امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تواصی به حق
#1
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 27/6/92، مطابق با شب سيزدهم ذي‌القعده 1434 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
تواصي به حق
تبیین مفاهیم و کاربردهای حق در قرآن
مروری بر مباحث گذشته

در جلسات گذشته ملاک سعادت و شقاوت انسان را ايمان و کفر دانستیم و درباره مفهوم، لوازم و کاربردهاي ایمان سخن گفتیم. در بحث از لوازم ايمان به این نکته رسیدیم که لازمه ايمان، آن است که رفتارهاي انسان از آن سرچشمه بگيرد. از آن‌جا که رفتارهاي انسان به دو بخش درونی (جوانحی) و بیرونی (جوارحی) تقسيم مي‌شود، با استفاده از آیات و روايات فراواني که در اين زمينه وارد شده، درباره توکل، رضا و تفويض مطالبي را به عرض رسانديم و در آخر از مفهوم صبر به عنوان حلقه واسط بين افعال دروني و بيروني بحث کردیم. «بسم الله الرحمن الرحيم* وَالْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ* إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ» ايمان همان نقطه اول است که انسان را از خسارت و شقاوت نجات مي‌دهد و به دنبال آن عمل صالحی است که برخاسته از ايمان است.
سفارش به حق؛ حلقه واسط بین صبر و ایمان و عمل صالح

همان‌طور که می‌بینیم اين سلسله از ايمان شروع و به صبر ختم مي‌شود و سفارش به حق حلقه واسطه‌اي است که بين إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ تا تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ قرار دارد. در اين‌جا اين سؤال مطرح مي‌شود که حق در بين اين مفاهيم چه جايگاهي دارد؟ آیا رابطه‌ای بين ايمان و عمل از یک‌سو و سفارش به حق و صبر از سوی دیگر وجود دارد؟ چرا درباره ایمان و عمل صالح «تواصوا» نفرمود، اما درباره حق و صبر عبارت «تواصوا» به کار رفته است؟ چه فرقي بين اين دو بخش از سوره شريفه است که در يک‌جا خود عمل شخص را مورد توجه قرار مي‌دهد، اما در بخش دیگر سفارش به همديگر درباره يک مسئله را مورد توجه قرار می‌دهد؟ نکته ديگري که در این سوره وجود دارد این است که سفارش کردن به صبر روشن است و معناي مصدري‌ صبر متعلق تواصی است و سعادت‌یافتگان را کسانی معرفی می‌کند که يکدیگر را به صبر کردن سفارش می‌کنند، اما تواصوا بالحق يعني چه؟ همديگر را به حق سفارش کردن به چه معناست؟ حق مصدر نيست و حتی اگر اصلش نیز مصدر باشد در اين‌جا معناي مصدري مراد نيست. بنابراین پرسیده می‌شود که اين تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ يعني چه و فرق آن با تواصوا بالصبر در چيست؟ طبعا براي اين‌که بتوانیم به برخی از این سؤال‌ها پاسخ بدهيم و روح معناي تواصي بالحق را دريابيم بايد ابتدا بحث ادبي کوتاهي در مفهوم حق داشته باشيم.
کاربردهای حق در قرآن

نگاهی کوتاه به آیات قرآن و روايات نشان مي‌دهد که «حق» کاربردهاي متفاوتي دارد. از ریشه حق افعال لِيُحِقَّ الْحَقَّ1، حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذَابِ2 ، اسْتَحَقَّ3 و امثال آن در قرآن به کار رفته و اجمالا به دست مي‌آيد که عنصر اصلي در مفهوم حق، ثبوت است؛ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذَابِ؛ یعنی سخني که خداي متعال درباره عذاب کافران ‌فرموده بود، ثابت شد. این معنا همان معنای تحقق پیدا کردن در محاورات فارسي است؛ البته ثبوت، اصل معناي حق را تشکيل مي‌دهد و در موارد مختلف همراه با ضمائم یا لحاظ‌هاي خاصی استعمال شده است.
حق در مقابل کذب

گاهي مي‌گوييم کلامي، کلام حق است. قرآن هم می‌گوید؛ «قَوْلُهُ الْحَقُّ؛ سخن خدا حق است»4 در این‌جا حق صفتي برای کلام است و معناي آن مساوي با صدق است. فلان کلام حق است يعني مطابق با واقع است. قوله ‌الحق يعني سخن خدا راست است. وعده حق نیز در ارتباط نزديک با اين معناست، اما تفاوتش با معناي اول در اين است که در آن‌جا گزاره، گزاره‌ای خبري است، اما درباره «إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ»5 وعده يک انشاء است و حق بودنش به اين است که عملي شود؛ البته به صورت خبري هم مي‌شود آورد، اما گاهي به این معناست که انجام اين کار را بر عهده گرفته است و نمی‌خواهد از آن خبر بدهد. در این‌صورت حق بودنش به اين است که اين وعده را عملي کند. اتفاقا در ادبیات عرب گاهی صدق نیز در چنين مواردي به کار مي‌رود؛ «رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ» به این معناست که عهدي را که با خدا بستند صادقانه تحقق بخشیدند؛ به عهدشان عمل کردند؛ البته ممکن است وعده خدا را به صورت يک گزاره تلقي کنيم و بگوييم خدا در قرآن اين وعده را داده است و اين وعده مطابق واقع است.

از دیگر موارد کاربرد حق به معنای صدق در وعده، آیه «وَيَسْتَنبِئُونَكَ أَحَقٌّ هُوَ قُلْ‌اي وَرَبِّي» است. از مشکل‌ترين کارهاي انبيا قبولاندن مسأله معاد بود. مردم به راحتی باور نمي‌کردند که انسانی که مرده، دوباره زنده شود و اين را به عنوان لطيفه نقل مي‌کردند و مي‌خنديدند؛ «هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلَى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ؛ آيا خبري به شما بدهم؟ يک نفر پيدا شده که مي‌گويد وقتي شما مي‌ميريد و خاک، تکه‌تکه و پراکنده مي‌شويد دوباره زنده مي‌شويد؟!»6 بعد از اين‌که پیامبران با دلايل، برهان و شواهد، امکان وقوع معاد را اثبات می‌کردند، مردم تازه مي‌گفتند: أَحَقٌّ هُوَ؛ راستي راستي، راستش را بگو واقعا چنين چيزي مي‌شود؟ واقعا بناست معاد باشد؟ قُلْ‌اي وَرَبِّي إِنَّهُ لَحَقٌّ؛ بگو بله به خدا قسم راست است.
حق در مقابل باطل

گاهي به خود عمل گفته مي‌شود که اين حق است؛ این حق در مقابل باطل است؛ «إنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ * الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّار»7 کساني که درباره آفرينش آسمان‌ها و زمين مي‌انديشند به اين نتيجه مي‌رسند که اين آفرينش باطل نيست. «خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ بِالْحَقِّ»8 از آن‌جا که تحقق نتيجه نوعی ثبات براي کار است، وقتي انسان کاري انجام مي‌دهد که نتيجه‌ صحيحي بر آن مترتب می‌شود مي‌گويند اين کار حق است؛ يعني به نتيجه مطلوبي مي‌رسد و کاری که نتیجه و هدف صحیحی نداشته باشد مي‌گويند کار لغو، لهو يا باطلی است. در دو آیه بالا نفس عمل که همان خلق است متصف به حق شده و منظور از آن اين است که نتيجه صحيح بر این خلق مترتب می‌شود. «باطل» در مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً تقريبا به معنای عبث در آیه أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا است. يا در آیه هفده از سوره انبیا خداوند می‌فرماید: «لَوْ أَرَدْنَا أَن نَّتَّخِذَ لَهْوًا لَّاتَّخَذْنَاهُ مِن لَّدُنَّا إِن كُنَّا فَاعِلِينَ؛ خلق آسمان و زمين براي بازيچه، لهو، لعب، عبث و باطل نيست، بلکه حق است». حق در این‌جا يعني براي هدف ارزشمندي خلق شده و به آن هدف خواهد رسيد. در اين‌جا صحبت از گفتار، وعده و امثال آن نيست؛ بلکه خود عمل خارجي (آفرینش) متصف به حق شده است.
حق به عنوان مفهومی حقوقی

در برخی از آیات قرآن حق به عنوان مفهومی حقوقی به‌کار رفته است؛ «وَفِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ؛ مؤمنان، اهل سعادت کساني‌ هستند که در اموالشان حقي براي سائل و محروم هست»9. به عبارت عرفی در اموال‌شان سهمي براي محرومان و مستضعفان قرار مي‌دهند. این معنا با مفهوم حقوقي حق که مفهومی اعتباري است ارتباط دارد. وقتی می‌گویم «من حق شفعه، حق تملک، حق تصرف یا حقوق دیگري دارم »، به معنای حق در گفتار یا رفتار نیست. این حق یک مفهوم اعتباري است. البته این اعتبار لغو نيست و براي آن است که نتايج عملي بر آن مترتب شود. کسي که حق دارد کاري را انجام دهد يعني برایش مجاز یا مباح است. اگر حق نداشت، انجام آن کار برایش گناه بود. بنابر این می‌توان گفت خط رابط بين همه موارد مختلف کلمه «حق» نوعی ثبوت است، اما در هر مورد نوعی ثبوت خاص با حيثيت خاصي یا مقايسه با امر خاصي لحاظ شده است.
حق و باورها و ارزش‌ها

معاني مختلف حق را به‌گونه‌ای ديگر نیز می‌توان تقسيم کرد: حق گاهي در باورها و گاهي در ارزش‌هاست. این بحث در اوائل انقلاب بحث داغي بود و از آن به رابطه بين «است» و «بايد» تعبیر می‌شود. گاهی گزاره‌اي بر ثبوت واقعي چيزي دلالت مي‌کند و از آن با «است» و «هست» حکايت مي‌کنيم. به این گونه‌ مفاهیم، مفاهیم واقعی می‌گویند، اما گاهی از برخي گزاره‌ها گونه‌ای دیگر از مفاهیم را درک مي‌کنيم،‌ و مي‌گوييم بايد چنين کرد، بايد راست گفت. اين مفهوم «بايد» مفهوم ديگري است و غير از مفهوم «است» است و به آن‌ها مفاهيم ارزشي می‌گویند. در رابطه‌ بين «است» و «بايد» و این‌که آيا «بایدها» از «است‌ها» استنباط می‌شود يا بالعکس بين فيلسوفان بحث‌هاي عمیقی واقع شده که امروزه در کتاب‌هاي فلسفه اخلاق به طور مشروح آمده است. آن‌چه مربوط به واقعيات خارجي است چيزهايي است که انسان باور مي‌کند که اين‌‌ها هست؛ خدا هست، اعتقاد به وجود خدا حق است، خود خدا از آن جهتي که معبود حق است مولای حق است، وجود دارد؛ رُدُّواْ إِلَى اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ؛ هُنَالِكَ الْوَلَايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ10 حق در این آیات صفت براي مولاست. خدا مولاي حق است؛ يعني مولاي واقعي است، مولاي دروغي یا اعتباري نيست. حق در این آیات درباره واقعيت‌ها به کار مي‌رود؛ يعني برای بیانش از گزاره‌اي استفاده می‌شود که به «است» ختم مي‌شود. گاهي حق در جايي به کار مي‌رود که با تعبير «بايد» بيان مي‌کنیم؛ بايد راست گفت، بايد رعايت عدل کرد، بايد با ظلم مبارزه کرد. اين‌ها مفاهيم ارزشي است. به اين اعتبار مي‌شود گفت که کاربردهاي حق گاهي در باورها و گاهي در ارزش‌هاست.
حق و دین

حق در قرآن به عنوان صفت دين نیز به کار رفته است. اين کاربرد نیز بر دو گونه است؛ گاهی مضاف و مضاف‌اليه است؛ مثل دین الحق در آیه «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ» و گاهي به عنوان صفت و موصوف به کار می‌رود. محتواي دین از دو بخش باورها و ارزش‌ها تشکیل شده است. اصول دين ـ يعني اعتقاد به اين‌که خدا هست، خدا عادل است، قيامت واقع مي‌شود، و پيغمبران از طرف خدا آمده‌اند ـ اين‌ها همه گزاره‌هايي خبري است که از سنخ باورهاست. بخش دیگر دين دستورات دين است؛ این‌که بايد نماز خواند، بايد روزه گرفت، بايد عدالت را رعايت کرد. الدين الحق يعني دینی که هم باورهايش حق است و هم ارزش‌هايش. باورهايش حق است يعني اين اعتقاد که خداوند ـ با صرف نظر از اعتقاد ما ـ وجود عيني خارجي دارد، و پيغمبران راست مي‌گويند، واقعيت دارد. در زیارت آل‌یاسین می‌خوانیم: وأن الموت حق وأن ناکرا ونکيرا حق واشهد أن النشر حق والبعث حق وأن الصراط حق ... . حق در این گزاره‌ها به این معناست که اين‌ها واقعيت خارجي دارند؛ اين اعتقادات کذب و مخالف واقع نيستند، عبث و باطل نيستند. اما این مسأله در ارزش‌ها متفاوت است. ملاک و مفهوم حقانیت ارزش‌ها بحث اصلي فلسفه اخلاق است. در این علم بحث می‌شود که وقتي ما مي‌گوييم فلان چيز خوب است به چه‌معناست، واصلا معناي خوب بودن يک کار چيست و ما چگونه خوب بودن یا بد بودن کاری را بشناسيم.
سفارش به حق یعنی سفارش به ملازمت با حق

اکنون این سؤال پیش می‌آید که تواصوا بالحق يعني چه؟ تواصوا بالصبر يعني به یکدیگر سفارش مي‌کنند که صبر کنيد. صبر مصدر است و سفارش به آن سفارش به نوعی از رفتار انسان است، اما سفارش به حق چگونه است؟ در اين‌جا کلمه لزوم مقدر است؛ يعني تواصوا بلزوم الحق. حق عمل من نيست که به آن سفارش کنم. تواصوا بالحق یعنی به رعایت حق سفارش مي‌کنند؛ به ملازم حق بودن سفارش می‌کنند؛ به رعایت حق سفارش می‌کنند. در این‌جا این سؤال مطرح می‌شود که مراد از ملازم حق بودن در این آیه کدام بخش از حق‌هاست؟ برخي از کتاب‌هاي تفسيري ادعا کرده‌اند که این حق اطلاق دارد و شامل حق در واقعيت‌ها و باورها هم می‌شود. ملازمت حق در باورها به این معناست که بکوشید اعتقاداتان حق باشد و به امر باطل و بي‌واقعيت معتقد نشويد. اين نوعی ملازم بودن با حق است؛ اگر شما اعتقادات حق را کنار گذاشتيد و به چيزهايي معتقد شديد که واقعيت ندارد، ملازم حق نيستيد و به اعتبار جدا شدن از بخشي از دين که مربوط به اعتقادات است، از دین حق جدا شده‌اید.

ملازم بودن با حق در ارزش‌ها نیز به این معناست که کارهايي که انجام مي‌دهيد ارزش واقعي داشته باشد. در این‌جا اين سؤال مطرح مي‌شود که ارزش واقعي کارها به چيست؟ حقانیت گزاره‌هاي خبري (اعتقادات) همان راست و مطابق واقع بودن آنهاست، اما حق بودن رفتار به چه معناست؟ حق بودن ارزش‌هایی که همه مردم قبول دارند، خيلي بحث ندارد، اما اختلاف رفتار انسان‌ها و اختلافاتي که در اديان، مذاهب، مکاتب، و قوانين مختلف وجود دارند غالبا به اين‌جا برمي‌گردد که انسان‌ها در تشخيص حق با هم اختلاف دارند و لذا پرسیده می‌شود آيا اين قانون حق است يا آن قانون؟ قانوني که مي‌گويد «ارث زن، نصف مرد است» حق است يا قانوني که مي‌گويد «ارث زن و مرد مساوي است» ؟ از کجا بفهميم کدام حق است؟ اين سبک رفتاري که مثلا مردم ما و مسلمان‌ها دارند حق است یا رفتاري که غیرمسلمانان یا غربي‌هاي غيرمعتقد به دين دارند؟ به چه وسيله‌اي مي‌شود اين‌ها را شناخت؟ اين‌ها مسائلي جدي است که ابتدا ساده به نظر مي‌رسد. تصور مي‌شود که وقتي می‌گوییم تواصی به حق معلوم است يعني دنبال باطل نباشيد و دنبال حق باشيد، اما دقت در متعلقات و ملاک‌های حق از وضوحش می‌کاهد. ملاک این‌که برخي رفتارها را بايد انجام داد و بعضي رفتارها را نبايد، چیست؟ آیا صرفا يک توافق است یا این‌که امر و نهي قانون‌گذار است، يا ملاکی واقعي و مستقل از تشخيص، اعتقاد و رفتار ما دارد که بايد ارزش آن را با آن ملاک‌ها سنجيد؟ اين‌ها بحث‌هايي است که بايد دنبال کرد و امروز در دنيا محور بسياري از مکاتب مختلف فلسفي، اخلاقي، اقتصادي، حقوقي، سياسي و بين‌المللي واقع شده است که يکي از آن‌ها همين حقوق بشر است. حقوق بشر يعني چه؟ بشر حق دارد يعني چه؟ اين حق از کجا آمده و چه کسي تعيين مي‌کند که حقوق بشر چيست؟ این مسایل، مسایل پيچيده‌اي است که بايد آن‌ها را مورد توجه قرار داد و شما فضلاي جواني که براي بهتر شناختن و بهتر شناساندن معارف اسلام انگیزه دارید، بايد به اين مسائل بنيادي توجه داشته باشيد و بکوشید اين مسایل را ابتدا براي خودتان حل کنيد و سپس براي سايرمردم با بياني قابل درک برای آن‌ها بیان کنید. اميدواريم اگر خداي متعال توفيق بدهد در جلسات آينده به بخشي از اين بحث‌ها که اولويت دارد و با مسائل اجتماعي روز ما هم ارتباط پيدا مي‌کند، بپردازيم و راه روشني براي تشخيص اين مطالب از قرآن و روايات به دست بياوريم.

وصلي ‌الله علي محمد وآله الطاهرين.

1 . انفال، 8.

2 . یونس، 33.

3 . مائده، 107.

4 . انعام، 73.

5 یونس، 55؛ کهف، 21؛ روم، 60؛ لقمان، 33.

6 . سبأ، 7.

7 . آل‌عمران، 190-191.

8 . زمر، 5.

9 . ذاریات، 19.

10 . کهف، 44.
پاسخ
#2
بسم الله الرحمن الرحيم

آن‌چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 3/7/92، مطابق با نوزدهم ذي‌القعده 1434 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
تواصي به حق
مسئولیت متقابل اجتماعی
طرح بحث

در جلسه قبل گفتیم ‌که اصل سعادت انسان به ايمان به خدا بستگی دارد و لازمه آن انجام اعمال صالح است. اين مطلبي است که آیات و روايات بسیاری بر آن دلالت دارد. اما درمیان آیات قرآن، سوره عصر خصوصياتي دارد که سؤالاتي را برمي‌انگيزاند از قبيل آن‌که: آيا تواصی به حق و تواصی به صبر در عرض ايمان و عمل صالح‌اند و آن‌چه موجب سعادت و نجات مي‌شود چهار چيز است، يا اين‌که عمل صالح شامل تواصي به حق و تواصي به صبر هم مي‌شود و این دو نیز از مصاديق عمل صالح‌‌اند؟ اگر اين دو نیز از اعمال صالح‌اند چرا جداگانه ذکر شده‌اند؟ سؤال ديگر درباره تفاوت لحن دو جمله اخیر با جمله‌هاي قبلي است. درباره ایمان و عمل صالح تکلیف متوجه هر فرد نسبت به خودش است، اما درمورد صبر و ملازمت حق، بر تواصی به این دو عمل تاکید شده است. چرا این لحن تغيير کرده است؟ به نظر مي‌رسد که تواصي به حق و تواصي به صبر، مصاديقي از عمل صالح است و ذکر اين دو مصداق خاص از اعمال صالح و برجسته کردن آن‌ها به خاطر توجه دادن به ویژگی‌ و اهمیت این دو عمل است. حال سؤال می‌شود که مسأله رعايت حق چه اهمیتی دارد که این‌گونه برجسته شده و می‌فرماید اهل سعادت،‌ یکديگر را به ملازمت حق سفارش مي‌کنند.
خطر جهل مرکب

درست است که وقتي مي‌فرمايد: ملاک سعادت ايمان و عمل صالح است تکليف براي همه روشن است، و هر انساني بايد بکوشد ايمان داشته باشد و عمل صالح انجام دهد، ولي بسياري از اوقات در مقام عمل، شناختن مورد تکليف و انجام دادنش مورد ابهام و حتی گاهی مورد مغالطه واقع مي‌شود، به‌گونه‌ای که انسان یکی از نقیضین یا ضدین را به جاي ديگري می‌گيرد و به خیال انجام عمل صالح مرتکب گناه می‌شود؛ «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا1؛ مي‌خواهيد به شما خبر بدهيم که چه کسي خسارتش بيشتر از همه است؟ آن‌ها کساني هستند که دنبال خواسته‌هاي دنيوي و زودگذر هستند و خيال مي‌کنند که خيلي کار خوبي مي‌کنند، همه تلاش و زحمت خود را صرف دنيا مي‌کنند و آن کوشش‌ها در راه دنيا از بين مي‌رود و نتيجه‌اي براي سعادت آخرت‌شان نخواهد داشت.» آن اعمال همه گم مي‌شود و روز قيامت مي‌بينند که دست‌شان خالي است. این‌ها کسانی هستند که خيال مي‌کنند خيلي کار و رفتار خوب و ممتازي دارند و بر ديگران نیز مزيت دارند. افتخار هم مي‌کنند که ما نه تنها خسارتي نکرديم، بلکه خيلي از شماها بهتريم و مزايايي هم به دست آورده‌ايم. قرآن مي‌فرمايد اين‌ها اخسرين‌اند؛ نه تنها خُسر دارند بلکه خسر مضاعف دارند. از یک طرف در آخرت دستشان خالی است و چيزي گيرشان نمي‌آيد و از طرف دیگر همین‌که خيال مي‌کردند خيلي خوبند،‌ خود ضرر ديگري است. خسارت اين جهل مرکب، مضاعف است و نه تنها چيزي گيرشان نمي‌آيد بلکه وقتي مي‌بينند اشتباه کرده‌اند، حسرت‌شان بيشتر از ديگران است.
تأثیر متقابل انسان‌ها

اگر هر انساني تنها زندگي مي‌کرد اين طور مسائل برایش کم پيش مي‌آمد، زيرا به هر حال خداوند تکلیفش را به ‌وسيله‌اي مشخص می‌کرد،‌و او یا عمل مي‌کرد و به سعادت مي‌رسید يا ترک مي‌کرد و خسران مي‌ديد. اما در اجتماع رفتارهاي انسان‌ها در یکديگر تأثير و تأثر متقابل دارد، و انسان‌ها چه در زندگي مادي و چه در زندگي معنوي‌‌شان به هم وابسته‌اند. مثلا همين علم یا اخلاقی که می‌آموزیم اگر مدرسه، معلم و کتابي نبود، يا اگر رفتارهای انسان‌های خوب را نمی‌دیدیم، از کجا و چگونه آن را فرا مي‌گرفتيم؟ بنابراین اگرچه هر فرد، موجود مستقلي است و روز قيامت هر کسي خودش به تنهايي با خدا مواجه مي‌شود: «وَكُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَرْدًا»2؛ ولي به هر حال زندگي ما در گرو تعامل با ديگران است و حتی برای ایمان صحیح و عمل صالح نیز نیاز به تعامل با دیگران داریم. اگر زمينه‌هاي ايمان و شناخت موارد آن نباشد، از کجا بدانیم که باید به کدام دین و چه چیزهایی ایمان بیاوریم؟ درباره عمل صالح نیز اگرچه خوبي برخی کارها را با فطرت یا عقل خودمان مي‌فهميم، ولي خوبی یا بدی بسياري از کارها به اين سادگي معلوم نمي‌شود. حتي شناخت خوبی یا بدي‌هاي مادي‌ به سادگی به دست نمی‌آید. اگر محققان، تحقيق و تجربه نکرده بودند ما نمي‌دانستيم چه غذايي خوب و چه غذایی بد است. اگر تلاش طبیبان نبود نمی‌دانستیم که باید فلان دارو را برای فلان مرض استفاده کرد.

بنابراین انسان‌ها در مسائل فردي و اجتماعي، مادي و معنوي به یکدیگر وابستگی دارند و درصورتی‌که در اجتماع آفاتي پيدا ‌شود به فرد نیز سرايت خواهد کرد. از این‌رو برنامه سعادت انسان‌ها باید ناظر به اين وابستگي‌ها باشد و براي اين‌ها نیز برنامه داشته باشد. بايد بر مسئوليت نسبت به ديگران تأکيد شود و به آن‌ها گفته شود که اگر تنها به فکر خودتان باشيد، مسأله‌تان حل نمي‌شود و بارتان به منزل نمي‌رسد. باید به مؤمنان گفت: اگر انحرافي در ديگران پيدا شود، خواه ناخواه در شما نیز اثر مي‌گذارد و اگر انسان فقط به فکر خودش باشد و مسئوليتي نسبت به ديگران احساس نکند، سعادت خودش نیز به خطر مي‌افتد. حتي در زمينه اعتقادات و مسائل اساسي دين ـ علی‌رغم ایمان افراد به خداي يگانه، اسلام و ضروريات آن‌ـ گاهي شياطين چنان وسوسه و مغالطه مي‌کنند که بديهي‌ترين مسایل مورد شک قرار مي‌گیر‌د. در میان مسایل بدیهی، مسأله تناقض، از بدیهی‌ترین مسایل است، اما اساس برخي از فلسفه‌هاي غربي بر همین تناقض است و مي‌گويند نه تنها تناقض محال نيست بلکه اساس هستي بر تناقض است!
مسئوليت متقابل انسان‌ها

در بين اعمال صالح، ملازمت حق جايگاه ويژه‌اي دارد. اين‌که ما حق را بشناسيم و بکوشیم ملازم آن باشيم و آن را با باطل اشتباه نگيريم، و از روي غفلت، جهل و يا هواي نفس دنبال باطل نرويم وقتي حاصل مي‌شود که فقط در لاک خودمان نباشيم و نوعی مسئوليت متقابل نسبت به همديگر داشته باشیم. وقتي فردی مي‌بيند دیگری در حال افتادن در آتش است باید دستش را بگيرد؛ وقتي مي‌بيند شبهه‌اي پیدا کرده، باید ‌در رفع شبهه‌اش بکوشد، و اگر مبتلا به بلاي فکري، ذهني، اعتقادي، یا رفتاري شده، باید برای معالجه‌اش تلاش کند. اين تلاش به معنای عامش همان امر به معروف و نهي از منکر است. اگر اين مسأله نباشد خواه ناخواه اجتماع به فساد کشيده مي‌شود و دیگر هيچ فردي ضمانت براي مصونيت ندارد.

شناخت حق و باطل مسأله مهمی است و در آیات و روایات بسیاری روي آن تاکید شده است؛ خداوند در قرآن می‌فرماید: «أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّيَ إِلاَّ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»3. پس از حق، ديگر دنبال چه مي‌گرديد؟ از حق که گذشتيد، غير از گمراهي و باطل نيست؛ حق يکي است و اگر آن را رها کنيد، به دنبالش گمراهي و بطلان است؛ اما علی رغم این بیان واضح و مستدل، باز مکتب‌هاي مهم و حتی بزرگاني از فيلسوفان عالم و برخي اصحاب مذاهب مختلف که شمارشان از ميليارد تجاوز مي‌کند، سخنی دیگر می‌گویند. بعضي در کشور خودمان ابتدا ‌گفتند شيعه و سني هر دو خوب است و فرقي نمي‌کند؛ سپس گفتند: مسیحت نیز خوب است، و بالاخره گفتند: شرک هم بد نیست؛‌ بت‌پرستي نیز خوب است، و بالاخره همه ايمان و اعتقادي دارند و ما به همه آن‌ها احترام مي‌گذاريم! پلوراليسم که موجش کشور ما را هم گرفته است، نفی همین آیه قرآن است: «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ».4 اگر اسلام حق است، هرچه غير اسلام و ضد اسلام است، باطل و گمراهي است. نمی‌توان ضدين را حق دانست؛ نمی‌شود هم توحيد و هم تثليث، هر دو حق باشند. بنابراین حتي بديهي‌ترين مسائل هم در اجتماع دچار آفت مي‌شود، و چيزي که مي‌تواند جلوي اين آفت را بگيرد احساس مسئولیت انسان‌ها نسبت به یکديگر است.
آميختگي حق و باطل

امیرمؤمنان در خطبه‌ای از نهج‌البلاغه5 درباره فتنه می‌فرماید: إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْوَاءٌ تُتَّبَعُ وَأَحْكَامٌ تُبْتَدَع؛ فتنه‌ها از دو چيز سرچشمه مي‌گيرد: يك عده شيطان‌صفتند و براي رسیدن به هوا و هوس‌ خودشان به دنبال ایجاد نوعی اختلال در جامعه هستند. براي اين کار با استفاده از مغالطات و القای شبهه‌ها، مردم را به خودشان متمايل و سپس آن‌ها را به تبعیت خودشان وادار می‌کنند. اين گونه افراد آگاهانه برای رسیدن به دل‌خواه و هوای نفسشان راه خطا را بر می‌گزینند. اینان این‌گونه نیست که ندانند، بلكه حق را مي‌دانند، اما چون با دلخواه‌شان وفق نمي‌دهد، ايجاد فتنه مي‌کنند.

دسته دوم کسانی هستند که برای رسیدن به هوا و هوس‌ خود بدعت‌گذاري مي‌کنند؛ نمونه بارز این نوع سردمداران مذاهب مختلف هستند. البته هر رأي نوي بد نیست و نوآوري کار انسان‌ عاقل است. انسان زحمت مي‌کشد و مجهولي را کشف مي‌کند و اين نوآوری بسیار خوب و باعث رشد علم است. بدعتی مذموم است که يُخَالَفُ فِيهَا كِتَابُ اللَّه وَيَتَوَلَّى عَلَيْهَا رِجَالٌ رِجَالًا عَلَى غَيْرِ دِينِ اللَّه؛ برخلاف قرآن، وحي الهي و دستورات خدا باشد. ویژگی دیگر این آراء این است که افراد براساس آن با یکدیگر و بر اساس اموري غير از دين خدا، رابطه ولايت و همبستگي ايجاد مي‌کنند و تابع يك بدعت‌گذار مي‌شوند. حضرت در ادامه مي‌فرمايد: فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزَاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتَادِين وَ لَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْبَاطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعَانِدِين‏؛ اگر باطل کاملا از حق جدا بود، حق بر آن‌‌هايي که طالب حق هستند مخفي نمي‌ماند و مي‌فهميدند حق چيست و به دنبالش مي‌رفتند. همچنين زبان معاندين قطع مي‌شد و نمي‌توانستند از اهل حق خرده‌گيري کنند. وَلَكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ‏ وَمِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجَانِ فَهُنَالِكَ يَسْتَوْلِي الشَّيْطَانُ عَلَى أَوْلِيَائِهِ؛ آن‌چه باعث اشتباه کاري و منشأ فتنه‌ها مي‌شود اين است که خوشه‌ای از حق با خوشه‌ای از باطل را با هم آمیخته می‌کنند. وقتي حق و باطل آميخته شد، اهل عناد آن نقطه ضعف را نشان مي‌دهند، و اين جاست که شيطان فرصت را غنيمت مي‌شمارد و بر اوليايش مسلط مي‌شود؛ البته وَ يَنْجُو الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ‏ مِنَ اللَّهِ‏ الْحُسْنى‏؛ خدا اولياء خودش را نجات مي‌دهد.
نقش تواصی به عمل صالح وصبر در سعادت اجتماعي

پس از این‌که دانستیم حق و باطل غالبا در اجتماع، با هم آميخته مي‌شود و معاندان این آمیختگی را سوژه می‌کنند و حق را بدنام می‌کنند، به این نتیجه می‌رسیم که برای جلوگیری از فریب مردم، بايد برای تفکیک حق و باطل تلاش کرد؛ باید حق را کاملا روشن ساخت و بطلان باطل را واضح کرد. باید کساني که حق را بهتر شناخته‌اند و عقل یا علم بيشتري دارند متصدي شوند و دست ديگران را بگيرند. باید آ‌ن‌هايي که حق را شناخته‌اند، احساس مسئوليت کنند و به فکر ديگران باشند. اگر فقط به فکر خود باشند و دیگران را رها کنند اولا وظيفه واجبي که اعظم‌ فرائض الله است ترک مي‌شود، و ثانيا اثر آن فساد کم‌کم به خود آن‌ها نیز سرايت خواهد کرد. وقتي امر به معروف نشد و جلوي فساد گرفته نشد، کم‌کم اين فسادها شامل اهل حق نیز مي‌شود و به خود و خانواده‌هاي آن‌ها نیز سرايت مي‌کند. بنابراین بايد اين احساس مسئوليت متقابل اجتماعي زنده باشد وگرنه فرد نیز نمي‌تواند زندگي و دين خود را به‌درستی حفظ کند. لازمه اين احساس مسئولیت اين است که حق را به دیگران بشناسانند و سپس سفارش کنند که به آن حق عمل کنند و از آن جدا نشوند. در این صورت جامعه انساني جامعه صالحي است و از زيان و خسران نجات پيدا مي‌کند.

در این‌که تواصی به حق هم خود يک عمل صالح‌ است، شکی نیست، اما معمولا مردم از اين عمل غفلت می‌کنند و وقتي سخن از عمل صالح می‌شود بیشتر به فکر کار و تکلیف فردی خودشان هستند. اين‌جاست که بايد بر اعمال صالحي که صلاح اجتماع متوقف بر آن‌هاست تکیه کرد. باید مردم بکوشند حق را به یکديگر بشناسانند و ملازم حق باشند و سفارش کنند که از حق جدا نشوند. اگر اين کار نشود، جامعه رو به فساد مي‌رود و فسادش دامنگير همه مي‌شود.

درباره تواصی به صبر نیز مسأله همین‌گونه است؛ فردي را فرض کنيد که ايمان آورده و عمل صالح به‌جا آورده است؛ حتي در جهاد شرکت کرده، اما به هر حال ظرفيت‌ برخی از افراد محدود است؛ يک هفته جنگ را تحمل مي‌کند، يک ماه بمباران یا موشک‌باران را تحمل مي‌کند، مي‌گويد سال ديگر جنگ تمام مي‌شود، ولي پس از گذشت چند سال خسته مي‌شود. اين‌جاست که بايد یکديگر را به صبر سفارش کنیم. انسان اگر تنها باشد طاقتش تمام مي‌شود، اما وقتي در جمعي باشد که یکديگر را به صبر توصيه می‌کنند، روح و توان جديدي پيدا مي‌کند و قدرت مقاومت در او تقويت مي‌شود. اين چيزي بود که در طول هشت سال دفاع مقدس، عزيزان ما هر روز تجربه کردند؛ کساني خسته و از گرفتاري‌ها ناراحت مي‌شدند، اما تقويت و سفارش یکديگر، روحيه آن‌ها را تقويت مي‌کرد و آثار عملشان چند برابر مي‌شد.

1 . کهف، 104-103.

2 مريم، 95.

3 . یونس، 35.

4 . یونس، 32.

5 نهج البلاغه، خطبه 50.
پاسخ
#3
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 10/7/92، مطابق با بيست‌وششم ذي‌القعده 1434 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
تواصي به حق
تأثیر وظیفه شرعی اجتماعی در سعادت شخص
مروری بر مطالب گذشته

در جلسه گذشته با اشاره به سوره مبارکه عصر به این نتیجه رسیدیم که رعايت حق و ملازمت صبر از مصاديق عمل صالح است و ذکر جداگانه آن به‌دلیل تنبه دادن به اهميت و نقشي است که اين دو موضوع در سعادت انسان دارد و گفتیم که حق دست‌کم در دو مقوله مختلف باورها و ارزش‌ها به کار مي‌رود؛ وقتی می‌گوییم اعتقادي حق است؛ يعني مطابق با واقع است و وقتی رفتاری حق است؛ یعنی بايد اين کار را انجام داد یا رواست که انجام بگيرد.

اعتقاد و باور حق، زمينه‌ لازم براي تحقق ايمان کامل و عمل صالح را فراهم می‌کند. وقتي انسان بخواهد ايمان کامل داشته باشد، باید لوازم ايمان را بشناسد؛ باید بداند چه عقيده‌اي حق است تا ايمان بياورد و چه عقيده‌اي باطل است تا آن را انکار کند. بنابراین یکی از فواید رعايت حق اين است که زمينه ايمان صحيح را فراهم مي‌کند. پس از آن،‌ در مقام عمل نیز به شناخت حق نیاز است؛ بايد عمل صالح را از ناصالح تشخیص داد و دانست که چه عملي صالح است و انجامش حق و چه عملي ناصالح است و انجامش ناحق.
نقش عقل در دستیابی به حق

در این‌جا این سؤال مطرح مي‌شود که راه شناختن حق چیست؟ اين سؤال‌ از ديرباز در بين فيلسوفان، حکما و علماي بزرگ اديان مطرح بوده است؛ البته افراد يا گروه‌هاي شاذي بوده‌اند که وجود حق و باطل را انکار می‌‌کرده‌اند و می‌گفتند اين‌ها را قشرهاي خاصي از مردم درست کرده‌اند تا کار خودشان را راه بيندازند. آنها خواست انسان را تنها ملاک خوبی یا بدی عمل انسان مي‌دانستند. صرف‌نظر از اين گروه‌هاي اندک، همه عقلا اجمالا معتقدند که در درون ما نيرويي است که في‌الجمله با آن مي‌توانيم حق و باطل را بشناسيم. يکی از شواهد آن نیز اين است که ‌همه انسان‌ها در طول تاريخ، حقانیت بسياري از چيزها را قبول دارند. شايد نتوان انسان سالمی را پيدا کرد که بگوید «راست گفتن مطلقا بد است» یا بگويد «عدالت بد است» یا «من نمي‌دانم که عدالت خوب است يا بد». اجمالا همه ما درک مي‌کنيم که مي‌توانيم بعضي از واقعيت‌ها را به وسیله عقل بشناسيم. وجود عقل مخصوصا برای ما که به حقانیت دین و قرآن معتقديم از اصول موضوعه است. اين را نیز مي‌دانيم که درک همه عقلاي عالم در همه مسائل یکسان نيست. بعضي مسایل مثل ضرب دو در دو ساده است و آن را همه عاقلان مي‌فهمند، اما برخي مسائل پيچيده عقلي است که حتی نوابغ برای آن‌ها جواب روشني ندارند و با اين‌که ده‌ها سال درباره‌ آن‌ها زحمت کشيده‌ و تحقيق و بحث کرده‌اند، به جواب قطعي و قانع‌کننده‌اي نرسيده‌اند. همين‌طور مي‌دانيم که بعضي چيزها را در آغاز نمي‌دانيم، اما وقتي درباره‌اش فکر مي‌کنيم آن‌ها را درک می‌کنیم. معناي اين‌که با فکر کردن چيزي را مي‌فهميم، این است که دانسته‌هايي داريم و از آن‌‌ها دانسته‌هاي ديگري را به دست مي‌آوريم. بنابر این ما انسان‌ها بعضي چيزها را بالبداهه مي‌فهميم که در منطق به این مسایل بدیهیات مي‌گويند؛ اما مسایل ديگری هم هست که در آغاز آن‌ها را نمي‌فهميم ولی می‌توانیم با کمي فکر و رعايت مقررات و قواعد منطقي، آن‌ها را از داده‌هاي قبلي به دست بياوريم. البته فکر بعضي چيزها را زود مي‌فهمد، مثل وقتي که معلم مسائل ساده‌ را براي شاگردان تشريح مي‌کند، زود ياد مي‌گيرند؛ اما تدريجا مسایل پيچيده‌تر و مبهم‌تر مي‌شود و برای کشف و اثباتش چند واسطه مي‌خورد و علاوه بر مشکل‌شدن فهم آنها، کم‌کم خطا در آن راه پيدا مي‌کند و نظرها هم مختلف مي‌شوند.
مراتب دست‌يابي به حق در دين

مسایل پیچیده عقلی نمي‌توانند اصول دين را تشکيل دهند،‌ بلکه مسائل اصلي دين بايد به گونه‌ای باشد که همه بتوانند بفهمند و باور کنند. شناخت و اعتقاد به اصول اولیه دین که مستقيما با سعادت و شقاوت انسان سر و کار دارد برای همه واجب است و اگر کسی اين‌ها را نشناسد و یا به آن‌ها اعتقاد نداشته باشد، از دين خارج است. اين مسائل بديهي يا نزديک به بدیهی است. این مسائل را اصطلاحا نظريات «قريب به بداهت» می‌گویند. برخی به این مسایل «بديهيات ثانويه» می‌گویند و آن‌ها را به چيزهاي ديگري مثل فطریات توسعه مي‌دهند. اعتقادات فطري، اعتقاداتی است که اثباتش خيلي مشکل نيست و به سادگي می‌توان آن را حل کرد و به دیگران تعليم داد. ولي همه مسائل ديني اين‌گونه نيستند.

بعد از اين‌که این مسائل ثابت شد و ما فهميديم خدايي هست و به وسيله معجزه يا علائم ديگري يقين پيدا کرديم که اين فرد پيغمبر خداست، مسائل ديگري مطرح مي‌شود که به اين سادگي‌ها نيست. نمونه‌اش مسائل فقهي است که بخش کوچکي از مسائل دين را تشکيل مي‌دهد و حوزه صدهزار نفري و بزرگان علما سال‌هاي طولاني، شبانه‌روز کار مي‌کنند ولی در برخي از آنها به نتيجه قطعي نمی‌رسند و در آن اختلاف دارند. بنابراین در اين‌گونه موارد بايد به مرتبه‌اي نازل‌تر که همان ظن است، قناعت کرد. اگرچه این نتیجه ظني است و احتمال خطا در آن هست، ولی براي شناختن حقيقت در اين مسائل، راهی بهتر از اين نداريم. از آن‌جا که فقه با عمل فرد ارتباط دارد، ناچار بايد به همين ظن عمل کنيم يا اگر مجتهد نيستيم بگويیم از آن‌جا که فلان شخص اعلم است فتوای او برای من حجت است و به آن عمل مي‌کنم. اين اختلافات در بسياري از علوم ديگر از جمله تاریخ، اخلاق و حتی در عقاید فرعی نیز وجود دارد. مثلا در اين‌که سؤال شب اول قبر چگونه است؟ آيا مرده زنده مي‌شود و از او سؤال مي‌کنند يا به‌گونه‌ای ديگر است، اختلاف‌نظر است. در اين‌گونه مسایل که به اعتقادات فرعي مربوط مي‌شود، راهي براي ما وجود دارد که در فقه نيست و آن اين است که مي‌توانيم بگوييم هر چه خدا و پيغمبر فرمودند، درست است؛ القول ما قال به جعفربن‌محمد علیه‌السلام. منظور اين است ‌که حتى در مسائل اعتقادي نیز هميشه به نتايج يقيني نمي‌رسيم و بسیاری از مسائل اعتقادي فرعي هست که بايد بگوييم هرچه خدا و پيغمبر درباره آن‌ها فرموده‌اند، صحیح است،‌ هرچند ما فهمي روشن و قطعي درباره آنها نداريم.

دسته‌ای دیگر از مسائل، واقعا قابل شناخت یقینی است و اگر درباره آن‌ها کار شود، معلوم مي‌شود، مشروط به آن‌که غير از به کار گرفتن عقل‌ و استفاده از ضروريات عقلي، از کتاب و سنت که دو منبع معتبر الهي است نيز استفاده کنیم؛ «إِنِّي‏ تَارِكٌ‏ فِيكُمُ‏ الثَّقَلَيْنِ‏ كِتَابَ‏ اللَّهِ‏ وَ عِتْرَتِي»1. طبق این روايت هر چه قرآن و روايات اهل‌بيت مي‌فرمايند، همان درست است. ولي گاهی در استفاده از قرآن و روایات نیز به شناخت یقینی نمی‌رسیم و معنای برخي از آيات را درست نمي‌فهميم. هنگام عمل به روايات، می‌بینیم روايات مختلف است؛ حتی برخی از آن‌ها از نظر سند و دلالت مشکلی ندارد، ولي فقها به دلیل مخالفت آن با اجماع یا شهرت و... به آنها عمل نکرده‌اند. بنابراین نمی‌توان به دنبال شناخت یقینی همه عقاید و اعمال بود. چنين چيزي شدني نيست. حتی در زمان حضور ائمه نیز اين کار شدني نبود. مگر چند نفر مي‌توانستند حضورا از امام استفاده کنند؟ همه انسان‌ها که نمي‌توانستند تمام سخنان امام را بشنوند و درست بفهمند مقصود او چيست. بنابراین بعضي مسایل را مي‌توان با يقين شناخت، ولی برای شناخت بعضي از مسایل بايد از راه‌هاي معتبر نزديک به يقين، استفاده کرد.

حاصل این‌که منبع معتبري که نمي‌شود از آن صرف‌نظر کرد عقل است؛ زیرا حتی پيغمبري پيغمبر هم با آن شناخته می‌شود. عقل است که در میان مدعیان نبوت ما را به پیغمبر حقیقی رهنمون می‌شود. بنابراین هیچ‌گاه از عقل بي‌نياز نيستیم، اما در جاهايي که عقل نارساست، اولين چيزي که به فرياد ما مي‌رسد قرآن و بعد از آن روایات است. یقین در بديهيات عقليه، بديهيات ثانويه و فطريات دست‌یافتنی است، اما فراتر از اين‌ها نمی‌توان به راحتی یقین پیدا کرد، حتي در برخي از مطالبي که در کتاب و سنت نیز وارد شده، نمي‌شود يقين پيدا کرد؛ البته به برخی از مسایلی که در قرآن ذکر شده، به راحتي مي‌‌توان يقين پيدا کرد؛ وَإِلَـهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ؛ اين مسأله شک برنمي‌دارد، ولي خود قرآن بعضي آيات را متشابه می‌خواند؛ «مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ»2. روايات نیز همين گونه است. برخی از روايات، متواتر و دلالتش قطعي است. این روایات تالي‌تلو قرآن است؛ نه در صدورش شکي داريم و نه در دلالتش، ولي همه مسائل اين گونه نيست. ناچار بايد اعتقاداتی کلي داشته باشيم که پشتوانه همه اين‌ها باشد؛ به اين صورت که بگوييم: هر چه امام و پيغمبر فرمودند، همان درست است.
هوای نفس؛ مانع دست‌يابي به حق

قرآن مي‌فرمايد: برخي از مردم، عقل دارند، اما نمي‌فهمند؛ هوش دارند ولي حقيقت را نمي‌شنوند؛ چشم دارند ولي حقيقت را نمي‌بينند؛ «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ»3 در آیه‌ای دیگر به گونه‌ای صريح‌تر مي‌فرمايد: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ؛ کر، لال و کور هستند و اصلا عقل‌شان کار نمي‌کند».4 در برخی از آیات مي‌فرمايد ما روي چشم و گوش‌هايشان پرده مي‌اندازيم، بعضي دل‌ها را مهر مي‌زنيم و این دل‌ها دیگر باز نمي‌شود و حق در آن‌ها نفوذ پيدا نمي‌کند؛ «وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ× وَسَوَاء عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ‌ ام لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ»5 خداوند به پيغمبر مي‌گويد چه اين‌ها را دعوت کني و چه نکني، يکسان است، اين‌ها ايمان نمی‌آورند و تعبيراتي مي‌آورد که انسان تعجب مي‌کند؛ «إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً فَهِيَ إِلَى الأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ؛ ما بر گردن این افراد غل انداخته‌ايم و اين‌ها ديگر هدايت نمی‌شوند6. در آیه‌ای دیگر به پيغمبر سفارش مي‌کند که خيلي وقت صرف اين‌ها نکن؛ «فَأَعْرِضْ عَن مَّن تَوَلَّى عَن ذِكْرِنَا وَلَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا»7 حتی می‌گوید خيلي غصه آن‌ها را نخور! پيغمبر اکرم مظهر تام رحمت الهي بود و مي‌خواست هيچ کس از هدایت محروم نشود، اما خداوند فرمود: «إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ»8 هدايت دست تو نيست. تو وظيفه‌ات را انجام بده و دعوت کن. هر کس مي‌بايست هدايت بشود، ما هدايتش مي‌کنيم. پيغمبر از این‌که برخی ایمان نمی‌آورند و به جهنم می‌روند، خیلی ناراحت بود، خداوند او را دلداري مي‌دهد و مي‌گويد اين قدر غصه نخور؛ «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا»9 نمي‌خواهد براي اين‌ها جان بدهي! اين‌ها لياقت ندارند. کارهايي کرده‌اند که مستوجب اين عقوبت‌ها شده‌اند؛ عالما عامدا با حق مخالفت کردند و کفران نعمت شناخت حقيقت کردند. «أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً» اين آيه منشأ کور شدن چشم و کرشدن گوش را بیان می‌کند. هیچ کس از ابتدا اين طور نبوده است و خداوند همه را هدايت کرده‌است. «وَأَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَى عَلَى الْهُدَى»10 ما حتی قوم ثمود را نیز هدایت کردیم ولی آن‌ها خودشان کوري را انتخاب کردند. ما همه را هدايت مي‌کنيم؛ عقل داديم، پيغمبران را فرستاديم، اما کساني عالما عامدا مخالفت مي‌کنند و پيرو هواي نفس‌شان مي‌شوند. آن‌ها هواي نفس را خداي خودشان قرار مي‌دهند؛ أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ. وقتی اين طور شد، ما نیز چشم و گوششان را مي‌بنديم. ديگر برای این فرد استدلال فايده ندارد. جاهل نیست که نتواند استدلال کند، خيلي هم دقيق است و در علوم موشکافي مي‌کند، اما ذره‌اي نور به دلش نمي‌تابد.
تواصی به حق؛ احساس مسئولیت متقابل

درمقابل اين‌گونه موانع، قرآن تأکید مي‌کند که انسان‌ها يکديگر را سفارش به حق کنند؛ انسان‌ها بايد مواظب یکديگر باشند و نگذارند کار ديگران به انحراف بکشد. باید احساس مسئوليت کنند و بکوشند حق را به ديگران بشناسانند و آن‌ها را از هواپرستي، شيطان‌پرستي و خودپرستي دور سازند. اين مسئوليت مشترک و متقابل کمک مي‌کند که افراد در اين چاله‌ها نيفتند؛ البته ممکن است باز هم کساني باشند که با سوءاختيار خودشان همه چيز را طبق دلخواه خودشان قرار بدهند ولي این احساس مسئولیت متقابل باعث می‌شود که جامعه کمتر به انحراف و خسران مبتلا بشود. این تأثیر را ما بارها آزموده‌ايم.

گاهي انسان حالتی بسيار گرفته دارد، نورانيتي در خودش احساس نمي‌کند و به گناه ميل دارد. اتفاقا با کسي ملاقات مي‌کند يا در جلسه‌اي شرکت مي‌کند، حرفي به گوشش مي‌رسد و عوض مي‌شود. ما حتى همین دين و ايماني که داريم از پدر و مادر، مدرسه، محيط و جامعه ياد گرفته‌ايم. خيلي جاها اشتباه مي‌کرده‌ايم، ديگران به ما تذکر داده‌اند و برگشته‌ و راه‌مان را عوض کرده‌ايم. اگر اين احساس مسئوليت متقابل باشد که همديگر را در زمینه اعتقاد و ملازمت حق وصيت کنيم، و در رفتار، از صفات رذیله نهی کنیم، از خسران‌ها نجات پيدا می‌کنيم، اما اگر هر کسي به کار خودش مشغول شد و از دیگران غفلت کرد، بايد بدانیم که وظيفه شرعي خودمان را نیز ترک کرده‌ایم. امربه‌معروف و نهی از منکر وظيفه شرعي‌ من است و وقتی امر به معروف نکنم دست‌کم خودم گناه کرده‌ام. حالا طرف مقابل مي‌خواهد عمل کند، نمي‌خواهد نکند.
پاسخ به یک پرسش

پرسیده بودند این مطالبی که درباره تواصی به حق می‌گویید با آيه «عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ»11 ، چگونه جمع مي‌شود؟ باید بدانیم که امر به معروف و نهی‌از منکر جزو «عليکم» است؛ وقتي شما به ديگري مي‌گوييد اين کار را نکن، به وظيفه خودتان را عمل کرده‌ايد. لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ؛ يعني نگران این نباش که آن‌ها به سخن تو گوش نمي‌دهند، تو به وظيفه خودت عمل کن.

داستان اصحاب سبت چند بار در قرآن آمده است. عده‌اي از بني‌اسرائيل کارشان ماهيگيري بود. اما طبق شریعت حضرت موسی، روز شنبه صيد ماهي بر آن‌ها حرام بود و عجيب اين‌که خدا به‌گونه‌ای مقدر کرده بود که ماهي‌ها روزهای شنبه کنار ساحل مي‌آمدند و روزهاي ديگر نمي‌آمدند؛ «تَأْتِيهِمْ حِيتَانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَيَوْمَ لاَ يَسْبِتُونَ لاَ تَأْتِيهِمْ»12 گفتند: چه کنیم اقتصاد در خطر است! فکر کردند ـ و همان‌گونه که اقتصاددان‌هاي ما راه براي تجويز رباخواري درست مي‌کنند ـ راه چاره پیدا کردند؛ کنار دريا حوضچه‌هايي ساختند. روز شنبه ورودی حوضچه‌ها را باز مي‌کردند. وقتی ماهي‌ها درون حوضچه‌ها می‌آمدند، جلويش را مي‌بستند که بيرون نروند. روز يکشنبه ماهي‌ها را آماده از حوضچه‌ها صيد مي‌‌کردند. در مقابل این کار، بني‌اسرائيل سه دسته شدند؛ يک دسته همین افرادی بودند که اين کار را می‌کردند. عده‌اي دیگر نصحيت مي‌کردند که اين کارها را نکنید؛ با دين خدا بازي نکنيد، کلاه شرعي درست نکنيد. دسته سوم مي‌گفتند: ولشان کنید؛ اين‌ها که دارند گناه مي‌کنند، شما برای چه به خودتان زحمت مي‌دهيد؟ دسته دوم پاسخ می‌دادند که «مَعْذِرَةً إِلَى رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ؛ درست است که مي‌دانيم اين‌ها به حرف ما گوش نمي‌دهند اما ما اتمام حجت مي‌کنيم». می‌خواهیم پيش خدا عذري داشته باشيم و چه بسا اثر کند و هدایت شوند. اين لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ چنين نقشي دارد. مي‌گويد اگر هر چه مي‌گوييد، آن‌ها قبول نمي‌کنند، نگران نباشيد. عدم هدايت آن‌ها به شما ضرر نمي‌زند، شما امر به معروف کنيد. اگر بنا باشد به عذر عدم تأثیر امر به معروف نکنيم، جامعه همين‌گونه می‌شود که الان هستيم.

نتیجه این‌که گاهي ما يک وظيفه شرعي اجتماعي داريم که خود اين وظيفه در سعادت شخص من نقش دارد و من باید به وظيفه شرعي خودم عمل کنم چه در دیگران اثر بگذارد و چه نگذارد.

وصلى الله علي محمد و آله‌الطاهرين.



1 . بحارالانوار، ج2، ص226.

2 . آل‌عمران، ‌7.

3 . اعراف، 179.

4 . بقره، 171.

5 . یس، 10-9.

6 . همان، 8.

7 . نجم، ‌29.

8 . قصص، 56.

9 . کهف، 6.

10 . فصلت، 17.

11 . مائده، 106.

12 . اعراف، 163.
پاسخ
#4
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 17/7/92، مطابق با سوم ذي‌الحجه 1434 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
تواصي به حق

(4)
موانع شناخت حق
اشاره

بحث ما درباره تواصي به حق به اين‌جا رسيد که سفارش کردن به حق بدون شناخت آن، معنا ندارد. به اصطلاح طلبگي، حق در سفارش به حق، به حمل اولى نيست، بلکه به حمل شايع است. صرف سفارش به رعایت حق به صورت کلی چندان نتيجه‌اي ندارد و نوعی توتولوژی است. توتولوژي به معنای گنجانده شدن مفهوم محمول در مفهوم موضوع است. این‌گونه مفاهیم نیاز به دليل ندارد و وقتی موضوع گفته شود محمول بر آن حمل مي‌شود. در تواصي به حق هم بايد مردم، مصادیق حق را بشناسند و بعد از این‌که خود رعایت کردند، به یک‌ديگر درباره رعایت آن سفارش کنند.

گفتیم که حق در دو بخش مهم باورها و ارزش‌ها مطرح مي‌شود و به اين مناسبت اشاره کرديم که براي شناختن حق بايد کار کرد و زحمت کشيد؛ اين‌گونه نيست که همه حق‌ها بيّن و بديهي باشند، بلکه برای شناخت برخی از اعتقادات حق بايد فکر، تحصيل علم، و استدلال کرد. همچنين در عمل به حق نیز در بسیاری از مسایل شبهه وجود دارد که آيا اين حق است يا نيست؟ آيا کسي که اين کار را انجام مي‌دهد حق دارد انجام بدهد، يا حق ندارد؟ دامنه‌ این مسایل گسترده است و به حقوق بشر، حق شهروندي و از اين مقولات می‌رسد که امروز بازار گرمي در محافل حقوقي و سياسي دارد. بالاخره بايد شناخت که واقعا این حقوق بشر از کجا ثابت مي‌شود، دليلش چيست و گستره‌اش تا کجاست؟ اگر حق طبيعي است این حق طبيعي به‌ چه‌معناست و چگونه پيدا مي‌شود؟ همان‌گونه که می‌بینید این مسأله، مسأله ساده‌اي نيست و محور بسياري از رشته‌هاي علوم انساني همين مسأله است.
حق شناختنی است

خداي متعال ابزارها و قوایی در وجود انسان قرار داده که مي‌تواند به کمک آن‌ها في‌الجمله حق را بشناسد. قید في‌الجمله از این جهت است که انسان هرچند درس‌خوانده، ملا و مجتهد باشد، این‌گونه نيست که به همه چیز احاطه پيدا کند و همه حقايق را بفهمد؛ حتی آن‌هايي که سال‌هايي طولاني از عمر خود را در رشته‌اي از علوم صرف مي‌کنند، در آخر متوجه مي‌شوند که چه قدر مجهولات مانده که به آن توجه نداشته‌اند. آن‌چه مهم است اين است که بدانيم آیا ما قوه‌اي برای تشخیص حق داریم یا خیر. بدون شک قرآن اين را مسلم گرفته و به ما القا مي‌کند که حق شناختني است و راه‌هايي براي شناخت حق وجود دارد و انسان موظف است که فکر و عقل خودش را به کار بگيرد و دست‌کم برخي از اين حقايق را براي خودش اثبات کند تا يقين پيدا کند.

مروري کوتاه روي آيات قرآن نشان مي‌دهد که مؤمنان بايد به آخرت يقين داشته باشند و در این مورد ظن کفایت نمي‌کند. در آیه هجدهم سوره آل‌عمران خداوند از اولوا العلم یاد می‌کند که در کنار خدا و ملائکه به یگانگی خداوند شهادت می‌دهند؛ شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ.[1] اینان شخصيت‌هاي قابل اعتمادي هستند که سخن و نظرشان اهميت دارد و شهادت‌شان در کنار شهادت خدا و ملائکه قرار گرفته است. حتي در ادامه مي‌فرمايد تمام اختلافاتی که در ادیان و مذاهب پیدا شده، آگاهانه و عمدي بوده است و کساني بعد از علم، اقدام به ايجاد اختلافات کرده‌اند؛ حق را مي‌شناختند ولی آن را انکار می‌کردند؛ «وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ إِلاَّ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ»[2] اين‌ها عالماني بودند که علی‌رغم شناخت حقيقت، از روی اغراض نفساني اختلاف ايجاد کردند و مذهب و روشي جديد ساختند تا دکاني براي خودشان باز کنند.
لزوم رعایت اولویت‌ها

در این‌که ما موظفيم دنبال حق برويم و حق را بشناسيم شکی نیست؛ ولي از آن‌جا که حقایق بی‌شمار است و همه آن‌ها را نمي‌توانيم بشناسيم بايد اولويت‌ها را رعايت کنيم و ببينيم چه چيزهايي را اگر نشناسيم، خيلي ضرر مي‌کنيم. همه ما اصول دين را بايد بشناسيم و براي خودمان اثبات کنيم و به آن يقين پيدا کنيم و اگر اين کار را نکنيم ضرر نامحدودي متوجه ما مي‌شود. در اصول دین نظر کسي براي ما اعتبار ندارد و جای تقليد نیست، اما حقايق دیگری هست که اگر ندانيم چندان ضرري نمي‌کنيم. دانستن مسایلی از قبیل این‌که در کره مريخ موجود زنده‌اي وجود دارد يا ندارد چندان تأثیری بر زندگي من ندارد، اما اعتقاد به‌این‌که خدا و قیامتی هست يا نيست، ممکن است ضرر بي‌نهايت به دنبال داشته باشد؛ ممکن است منافعي از دست من برود، يا ضررهايي ازقبيل آتش جهنم متوجه من بشود که تمام ناشدني است و به هيچ گونه‌ای جبران نشود. چنین مسایلی را باید پیگری کنیم و آن‌ها را به صورتی یقینی حل کنيم و به آن اعتقاد داشته باشيم. سپس هر چه نسبتاً مهم‌تر است در اولويت قرار بدهيم و فکر و نيرويمان را صرف فهميدن و کشف آن‌ها کنيم.
مکانیسم شناخت حق

عقل همه انسان‌ها برخی مسایل را در صورت درک و تصور صحیح می‌فهمد. بديهيات اوليه، فطريات و امثال آن از این‌گونه مسایل هستند که انسان با کنکاش در لابه‌لاي آن‌ها پاسخ برخی مسایل دیگر را کشف می‌کند. نمونه روشن این کار توسط کودکان در مدرسه صورت می‌گیرد. آن‌ها روی داده‌هايي که در خود مسأله آمده، فکر مي‌کنند و پس از تنظیم آن‌ها پاسخ مسأله را از آن درمي‌آورند. اين کار شدني است و همه انسان‌ها در عالم اين‌گونه عمل مي‌کنند، ولي در بسياري از موارد انسان اشتباه مي‌کند و به پاسخ نادرست می‌رسد. صرف نظر از گرايش‌هاي پلوراليستي که مي‌گويند همه چيز درست است، اين اختلافات دلیل نادرستی برخی نظرات است و نمی‌توان دو ادراک متناقض یا متضاد را درست دانست؛ مثلا نمی‌توان گفت هم توحيد درست است و هم تثليث.
موانع شناخت حق

آیات قرآن روی چشم، گوش و افئده به عنوان سه ابزار برای شناخت، تکیه می‌کنند؛ وَجَعَلَ لكم السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ[3] ولی گاهی انسان با این‌که این ابزار را دارد و آن‌ها را به‌کار می‌گیرد، باز اشتباه می‌کند. سؤالی که در این‌جا مطرح می‌شود این است که موانع شناخت چیست، و چرا انسان با اين‌که قوه عقل دارد و آن را نیز به‌کار مي‌گيرد، گاهي به نتيجه درست نمی‌رسد؟

برخی از عواملي که موجب انحراف و کج‌فهمي مي‌شود، به مقوله جهل برمي‌گردد. کساني واقعا مي‌خواهند چيزي را بفهمند، تلاش و فکر نیز مي‌کنند، اما یا نمي‌فهمند و جاهل مي‌مانند يا خيال مي‌کنند مي‌فهمند در صورتي که نفهميده‌اند. این‌گونه افراد گرفتار جهل مرکبند. جهل مرکب بدتر از جهل بسيط است. در جهل بسيط انسان مي‌داند که نمي‌داند و اميد اين دارد که بالاخره مسأله را بفهمد ولي در جهل مرکب فرد مي‌گويد حق آن است که من مي‌گویم، در صورتي که اشتباه کرده و مطلبش نادرست است.
مانع اول: تنبلی و راحت‌طلبی

بسیاری از کودکان به‌راحتی سراغ حل مسایل سخت و پیچیده ریاضی نمی‌روند و تا زمانی که در تنگنا قرار نگیرند از فکر کردن درباره آن‌ها طفره می‌روند و به سراغ بازی و چیزهای دیگر می‌روند. چنین چيزي در عموم انسان‌ها وجود دارد و طبیعت آن‌ها اقتضای تنبلي و راحت‌طلبي می‌کند. آنها معمولا وقتی مي‌بينند چيزي مشکل است، آن‌ را کنار مي‌گذارند و سراغ چيز ديگری می‌روند. بسیاری از مردم درباره مسایل اعتقادی و پرسش‌هایی که قرآن مطرح مي‌کند،‌ مي‌گويند: ‌چه اين چه آن‌، چه فرقي مي‌کند؟! حتی برخی از فکرکردن درباره ضروري‌ترين مسائل نیز خودداري مي‌کنند و حتی درباره وجود خدا می گویند حالا باشد و يا نباشد به ما مربوط نیست، ما چه کار داريم که ملائکه هستند يا نيستند يا فلان کس پيغمبر بود يا نبود؟ ما فعلا بايد ناني به‌دست بیاوریم و بخوريم و مثلا همسايه‌مان را اذيت نکنيم و به خويش و قوم‌مان رسيدگي بکنيم، حالا خدا و قیامت باشد یا نباشد؛ «وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَلَئِن رُّدِدتُّ إِلَى رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْرًا مِّنْهَا مُنقَلَبًا»[4] قیامتی در کار نیست، حالا اگر بود هم همين کاري که اين‌جا کرديم و این ثروت‌ها را به دست آورديم، آن‌جا هم مي‌کنيم. ما آدم‌هاي زرنگي هستيم آن‌جا هم زرنگي مي‌کنيم.

راحت‌طلبی باعث می‌شود که انسان فکر خود را درگیر مسائلي که نتيجه حسي روشني ندارد و به خیال خودش در زندگي‌اش اثر مستقيمي نمي‌گذارد، نکند و به دنبال چيزهايي که اثر محسوس و فايده مادی دارد، برود. قرآن با روش‌های مختلفی انسان را از تنبلی در اندیشیدن بازمي‌دارد. گاهی با عبارات أَفَلَا تَعْقِلُونَ[5]؛ أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ[6] به تفکر سفارش مي‌کند و کسانی که نمی‌اندیشند را مواخذه و ملامت مي‌کند. گاهی دلیل بیان قصص و انذار پیامبر را دعوت به تفکر می‌داند؛ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ[7] و گاهی نیز کساني را که فکر مي‌کنند، می‌ستاید؛ «وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ».[8]
مانع دوم: کم‌صبری

گاهي انسان کمي همت مي‌کند و مي‌گويد فکر مي‌کنم و جواب را پيدا مي‌کنم، ولی صبرش کم است و مي‌خواهد با چند دقيقه فکر، مسائل را حل کند و ابهامي برايش باقي نماند؛ وَكَانَ الإِنسَانُ عَجُولاً. انسان به‌علت عجله‌مي‌خواهد در مدت کوتاهي برخي از مسایلی که نیاز به فکرها و مقدمات طولاني دارد، حل کند. حاضر است چند سال در مدرسه براي چهار عمل اصلي درس بخواند، اما انتظار دارد براي مسائل پیچیده اعتقادی و فلسفي كمي فکر کند و جوابش را هم روشن بفهمد؛ همان گونه كه مثلا در راه از کسی بپرسد و فورا جواب کامل بگیرد. بايد بپذيريم که فهم بعضي مطالب نیاز به مقدماتي دارد که ممکن است مدت‌ها وقت بگيرد و برای درک آن‌ها بايد بلوغ فکري پيدا کرده، قدرت عقلاني‌مان ترقي کند. همان طور که بدن ما رشد مي‌کند و کودک سه چهار ساله نمي‌تواند وزنه صد کيلويي بزند، عقل ما نیز در ابتدا برخی مسایل را درک نمی‌کند و حتی نوابغی مثل ابن‌سينا در آخرين کتاب‌هايي كه نوشته است، غالبا مي‌گويد: «حدس مي‌زنم»، «ظنم اين است»؛ اما برخی مي‌خواهند پاسخ قطعی مسائل پیچیده را در يک گفت‌وشنود ساده پيدا کنند. بنابراین بعد از به کار گرفتن نيروي عقل و تفکر، شرط دوم براي فهميدن مسائل، صبر و حوصله است. باید انسان از اساتید و کساني که اين راه را رفته‌اند استفاده کند و وقت کافي بگذارد، تا تدريجا بتواند مسائل را حل کند.
مانع سوم: مغالطه

گاهی انسان زحمت فکر کردن به خودش می‌دهد،‌ نزد استاد می‌رود و درس نیز می‌خواند، اما به دلایلی هنوز رشد کافي عقلاني پيدا نکرده است. مثلا تازه با الفباي مسأله آشنا شده و خيلي هنر کند صورت مسأله را درست درک مي‌کند، ولي هنوز قدرت کافي براي استدلال و استنتاج پيدا نکرده است. در اين صورت طبیعی است که وقتي استدلال مي‌کند، قواعد استدلال را به‌خوبی رعايت نمي‌کند و در دام مغالطه مي‌افتد؛ البته اين آفت به نوجوان‌ها و بچه‌ها اختصاص ندارد و گاهی اساطين فلسفه و علم حتی در اواخر عمرشان مبتلا به مغالطه مي‌شوند؛ استدلال مي‌کنند و خودشان توجه ندارند که کجای استدلال‌شان نقص دارد و بعد از سال‌های متمادی دانشمند ديگري نقص استدلالشان را کشف مي‌کند. اين مشکل نیز به بی‌صبری بازمي‌گردد. انسان بايد بيشتر صبر و حوصله داشته باشد، در مسائل پيچيده زود قضاوت نکند و بکوشد که مهارت کافي در استدلال پيدا کند و قواعد استدلال را درست ياد بگيرد. اختلافاتي که در مباحث فلسفي از آغاز تا کنون پيدا شده، به اين باز می‌گردد ‌که استدلال‌ها درست نبوده و شرايط منطقي درست رعايت نشده‌است.[9] البته معناي این سخن آن نيست که مباحث عقلی را کنار بگذاريم. این آفت در همه علوم وجود دارد. مثلا علم طب از ابتدا تا کنون تغييرات بسیاری پيدا کرده و معلوم شده خيلي جاها اشتباه بوده است، اما اين اشتباهات باعث کنار گذاشتن علم طب نمی‌شود و بايد از يقينيات استفاده کرد و برای رفع اشتباهات کوشید. مسائل عقلي نیز همين‌گونه است. گاهی نمی‌توانیم قوانین منطقی را درست رعايت کنيم و اشتباه مي‌کنيم. ولی معنای این اشتباه اين نيست که آن‌ها را کنار بگذاريم. منطق قواعد فکر کردن است و به وسیله‌ آن‌ها در بیشتر جاها ـ از جمله عقايد اصلي که بايد معتقد باشيم و به آن علم يقيني پيدا کنيم ـ نتيجه مي‌گيريم و استدلال صحيح مي‌کنيم. خوشبختانه همان طور که در جلسه گذشته اشاره کردم عقاید اصولی دین قريب به بداهت بوده، استدلال براي آن‌ها بسیار آسان است؛ هرچند شبهات شيطاني‌ بسیار پيچيده‌ای دارد، اما برای اصل استدلال آن اگر انسان به صورت فطري استدلال کند، خيلي راحت برايش ثابت و رفع نگراني و اضطرابش مي‌شود.
مانع چهارم: اضطراب فکری و وسواس ذهنی

آفت ديگر، در راه کسانی است که درصدد کسب مهارت برای استدلال هستند. برای مهارت در کارها، نیاز به تکرار و تمرين است تا به تدريج فرد قدرت بيشتري پيدا کند و بهتر بتواند مهارت کسب کند. همانند کشتي‌گيرها که در ميدان ورزش برای افزایش توانایی و مهارت خود با رقیب کشتي مي‌گيرند، در میدان علم نیز طالبان علم با هم بحث می‌کنند و در جهت نقض نظر دیگری استدلال مي‌کنند. این‌کار عيبي ندارد و مناظره‌اي است که آگاهانه برای كسب مهارت در استدلال و پاسخ دادن انجام مي‌گيرد، ولي کم‌کم بر اثر دو عامل این‌کار به صورت شبه‌حرفه برای انسان در‌می‌آید و کم‌کم هنگام نقض یا ابرام مسائل مختلف، اين شبهه در او پيدا مي‌شود که يک مسأله‌ را هم مي‌توان اثبات و هم نفي کرد. کسي را فرض کنید که دو نظر متفاوت فقهي را درباره یک مسأله از دو فقیه ببيند سپس در بحث خود استدلال فقیه اول را تقويت کرده و فرد دیگر بر نظر دوم پافشاری کند. ممکن است کم‌کم برای این فرد این شبهه پیش بیاید که اين استدلال‌‌ها بی‌اساس و اثبات و نفی آن بی‌پایه است. گاهی تغيير فتوا نیز این حالت را برای انسان پدید می‌آورد. افراد ضعيف‌النفس به جاي اين‌که به دنبال عوامل رواني‌ اين اختلاف یا تغییر نظر باشند و جواب معقولي برای آن پيدا و کار بزرگان را تصحيح کنند، خود به نوعی اضطراب فکري و وسواس ذهنی مبتلا مي‌شوند و به علم يقيني دست پیدا نمی‌کنند.
مانع پنجم: ابتلا به مراء و جدال

حالت دیگری که ممکن است انسان در بحث پیدا کند ابتلا به مراء و جدال است. همان‌طور که در کشتي گرفتن، هيچ کس برای زمین خوردن کشتي نمي‌گيرد، هر که هم بحث مي‌‌کند مي‌خواهد در بحث پيروز شود و حرف خودش را به کرسي بنشاند؛ البته ممکن است در ابتدا به دنبال کشف واقع باشد، ولی وقتي به يک نظر ظني رسيده، اصرار مي‌کند که حرف، حرف من است و اين است و جز اين نيست. گاهي انسان مي‌فهمد که طرف مقابل درست مي‌گويد، اما زير بار نمي‌رود و مي‌خواهد اثبات کند که حرف خودش درست است. در فرهنگ اسلامي به این کار مراء و جدال گفته می‌شود و خداوند در آیات بسیاری از این‌کار مذمت کرده است؛ «إِنَّ الَّذِينَ يُمَارُونَ فِي السَّاعَةِ لَفِي ضَلَالٍ بَعِيدٍ»[10]. اين آفت باعث مي‌شود که انسان هميشه برای غلبه در بحث، مباحثه کند و دنبال کشف حقيقت نباشد. در روايات نیز از مراء و جدال نهی شده است؛ «اتْرُكِ‏ الْمِرَاءَ وَ إِنْ كُنْتَ مُحِقّا؛[11] مراء نکن، حتی اگر حق با تو است». اگر طرف مقابل سؤالي دارد، بگذار حرفش را بزند و جوابش را بده، ولی بر پاسخ اصرار نکن که سخن من درست است و باید جواب بدهم.

اين حالت کم‌کم ذهن انسان را کج مي‌کند و به نوعي وسواس یا مشكل اخلاقي مبتلا می‌سازد که هميشه مي‌خواهد در بحث بر ديگري پيروز شود. در برخی از روايات از علماي سوء مذمت می‌شود و دسته‌ای از آنان را کساني معرفی می‌کند که برای مراء با علما یا جلب نظر و فریب جاهلان درس مي‌‌خوانند. دسته دیگر نیز کساني هستند که براي مراء درس مي‌خوانند؛ درس مي‌خوانند تا بحث کنند و به رخ ديگران بکشند که حرف ما درست است. این نوعی جنون است. من بايد ببينم حقيقت چيست؛ آن را بشناسم و به ديگري بشناسانم. خودم عمل کنم و بکوشم ديگران نیز عمل کنند. اين‌که اثبات کنم که من حرفم اين است و دیدی که حق با من بود، جز اتلاف وقت و ابتلا به سوء اخلاق و باز ماندن از شناخت ثمری ندارد.

والسلام عليکم ورحمه‌الله.

[1] . آل‌عمران، 18.

[2] . آل‌عمران، 19.

[3] . سجده، 9؛ ملک، 23.

[4] . کهف،‌36.

[5] . انبیاء، 10 و 67؛ مؤمنون، 80؛ قصص، 60؛ صافات، 138 و...

[6] . انعام، 50.

[7] . اعراف، 176؛ نحل، 44؛ حشر، 23.

[8] . آل‌عمران، 191.

[9] . البته اصول منطق هم بديهي است و تعبدي نيست و چنين نيست که کسي منطق را ساخته و ديگران مجبور به پيروي از او باشند. اصل منطق ساختار عقل انسان است و علمای علم منطق برای این‌که بهتر قابل نقل و انتقال و بحث باشد،‌آن‌ها تدوين کرده و تحت اصطلاح درآورده‌اند.

[10] . شورا، 18.

[11] . الکافی، ج2، 144.
پاسخ
#5
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 24/7/92، مطابق با دهم ذي‌الحجه 1434 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
تواصي به حق

(5)
هواي نفس و پیش‌داوری مانع شناخت حق
اشاره

گفتیم برای این‌که انسان بتواند دیگران را سفارش به حق کند، باید حق را بشناسد تا هم خودش گمراه نشود و هم باعث گمراهی آن‌ها نشود. سپس این سؤال را مطرح کردیم که چگونه انسان در راه شناخت حق اشتباه می‌کند و گاهی به گمراهی‌های عمیقی مبتلا می‌شود. در پاسخ به این سؤال برخی موانع شناخت حق را معرفی کردیم، و اينک به دنباله اين بحث مي‌پردازيم.
دلبستگی‌ها سرچشمه پیش‌داوری‌ها

گاهی انسان ابزار شناخت حق را در اختیار دارد و راهکار استفاده از مقدمات عقلی و بدیهی را هم می‌داند ولی دچار یک سلسله عوامل روانی است که به صورت ناخودآگاه در او اثر می‌گذارد و مانع از آن مي‌شود که از راه‌های صحیح عقلانی، شرعی و تعبدی استفاده کند. به‌عنوان مثال، گاهی انسان به انجام کارهایی دلبستگی پیدا کرده و دلش می‌خواهد آن‌ها را انجام دهد، و از این‌رو به دنبال توجیه کارش می‌گردد؛ يا دلش چیزی را می‌خواهد، ولي نمی‌خواهد آن را به صورت نامشروع و گناه انجام دهد و به دنبال راهی است که کارش را صحیح و مشروع جلوه دهد؛ از این‌رو سراغ دلیلی برای مشروعیت کارش می‌گردد. از آن‌جایی که این فرد می‌خواهد نتیجه خاصی را از این مقدمات بگیرد ناخودآگاه شیطان به او کمک می‌کند و مقدمات را طوری تنظیم می‌کند که به نتیجه دلخواه خودش برسد.

انسان در این حالت قبل از استدلال، نوعی پیش‌داوری دارد مبني بر اين‌که باید به این نتیجه برسم؛ سپس درصدد برمی‌آید دلیلی از عقل، قرآن و یا روایت برای اثبات کار خودش پیدا کند؛ حتى ممکن است خودش توجه نداشته، خیال کند واقعا در حال پژوهش و تحقیق برای شناخت حق است، ولی در اعماق دلش قبلاً فتوای خود را داده است و تنها به دنبال توجیه کار خود است. البته گاهی در مراحل بعد، انسان به‌گونه‌ای می‌شود که دیگر دربند این نیست که کارش درست باشد. این حالت زمانی است که به خواسته‌ها و دلبستگی‌هایی عادت کرده است و به حرام و حلال آن‌ها اهمیتی نمی‌دهد. مرحله بدتر جایی است که می‌کوشد دیگران نیز به راهی که انتخاب کرده وادار شوند تا هم کار خودش بیشتر توجیه شود و هم به اهدافی که می‌خواهد برسد. آشنایی با عوامل روانشناختی این مسأله به انسان در شناختن بهتر خصوصيات درونی خودش کمک می‌کند.
بی‌بندوباری و انکار معاد

خداوند راه‌هایی برای شناخت حق در درون انسان قرار داده که می‌تواند از آن‌ها استفاده صحیح بکند، اما اگر خودش نخواهد، شیطان بر او مسلط می‌شود و از آن‌ها سوءاستفاده می‌کند. قرآن کریم بر این مطلب تصریح دارد که گاهی در درون آدمیزاد چنین جریانی اتفاق می‌افتد؛ گاهی چیزی را که حقانیت آن را می‌تواند بفهمد، دنبال نمی کند و به دنبال دلخواه خودش می‌رود و همان دلخواه را توجیه می‌کند. حتی اگر برایش استدلال بیاورند و راهنمایی‌اش کنند، زیر بار نمی‌رود؛ «أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ× بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ× بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ»[1] می‌فرماید آیا آدمیزاد گمان می‌کند که ما نمی‌توانیم دوباره استخوان‌هایش را جمع کنیم و زنده‌اش کنیم؟! و خود جواب می‌دهد که نه تنها توان جمع کردن استخوان‌ها و تنظیم اسکلتش را داریم بلکه حتى می‌توانیم خطوط سرانگشتانش را نیز دوباره بسازیم و هموار کنیم. آدمیزاد نیز می‌فهمد که اگر خدا بخواهد می‌تواند، اما چون دلیلی برای بی‌بندباری‌ا‌ش می‌خواهد، آن را انکار می‌کند. چون دلش می‌خواهد آزاد باشد و مسئولیتی نداشته باشد، دچار حساب و کتابی نشود و ترس عذاب و دوزخی نداشته باشد و هر کاری دلش می‌خواهد بکند، می‌گوید معاد محال است. سرّ این که کسانی دنبال شناخت، اثبات، پذیرفتن و ایمان آوردن به معاد نیستند، این است که دلشان نمی‌خواهد. می‌ترسند اگر این‌ها اثبات شود، بارشان سنگین شود و کار به جایی برسد که برای هر نفسی حساب کنند که آیا حلال است یا حرام، هر نگاهی را ‌بینند جایز است یا نیست، هر قدمی برمی‌دارند باید فکر کنند حساب‌ و کتابش چیست و آیا جوابش را می‌توانند بدهند یا نه؛ حتى باید حساب ظن و گمانی را که درباره دیگران پیدا می‌کنند داشته باشند. برای فرار از همه این‌ها یک کلمه می‌گویند: مگر می‌شود آدم دوباره زنده شود؟! بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ؛ می‌خواهد جلویش باز باشد و هر کاری دلش می‌خواهد بکند، می‌گوید قیامت و حساب و کتابی در کار نیست. این‌گونه نیست که اگر به دنبال اثبات آن برود، نفهمد و نتواند اثبات کند؛ می‌تواند بفهمد که همان کسی که ابتدا او را از هیچ آفرید،‌ دوباره نیز می‌‌تواند او را زنده کند.
فرايند تأثير پيش‌داوري بر کج‌فهمي

اين يک نکته مهمي مربوط به روان‌شناسي انسان است که چگونه درصدد توجيه‌ چيزي برمي‌آيد. اگر بخواهد چیزی اثبات شود، از انواع و اقسام راه‌هاي مختلف، اعم از متشابهات و مغالطات چيزهايي پیدا مي‌کند و سخن خود را توجيه مي‌کند، ولی اگر کاری را نخواهد انجام دهد، شبهه‌هايي در جهت محال بودن یا خرافه بودن آن پيدا مي‌کند. آدمیزاد کمابیش به این درد مبتلاست. وقتی دیگران از علت کار اشتباهش می‌پرسند، به روي خودش نمی‌آورد که بد کرده ‌است، بلکه به انواع و اقسام دلایل کار خود را توجيه می‌کند.

اين واقعيتي است که ما بايد درک کنيم و از جواني تمرين کنیم که واقعا هميشه دنبال حق باشیم و پيش‌داوري نکنیم. به خصوص در مسائلي که مي‌خواهيم به دين نسبت دهيم و آن را مستند به قرآن و روایات کنیم، عوامل زيادي به کار می‌افتد و شيطان کمک مي‌کند که انسان منحرف شود و دچار استدلال‌هاي غلط شود. این مسأله در روان‌شناسی نیز مطرح شده و با آزمايش‌هاي علمي ثابت کرده‌اند که میل‌های باطنی در ديدن و شنيدن انسان اثر دارد. این تأثیر در هنگام استدلال و پیدا کردن دلیل برای یک نظر بیشتر خودنمایی می‌کند و کسي که چيزي را دوست دارد حاضر است از اول تا آخر قرآن و کتب روایی را زير و رو کند تا آيه و رو‌ايتی پيدا و به آن استناد کند و اگر حتی با ده دلیل مخالف میلش روبه‌رو شود، اصلاً آن‌ها را نمي‌بيند.

به هر حال پیش‌داوری يکي از عوامل عدم شناخت حقيقت است و در این صورت انسان با این‌که خيال مي‌کند که به دنبال حقيقت است و مي‌خواهد با استفاده از عقل، قرآن و حدیث، واقع را درک کند، نتيجه غلط مي‌گيرد و به نتيجه‌اي مي‌رسد که واقعيت ندارد. سرّ این مشکل نیز اين است که در این حالت انسان از ابتدا فتوايش را داده است و در ذهن خود، آن فتوا را درست می‌داند و می‌خواهد مطلب به آن‌جا منتهي شود و به دنبال چیزی است که بتواند آن را توجيه کند. در این راه اگر با دليلي بر ضد آن نظر برخورد کرد اصلا آن را نمي‌بيند و به آن توجه نمي‌کند. شايد در ابتداي کار متوجه نيست که چرا اين طور عمل مي‌کند و خيال مي‌کند که اين آيه یا روایت بر نفی دلخواه او دلالتي ندارد ولي کار آدميزاد به جايي مي‌رسد که عالماً عامداً همين کارها را مي‌کند؛ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ.[2]

قرآن کريم در موارد بسیاري به صورت‌هاي مختلف به اين واقعيت رواني اشاره کرده است؛ در بیان علت بت‌پرستی و اعتقاد به مذاهب مختلف خرافی می‌گوید: «إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ[3]؛ اين‌ها دنبال حقيقتي که با علم يقيني اثبات شود، نمي‌روند و به دنبال چيزي هستند که ظني از آن پيدا بشود. دنبال دلخواهشان هستند و آن‌طور که دلشان مي‌خواهد، مي‌فهمند و استدلال مي‌کنند.
راه مبارزه با اين آفت

برای مبارزه با این آفت، بايد تمرين کنيم. باید خودسازي کنيم که در مقام تحقيق و فهم پيش‌داوري نکنيم. وقتي مي‌خواهيم درباره مسأله‌اي تحقيق کنيم، خودمان را آماده کنيم که نفي و اثبات آن براي ما مساوي باشد. وقتی می‌خواهیم از قرآن و حديث استدلال کنیم، ابتدا خودمان را آماده کنیم که پاسخ هر چه باشد برايمان فرقي نکند. به دنبال کلام خدا و ائمه باشیم حتی اگر همه عالم مخالف آن باشند؛ اگر واقعا کلام خدا و پيغمبر بر مطلبی دلالت دارد، قبول کنیم و قبول یا عدم قبول، و پسند یا عدم پسند ديگران در فهم و استدلالمان دخالتی نداشته باشد. تا انسان اين حالت را نداشته باشد از این آفت مصونيت پيدا نمي‌کند و ناخودآگاه وسوسه‌های هواي نفس و شيطان او را گمراه مي‌کند. قرآن درباره وسوسه‌های شیطان مطلبي دارد که بسیار کوبنده است؛ «وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ× وَإِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُّهْتَدُونَ»[4] شياطین قرين و همدم‌ برخی می‌شوند و هميشه همراه‌شان هستند؛ مشاورانی دائمي که مطالب باطل را به آن‌ها القا مي‌کنند و گمراهشان مي‌سازند، اما این‌گونه افراد با اين‌که شیطان افسارشان را در دست گرفته و نمي‌گذارد راه صحيح را بروند، گمان مي‌کنند که هدايت شده‌اند‌ و راهشان درست است.
غفلت از یاد خدا ريشه مشكلات

چرا انسان اين‌گونه مي‌شود؟ چگونه شيطان بر انسان مسلط می‌شود و ابتدا امر را برای او مشتبه می‌کند و سپس مانع انتخاب راه صحيح او می‌شود و در عين حال عقيده‌اش اين است که کارش درست است و همه بايد اين طور باشند؟ در صدر آيه به علت این امر اشاره می‌کند؛ وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا؛ عقوبت کساني که از ياد خدا اعراض کنند، اين است که به همنشینی شیطان مبتلا می‌شوند. تعبير قرآن اين است: برای کساني که از ياد خدا غفلت کنند و اهميتي به او ندهند، شيطاني مي‌فرستيم که همدمشان باشد و آن‌ها را از راه صحيح باز ‌دارد ولي خيال مي‌کنند که راه صحيح را انتخاب کرده‌اند. اين‌ها مطالبي است که در قرآن آمده است. از هواهاي نفساني شروع مي‌شود و سپس به جايي می‌رسد که اين دلخواهش معبود او مي‌شود؛ أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً [5]. به جايي مي‌رسند که اين دلخواه خدایشان مي‌شود و دربست تابع او مي‌شوند. خدا نیز چشم و گوش آن‌ها را مي‌بندد و بر دلشان مهر مي‌زند تا ديگر حقيقتي در آن نفوذ نکند. چنين کسي هيچ هدايتگري نخواهد داشت؛ البته خداوند بي‌جهت کسي را گمراه نمی‌کند. ابتدا عوامل هدايت را براي او نیز قرار داد؛ عقل به او داد، پيغمبر و امام فرستاد و حجت را برايش تمام کرد. وقتي عناد ورزيد و اعراض کرد،‌ خداوند نیز شيطاني را همدم او قرار داد که دائما او را وسوسه ‌کند و از راه صحيح باز ‌دارد. اگر تا اين‌ حد باقی می‌ماند، امیدی برای نجات باقی می‌ماند؛ در حال شک بود و راه غلطي می‌رفت و اعتراف مي‌کرد که کار بدي کرده است، ولي مشکل فراتر از این است؛ خیال می‌کند راه صحیح همین راه است و می‌گوید ديگران نیز بايد اين کار را بکنند؛ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُّهْتَدُونَ.

اين آيه خیلی کوبنده است. کدام يک از ما هستيم که تابع هواي نفس نباشيم؟ کدام يک از ما هستيم که از ياد خدا درست استقبال کنيم و در هر حالی به دنبال خواست خدا باشیم؟ اگر می‌خواهیم مصداق این آیه نباشیم باید در هر حالی ببينيم خدا از ما چه مي‌خواهد، در هر کاري انگيزه‌مان اين باشد که به خواست خدا عمل کنيم و رضايت او را کسب کنيم. تابع هواي نفس خودمان نباشيم و در مقابل خواست خدا به خواسته‌هاي مردم توجه نکنيم. اگر خدا را کنار گذاشتيم کم‌کم مصداق «مَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَنِ» شده‌ایم.
تقوا در شناخت حق

خداوند در آيات متعددي بيان مي‌فرمايد که اگر مي‌خواهيد هم در مقام شناخت هم در مقام عمل از حق فاصله نگیرید، بايد تقوا داشته باشيد؛ «إن تَتَّقُواْ اللّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَاناً»[6]. اين تقوا، همان تقواي فطري است و به این معناست که انسان به اندازه‌اي که عقلش مي‌رسد و حجت برايش تمام است، عمل کند. نسبت به اين‌که از دليل چه به دست بياورد پيش‌داوري نکند. در طول تاريخ اسلام نیز دنباله‌روی از دلخواه، منشأ بسياري از بلاهايي بوده که دامنگیر مسلمان‌ها شده است. عده‌اي از همان آغاز وقتي ديدند دستورات دين با دلخواه‌شان نمي‌سازد، حسابشان را جدا کردند و رسماً کفر ورزيدند، اما همه اين طور نبودند؛ کساني خدا را قبول داشتند و واقعا نماز مي‌خواندند، حتي جهاد مي‌رفتند و جان‌شان را به خطر مي‌انداختند، ولي در ته دل، به پول، مقام يا شهوات ديگر دلبستگي‌ داشتند. وقتی می‌دیدند عمل به دین با دلبستگی‌هایشان سازگار نیست و باید از یکی از این‌ها صرف‌نظر کنند از دين کم می‌گذاشتند. نگفتند دين، خدا و پیغمبر دروغ است،‌ گفتند دين درست است، اما معنای اين آيه چيز ديگري است و ما قرائت ديگري از اين آيه داريم. حتي به پيغمبر و امام مي‌گفتند معني اين آيه آن نيست كه شما مي‌گوييد، و شما اشتباه می‌کنید!

طبق بعضي روايات، حتى وقتي وجود مقدس ولي‌عصر اروحنافداه نیز ظهور مي‌فرمايند مهم‌ترين مشکل‌شان با علمايي است که مي‌گويند قرائت ما غير از قرائت شماست؛ فهم ما از آيات غير از فهم شماست و اين‌هايي که شما مي‌گوييد طبق فهم خودتان از آيات است، ما فهم ديگري داريم. مبارزه با کسانی که با شمشير به جنگ حضرت مي‌آيند خيلي مشکل نيست، اما حضرت به کسانی که مي‌گويند ما قرآن و اسلام را قبول داريم ولی معناي آيات اين است که ما مي‌گوييم،‌ چه بگوید؟ اگر بگوید فهم‌تان را عوض کنيد، مي‌گويند تو فهمت را عوض کن! اگر استدلال ‌کند، مي‌گويند این فهم شماست ما طور ديگر مي‌فهميم. از ترس از دست‌دادن ریاست، اموال و موقعیتشان زیر بار حقیقت نمی‌روند و به بهانه فهم خود از آیات، با امام زمان (عج) مخالفت می‌کنند.
صبر و استقامت در راه حق

روايت است که كساني در حضور ائمه سلام‌‌الله‌عليهم‌اجمعين آرزو ‌کردند که ‌اي کاش قائم آل محمد تشريف مي‌آورد و مشکلات حل مي‌شد. حضرت فرمود: شما چه مي‌گوييد؟ وقتي او تشريف بياورد ما و شما بايد به سختي زندگي کنيم و در رکاب او بجنگيم. او برايمان تشک پر قو نمي‌آورد. وقتی ظهور می‌کند، مثل اين است که تازه پيغمبر مبعوث شده است. باید با مشرکين بجنگيد و با فقر و گرفتاري بسازيد و استقامت کنید؛ تنها پس از اين‌که پيروزي‌ها کامل شد نعمت‌ها ظهور پيدا مي‌کند.

سرتاپای اين دنيا امتحان است و در امتحان فرش قرمز جلوي پای کسی پهن نمي‌کنند. امتحان بايد با سختي توأم باشد تا معلوم شود چقدر حاضريم براي خدا و سعادت آخرت از خواسته‌هاي نفساني خود بگذريم، و تا اين امتحان را ندهيم، به جايي نمي‌رسيم؛‌ ام حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْاْ مِن قَبْلِكُم مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء وَزُلْزِلُواْ حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللّهِ[7] اين سختي‌ها براي همه امت‌ها وجود داشته است. ما مي‌خواهيم از آن فرار کنيم؛ گراني‌ها برطرف شود، تورم برداشته شود و همه راحت و خوش هيچ مشکلي نداشته باشیم. بله اين خواست را خدا در ما قرار داده، اما جای تحققش در بهشت است؛ وَضَعْتُ الرَّاحَةَ فِي الْجَنَّةِ وَالنَّاسُ‏ يَطْلُبُونَهَا فِي‏ الدُّنْيَا[8] اما براي رسيدن به آن راحتي بايد اين سختي‌ها را تحمل کرد و این امتحان‌ها را بايد داد.

کساني طلبکار انقلاب مي‌شوند و می گویند ماييم که براي انقلاب چنين و چنان کرديم و مي‌کنيم! می‌گویند ما مي‌خواهيم اين انقلاب را از اين ورطه نجات بدهيم و برای نجات از گرفتاری های اقتصادی نسخه مي‌پيچند. وقتی درباره دین از آن‌ها پرسیده می‌شود، می‌گویند بعد درست مي‌شود، تا مسائل مادي حل نشود دين درست نمي‌شود! گويا آيات امتحان را نخوانده‌اند. گويا از اصحاب صفه و مسلمان‌هاي صدر اسلام خبري ندارند. خيال مي‌کنند کلید همه چيز پيشرفت‌هاي مادي و اقتصادي است. در صورتي که سرچشمه بسياري از مفاسد همين اغنیا و پول‌دارها هستند. نمي‌گويم هيچ فقيري فساد نمي‌کند؛ برخی از فقيرها نیز وقتي به وضع اغنيا نگاه مي‌کنند، هوس مي‌کنند و به دنبال کسب درآمد از راه نامشروع می‌روند، ولي گمان مي‌کنم اگر آمار بگيرند فسادهايي که از پولدارها در جامعه پيدا مي‌شود، کمتر از فسادهاي فقرا نباشد. به هر حال راه‌حل اصلي فقط پول و رفاه مادي نيست. قرآن می‌گوید: وَمَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّبِيٍّ إِلاَّ أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ؛[9] بر هيچ جامعه‌اي پيغمبري نفرستادیم مگر اين‌که ابتدا آن‌ها را به فقر و گرفتاري مبتلا کرديم و این زمينه‌اي برای شناخت راه حق و پیروی از انبيا ایجاد می‌کرد.

نتیجه این‌که ما بايد توجه داشته باشيم که به‌خاطر دلخواهمان در دام شيطان نيفتيم. اگر بخواهيم در اين دام نيفتيم اول بايد دلخواه خودمان را تعديل کنيم و مهار کار را به دست دل، نفس و شيطان ندهيم وگرنه سرانجام ما گمراهي و تباهي خواهد بود.

اعاذنا الله واياکم ان‌شاءالله والسلام عليکم ورحمه‌الله.

[1] . قیامت، 5-3.

[2] . جاثیه، 23.

[3] . نجم، 23.

[4] . زخرف، 36و37.

[5] . جاثیه، 23.

[6] . انفال، 29.

[7] . بقره، 214.

[8] . مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏12، ص 173.

[9] . اعراف، 94.

پاسخ
#6
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 1/8/92، مطابق با هفدهم ذي‌الحجه 1434 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

تواصي به حق

(6)
مغالطه؛ مانعي در راه شناخت حق
مغالطه اشتراک لفظي

به طور کلی راه طبیعی شناخت، استفاده از معلومات برای کشف مجهولات است. اهل منطق برای این کار مسیر و شرایطی ذکر کرده‌اند که انحراف از این مسیر صحیح، وقوع در مغالطه را به‌دنبال دارد. اصل مساله این است که باید در قیاس ‌ــ به‌خصوص در قیاس شکل اول‌ــ از قضایای بدیهی که حقانیت آن‌ها قطعا ثابت شده یک کبرى تشکیل بدهیم و برای حکم صغرى از آن استفاده کنیم. ولی در بسیاری از اوقات در تشکیل این قیاس اشتباه رخ می‌دهد. گاهی انسان خیال می‌کند قاعده‌ای بدیهی، ثابت و قابل استناد است، در صورتی که وقتی دقت می‌کند می‌بیند دلیلی بر اعتبار آن قاعده نیست و یا حتی دلیل بر عدم اعتبار آن وجود دارد. گاهی نیز قضیه فی‌الجمله صادق است، اما صدقش جزیی است و ما آن را به صورت قضیه کلی تلقی می‌کنیم و خیال می‌کنیم همه مصادیقش، این حکم را دارد، در صورتی که موضوع مقید به قیدی خفی است که توجهی به آن نداریم. یکی از انواع مغالطات، مغالطه از باب اشتراک لفظی است. در این مغالطه، مثلا لفظی در کبرى به عنوان موضوع یا محمول اخذ می‌شود و حکم آن بدیهی تلقی می‌گردد، ولی هنگام تطبیق بر مورد خاص، معنای دیگری اراده می‌شود و نتیجه کاذب درمی‌آید. این مطالب در منطق خوانده می‌شود، اما در بسیاری از مواقع حتی بزرگان دچار غفلت می‌شوند و به عدم توجه به همان قاعده‌ای که خودشان بیان کرده‌اند،‌ مبتلا می‌شوند.

این مسأله به‌خصوص در مفاهیم انتزاعی بیشتر رخ می‌دهد. گاهی در شرایط خاصی مجموعه‌ای را در نظر گرفته، در آن شرایط برای آن عنوانی جعل می‌کنیم. این عنوان مصداق عینی بسیطی در خارج ندارد؛ بلکه چند چیز اگر با هم نظم و ارتباطی پیدا کرد از آن‌ها این مفهوم انتزاعی، انتزاع می‌شود. بیشتر مسائل اخلاقی و ارزشی از همین قبیل است و از این‌رو اشتباه و مغالطه در آن‌ها بسیار واقع می‌شود. در این جلسه به دو مفهوم از این قبيل می‌پردازیم.
ابهام در مفهوم و ملاک عدالت

حسن عدالت به نظر همه عقلا از بدیهی‌ترین قضایای اخلاقی است و هیچ عاقلی در خوبی عدل و بدی ظلم شک نمی‌کند. در فرهنگ ما دو تعریف مشهور برای عدالت شده است: «اعطاء کل ذی حق حقه» و «وضع کل شیء فی موضعه». البته تعریف دوم وسیع‌تر از تعریف اول است و شامل تکوینیات نیز می‌شود، اما تعریف اول یک قضیه ارزشی و مربوط به رفتار است. علی‌رغم روشنی اين تعریف‌ها، گاهی بعضی از کسانی که ادعای تخصص هم دارند، در تطبیق این مفهوم بر مصادیق خارجی چنان لغزش‌هایی پیدا می‌کنند که افراد عادی نیز می‌فهمند که نظرشان درست نیست.

فرض کنید پدری که یک دختر و یک پسر دارد، از دنیا رفته و می‌خواهند ترکه‌اش را بین فرزندانش تقسیم کنند. آیا باید این مال بین این دو فرزند به‌صورت یکسان تقسیم شود و یا باید به‌گونه‌ای دیگر باشد؟ بسیاری از مردم، می‌گویند عدالت آن است که مال را به صورت یکسان بین این دو تقسیم کرد، اما اسلام می‌گوید ارث پسر دو برابر ارث دختر است. از آن‌جا که عدل در اصل لغت مناسبتی با تساوی دارد، عرف عام که توجه به ریشه مسائل ندارند، مي‌گويند: اسلام در حق زن ظلم کرده و ارثش را نصف قرار داده است، و چه‌بسا دختر بزرگ‌تر از پسر بوده و به پدر و مادر نیز بیشتر خدمت کرده و از آن‌ها پرستاری کرده است و پسر دنبال کارهای خودش بوده است. با این‌حال باز پسر دو برابر دختر ارث مي‌برد! شبهه اين مسأله به قدري قوي‌ است که بعضي از کساني که ادعاي فقاهت دارند، گفته‌اند: اين قاعده محکوم قاعده «اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى»[1] است، و عدل اين است که به هر دو مساوي ارث برسد!

از سوی دیگر، همسرانی را در نظر بگیرید که با هم برای زندگی زحمت مي‌کشند. مرد در کارخانه یا مزرعه کار مي‌کند و خانم نیز کارهاي خانه را انجام مي‌دهد و در واقع، زندگي با زحمت طرفين اداره مي‌شود. چه‌بسا گاهي درآمد زن بيشتر است و آن را صرف خانه مي‌کند. در بسیاری از مناطق به‌خصوص برخی از روستاها زحمت زن‌ها بيش از مردهاست. ولی گاهي اين‌گونه نیست و زن‌ در خانه استراحت مي‌کند و مرد صبح تا شب زحمت می‌کشد و در عين‌حال بايد خرج زن و فرزندان را نیز بدهد. ممکن است زن درآمد و املاک بسیاری داشته باشد ولی به مرد مي‌گويد به من مربوط نيست و شما بايد خرج من را بدهيد. وقتی به دادگاه نیز مراجعه مي‌کنند، به آن‌ها مي‌گويند بله نفقه زن به عهده مرد است. حال شما بگوييد اين عدل است يا ظلم؟ بسیاری از مردم مي‌گويند اين حکم، ظلم به مرد است.

سرّ‌ این‌که حسن عدل با این‌که از بديهي‌ترين قضاياست، در عمل کارآيي‌اش را از دست مي‌دهد این است که بديهي بودن حسن عدل، يک نوع توتولوژي و اين‌همان‌گويي است. این‌که می‌گوییم «حق هر کسي را بايد به او داد» قضیه صحیحی است اما عدل به ما نمي‌گويد حق هر کسي چيست؟ بايد در جاي ديگری اثبات کنيم که مثلا حق زن در خانواده چيست و حق زن در مقابل مرد از لحاظ ارث بردن چگونه است. در این‌که معلم بايد با همه شاگردان با عدالت رفتار کند شکی نیست، اما هیچ کس نمی‌گوید که باید معلم باید به شاگردي که در املايش بيست غلط دارد همان نمره‌ای را بدهد که به شاگردي می‌دهد که هيچ غلطی ندارد. بنابراین عدل هميشه تساوي نيست. بايد ديد اين حق از کجا پيدا شده و ملاک آن چیست؟ اگر طبق آن ملاک رفتار شود، عدل است، اما اگر آن ملاک نباشد، ديگر حق نيست و مساوي قراردادنش اعطاي ناحق و خلاف عدل است.

دلیل اين ابهام آن است که مفهوم عدل، مفهومی انتزاعي است. افرادي را در نظر بگيريم که براساس معيارهایي حقي ثابت شده دارند. عدالت وقتی اجرا می‌شود که هر کدام به حقشان برسند. اصلا مفهوم عدل وقتي انتزاع مي‌شود که مجموع این ارتباطات و مقدمات را در نظر بگيريم. قضاياي ارزشي غالبا از اين قبيل است و تصور موضوع آن‌ها نیازمند مقدمات، ملاحظات و مقايساتي برای به‌دست آمدن مصداق آن‌هاست وگرنه ابهام پیش می‌آید و همان‌طور که گفتیم حتي در ضروري‌ترين احکام دين، باعث اشتباه کساني به عنوان متخصص دين می‌شود. اين مثالي بود براي اين‌که بدانيد حتي ممکن است انسان در هنگام پرداختن به بديهي‌ترين قضايا دچار اشتباه، غفلت و مغالطه شود و این ابهام باعث اختلاف‌نظردر دين، مذهب و مکاتب حقوقي و سياسي و حتی در استراتژي‌هاي سياست‌مداران و برنامه‌هاي دولت‌ها شود.
ابهام در مفهوم اعتدال

يکي دیگر از مفاهيمي که در عصر اخير خيلي مطرح شده مفهوم اعتدال است. صرف نظر از معنای لغوی اعتدال و ارتباط آن با عدل، می‌خواهیم بدانیم اعتدال چیست و آيا می‌توان آن را ملاکی کلي براي شناخت حق از باطل دانست؟ آیا عقل بر آن دلالت دارد، یا شرع، و يا این‌که يک قاعده عقلايي است که نیازمند امضای شرع است؟ البته در سه چهار ماه گذشته در روزنامه‌ها و مجلات و امثال آن تعاریف عجيبي براي اعتدال ذکر شده که متناسب با سطح گوينده و نويسنده آن کتاب‌ها و مقاله‌هاست و بحث درباره آن‌ها در این مقال نمی‌گنجد.

فلسفه ارسطويي به عنوان یک اصل اخلاقی، ملاک فضليت را حد وسط بين افراط و تفريط می‌داند. در کتاب‌هاي اخلاقي ما نیز ــ که غالبا ريشه ارسطويي داردــ همين اصل آمده است. با توجه به برخی از آيات[2] و روایات[3] نیز به دست می‌آید که حد وسط بودن ملاکي براي شناختن فضليت است که جا دارد فضلاي جوان همه ابعاد اين گونه مسائل را بررسي و ريشه‌يابي کنند که آيا این فضیلت کليت دارد يا نه، و اگر ندارد قيد آن چيست.

ابتدا برای روشن شدن چیستی مسأله اعتدال و ميزان اعتبار آن چند سؤال مطرح می‌کنیم. اگر معناي اعتدال را حد وسط بدانیم، در جايي فرض مي‌شود که سه چيز در امتداد هم داشته باشيم. برای مثال اگر اعداد یک تا نُه را در يک جا لحاظ کنيم و بخواهیم حد وسط آن را مشخص کنیم، عدد پنج حدوسط مي‌شود. حال اگر به جای نُه، يازده و یا‌ یازده‌هزارچيز داشتيم، حد وسط چه مي‌شود؟ آیا باز حد وسط عدد پنج است يا اين حد وسط تغيير مي‌کند؟ روشن است که حد وسط در هر فرضيه‌اي به مبدأ و منتهای آن بستگي دارد. مثلا درباره ثروت مي‌گويند ثروت زیاد و فقر هر دو خوب نيست، ولی حد وسط آن خوب است. حد وسط در این‌جا چقدر است؟ از سویی کساني هستند که به نان شب محتاجند و از سوی دیگر کسي نیز هست که مثلا يک ميليارد درآمد دارد. آیا در این‌جا انتخاب پانصد میلیون به عنوان حد وسط، انتخاب صحیحی است؟! فرض کنید کسي روزي يک ميليارد درآمد دارد. در این‌جا حد وسط چقدر است؟ مبدأ صفر و کسی است که هیچ چیز ندارد، در امتداد آن کسی است که کل سرمایه‌اش يک ميليارد است، و در سوی دیگر امتداد کسي است که روزي يک ميليارد درآمد دارد. در این‌جا حد وسط کدام است؟ در باب تحصيل علم نیز، در یک طرف امتداد بي‌سوادي قرار می‌گیرد که حتى‌الفبا نیز نمی‌داند، و در طرف دیگر کسانی مثل ابوعلی سینا و انيشتين قرار می‌گیرند. حال اگر انسان نابغه‌اي مثل انيشتين شود، بد است؟! آیا انسان بايد در تحصیل علم نیز به حد وسط اکتفا کند؟! آیا می‌توانیم بين بي‌سواد محض و دانشمند نابغه‌، حد وسط را بگيريم و بگوييم اين اندازه خوب است و بيشتر از اين ديگر خوب نيست؟! چه ملاکي برای آن داريم و اين مبدأ و منتها از کجا تعيين مي‌شود؟ این مسأله در رفتارها و مسایل جزيي‌ بسیار پيچيده مي‌شود و هر رفتاری از طرف هر کسی مي‌تواند متصف به تندروي يا کندروي شود. آیا می‌توان بین کساني که منکر خدا هستند و کساني که به هزار خدا قائلند، حد وسط را انتخاب کرد و به پانصد خدا قائل شد؟! با توجه به این پرسش‌ها حدوسط امری نسبی می‌شود و از امر نسبی قاعده کلی به دست نمی‌آید.
مبناي ارسطويي در حسن اعتدال

توجیه لزوم رعایت حد وسط در اخلاق این است که انسان مجموعه‌اي از قواي مختلف بدني، عقلاني و روحاني است که اگر همه همّت و فعاليتش در يکي از اين قوا متمرکز شود، آن‌هاي ديگر معطل مي‌ماند و لغو مي‌شود. انسان باید از اين مجموعه استفاده کند تا به هدف عالي که همان کمال انسان است، برسد و مفروض نیز اين است که همه اين قوا در رسیدن انسان به آن کمال دخيل است. فلسفه اصل اعتدال در اخلاق اين است که انسان مَلَک نيست که فقط قواي عقلي و تجردي داشته باشد. انسان موجودی مادي است و بايد با اين بدن کار کند، از امکانات مادی استفاده کند، و اگر اين‌ها را تعطيل کند، نمي‌تواند به زندگي خود ادامه بدهد. در چنين فرضی مي‌گويند باید به‌گونه‌ای رفتار کرد که از همه قوا استفاده شود و يکي فداي ديگري نشود؛ اين مي‌شود حد وسط.

حد وسط در امتدادي که سه چيز کم، متوسط و زیاد در آن واقع شده‌ و نادرست بودن طرفين روشن است، ملاک خوبي و فضليت است. در آيه 29 سوره اسراء خداوند خطاب به پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله درباره کمک به ديگران به رعايت حد وسط توصيه فرموده است. پيغمبر اکرم بلافاصله همه اموالي که به دستشان مي‌رسيد بين فقرا تقسيم مي‌کردند. گاهي اتفاق افتاد که پس از تقسیم، فقير نيازمندي عرض حاجت مي‌کرد و دست پيغمبر براي کمک به او خالي بود. آيه نازل شد که؛ وَلاَ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلاَ تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَّحْسُورًا. اين يک روش مديريتي است که قرآن به پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله مي‌آموزد و مي‌فرمايد که تو به عنوان مدير جامعه مسئوليت کساني را داري که در طول زمان به تو مراجعه مي‌کنند و بايد به آن‌ها رسيدگي کني. همه اموال را يک روزه انفاق نکن و برخي از اموال را براي فقيراني که در روزهاي آينده کمک مي‌خواهند نگه‌دار! شبيه اين مطلب در توصيف عبادالرحمن نيز آمده که نه زياد بخل مي‌ورزند و نه هر چه دارند به ديگران مي‌دهند که خود و خانواده‌شان محروم بمانند. در اين‌گونه موارد اعتدال بين افراط و تفريط کاملا روشن و قابل فهم است، اما همان طور که گفتيم نمي‌توان آن را به عنوان يک قاعده کلي براي شناختن هر حقي در باورها و ارزش‌ها تلقي کرد. البته حد وسط نيز مفهوم کش‌داري است. وقتي آيه قرآن مي‌فرمايد وَالَّذِينَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَامًا[4] به معناي توقف در عدد مشخص نيست بلکه تا جايي که به انسان ضرر نرسد، حد مطلوب است.
نمونه‌هاي نقضي

اما آیا وقتی دشمن به ما حمله کرده و مي‌خواهد همه کشور ما را بگيرد،‌ می‌توانیم حد وسط را بگيريم و بگوييم نصف کشور مال تو و نصف دیگر مال ما؟! آیا عقلانی است در مقابل کسی که مي‌خواهد همه حيثيت، آبرو، شرف، عزت و سعادت دنيا و آخرت ما را بگيرد و ما را برده خود کند، حد وسط را رعایت می‌کنیم و با دادن نیمی از آن‌ها با او سازش و صلح کنيم؟!

در اوائل نهضت حضرت امام رضوان‌الله‌عليه برخي اقران‌ ايشان، ايشان را به تندروي متهم مي‌کردند. امام فرمودند: چرا نمي‌گويند کندروي مي‌کند؟! اسلام دارد از بين مي‌رود، حقوق مردم دارد از بين مي‌رود، کفر دارد مسلط مي‌شود و هر روز دارند احکام اسلام را زير پا مي‌گذارند، و من فقط يک سخنراني کردم؛ چرا نمي‌گويند کندروي مي‌کني؟ اين سخنراني با چه ملاکي تندروي است؟

بنابراين بايد انسان مبدأ و منتهاي مفروضي براي سنجش تند يا کند بودن داشته باشد. در صورتي که مبدأ و منتها خود به خود مشخص باشد، حد وسط نيز خود به خود مشخص مي‌شود، اما در همه جا اين‌گونه نيست. در بعضي جاها بايد تا پاي جان تلاش کرد. در روايات هست که؛ من قتل دون مظلمته فهو شهيد؛[5] اگر کسی در مقابل ظالمي که به او يا ناموس و فرزندش ظلم مي‌کند و يا حتی اموالش را به زور تصاحب مي‌کند، ايستاد و کشته شد، شهيد است.
راز مغالطه

بنابر آن‌چه گفته شد، حسن و فضيلت اعتدال به‌صورت جزيي و مقيد است. اين عدم کليت فقط درباره اعتدال نيست بلکه در برخي ديگر از قضايايي که تصور مي‌کنيم از روشن‌ترين بديهيات است هم ‌جريان دارد. مثلا آیا راست گفتن همیشه خوب است؟! آيا هيچ استثنا ندارد؟ علاوه بر اين‌که در شرع مواردي وجود دارد که دروغ گفتن در آن‌ها واجب است، فيلسوفاني مانند ابن‌سينا آن را از آراي محموده مي‌دانند و مي‌گويند اين قضيه بديهي نيست و يک قيد خفي‌ دارد که اگر آن را پيدا کرديد، قاعده صادق کلي مي‌شود وگرنه صدقش صدق جزيي است و استدلال به آن در برهان فايده ندارد. البته کانت معتقد بود که انسان بايد يا حرف نزند و يا راست بگويد، اما اسلام اين‌گونه نيست. در روايات آمده که اگر در گمرک از اموالي که از ديگران نزد توست، به زور ماليات ناحق مي‌گيرند، دروغ بگو و مال مردم را رد کن. دروغ در چنین جایی جایز است، چه رسد به این‌که پاي خون کسي در ميان باشد.

وقتي قضيه حسن صدق کليت ندارد و قيد خفي دارد، چگونه برخي قضيه اعتدال را قضيه‌اي کلي و قابل جريان هر همه موارد مي‌دانند و تا آن‌جا پیش مي‌روند که آن را به انتخاب حد وسط بين شريعت و آراي عمومي تفسير مي‌کنند؟! منشأ اين مشکل يک نوع مغالطه در قياس است؛ مي‌گويند اين اعتدال است و هر اعتدالي حق است، پس اين نيز حق است. اما کبراي قضيه کليت ندارد. در حالی که در قیاس شکل اول بايد کبري کلي باشد، و اگر نباشد مغالطه مي‌شود، و در سایه آن دين و دنياي مردم به باد مي‌رود. می‌گوییم اعتدال و خيال مي‌کنيم يک منطق همه کس پسند و عقلايي به کار برده‌ايم. می‌گوییم این اعتدال است، اگر جلو بيفتيم، راديکاليسم و افراط‌گری مي‌شود که غلط است و دنيا آن را محکوم مي‌کند، و اگر کوتاهي نیز بکنيم بد است؛ پس حد وسط را می‌گیریم. بنابر این منطقو، خوب است به جای هزار خدا به پانصد خدا قائل ‌شويم، و نیمی از اموال‌مان را به هر کس متعرض کل اموالمان شد ‌بدهيم، و چيزهاي ديگري که گفتني نيست!!!

وفقناالله واياکم لما يحب ويرضي والسلام عليکم و رحمه‌الله.



[1] . مائده، 8.

[2] . آیات ناظر به اين جهت يا خطاب به پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌ است، و يا در وصف عبادالرحمن است که رفتارشان رفتار معتدلي است. در آیه «كَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ» نیز امت اسلام، امت وسط معرفی شده است.

[3] . روایاتی از قبیل: «نَحْنُ‏ النُّمْرُقَةُ الْوُسْطَى» (نهج‌البلاغة، ص488)‏ و «الْيَمِينُ‏ وَ الشِّمَالُ‏ مَضَلَّةٌ» (الکافي، ج8، ص68) که راست و چپ را گمراهي می‌داند و حد وسط را راه صحيح معرفی می‌کند، و یا روایاتی که درباره اهل‌بيت می‌فرماید: «الْمُتَقَدِّمُ‏ لَهُمْ مَارِقٌ‏ وَ الْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زَاهِقٌ وَ اللَّازِمُ لَهُمْ لَاحِق‏» (بحارالانوار، ج87، ص20) بر این معنا دلالت دارد.

[4] . فرقان، 67.

[5] . الکافي، ج5، ص52، باب «من قتل دون مظلمته».

پاسخ
#7
بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش‌رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح‌يزدي (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 8/8/92، مطابق با بیست‌وچهارم ذي‌الحجه 1434 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

تواصي به حق

(7)
موانع شناخت حق: پيروي کورکورانه
پيروي از اکثريت از نگاه قرآن

يکي دیگر از موانع شناخت حق _ به خصوص در زمينه ارزش‌ها و رفتارها _ اين است که کساني معيارهايي را براي خودشان در نظر مي‌گيرند يا يک ارزش‌هاي عامي را قائل مي‌شوند که گاهي با مصاديق حق همخواني ندارد یا دست‌کم دليلي بر اعتبار آن‌ها به صورت کلي نيست. از جمله اين آفت‌ها، پيروي از اکثريت است. قرآن کريم روی این مسأله اهتمام خاصی دارد و تقريبا در هفتاد آيه تبعيت از اکثريت را تقبيح می‌کند. خداوند در آيه 116 سوره انعام با صراحت تمام مي‌فرمايد؛ وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللّهِ إِن يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُونَ؛ اگر از اکثريت مردم پيروي کني و به‌گونه‌ای که آن‌ها قبول دارند، رفتار کنی، تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد. علت این گمراهی را نیز اين‌گونه معرفی می‌کند که اکثریت مردم دنبال يقين و علم واقعي نيستند و گمانشان به هر طرف برود، همان را عمل مي‌کنند و حرف‌هاي بي‌مبنا مي‌زنند.

اين اهتمام قرآن نشان‌دهنده يک خطر بزرگ اجتماعي است که جوامع به آن مبتلا هستند و گویا به‌‌صورت غريزي در آن‌ها وجود دارد که هر چه اکثريت مي‌گويد بايد عمل کنند. اما اسلام و قرآن کريم به شناخت حق و حقیقت اهتمام دارد و پسند و ترویج يک رفتار را دليل بر درستي آن رفتار نمی‌داند. بنابراین هر کس بايد بکوشد که از راهي معقول، حقيقت را بشناسد؛ اگر توانست با برهان عقلي خود به حقیقت برسد، ولی اگر نتوانست با استفاده از نظر خبرگانی که يقين دارد اهل تحقيق و بی‌غرض هستند، به حقیقت برسد. خداوند متعال همه جا تأکيد مي‌کند که پيغمبران را به حق فرستاديم؛ إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصًا لَّهُ الدِّينَ[1] شما به دنبال شناخت حق و واقعيت باشید و در این راه مسامحه و کوتاهی نکنيد. تقلید کورکورانه راه درستي نيست و شما را به منزل نمي‌رساند. بنابراین پیروی از اکثريت به خودی‌خود هيچ دليلي ندارد و باعث گمراهي انسان مي‌شود و اگر انسان عقل خودش را تعطيل کند و به دنبال انبيا نرود و برای عمل فقط به دنبال نظر اکثريت باشد، حتما گمراه خواهد شد.
پيروي از اکثريت يا اقليت!

در اين‌جا اين پرسش مطرح مي‌شود که آیا عدم قبول گفته اکثريت به معنای حجیت نظر اقليت نيست؟ وقتي پيروي از اکثريت درست نيست ناچار بايد از اقليت پيروي کنيم، آیا اين درست است که بگوييم بايد در هر موضوعي به گفته اقليت عمل کنيم؟! اين سخن يک مغالطه بسیار بچه‌گانه است. در اين بحث مفروض ما اين نيست که ما يک نظر اکثريت (بما هم اکثريت) داریم و یک نظر اقليت (بما هم اقليت) و هيچ چيز ديگر نيست و در ديگر جهات مشترک و مساويند. مفروض اين است که ما دنبال حق هستيم و کساني ـ هرچند در اقليت‌اندـ حق را يافته‌اند و بر اعتبار نظر خود دليل دارند. در مقابل، اکثريت قرار دارند که یا به دنبال حق نرفته‌ و فقط به ظن اکتفا کرده‌‌اند و يا به دلايلي اصلا دنبال حرف‌هاي باطل رفته‌اند. در چنين شرایطی است که پیروی از اکثريت مذموم است، اما در جايي که دو گروه اکثريت و اقليت، في حد نفسه صلاحيت اظهارنظر در مسأله‌اي‌ را دارند، و افراد نیز هيچ امتيازي بر یک‌ديگر ندارند، قبول نظر اقلیت مذموم است. در چنین شرایطی که دلیل عقلي، شرعی و یا حتی تجربی براي انتخاب يک طرف وجود ندارد، و باید یکی از دو نظر را بگیریم و هيچ‌کدام خصوصيتي ندارند، قبول گفته اکثريت بدون اشکال و حتي ممدوح است. اين روشي است که در همه دنيا مرسوم است و متخصصان شورايي تشکيل مي‌دهند و با هم بحث و مشورت مي‌کنند، و وقتي اتفاق نظر پيدا نمي‌کنند، نهايتا نظر اکثريت معتبر مي‌شود. در مجلس شوراي اسلامي يا شوراهاي ديگر نيز مجموعه‌اي مدتي با يک‌ديگر بحث مي‌کنند و هر يک دليل خود را مي‌آورد. وقتي نتوانستند يک‌ديگر را قانع کنند و دليل قاطعي پيدا نشد، براي جلوگيري از تفويت مصالح، رأي اکثريت را قبول مي‌کنند. اين اکثريت غير از آن اکثريت مذموم در آيات است. در چنين جايي هيچ راهي به‌جز ترجيح اکثريت وجود ندارد و در نظام ما و حتي صدر اسلام نمونه‌هايي از آن وجود دارد.

کلام در اين است که از ابتدا در مقابل حکم شرع، عقل و استدلال‌هاي متخصصان، ملاک را نظر و رأي اکثريت قرار بدهيم و به آن‌ عمل کنيم. اگر اکثريت بي‌سوادي در مقابل چند دانشمند و محقق نظري داشتند، عقل کدام نظر را معتبر مي‌داند؟ فرض کنيد اکثريت يا همه مردم يک روستا در مقابل يک پزشک براي درمان بيماري توصيه‌اي دارند، عقل نظر اکثريت را ترجيح مي‌دهد يا نظر پزشک را؟! در اين‌جا ملاک اکثريت و اقليت نيست. در اين‌جا تبعيت از علم و نظر خبره ملاک است، چه اقليت باشد و چه اکثريت. بنابراين پيروي از اکثريت در جايي مذموم است که از ابتدا آن را معيار قرار بدهيم و بگوييم هر چه اکثريت مي‌گويند درست است. اگر بنا بود انبيا، علما، مصلحان و دانشمندان نظر اکثريت را معيار قرار بدهند، چه مي‌شد؟ هر پيغمبري که مي‌آمد با اکثريت مخالف مواجه بود و اگر حق نداشت برخلاف نظر اکثريت چيزي بگويد و ملاک، تبعيت از اکثريت بود، چه سخني براي دعوت و اصلاح آن‌ها باقي مي‌ماند؟!

پيروي از پيشينيان از نگاه قرآن

ملاک نامعتبر ديگر الگوقراردادن پيشينيان است که غالبا در زندگي‌هاي قبيله‌اي رواج داشته است. قرآن در اين‌باره مي‌گويد: وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِم مُّقْتَدُونَ[2]؛ در هيچ جامعه‌اي پيغمبري نفرستاديم مگر آن‌‌که خوش‌گذران‌هاي آن جامعه گفتند: ما اين حرف‌ها سرمان نمي‌شود، پدران و پيشينيان‌ ما چنين گفتند و ما نيز چنين مي‌کنيم. منطق‌شان اين بود که چون پيشينيان ما محترم بودند و اين روش را داشتند، ما نيز همان‌گونه عمل مي‌کنيم و به سخنان شما کاري نداريم. در ابتداي سوره «ص» نيز سخن از مردمي است که در مقابل دعوت به کنار گذاشتن رفتار و اعتقادات ناپسند پدران و بزرگان خود اظهار تعجب مي‌کنند و به پيامبران مي‌گويند: شما چه کساني هستيد و چه حقي داريد، و اصلا چه کسي به سخن شما گوش مي‌دهد؟ اين نيز يکي از آفت‌هايي است که به فرموده قرآن در همه جوامع وجود داشته است.
پيروي از سرشناسان

ملاک عاميانه ديگر که متأسفانه امروز نيز در جوامع مختلف رواج دارد، تقليد و پيروي از ستاره‌هاست. کساني در اجتماع به واسطه علم، تکنولوژي، صنعت، هنر و يا ورزش شهرتي پيدا مي‌کنند و به طور طبيعي نظر عموم مردم ساده و کساني که درصدد تحقيق نيستند را جلب مي‌کنند. براي مثال وقتي فردي در مسابقه‌اي برنده مي‌شود دورش را مي‌گيرند و از او امضا مي‌گيرند و دلشان مي‌خواهد مد لباس و حتي آرايش مويشان همانند او شود و حتی با او درباره مسايل اقتصادي و سياسي مصاحبه مي‌کنند، در حالي که در اين مسايل تخصصي ندارد و فقط يک گل زده است! علت اين آفت نيز اين است که انسان دوست دارد که در جامعه تنها و منزوي نباشد و مي‌خواهد با افراد سرشناس ارتباط داشته باشند و از اين‌که ديگران نظر او را نمي‌پسندند، احساس حقارت مي‌کند. اين يک نوع ضعف شخصيت است که انسان مي‌خواهد از کساني که نوعي برتري‌ دارند، پيروي کند. حال گاهي برتري‌ها عقلايي و مطلوب است، مثل اين‌که دانشمندي اکتشافي علمي کرده، يا يک مصلح سياسي ملتش را از زير بار استعمار نجات داده است؛ اين شخصيت محترمي است. ولي در بسياري از موارد اين‌‌گونه هم نيست، صرف اين‌که در جهتي يک برتري داشته و شهرتي پيدا کرده است چشم‌ها به طرف او دوخته شده است و مي‌خواهند از او امضا بگيرند و به او شباهت پيدا کند. اين‌که لباس من مثل او باشد و سر و صورتم را مثل او اصلاح کنم و حرکات و رفتارم همانند او باشد و مانند او شلوار پاره بپوشم تقليدي کورکورانه و نامعقول است. اين‌گونه فکر کردن و اين‌گونه مسايل را ملاک برتري و صحت رفتار قرار دادن، نشانه ضعف عقل انسان است، ولي متأسفانه در طول تاريخ اين‌ها وجود داشته است و حتي امروز نيز که عصر علم، صنعت، پيشرفت و عصر طلايي ترقي مادي است کمابيش از اين چيزها وجود دارد.

شبيه اين مسأله در جوامع ضعيف نسبت به جوامعي که امتيازاتي پيدا کرده‌اند نیز وجود دارد. ملل ضعيف در مقابل جوامعي که مثلا شهرهاي زيبا،‌ صنايع پيشرفته، وسايل رفاهي و تفريحي چشمگيري دارند و از نظر نظامي، اقتصادي، علمي، صنعتي و یا رسانه‌اي برتري‌هايي دارند، احساس حقارت مي‌کنند. اين احساس حقارت طبيعي است. حال اگر به جامعه‌اي تلقين کردند که شما حتى لولهنگ هم نمي‌توانيد بسازيد[3]، و در مقابل کساني از اين کشور به سفر خارجي بروند و ساختمان‌ها، باغ‌ها و وسايل رفاهي آن‌جا را ببینند، به طور طبیعی خود را می‌بازند.
عقل و ایمان؛ مانع خودباختگی

آن‌چه باعث مي‌شود که انسان در مقابل اين‌‌گونه تفاوت‌ها، خودش را نبازد، عقل و ایمان است. اگر انسان عقلش را به کار بگيرد و بر قدرتي نامتناهي تکيه داشته باشد، هيچ‌چيزي در مقابلش جلوه نمي‌کند، اما اگر اين دو تا نباشد، انسان به طور طبيعي خودش را مي‌بازد. قرآن کريم در پرسشي که پاسخ آن ‌مثبت است درباره افرادي که مي‌کوشند با کفار و بيگانگان دوستي و ارتباط برقرار کنند و از اين جهت که مؤمنان زندگي رفاهي و ساختمان‌هاي کذايي ندارند، به آن‌ها اهميت نمي‌دهند،‌ مي‌فرمايد: الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاء مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَيَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ؟![4] باز در سوره مريم، آيه 81 در مذمت اين‌گونه تفکر مي‌فرمايد: وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِّيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا؛ آيا کساني‌که سراغ ديگران مي‌روند و با آن‌ها نرد دوستي مي‌بازند، مي‌خواهند از آن‌ها عزت کسب کنند؟! اين‌ها خودشان فاقد عزت‌اند و احساس ذلت مي‌کنند و به واسطه اين ارتباط مي‌خواهند عزت پيدا کنند. آيا اين طور است؟ اگر اين طور است بدانند که فَإِنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَمِيعًا. تا انسان به خدا معتقد نباشد و با او ارتباط نداشته باشد، اين احساس ذلت برطرف نخواهد شد: وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ؛[5] عزت فقط در سايه خدا پيدا مي‌شود. البته عزت داراي سلسله مراتب است و از خدا به رسول‌ او و سپس به مؤمنين مي‌رسد.

کساني وفتي پيشرفت‌هاي مادي، اعم از علمي، صنعتي، اقتصادي، رفاهي و نظامي اروپايي‌ها را ديدند، ناخودآگاه گفتند بايد کاري کنيم که مثل آن‌ها بشويم و براي این‌کار بايد به روش آن‌ها عمل کنيم. آن‌ها زن‌ها را در کارخانه‌ها به کار گماشتند و عشرت‌کده‌ها را به راه انداختند و چنين و چنان کردند تا اين طور شدند؛ ما نيز بايد همين کار را بکنيم. ما نيز بايد آزادي و تساوي حقوق زن و مرد داشته باشيم؛ بايد عشرتکده‌هايمان باز باشد تا مردم نشاط داشته باشند و کار کنند؛ وقتي اين‌گونه شد پيشرفت هم مي‌کنيم! ملاک اين تفکر برتري‌هاي مادي است و به دنبال راه رسيدن به آن‌هاست. اين منطقي است که ناخودآگاه در اذهان کساني که قدرت عقلاني‌شان ضعيف است، شيوع دارد. گاهی اين را ابراز می‌کنند، اما وقتی مي‌بينند ممکن است جامعه از آن‌ها قبول نکند، ملاحظه مي‌کنند و آشکار نمی‌کنند.
اولویت‌ها در شناخت حق

انسان فطرتا مي‌خواهد حق و واقعيت را بشناسد. در ارزش‌ها به دنبال چيزي است که او را به سعادت برساند و در واقعيات مي‌خواهد آن‌چه را واقعا هست، بشناسد و دچار توهم نشود؛ ولي گاهي معيارهاي نادرستي براي تشخيص حق انتخاب مي‌کند؛ البته ممکن است برخي از مصاديق آن معيارها صحيح باشد، اما انسان آن‌ها را تعميم مي‌دهد و اين تعميم‌ها درست نيست. بايد به دنبال معيار صحيح در تشخيص حق و باطل باشيم. در جلسه نخست اشاره کردم که ما مي‌دانيم چه بايد بکنيم، اما از آن‌جا که اين‌گونه آفت‌ها در جامعه اتفاق مي‌افتد بايد درباره چگونگي وقوع اين آفت‌ها و چگونگي مبارزه با آن‌ها بحث کنيم. راه صحيح اين است که در مسائل ضروري‌ که سعادت ابدي ما به آن‌ها مربوط است، يقين پيدا کنيم. در اين‌گونه مسايل هيچ راهي به‌جز عقل وجود ندارد؛ بايد استدلال عقلي کرد و خدا، معاد و نبوت را اثبات کرد. اما در عقايد فرعي که اين اولويت را ندارند، خداوند راهي براي ما باز کرده است که بگوييم هر چه پيغمبر و امام فرمودند درست است، اگرچه من ندانم حقيقت آن چيست. اين راه ساده‌اي است که به واسطه آن انسان هيچ‌گاه در بن‌بست واقع نمي‌شود و به خطا مبتلا نمي‌شود؛ البته کوشش در راه شناخت تفصيلي آن‌ها لازم است، اما از آن‌جا که اين مسائل پيچيده است و گاهي در مصاديق آن اشتباه مي‌شود، بايد ضريب خطايي براي آن‌ها قائل باشيم و بگوييم ما تحقيق کرديم و نظر ما به اين رسيده است، اما ممکن است اشتباه باشد و حق آن است که خدا و پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله فرمودند.

ما بايد عقل‌مان را به کار بگيريم، و اگر انسان در راه علم تلاش نکند، هيچ‌گاه پيشرفتي نمي‌کند؛ اما بايد بدانيم که نتيجه بیشتر علوم يقيني نيست. علم فقه بهترين نمونه‌ از اين‌گونه علوم است. با وجود همه اين سفارشات و ثواب‌هايي که براي تحصيل فقه وارد شده است، آيا نتيجه همه تحقيقات فقهي يقيني است؟! اختلاف فتاواي فقهاي عظام نشانه يقيني نبودن نتايج است، اما راه ديگري نيز وجود ندارد. بنابراين بعد از اين‌که اصل وحي به وسیله عقل ثابت شد، برای اثبات مسایل دیگر می‌توانیم از وحي نيز استفاده کنيم. بعضي جاها راه منحصر به وحي است؛ چون مسايل آن قدر پيچيده است و عوامل آن قدر متضاد و متزاحم است که خود ما نمي‌توانيم نتيجه‌اش را به دست بياوريم. معمولا در اين‌گونه مسايل عقل آدميزاد نمي‌رسد و نمي‌تواند بر همه مصالح و مفاسد احاطه پيدا کند.

خداوند بر ما منت گذاشته و پيغمبر را فرستاده و مي‌گويد: وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا؛[6] هر چه او فرمود گوش بدهيد و چون و چرا نيز نکنيد. خداوند از آن‌ جهت که مي‌داند عقل ما ناقص و قاصر است و نمي‌تواند همه چيز را خودش بفهمد، اين راه را براي ما باز کرده است. اگر اين راه را نپيماييم، بايد خودمان را مذمت کنيم. بعد از پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله، طبق عقايد شيعه حضرات معصومين صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين قرار دارند و سپس در مسائل فقهي نوبت به مراجع تقليد و مرجع اعلم مي‌رسد که بايد از او تقليد کنيم. در مسائل حکومتي نيز بايد اطاعت از ولي‌امر را بر خودمان واجب بدانيم و کوتاهي نکنيم. راه براي ما باز است.

مشکل اين است که کساني در آن مباني اوليه ضعف دارند و معيارهايي را قبول مي‌کنند که با قرآن و سنت نمي‌سازد. وقتي اين‌گونه شد به سراغ دلايل ديگري از نوع کنوانسيون‌هاي بين‌المللي، افکار عمومي و فرهنگ جهاني و امثال آن مي‌روند. اين همان پيروي از اکثريت است که در قرآن مذمت شده است. بعد از اين‌که قرآن و کلام پيغمبر و امام در دست‌ ماست، حق نداريم سراغ ديگراني که هيچ اعتبار و عصمتي ندارند، برويم و اگر رفتيم و جهنمي شديم، فقط بايد خودمان را مذمت کنيم.
عوامل روانی و آثار آن در عدم شناخت حق

پيروي از ظن، اکثريت و اصحاب شهرت و ستاره‌ها باعث مي‌شود که انسان حق را نشناسد، ولي مسأله مهم‌تر یک سلسله عوامل رواني است که نمي‌خواهد حق را بشناسد. اگر بخواهیم می‌توانیم حق را بشناسیم، اما چون می‌دانیم اگر حق را بشناسيم برايمان مشکل ايجاد مي‌کند و بايد به سختي‌هايي تن بدهيم، به خيال خودمان دليلي براي توجيه کار خودمان مي‌آوريم. اگر يادتان باشد در دوران دفاع مقدس کساني استدلال مي‌کردند که حفظ نفس واجب است و حتي از قرآن براي آن دليل مي‌آوردند که: «وَلاَ تُلْقُواْ بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ»[7]. اين همان مغالطات و مسايل ديگري است که به برخي از آن‌ها در جلسات گذشته اشاره کردم؛ معيارهايي که يا اساسا اعتباري ندارد و يا همراه با قيود و شرايطي اعتبار پيدا مي‌کند و انسان براي توجيه کار خودش به دنبال شروط آن نمي‌رود و به اطلاق و عموم آن عمل مي‌کند.

ما بايد در شناخت حق هم از آفت‌هاي شناختي پرهيز کنيم و هم از آفت‌هاي رواني. آفت‌هاي رواني باعث مي‌‌شود که ما با اين‌که مي‌توانيم حق را بشناسيم اما به دليل دوري از انزوا و تمسخر و امثال آن به دنبال شناخت حق و رأيي که برخلاف رأي مقبول جامعه است، نرويم. اين همان هواي نفس است و اگر اين کار صحيح بود، هيچ پيغمبر و امامي نمي‌بايست حرف حق را بزند، و هيچ فعاليتي در جهت مخالفت با سنت‌هاي غلط و بدعت‌ها و افکار انحرافي انجام نمي‌گرفت، و جامعه هميشه در گمراهي مي‌ماند. اميدواريم که خداي متعال به برکت اولياي خودش و به برکت شهدا و فداکاران راه حق و رهنمودهاي امام راحل و ياران‌شان همه ما را در راه شناخت حق و عمل به حق موفق بدارد.

والسلام عليکم و رحمه‌الله.



[1] . زمر، 2.

[2] . زخرف، 23

[3] . در زمان طاغوت نخست‌وزير کشور براي تحقير مردم رسما مي‌گفت: شما مي‌گوييد نفت به انگليس نفروشيم؟! وقتي آن‌ها نباشند ما چه کاره‌ايم؟ ما چه داريم؟ ما لولهنگ هم نمي‌توانيم بسازيم؛ البته آن روزها يک مقداري هم راست مي‌گفت. حتى سنجاق قفلي نمي‌توانستيم بسازيم و از خارج وارد مي‌شد.

[4] . نساء، 139.

[5] . منافقون، 8.

[6] . حشر، 7.

[7] . بقرة، 195.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان