امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
محبت خدا
#11
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ23/11/92، مطابق با يازدهم ربیع‌الثاني 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محبت خدا

(11)
عوامل و موانع محبت خدا
اشاره

گفتیم محبت خدا خود‌به‌خود ايجاد نمی‌شود و می‌بایست مقدمات و زمينه‌هاي پیدایش آن فراهم شود تا انسان استعداد و لیاقت دريافت اين رحمت الهي را پيدا کند و خداوند به او افاضه کند. در آيات و روايات نیز به اين نکته اشاره شده است که محبت خدا آفات و موانعي دارد که یا از ابتدا مانع محبت انسان به خدا می‌شود و یا محبت پیدا شده را زائل مي‌کند. همه ما مي‌دانيم که اگر بخواهیم مورد توجه ديگري قرار بگيریم بايد کاري که او دوست دارد انجام دهیم و اگر کاري که او دشمن مي‌دارد، از ما سربزند، طبعا مورد محبت او قرار نمي‌‌گیریم. بنابراین انجام کارهاي محبوب خداوند به ما در آمادگی برای دریافت محبت الهی کمک مي‌کند. در جلسه گذشته نیز اشاره کردم که آيات بسیاری به اين موضوع پرداخته است که خداوند چه چيزهايي را دوست دارد و چه چيزهايي را دوست ندارد. در ادامه به برخي ديگر از مصاديق اين کارها مي‌پردازيم.
تواضع براي مؤمنان، سرسختي دربرابر کافران!

در آیه 54 از سوره مائده خداوند، به‌خصوص مسأله ارتداد را مطرح مي‌کند و مي‌فرمايد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ. خداوند پيغمبرش را فرستاده که مردم را به اسلام، ارزش‌هاي اسلامي و تقرب به خدا دعوت کند. تعداد محدودي از مردم ایمان آوردند که از همان ابتدا مورد شکنجه و آزار دشمنان و مشرکان واقع مي‌شدند. حال بعد از تحمل سختي‌ها و شکنجه‌ها، جامعه نوپايي به نام جامعه اسلامي در مدينه تشکيل شده است. روشن است که این مردم به دلجويي و تقويت روحي نیاز دارند، و در بسیاری از آیات به آن‌ها وعده پيروزی و عبور از نگراني‌ها و سختي‌ها داده مي‌شود. اما در اين ميان خداي متعال مسأله ارتداد را مطرح مي‌کند و می‌گوید گمان نکنید که اگر از دين‌تان برگشتيد، به ما ضرري مي‌رسد؛ خداوند کساني بهتر از شما را به‌جاي شما خواهد آورد که اولين صفت آن‌ها اين است که خدا آن‌ها را دوست مي‌دارد و آن‌ها نیز خدا را خيلي دوست مي‌دارند؛ يحبهم ويحبونه. کنار هم آمدن اين دو بحث بار معنايي بسياري دارد و محبت طرفيني غير از محبت يک طرفي است.

خصوصیت دیگر اين افراد اين است که در مقابل کفار و دشمنان خدا خيلي سرسخت‌اند و هيچ انعطافي نسبت به آن‌ها نشان نمي‌دهند، اما نسبت به مؤمنان _ هرچند به حسب ظاهر عقب‌افتاده و فقير باشند _ بسيار احترام مي‌گذارند؛ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ؛ در همان حال که نسبت به مؤمنان ذليل‌اند، اما در مقابل کفار بسيار سرسخت‌اند و نه تنها هيچ انعطافي نشان نمي‌دهند، بلکه نسبت به آن‌ها اظهار قدرت، توانايي، استغنا و بي‌اعتنايي مي‌کنند. خصوصیت آخرشان نیز اين است که به جهاد در راه خدا علاقه دارند، به‌گونه‌ای که از هيچ ملامتي در راه جهاد نمي‌هراسند؛ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ. مجاهدان و کسانی که در مقابل کفار سرسختي نشان مي‌دهند، از ملامت هيچ ملامت‌کننده‌اي نمی‌هراسند و به آن‌ها می‌گویند: هر چه مي‌خواهید، بگوييد؛ ما راه خودمان را شناخته‌ايم و اين راه را خواهيم رفت. از اين آیه این درس را می‌گيريم که اگر می‌خواهيم کاري کنيم که خدا ما را دوست بدارد، بايد نسبت به مؤمنان متواضع باشيم. محبوبان خدا نسبت به مؤمنان از آن جهت که مؤمن‌اند، خوار، ذليل و متواضع‌اند و هيچ انانيتي در مقابل آن‌ها ندارند، اما در مقابل کفار از آن جهت که کافرند، بسیار سرسخت‌اند و هيچ خضوع و سازشی نمي‌کنند و تسليم نمي‌شوند. اگر ‌مي‌خواهيم ما جزو کساني باشيم که خدا ما را دوست دارد و محبت خودش را به ما هم بدهد بايد خودمان را اين‌گونه تربيت کنيم. طبعا از آن‌جا که ملاک تواضع ايمان است، شدت و ضعف تواضع نيز نسبت به مراتب ايمان تغيير مي‌کند. هر چه ايمان بيشتر شد، بايد بيشتر تواضع کنيم و کسي که بالاترين مراتب ايمان را دارد، بالاترين مراتب تواضع را نيز دارد.

اين کار شدني است. انسان مي‌تواند تصميم بگيرد و آن را انجام بدهد و وقتي تکرار شد، ملکه‌اش مي‌شود، اما اين‌که بخواهم به‌يکباره عاشق خدا بشويم، شدني نيست. مرحوم آيت‌الله بهجت رضوان‌الله‌عليه درباره پدر مرحوم آقاي کشميري که مدتي در قم بودند و در مسجد بالاسر دفن شده‌اند، نقل مي‌کردند که ايشان به فرزندانشان احترام مي‌گذاشتند و با اين‌که خود ايشان سيد بودند و سيد بودن‌ فرزندان نيز به‌خاطر ايشان بود، اجازه نمي‌دادند که فرزندانشان کفش جلوي پاهاي‌ ايشان جفت کنند. گاهي که اين مسأله اتفاق مي‌افتاد ايشان ناراحت مي‌شد و مي‌گفت: اولاد حضرت زهرا (سلام‌الله‌عليها) جلوي پاي من کفش بگذارد؟! بزرگان حتي نسبت به فرزندانشان از آن جهت که مؤمن بودند، احترام و تواضع مي‌کردند. ما نيز مي‌توانيم براي اين کار تمرين کنيم، کار مشکلي نيست.

البته اين مسأله قيود و شرايطي دارد. انسان در مقابل هر کافري نيز نبايد زور بگويد و تکبر کند. در اين جا منظور از کافر، کافر معاند و جهود است؛ يعني کساني که حق را شناخته‌اند و عمدا آن را انکار مي‌کنند. وگرنه کافري که اصلا حق را نشناخته است، ولي در پي شناختن آن است، این‌گونه نیست. همان‌طور که کساني هستند که واقعا طالب حقيقت بوده‌اند و تلاش کرده‌اند که به حقيقت برسند، و اگر چه در ظاهر کافرند ولي چه بسا محبت، صميميت، دلسوزي و خيرخواهي باعث ‌شود که آن‌ها نیز مسلمان شوند. چنان‌که بسياري از کفار در زمان پيغمبر اکرم (ص) به واسطه اخلاق ایشان مسلمان شدند. اين که قرآن مي‌گويد بايد نسبت به کافر سرسخت باشید به اين معنا نيست که هر کس مسلمان نيست حتي اگر درصدد شناخت حقيقت است ولی هنوز آن را نشناخته است، باید نسبت به او تکبر کرد، بلکه باید نسبت به او دلسوزي و خيرخواهي کرد. حتي قرآن بخشي از مصارف زکات را براي کفار قرار داده تا دل آن‌ها به دست بياید. اگر بنا باشد با هر کافري دشمني شود، هيچ‌گاه اسلام پيشرفت نمي‌کند و کسي به اسلام گرايش پيدا نمي‌کند. بنابراين منظور از کفار در أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ، کفار معاند است.
محبت دنيا مانع محبت خدا

از حضرت عيسي علي نبينا‌و‌آله‌وعليه‌‌السلام نقل شده که به حواريين فرمود: بِحَقٍ‏ أَقُولُ‏ لَكُمْ‏ إِنَ‏ الْعَبْدَ لَا يَقْدِرُ عَلَى أَنْ يَخْدُمَ رَبَّيْنِ وَلَا مَحَالَةَ أَنَّهُ يُؤْثِرُ أَحَدَهُمَا عَلَى الْآخَرِ وَإِنْ جَهَدَ كَذَلِكَ لَا يَجْتَمِعُ لَكُمْ حُبُّ اللَّهِ وَحُبُّ الدُّنْيَا؛[1] به حقيقت به شما می‌گویم که يک بنده نمي‌تواند دو مولا داشته باشد. قرآن با بيان بسیار زيبايي این مطلب را بیان می‌کند و می‌فرماید: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَّجُلًا فِيهِ شُرَكَاء مُتَشَاكِسُونَ وَرَجُلًا سَلَمًا لِّرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلًا.[2] در این آیه دو برده با هم مقایسه می‌شوند؛ برده‌اي که چند مولای بداخلاق و سخت‌گیر دارد که با هم در این برده شريک‌اند. اين بيچاره دستور هر یک از مولاهای خود را اطاعت کند، ديگر شرکا با او برخورد مي‌کنند و همیشه در حال تضاد دروني است که چگونه حرف همه آن‌ها را گوش کنم. برده ديگر يک مولا دارد و وقتي او را اطاعت مي‌کند، مورد احترام است. هر چه مولا مي‌گويد، قبول مي‌کند و برایش تضادي پيدا نمي‌شود که سخن کدام را عمل کنم. روشن است که انسان نمی‌تواند چند مولا داشته باشد و دل همه را کاملا به دست بياورد. يک بنده هم نمی‌تواند دو خدا داشته باشد. حضرت عيسي نیز در اين‌جا مي‌فرمايد: همان‌گونه که انسان نمي‌تواند به دو صاحب خدمت کند، در دل انسان نيز حب خدا و حب دنيا با هم جمع نمي‌شود. اگر مي‌خواهيد حب خدا را داشته باشيد، بايد حب دنيا را رها کنيد.

باید باور کنيم که خدا از دنيا _ بما أنه دنيا _ خوشش نمي‌آيد. خدا مي‌خواهد بندگانش توجه به خود او داشته باشند و یا حداقل به دنبال نعمت‌هاي آخرت باشند و روي آخرت حساب بکنند. باید بدانیم که دنيا ابزاري براي رسیدن به سعادت آخرت است و خودش اصالت ندارد؛ البته شايد کم کسي پيدا شود که حتى ذره‌اي حب دنيا نداشته باشد. فقط اولياي خدا هستند که دنيا برايشان ارزشي ندارد و نه تنها دنيا، که آخرت و نعمت‌هاي آن نيز در مقابل رضاي خدا برايشان بي‌ارزش است. البته اين مسايل از کلاس ما خيلي بالاتر است و عقل ما به آن‌ نمي‌رسد، اما بدانيم که خدا دوست نمي‌دارد که دنيا را به خاطر دنيا، دوست بداريم. همه بيانات انبيا، اوليا و بيانات قرآني براي اين است که ما را متوجه کنند که دنيا ابزار است و هدف نيست و آن‌هايي که فکر مي‌کنند دنيا هدف است، اشتباه مي‌کنند و آثار اين اشتباه نيز در زندگي‌شان نمايان خواهد شد. البته همه مي‌دانيم که کمابيش محبت دنيا را داريم. خداوند نيز تکليف شاق نمي‌کند و چيزي را که از عهده هيچ کس به‌جز انبيا و اوليا برنيايد از همه نمي‌خواهد، ولي حد نصابي براي آن قرار داده است که حب دنيا تا اين اندازه اشکالي ندارد، اما اگر بيشتر شد، خطرناک است. خداوند خود خطاب به ما مي‌فرمايد: بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا× وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقَى؛[3] شما دنيا را ترجيح مي‌دهيد، اما بدانيد که آخرت بهتر و دوامش بيشتر است.
دنيا پرستي؛ جوهر کفر

از جمله تعبيرات بسيار آموزنده و تکان‌دهنده قرآن اين آيه است که مي‌فرمايد: وَوَيْلٌ لِّلْكَافِرِينَ مِنْ عَذَابٍ شَدِيدٍ * يَسْتَحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الآخِرَةِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللّهِ وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا أُوْلَـئِكَ فِي ضَلاَلٍ بَعِيدٍ؛[4] واي بر کافران! عذاب سختي خواهند داشت. آن‌ها کساني‌ هستند که دنيا را بر آخرت ترجيح مي‌دهند. آن‌ها کساني هستند که وقتي امر بين دنيا و آخرت داير مي‌شود، آخرت را رها مي‌کنند و به دنبال دنيا مي‌روند. مادامي که تضادي پيش نيامده است، مجازيم از مباهات استفاده کنيم. اين اندازه اشکالي ندارد و کف ايمان است، اما اگر کسي در هنگام تزاحم، دنيا را ترجيح داد، به گمراهي بزرگي گرفتار شده است.

در سوره نحل نيز مشابه‌ اين مطلب آمده است. اين آيه درباره جناب عمار نازل شده است. عمار در مقام تقيه اظهار کفر کرد و هنگامي که نزد پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله آمد، بسيار نگران بود. آيه نازل شد: مَن كَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعْدِ إيمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمَانِ وَلَـكِن مَّن شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ.[5] اظهار کفر از روي اکراه اشکالي ندارد، اما کساني که با طيب خاطر، کافر شوند، مستحق عذاب عظيم‌اند و غضب خداوند بر آن‌ها نازل مي‌شود. سپس خداوند دليل اين کفر را ترجيح دادن زندگي دنيا بر آخرت معرفي مي‌کند و مي‌گويد: ذَلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّواْ الْحَيَاةَ الْدُّنْيَا عَلَى الآخِرَةِ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ.

با استفاده از اين دو آيه در مي‌يابيم که جوهر کفر، دنياپرستي است. چيزي که باعث مي‌شود انسان پس از شناخت حق آن را انکار کند، اين است که دنبال لذت‌هاي دنيا باشد. روشن است که اگر دل جايگاه چيزي شد که اقتضاي کفر دارد، ديگر نمي‌تواند جايگاه چيزي باشد که جوهر، ميوه و کمال ايمان است. کفر و ايمان با هم جمع نمي‌شوند و همان‌گونه که نمي‌توانيم دو خدا را بپرستيم، نمي‌توانيم محبت خدا و محبت دنيا را با هم داشته باشيم. اگر مي‌‌خواهيم محبت به خدا داشته باشيم بايد محبت دنيا را کم کنيم، و حداکثر به جايي برسد که با آخرت‌مان تضاد نداشته باشد و موجب ترک تکليف نشود.
خطر عالم دنيازده

اين مسأله در بسياري از روايات و آيات به صورت‌هاي مختلف بيان شده است. آن قدر اين مسأله مهم است که خداي متعال به انبيا وحي فرموده است که از عالمي که محبت دنيا را دارد، پرهيز کنيد. در روایتی از امام صادق علیه‌السلام نقل شده که فرمودند: إِذَا رَأَيْتُمُ الْعَالِمَ مُحِبّاً لِدُنْيَاهُ فَاتَّهِمُوهُ عَلَى‏ دِينِكُمْ‏ فَإِنَ‏ كُلَ‏ مُحِبٍ‏ لِشَيْ‏ءٍ يَحُوطُ مَا أَحَب؛[6]‏ به عالم دنيادوست اطمينان نکنيد![7] ما عالم برای این مي‌خواهيم که از او معارف دين را ياد بگيريم و راه خدا را بياموزيم. حضرت می‌فرماید: اگر ديديد اين عالم دنيا‌خواه است به او اطمينان نکنيد و دنبال او نرويد! چون هر کس، هر چه را دوست دارد، نگهداري مي‌کند. کسي که عاشق دنياست، مي‌خواهد دنيايش محفوظ باشد و حاضر است بدعت‌گذاري کند، حقايق دين را کتمان کند و ارزش‌هاي دين را نديده بگيرد، ولي مقامش محفوظ باشد؛ ‏ ‏ هر کس از هر چه دوست دارد، حمايت و حر‏است مي‌کند. آن‌که دنيا را دوست دارد، مواظب است دنيايش از بين نرود. دل او براي دين شما نمي‌سوزد و تا وقتي براي دين شما خدمت مي‌کند، که براي دنيايش مفيد باشد. اگر دين شما با دنيايش اختلاف پيدا کرد، ديگر کاري به دين ندارد.

در روايتي ديگر خداوند به حضرت داود على‌نبيناوآله‌وعليه‌السلام نصيحت مي‌کند که عالم دنيازده را واسطه بين من و خودت قرار نده؛ لَا تَجْعَلْ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ عَالِماً مَفْتُوناً بِالدُّنْيَا. انتظاري که انسان از عالم دارد اين است که از او چيزي ياد بگيرد. در واقع او واسطه مي‌شود که انسان با خدا آشنا شود و به او تقرب پيدا کند. خداوند مي‌فرمايد: اگر مي‌خواهيد کسي واسطه بين من و شما باشد و از او دين را ياد بگيريد و به من نزديک بشويد، مراقب باشيد عالم دنيازده را انتخاب نکنيد. سپس علت اين حکم را بيان مي‌کند و مي‌فرمايد: فَيَصُدَّكَ عَنْ طَرِيقِ مَحَبَّتِي ؛‏ عالم دنيازده تو را از محبت من باز مي‌دارد. فَإِنَّ أُولَئِكَ قُطَّاعُ طَرِيقِ عِبَادِيَ الْمُرِيدِينَ؛ اين تعبير بسیار کوبنده است. می‌فرماید: چنين عالماني دزدان سر گردنه‌اند و جلوی بندگاني که مي‌خواهند طرف من بيايند را مي‌گيرند و آن‌ها را به طرف دنيامی‌کشانند. إِنَّ أَدْنَى مَا أَنَا صَانِعٌ بِهِمْ أَنْ أَنْزِعَ حَلَاوَةَ مُنَاجَاتِي عَنْ قُلُوبِهِمْ؛[8] اولين عقوبت اين‌ها اين است که شیرینی مناجات خودم را از دل اين‌‌ها برمي‌دارم. ديگر علاقه‌اي برای راز و نياز با من ندارند و اگر عبادتي هم بکنند با کسالت است؛ ولا يقربون الصلاة الا وهم کسالا.

پروردگارا تو را به حق آن کساني که آن‌ها را دوست‌ مي‌داري، شمه‌اي از اين موهبت‌ها را به قلب‌هاي ناقابل ما نیز عنايت بفرما!

وصلي ‌الله علي محمد وآله ‌الطاهرين.



[1]. تحف العقول، ص503.

[2]. زمر، 29.

[3]. اعلى، 16-17.

[4]. ابراهيم، 2-3.

[5]. نحل، 106.

[6]. الکافي، ج1، ص46.

[7]. برخی عبارت فَاتَّهِمُوهُ عَلَى‏ دِينِكُمْ‏ را به این معنا کرده‌اند که به او تهمت بزنيد! در حالی‌که اتهمه على کذا به این معناست که نسبت به او گمان بد دارد و به معنای تهمت زدن به او نيست. تهمت نسبت به هر کسی به خصوص مؤمن، حرام است.

[8]. الکافي، ج1، ص46.
پاسخ
#12
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 30/11/92، مطابق با نوزدهم ربیع‌الثانی 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محبت خدا

(12)
محبت اولياي خداوند، لازمه محبت اوست



در جلسه گذشته با اشاره به روايتي از حضرت عيسي علي‌نبينا‌و‌آله‌و‌عليه‌السلام گفتیم که محبت خدا با محبت دنيا جمع نمي‌شود. حال این پرسش مطرح مي‌شود که منظور از اين‌ کلام چیست؟ آیا منظور این است که نمي‌شود يک دل، دو محبت داشته باشد؟ به عبارت ديگر آیا محبت خدا با هيچ محبتي جمع نمي‌شود، يا منظور محبت کامل است که اگر به سرحد عشق برسد و کاملا دل را فرابگيرد، ديگر جايي براي چيز ديگري باقي نمي‌ماند، يا منظور چيز ديگري است؟ آیا در دلی که مالامال از محبت خدا شده، هيچ محبت ديگري جا نمي‌گيرد، يا اين‌گونه نيست و برخی از محبت‌ها با محبت خدا قابل جمع است؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت که محبت‌ها با هم تفاوت دارد و کم‌ترين ذره از برخی از محبت‌ها با محبت حقيقي به خدا قابل جمع نيست؛ انسان نمی‌تواند هم خدا را دوست بدارد و هم دشمن خدا را. این امر درباره انسان‌ها کمابيش ممکن است. انسان می‌تواند با دو نفر که با هم دشمن‌اند، اما هر کدام حسني دارند، دوستی کند، اما در محبت خدا چنین چيزی ممکن نيست. خدا را نمي‌توان تفکيک کرد و گفت نصف او را دوست دارم و نصف دیگر را دوست ندارم. «ترکیب» از صفات سلبيه خداست و درباره او «جزء» معنا ندارد. خداوند حقيقت بسيطي است و همه کمالات را به نحو بساطت دارد، و محبت او با محبت دشمن او قابل جمع نيست. بنابراين کسي که خیال مي‌کند این دو محبت را با هم دارد، اشتباه مي‌کند؛ چنین کسی خدا را دوست ندارد و اصلا او را نشناخته است.
محدوده مجاز محبت غير

البته برخي از محبت‌ها با بعضي از مراتب محبت خدا قابل جمع است و آن در جایی است که آن محبت خود به خود تضادي با محبت خدا نداشته باشد، و به عبارت دیگر تضادشان بالعرض باشد. از این‌رو کساني که اولين مراتب محبت خدا را دارند، می‌توانند اندکي آن‌ها را نیز دوست داشته باشند؛ البته به شرط آن‌‌که با محبت خدا تضاد نداشته و بر آن غلبه پيدا نکند؛ قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ.[1] انسان می‌تواند پدر، مادر، فرزند، خانه‌ و زندگي‌اش را به اندازه‌ای که بر محبت خدا غلبه نکند، دوست داشته باشد. اما اگر محبت خدا تکليفي را به دوش انسان بياورد و اين محبت مانع انجام آن شود، دیگر مجاز نیست. مثال روشن آن در دفاع مقدس قابل مشاهده است. اگر با این‌که حضور در جبهه برای شخص خاصی تعين پيدا کرده است، دلبستگي به زن و فرزند مانع از انجام تکلیف شود، این دلبستگی بر محبت خدا غالب شده و مجاز نيست. این محبت با این‌که اصيل است، تا هنگامي‌که با محبت خداوند تضاد پيدا نکرده، مجاز است، ولي اگر تضاد پيدا کرد، محبت غير بر محبت خدا غالب شده است و اين را خدا اجازه نمي‌دهد.
محبت اولياي خداوند، لازمه محبت اوست

قسم ديگر محبت، محبتی است که نه تنها مجاز است، بلکه لازم است. این محبت از محبت خداوند قابل انفکاک نیست و اگر کسی خدا را دوست دارد، بايد این محبت را نیز داشته باشد. اين مسأله در امور عادي نيز جريان دارد و انسان هرکه را دوست دارد، افراد خانواده، دوستان، همکاران و معاشران او را نيز به خاطر او دوست مي‌دارد. مثلا براي ما در عصر حاضر، کسي محبوب‌تر از مقام معظم رهبري نيست؛ اين است که لباس، خانه، کتاب و حتى تصوير ايشان را نيز دوست مي‌داريم. اين‌که انسان عکس محبوب را دوست دارد و روي چشم و قلب خود مي‌گذارد و آن را مي‌بوسد، به خاطر اين‌ است که اين عکس به محبوب او انتساب دارد و او را نمايش مي‌دهد. ارادت مردم به ضريحي که براي حضرت سيدالشهدا عليه‌السلام ساخته شده بود به‌خاطر چوب، طلا و نقره آن نبود. اين‌ها ارزشي ندارد و کسي براي آن سر و دست نمي‌شکند. اما همين چوب و فلزات وقتي عنوان ضريح سيدالشهدا عليه‌السلام را پيدا کرد، ارزش يافت و وقتي نگاه مردم به آن مي‌افتاد، اشک از چشمانشان جاري مي‌شد، و همه ديديد که از همین آهن و نقره چه کراماتی ظاهر شد و چقدر از حوائج مردم در طول مسیر حرکت تا کربلا برآورده شد و چه امراضی شفا داده شد. روشن است که همه اين آثار شرفي است که این ضریح در اثر انتساب به سيدالشهدا پيدا کرده و نمي‌شود انسان سيدالشهدا را دوست بدارد، ولي ضريح او را دوست نداشته‌باشد. دوست داشتن يعني همين.

اين دوست‌داشتن مضمون همان شعر زيبايي است که به مجنون نسبت مي‌دهند که مي‌گويد: امر على الديار ديار ليلى / اقبّل ذا‌ الجدار وذا الجدارا؛ وقتي به شهر ليلا رسيدم، ديوارهاي آن را مي‌بوسيدم. اين ديوار، ديوار شهر ليلاست؛ اگر ليلا را دوست داري، بايد ديوار شهرش را نيز دوست بداري. وما حب الديار شغفن قلبي / ولکن حب من سکن الديارا؛ من عاشق ديوار نيستم. آن‌ ‌را که در اين شهر زندگي مي‌کند دوست ‌دارم، و لازمه‌اش اين است که شهر او و حتى ديوارهاي آن را نيز دوست بدارم. اگر کسي خدا را دوست مي‌دارد، نمي‌تواند عزيزترين بندگان او را دوست نداشته باشد، و کسي که آن‌ها را دوست نداشته باشد، خدا را نيز دوست ندارد. چنين فردي دروغ مي‌گويد که خدا را دوست دارد، بلکه چيزي در ذهنش بوده و خيال کرده که خداست و گفته است که دوستش مي‌دارم. بنابراین کسی که عاشق پیغمیر اسلام و اهل‌بیت او نیست، نمی‌تواند بگوید خدا را دوست دارد؛ اين شدني نيست. مگر این‌که کسی آن‌ها را نشناسد و نداند که ایشان پیغمبر خدا و شريف‌ترين و عزيزترين بندگان او هستند. روشن است که این‌گونه محبت‌ها نه تنها مجاز، بلکه لازم است و از محبت خدا، انفکاک‌ناپذير است.

البته باید توجه داشت که این محبت، محبت اصيل نیست. مجنون به‌خاطر خشت و گل، ديار ليلا را دوست نمي‌داشت. پرتو محبت ليلا بود که به در و ديوار شهر مي‌تابيد. اين همان است و چيز دومي نيست. شما وقتي عشق به رهبر داريد، عکس ایشان را نیز دوست مي‌داريد. اين چيز ديگري نيست و همان عشق رهبر است که به اين عکس نیز سرايت کرده است. محبت به اولياي خدا از اين باب است و لذا نه‌تنها هيچ تضادي با محبت خدا ندارد، بلکه ضرورتا بايد باشد و اگر نباشد دروغ است.
الْمَرْءُ مَعَ‏ مَنْ‏ أَحَبَ

روايات بسیاری از فريقين دلالت بر این دارد که هر کس با کسي خواهد بود که دوستش دارد. حتي بابی در کتب روایي وجود دارد که مضمون مشترک همه آن‌ها اين عبارت است: الْمَرْءُ مَعَ‏ مَنْ‏ أَحَبَ. ذيل يکي از اين روايت‌ها آمده است: وَلَوْ أَنَّ رَجُلًا أَحَبَ‏ حَجَراً لَحَشَرَهُ اللَّهُ مَعَه؛‏[2] اگر کسي سنگي را دوست بدارد، روز قيامت با همان سنگ محشور مي‌شود. يعني محبت، نوعی ارتباط بين روح انسان و محبوب ايجاد مي‌کند که از هم انفکاک پيدا نمي‌کنند و بالاخره در عالم آخرت ظهور پيدا مي‌کند. هنگامی‌که انسان ياد خدا مي‌کند، خدا همنشين او مي‌شود. حتي اگر کلمه‌ی خدا را روي کاغذ بنويسيد، ديگر نمی‌توانید بي‌وضو به آن دست بزنيد. کاغذ، کاغذ است و مرکب هم مرکب، و هيچ‌کدام نیز قداستي ندارند، اما وقتي آن‌را به اين شکل نوشتيد که نمايشي از خدا دارد و او را به ياد مي‌آورد، چنان قداستی پيدا مي‌کند که اگر بي‌وضو به آن دست بزنيد، گناه کرده‌ايد.
کربلايي کاظم و ديدن نور آيات

همه نام کربلايي کاظم را شنيده‌ايد؛ روستايي بي‌سوادي که به صورت غير عادي حافظ قرآن شده بود. حضرت آيت‌الله خزعلي حفظه‌الله مي‌گفتند که من روي کاغذي دو «واو» نوشتم، که در هنگام نوشتن يکي از آن‌ها واوي از يکي از سوره‌هاي قرآن در نظر گرفته و به قصد آن نوشتم. کاغذ را به کربلايي کاظم نشان دادم و گفتم اين‌جا چه مي‌بيني؟ او سواد نداشت و اصلا الفبا بلد نبود، ولي گفت: من نمي‌دانم چه نوشته‌اي، ولي اين حرف نور دارد و آن يکي نور ندارد. درباره مرحوم آيت‌الله حائري رضوان‌الله‌عليه نيز نقل مي‌کنند که کتاب جواهر را جلوي کربلايي کاظم گذاشتند و پرسيدند: چيزي از آن را مي‌تواني بخواني؟ پاسخ داده بود که نه آقا من سواد ندارم، ولي آيات و کلمات قرآن در آن کتاب را نشان داده و گفته ‌بود اين جاها نور دارد. بنابراين، عالم اسراري دارد که ممکن است ما درک نکنيم، اما حق نداريم، آن را نفي کنيم و گاهي خداوند يک چيزهايي را نشان مي‌دهد که براي ديگران حجتي باشد و بفهمند که غير از اين مسائل مادي و بازيچه‌هاي دنيا خبرهاي ديگري نيز هست.

در روايتي که فريقين[3] آن را نقل کرد‌ه‌اند آمده‌ است که جَاءَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْبَادِيَةِ وَكَانَ‏ يُعْجِبُنَا أَنْ يَأْتِيَ الرَّجُلُ مِنْ أَهْلِ الْبَادِيَةِ يَسْأَلُ النَّبِيَّ[4] صلى‌‌الله‌عليه‌وآله‏؛ انس مي‌گويد: روزي يک عرب بياباني خدمت پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ آمد و گفت سؤالي دارم. براي ما خيلي جالب بود که عربي بياباني نزد پيغمبر بيايد و بگويد سؤال دارم. همه گوش داديم ببينيم چه مي‌گويد. فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَتَى قِيَامُ السَّاعَةِ؟ پرسيد چه وقت قيامت مي‌شود؟ حضرت تأملي فرمودند و گفتند: الان وقت نماز است. نماز را مي‌خوانيم، بعد از نماز بيا تا پاسخ‌ات را بدهم. حضرت پس از نماز، سراغ عرب بياباني را گرفتند و او جلو آمد و گفت: من بودم که از قيامت سؤال کردم. حضرت فرمود: فَمَا أَعْدَدْتَ لَهَا؛ چه چيزي براي قيامت آماده کرده‌اي؟ تو که مي‌پرسي قيامت چه زماني است، براي قيامت چه حاضر کرده‌اي؟ حضرت با اين کار خواستند او را متوجه کنند که آن‌چه مهم است و تو بايد دنبال آن باشي، اين است که کاري کني در قيامت به دردت بخورد و فهميدن زمان آن فايده‌اي براي تو ندارد. قَالَ وَاللَّهِ مَا أَعْدَدْتُ لَهَا مِنْ كَثِير عَمَلٍ، صَلَاةٍ وَلَا صَوْم‏ إِلَّا أَنِّي أُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ؛ گفت: به خدا قسم! من چيز قابل توجهي براي قيامت آماده نکرده‌ام. نه نمازي دارم و نه روزه‌اي. فقط يک چيز است و آن اين‌که من خدا و پيغمبر را دوست مي‌دارم. فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صلى‌الله‌عليه‌وآله الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ؛ هر کسي با محبوبش است؛ يعني در قيامت تو با ما خواهي بود. انس مي‌گويد مسلمانان بعد از اسلام از هيچ چيز به اندازه اين مسأله خوشحال نشدند.
محبت اهل بيت؛ لازمه محبت خدا

در روايات دیگری صاحب کشف‌الغمه از عبدالله بن صامت، پسر برادر جناب ابوذر نقل می‌کند که: حدثني ابوذر وَكَانَ صَفْوُهُ وَانْقِطَاعُهُ إِلَى‏ عَلِيٍ‏ وَأَهْلِ‏ هَذَا الْبَيْتِ.[5] ایشان می‌گوید این جریان را ابوذر که علاقه خاصي به علي و اهل‌بيت علیهم‌السلام داشت برای من نقل کرد. قَالَ: قُلْتُ يَا نَبِيَّ اللَّهِ إِنِّي أُحِبُّ أَقْوَاماً مَا أَبْلُغُ أَعْمَالَهُمْ. ابوذر مي‌گويد: به پيغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله گفتم: کساني هستند که من خيلي آن‌ها را دوست‌ ‌دارم، ولی کار آن‌ها را نمي‌توانم انجام بدهم. فَقَالَ يَا أَبَاذَرٍّ، الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ وَلَهُ مَا اكْتَسَبَ؛ پيغمبر فرمود: هر کس، با کسي است که او را دوست مي‌دارد، اما هر کسي کار خودش را دارد و مزد خودش را مي‌گيرد. همان طور که مي‌بينيد در اين روايت عبارت وَلَهُ مَا اكْتَسَبَ آمده است و به اين‌معناست که اين‌که مي‌گويم با آن‌ها هستي، به معناي مساوي بودن با آن‌ها در همه چيز نيست. با آن‌ها هستي و آن‌ها را مي‌بيني، ولي هر کسي کار خودش را کرده و مزد خودش را دارد. سپس ابوذر آن اشخاص را معرفي مي‌کند و مي‌گويد: فَإِنِّي أُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَاهل‌بيت نَبِيِّهِ؛ من خدا، پيغمبر و اهل‌بيت پيغمبر را دوست دارم. و پيغمبر در پاسخ فرمودند:فَإِنَّكَ مَعَ مَنْ أَحْبَبْتَ؛ تو با هر که دوست داري خواهي بود. هنگامي‌که اين گفت‌وگو انجام شد، برخي از افرادي که در اين جلسه حضور داشتند، خوشحال شدند و به هيجان آمده و گفتند: فَإِنَّا نُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَمْ يَذْكُرُوا أَهْلَ بَيْتِهِ؛ ما نيز خدا و پيغمبر را دوست داريم، ولي اهل‌بيت را ذکر نکردند. حال شايد غرضي هم نداشتند و از آن‌جا که الله و رسول در قرآن زياد در کنار هم آمده فقط اين‌دو را ذکر کردند. ولي پيغمبر اکرم ناراحت شدند و فرمودند: أَيُّهَا النَّاسُ أَحِبُّوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لِمَا يَغْدُوكُمْ بِهِ مِنْ نِعَمِهِ؛ خدا را به خاطر نعمت‌هايش دوست بداريد. وَأَحِبُّونِي بِحُبِّ رَبِّي؛ اگر خدا را دوست داريد، بايد محبوب خدا را نيز دوست داشته باشيد؛ بنابر اين بايد مرا هم دوست داشته باشيد. وَأَحِبُّوا أَهْلَ بَيْتِي بِحُبِّي؛ و از آن‌جا که من اهل بيتم را دوست مي‌دارم، بايد محبوب مرا نيز دوست بداريد.

اين کلام تعريضي به گفته آن‌ها بود که گفتند ما خدا و رسول را دوست داريم و اهل‌بيت را ذکر نکردند. حضرت به آن‌ها تعليم فرمود که شما نيز بايد هرکه را من دوست مي‌دارم، دوست بداريد: فَوَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَوْ أَنَّ رَجُلًا صَفَنَ بَيْنَ الرُّكْنِ وَالْمَقَامِ صَائِماً وَرَاكِعاً وَسَاجِداً ثُمَّ لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ غَيْرَ مُحِبٍّ لِأَهْلِ بَيْتِي لَمْ يَنْفَعْهُ ذَلِكَ؛ قسم به آن کسي که جان من به دست اوست، اگر کسي بين رکن و مقام ـ که مقدس‌ترين جايي است که در مسجدالحرام وجود داردـ عمري را به عبادت بگذراند و همه‌اش در حال روزه و رکوع و سجود باشد، ولي اهل‌بيت مرا دوست نداشته باشد، اين عبادت‌ها برايش فايده‌اي ندارد. در اين هنگام اصحاب متعجب شدند و گفتند مسأله جدي است؛ بايد ببينيم اين‌ها چه کساني هستند. پرسيدند: يا رسول الله! کدام اهل‌بيت شما هستند که اگر کسي آن‌ها را دوست نداشته باشد، آن عبادت‌ها برايش فايده‌اي ندارد؟ قَالَ مَنْ أَجَابَ مِنْهُمْ دَعْوَتِي وَاسْتَقْبَلَ قِبْلَتِي وَمَنْ خَلَقَهُ اللَّهُ مِنِّي وَمِنْ لَحْمِي وَدَمِي؛ حضرت در پاسخ سه ويژگي نقل مي‌کنند؛ اول اين‌که او کسي است که دعوت مرا اجابت کرده است. دوم اين‌که او همراه من نماز خوانده است و سوم اين‌که خداوند او را از من و گوشت و خون من آفريده است. هنگامي‌که پيغمبر اکرم اين‌ ويژگي‌ها را بيان فرمودند، اصحاب فرياد زدند که ما نيز هم خدا، هم پيغمبر و هم اهل‌بيت او را دوست داريم. پس پيامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله فرمود: بَخْ بَخْ فَأَنْتُمْ إِذًا مِنْهُمْ وَالْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ وَلَهُ مَا اكْتَسَبَ به‌به خوب شد. حال که در شما نصاب محبت کامل شد، شما با آن‌ها خواهيد بود. و باز اين جمله الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ را تکرار فرمودند.
جمع‌بندي و نتيجه‌گيري

بنابراين، همه محبت‌ها با محبت خدا منافي نيستند، و موارد آن متفاوت است. در مرتبه‌اي از محبت خدا، گونه‌اي از محبت غير در حدي‌ مجاز است و افراد عادي مي‌توانند همراه محبت خدا، محبت برخي امور دنيا را نيز داشته باشند؛ البته به شرط اين‌‌که اين محبت مانع از انجام تکاليف واجب‌شان نشود. اما کساني که مرتبه عالي محبت را دارند، اصلا محبت غير خدا در دلشان نمي‌گنجد و محبت خدا آن چنان دل آن‌ها را فرا مي‌گيرد که جايي براي محبت ديگري نمي‌گذارد، مگر محبتي که فرع محبت خدا و لازمه محبت او باشد. اين محبت مانع از محبت خدا نيست و تضادي با محبت او ندارد و حتي از محبت او انفکاک‌ناپذير است.

وفقناالله واياکم.

[1]. توبه، 24.

[2]. الأمالي( للصدوق)، ص 210.

[3]. جالب اين‌که برخي از علماي شيعه آن را از انس که از اصحاب پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله است و نزد اهل تسنن بسيار مورد احترام است، نقل کرده‌اند.

[4]. علل الشرايع، ج1، ص139.

[5]. الامالي (للصدوق)، ص632.
پاسخ
#13
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 7/12/92، مطابق با بیست‌وششم ربیع‌الثانی 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محبت خدا

(13)
حمد خدا؛ نقطه اوج محبت
اشاره

در جلسه گذشته درباره رابطه محبت خدا با محبت‌های دیگر بحث کرديم و نتيجه بحث اين شد که محبت بعضي از چيزها مطلقا با محبت خدا قابل جمع نيست و نمی‌توان هم خدا و هم دشمنان او را دوست داشت، ولي برخي محبت‌ها کمابيش با محبت خدا قابل جمع است. خود اين محبت‌‌ها نیز به چند دسته تقسیم مي‌شوند. يک دسته اموري است که با محبت خدا تضادی ندارد. این‌گونه از محبت‌ها در مراحل اولیه محبت خدا، تا جایی که با عمل به لوازم محبت او اصطکاکي پيدا نکند و مانع از انجام وظيفه شرعي نشود، مجاز است و حتي گاهي مي‌تواند از راه تقویت عاطفه دل را رقیق و به ایجاد و افزایش محبت خدا کمک کند. بنابراین این نوع از محبت به شرط اين‌که مزاحمتي با تکليف شرعي نداشته باشد و موجب گناهي نشود، مجاز است.

دسته دیگری از محبت‌ها، لازمه محبت خداست و از آن قابل انفکاک نيست. مثلا اگر انسان بداند که کسی محبوب خداست، لازمه محبت خدا اين است که او را نیز دوست بدارد. فهم این مطلب به دليل و برهان نیاز ندارد و ما در امور عادي خودمان آن را تجربه مي‌کنيم. همه ما وقتي کسي را دوست مي‌داريم، متعلقات او را نیز دوست مي‌داريم، مگر آن‌که آن متعلقات خصوصياتي داشته باشد که با اصل آن محبت تضاد پيدا کند که از نوع همان قسم اول می‌شود که مذموم است و با محبت خدا قابل جمع نيست.
محبت به خاطر خدا

در روايات شريفه، مطالب بسیاری درباره عدم انفکاک محبت خدا از محبت اولياي او وجود دارد؛ البته تعيين مصاديق برای مطالبي که در این باره در روايات آمده است، بحث‌هاي گسترده‌اي را مي‌طلبد، که ان شاء الله در جلسات آینده به بعضي از آن‌‌ها خواهيم پرداخت، اما مصداق بارز آن ــ که همه مسلمان‌ها مي‌دانند و به آن معتقد هستند ــ محبت اهل‌بيت پيغمبر صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين است که در بعضي از همين روايات آن را لازمه محبت خدا معرفی کرده است و گاهي تعبيرات بسیار عميقي درباره آن آمده است. در روايتي از امام صادق سلام‌الله‌عليه نقل شده است که فرمودند: الْمُحِبُ‏ فِي‏ اللَّهِ‏ مُحِبُ‏ اللَّهِ‏ وَالْمَحْبُوبُ فِي اللَّهِ حَبِيبُ اللَّهِ لِأَنَّهُمَا لَا يَتَحَابَّانِ إِلَّا فِي اللَّهِ[1]؛ اگر کسي ديگري را به خاطر خدا دوست بدارد، در واقع خدا را دوست داشته است و در این صورت محبوب این شخص، محبوب خداوند نیز است. کسی که این لياقت را دارد که براي خدا محبوب واقع شود، خداوند نیز او را دوست دارد. اين‌ دو لازم و ملزوم‌اند. محب و محبوب هر دو براي خدا هستند و محبت هر دو محبتی الهي است؛ لِأَنَّهُمَا لَا يَتَحَابَّانِ إِلَّا فِي اللَّهِ. سپس امام صادق صلوات‌‌الله‌عليه روايتي از پيغمبر اکرم صلى‌الله‌عليه‌وآله نقل مي‌کنند که اگر نگوييم متواتر است، حداقل متضافر است و شيعه و سني مکرر آن را نقل کرده‌اند: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى‌الله‌عليه‌وآله الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ؛ انسان با کسي است که او را دوست مي‌دارد؛ يعني محبت باعث نوعی رابطه بين محب و محبوب مي‌شود و با هم معيت پيدا مي‌کنند.
سرانجام محبت‌هاي دنيايي

هنگامی که فردی دیگری را براي خدا دوست بدارد، نوعی معيت در بین آن‌ها پديد مي‌آيد که محور آن خداست؛ اين او را برای خدا دوست مي‌دارد و آن نیز برای خدا محبوب اين فرد است. فَمَنْ أَحَبَّ عَبْداً فِي اللَّهِ فَإِنَّمَا أَحَبَّ اللَّهَ؛ اگر انساني انسان ديگري را به خاطر خدا دوست بدارد، در واقع خدا را دوست داشته است. در ادامه روایت حضرت باز به روایت دیگری از پيغمبر اکرم صلي‌الله‌علیه‌وآله استدلال مي‌کنند و می‌فرمایند: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله أَفْضَلُ النَّاسِ بَعْدَ النَّبِيِّينَ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ الْمُحِبُّونَ لِلَّهِ الْمُتَحَابُّونَ فِيهِ؛ بعد از مقام انبيا، مقام هيچ کس به پايه کساني نمي‌رسد که خدا را دوست دارند و يكديگر را به خاطر خدا دوست مي‌دارند. وَكُلُّ حُبٍّ مَعْلُولٍ يُورِثُ بعدا فِيهِ عَدَاوَةً إِلَّا هَذَيْنِ وَهُمَا مِنْ عَيْنٍ وَاحِدَةٍ يَزِيدَانِ أَبَداً وَلَا يَنْقُصَانِ أَبَدا؛ محبتي که براي خدا نیست (چون محبت دنياست) مورد تزاحم واقع مي‌شود، و آفت‌های آن ظهور پيدا مي‌کند وخواه ناخواه به دشمنی می‌انجامد. روزی يك خوبي از کسی ظهور پيدا کرده است و باعث دوستی انسان با او شده است، اما روز ديگر عيبی از او ظاهر مي‌شود و باعث دشمنی با او می‌شود. بنابراین محبت‌هاي دنيایی همه به دشمني منتهي خواهد شد و نوعي دوري بين محب و محبوب ايجاد مي‌کند که لازمه‌ آن عداوت و دشمني است.

حضرت در اين قسمت به اين آيه از قرآن استدلال مي‌کنند که مي‌فرمايد: الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ؛[2] کساني که در دنيا با هم دوست بودند در روز قيامت دشمن هم مي‌شوند؛ البته متقين از اين قاعده استثنا هستند و آن‌ها کساني هستند که همديگر را به خاطر خدا دوست مي‌دارند نه به خاطر اغراض دنيوي. بنابراين هر محبتي موجب دشمني مي‌شود، مگر اين‌ که انساني، انسان ديگري را براي خدا دوست بدارد؛ اين محب في الله است و آن محبوب في الله. اين محبت هيچ‌گاه زايل نمي‌شود؛ يَزِيدَانِ أَبَداً وَلَا يَنْقُصَانِ أَبَدا لانّ اصل الحبّ التّبرّى عن سوى المحبوب؛ محبت اقتضا مي‌کند که محب در محبت محبوبش تمرکز پيدا کند و ديگران را رها سازد. هنگامي‌که کساني همديگر را براي خدا دوست مي‌دارند، نقطه اصلي که بر روي آن تمرکز مي‌شود، خداست. هر دو خدا را دوست مي‌دارند. اين ديگري را دوست مي‌دارد چون خدا او را دوست دارد و آن هم محبوب واقع مي‌شود به خاطر اين‌که محبت و کمالي دارد که خدا او را دوست مي‌دارد.

حضرت در ادامه به حديثي از اميرمؤمنان استناد مي‌کنند و مي‌فرمايند: قال اميرالمؤمنين عليه‌السّلام: انّ اطيب شي‏ء في الجنّة و ألذّه حبّ اللَّه، والحبّ في اللَّه والحمد للَّه؛ هیچ چیز در بهشت بهتر، خوش‌تر و لذيذتر از محبت خدا، دوست داشتن دیگران برای خدا، و حمد خدا نيست؛ يعني بهشتیان لذتی که از این امور می‌برند، بيش از همه نعمت‌های بهشت است.
حمد خدا: از لذيذترين نعمت‌هاي بهشتي

درباره لذت محبت خدا و دوست‌داشتن ديگران براي خدا در گذشته سخن گفتيم، اما این‌که حضرت در کنار اين دو امر، لذیذترین نعمت‌ها را حمد خداوند معرفی می‌کند، کمي عجيب به نظر مي‌رسد و نيازمند توضيح است. معمولا ما انسان‌ها وقتي خدا را حمد مي‌کنيم، خود را طلبکار او مي‌دانيم و مي‌گوييم درست است که خداوند اين نعمت را داده است، ولی ما نیز حمد آن را به جا آورده‌ايم و حقش را ادا کرده‌ايم و دیگر خود حمد را نعمت نمی‌دانیم تا از آن هم لذت ببریم. حال اين پرسش مطرح مي‌شود که معناي اين‌که حضرت مي‌فرمايد لذيذترين چيزها در بهشت اول محبت خدا، سپس محبت‌هايي که براي خدا باشد و بعد حمد خداست چيست؟ حمد خدا چگونه از لذيذترين چيزهاست؟ البته حضرت به این آیه از قرآن نیز استدلال مي‌کنند که وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. وقتي بهشتیان در بهشت مستقر مي‌شوند و ديگر کار يکسره مي‌شود و مي‌دانند که از بهشت خارج نمي‌شوند و تا ابد در آن می‌مانند، مي‌گويند: الحمدلله الذي احلّنا دار المقامة. روشن است که انجام اين کار کمال حق‌شناسی است، اما چگونه این کار لذيذترين نعمت‌ است؟

فردی را فرض کنید که کسی را دوست مي‌دارد؛ لازمه اين‌ دوست داشتن اين است که با محبوب رابطه گفت‌وگوي عاشقانه برقرار کند و به او بفهماند که او دوست دارد و از همین گفتن نیز لذت مي‌برد. به عبارت ديگر براي انسان بسيار لذت دارد که به رفيقش بتواند صادقانه بگويد که من خيلي به شما علاقه دارم، و براي اين کار به دنبال فرصت مناسبي مي‌گردد. صرف محبت قلبي، حالت خوش‌آيندي است، اما لذت اظهار محبت و رابطه با محبوب بسيار بيشتر از آن است. محبت تا اظهار نشده همانند هسته درختي است که کاشته شده است و با اين‌که مواد موجود در شکوفه، گل و ميوه اين درخت همان موادي است که در هسته آن نهفته بود و اکنون رشد کرده و به اين‌جا رسيده است، اما بين هسته و ميوه آن درخت تفاوت بسيار است. درست است که اين درخت از همان هسته پيدا شده است و کمالات هسته در آن ظهور پيدا کرده است، اما ميوه لذت ديگري دارد.

اهل بهشت نيز از نعمت‌هاي خدا لذت مي‌برند. برخي خود نعمت‌ها را دوست دارند و از آن‌ها خوششان مي‌آيد. همه ما قصرهاي لؤلؤ و مرجان، ميوه‌ها و غذاهاي بهشتي وَفَوَاكِهَ مِمَّا يَشْتَهُونَ،[3] وَلَحْمٍ مِّمَّا يَشْتَهُونَ،[4] را دوست داريم. بعد از استفاده از آن‌ها تازه به فکر مي‌افتيم که خداوند اين‌ها را به ما داده است و خدا را نيز از آن جهت که اين نعمت‌ها را به ما داده دوست داريم. اما محبان خدا اين‌گونه نيستند. محبان خدا نعمت‌هاي بهشتي را از آن جهت که خدا به آن‌ها داده است، دوست دارند. فرض کنید دوست شما کتابي مي‌خرد و به شما هديه مي‌کند. شما اين کتاب را خيلي دوست داريد و از اين جهت ‌که او این کتاب را برای شما خريده است، از او تشکر مي‌کنيد؛ اما ممکن است شما این کتاب را از این جهت دوست داشته باشيد که آن را دوست‌تان به شما هدیه داده است و اگر این کتاب از طرف او نبود، به آن اعتنايي نداشتيد. دوستان خدا نیز همانند ما از نعمت‌هاي بهشت لذت مي‌برند، اما لذت آن‌ها با لذت ما کمي تفاوت دارد. خوشي‌ ما به همين نعمت‌هاست، اما آن‌ها تمام توجه‌شان فقط به محبوب‌شان است و اگر نعمتی به آن‌ها مي‌رسد، از آن جهت که از طرف اوست، آن را دوست دارند. اين لذت، با لذتی که فرد از خود نعمت می‌برد بسیار تفاوت دارد.

اوليا و دوستان خدا نیز از نعمت‌هاي بهشتي استفاده مي‌کنند و از آن‌ها لذت می‌برند، اما لذت آ‌ن‌ها همانند لذت ما نیست. آن‌ها این نعمت‌ها را لطف و عنایت خدا می‌دانند و می‌گویند: ما لايق نبوديم، اما او چه قدر بزرگوار است که گناهان ما را آمرزيد و از زشتي‌هاي ما صرف‌نظر کرد و ما را وارد بهشت کرد، و به این‌ها اکتفا نکرد و اين همه نعمت‌ها را دائما به ما مي‌دهد. این بندگان روز به روز بر محبت‌شان به خدا افزوده مي‌شود و از این جهت از نعمت‌ها لذت مي‌برند که او اين‌ها را مي‌دهد. اين است که الحمدلله رب العالمين گفت‌وگوي عاشقانه‌اي است که اهل بهشت با خدا دارند. امثال ما با اين حالي که اکنون داريم، در بهشت نیز سرگرم گل‌ها، عطرها، میوه‌ها و ديگر نعمت‌های آن می‌شویم و اصلا فراموش می‌کنیم که خدايي نیز هست و او اين‌ها را داده است؛ اما دل اولياي خدا از همان روزي که از اين عالم می‌روند، متوجه خدا و منتظر دریافت عنايات اوست. هنگامی که خداوند آن‌ها را در بهشت جاودان مستقر مي‌کند، نيز بيشترين لذت‌شان اين است که از دست او نعمتي را دريافت مي‌کنند.

همه ‌ما معتقديم که در روز قيامت بهشتيان وارد حوض کوثر مي‌شوند و از دست اميرمؤمنان علیه‌السلام جامي مي‌نوشند که با آشاميدن آن شربت بهشتي، تمام عيب‌هايشان از بين مي‌رود و از همه پليدي‌ها و زشتي‌ها پاک و پاکيزه مي‌شوند. روشن است که وقتی انسان احساس می‌کند که اين آلودگي‌ها را داشته و به دست اميرمؤمنان صلوات‌الله‌عليه پاک شده، خيلي لذت می‌برد، اما علي علیه‌السلام دوستاني دارد که از اين‌که اين جام را از دست او مي‌گيرند، لذت مي‌برند و مدهوش مي‌شوند.
حمد خدا؛ نقطه اوج محبت

برخی از بندگان خدا با محبوب‌شان چنين معاشقه‌هايي دارند. اين‌ها وقتي همه نعمت‌ها در دست‌شان است و استفاده مي‌کنند، الحمدلله مي‌گويند و از این حمد گفتن‌ لذت مي‌برند. اگر این مطلب در روايت نيامده بود، من جرأت نمي‌کردم اين را صريح و قاطعانه بگويم، اما اين روايت مي‌فرمايد: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَ:‏ وآخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏؛ وَذَلِكَ أَنَّهُمْ إِذَا عَايَنُوا مَا فِي الْجَنَّةِ مِنَ النَّعِيمِ هَاجَتِ الْمَحَبَّةُ فِي قُلُوبِهِمْ فَيُنَادُونَ عِنْدَ ذَلِكَ‏ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.‏ همه ما مي‌دانيم که خداوند نعمت‌هاي خوبي دارد. مثلا در تابستان آب خنک خيلي مي‌چسبد، به‌خصوص اگر انسان در صحراي گرم کوير گرفتار شده و تشنه باشد، ولي هنگامی انسان انگيزه شکر پيدا مي‌کند که از نعمت‌ها استفاده کند. مثلا هم‌اکنون همه ما مي‌دانيم که خداوند نعمت‌هاي بسیاری به ما داده است. همه ما چشم، گوش، دست، پا و... داریم، اما يادمان نيست که اين‌ها نعمت خداست. از این رو در استفاده از آن‌ها احساس لذتي نمي‌کنيم و اصلا توجه نداريم که چنين نعمت‌هايي وجود دارد. ابتدا بايد توجه داشته باشيم که اين‌ها نعمت است. سپس توجه کنيم که اين‌ها را خدا داده است. در این صورت وقتي از آن‌ها استفاده می‌کنیم، در ما حالت هيجان محبت پدید می‌آید؛ هَاجَتِ الْمَحَبَّةُ فِي قُلُوبِهِمْ؛ دوستان خدا وقتي از نعمت‌های بهشت استفاده مي‌کنند، محبت در دلشان هيجان پيدا مي‌کند و در اثر اين هيجان مي‌گويند: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.‏ وقتي اين هيجان پيدا مي‌شود، محبت جديدي پيدا می‌کنند. اين محبت نيز اقتضايي دارد که بايد با رابطه با خود خدا ارضا شود، و ارضايش به اين است که بگويند: الحمدلله رب العالمين.

اميدواريم خداوند توفيق دهد که به برکت عنايت حضرت ولي‌عصر اروحنا فداه، ذره‌اي از اين درياي معارف اهل‌بيت به دل‌هاي ما نيز راه پيدا کند و عظمت، کمال و جمال خدا را بيشتر بشناسيم تا بدانيم او چه قدر دوست‌داشتني است، و سپس در سايه محبت او، دوستان او را دوست بداريم و ان‌شاءالله سرانجام بگوييم: الحمدلله رب العالمين.

[1]. مصباح الشريعة، 194-196.

[2]. زخرف، 67.

[3]. مرسلات، 42.

[4]. طور، 22.
پاسخ
#14
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 21/12/92، مطابق با دهم جمادي الاول 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محبت خدا

(14)
دشمني با دشمنان خدا؛ لازمه محبت خدا
بغض اهل معصيت؛ راه‌کار محبت خدا

در جلسات گذشته گفتيم که محبت خدا با محبت چيزهايي که مبغوض خداست جمع نمي‌شود. حتى در برخي از روايات راه کسب محبت خدا، بغض و دشمني دشمنان خدا و چيزهايي که خدا دوست نمي‌دارد، معرفي شده است. از حضرت عيسي على‌نبيناوآله‌وعليه‌السلام نقل شده است که به حواريين فرمودند: تَحَبَّبُوا إِلَى‏ اللَّهِ‏ وَ تَقَرَّبُوا إِلَيْهِ[1]؛ به خداوند محبت پيدا کنيد و به او نزديک شويد! قَالُوا يَا رُوحَ اللَّهِ بِمَاذَا نَتَحَبَّبُ إِلَى اللَّهِ وَنَتَقَرَّبُ؛ حواريين پرسيدند: چگونه محبت خدا را کسب کنيم و به او نزديک شويم؟ ‏ قَالَ بِبُغْضِ أَهْلِ الْمَعَاصِي وَالْتَمِسُوا رِضَا اللَّهِ بِسَخَطِهِمْ؛ اهل معصيت را ـ البته به‌خاطر معصيتشان ـ دشمن بداريد و اگر امر دائرمدار رضايت خداوند و رضايت آن‌ها شد، آن‌ها را ناخشنود کنيد، تا خدا از شما راضي باشد.‏ سپس حواريين مي‌پرسند: يَا رُوحَ اللَّهِ فَمَنْ نُجَالِسُ؛[2] با چه کساني معاشرت و همنشيني کنيم؟ قَالَ مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ وَيَزِيدُ فِي عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَيُرَغِّبُكُمْ فِي الْآخِرَةِ عَمَلُهُ؛ کسي که ديدن او شما را به ياد خدا بيندازد؛ وقتي سخن مي‌گويد بر علم شما بيفزايد، و کارهايش موجب ترغيب شما به انجام کارهاي آخرتي شود.

همان طور که مي‌بينيد در اين روايت، راه‌کار عملي دريافت محبت الهي، دشمني با اهل معصيت و دشمنان خدا معرفي شده است. البته اين‌گونه تصور نشود که اگر ديديم کسي معصيتي کرد، حتما باید با او دشمني کنيم. اهل المعاصي کساني هستند که بنايشان بر معصيت است وگرنه غير از معصومان از هر کسي ممکن است گناه صادر شود. اين‌گونه تعبيرات در روايات بسيار است و کساني که با منابع اسلامي انس دارند، متوجه اين معنا مي‌شوند. به تعبير فني‌تر، تکرار برخي از رفتارها، حالت ثباتي پيدا مي‌کند و براي انسان ملکه مي‌شود. اين ملکه به حدي مي‌رسد که جزء شخصيت انسان مي‌شود. با کسي که دست‌کج، رشوه‌خوار، يا متقلب است يا اين‌که غش در معامله مي‌کند و اصلا حقه‌بازي و دروغ‌گويي جزو عناصر شخصيتش شده است، به خاطر همين صفتش بايد دشمن بود، اما کساني که برایشان يک‌بار شهوتي غالب شده و نگاه حرامي کرده‌اند، يا اين‌که در حالت غضب، سخن زشتي از دهان‌شان درآمده است، اهل‌المعاصي نيستند. اين‌ها يک حالت عرضي است که يک‌باره پيدا شده است و بعد هم زود پشيمان مي‌شوند و توبه مي‌کنند.

در روايت ديگري از امام صادق سلام‌الله‌عليه نقل شده است که فرمودند: طَلَبْتُ‏ حُبَ‏ اللَّهِ‏ عَزَّ وَجَلَ ‏ فَوَجَدْتُهُ فِي بُغْضِ أَهْلِ الْمَعَاصِي؛[3] به دنبال محبت خدا رفتم تا ببينم کجا پيدا مي‌شود، و آن را در دشمني اهل معصيت يافتم. بنابراين دشمني با اهل معصيت، دل انسان را براي محبت خدا آماده مي‌کند.

در ‏روايت ديگري اميرمؤمنان علیه‌السلام مي‌فرمايد: إِيَّاكَ‏ أَنْ‏ تُحِبَّ‏ أَعْدَاءَ اللَّهِ‏ أو تصفيَ وُدَّك لغيرِ أولياءِ اللّه؛[4] مبادا دشمنان خدا را دوست بداريد! توجه به اين نکته ضروري است که حضرت نمي‌فرمايد مبادا نسبت به غير خدا يا غير اولياي خدا محبت کنيد. گاهي محبت، محبتي سطحي است و در حالتي براي انسان پيدا مي‌شود و سپس رفع مي‌شود. مثلا انسان صفت يا کار خوبي از کسي مي‌بيند و آن را دوست مي‌دارد و بعد از مدتي آن را فراموش مي‌کند. اين محبت با محبت صاف و زلالي که در دل انسان برقرار مي‌شود و ثبات پيدا مي‌کند، تفاوت دارد. حضرت مي‌فرمايد: محبت‌هاي زلال، پاک و ثابت خود را مخصوص اولياي خدا قرار بده! اما درباره غير از اولياي خدا چنين محبتي را نداشته باش! در ادامه حضرت مي‌فرمايد: ‌فَإِنَّهُ مَنْ أَحَبَّ قَوْماً حُشِرَ مَعَهُمْ؛ هر کس، افرادي را دوست بدارد با آن‌ها محشور مي‌شود. در جلسات گذشته نيز گفتيم که اين مضمون اگر متواتر نباشد، حداقل مستفيض است. به دنبال برخي از اين روايات آمده است که ولَوْ أَنَّ رَجُلًا أَحَبَّ حَجَراً لَحَشَرَهُ‏ اللَّهُ‏ مَعَه؛‏ اگر کسي سنگي را دوست بدارد، در آخرت با همان سنگ محشور مي‌شود. ما اميدواريم با تربت سيدالشهدا محشور بشويم.
محبت اولياي خدا؛ لازمه محبت خدا

به هر حال لازمه محبت خدا، محبت اولياي اوست، اما خود اين محبت نيز مراتبي دارد. گاهي انسان کسي را به‌خاطر اين‌که اهل عبادت، تقوا، احسان، علم و... است، دوست مي‌دارد و مي‌داند که خدا نيز او را دوست دارد. در اين حالت آن‌چه باعث محبت شده، اين صفات است، اگرچه وقتي به محبت خداوند به او توجه کند، طبعا او را بيشتر دوست مي‌دارد. فطرت انسان اين‌گونه است که کارهاي خوب را دوست مي‌دارد؛ حتي اگر به درجه ايمان و اندازه ارتباط او با خدا توجه نداشته باشد. اما اگر محبت به خدا خالص‌تر شود، به جايي مي‌رسد که اگر کس ديگري را دوست داشته باشد، فقط به خاطر انتساب او با خداست و هيچ چيز ديگري در دل او باعث محبت نمي‌شود. همان‌گونه که انسان وقتي کسي را دوست مي‌دارد، تصوير او را نيز دوست مي‌دارد. در اين حالت انسان دو چيز را دوست نمي‌دارد. محبت عکس موضوعيتي ندارد، اما محبت آن شعاعي از محبت صاحب عکس است. آن‌هايي که قلبشان مخصوص خدا مي‌شود، از آن‌جا که پيغمبر اکرم و اهل‌بيت او آيينه خدا هستند، در درجه اول این افراد را دوست مي‌دارند. البته از آن‌جا که همه دل ما را، محبت خدا پر نکرده است و خدا را در کنار هزار چيز ديگر دوست مي‌داريم، ممکن است گاهي پيغمبر، امام، حضرت عباس و... را بيش‌تر از خدا دوست بداريم! اين کار به‌خاطر اين است که خدا را درست نشناخته‌ايم، اما کساني که محبت‌شان کامل مي‌شود، اصلا به غير خدا توجه اساسي و استقلالي ندارند و چيزي جز بندگي خدا، براي خودشان قائل نيستند. اين افراد اگر کساني را نيز دوست مي‌دارند به دليل اين است که آن‌ها بنده خدا هستند و بنده نیز از خود چيزي ندارد و مالک چيزي نيست.

محبت خوبان هيچ تنافي و تضادي با محبت خدا ندارد. ما انسان‌ها حتى خدا را با کارهايش مي‌شناسيم و خدا را کسي مي‌دانيم که ما را آفريده است. شناخت ما از فعل‌هايي همانند رحمت، مغفرت و رزاقيت خداوند که با مذاق‌مان سازگار است و به نفع ما تمام مي‌شود، باعث مي‌شود که خدا را دوست بداريم. شايد کساني باشند که در ابتداي راه اگر درباره غضب و عذاب‌هاي خدا فکر کنند، حتى چنين محبتي نيز به خدا پيدا نکنند. وقتي محبت کامل‌تر ‌شود، انسان خدا را تنها با افعال او نمي‌شناسد بلکه به علم، قدرت، حيات و صفات ذاتي‌اش پي مي‌برد. انسان در اين مرحله صفات ذاتي و کمالات خداوند را درک مي‌کند و از آن جهت خدا را مي‌شناسد، و او را دوست مي‌دارد. حتى برخي بندگان به جايي مي‌رسند که خداوند خودش را به نحوي به آن‌ها نشان مي‌دهد؛ فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا.[5] آن‌ها خودِ خدا را دوست مي‌دارند و در حد معرفت خودشان، کمال بي‌نهايتي را درک مي‌کنند و محو آن کمال و جمال مي‌شوند. اين‌ مراتب از کلاس ما بالاتر است.

به هر حال اين محبت‌ها با هم تضادي ندارد و ممنوع نيست. محبت غيرخدا وقتي ممنوع است که در عمل با محبت خداوند تضاد پيدا کند. در اين صورت اگر فرد از خدا اطاعت کرد، پيداست که براي خدا حساب بيشتري باز کرده است و او را بيشتر دوست مي‌دارد. ولي اگر محبت خدا تمام دل انسان را فرا گرفت، ديگر محبت اولياي خدا، حساب جداگانه‌اي غير از محبت خدا ندارد و همانند عکس و لباس محبوب است که انسان وقتي کسي را دوست مي‌دارد، عکس و لباس او را نيز دوست مي‌دارد. محبت عکس و لباس محبوب شعاع همان محبت محبوب است که بر آن‌‌ها مي‌تابد.
مراتب دشمني با دشمنان خدا

اين مراتب در بغض و دشمني نيز برقرار است. لازمه محبت خدا دوستي با دوستان خدا و دشمني با دشمنان اوست. اگر محبت اين‌گونه نباشد، کامل نيست و دوامي پيدا نمي‌کند. از اين‌رو يکي از راه‌هاي کسب محبت خدا، دشمني با دشمنان خدا شمرده شده است. دوستي با دوستان خدا و دشمني با دشمنان او، در عمل همانند دو قوه جاذبه و دافعه براي يک موجود زنده هستند. هر موجود زنده‌اي براي حيات‌ دو نوع فعاليت دارد. يکي اين‌که چيزهاي مفيد را که ملايم ذاتش است جذب مي‌کند و ديگر اين‌که چيزهايي که با حالش منافات دارد، دفع مي‌کند. در معنويات نيز همين‌گونه است. براي اين‌که محبت در دل انسان رشد کند، بايد آن را تغذيه کرد. هر چه انسان درباره خوبي‌ها، نعمت‌ها و صفات خدا فکر کند، اين محبت رشد مي‌کند و هر چه دوستان خدا را بيشتر دوست بدارد، دوستي‌اش نسبت به خدا نيز بيشتر مي‌شود. مثال روشن این حالت لباس شهيد است. خانواده شهید هرگاه دلتنگ شهید خود می‌شوند، نگاهي به لباس او مي‌کنند و آن را به سينه مي‌چسبانند و مي‌بوسند و با این کار یاد او را در دل خود زنده می‌کنند. اگر اين رابطه به کلي قطع شود و چيزي از آثار آن شهيد در خانه نباشد، تدريجا اين محبت کم‌رنگ مي‌شود و از ياد مي‌رود. بنابراين هرچه انسان نسبت به آثار محبوب بيشتر اظهار محبت کند، محبت ثابت‌تر مي‌شود و بلکه رشد مي‌کند. درباره بغض نيز همين‌طور است؛ هرچه انسان بيشتر با دشمن خدا دشمني کند، بغض او نسبت به دشمن خدا قوي‌تر مي‌شود و در نتيجه محبت خدا بيشتر رشد مي‌کند و باعث مي‌شود چيزهايي که مضر به محبت خداست، از قلب دفع شود. اين حقيقتي است که هم از نظر روان‌شناختي و تجربه قابل اثبات است، و هم درباره آن شواهد بسياري در آيات و روايات وجود دارد.
لزوم مرزبندي بين دوست و دشمن

مقام معظم رهبري در ديدار اخير با اعضاي مجلس خبرگان، با استناد به آيات قرآن روي همين نکته تأکيد فرمودند که يکي از وظايف ما اين است که بين دوست و دشمن مرزبندي کنيم. لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءهُمْ أَوْ أَبْنَاءهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ؛[6] هيچ کسي را نمي‌يابي که به خدا و روز قيامت ايمان داشته باشد و با دشمنان خدا و رسول او دوستي برقرار کند و در همان حال با کساني که با خدا و پيغمبر سر ستيز دارند، دوستي کند؛ يعني اگر کسي ايمان به خدا و روز قيامت داشته باشد، نمي‌شود با دشمنان خدا دوستي کند. سپس مي‌فرمايد: أُوْلَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُوْلَئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. نشانه حزب‌الله در قرآن اين است که با دشمنان خدا دوستي نمي‌کند. روشن است که انگیزه انسان برای دوستی با دشمنان خدا دستیابی به منافع است و برای دوری از آن نیاز به مجاهده دارد. اولین اثر این مجاهده این است که خداوند ايمان را در دل چنین فردی تثبيت مي‌کند. پاداش دومی که خداوند به چنین کسانی می‌دهد این است که آن‌ها را با روحی الهي تأييد مي‌کند و در آخرت نیز آن‌ها را به بهشت مي‌برد، و سرانجام نهايت چيزي که در آن‌جا به آن‌ها مرحمت مي‌کند اين است که يک خشنودي طرفيني بين خدا و آن‌ها برقرار مي‌شود که مقامی بسیار عالی است و لذتی فوق‌العاده دارد.
نتيجه دوستي با دشمنان خدا

سوره ممتحنه نیز از ابتدا اين‌گونه آغاز مي‌شود که يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاء تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ كَفَرُوا بِمَا جَاءكُم مِّنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَإِيَّاكُمْ أَن تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِن كُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِي سَبِيلِي وَابْتِغَاء مَرْضَاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ وَمَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِيلِ؛ خداوند مي‌فرمايد: اي مؤمنان! با کسي که دشمن من و دشمن شماست رابطه دوستي برقرار نکنيد! شما مي‌خواهيد با کساني دوستي کنيد که کافرند و قرآن و ديني که بر شما نازل شده را انکار مي‌کنند. نه تنها انکار، که پيغمبر و شما را به خاطر اين‌که ايمان داريد، آواره مي‌کنند. با چنين کساني رابطه دوستي برقرار مي‌کنيد؟! اگر ادعاي شما اين است که ما در راه خدا تلاش و جهاد مي‌کنيم و خدا را دوست داريم و دنبال رضايت او هستيم، چنين کاري را نبايد بکنيد. اين دو با هم جمع نمي‌شود. سپس مي‌فرمايد: تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بالمودّة وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ؛ شما مخفيانه با آن‌ها روابط دوستانه برقرار مي‌کنيد و خيال مي‌کنيد کسي نمي‌فهمد؟! من بهتر مي‌دانم که شما چه را پنهان و چه را آشکار مي‌کنيد. اگر کسي چنين کاري بکند راه درست را گم کرده و گمراه شده است.
استثنا در الگوگيري از حضرت ابراهيم

در آيه‌اي ديگر از اين سوره که مقام معظم رهبري نيز آن را تلاوت فرمودند: خداوند مي‌فرمايد: قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَاء مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاء أَبَدًا حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ؛ شما بايد به ابراهيم و همراهانش تأسي کنيد. حضرت ابراهيم همراه با عده انگشت‌شماري در شهري که همه بت‌پرست بودند زندگي مي‌کرد. حتى شغل آزر که عمو يا پدرزن او بود و با او زندگي مي‌کرد، بت‌تراشي بود. اما ابراهيم و ياران معدودش على‌رغم همه محدوديت‌‌ها، در مقابل قوم‌شان ايستادند و با صراحت گفتند: ما از همه شما با اين قدرت‌، عظمت، تمدن، صنايع‌‌ و تکنولوژي‌تان بيزاريم؛ نه فقط از خودتان که از معبودهايتان نيز بيزاريم. ما براي هميشه با شما دشمنيم، تا اين‌که به خداي يگانه ايمان بياوريد. سپس قرآن به اسوه بودن حضرت ابراهيم يک استثنا مي‌زند و مي‌فرمايد: إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ. حضرت ابراهيم آزر را به پرستش خداي يگانه و ترک بت‌پرستي دعوت مي‌کرد، ولي او گوش نمي‌کرد. دست آخر حضرت به او گفت: چون ما در کنار شما زندگي مي‌کرديم و بر ما حق داريد، من براي شما استغفار مي‌کنم. آيه مي‌فرمايد: درباره دشمنان خدا، حتي اين را نيز نگوييد و وعده استغفار نيز به آن‌ها ندهيد!

به راستي چرا اين استغفار استثنا شده است؟ حتى ممکن است استغفار به‌خاطر اين باشد که براي او دعا ‌کنيم که خداوند او را هدايت کند و بيامرزد، چرا اين کار را نيز نکنيم؟ خداوند در آيه ديگري، اين داستان را توضيح مي‌دهد و مي‌فرمايد: وَمَا كَانَ اسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ إِلاَّ عَن مَّوْعِدَةٍ وَعَدَهَا إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ؛ درست است که حضرت ابراهيم به خاطر اين‌که آزر عموي او بود و او را بزرگ کرده بود، چنين وعده‌اي به او داد، ولي هنگامي‌که فهميد که او دست از دشمني خدا برنمي‌دارد، از او برائت جست. گاهي دشمني انسان به‌خاطر غفلت، يا سوءتفاهم و اشتباه است و ندانسته با کسي دشمني مي‌کند. چنين کسي ممکن است پس از آگاهي عذرخواهي کند. از آن‌جا که درباره چنین فردی، انسان اميد هدایت و ترک دشمنی دارد، استغفار اشکال ندارد، اما اگر عداوت در دلش مستحکم شده بود، ديگر فایده ندارد و حتي جایز نیست برایش استغفار کرد. سردمداران آمريکا ديگر آدم‌بشو نيستند. دويست سال است که امتحان خودشان را داده‌اند و دست‌کم ما در طول اين سي- چهل سال به خوبی دشمنی اين‌ها را تجربه کرده‌ايم. بهترين تجربه نیز همين تجربه مذاکره و اين حرف‌ها بود که هنوز در مراحل اوليه آن، تاخت و تاز و زياده‌طلبي مي‌کنند و به تعهدات‌شان هيچ پايبند نيستند. قرآن می‌گوید اگر کسي اين‌گونه شد، حق نداريد حتي برايش استغفار کنيد و نباید به‌ چنین کسی روي خوش نشان بدهيد. حتي حضرت ابراهيم نیز وقتي فهميد که آزر قابل هدايت نيست و دشمنی خدا جزو شخصيتش شده، از او تبری جست. اما در عين حال خداوند می‌فرماید در این کار به حضرت ابراهيم تأسی نکنيد و به دشمنان خدا حتي وعده استغفار نیز ندهید. البته گاهي انسان به‌خاطر مصلحتی با دشمن معامله‌ مي‌کند. این اشکالي ندارد، اما باید به او بگویم که من دشمن تو هستم و تو نیز دشمن من هستي و هيچ‌گاه نیز اميد دوستي با تو را ندارم. از آن‌جا که تو به من و من به تو احتياج داريم با هم معامله مي‌کنيم؛ البته معامله‌اي تعريف شده، طبق مقررات و با شرايط مساوي؛ نه اين‌که هرگاه که خواستند بتوانند به کشور ما بیایند، با هر کسي که می‌خواهند تماس بگيرند، و هر غلط و توطئه‌اي می‌خواهند بکنند؛ در حالی‌که اجازه ندهند ديپلمات‌هاي ما از فضاي کشورشان عبور کنند. اين‌ کار عاقلانه‌اي نيست و اسلام آن را تجويز نمي‌کند.

يک سوره از قرآن درباره همين مسایل است. سوره ممتحنه از ابتدا اين طور شروع مي‌شود که با دشمنان خدا دوستي نکنيد، خدا مي‌داند که بعضي‌هايتان محرمانه با دشمنان گفت‌وگو مي‌کنید و قرار و مدار مي‌گذارید. می‌فرماید: وانا اعلم. اين‌جا از جاهايي است که خداوند دانستن را به خودش نسبت می‌دهد نمی‌گوید و الله یا إنَّا؛ مي‌گويد أنا؛ یعنی سر و کارتان با شخص من است. أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ؛ اگر هيچ کس نمي‌داند، من که مي‌دانم شما پنهاني چه روابطي با اشخاص برقرار مي‌کنيد و چه قول‌هايي به آن‌ها مي‌دهيد. اگر کسي از ميان شما چنين غلطي کند، گمراه شده است.

ابراهيم همراه با یاران اندک خود، محکم ايستادند و گفتند ما با شما شوخي و تعارف نداريم، و با این‌که با هم پدرکشتگي نداريم، چون شما مشرک و دشمن خداييد و ما مؤمن و دوست خدا، دشمني ما برطرف نمي‌شود مگر این‌که به خدا ايمان بياوريد. مؤمن بايد محکم باشد و در مقابل کفار احساس ضعف نکند و بگوید هستي‌ ما براي دين، خدا و دوستان خداست، اما هستی شما براي دشمني با خداست و مي‌خواهيد دین و دوستان خدا را نابود کنيد. ما هيچ‌گاه با شما رفيق نمي‌شويم. مؤمن بايد اين چنين باشد و حتي اگر در نهايت ضعف قواي ظاهري باشد، در مقابل کافر سر خم نمی‌کند؛ العزة لله ولرسوله وللمؤمنين.



[1]. تحف‌العقول، ص144.

[2]. در برخي از کتب روايي همانند اصول کافي اين روايت به صورت مستقل نيز ذکر شده است.

[3]. مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل‏، ص 173.

[4]. غررالحکم و درر الکلم، ص 170.

[5]. اعراف، 143.

[6]. مجادله، 22.
پاسخ
#15
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 20/1/93، مطابق با نهم جمادي الثانی 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محبت خدا

(15)
عوامل و موانع محبت خدا
اشاره

موضوع بحث ‌ما محبت خدا بود. در تعريف محبت گفتيم که روشن است که آن‌چه ما وجدانا در خود مي‌يابيم و به اصطلاح به آن‌ها علم حضوري داريم، به تعريف نیاز ندارد. دوست داشتن نیز همين‌گونه است و همه آن را داريم و مي‌دانيم چيست، اما از آن‌جا که گاهی در مقام تفسير، بحث و انتقال يافته‌هاي حضوري، اشتباهاتي پيش مي‌آيد، کوشیدیم تعريفي از محبت ارائه بدهيم؛ البته در اين گونه تعريف‌ها دست تعريف کننده تا حدودي باز است و مي‌تواند مفهوم را وسيع یا محدودتر بگيرد. در توضيح مفهوم محبت گفتیم کسي که محبت دارد، احساس مي‌کند که به طرف محبوب کشيده مي‌شود و محبوب همانند مغناطيسي محب را به طرف خود جذب می‌کند. به دنبال اين حالت انسان ميل پيدا مي‌کند که با محبوب بيشتر ارتباط برقرار کند و فاصله‌اش را با او کم کند تا این‌که هیچ واسطه‌اي بين او و محبوبش باقي نماند. البته باید توجه داشت که اين انجذاب، انجذابی ادراکي است و انجذاب بدون ادراک و علم، محبت نیست. برخي‌ تعريف محبت را به بسیاری از چیزهایی که شعوری ندارند، توسعه داده‌اند. مثلا حکما مي‌گويند «هيولاي اولي» عاشق و طالب صورت است و مي‌خواهد صورت را به طرف خودش جذب کند. روشن است که هيولاي اولي موجود بالفعلي نيست و شعور و درکي ندارد و معناي محبت درباره آن حقيقتا صدق نمي‌کند و در این‌جا نوعی توسعه در مفهوم و تجوّز صورت گرفته است. به هر حال در محبت انسان احساس مي‌کند که به طرف فرد يا چيزي کشيده مي‌شود و ناخودآگاه دوست دارد به آن نزديک بشود و از این کار احساس لذت مي‌کند.
متعلقات محبت

هر موجود داراي شعوري، اصالتا و بالذات ابتدا خود و سپس کمالاتش را دوست مي‌دارد؛ البته اين حب کمال از همان حب ذات نشأت مي‌گيرد و از آن‌جا که خودش را دوست دارد، مي‌خواهد کامل‌تر شود. به دنبال اين محبت، محبت چيزهايي که سبب پيدايش اين کمال مي‌شود نيز مي‌آيد. فرض کنيد انسان از آن‌جا که معتقد است علم کمال اوست، آن را دوست مي‌دارد، سپس چون معلم، کتاب و مدرسه وسيله‌هايي براي رسيدن به کمال هستند، ‌آن‌ها را نيز دوست مي‌دارد. اگر انسان موجود بسيطي بود و کمالش يک چيز بود، هميشه فقط همان چيز را دوست مي‌داشت و محبتش اصالتا به چيز ديگري تعلق پيدا نمي‌کرد، ولي انسان موجودي چند بعدي است و ابعاد طولي و عرضي بسياري دارد، اين است که کمال خودش را نيز به حسب اين مراتب و عرصه‌هاي وجود مي‌شناسد. کمال قواي جسماني، قوه واهمه و قوه عقلاني ما با هم متفاوت است و مثلا درک معاني کلي عقلي براي چشم ما کمال نيست. آن‌چه با چشم ارتباط دارد، ديدني‌هاست و اگر انسان فقط چشم بود، هر چه به چشمش خوش مي‌آمد، آن را دوست مي‌داشت وآن کمال چشمش بود. ولي انسان قواي بسيار متفاوتي دارد و حتى قواي جسماني انسان نيز با هم بسيار متفاوت است و گاهي بين اين امور نوعي تضاد به وجود مي‌آيد.

ويژگي انسان همين است. همين اختلاف قوا، استعدادها و عوامل مختلف است که زمينه کارهاي مختلف و بالاخره زمينه امتحان و انتخاب را فراهم مي‌کند. انسان موجودي است که بايد خود گزينش کند که دنبال چه برود و چقدر تلاش کند و اگر او را به اجبار به راهي بکشند، به کمال انساني نمي‌رسد. خداوند متعال نيز مي‌فرمايد: لَّوْ يَشَاء اللّهُ لَهَدَى النَّاسَ جَمِيعًا؛[1] خداوند به جبر هدايت نمي‌کند، به‌گونه‌اي هدايت مي‌کند که جاي انتخاب بماند، «فَمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْيَكْفُرْ».[2] آن ويژگي انسان که موجب مي‌شود او به مقام خليفه خداوند در زمين برسد، اين است که بايد در هنگام تزاحم، خود گزينش کند. بايد بين چند چيز تصميم بگيرد و يکي را عمل کند. بالاخره لذت‌هاي گوناگوني براي انسان حاصل مي‌شود که همه اين‌ها موجب کمال او نخواهد شد. برخي از آن‌ها ممکن است ضرر نيز داشته باشد؛ چشم ما از هر چيز زيبايي لذت مي‌برد[3] ولي ديدن هر چيز زيبايي موجب کمال ما نخواهد شد. ديدن برخي چيزها لوازمي دارد و ما را به راه‌هايي مي‌کشاند که از سعادت دنيا و آخرت محروم مي‌شويم. اين جاست که بايد چشم را بست؛ قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ.[4] با اين‌که ديدن چيز‌هاي زيبا براي چشم لذت‌بخش است، اما اين ماييم که بايد تصميم بگيريم که چه چيز را چقدر ببينيم و چه را بر چه ترجيح بدهيم.
قرب خدا؛ کمال حقيقي انسان

ما به حسب شناختي که از دين فراگرفته‌ايم مي‌دانيم که بايد همه قوا و امکانات ما در راه قرب خدا صرف شود. کمال حقيقي ما در قرب به خداست و ما بر حسب درک عقلي بالاترين چيزي که دوست مي‌داريم، بايد بيشترين کمال را داشته باشد. بنابراين به حسب دليل عقلي بايد هدف اصلي ما اين باشد که خدا را دوست بداريم، و بايد چيزي را که با محبت خدا در تضاد است، طرد کنيم. چنين چيزي با کمال ما منافات دارد و موجب نقص و سقوط ما مي‌شود. اما کساني که اين معرفت الهي را ندارند و طبق گرايش‌هاي مختلف اومانيستي براي انسان اصالت قائلند، مي‌گويند هرچه انسان دارد، خوب است و بايد همه چيز ديگر نيز در راه انسان قرار بگيرد؛ حتى برخي گرايش‌هاي تند مذهب انسان‌پرستي را به وجود آورده‌اند. اين‌گونه گرايش‌ها هر محبتي را مقدس ‌مي‌دانند و مي‌گويند انسان هر که را به هر صورتي دوست بدارد، مقدس است. اما در مذاهب توحيدي اين چنين نيست و اگر محبتي با محبت خدا منافات داشت، مذموم است و حتى اگر لازمه محبت خداوند، بغض کساني بود، آن بغض را بايد کسب کرد. اما مي‌بينيم که ما حتي پس از تربيت ديني و آشنايي با کلمات بزرگان اين‌گونه نيستيم. حال اين پرسش مطرح مي‌شود که چرا ما اين‌گونه‌ايم؟ اين آسيب از کجا به ما مي‌رسد که نمي‌توانيم طبق آن‌چه عقل به ما مي‌گويد و بيانات قرآن و روايات نيز آن‌را تأييد مي‌‌کنند، خدا را دوست بداريم؟
کسب مقدمات اختياري محبت

مسأله ديگر درباره اختياري يا غير اختياري بودن محبت است. وقتي ما به خودمان مراجعه مي‌کنيم، مي‌بينيم اين‌گونه نيست که هرگاه بخواهيم بتوانيم هر کسي را دوست بداريم و هر وقت نخواهيم دشمن بداريم. بلکه به اصطلاح اهل معقول محبت کيفيتي نفساني است که از راه مقدمات و اسبابي فراهم مي‌شود. بنابراين اگر از راه عقل يا شرع دانستيم که محبت کمال است و بايد اين محبت را کسب کنيم، ابتدا بايد ببينيم راه کسب اين محبت چيست و چه چيزهايي موجب پيدايش آن مي‌شود. به عبارت ديگر درست است که اختيار محبت به دست ما نيست که هر وقت بخواهيم هر چه را دوست داشته و هر وقت نخواهيم دوست نداشته باشيم، اما برخي از اسبابي که موجب پيدايش محبت مي‌شود، در اختيار ماست و از اين‌جاست که ما به کسب محبت مکلف مي‌شويم. بنابراين تکليف ما اين است که مقدمات اختياري محبت را که به دست ماست، ايجاد کنيم وگرنه نسبت به اسباب غيراختياري محبت، تکليفي نمي‌توانيم داشته باشيم.

گفتيم که انسان از روي فطرت، خود و کمالش را دوست دارد و وقتي فهميد چيزي موجب کمالش مي‌شود آن را دوست خواهد داشت. حال که دانستيم محبت خدا، کيمياي گران‌بهايي است و بالاترين کمالي است که انسان به آن مي‌رسد، بايد علاوه بر شناخت راه کسب آن، موانع آن را نيز بشناسيم؛ چون با وجود موانع، استفاده از راه نيز نتيجه‌اي نمي‌دهد و بسياري از چيزهاست که مانع پيدايش کمالات مي‌شود، بايد آن‌ها را شناخت و ابتدا دل را از آن‌ها زدود. سپس خود را براي کسب چيزهاي مطلوب و ارزشمند آماده کرد.
کسب محبت از راه شناخت نعمت‌هاي خدا

يکي از راه‌هاي طبيعي کسب محبت که در روايات نيز بر آن تأکيد شده، شده تفکر در افعال الهي و شناخت نعمت‌هاي اوست. علاقه انسان نسبت به چيزي که موجب کمالش مي‌شود، فطري است و نعمت‌هاي خداوند موجب بقاي وجود، رشد و بالاخره کمال روح انسان است. بنابراين هر قدر ارزش اين نعمت‌ها را بيشتر درک کنيم، به طور طبيعي خدا را بيشتر دوست مي‌داريم. خداوند در چندين روايت که همه‌ حديث قدسي است، از برخي از پيامبران خود مي‌خواهد که احبّني وحبّبني الى خلقي؛ مرا دوست بدار و ديگران را نيز دوست‌دار من قرار بده! وقتي آن پيامبر بزرگوار عرض مي‌کند: خدايا! تو مي‌داني که من چقدر تو را دوست دارم، اما دل‌هاي ديگران به دست من نيست، چگونه ديگران را دوست‌دار تو کنم، خداوند در پاسخ مي‌فرمايد: ذکّرهم بآلائي؛ نعمت‌هاي من را به يادشان بياور. اين‌ها را من طوري آفريده‌ام که کسي را که به آن‌ها نعمت مي‌دهد، دوست مي‌دارند؛ وقتي توجه پيدا کنند که خداست که هر دوست‌داشتني را به آ‌ن‌ها داده است و بعد از اين هم هر چه در سعادت دنيا و آخرت‌شان مؤثر باشد خدا مي‌تواند به آن‌ها بدهد، من را دوست خواهند داشت.
چرا خدا دوست دارد که او را دوست بداريم؟

حال پرسشي درباره اين‌گونه روايات مطرح مي‌شود که خدا چه نيازي به محبت ما دارد که دستور مي‌دهد مرا دوست بداريد؟ شايد بعضي از کساني که معرفت‌شان نسبت به خدا و اولياي خدا خيلي ضعيف باشد، خيال ‌کنند که خداوند نيز همانند ما انسان‌هاست که دوست داريم در جامعه محبوب باشيم و برايمان شعار بدهند و احترام‌مان بکنند. اما هر کس خدا را مي‌شناسد، دست‌کم بايد اين را بداند که خداوند به چيزي احتياج ندارد. خداوند نه به عبادت ما احتياج دارد و نه به محبت ما. با محبت ما چيزي بر ذات خدا افزوده نمي‌شود و به واسطه کار ما مقامي پيدا نمي‌کند. البته همه موحدان اجمالا اين را مي‌دانند، اما کساني که بيشتر درس خوانده و بر اين مسائل دقت کرده و با معارف اهل‌بيت بيشتر آشنا هستند، به اين نکات بيشتر پي مي‌برند که در ذات خداي متعال هيچ گونه کمبودي وجود ندارد و چيزي نمي‌تواند در ذات او اثر بگذارد و حتي چيزي نمي‌تواند او را مسرور کند و يا موجب غضب او شود. تعبيراتي از قبيل اين‌که خداوند بر قومي غضب کرد يا از قومي راضي شد، متناسب با فهم ما و براي انگيزش ما گفته شده است و روح و حقيقت اين‌ها بسيار فراتر از اين‌معناست. اين گونه تعبيرات، تعبيرات متشابهي است که بايد از لوازم نقص تجريد شود و به خدا نسبت داده بشود. در برخي از روايات، حتي دعاها، مناجات‌ها و خطبه‌هاي نهج‌البلاغه نيز اشاره شده است که اين‌گونه تعبيرات يک نوع مجاز‌گويي است. شايد معروف‌ترين بيان، اين فراز از دعاي عرفه است که مي‌فرمايد: الهي تقدّست رضاک ان تکون له علة منک فکيف يکون له علة مني. وجود رضايت در ذات الهي، حتى معلول علتي نيست که خود خدا آن را آفريده باشد، چه رسد به اين‌که من کاري کنم که موجب پيدايش رضايت در ذات او بشود. من کيستم و چه دارم که موجب رضايت خدا شوم؟! اين‌که خدا مي‌خواهد ما او را دوست بداريم، به اين برمي‌گردد ‌که کمال ما اين است که خدا را دوست بداريم و خدا دوست دارد که ما کامل بشويم.

لازمه کمال ذات خدا اين است که کمالات آثار ذات خود را نيز دوست بدارد. محبت همانند نور است، و نور در نقطه‌اي که پديد مي‌آيد حداکثر روشنايي خود را دارد و سپس کم‌کم به اطراف مي‌تابد و فراتر مي‌رود. حتي ممکن است به اتاق ديگري نيز سرايت کند. اصلا نور يعني اين. ذات نور اين است که وقتي از مبدأي مي‌تابد، اطراف و متعلقاتش را روشن مي‌کند. محبت نيز نوري[5] است که وقتي پيدا مي‌شود، به متعلقاتش نيز سرايت مي‌کند. اين سخن کاملا قابل تجربه است؛ وقتي انسان کسي را دوست مي‌دارد، لباس، خانه، اسم و کتابش را نيز دوست مي‌دارد و هر قدر اين محبت شديدتر باشد، به متعلقات دورتر نيز سرايت مي‌کند. اصلا خاصيت محبت اين است و اگر اين طور نباشد، محبت نيست.

خداي متعال خودش را از هر چيزي بيشتر دوست دارد و بلکه محبتش نسبت به ذات خودش بي‌نهايت است زيرا کمال خداوند بي‌نهايت است. بنابراين چيزي دوست‌داشتني‌تر از خدا وجود ندارد و خدايي که آگاه به همه چيز است و خودش را بهتر از همه مي‌شناسد، طبعا خودش را از همه بيشتر دوست مي‌دارد و چون محبت به آثار سرايت مي‌کند، هر چه به خدا نزديک‌تر باشد، خدا او را بيشتر دوست مي‌دارد. بنابراين محبوب‌ترين مخلوقات خدا، وجود مقدس پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله است. محبت الهي مربوط به ذات خود اوست و وقتي به آثارش مي‌تابد، هر اندازه‌ که کمال حقيقي داشته باشند، مشمول اين محبت مي‌شوند و حتي دورترين موجودات از لحاظ کمال نيز از محبت خدا به‌کلي محروم نيستند.

به عبارت ديگر، خدا چون خودش را دوست دارد، کمالات مربوط به ذات خودش را نيز که کمالاتي حقيقي است، دوست مي‌دارد و هر موجودي که بيشتر واجد آن کمالات بشود، بيشتر دوست مي‌دارد. بنابراين خدا هر انساني که به او نزديک‌تر شود و با او ارتباط بيشتري داشته باشد، را بيشتر دوست مي‌دارد. اين‌که خداوند مي‌گويد من را دوست بداريد از اين‌روست که اين محبت ما باعث قرب ما به خدا مي‌شود و او هر چه به خودش نزديک‌تر باشد، بيشتر دوست مي‌دارد. اين همان کمال مطلوبي است که شعاعي از کمال الهي است. خدا خودش را دوست دارد و همه اين کمالات را نيز دوست دارد و مي‌خواهد که ما واجد اين کمالات بشويم و او را دوست بداريم و او را عبادت و شکر کنيم تا کامل‌تر شويم. تعبير ساده‌تر اين مطلب همان شعر معروف مولوي است که:

من نکردم خلق تا سودي کنم بلکه تا بر بندگان جودي کنم

او کمال ما را مي‌خواهد. اين‌که مي‌گويد شکر کنيد، عبادت کنيد، و من را دوست بداريد براي اين است که مي‌خواهد ما تکامل پيدا کنيم، نه اين‌که چيزي بر کمالات او افزوده ‌شود. هر چه امکان وجود داشته باشد، ملک خداست و چيزي نيز بر او افزوده نمي‌شود و هر چه او بيافريند، وجود پيدا مي‌کند. بنابراين دليل اين‌که خداوند از پيغمبرش مي‌خواهد که مرا محبوب مردم قرار بده! اين است که کمال بندگان در اين است که من را دوست بدارند و چون دوست دارم که آن‌ها به کمال برسند، توصيه مي‌کنم که کاري کن که آن‌ها بيشتر مرا دوست بدارند. از اين‌جا زمينه‌اي فراهم مي‌شود که ما درباره راه‌هاي محبت خدا و و متقابلا آسيب‌شناسي موانع اين محبت ‌بيشتر بيانديشيم و از فرمايشات اهل‌بيت صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين بهره بيشتري ببريم.

وفقنا ‌الله واياکم ان‌شاءالله.



[1]. رعد، 31.

[2]. کهف، 29.

[3]. البته اين تعبير با مسامحه صحيح است. چشم خود لذت نمي‌برد و روح ماست که از راه چشم لذت مي‌برد.

[4]. نور، 30.

[5]. اتفاقا همين تعبير نور در روايات نيز هست.
پاسخ
#16
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 27/1/93، مطابق با شانزدهم جمادي الثانی 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محبت خدا

(16)
راه‌هاي دريافت محبت الهي


نقش توجه و تمرکز در ثبات محبت

گفتیم تأمل در حالات و تجربه‌های درونی انسان، براي فهم چگونگی رشد و تکامل محبت مفید است و اجمالا مي‌توان گفت انسان هنگامی به چيزي محبت پيدا مي‌کند که در آن جاذبه‌، مطلوبيت، کمال يا امر خوشايندي وجود داشته باشد. اين کمال مفهوم عامي به معناي هر امری وجودي است که بتواند آثار مطلوبي به دنبال داشته باشد، و شامل جمال و ساير فضليت‌هاي انساني نیز مي‌شود. ولي وجود اين کمال به تنهايي کافي نيست براي اين‌که همگان دارنده آن را دوست بدارند؛ بلکه بايد دارنده آن کمال را شناخت و دانست که اين، امري دوست‌داشتني و مطلوب است. البته توجه مستمر به اين شناخت هم لازم است زيرا ممکن است پس از پديد آمدن يک توجه آني، به فراموشي سپرده شود. محبت به عنوان يک حالت ثابت و استقراريافته، زماني تحقق پيدا مي‌کند که انسان به آن کمال توجه داشته باشد.

بين آن که ما چيزي را بدانيم هست، يا توجه به وجودش داشته باشيم، تفاوت است. مثلا همه ما مي‌دانيم که خدا همه جا حاضر است، اما اين دانستن براي تأثير، کفايت نمي‌کند و هنگامي تأثير مي‌کند که به حضور خداوند توجه کنيم. در ساير مسائل نيز همين‌ طور است؛ صرف اين‌که بدانيم خدا کمالي دارد، باعث محبت ثابت و منشأ اثر نمي‌شود. چنين محبتي نيازمند توجه و تمرکز است و هر قدر اين تمرکز بيشتر باشد، ثبات محبت هم بيشتر مي‌شود. اين همان حالتي است که از آن به انس تعبير مي‌کنيم که انسان در خواب و بيداري، نشست و برخاست، کار، عبادت، مطالعه و... به محبوبش توجه داشته باشد. اين حالت شدني است و داستان‌هاي عشقي که در ادبيات همه فرهنگها وجود دارد، نمونه‌هايي از اين‌گونه مسايل است. بنابراين براي ثبات محبت، غير از دانستن وجود کمال و دانستن اين‌که اين کمال امر مطلوب و خوشايندي است، توجه به وجود اين کمال و نهايتا تمرکز در اين توجه باعث حالتي مي‌شود که از انسان جداشدني نيست و انسان کأنه بي‌اختيار هميشه به ياد اوست و به او توجه دارد.
مراتب انس

اگر ما چنين حالتي نسبت به خداي متعال پيدا کنيم، بسيار ارزشمند است. ما با هزار زحمت، چند ذکر ‌مي‌گوييم تا به خدا توجه پيدا کنيم، اگر يادمان بماند بعد از نماز، تسبيح حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بخوانيم و اگر به معنايش توجه پيدا بکنيم، اندکي به ياد خدا مي‌افتيم، اما انسان به جايي مي‌رسد که توجه ثابتي به خداوند پيدا مي‌کند و اصلا نمي‌تواند او را فراموش کند. چنين چيزي ممکن است و وقتي چنين محبتي درباره انساني نسبت به انسان ديگري ممکن است، چرا نسبت به کسي که کمال و جمالش بي‌نهايت است،‌ ممکن نباشد؟

نوف بکالي که يکي از دوستان خصوصي اميرمؤمنان علیه‌السلام بود مي‌گويد: شبی ديدم که حضرت با عجله حرکت مي‌کنند و از مردم دور مي‌شوند. نزديک ایشان رفتم و گفتم: أَيْنَ‏ تُرِيدُ يَا مَوْلَايَ؛[1]‏ با این‌عجله کجا مي‌خواهيد برويد؟ فَقَالَ دَعْنِي يَا نَوْفُ إِنَّ آمَالِي تُقَدِّمُنِي فِي الْمَحْبُوبِ؛ ترجمه خودماني این عبارت این است که ولم کن! راحتم بگذار! من نسبت به محبوبم آرزوهايي دارم که مرا به حرکت آورده است و به پيش مي‌برد. فَقُلْتُ يَا مَوْلَايَ وَ مَا آمَالُكَ؛ نوف می‌گوید: عرض کردم آقا چه آرزوهايي داريد؟ قَالَ قَدْ عَلِمَهَا الْمَأْمُولُ وَاسْتَغْنَيْتُ عَنْ تَبْيِينِهَا لِغَيْرِهِ؛ کسي که اين آرزوها را به او بسته‌ام، خود مي‌داند و نيازي ندارم که به ديگران بگويم چه آمال و آرزوهايي دارم. سپس از آن‌جا که حضرت، نوف را دوست مي‌داشتند و نمی‌خواستند او را نااميد کنند و به‌کلی سؤالاتش را بي‌پاسخ بگذارند، در يک جمله به او فرمودند: كَفَى بِالْعَبْدِ أَدَباً أَنْ لَا يُشْرِكَ فِي نِعَمِهِ وَ إِرَبِهِ غَيْرَ رَبِّهِ؛ ادب بندگي اقتضا مي‌کند که انسان نعمت‌ها را جز از پروردگارش نبيند و حاجاتش را جز از او نخواهد. اگر بنده است با ديگران چه کار دارد؟! أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ؛ آیا خدا براي بنده‌اش کافي نيست؟!


بالاترين مرتبه محبت به خدا

اميرالمؤمنين صلوات‌الله‌عليه کسي نيست که بلوف بزند و اشعار مبالغه‌آميز بگويد. تازه‌ اين‌هايي که مي‌فرمايد، در حد فهم شنونده است و آن‌چه خود درک مي‌کند و به آن رسيده، از اين‌ها بالاتر است. شايد گاهي براي برخي از تربيت‌شدگان مکتب اهل‌بيت صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين و کساني که از اين مکتب خوشه‌اي برچيده‌اند، چنين حالاتي پيدا بشود. حتى شايد کساني باشند که همه عمر، اين چنين باشند؛ هنيئاً لهم! به صحرا بنگرم صحرا ته وينم به دريا بنگرم دريا ته وينم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت نشان روي زيباي ته وينم

حال باباطاهر شعر گفته است يا واقعيت داشته، حال بوده يا ملکه‌اش بوده است خدا مي‌داند، اما به هر حال چنين مقوله‌اي وجود دارد و برخي از بندگان خدا با او چنين رابطه‌اي دارند. بالاترين محبتي که انسان مي‌تواند به خداي متعال پيدا کند، اين است که تمام توجه‌اش متمرکز در پيشگاه الهي باشد، به گونه‌اي که ساير خوبي‌ها، زيبايي‌ها و کمالات را پرتويي از کمالات الهي بداند و آن‌ها را يک روزنه‌اي براي تماشاي کمال و جمال خداوند بشمارد. البته گفتن اين مطالب، آسان و شيرين است و در سخنان عرفا و شعرا نيز گاهي از اين مطالب ديده مي‌شود. ان‌شاءالله که آن‌ها رسيده باشند. ما که اعتراف مي‌کنيم، بهره‌اي از اين حقايق نداريم، ولي کساني که به آن رسيده‌اند، گوهر بسيار گرانبهايي دارند. امثال بنده نمي‌توانيم طمعي در اين مرتبه داشته باشيم، اما براي ما نيز مي‌شود مراتب پايين‌تر و کم‌رنگ‌تر آن پيدا بشود. راه آن نيز ـ ‌همان‌طور که گفتيم ‌ـ اين است ‌که انسان ابتدا کمالات محبوب را بشناسد تا محبت ثابتي پيدا کند.


اولياي خدا: واسطه‌هاي دريافت محبت الهي

البته اگر انسان خود به تنهايي درباره خدا و کمالات او بيانديشد، اثر بسياري نمي‌بيند. از الطاف خداوند اين است که راه‌هايي براي امثال ما قرار داده است که اگر در آنها پيش برود در نهايت به کمال مي‌رسد. يکي از آن راه‌ها اين است که انسان درباره چيزهايي فکر کند که خدا دوست مي‌دارد يا کساني که خدا آن‌ها را دوست مي‌دارد و انسان بيشتر مي‌تواند آن‌ها را بشناسد و کمالات‌شان را درک کند. از پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ نقل شده است که شخصي از ايشان پرسيد چه کنم تا دوست خدا و انبيا باشم؟ گويا او نيز همين مشکل ما را داشت و مي‌دانست چنين چيزي، کمال بالايي است و خيلي ارزشمند است، اما نمي‌دانست چه کار کند. حضرت در پاسخ فرمودند: آن‌چه را خدا دوست مي‌دارد، دوست و آن‌چه را دشمن مي‌دارد دشمن بدار! از آن‌جا که مخلوقات خدا و نعمت‌هاي او به ما نزديک‌ترند، بيشتر مي‌توانيم کمالات‌شان را درک کنيم و به آن‌ها توجه کنيم. اگر انسان اين راه را ادامه بدهد، کم‌کم به کمک همان بزرگواران، به محبت خدا نائل مي‌شود.

شايد يکي از اسرار اين‌که اجر رسالت پيغمبر اکرم، مودت ذي‌القربي قرار داده شده است، همين باشد؛ به‌ خصوص که در آيه تعبير مودت است نه محبت. ممکن است انسان محبت داشته باشد، اما در رفتارش اثر نگذارد، اما اگر محبت در عمل انسان اثر گذاشت، به آن مودت مي‌گويند. اجر رسالت پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله آن است که ما اهل‌بيت ايشانصلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين را به گونه‌اي دوست بداريم که اين دوستي در رفتار ما اثر بگذارد. شايد همه ما تجربه کرده باشيم که وقتي انسان کسي را دوست مي‌دارد، ناخودآگاه مي‌خواهد شبيه او بشود. به ياد مي‌آورم هنگامي که درس حضرت امام (ره) شرکت مي‌کرديم، يکي از دوستان‌ ما بود که در راه رفتنش نيز مي‌خواست همانند امام راه برود. امام هنگامي که راه مي‌رفتند، عبايشان را به صورت مخصوصي مي‌گرفتند. اين دوست ما ناخودآگاه مي‌کوشيد همانند امام راه برود و عبايش را همان طور بگيرد و در سخن گفتن شبيه امام سخن بگويد. به طور طبيعي وقتي انسان کسي را دوست مي‌دارد، مي‌خواهد شبيه او باشد.

در جلسات گذشته نيز اشاره کردم که محبوب‌ترين مخلوقات خدا، اين وجودهاي عزيز هستند. اگر ما بکوشيم که محبت‌مان را نسبت به آن‌ها زياد کنيم، و اين محبت در رفتار ما اثر بگذارد و بخواهيم شبيه آن‌ها بشويم، راه بسيار خوبي پيدا کرده‌ايم براي اين‌که با خدا بيشتر آشنا شويم، و اين انسان را آماده مي‌سازد براي اين‌که خداي متعال محبت خودش را به او افاضه فرمايد‌.


راهي براي آمادگي دريافت محبت الهي

يکي از بحث‌هايي که در اين‌جا مطرح مي‌شود اين است که ما نمي‌توانيم تمام توجه‌مان را در خداي متعال يا يکي از اولياي خدا متمرکز کنيم. زندگي ما در اين عالم به ما اين اجازه را نمي‌دهد؛ البته اگر کساني آن معرفت را پيدا کنند که همه هستي پرتويي از اراده الهي است، مي‌توانند همه جا خدا را ببينند و همه چيز را به عنوان مظهر و آيينه خدا تلقي کنند. اين کار ممکن است و محال نيست، اما ما اين‌گونه نيستيم. در زندگي‌ ما هزاران چيز وجود دارد که بايد به آن‌ها توجه کنيم. اين يک واقعيت است که انسان در ابتداي سيرش ـ چه در نماز و چه در عبادت‌هاي ديگر ـ نمي‌تواند تمرکز کامل پيدا کند، چه رسد به اين‌که در شبانه‌روز و خواب و بيداري توجه دائم و کامل داشته باشد. اين‌ها براي ما شبيه افسانه است، ولي نبايد انکار کرد. خدا کساني خلق فرموده است که مردان اين افسانه باشند. ولي به هر حال ما اين‌گونه نيستيم.

گاهي بين اين توجهات تضاد است؛ يعني دو توجه، با هم جمع نمي‌شود و دلبستگي به هر هم دو امکان ندارد. اگر يکي از آن‌ها مي‌آيد، ديگري را بيرون مي‌کند و دست‌کم آن را کمرنگ مي‌سازد. همانند سرکه و شيره که وقتي با هم مخلوط مي‌شوند، بالاخره هم سرکه از شيريني شيره و هم شيره از ترشي سرکه کم مي‌کند و در همديگر تأثير و تأثر دارند. حتي ممکن است يکي به کلي از بين برود و جاي خود را به ديگري بدهد. دلبستگي به برخي چيزها نيز با دلبستگي به خدا جور درنمي‌آيد و قابل آشتي نيست. دو نفر از دوستان خود را فرض کنيد که با هم پدرکشتگي و نهايت دشمني را دارند. شما نمي‌توانيد هر دوي آن‌ها را کاملا دوست بداريد. البته اين مثال، با مسأله محبت خدا بسيار تفاوت دارد. در اين فرض هر کدام از دوستان جهات متعددي دارند و انسان مي‌تواند هر کدام را از جهتي دوست بدارد،‌ ولي بالاخره نمي‌شود انسان به هر دو دلبستگي پيدا کند و با آن‌ها رفيق صميمي بشود.

بنابراين معنا ندارد که انسان (اگر طالب محبت خداست) به کساني که دشمن خدا هستند، محبت داشته باشد؛ لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ؛[2] اين شدني نيست که کسي ايمان به خدا و روز قيامت داشته باشد، اما با دشمنان خدا نرد محبت ببازد. بنابراين اگر انسان مي‌خواهد خدا را دوست بدارد، بايد محبت دشمن او را از دل خود بيرون کند و تا اين هست، آن نمي‌آيد. هر چيزي که خداوند نهي فرموده است، از آن جهت که نهي شده، مبغوض است. گناهان، به‌خصوص گناهان کبيره، مبغوض خدا هستند. اگر انسان اين‌ها را دوست بدارد، تا اين دوستي‌ هست، دوستي خدا شکل نمي‌گيرد و اگر هم باشد، خيلي کمرنگ است و دوام و ثباتي ندارد.

بنابراين اگر انسان به دنبال محبت ثابت خداست، بايد چيزهايي که خداوند دشمن مي‌دارد، از دل خود براند؛ محبت گناه با محبت خدا جمع نمي‌شود. البته مراتب نازل‌تري هست که اين قدر با هم تضاد ندارند، ولي آن‌ها نيز جمع‌شان کاملا نشايد؛ قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ.[3] اگر انسان لذايذ دنيا، پدر، مادر، فرزند، همسر، خويشان، اموالي که کسب کرده و خانه‌هاي خوبي که ساخته‌ است و... را بيش از خدا دوست بدارد، خطرناک است. نشانه آن هم اين است که اين دوستي با جهاد نمي‌سازد. البته جهاد فقط جهاد نظامي نيست. جهاد علمي و فرهنگي نيز جهاد است. روشن است که اين مسايل به‌خودي خود حرام نيست. محبت همسر، اولاد، خانه و اموال حرام نيست، اما خداوند تهديد مي‌کند که اگر لذايذ دنيا را بر پرداختن به کارهايي که خدا دوست دارد و به آن امر مي‌کند، ترجيح داديد و آن‌ها را از خدا و تکاليفي که خدا معين فرموده، دوست‌تر داشتيد؛ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ؛ منتظر امر خدا باشيد!

خداوند از روي حکمت خود در همه امور دنيا لذتي قرار داده است که انسان از آن استفاده کند و مصالح زندگي‌ مادي‌اش تأمين بشود. اگر غذا، لذت نداشت انسان آن را نمي‌خورد و آن را فراموش مي‌کرد و از گرسنگي مريض مي‌شد و حتي مي‌مرد. همين لذتي که در غذا و ساير چيزهاي لذيذ است، باعث دوام زندگي مي‌شود. اصل وجود اين لذت‌ها حکمت خداست و بايد باشد، اما دلبستگي به اين‌ها، آن چنان که انسان در آن‌ها متمرکز بشود و فکر و ذکرش آن‌ها باشد و آن‌ها را مزاحم با تکاليفش قرار بدهد، خطرناک است. چنين کسي به محبت خدا نائل نمي‌شود. اگر انسان مي‌خواهد محبت خدا را داشته باشد، بايد ابتدا آن‌هايي که خدا دشمن مي‌دارد، به کلي از دل خود براند. بکوشد که گناهان و اعمالي که خدا دشمن مي‌دارد را دوست نداشته باشد، و اگر يک وقتي نيز مبتلا شد، فورا توبه کند. در مرحله بعد حتي به مباحات نيز آن چنان دلبستگي پيدا نکند که مانع انجام تکاليفش بشود. اين‌ها زمينه را فراهم مي‌کند که انسان وقتي درباره نعمت‌هاي خدا و کمالات اولياي خدا فکر مي‌کند، آن‌ها را دوست بدارد و اين همان راهي است که قلب انسان کم‌کم مستعد مي‌شود و لياقت اين را پيدا مي‌کند که خداوند متعال نور محبت خود را در آن بتاباند.

وفقنالله و اياکم ان‌شاءالله.



[1]. بحارالانوار، ج91، ص94.

[2]. مجادلة، 22.

[3]. توبه، 24.
پاسخ
#17
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 3/2/93، مطابق با بیست‌وسوم جمادي الثانی 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محبت خدا

(17)
حب في‌الله
محبوب‌ترين عمل نزد خدا

در جلسات گذشته به اين نتيجه رسيديم که محبت خدا با محبت دشمنان خدا قابل جمع نيست، اما با محبت چيزهايي که خدا دوست مي‌دارد يا فرضا نه محبوب و نه مبغوض اوست، قابل جمع است؛ البته مراتب مطلوبيت آن تفاوت مي‌کند که اميدواريم بتوانيم از آيات و روايات براي تفصيل اين مطالب بهره ببریم.

در روايات بسیاری با تعبیراتی از قبیل «حب فی الله»، «حب المؤمن»، «حب احباء الله» و «المتحابین فی الله» به دوست داشتن مؤمنان تشويق شده است. در روايتي از امام زین العابدین علیه‌السلام نقل شده است که فرمودند: در روز قيامت هنگامی که محشر به پا مي‌شود و همه خلايق در آن عرصه عظيم حضور پيدا مي‌کنند، گروهي با صورت‌های نورانی به طرف بهشت به راه مي‌افتند وملائکه به آن‌ها خطاب مي‌کنند: «الی الجنة بغير حساب»؛ شما به حساب نیاز نداريد، يک سره به بهشت برويد! وقتی مردم مي‌پرسند: اين‌ها کيستند، پاسخ می‌شنوند: این‌ها کساني هستند که يک‌ديگر را به خاطر خدا دوست مي‌داشتند و خداوند نیز آن‌ها را بي‌حساب به بهشت مي‌برد.

در حديث معراج نیز، خداوند می‌فرماید: «وَجَبَتْ‏ مَحَبَّتِي‏ لِلْمُتَحَابِّينَ‏ فِيَّ»؛[1] محبت من براي کساني که يکديگر را به خاطر من دوست مي‌دارند، واجب است. مضمون نادری نيز در بعضي از احاديث قدسي آمده است که نقل‌هاي بسیار لطيفي دارد. در یکی از این نقل‌ها خداوند خطاب به حضرت موسي علي‌نبينا‌و‌آله‌و‌عليه‌السلام می‌فرماید تو چه کار براي من کرده‌اي؟ و سپس يکي يکي کارهاي خوب او را می‌شمارد و می‌فرماید: آن‌ها را برای خودت انجام داده‌ای. وقتی حضرت موسی عرض مي‌کند: خدايا! پس چه کنم که براي تو باشد، خطاب می‌آید که «هَلْ وَالَيْتَ‏ لِي‏ وَلِيّاً وَهَلْ عَادَيْتَ لِي عَدُوّاً؟»[2] آن‌چه براي من است اين است که کسي را به خاطر من دوست بداري يا کسی را به خاطر این‌که دشمن من است، دشمن بداري. در ذيل این روايت آمده است که حضرت موسي از اين‌جا فهميد که محبوب‌ترين اعمال پيش خدا، اين است که انسان ديگران را براي خدا دوست بدارد.

در روايت ديگري از امام جواد علیه‌السلام نقل شده است: «أَوْحَى‏ اللَّهُ‏ إِلَى‏ بَعْضِ‏ الْأَنْبِيَاء: أَمَّا زُهْدُكَ فِي الدُّنْيَا فَتُعَجِّلُكَ الرَّاحَة، أَمَّا انْقِطَاعُكَ إِلَيَّ فَيُعَزِّزُكَ بِي، وَ لَكِنْ هَلْ عَادَيْتَ لِي عَدُوّاً وَ وَالَيْتَ لِي وَلِيّاً»؛[3] خداوند متعال به برخی از انبیا وحی کرد که زهد در دنيا باعث راحتي خودت است؛ وقتي به امور دنیا تعلق نداري و زندگي ساده‌اي داري، غم و غصه‌اي نیز نداري. بنابراین زهدت را به حساب من نگذار! زهدت باعث مي‌شود که خودت راحت باشي. وَأَمَّا انْقِطَاعُكَ إِلَيَّ فَيُعَزِّزُكَ بي‌؛ اين‌که سر و کارت فقط با من است و امیدی به ديگران نداري، نیز باعث عزت خودت است. وَلَكِنْ هَلْ عَادَيْتَ لِي عَدُوّاً وَوَالَيْتَ لِي وَلِيّا؛ آيا کسي را به خاطر من دوست، يا دشمني را به خاطر من دشمن داشته‌اي؟ این دوستی و دشمنی است که برای من بوده است، ولی کارهای دیگرت مال خودت است.

حال اين پرسش مطرح مي‌شود که دوستي مؤمن به خاطر خدا چه خصوصيتي دارد که خداوند مي‌فرمايد: نماز، روزه و عبادت‌هاي ديگرت مال خودت است، اما اين‌که کسي را به‌خاطر من دوست بداري، براي من است؟ اين دوستي با ساير عبادت‌ها چه تفاوتي مي‌کند؟

به نظر مي‌رسد دليل اين امر آن است ‌که محبت انسان به ديگران براي خدا، در واقع همان محبت خداست و عملي جداگانه نيست. نماز، روزه، زکات و ساير عبادت‌ها هر کدام عملي مستقل است، و وقتي انسان آن‌ها را انجام مي‌دهد، انتظار ثواب نيز دارد، اما روشن است که وقتي کسي خدا را دوست داشته باشد، دوستان خدا را نيز دوست خواهد داشت. وقتي انسان به کسي خيلي علاقه داشته باشد، هر چيزي را که به او نسبت داده شود، نيز دوست دارد. مثلا محبت انسان به تصوير محبوب، محبتي جدا از محبت او نيست و هر کسي تصوير محبوب خود را نيز دوست مي‌دارد. بنابراين محبت انسان به مخلوقي از مخلوقات خدا به خاطر خدا، همان شعاع محبت خداست که به محبوب خدا تابيده است و چيز ديگري نيست. اين است که خداوند از آن بسيار خشنود مي‌شود و باعث رشد شخص مي‌شود.

از اين‌رو روايات فراواني درباره دوست داشتن مؤمن وارد شده است که اين کار را يکي از بالاترين عبادت‌ها معرفي مي‌کند که نه تنها منافاتي با محبت خدا ندارد، بلکه مورد تأکيد خداست و خداوند از مؤمن انتظار دارد که غير از همه عبادت‌ها، اين فضليت را نيز داشته باشد. در روايات ديگري آمده است که هنگامي که دو مؤمن به هم مي‌رسند، بر‌ترين آن‌ها کسي است که ديگري را بيشتر دوست مي‌دارد؛ إِنَّ الْمُسْلِمَيْنِ يَلْتَقِيَانِ فَأَفْضَلُهُمَا أَشَدُّهُمَا حُبّاً لِصَاحِبِهِ‏.
محبت مؤمنان فقير، محبت خداست!

از جمله روايات اين باب رواياتي است که در آن‌ها بر محبت فقرا تأکيد شده است. در روايتي از پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نقل شده است که فرمودند: خداي متعال به من امر فرموده که مؤمن فقير را دوست بدارم. در حديث معراج نيز خداوند خطاب به پيامبر خود مي‌فرمايد: محبتي محبة الفقرا؛[4] محبت من محبت فقراست. باز در فراز ديگري از اين حديث مي‌فرمايد: فقرا را نزديک خودت قرار بده، به آن‌ها نزديک شو و بيشتر با آن‌ها معاشرت کن! اما با اغنيا خيلي نزديک نشو! از جمله روايات اين باب درباره اميرمؤمنان سلام‌الله‌عليه است که پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله به ايشان فرمودند: يَا عَلِيُّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَهَبَ لَكَ حُبَّ الْمَسَاكِينِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ فَرَضِيتَ‏ بِهِمْ إِخْوَاناً وَ رَضُوا بِكَ‏ إِمَاما؛[5] اي علي! خداوند محبت فقرا را به تو عنايت فرموده است. اين موهبتي خدايي است. تو آن‌ها را به عنوان برادر پسنديده‌اي و آن‌ها نيز تو را به عنوان امام پسنديده‌اند. حال اين تاکيدات اين پرسش را مطرح مي‌کند که چه خصوصيتي باعث شده که مي‌بايست انسان در بين ساير مؤمنان، فقرا را بيشتر دوست بدارد؟
تقرب به خدا؛ اقتضاي فقر

به نظر مي‌رسد يکي از دلايل تأکيد بر محبت فقرا اين است که فقرا خود بيشتر شايسته محبت هستند. ملاک محبوبيت نزديک‌تر بودن به خداست و فقرا امکان تقرب بيشتري دارند. طبيعت ثروتمند بودن، اقتضاي اين را دارد که انسان از خدا غافل و به غرور و تکبر مبتلا شود. چنين کساني که آفات و گرفتاري‌هايي دارند و موانعي بر سر راهشان است، ممکن است به هدف نرسند و يا دست‌کم ديرتر به هدف برسند. همان‌طور که در آيات قرآن آمده است، انسان همين که ببيند که بي‌نياز است و دستش به دهانش مي‌رسد، ديگر در مقابل حق تسليم نمي‌شود و سرکشي و غرور پيدا مي‌کند؛ کلاّ إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى× أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى.[6] البته اين‌ سخن به اين معنا نيست که ثروت، علت تامه براي دوري از خداست. اين مسايل، همانند تأثيراتي که در کتاب‌هاي طبي براي داروها مي‌نويسند، از قبيل اقتضائات است و به اين معناست که در شرايطي اثر مي‌کند و گاهي در شرايط ديگري اثر نمي‌کند. اين‌که انسان خود را غني بداند، اقتضاي طغيان، سرکشي و غرور دارد، ولي ممکن است کسي در مکتب انبيا تربيت شود و نه تنها مبتلا به غرور و تکبر نشود، بلکه بسيار متواضع‌تر از ديگران نيز بشود. بنابراين فقرا از آن جهت که معمولا مبتلا به غرور، تکبر، طغيان و امثال آن نمي‌شوند، آفت‌شان کمتر است و چيزي که آفتش کمتر باشد، دوست‌داشتني‌تر است.
اخلاص در محبت به فقرا

دليل ديگر مطلوبيت محبت فقرا، به خود محب مربوط مي‌شود. محبت ما نسبت به فقرا ممکن است آفت کمتري نسبت به محبت ما به اغنيا داشته باشد. ممکن است محبت انسان به کساني که امتيازاتي از قبيل پست، مقام، عنوان، ثروت و... دارند، به خاطر طمع در استفاده از امتيازات آن‌ها باشد. اين محبت خالص براي خدا نيست، اما در محبت به فقير معمولا اين انگيزه وجود ندارد؛ فقير چيزي ندارد که انسان طمع در آن داشته باشد. بنابراين وقتي ما مؤمنان فقير را دوست مي‌داريم، محبت‌مان خالص‌تر است، اما اگر مسايل ديگري همانند ثروت و لوازم آن از قبيل مقام و تشخص‌هاي اجتماعي در کار باشد، ممکن است انسان به اميد اين‌که زماني برايش کارگشايي کنند، به آن‌ها محبت بورزد و اين باعث مشوب شدن محبت انسان به انگيزه‌هاي نفساني و دنيوي مي‌شود.
معيار شناخت دوستي براي خدا

نکته ديگري که مي‌بايست به آن توجه کنيم اين است که در همه رواياتي که دلالت بر مطلوبيت محبت به ديگران دارد، عنوان «في ‌الله» قيد شده است؛ المتحابين في الله. حال اين پرسش مطرح مي‌شود که اين قيد «في الله» به چه معناست و معيار شناخت اين‌که انسان کسي را براي خدا دوست مي‌دارد، چيست؟ روشن است که انگيزه‌هاي مختلفي براي محبت وجود دارد. برخي از انگيزه‌ها را خود انسان مي‌تواند آزمايش کند. مثلا اگر محبت براي خدا باشد، رفتارهاي طرف مقابل تأثيري در محبت او ندارد. او براي خدا اين فرد را دوست مي‌دارد، حال مثلا باوفا باشد يا جفاکار، تفاوتي در محبتش نمي‌کند. ملاک ديگري که کمابيش خود انسان مي‌تواند آن را بسنجد، اين است که اگر محبت انسان به ديگري براي خداست، مي‌بايست هرکه را به خدا نزديک‌تر است، بيشتر دوست بدارد، اگر اين طور نبود بايد شک کند که آيا اين محبت براي خداست يا براي امر ديگري است.

در برخی از روايات ویژگی‌هایی براي کساني که ديگران را براي خدا دوست مي‌دارند، ذکر شده است. از جمله آن‌ها این روايت معروف است که حواريون حضرت عيسي علي‌نبيناوآله‌وعليه‌السلام از ایشان پرسیدند که ما با چه کساني معاشرت کنيم؟ قَالَتِ الْحَوَارِيُّونَ لِعِيسَى يَا رُوحَ‏ اللَّهِ‏ مَنْ‏ نُجَالِسُ قَالَ مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ وَ يَزِيدُ فِي عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَ يُرَغِّبُكُمْ فِي الْآخِرَةِ عَمَلُهُ.[7] روشن است که انسان چنین کسی را برای خدا دوست می‌دارد. کسی که ديدنش شما را به ياد خدا بيندازد نه به ياد شیطان و هوس‌ها. وقتي سخن می‌گوید بر علم شما افزوده شود و این‌گونه نيست که شما را غافل کند و مشغول سخنان بي‌حاصل و لغويات سازد. حتی اگر سخن نیز نگوید، از دیدن رفتارش به آخرت رغبت پيدا می‌کنيد؛ وقتی رفتارهايش مي‌بينيد، تشويق می‌شويد که براي آخرت کار کنيد. حتما شما بزرگانی را ديده‌ايد که این‌گونه بودند.
آيت‌الله مشکيني؛ مجسمه تقوا

مرحوم آقاي مشکيني رضوان‌الله‌عليه این گونه بود. حتی در زمستان نیز عباي نازک و ارزان قیمت مي‌پوشيد. هيچ گاه انسان از ديدن ايشان، به ياد لباس‌هاي فاخر، زينت‌ها و امثال آن نمي‌افتاد. من با این‌که نزدیک به چهل سال با ايشان معاشرت داشتم، يادم نمي‌آيد که سخن بي‌فايده‌ و نامربوطي از ایشان شنیده باشم. هر چه بود يا درباره علم و تقوا بود و يا مسائل اجتماعي براي شناختن وظيفه. مجلس ايشان طوري بود که کمتر کسي بود که در آن متأثر نشود. در دیدار‌های اعضای مجلس خبرگان با مقام معظم رهبري که هر سال دو مرتبه خدمت ایشان مي‌رسيديم، آقا به ایشان امر مي‌فرمودند که موعظه کنند و ايشان در حضور مقام معظم رهبري خبرگان را موعظه مي‌کرد. روايات بسيار ناب و مطالب مفيد و ارزنده‌ای می‌گفتند که امثال بنده تحت تأثير واقع مي‌شدیم و احساس مي‌کردیم که تفاوت کرده‌ایم. روشن است که چنين افرادی را انسان دوست مي‌دارد و این محبت به خاطر امور دنیایی نیست. این محبت به‌خاطر این است که ديدن، صحبت کردن، رفتار، حق‌شناسي‌، قدرشناسي و تواضع ایشان انسان را به یاد خدا می‌اندازد، اما مواردي هم وجود دارد که مشتبه است و ممکن است انگيزه‌هاي ديگري در کار باشد.
تأثير عمل خالص

خوب است انسان بکوشد که انگيزه‌هايش را درست بشناسد و اموری که جنبه‌هاي دنيوي و شخصي دارد را حذف کند. وقتي کار براي خداوند خالص شد، خيلي اثر مي‌کند؛ اثري که با عملی که حتی يک درصد شائبه دارد، نیز قابل مقایسه نیست. خلوص براي تأثير اعمال، اکسيري است که با هيچ چيزي قابل مقايسه نيست. خداي متعال مي‌فرمايد: انا خير شريک؛ من بهترين شريکم. اگر کسي در کاری من را با ديگري شريک کند، من سهم خودم را به شريک واگذار مي‌کنم و مي‌گويم اين هم مال تو! من نمي‌پذيرم جز آن‌چه خالص فقط براي من باشد. البته خداوند بخلي در پذیرفتن آن نیز ندارد و آن را نیز بي‌اثر نمي‌گذارد، اما آن‌چه اثر اصيل و عميق دارد و همانند کيميا مس را طلا مي‌کند، عمل خالص است. اگر اين‌گونه شد هم براي دنياي انسان و هم براي آخرت او مؤثر است. ان شاءالله خداوند روزي ما، شما و همه بفرمايد!

وصلي ‌الله علي محمد وآله الطاهرين.

[1]. بحارالانوار، ج74، ص21.

[2]. جامع الاخبار، ص126.

[3]. تحف العقول،‌ ص454.

[4]. ارشاد القلوب الى الصواب، ج1، ص201.

[5]. بحارالانوار، ج36، ص347.

[6]. علق، 7-6.

[7]. کافي، ج1، ص40.
پاسخ
#18
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 10/2/93، مطابق با سي‌ام جمادي الثانی 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محبت خدا

(18)
اکسير محبت
یاد نعمت‌هاي خدا؛ راه کسب محبت او

در جلسات گذشته مقداری درباره راه‌های کسب محبت خدا بحث کردیم و گفتیم زندگي طبيعي دنيا برای کسانی که در مراتب نازلی از معرفت هستند اقتضا مي‌کند که همين اشياي مادي و محسوس را دوست بدارند و همین چيزهاست که به نوعي براي آن‌ها لذت‌بخش است. پس از آن‌که خداي متعال بر ما منت گذاشت و معرفت خودش را به هر پایه‌ای که لیاقتش را داریم، نصيب ما کرد، به تدريج زمينه‌ براي پیدا کردن محبت خدا فراهم مي‌شود. معمولا در اين مراتب براي رسیدن به محبت خدا _ همان‌گونه که در روايات سفارش شده است_ بايد درباره نعمت‌هاي خدا بیاندیشیم. انسان ‌به‌گونه است که اگر بداند کسي به او خدمتي کرده و یا نعمتي را به او ارزاني داشته است، به طور فطری و طبيعي او را دوست مي‌دارد. بنابراین هر قدر ما درباره نعمت‌هاي خدا بيشتر فکر کنيم و ارزش آن‌ها را بيشتر درک کنيم، زمينه ازدياد محبت خدا در دل ما بیشتر فراهم مي‌شود. خوشبختانه بسياري از آيات قرآن اين نقش را ايفا مي‌کنند و نعمت‌هاي خدا را چه به عنوان آيات‌الله و چه به عنوان ذکر نعمت‌هاي خاص یادآوری می‌‌کنند و به ما مي‌فهمانند که اين نعمت‌‌ها چه چيزهاي ارزشمندي است که خداوند به ما داده است.

ولي ما انسان‌ها در اثر ضعف‌هايي که داريم، آن طور که بايد و شايد درباره ارزش نعمت‌هاي خدا نمي‌‌اندیشیم. لحن قرآن در این باره این‌گونه است: وَجَعَلَ لَكُمُ الْسَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ.[1] بايد در باره‌ این نعمت‌ها بیاندیشید و ببينيد که اين‌ها چقدر ارزش دارد تا در مقام شکر آن بربياييد. ولي ما با این‌که ده‌ها بار اين‌گونه آيه‌ها را مي‌خوانيم، به راحتی آن‌ها را پشت گوش می‌اندازیم و چند دقيقه‌ فکر نمی‌کنيم که اين‌ها چه نعمت‌هاي عظيمي است. تنها زمانی که يکي از اين نعمت‌ها به خطر بيافتد، شوکي به ما وارد مي‌شود و به اهمیت آن‌ پی می‌بریم. ولي خداوند از آن‌جا که می‌داند پلکان ترقی و تعالی ما محبت اوست، کوتاهی‌های ما را نادیده می‌گیرد و باز نعمت‌هایش را به ياد ما می‌آورد و به پيغمبرانش نیز دستور مي‌دهد که نعمت‌هاي مرا براي مردم ذکر کنيد تا آن‌ها مرا دوست بدارند. گاهي نیز خداوند از انسان‌ها گله مي‌کند که وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ؛[2] با این همه تأکید خداوند بر شکر، اما انسان‌‌هاي شکرگزار بسیار کم هستند.
محبت اصيل و محبت تبعي

روشن است که این محبت اصالتا به نعمت‌ها تعلق می‌گیرد و ابتدا ما محبت غير خدا را پيدا مي‌کنيم و از آن به خدا کانال مي‌زنيم. مثلا وقتي انسان درباره چشم خود بیاندیشد، می‌بیند که چشمش را دوست مي‌دارد و حاضر است براي سلامتي آن ميليون‌ها بلکه ميلياردها خرج کند. وقتی فهمیدیم که این چشم چقدر دوست‌داشتني است، کسي که اين چشم را به ما داده است را نیز دوست می‌داريم. اين از ضعف ماست و چاره‌اي غير از اين کار نيست. همان‌طور که در معرفت خدا نیز همين‌گونه عمل مي‌کنيم، اما کساني هستند که در کسب معرفت خدا این‌ چنین نیستند. آن‌ها می‌گویند: بک عرفتک وانت دللتني عليک؛[3] خدايا! من تو را با خودت شناختم نه از راه مخلوقاتت. تو خودت بودي که دست مرا گرفتي و به سوي خودت رهبري کردي. درباره محبت نیز در فرمايشات ائمه صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين تعبيراتي است که خطاب به خدا می‌گویند: من تو را دوست مي‌دارم و نه غير تو را، و هر کس ديگر را نیز دوست مي‌دارم به خاطر توست. اين تعبيرات، تعبیرات بسیار زيبايي است، اما ما معنای آن را درست نمي‌فهميم. اجمالا مي‌توانيم باور کنيم که خداوند چنین بنده‌هايي دارد که چيزهايي مي‌فهمند که کلاس‌‌اش خیلی بالاتر از ماست.

ما طبيعتا ابتدا پيغمبر را مي‌شناسيم و هر قدر درباره عظمت نعمت وجود ايشان و برکاتي که از وجود ايشان شامل حال ما شده، بيشتر فکر کنيم، بیشتر به ايشان عشق می‌ورزيم، اما خود پيغمبر اکرم صلوات‌الله‌عليه‌وآله مي‌فرمايند: مرا به خاطر خدا دوست بداريد و اهل‌بيت، عترت و ذريه مرا به خاطر من دوست بداريد. يعني محبت از بالا شروع مي‌شود؛ ابتدا محبت به خدا، سپس از خدا به پيغمبر سرايت مي‌کند و از ایشان به اميرمؤمنان و فاطمه زهرا و فرزندان‌ معصومشان سلام‌الله‌عليهم‌اجمعين و بعد هم به دوستان‌شان. اين نیز نوعی جريان محبت است که ما خيلي با آن آشنا نيستيم. براي تقريب به ذهن می‌توان گفت که محبت به دو نوع اصيل و تبعي تقسيم مي‌شود. در جلسه گذشته نیز مقداري درباره این سخن گفتیم که چرا محبت في‌ الله از همه عبادت‌ها بالاتر است. در آن جلسه گفتیم اين محبت فعل مستقلي نيست و شعاعي از همان محبت خداست. ما انسان‌ها برای افعال خود _ هر چه باشد _ باید انگيزه‌اي داشته باشيم، اما وقتي خدا را دوست داشته باشيم، دوستان او را نیز خودبه‌خود دوست می‌داريم. این محبت چرا ندارد و دوست داشتن وابستگان خدا کار ديگري غیر از محبت خود خدا نيست. مثل اين‌که همه ما از آن‌جا که حضرت معصومه سلام‌الله‌عليها را دوست داريم، شبکه ضريح‌، در صحن‌ و خاک صحن‌شان را نیز دوست داريم. به اين محبت، محبت تبعي مي‌گويند.

اين‌که انسان فقط یک محبوب اصیل داشته باشد و آن هم خدا باشد، ايده‌آل محبت في ‌الله است. انسان باید فقط يک محبوب داشته باشد و هر چيز ديگر را به خاطر اين‌که از متعلقات و شعاع محبت اوست، دوست بدارد؛ انت الذي ازلت الاغيار عن قلوب احبائک حتي لم يحبوا سواک؛[4] سيدالشهدا علیه‌السلام در روز عرفه، در پيشگاه الهي عرض مي‌کند: خدايا! تو آن کسي هستي که اغيار را از دل دوستانت زدودي تا جز تو کسي را دوست نداشته باشند. در این صورت دوستي پيغمبر و اهل‌بيت او شعاع همان محبت خداست و چیزی غیر آن نيست. این محبت ارزش بسیاری دارد. اگر انسان اين‌گونه شد، مصداق آن روايت مي‌شود که فرمودند: اگر مردم قدر کسي که محبوب خدا شده را مي‌دانستند، برای نزدیک شدن به خدا فقط از خاک پای او استفاده می‌کردند؛ ما تقربوا الى الله الا بتراب قدميه.[5]
تبديل محبت تبعي به محبت اصيل

کساني که از راه محبت مخلوق، به محبت خدا مي‌رسند، ابتدا محبت‌شان نسبت به ديگران مستقل است. مثل اين‌که انسان گُلي را به‌خاطر زيبايي و بوي خوشش دوست بدارد. در اين صورت گاهي در ابتدا حتى به ذهنش نيز نمي‌آيد که مثلا خدايي آن گل را آفريده است. اما اگر فکر کند که چه کسي اين زيبايي را به اين گل داده است و از اين خاک آلوده و اين کودهاي کثيف، چنين رنگ‌آميزي‌ها و عطرها از کجا پيدا شده و چه کسي اين تدبير را کرده است، زمينه‌اي مي‌شود که از اين محبت به محبت خدا راهي پيدا کند.

کم‌کم اين محبت از استقلال محبت مخلوق مي‌کاهد و آن را به يک محبت تبعي تبديل مي‌کند. هنري که خداوند در خلفت روح انسان به کار برده است، بسيار شگفت‌انگيز است؛ محبوبي که ابتدا اصالتا محبوب انسان است، کم‌کم رنگ مي‌بازد و اصالتش از دست مي‌رود! وقتي انسان در فرمايشات ائمه صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين دقت کند، مي‌بيند که آن‌ها درصدد بودند که چنين راهي را براي تربيت انسان ارائه بدهند؛ ابتدا توصيه مي‌کنند: بکوشيد دوست مؤمن‌تان را دوست بداريد؛ مَا الْتَقَى مُؤْمِنَانِ قَطُّ فَتَصَافَحَا إِلَّا كَانَ أَفْضَلُهُمَا إِيمَاناً أَشَدَّهُمَا حُبّاً لِصَاحِبِه؛[6] هرگاه دو مؤمن يک‌ديگر را ملاقات مي‌کنند، هر کدام ديگري را بيشتر دوست مي‌دارد، نزد خدا عزيزتر است. روشن است که ارزش اين محبت به خاطر ايمان محبوب است و محبت‌هاي ديگر ارزشي ندارد وگرنه، گاهي زحمت نيز دارد و مانع از محبت خدا نيز مي‌شود.

در روايات اين‌گونه نقل شده است که وقتي دو مؤمن با هم مصافحه مي‌کنند، نور يکي به ديگري مي‌تابد و همين ملاقات‌شان باعث افزايش نورانيت‌ آن‌ها مي‌شود. در روايت ديگري اين‌گونه آمده است که هرگاه مؤمني براي ملاقات برادر مؤمنش در خانه او برود، خداوند فرشته‌اي را نزد او مي‌فرستد تا از او بپرسد که اين‌جا چه کار دارد. مي‌گويد: اين‌جا خانه رفيقم است و مي‌خواهم او را ببينم. مي‌پرسد: آيا احتياجي داري که به آن اميد در خانه‌اش آمده‌اي؟ مي‌گويد: نه هيچ احتياجي ندارم؛ دوستش دارم و آمده‌ام تا او را ببينم. در اين‌هنگام خداي متعال به آن ملک مي‌فرمايد: به اين بنده بگو إِيَّايَ‏ زُرْتَ‏ وَ لِي تَعَاهَدْتَ وَ قَدْ أَوْجَبْتُ لَكَ الْجَنَّةَ وَ أَعْفَيْتُكَ مِنْ غَضَبِي وَ أَجَرْتُكَ مِنَ النَّار؛[7] تو به زيارت اين برادر مؤمن نيامده‌اي؛ تو به زيارت من آمده‌اي و پذيرايي‌ات نيز به عهده من است. باز در روايت ديگري آمده است که وقتي دو مؤمن با هم مصافحه مي‌کنند، از بين دو انگشت‌ ابهام آن‌ها صد رحمت ريزش مي‌کند که 99 تا از آ‌نها براي کسي است که ديگري را بيشتر دوست مي‌دارد؛[8] البته اين محبت در صورتي اين خواص را دارد که براي خدا باشد نه براي حب دنيا.
محبت به مؤمن؛ پلي به محبت خدا

دوستي با مؤمن راهي است که زمينه رشد معرفت، محبت، کمال، تقوا و بالاخره تقرب به خدا را فراهم مي‌‌آورد، و دليل اين همه تشويق خداوند نسبت به آن نيز همين است. انسان پس از ملاقات با فاسق احساس مي‌کند که بوي کثافت گرفته است، اما وقتي با مؤمني ملاقات و گفت‌وگو کند ­ ـ حتى اگر هيچ قصدي هم نداشته باشدـ نورانيتي در دلش پيدا مي‌شود و احساس مي‌کند که به قرآن، اهل‌بيت و ذکر خدا رغبت بيشتري پيدا کرده است.

اين‌گونه محبت‌ها اگرچه به مخلوقات تعلق مي‌گيرد، به شرطي که با محبت خدا تضاد نداشته و در متعلق آن ـ ولو به عنوان جزء العلةـ عنصر ايمان دخالت داشته باشد، کم‌کم باعث خالص‌ترشدن محبت و در نتيجه بيشتر شدن محبت به خدا ‌مي‌شود. در اين صورت کم‌کم اين محبت به جايي مي‌رسد که اصالت از محبوب‌هاي مخلوق گرفته مي‌شود. در اين مرحله ديگر دو محبت نيست،‌ بلکه فقط محبت خداست. به ديگر سخن، فرد در اين مرحله هر چه در وجود برادر مؤمن خود مي‌بيند، امور خدايي است، و به خاطر همان‌هاست که او را دوست مي‌دارد. اين‌ است که آن محبت اصيل به محبت تبعي تبديل مي‌شود. اين نکته عجيبي است که اگر انسان روي آن کار بکند، به توفيق خدا و با توسل به اهل‌بيت،‌ از راه همين محبت‌هايي که به امور دنيا دارد، به خداوند توجه بيشتري پيدا مي‌کند.

بنابراين ما بايد به محبت دوستان خدا بها بدهيم و در درجه اول هر مؤمني را دوست داشته باشيم. حال اگر اين مؤمن از ذريه پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله باشد، از آن‌جا که انتساب بيشتري نسبت به اولياي او دارد، به او محبت بيشتري تعلق مي‌گيرد. بعد از آن، هر چه تقوا و علمش بيشتر باشد، محبت انسان بيشتر مي‌شود تا جايي که بزر‌گ‌ترين علما را فقط به خاطر اين‌که نوکر کوچکي براي وجود مقدس ولي عصر اروحنافداه هستند دوست مي‌دارد. همان‌طور که امام (ره) وقتي به وجود مقدس حضرت ولي عصر اروحنافداه اشاره مي‌کردند، مي‌فرمودند: روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء.
استاد مصري و شگفتي او از سخن امام

يکي از فضلاي بزرگ حوزه که در سال‌هاي اول انقلاب به حج رفته بود نقل مي‌کرد که يک روز در مسجدالحرام نشسته بودم که شخصي کنار من نشست و به عربي گفت: شما ايراني هستيد؟ گفتم: بله. گفت: من مصري هستم و استاد دانشگاه، و امام خميني را دوست مي‌دارم و سؤالي دارم. گفتم: بگو! گفت: راستش اين است که من فکر مي‌کردم که بعد از پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌ در عالم اسلام شخصيتي به عظمت امام خميني به وجود نيامده است، اما گاهي در سخنان ايشان با تعبيري روبه‌رو مي‌شوم که تعجب مي‌کنم. ايشان از کسي ياد مي‌کند و مي‌گويد جان من فداي خاک پاي او! اين شخص کيست؟ گفتم: اين شخص همان کسي است که نام او در کتاب‌هاي خودتان نيز هست، و يکي دو تا روايت درباره امام زمان در آن‌جا برايش قرائت کردم.

مشاهده مي‌کنيد که اين استاد مصري از راه محبت امام به محبت ولي عصر راه پيدا کرد! تفاوت بين وجود مقدس امام رضوان‌الله‌عليه و وجود مبارک امام زمان عجل‌الله‌تعالي‌فرجه‌الشريف به حدي است که خود امام مي‌گفت: خاک پاي او بر جان من شرف دارد، و جان من فداي خاک پاي او! ارزش اين محبت به اندازه‌اي است که خداوند متعال به برکت محبت به اين بزرگواران انسان را به جايي مي‌رساند که خاک پاي خودش، مايه تبرک ديگران باشد. اين نعمت عظيمي است که خدا به خصوص به ما شيعيان داده است؛ البته بسياري از اهل تسنن نيز مراتبي از محبت اهل‌بيت را دارند، ولي اين افتخار به خصوص نصيب‌ ما شيعيان شده است که علاقه به اهل بيت عليهم‌السلام داريم. اما شيطان در همين جا هم دست از سر ما برنمي‌دارد.
نشانه محبت واقعي

وقتي روايات مربوط به اهميت محبت اهل‌بيت را مي‌خوانيم و احساس مي‌کنيم محبتي نسبت به آن‌ها داريم، گاهي شيطان آن چنان ما را غافل و مغرور مي‌کند که مي‌گوييم ديگر کار ما تمام است و حال که امام حسين عليه‌السلام را دوست داريم، ديگر هر کاري دلمان مي‌خواهد مي‌کنيم! امام حسين ما را شفاعت‌ مي‌کند و کارمان درست مي‌شود. اين است که خود اهل‌بيت صلوات‌الله‌علهيم‌اجمعين به اين نکته توجه داشته‌اند و به دوستان‌شان سفارش کرده‌اند که به اين غفلت گرفتار نشوند. روايتي را مرحوم شيخ طوسي از امام باقر سلام‌الله‌عليه نقل مي‌کند که ايشان خطاب به جابر جعفي مي‌فرمايند: يَا جَابِرُ، بَلِّغْ‏ شِيعَتِي‏ عَنِّي‏ السَّلَامَ، وَأَعْلِمْهُمْ أَنَّهُ لَا قَرَابَةَ بَيْنَنَا وَبَيْنَ اللَّهِ (عَزَّوَجَلَّ)، وَلَا يُتَقَرَّبُ إِلَيْهِ إِلَّا بِالطَّاعَةِ لَهُ. يَا جَابِرُ، مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ وَأَحَبَّنَا فَهُوَ وَلِيُّنَا، وَمَنْ عَصَى اللَّهَ لَمْ يَنْفَعْهُ حُبُّنَا؛[9] اي جابر! سلام مرا به شيعيانم برسان و به آن‌ها بياموز که ما با خدا خويش و قومي نداريم. تنها راه تقرب به خدا، اطاعت خداست. اي جابر! اين را به شيعيان ما بگو: هر کس که هم ما را دوست داشت و هم خدا را اطاعت کرد، وليّ ماست، اما اگر متمرد و گردنکش و گناهکاري ما را نيز دوست داشته باشد، نفعي به حالش نمي‌بخشد.

روايت ديگري از امام باقر سلام‌الله‌عليه نقل شده است که: وَاللَّهِ‏ مَا مَعَنَا مِنَ‏ اللَّهِ‏ بَرَاءَةٌ وَلَا بَيْنَنَا وَبَيْنَ اللَّهِ‏ قَرَابَةٌ وَلَا لَنَا عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ؛ [10] به خدا قسم، ما برائت آزادي با خودمان نداريم و با خدا نيز خويش و قوم نيستيم. ما حجتي نداريم که خدا مجبور باشد حرفي که ما مي‌زنيم قبول کند؛ لله الحجة البالغه؛[11] هيچ کس بر خدا حجتي ندارد. وَلَا نَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ إِلَّا بِالطَّاعَةِ فَمَنْ كَانَ مِنْكُمْ مُطِيعاً لِلَّهِ تَنْفَعُهُ وَلَايَتُنَا وَمَنْ كَانَ مِنْكُمْ عَاصِياً لِلَّهِ لَمْ تَنْفَعْهُ وَلَايَتُنَا؛ وَيْحَكُمْ لَا تَغْتَرُّوا، وَيْحَكُمْ لَا تَغْتَرُّوا؛ ولايت ما براي کسي فايده دارد که مطيع خدا باشد، اما اين ولايت، نفعي به حال کسي که اهل معصيت است،‌ نمي‌بخشد. اين جاست که حضرت دو بار تکرار مي‌کنند که ويحکم لاتغتروا؛ خودتان را گول نزنيد! فريب نخوريد! راه سعادت، بندگي خداست و محبت ما به شما کمک مي‌کند که در اين راه پيش برويد ولي جاي آن را نمي‌گيرد.

روايت ديگري نيز در اصول کافي باز از امام باقر[12] سلام‌الله‌عليه است که مي‌فرمايند: أَ يَكْتَفِي مَنِ انْتَحَلَ التَّشَيُّعَ‏ أَنْ‏ يَقُولَ‏ بِحُبِّنَا أَهْلَ‏ الْبَيْتِ‏؛[13] آيا براي کسي که خودش را شيعه مي‌داند، همين کافي است که بگويد من علي و اهل‌بيت را دوست مي‌دارم؟! آيا ديگر کارش با همين درست مي‌شود؟! سپس حضرت در ادامه مي‌فرمايند: فَلَوْ قَالَ إِنِّي أُحِبُّ رَسُولَ اللَّهِ- فَرَسُولُ اللَّهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله خَيْرٌ مِنْ عَلِيٍّ؛ اگر به گفتن و دوست داشتن است، بگويد رسول الله را دوست مي‌دارم! او که افضل از علي است. اگر گفتن و دوست داشتن کار مي‌سازد، به جاي اين‌که بگويد علي (ع) را دوست مي‌دارم، بگويد محمد (ص) را دوست مي‌دارم. اين گفتن‌ها خود به خود کاري صورت نمي‌دهد. ليس بين ‌الله وبين احد قرابة؛ خدا با هيچ کس خويش و قوم نيست و راه کسي که مدعي دوستي ماست، راه معصيت نيست. حتى اگر مبتلا شد و لغزشي از او سر زد، بايد فورا توبه کند و توسل داشته باشد. بايد نزد ما خجالت بکشد که من شيعه هستم و چنين کاري کردم تا زود جبران بشود.

محبت بايد عمق داشته باشد. اگر پيغمبر و اهل‌بيت صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين را دوست مي‌داريم به خاطر آن است که خدا آن‌ها را دوست مي‌دارد. اين محبت بايد فرع محبت خدا باشد تا آن اثري که از آن انتظار داريم تحقق پيدا کند. بنابراين ما بايد هميشه بين خوف و رجا باشيم و خيال نکنيم اين‌که گفته‌اند محبت اهل‌بيت همه مشکلات را حل مي‌کند، از نوع همين محبت‌هاي سرخ و آبي است. آن محبت ديگري است که خود ائمه فرمودند: اگر کسي ما را دوست بدارد، مخالفت با ما نمي‌کند. البته نبايد نااميد نيز بشويم و بگوييم چون اهل معصيت هستيم پس راه نجاتي نداريم. کساني اهل معصيت بوده‌اند و سال‌هاي بسياري را به معصيت گذرانده بودند، کارهاي خيلي بدي نيز کردند، اما درعمق دلشان به اهل‌بيت عشق داشتند و بالاخره آن محبت بروز کرد و در موقع امتحان، کار آن‌ها را اصلاح کرد. نمونه بارز اين افراد مرحوم طيب (ره) بود.



[1]. نحل، 78.

[2]. سبأ، 13.

[3]. اقبال الاعمال، ج1، ص67.

[4]. اقبال الاعمال، ج1، ص349.

[5]. بحارالانوار، ج67، ص23.

[6]. المؤمن، ص31.

[7]. وسايل الشيعة، ج12، ص56.

[8]. مستدرک الوسايل ومستنبط المسائل، ج9، ص67.

[9]. امالي (للطوسي)، ص296.

[10]. وسائل الشيعة، ج‏15، ص: 234.

[11]. انعام،‌149.

[12]. اين سه روايت هر سه از امام باقر عليه‌السلام بود. معلوم مي‌شود در آن زمان کساني چنين تصور مي‌کرده‌اند که همين که محبت داشته باشند، کافي است.

[13]. کافي، ج2، ص74.
پاسخ
#19
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 17/2/93، مطابق با هفتم رجب 1435 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محبت خدا

(19)
مراتب محبت خدا


اشاره

در جلسات گذشته گفتيم که محبت خدا مراتبي دارد و همه انسان‌ها در اين زمينه يک‌سان نيستند. شايد برخی حتى در امکان دوست‌داشتن خداوند شک داشته باشند، همان‌گونه که برخی دوست داشتن خدا را بی‌معنا دانسته و آن را به معنای دوست داشتن نعمت‌ها و رحمت خدا گرفته‌اند؛ اما پس از اين‌که انسان في‌الجمله فهميد که وقتي نعمتي را دوست دارد، ولي‌نعمت و بخشنده آن را نیز دوست مي‌دارد، کم‌کم مي‌پذيرد که مي‌توان خدا را دوست داشت.
محبت متعالي

مشکل اصلي ما انسان‌ها اين است که در شرايط ابتدايي، درک ما درکي مادي و حسي است و نمی‌توانیم به راحتی نسبت به نامحسوسات باور پیدا کنيم و به تبع آن نمي‌توانيم حق آن را ادا کنيم. مثلا همه ما معتقدیم خداوند در همه جا حضور دارد، اما چون خدا را با چشم نمي‌بينيم، آن‌چنان که بايد، به اين اعتقاد ترتيب اثر نمي‌دهيم و بسیاری از وقت‌ها به کلي آن را فراموش مي‌کنیم. این مشکل درباره همه چيزهايي که مربوط به خداي متعال مي‌شود از جمله محبت خدا، مطرح است.

بیشتر محبت‌هايي که ما با آن‌ها سروکار داريم، مربوط به محسوسات است؛ از محبت‌هاي فطري و طبيعي مادر و فرزند گرفته تا محبت‌هاي اکتسابي و انواع ديگري از محبت‌هايي که وجود دارد، همه منشأ حسي دارند و در آنها برقرار کردن ارتباط و انس گرفتن با محبوب با ابزارهاي حسي حاصل مي‌شود. این است که در هنگام ترقي و تعالي از حسيات به فوق حسيات، دچار مشکل مي‌شويم. بنابراين برای دست‌یابی به این معارف باید از کسانی‌که خود به این مراتب رسيده‌اند به‌خصوص انبيا و حضرات معصومين صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين که خود به قله کمال رسيده‌اند، کمک گرفت. در محسوسات اين‌گونه نيست. هنگامی‌که انسان امر خوشایندی را مي‌بيند، ابتدا به آن تمايل پيدا مي‌کند. وقتی این ارتباط يکي دو مرتبه تکرار شود، کم‌کم انسي پيدا مي‌کند و از این‌که باز هم با او ارتباط برقرار کند، لذت می‌برد. در این‌گونه موارد نیاز نیست که انسان زحمت بکشد و وقتي جاذبه‌هاي محبت در کسي باشد خود به خود انسان نسبت به آن محبت پیدا می‌کند و کم‌کم اين محبت به جايي مي‌رسد که اگر انسان بخواهد او را فراموش کند، نمي‌تواند.

اما نسبت به خداوند با وجود این ‌همه تأکید بر ذکر و یاد خدا، باید خودمان آن قدر زحمت بکشيم و تمرين کنيم که چگونه ياد خدا باشيم. حال اگر محبتی جدي‌ نسبت به خداي متعال پيدا کنیم، برای یاد خدا نیاز به تلاش نداریم. کساني که لطايفي از محبت را چشيده‌اند، آن را امر محرمانه‌اي بين خود و خدایشان می‌دانند و می‌کوشند که نزد ديگران زياد ياد خدا نکنند که آن‌ها متوجه حال آن‌ها نشوند. پس از آن‌که به برکت بيانات حضرات معصومين صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين به‌خصوص در دعاها و مناجات‌ها فهميديم که چنين خبرهايي هست، تازه به این فکر مي‌افتيم که چه کنيم برای ما نیز بهره‌اي از اين اقيانوس بي‌کران پيدا بشود.
غرور سد راه تعالي

مسأله ديگر غروري است که ممکن است پس از پيدا کردن محبت، به آن گرفتار شويم و گاهي خيال ‌کنيم که به اوج کمال رسيده‌ايم و ديگر از اين بالاتر نمي‌شود. در اين حال انسان پيش خود مي‌گويد مردم ديگر که اين‌ چيزها سرشان نمي‌شود، آن‌ها دنبال لذت‌هاي مادي دنيا هستند و از نمازشان نيز خسته مي‌شوند، ولي ما با خدا انس داريم و از نمازمان لذت مي‌بريم. باز اين مشکل ديگري است که چگونه از چنگال شيطان خودمان را رها کنيم و بفهميم که اصلا ما کجاي کاريم؟ در برخي از روايات تأکيد شده است که فريب شيطان را نخوريد و وقتي محبتي در خودتان نسبت به خدا و اولياي خدا احساس کرديد، خيال نکنيد که ديگر اوج گرفته‌ايد و خيلي ممتاز هستيد. بايد بدانيم که اگرچه اين محبت‌هاي زودگذر و سطحي، واقعيت دارد و اين‌گونه نيست که در ادعاي آن دروغ بگوييم، اما اين دوست داشتن با دوست داشتني که بندگان شايسته و کامل خدا به آن رسيده‌اند بسيار متفاوت است. ولي متأسفانه گاهي ما غفلت مي‌کنيم و فريب شيطان را مي‌خوريم و به همين محبت سطحي اکتفا مي‌کنيم. اين است که برخي از روايات به اين نکته اهتمام دارد که به به اين محبت‌هاي سطحي و کم‌عمق اکتفا نکنيد و ابتدا بفهميد که واقعا چه‌قدر محبت داريد و سپس بدانيد که بالاتر از شما نيز افرادي هستند که مراتب عالي‌تري دارند تا دچار غرور و نخوت نشويد!
آثار محبت

ما وقتي به کسي علاقه پيدا مي‌کنيم در درجه اول وقتي او را مي‌بينيم خوشحال مي‌شويم، و اگر او را نديديم نيز اتفاقي نمي‌افتد؛ ‌اما وقتي محبت کمي شدت پيدا مي‌کند، اگر يک روز او را نبينيم، احساس کمبود مي‌کنيم. اگر اين محبت شدت بيشتري پيدا کند، از نديدن محبوب خيلي ناراحت مي‌شويم و تا ديدار او از وظايف ديگرمان باز مي‌مانيم. از آثار محبت اين است که انسان مي‌خواهد به محبوب خود خدمت کند و اگر اين محبت کمي شدت پيدا ‌کند، مي‌خواهد هر چه دارد به محبوبش ببخشد. حال آيا ما که ادعا مي‌کنيم نسبت به خداوند متعال و اولياي او علاقه داريم اين‌گونه‌ايم؟! آيا اگر يک روز آن‌ها را ياد نکنيم، احساس کمبود مي‌کنيم؟! آيا اگر يک شب زيارت سيدالشهدا را که مثلا هر شب بنا داشته‌ايم بخوانيم، ترک کرديم، احساس مي‌کنيم کمبودي داريم؟! انسان درباره دوستان عادي خود اين کارها را مي‌کند و وقتي ببيند چيزي او را خوشحال مي‌کند، حتما آن را انجام مي‌دهد؛ اگر پول نداشته باشد، قرض مي‌گيرد تا کاري را که محبوبش خوشحال مي‌شود، انجام بدهد. اصلا همين که انسان احساس کند محبوبش از او راضي است، بزرگ‌ترين لذت را براي او دارد. آيا ما نيز نسبت به خداي متعال و اولياي او اين چنين هستيم؟!

متأسفانه ما گاهي با اين‌که مي‌دانيم کاري امام زمان (عج) را شاد مي‌‌کند، کوتاهي مي‌کنيم. گاهي مي‌دانيم که ايشان از بعضي کارها ناخرسند و گله‌مند مي‌شوند، ولي شيطان فريب‌مان مي‌دهد و آن‌ها را انجام مي‌دهيم. حال که خداوند مرتبه‌اي از محبت خود و اولياي خودش را به ما مرحمت کرده است، ابتدا بايد ببينيم خودمان در چه حدي هستيم و محبت‌مان در چه پايه‌اي است. سپس به دنبال اين باشيم که که آن را تعالي دهيم و بفهميم که دوستان واقعي خداوند چگونه‌ بوده‌اند و به کجاها رسيده‌اند.
نشانه‌هاي محبت خدا

در روايتي از اميرمؤمنان سلام‌الله‌عليه نقل شده است که فرمودند: الْقَلْبُ‏ الْمُحِبُ‏ لِلَّهِ‏ يُحِبُّ كَثِيراً النَّصَبَ لِلَّهِ وَالْقَلْبُ اللَّاهِي عَنِ اللَّهِ يُحِبُّ الرَّاحَةَ.[1] يکي از نشانه‌هاي اين‌که انسان کسي را دوست دارد، اين است که مي‌خواهد به او خدمت کند و برايش زحمت بکشد. همان‌گونه که مادر از اين‌که براي فرزند زحمت و بي‌خوابي بکشد، لذت مي‌برد. اين روايت به اين نکته‌ اشاره مي‌کند و مي‌فرمايد: دلي که خداوند را دوست مي‌دارد، مي‌خواهد براي او زحمت بکشد، اما دلي که غافل و از محبت خداوند تهي است، به دنبال راحتي و تنبلي است. اگر کسي خدا را دوست دارد، دائما مي‌خواهد تلاش کند و کاري که خدا دوست دارد، انجام بدهد، اما کسي‌که چنين محبتي ندارد، فرد تنبلي است و حداکثر به يک نماز واجبي اکتفا مي‌کند، اما اهل تلاش، کار و زحمت کشيدن نيست و راحت‌طلب است.

يکي از نشانه‌هاي اين‌که برخي از ادعاهاي دوست داشتن خدا و اهل‌بيت چندان واقعيتي ندارد، اين است که وقتي پاي کار به ميان مي‌آيد، شانه خالي مي‌کنيم و آن را به دوش ديگران مي‌اندازيم. همين اندازه آن‌ها را دوست مي‌داريم که آن‌ها را ببينيم و کنار آن‌ها باشيم، اما حوصله کار براي آن‌ها را نداريم. برحسب اين روايت اميرمؤمنان فرمودند: نشانه دلي که خدا را دوست مي‌دارد، اين است که بخواهد براي او تلاش کند تا خسته شود. سپس مي‌فرمايد: فَلَا تَظُنَّ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَّكَ تُدْرِكُ رِفْعَةَ الْبِرِّ بِغَيْرِ مَشَقَّةٍ‌؛ اي آدميزاد! خيال نکن که بي‌زحمت مي‌تواني به مقامات عالي برسي. بعضي‌ها زحمت فکر کردن به خودشان مي‌دهند و ازمطالعه خسته نمي‌شوند، اما اهل کار و تلاش در راه خدا نيستند. حال اين را ندارند که شبانه درِ خانه فقيري بروند يا مشکل دوست‌شان را حل کنند. اين افراد اهل اين نيستند که قدمي براي هدايت کسي بردارند. فَإِنَّ الْحَقَّ ثَقِيلٌ مُرٌّ؛ حق هم سنگين است و هم تلخ. اگر مي‌خواهي به مقامات عالي برسي، هم بايد آمادگي تحمل بار سنگين را داشته باشي و هم تلخي‌ها را بچشي. خيال نکن که مي‌شود همه زندگي را با شيريني، خوشي و لبخند گذراند. اين طور نيست. اگر مي‌‌خواهي به جايي برسي بايد زحمت بکشي و تلخي‌ها را تحمل کني!
درجات محبان خدا

در روايت ديگري نقل شده است که يک اعرابي خدمت اميرمؤمنان سلام‌الله‌عليه عرض کرد که درجات محبين را براي من بيان کنيد. (خيلي عجيب است، ما فرهيخته‌ها دنبال اين نيستيم که بدانيم درجات محبين خدا چيست، اما يک عرب بياباني آمده و از اميرمؤمنان مي‌خواهد که اين درجات را براي من بيان کنيد.) حضرت فرمود:. أَدْنَى‏ دَرَجَاتِهِمْ‏ مَنِ اسْتَصْغَرَ طَاعَتَهُ؛ پايين‌ترين مرتبه‌ محب اين است که براي خدمات و اطاعت‌هاي خود ارزشي قائل نيست؛ هر چه مي‌کند، مي‌گويد اين‌ها کم است و قابل او را ندارد. البته منظور از اين محب، همان محبي است که محبت در عمق دلش نفوذ کرده است وگرنه محبت‌هاي سطحي بدون اين‌ها هم مي‌شود. کساني که محبت را تجربه کرده‌اند، مي‌دانند محبت خالص به‌گونه‌اي است که انسان هر چه براي محبوب خود کار کند، باز مي‌گويد حق او ادا نشده است و کارهاي بيشتري بايد انجام بدهم.

نشانه دوم اين است که وَاسْتَعْظَمَ ذَنْبَهُ. اگر انسان کاري کند که محبوبش آن را نمي‌پسندد، ديگر نمي‌تواند در چشم او نگاه کند. مي‌ترسد که به او بگويد: تو ادعاي محبت من را مي‌کني و اين‌گونه با من رفتار کردي؟! به من خيانت کردي! کاري که من از تو خواسته بودم نکني، انجام دادي! ولي متأسفانه ما ادعاي محبت خدا داريم و صبح تا شب نيز سخاوتمندانه گناه مي‌کنيم. اين محبت واقعي نيست. محب بايد گناه خودش را ـ اگرچه گناه کوچکي باشد ـ آن قدر بزرگ بشمارد، که در پيشگاه الهي نتواند سرش را بلند کند.

نشانه سوم کمي از نشانه دوم نيز مشکل‌تر است؛ وَهُوَ يَظُنُّ أَنْ لَيْسَ فِي الدَّارَيْنِ مَأْخُوذٌ غَيْرُهُ؛ نه تنها گناه خودش را بزرگ مي‌شمارد، تصورش اين است که هيچ کسي در عالم، مثل او مؤاخذه نمي‌شود. مي‌گويد: من گناهم از همه بيشتر است و گناه همه افراد ديگر، قابل آمرزش است، ولي من آن قدر بد هستم که گناهم قابل آمرزش نيست. اين نهايت ذلتي است که انسان در پيشگاه محبوب پيدا مي‌کند. دليل اين امر آن است که اوج محبت اين است که انسان در محبوب خود فاني شود. در اين حال محب براي خودش هيچ خوديتي قائل نيست و همه چيزش را فداي محبوب مي‌کند. محبت چنين اقتضايي دارد. کسي که محبت واقعي نسبت به خداي متعال دارد و طبعا لغزش‌هايي نيز داشته است، بايد براي آن‌ها ناراحت باشد و خود را مستحق بالاترين مؤاخذه‌ها بداند.

وقتي کلام اميرمؤمنان عليه‌السلام به اين‌جا رسيد، حال اين اعرابي منقلب شد و غش کرد. وقتي به هوش آمد، گفت: از اين درجه بالاتر نيز هست؟ اين خيلي کار عظيمي است که انسان اين طور باشد که خودش را از همه گناهکارتر و مستحق‌تر براي مواخذه بداند، آيا از اين بالاتر نيز مي‌شود؟ حضرت فرمود: نَعَمْ سَبْعُونَ دَرَجَةً؛ اين مرتبه که به تو گفتم، اولين مرتبه محبت بود. بالاتر از اين، هفتاد درجه هست که فاصله هر کدام با درجه قبل، همانند فاصله اين محب است با افراد عادي.

بنابراين براي اين‌که بتوانيم در مسير محبت خداوند قدم برداريم و دست‌کم اولين درجه آن را پيدا کنيم، بايد چيزي که خدا دوست نمي‌دارد، در دلمان جا ندهيم. اين همان راهي است که مي‌تواند ما را در اين مسير به پيش ببرد. امام صادق عليه‌السلام در اين‌باره مي‌فرمايند: اذا تَخَلَّى الْمُؤْمِنُ‏ مِنَ‏ الدُّنْيَا سَمَا وَوَجَدَ حَلَاوَةَ حُبِّ اللَّهِ؛[2] اگر دل مؤمن از دنيا خالي شد، رفعت و علوّي پيدا مي‌کند که شيريني محبت خدا را مي‌چشد. اين‌که انسان بتواند خود را از دلبستگي به دنيا رها کند فقط در سخن آسان است؛ ما هزاران نوع دلبستگي به لذايذ دنيا داريم، ولي بايد بدانيم که اگر بخواهيم شيريني محبت خدا را بچشيم، بايد سعي کنيم که محبت دنيا را از دل خودمان بيرون برانيم. وَكَانَ عِنْدَ أَهْلِ الدُّنْيَا كَأَنَّهُ‏ قَدْ خُولِط؛ وقتي مردم او را مي‌بينند، مي‌گويند عقلش را از دست داده است. شايد ديده يا شنيده باشيد، برخي کساني که حالات غير عادي در محبت پيدا مي‌کنند، نمي‌توانند خودشان را درست کنترل کنند و ديگران درباره آن‌ها مي‌گويند مثل اين‌که قاطي کرده و عقلش را از دست داده است. وَإِنَّمَا خَالَطَ الْقَوْمَ حَلَاوَةُ حُبِّ اللَّهِ فَلَمْ يَشْتَغِلُوا بِغَيْرِهِ؛ اما حقيقت اين است که محبت خدا، آن چنان در اعماق دل آن‌ها جا گرفته است که جايي براي چيز ديگري باقي نگذاشته است، و اصلا نمي‌توانند به چيز ديگري بپردازند و اين محبتي که چشيده‌اند، نمي‌گذارد به چيز ديگري توجه پيدا کنند.
ميزان محبت

در روايت ديگري از اميرمؤمنان عليه‌السلام نقل شده که فرمودند:‏ مَنْ‏ أَحَبَ‏ أَنْ‏ يَعْلَمَ‏ كَيْفَ‏ مَنْزِلَتُهُ‏ عِنْدَ اللَّهِ فَلْيَنْظُرْ كَيْفَ مَنْزِلَةُ اللَّهِ عِنْدَهُ.[3] مطلوب‌ترين امر براي يک محب، اين است که محبوب هم او را دوست بدارد. وقتي انسان کسي را دوست مي‌دارد، مي‌خواهد ببيند حال محبوب نسبت به خودش چگونه است، چه‌قدر او را دوست مي‌دارد و در دل محبوب نسبت به او چه مي‌گذرد. حال اگر در قلب ما محبت وجود مقدس ولي عصر (عج) باشد طبعا دلمان مي‌خواهد ببينيم نظر آقا نسبت به ما چيست؟ اگر کسي دوست دارد بداند خداوند نسبت به او چه نظري دارد و چه‌قدر او را دوست مي‌دارد، بايد دقت کند که چه جايگاهي در دلش براي خدا وجود دارد. همان طور که ياد ما با ياد خدا متلازم است؛ اين دو نيز با هم متلازم‌اند؛ ما هر منزلتي براي خدا و اولياي او قائل باشيم، آن‌ها نيز همان مقام و منزلت را براي ما قائل هستند.

حال جاي اين پرسش است که چگونه بفهميم که خدا نزد ما چه‌قدر منزلت دارد؟ ما در زبان درباره عظمت و منزلت خداوند بسيار مي‌گوييم، در پيشگاه او سجده نيز مي‌کنيم و به خاک نيز مي‌افتيم، اما اين‌ها نشانگر مقدار عظمت و منزلت خداوند نزد ما نيست. اگر در جايي امر بين دو کار داير شد که يکي اخروي و خواسته خداست و ديگري دنيوي و مورد پسند ماست، کدام را ترجيح مي‌دهيم؟ مثلا فرض کنيد در خانه نشسته‌ايم و مشغول تماشاي فيلم مورد علاقه‌مان از تلويزيون هستيم که وقت نماز فرا مي‌رسد. آيا مي‌خواهيم تماشاي فيلم را ادامه بدهيم يا منتظريم که الله اکبر را بگويند تا نماز بخوانيم؟ در چنين جايي اگر انسان تلويزيون را کنار گذاشت و به نماز ايستاد، معلوم مي‌شود که خدا براي او خيلي ارزش دارد.

بايد بدانيم که سراسر زندگي ما همين امتحانات است. آيا کارها را به اين دليل که دلمان مي‌خواهد، انجام مي‌دهيم يا چون خدا گفته است؟ آيا اين درس را چون خودمان خوشمان مي‌آيد مي‌خوانيم يا چون امام زمان دوست دارد؟ آيا براي اين‌ به تبليغ مي‌رويم که برايمان مصلحت و منفعتي دارد يا چون قلب آقا شاد مي‌شود؟ اين‌ها نشانه آن است که خدا پيش ما چه جايگاهي دارد. در اين صورت جايگاه ما نيز معلوم مي‌شود که خدا براي ما چه منزلتي قائل است. فَإِنَّ كُلَّ مَنْ خُيِّرَ لَهُ أَمْرَانِ: أَمْرُ الدُّنْيَا وَ أَمْرُ الْآخِرَةِ، فَاخْتَارَ أَمْرَ الْآخِرَةِ عَلَى الدُّنْيَا فَذَلِكَ الَّذِي يُحِبُّ اللَّهَ؛ هرکسي که بين دو امر مخير بشود که يکي دنيوي و ديگري اخروي است، اگر کار اخروي را مقدم داشت، معلوم مي‌شود که خدا را دوست دارد، اما اگر امر دنيوي را مقدم بدارد، معلوم مي‌شود براي خدا جايگاهي قائل نيست و خواست خدا براي او ارزشي ندارد. اين امتحاني است براي اين‌که ما ببينيم محبت‌هاي ما چه قدر عمق دارد و بدانيم که خداي متعال براي ما چه ارزشي قائل است.

وصلي ‌الله علي محمد وآله‌الطاهرين.

[1]. مجموعه ورام، ج2، ص87.

[2]. الکافي، ج2، ص130.

[3]. مجموعه ورام، ج2، ص234.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان