 357.

[4]. دعائم الإسلام، ج‏1، ص 212.

[5]. الأمالي( للصدوق)، ص 356.

[6]. إقبال الأعمال، ج‏1، ص 201.

[7]. حال شايد مطالعه را به عنوان واجب نیز فرض نمي‌کرده است و مي‌خواسته بداند بين اين دو تا مستحب کدام افضل است.

[8]. در گذشته قلیان کشیدن بین عموم مردم امر رايجي بود، و حتي در بین علما و طلبه‌ها نیز مرسوم بود.
پاسخ
#9
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ9/11/92، مطابق با بیست‌وهفتم ربیع‌الاول 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
محبت خدا
(9)
مناجات با خدا در كنار وظايف ديگر
اشاره

در جلسه گذشته بحث ما به اين جا رسيد که از جمله علامت‌هاي دوستان خدا اين است که منتظرند شب فرا برسد و در خلوت با خدا به راز و نياز بپردازند. هم‌چنين در تبيين چرايي انتخاب شب براي مناجات و راز و نياز با خدا گفتيم که راز اين‌کار آن است که علاوه بر اين‌که در شب آرامش برقرار، سر و صداها خاموش و هر کس به دنبال استراحت خودش است، تاريکي نيز به تمرکز بيشتر انسان کمک مي‌کند. در آیات قرآن نیز به اين نکته اشاره شده است و مي‌فرمايد: دلیل اين‌که تأکيد مي‌کنيم دوثلث یا نصف شب را به عبادت بپرداز، اين است ‌که عبادت شب اثرگذارتر است؛ إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِيلًا[1]. هم‌چنین به یک نکته ديگر اشاره می‌کند و می‌گوید؛ إِنَّ لَكَ فِي اَلنَّهَارِ سَبْحًا طَوِيلًا[2]؛ هنگام روز فرصت عبادت‌هاي چندين ساعته را ندارید و روز تکاليف، رفت و آمدها و گرفتاري‌هايي دارد که مانع از خلوت با خدا می‌شود. در روایات نیز سفارشات بسیاری درباره سحرخيزي و عبادت و سجده‌هاي طولاني در شب شده است. از جمله آن‌ها روايت نوف ‌بکالي است که امیرمؤمنان علیه‌السلام در آن وضع متقين را در شب و روز بيان مي‌کند و مي‌گويد کار آن‌ها در شب اين است که به نماز مي‌ايستند و قرآن را با لحن خوب و ترتيل تلاوت مي‌کنند. سپس اضافه مي‌فرماید آن‌ها شب را در رکوع و سجده به صبح می‌رسانند و گاهي پيشاني و صورتشان را روي زمين فرش مي‌کنند و اشک از چشمان‌شان جاري مي‌شود. به هر حال تأکيداتي که درباره سحرخيزي شده، کم‌نظير است و در منابع ديني به کمتر چيزي اين همه تأکيد شده است.

در این‌جا اين پرسش مطرح می‌شود که اگر ما بخواهيم به دستورات قرآن عمل کنيم و دو ثلث شب را به عبادت بپردازيم و بين‌الطلوعين نیز بیدار بمانیم و به تعقيبات نماز بپردازیم، چگونه به کارهاي ديگرمان برسيم؟ با توجه به اين‌که برای روز نیز مستحباتي وارد شده است و حتي هر ساعت از ‌روز دعاي مخصوص دارد و هنوز اين دعاها تمام نشده، وقت نافله و نماز ظهر و عصر و دعاهايي که بعد از آن وارد شده می‌شود. کسي که دو ثلث شب را عبادت کرده، ديگر حال و نشاطي برای کار ندارد؛ اگر دانشجوست، سر کلاس چرت مي‌زند و اگر کارگر و کشاورز است، توان فعاليت ندارد. اوصاف اين‌گونه اشخاص نیز در روايات آمده است که چهر‌ه‌ها زردرنگ، رنگ‌ها پريده و لب‌هایشان خشکيده است. در این‌صورت کاري از پيش نمي‌رود. چنین کسي حتي برای عبادت‌هاي روز نیز نشاطي ندارد. حال اگر الگوي مؤمن ايده‌آل اين است، چگونه باید تکالیف اجتماعی را انجام داد؟ پيشرفت علمي‌ و فعاليت‌هاي اجتماعي و سياسي جامعه‌اي که از اين‌گونه افراد تشکيل شده، چه مي‌شود؟ این مسأله منحصر در سحرخیزی نیست و بسیاری از تکالیف دیگر هم هست که در صورت عمل به آن‌ها، برای کارهای دیگر وقت و توان باقی نمی‌ماند. اگرلازمه عمل به این دستورات، داشتن جامعه‌ای سست، بي‌حال و بي‌رمق باشد که مورد تأیید اسلام نیست، پس چرا نسبت به انجام آن‌ها اين همه سفارش و تأکيد شده است؟
نياز به متخصص در استفاده از منابع ديني

براي اين‌که ذهن‌ها آماده پذيرفتن جواب بشوند، از تشبيه منابع ديني به کتاب‌هاي طبي استفاده می‌کنیم. در این‌‌گونه از کتاب‌ها بخشي از کتاب‌ درباره گياهان، داروها، املاح، غذاها و... است. روشن است که این‌گونه کتاب‌ها درصدد بیان خواص گیاهان و داروهاست و عمل به آن‌ها به معنای سفارش به مصرف همه گياهان و داروهای مذکور نیست. از این‌رو در کتاب‌هاي جامع‌تر، ضررها و مصلح اين موارد را نیز مي‌نويسند. برای عمل به این کتاب‌ها بايد نزد پزشک رفت و پس از معاينه‌ و آزمايش، نسخه‌ای برای استفاده از دارو گرفت، و هرچه مهارت و تجربه پزشک و اطلاع او از انواع دارو‌ها و غذاها بيشتر باشد، نسخه بهتري مي‌نويسد. همین قضیه درباره دستورات منابع دینی نیز مطرح است. گاهی برخی از عوام با استناد به روایات ثواب گریه بر امام حسین علیه‌السلام، می‌گویند ما در طول سال همه گناهان را مرتکب مي‌شويم و روز عاشورا چند قطره اشک مي‌ريزيم و بخشیده می‌شویم! اينها توجه ندارند که این روایات در مقام بيان اين است که اشک ريختن در عزاي سيدالشهدا چنين توان و اقتضايي دارد، اما این تأثیر نیاز به شرايطي دارد که باید فراهم شوند. بنابراین باید به اين نکته توجه داشته باشيم که تعریف یا مذمت چیزی در روايات، به معنای تجويز مطلق عمل طبق آن نيست، و همان‌‌طور که در احکام فقهي بايد به مجتهد فقيه مراجعه کنيم تا همه مستندات فقهی را کنار هم بگذارد و پس از ملاحظه مطلق و مقيد، ناسخ و منسوخ و عام و خاص آن وظيفه ما را بيان کند، در مسايل اخلاقي نيز بايد به متخصص خودش رجوع کرد. به‌خصوص که بسياري از اين مسايل از واجبات بسيار مهم است و متخصصي که در اين موضوعات کار کرده است، مجموع مستندات را درنظر مي‌گيرد و با توجه به نيازها و استعدادهاي طرف براي او عملي را تجويز مي‌کند.

نقل شده است که يکي از اصحاب امام صادق عليه‌السلام دوستي نصراني داشت که کم‌کم او را هدايت کرد و او حاضر شد که مسلمان شود. نيمه شبي به در خانه دوست تازه مسلمان خود رفت و او را براي نماز شب به مسجد برد. پس از نماز شب نيز به او گفت: ديگر نزديک صبح است، صبر کن نماز صبح‌مان را هم بخوانيم، و بعد از نماز صبح نيز او را براي تعقيبات تا طلوع آفتاب نگه‌داشت. بالاخره هر دو به منزل بازگشتند. اما شب‌هنگام وقتي آن مسلمان دوباره براي دعوت به نماز شب به در خانه دوستش آمد، آن تازه مسلمان گفت: فلاني! شما دين خوبي داريد، اما اين دين براي آدم‌هاي بيکار خوب است. من زن و بچه دارم و نمي‌توانم اين‌گونه زندگي کنم. همان دين خودمان برايم خوب بود. امام صادق عليه‌السلام اين مثل را مي‌زنند و مي‌فرمايند: از همان راهي که او را وارد اسلام کرده بود، بيرونش کرد. بنابراين بدون شناخت ظرفيت، شرايط زندگي‌، و ميزان معرفت، سن، توان بدني، و وظايف مختلف خانوادگي و اجتماعي‌ فرد، نمي‌توان براي او دستورالعملي را تجويز کرد.
تقسيم کار

بنابر آن‌چه گفتيم، فقيهي که بر اين‌ مسايل احاطه دارد، نوعي تقسيم کار را تجوير مي‌کند. به عبارت ديگر عمل به دستورات ديني به معناي انجام همه کارها در همه اوقات نيست، و بايد به نوعي تقسيم کار کرد. برخی از روایات بر این دلالت دارند که انسان در شبانه‌روز باید چند گونه کار داشته باشد. در روايتی توصیه شده است که ساعات شبانه روز را سه بخش کنيد: بخشی براي خواب و نيازهاي بدني‌، بخشي براي تحصيل روزي، و بخشی نيز براي عبادت. در روایت دیگری بخشی با عنوان معاشرت با دوستان و لذت بردن از حلال اضافه شده است و انجام آن را تضمینی برای انجام صحیح وظایف دیگر معرفی کرده است.[3]‏ با توجه به این نكات درمی‌يابيم که اين روايات در مقام بيان لزوم تقسيم ساعات شبانه‌روز به سه يا چهار قسمت مساوي نيست، بلکه اجمالا در مقام نهي از يک سويه شدن زندگي است.
اقسام وظايف

با استفاده از منابع ديني، اعم از آيات، روايات و سيره اهل‌بيت عليهم‌السلام، کارهاي ما به دو دسته کلي فردي و اجتماعي تقسيم مي‌شود. ما وظايفي اجتماعي نسبت به پدر، مادر، همسر، فرزند، همسايه، استاد، و شاگرد داريم تا برسد به امام و مسئولان کشور و حتى کشورهاي دوست يا دشمن. دسته‌اي ديگر از وظايف نيز مربوط به خود شخص است به گونه‌اي كه فرد ديگري باشد يا نباشد، شخص بايد آن‌ها را انجام دهد. البته مسائل فردي هم خود به سه دسته نيازهاي ضروري بدني، رواني و ارتباط با خدا تقسيم مي‌شود. نيازهاي ضروري بدني[4] نيازهايي است كه همه انسان‌ها دارند و مفري از آن نيست. همه انسان‌ها به غذا، لباس و مسکن نياز دارند. در اين‌گونه از نيازها سخن از اين‌ نيست که شرعا تأمين آنها في‌حد‌نفسه واجب، حرام يا مستحب است، زيرا هر انساني براي زنده‌ماندن بايد آن‌ها را تأمين کند. البته اگر مؤمن اين کارها را به قصد اطاعت خدا و براي کسب رضاي خدا انجام دهد، اين‌ها نيز عبادت مي‌شود، ولي اين‌کار تکليفي واجب نيست، و هنر مؤمن است که مي‌تواند همه اين کارها را ـ حتي حيواني‌ترين ‌آن‌ها را ـ به قصد اطاعت خدا انجام بدهد و آن را به عبادتي بزرگ (واجب يا مستحب) تبديل کند.

نيازهاي رواني نيازهايي است که مربوط به بدن انسان نيست، اما انسانيت و روان انسان به آن‌ها نيازمند است. هر انساني مي‌خواهد عزت نفس داشته باشد و آبرومند باشد. البته ممکن است کسي با گدايي زنده بماند، ولي اين شأن انسان محترم نيست. و بالاخره دسته سوم از نيازها به ارتباط با خدا و عبادت او برمي‌گردد که به يك معنا مي‌توان آن را نيز از نيازهاي رواني انسان دانست.

مسائل اجتماعي نيز به دو بخش عمده‌ نيازهاي مادي و معنوي تقسيم مي‌شود. افزون بر همه اين‌ها، ما انسان‌ها نياز ديگري داريم و آن نياز به تحصيل علم است. روشن است که تحصيل علم هم براي مسائل فردي‌ و هم براي مسائل اجتماعي امر واجبي است. البته بايد دانست که همه اين کار‌ها را مي‌توانيم به قصد قربت و براي اطاعت خدا انجام دهيم و همه‌ آن‌‌ها عبادت ‌شود.

يکي ديگر از نيازها، نيازهاي دفاعي و امنيتي است که اگر دشمن داخلي يا خارجي بخواهد نظم جامعه را بر هم بزند، بايد دستگاه امنيتي و نيروي دفاعي پاسخ آن‌ها را بدهد. تأمين اين نياز کار يک فرد نيست و نيازمند دستگاه منظم وسيعي است. همه اين‌ها نيازهاي زندگي ما در دنياست و اسلام از ما خواسته است که در همه اين امور نمونه باشيم. همه اين فعاليت‌ها بايد انجام بگيرد، اما همه بايد سمت‌وسوي الهي داشته باشد.
نياز به مناجات با خدا

برخي خيال مي‌کنند که عبادت در آن‌جايي که توصيه به عبادت در دوثلث يا نيمي از شب شده است، به معناي هر کاري است که انسان براي خدا انجام دهد، و به رواياتي از قبيل ‏ الْعِبَادَةُ عَشَرَةُ أَجْزَاءٍ تِسْعَةُ أَجْزَاءٍ فِي طَلَبِ‏ الْحَلَالِ‏[5] استناد مي‌کنند؛ ولي اين‌گونه نيست و منظور رواياتي که مي‌گويد بخشي از اوقات خود را براي عبادت و مناجات با خدا قرار بده، کارهاي ديگر نيست. يکي از مهم‌ترين کارها نزد عقلا مسأله مديريت جامعه است که همه شئون ديگر را تحت الشعاع خود قرار مي‌دهد. اين اهميت به اندازه‌اي است که برخي از روايات فايده اجراي يک حد الهي براي جامعه را بيش از چهل روز بارندگي معرفي کرده است. اميرمؤمنان سلام‌الله‌عليه هنگامي که مالک اشتر را به عنوان فرماندار مصر مي‌فرستادند دستورالعملي نيز براي ايشان نوشتند که در آن تمام ارکان دولت، کيفيت معامله با آن‌ها و وظايف هر يک را به‌صورت مفصل شرح داده‌اند، اما در ضمن همه اين اوامر از او مي‌خواهند که بهترين اوقات خود را براي عبادت خدا قرار بدهد. نکته جالب اين است که در آن دستورالعمل مي‌فرمايند: گرچه هر کاري را براي خدا انجام بدهي و ضرري براي مردم نداشته باشد، عبادت است، اما بهترين اوقات خود را در شبانه روز براي عبادت خدا و مناجات با او قرار بده! ضمنا سفارش مي‌کنند که مبادا گوشه اين عبادت‌ها را سوراخ کني و از آن‌ها کم بگذاري! بايد آن‌ها را در بهترين اوقات به صورت کامل انجام بدهي و اين است که تو را در عمل به ساير وظايف کمک مي‌کند.

در يک تقسيم‌بندي کلي هر کدام از اموري که نام برديم به واجب و مستحب تقسيم مي‌شود[6] که در تزاحم بين آن‌ها بايد مستحب را فداي واجب کرد. اين مسايل روشن است، اما مشکل در جايي است که واجبي درباره شخص با واجبي درباره خانواده و يا با واجبي درباره جامعه تزاحم پيدا کند. مثلا حفظ سلامتي واجب است و انسان بايد مراقب خوراکي‌هاي خود باشد و آن‌ها را از ميکروب‌ها ضدعفوني کند، ولي در جبهه و خط مقدم صحبت اين‌ها نيست. در آن‌جا گاهي انسان بايد به يک لقمه نان جو يا نصف خرما اکتفا کند. حال اين پرسش مطرح مي‌شود که در تزاحم بين سلامتي انسان با يک واجب شرعي و يا عبادي همانند احترام به پدر و مادر يا نماز چه بايد کرد؟ بنابراين ما بايد بين واجبات نيز تشخيص بدهيم که در مقام تزاحم کدام واجب‌تر است.
اختلاف شرايط؛ زمينه‌ساز اختلاف تکليف

برخي از عوامل بين همه انسان‌ها مشترک است و در شرايطي همه انسان‌ها وظايف فردي‌ و اجتماعي‌مشابهي دارند، ولي گاهي عواملي منشأ اختلاف تکليف مي‌شود. مثلا تکليف يک دختر بچه نه ساله با جواني که به رشد و کمال کافي رسيده است، متفاوت است. نمي‌توان به بچه نه ساله، دقيقا احکام واجب يا مستحب نماز به‌خصوص آن‌چه مربوط به نيت مي‌شود را ياد داد و گاهي براي وادار کردن او به نماز بايد به او وعده جايزه هم داد تا انگيزه نمازخواندن پيدا کند، اما آيا اگر جواني براي جايزه نماز بخواند، نمازش قبول است؟! اين اختلاف تکليفي است که در اثر اختلاف سن پديد مي‌آيد. گاهي اختلاف در اثر اختلاف جنسيت است. مرد و زن با هم تفاوت‌هايي دارند و برخي احکام مخصوص يکي از آن‌هاست. گاهي اختلاف تکليف به‌خاطر استعدادهاي خدادادي است. حتي بعضي از توانمندي‌هاي کسبي نيز موجب تفاوت تکليف مي‌شود. مثلا وظيفه کسي‌که براي كسب روزي زحمت مي‌كشد با کسي که از روي تنبلي يا مسايل ديگر فقير است، متفاوت است. و بالاخره برخي از مسائل در شرايط استثنايي همانند جنگ، زلزله و امثال آن پيش مي‌آيد. روشن است که در چنين شرايطي وظيفه جديدي براي افراد پديد مي‌آيد که غالبا به صورت واجب کفايي است و اگر من به الکفايه بود از ديگران ساقط مي‌شود، ولي اگر نبود همه موظفند که کمک کنند و تکليف از دوش هيچ کس برنداشته نمي‌شود.

از آن‌جا که در تهيه برنامه براي رفتار انسان بايد همه اين عوامل لحاظ شود، مي‌بايست با کساني که هم احاطه علمي دارند و هم مي‌توانند شرايط افراد را درک کنند، مشورت کرد. از يک مبتدي - به‌خصوص يک نوجوان- نمي‌توان انتظار داشت که خود همه اين‌ها را محاسبه کند و واجب را از اوجب و مهم را از اهم تشخيص دهد. بايد کساني که تخصص‌هايي در مسائل تربيتي و اخلاقي دارند، بار را بر دوش بگيرند و ديگران را راهنمايي کنند. مجموع اين مسايل به انسان مي‌فهماند که تکاليف افراد نسبت به شرايط مختلف متفاوت است. ممکن است براي کسي بلندشدن يک ربع ساعت پيش از نماز صبح و خواندن نماز شب کافي باشد، اما براي ديگري که کار لازم و تکليف واجبي ندارد، عبادت دو ثلث شب و حتى احياي آن خيلي خوب باشد.

نتيجه اين‌که ما تکاليف مختلفي داريم که بايد وظايف و موقعيت اجتماعي خودمان را تعيين کنيم و بدانيم چه مسئوليت‌هايي را به عهده گرفته‌ايم و چه مسئوليت‌هايي را بايد به عهده بگيريم؟ بايد ببينيم چه کارهايي روي زمين مانده و ما توان انجامش را داريم، هر کدام اهميت بيشتري دارد، آن را انتخاب کنيم.

وفقنالله واياکم ان‌شاءالله

[1] . مزمل، 6.

[2]. مزمل، 7.

[3]. اجْتَهِدُوا فِي أَنْ يَكُونَ زَمَانُكُمْ أَرْبَعَ‏ سَاعَاتٍ سَاعَةً لِمُنَاجَاةِ اللَّهِ وَ سَاعَةً لِأَمْرِ الْمَعَاشِ وَ سَاعَةً لِمُعَاشَرَةِ الْإِخْوَانِ وَ الثِّقَاتِ الَّذِينَ يُعَرِّفُونَكُمْ عُيُوبَكُمْ وَ يُخْلِصُونَ لَكُمْ فِي الْبَاطِنِ وَ سَاعَةً تَخْلُونَ فِيهَا لِلَذَّاتِكُمْ فِي غَيْرِ مُحَرَّمٍ وَ بِهَذِهِ السَّاعَةِ تَقْدِرُونَ عَلَى الثَّلَاثِ (تحف‌العقول، 409)

[4]. به اين نياز در اصطلاح روان‌شناسي نيازهاي فيزيولوژيک مي‌گويند.

[5]. جامع الأخبار(للشعيري)، ص 139.

[6]. از آن‌جايي که بحث درباره کارهايي است که بايد انجام داد،‌ مکروه و حرام مورد بحث نيست.

پاسخ
#10
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ16/11/92، مطابق با پنجم ربیع‌الثاني 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محبت خدا

(10)
کارهايي که خدا دوست دارد
يادآوري نعمت عظيم پيروزي انقلاب اسلامی

عده‌اي از حواريين حضرت عيسي علي‌نبينا‌و‌آله‌وعليه‌السلام خدمت ايشان عرض کردند چه خوب است خدا سفره‌اي آسماني بر ما نازل کند تا از آن تناول کنيم و اين روز عيدي براي مردم اين زمان و آينده باشد؛ البته تعبيرشان مؤدبانه نبود و گفتند: هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَن يُنَزِّلَ عَلَيْنَا مَآئِدَةً مِّنَ السَّمَاء× تَكُونُ لَنَا عِيداً لِّأَوَّلِنَا وَآخِرِنَا؛ آيا خدا مي‌تواند سفره‌اي از آسمان نازل کند که ما از آن تناول کنيم و اين روز را عيد بگيريم؟ حضرت عيسي علي‌نبينا‌و‌آله‌و‌عليه‌السلام در مقام دعا، تعبير را اصلاح کردند و گفتند: پروردگارا! يک مائده آسماني براي ما نازل بفرما که نشانه‌اي از قدرت و عظمت تو باشد! خداوند نيز اين سفره را نازل کرد.

با توجه به اين داستان، اين سوال قابل طرح است که اگر نازل شدن يک سفره غذا از آسمان، موجب عيدگرفتن اولين و آخرين مي‌شود، آيا جا ندارد به‌خاطر برکاتي که هزاران هزار بار از آن سفره غذا بالاتر بوده و خداوند متعال در اين ايام مبارک پيروزي انقلاب اسلامي بر امت ما نازل فرموده است، اين روزها را عيد بگيريم؟ بايد اين نعمت‌هاي الهي را به خاطر داشته باشيم و برگزاري جشن‌ها، شادي‌ها، دعاها و اعمال عبادي به شکرانه اين پيروزي‌ها، کمترين وظايفي است که بايد در مقابل اين نعمت‌هاي عظيم الهي انجام دهيم. اميدوارم خداي متعال به همه ما هم شناخت نعمت‌ها و هم توفيق شکرگزاري‌ آن‌‌ها را مرحمت بنمايد.
مروری بر مطالب گذشته

گفتیم براي محبت پیدا کردن به خدا بايد زمينه‌هاي روحي و رواني آن فراهم شود. باید انسان بداند که خداوند دوست‌داشتني‌ترين موجود است تا کم‌کم محبت در دل او ثبات پيدا کند و از محبان و مريدان خدا شود. سپس به بخشي از آثار و لوازم محبت - طبق آن‌چه از آیات و روايات استفاده مي‌شد - اشاره کرديم و گفتیم که تحصیل بسیاری از این آثار آسان‌تر از خود محبت است و مترتب شدن آن‌ها بر مرتبه نازله‌اي از محبت، موجب تقويت تدریجی آن مي‌شود. ضمنا گفته شد که اثر طبيعي محبت اين است که وقتي انسان کسي را دوست مي‌دارد، مي‌خواهد محبوب نیز او را دوست بدارد. اين اثر به‌گونه‌اي است که گاهي محب از احساس محبت محبوب، لذتي مي‌برد که از هر چيز ديگري بالاتر و ارزشمندتر است و تحمل هر گونه سختي‌ و گرفتاري را برايش آسان مي‌کند.
کارهايي که خدا دوست دارد

يکي از شيوه‌هاي تربيتي قرآن کريم اين است که وقتي مي‌خواهد نسبت به صفتي تمجيد و تحريض کند، مي‌فرمايد: اين چيزي است که خدا دوست دارد. در مقابل هرگاه مي‌خواهد مردم را از چيزي دور کند، مي‌گويد اين را خدا دوست ندارد. اين آيات به ما می‌گويد فطرت شما طالب اين است که کاري کنيد که خداوند شما را دوست بدارد، و بايد بدانيد که اگر اين کار را انجام بدهید، خدا دوست‌تان نمي‌دارد. افزون بر اين‌، در ادبيات قرآني شيوه‌اي کم‌نظير رعايت شده است که در بسياري از آيات يک رابطه متقابل بين بنده و خداوند برقرار مي‌کند و مي‌گويد: رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ؛[1] يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ؛[2] خداوند از چنين مردمي راضي است و آن‌ها نيز از خدا راضي‌اند. توجه به اين آيات، ما را در افزون ساختن محبت خدا و هم‌چنين اطمينان از محبت او به ما، ياري مي‌کند. خوب است صفاتي که خداوند فرموده آن‌ها را دوست دارد‌، احصا کنيم و بکوشيم آن‌ها را در خودمان تقويت کنيم. نتيجه اين مي‌شود که هم محبت ما به خدا بيشتر مي‌شود و هم خدا ما را بيش‌تر دوست خواهد داشت.
1. جهاد

گاهي ممکن است برخي با توجه به بحث‌هاي گذشته که بيشتر درباره عبادت، مناجات، ذکر و گريه بود، تصور کنند که انسان ايده‌آلي که خدا مي‌‌خواهد، انساني است که شب تا سحر بي‌خوابي کشيده و با رنگي زرد، بي‌رمق و بي‌حال، تسبيحي در دست گرفته و ذکر مي‌گويد. خيال مي‌کنند اسلام، چنين کسي را مي‌خواهد و از اين غفلت مي‌کنند که همين اسلام است که در آيه چهارم از سوره صف مي‌فرمايد: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُم بُنيَانٌ مَّرْصُوصٌ؛[3] خداوند کساني را دوست دارد که در راه او همچون سدي پولادين صف کشيده و جهاد مي‌کنند. در اين آيه خداوند نمي‌گويد که همچون بنيان مرصوص بجنگيد يا اگر اين طور باشيد خوب است و خدا دوست دارد؛ بلکه مي‌فرماید: کساني هستند که در راه خدا اين چنين مي‌جنگند که هيچ تزلزلي پيدا نمي‌کنند و آن چنان در مقابل دشمن به هم جوش خورده‌اند و مقاومت مي‌کنند که هيچ شکستي برنمي‌دارند. همچنين در جاي ديگر مي‌گويد: فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا.[4]

سيره پيغمبر اکرم و ائمه اطهار صلوات‌الله‌‌عليهم‌اجمعين نيز بيان‌گر فضيلت و اهميت جهاد است. الگوي کامل اين فضيلت براي ما شيعيان حضرت سيدالشهدا عليه‌السلام است؛ الگویی که هيچ کم و کسر ندارد. او چهره‌اي نيست که رنگ زردي دارد و به زور نفسي مي‌کشد و ذکري مي‌گويد. شخصيتي است که همه چيزش را براي خدا داده، در ميدان جنگ وقتي فرزندان و برادرانش کشته مي‌شوند هر لحظه برافروخته‌تر و بانشاط‌تر مي‌شود و با توجه به اين‌که هر لحظه به محبوب خود نزديک‌تر مي‌شود، عزمش جدي‌تر وصورتش زيباتر مي‌گردد. بنابراين ما بايد همه ابعاد اسلام را در کنار هم بگذاريم و براي گرفتن برنامه عملي از کساني بهره ببريم که بر همه معارف اسلامي احاطه دارند، نه از کساني که يک‌سونگر هستند و اسلام را از يک دريچه مي‌نگرند و تنها دسته‌اي از روايات را مي‌بينند و از مطالب ديگر غفلت مي‌کنند. البته انسان‌ها از نظر معرفت، همت، ايمان و تقوا بسيار متفاوت‌اند، ولی بالاخره کساني نیز هستند که به يک بُعد از ايمان بيشتر مي‌چسبند و از چيزهاي ديگر غفلت مي‌کنند. حال يا فراموش می‌کنند و يا چون با مزاجشان نمي‌سازد، از آن‌ها تغافل مي‌کنند. به هر حال قرآن مي‌فرمايد: خداوند کساني را که اين چنين براي جهاد در راه خدا آماده هستند و مي‌جنگند، دوست دارد و يک سوره از قرآن نیز به‌خاطر همین آیه به نام صف ناميده شده‌است.

البته در سراسر قرآن مردم به صورت‌هاي مختلف به جهاد و قتال در راه خدا ترغيب شده‌اند، اما جنگ چيزي نيست که ايجاد زمينه‌اش به‌دست ما باشد و مطلوب باشد كه جنگ به‌راه بيندازيم. آن‌چه براي امروز ما اهميت دارد اين است که اين روحيه در افراد تقويت شود که اگر امروز از طرف امام زمان عجل‌الله‌فرجه‌الشريف يا نائب ایشان امري صادر شد که جبهه‌ها را پر کنيد، همه با افتخار و عاشقانه شرکت کنند؛ همان عشق و محبتي که در اولين سال‌هاي دفاع مقدس، نسبت به اسلام و انقلاب در دل مردم پديد آمده بود و با يک اشاره امام زندگي‌، همسر و فرزند خود را رها مي‌کردند و به جبهه‌‌ها مي‌رفتند. اين روحيه مهم است. انسان بايد چنان آمادگي داشته باشد که وقتي گفتند به پيش! معطل نباشد. همان‌گونه که در احوالات علماي گذشته نقل کرده‌اند که روزهاي جمعه با اسب و شمشير در بيابان تمرين مي‌کردند تا اگر امام زمان ظهور فرمودند و فرمان جهاد دادند، آماده جهاد باشند.

اين روحيه مهم است؛ البته اين روحيه شرايطي دارد و دلبستگي به مسائل زندگي ـ حتي آن‌هايي‌ که في‌الجمله مطلوب است ـ از اين آمادگي مي‌کاهد. به عنوان مثال در اسلام محبت پدر، مادر، فرزند و همسر ممنوع نيست، اما اگر مانع از آمادگي براي جهاد در راه خدا بشود، با ايمان نمي‌سازد؛ قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ؛ِ[5] اگر پدران، فرزندان‌، همسران، اموال، کاخ‌ها و سرمايه‌هاي‌تان مانع به جهاد رفتن شما مي‌شود؛ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ. هشداري است که خدا از اين حالات خوش نمي‌آيد. حواستان جمع باشد که نبايد اين‌ها مانع از جهاد بشود! این کار نشانه اين است که شما اين‌ها را بيشتر از خدا دوست مي‌داريد. اين روحيه بدي است و با ايمان نمي‌سازد. کف ايمان اين است که انسان، خدا را بيش از چيزهاي ديگر دوست بدارد؛ البته سقف ايمان اين است که محبت اصيل جز به خدا تعلق نگيرد و انسان همه چيزهاي ديگر را هم براي خدا بخواهد. این مرتبه‌اش از کلاس ما بالاتر است و کسي مثل امام حسين عليه‌السلام را مي‌خواهد که مي‌فرمود: «تركت‏ الخلق‏ طرّا فى هواكا وأيتمت العيال لكى أراكا».

حداقل، باید تلاش ما بايد اين باشد که دلبستگي‌هاي دنيا مانع انجام وظيفه ما نشود. اين است که بزرگ‌ترين دشمن محبت خداوند و جهاد و شهادت در راه او، علاقه به دنياست. اين دو با هم نمي‌سازند. در روايتي چنين نقل شده است که همان‌گونه که جهان دو خدا ندارد و معبوديت دو خدا امکان ندارد، محبوبيت دو خدا هم معني ندارد و نمي‌شود هم خدا را دوست داشت و هم چيزي که خدا دوست نمي‌دارد. بنابر اين اگر کسي خدا را دوست دارد، نمي‌تواند دنيا را دوست داشته باشد، و تعلق به خوشي، راحتي و آسودگي با عشق خدا نمي‌سازد. اين است که ما بايد بکوشيم که اين روحيه را در خودمان تقويت کنيم تا در دل ما محبت خدا بر تعلقات ديگر غالب شود. البته گاهی ممکن است برای یک شخص خاص يک واجب کفايي با واجبی اهم تزاحم داشته باشد. مثلا از آن‌جا که رهبری جامعه برای امام از هزار جهاد واجب‌تر بود، ایشان خود در دفاع هشت‌‌ساله شرکت نکردند.

حال این پرسش مطرح می‌شود که چگونه اين روحيه تقويت می‌شود. هنگام جهاد نظامي، خود فضا و حال و هواي جامعه به تقویت این روحیه کمک مي‌کند. مثلا وقتی در دوران جنگ، پيكر‌هاي پاك شهدا را به شهرها می‌آوردند، مردم خون‌شان به جوش مي‌آمد و عواطف‌شان تحريک مي‌شد و آماده‌تر مي‌شدند. به‌خصوص وقتی شهید از دوستان‌ و نزديکان‌ آن‌ها بود، تصميم‌شان براي شرکت در جهاد بيشتر مي‌شد. فرمايشات امام و آيات و روایاتی که ایشان مي‌خواندند به همراه تبعیت بزرگان ديگر از ايشان، آن فضاي ملکوتي را درست کرده بود و در پرتو آن، آفت‌ها و پليدي‌ها از بين مي‌رفت.
انواع جهاد

بنابراین خود فضای جنگ سازنده است؛ البته بين حق و باطل هميشه جنگ است و هيچ‌گاه جنگ بين آن‌ها تمام نمي‌شود. فقط صورت جنگ تغيير مي‌کند. جنگ گاهي نظامي، گاهي فکري، گاهي اقتصادي و گاهي سياسي است. قرآن نیز مي‌فرمايد: إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ.[6] دادن مال نیز نوعی جهاد است؛ يعني جهاد اقتصادي نیز داريم. جهاد فکري نیز داريم. همان‌گونه که جنگ نرم نیز داريم؛ جنگی که خطر آن بسیار بیشتر و مهم‌تر از جنگ سخت است. همه مسایلی که درباره جهاد گفتیم، در اين ميدان‌ها نیز مصداق پيدا مي‌کند. در صدر اسلام نیز چند سالي مسلمان‌ها در شعب ابي‌طالب محصور بودند. دشمنان حتي اجازه نمي‌دادند که به آن‌ها نان و آب برسد. گاهی شبانه اميرمؤمنان به همراه چند نفر ديگر، مشکی آب و مقداري غذا برای آن‌ها می‌آوردند. اين امتحان بسيار بزرگي است. سنت خداوند اين است و برای کساني که مي‌خواهد آنها را رشد دهد، چنين امتحان‌هايي پيش مي‌آورد.
گرفتاری‌ها و زمینه تضرع در پیشگاه خدا

خداوند در آيه 94 سوره اعراف مي‌فرمايد: وَمَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّبِيٍّ إِلاَّ أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ. مضمون آيه اين است که ما براي هيچ قومي، پيغمبري نفرستاديم، مگر اين‌که آن قوم را به سختي‌ها و گرفتاري‌ها مبتلا کرديم تا شايد به طرف خدا بروند و تضرع (گريه و زاري) کنند. وقتي رفاه و آسايش است، لذت‌هاي دنيا انسان را مست مي‌کند، اما گرفتاري و سختي‌‌ها انسان را رام و متواضع مي‌کند و به راه خدا مي‌فرستد. خداي متعال بندگانش را مي‌شناسد. حال که براي هدايت آن‌ها پيغمبر فرستاده است، آن‌ها را دچار سختي مي‌کند تا برایشان زمينه رواني تضرع در پيشگاه الهي فراهم شود. در آیه 42 سوره انعام این مضمون با تعبیر یتضرعون آمده‌است و سپس علت عدم تضرع را قساوت قلب بيان مي‌کند؛ فَلَوْلا إِذْ جَاءهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُواْ وَلَـكِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ.[7]

اين مسأله هميشه هست. يک روز جهاد نظامي است. يک روز حصر در شعب ابي طالب است. يک روز صحراي کربلاست و يک روز زندانی شدن موسي‌بن‌جعفر سلام‌الله‌عليه. دنيا يعني همين. هر روز رنگي از اين فتنه‌ها و بلاها براي مردم پيش مي‌آيد و آن‌هايي که قساوت ندارند، تحت تأثير اين عامل قرار مي‌گيرند و پشيمان مي‌شوند و توبه مي‌کنند و نصيحت‌هاي انبيا را مي‌پذيرند؛ اما آن‌هايي که قساوت گرفته‌اند، به انبيا مي‌گويند که شما چه کاره هستيد؟ اصلا به شما چه؟ حضرت شعيب به مردم سفارش مي‌‌کرد که کم‌فروشي نکنيد؛ وَزِنُواْ بِالقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً[8]. از اين مطلب ساده‌تر، قابل قبول‌تر و نافع‌تر براي مردم چه مي‌شود گفت؟ مي‌گفت: دود اين کم‌فروشي به چشم خودتان مي‌رود. تو امروز کم مي‌فروشي، فردا جنسي از ديگري مي‌خري، او نيز کلاه سر تو مي‌گذارد. وقتي رعايت نکردن انصاف و عدل باب شد، امروز تو بي‌انصافي مي‌کني، فردا ديگري در حق تو بي‌انصافي مي‌کند. آن وقت همين گراني‌ها و تورم‌ها پديد مي‌آيد و دود آن در چشم مردم ضعيف به‌خصوص حقوق‌بگيراني که درآمد ثابتي دارند، مي‌رود. اما قوم او گفتند: اين فضولي‌ها به تو نرسيده؛ أَصَلاَتُكَ تَأْمُرُكَ أَن نَّتْرُكَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤُنَا أَوْ أَن نَّفْعَلَ فِي أَمْوَالِنَا مَا نَشَاء[9]؛ تو برو نمازت را بخوان! چه کار داري به اين کارها؟! تو که در مسائل اقتصادي و سياسي تخصص نداري؛ شما آخوندها برويد درس خودتان را بخوانيد!
وَلَكِن لاَّ تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ!

ناصحان را به بي‌سوادي، کم‌فهمي، کج‌فکري و چيزهايي از اين قبيل متهم مي‌کنید و دوست نمي‌داريد کسي به شما نصيحت کند. مي‌گوييد که انتقاد را دوست داريد و حق با مخالف است، اما دروغ مي‌گوييد. حتى طاقت شنيدن يک انتقاد نرم را نداريد. علما، بزرگان، کساني که وارث اين انقلاب هستند، و خانواده‌هاي شهدا به شما نصيحت مي‌کنند که گول آمريکا را نخوريد و دنبال اين راحتي خيالي نرويد! و به اين رفاه دروغيني که به شما وعده مي‌دهند، نخواهيد رسيد. تازه اگر به آن برسيد نيز نمي‌ارزد كه عزت اين مردم را بفروشيد، خون‌هاي هزاران شهيد را در طول اين سي و چند سال به باد دهيد، براي اين‌که چند روز، چند دلار از پول‌تان را به شما برگردانند! زهي حماقت! ارزش‌هاي خدا را يادتان نرود! مردم براي چه انقلاب کردند؟ امام براي چه انقلاب کرد؟ مردم براي چه اين همه کشته دادند؟ آيا براي اين‌ بود که نانشان ارزان بشود؟! چرا آن مادر، خود به قامت سه جوانش کفن پوشاند و آن‌ها به جبهه ‌فرستاد و حتي نگذاشت يک قطره اشک از چشمش بيرون بيايد؟ آيا براي شکمش بود؟! چرا ما داريم ارزش‌ها را فراموش مي‌کنيم؟ بدتر اين‌ که کارهايمان را به پاي امام و رهبري نيز بگذاريم و بگوييم کاري که ما مي‌کنيم پيروي از امام و مقام معظم رهبري است!

اعاذنالله و اياکم ان‌شاءالله.

[1]. مائده، 119.

[2]. مائده، 54.

[3]. وقتي فلزات را با هم جوش می‌دهند، غالبا آن جوش محکم‌تر از خود آن فلز می‌شود و به چنين جوشي مرصوص مي‌گويند.

[4]. نساء، 95.

[5]. توبه، 24.

[6]. توبه، 111.

[7]. انعام، 43.

[8]. اسراء، 35.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان