امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
استاد حسینی نسب
#1
با اجازه استاد اسکندری Blush اینجا تقریرات درس فلسفه بدایة الحکمة را که در کلاس های استاد حسینی نسب در مدرسه امام حسن عسکری علیه السلام نوشتم قرار می دهم.
پاسخ
#2
تعریف فلسفه اسلامی: فلسفه ای که در این کتاب ها خوانده می شود فلسفه محض است. در مقابل آن فلسفه مضاف قرار دارد که از چیستی موضوع خاصی بحث می کند. نام دیگر فلسفه محض همان هستی شناسی است.
«فلسفه علمی است که درباره موجود بما هو موجود(Being itself) بحث می کند.» بما هو موجود یعنی از موجود خاصی بحث نمی کند. بلکه از هستی بحث می کند که در تمام موجودات مشترک است.
این تعریف فلسفه است. اما فلسفه اسلامی چیست؟
یاء در اسلامی یاء نسبت است. این نسبت نسبت تأثریه است. فیلسوف اسلامی در انتخاب مساله مورد بحث به اسلام مراجعه می کند.
یکی دیگر تاثیر در موادی است که در فلسفه به کار می رود. مثلا ملاصدرا می گوید دیدم در قرآن فرموده است: أنتم الفقراء الی الله و نگفته است انتم مفتقرون به ذهنم رسید که وجود ما عین فقر به خداست.
مثلا مسلمانان بخش عظیمی از فلسفه شان (پنج ششم) به خداوند تعلق دارد. اما مثلا ارسطو فقط چند جا اشاره به خداوند می کند. آن هم می گوید خدایان یا 47 و یا 51 خدا هستند.
به همین معنا فلسفه مسیحی هم داریم. در واقع قوام فلسفه به روش آن است. قوام فلسفه به جواب هایی که می دهیم نیست. آن فلسفه که به کفر می رسد فلسفه است، آنی هم که به توحید می رسد فلسفه است. مهم این است که روش عقلانی در آن حاکم باشد.

موضوع فلسفه اسلامی: موجود بما هو موجود است. حال اصلا موضوع به چه معنایی است؟

موضوع علم:
موضوع چیزی است که در علم از عوارض ذاتی آن بحث می شود. مراد از عرض ذاتی در فلسفه آن است که یوضع بوضعه و یرفع برفعه یعنی یا نسبت مساوی دارد و یا اگر اخص است با قسیمش نسبت تساوی به وجود بیاورد. (غیر از عرضی ذاتی در منطق مرحوم مظفر است) مثلاعلت و معلول باعث وجود است. یعنی ما دنبال یقین دو طرفه ایم که علت تامه آن چیست.
این درمورد علوم حقیقی است. همین را خواسته اند در علوم اعتباری پیاده کننده و به مشکل برخورده اند. لذا معانی مختلفه به عرضی ذاتی نسبت داده اند و گفته اند لازم نیست مساوی آن باشد. بلکه اعم هم باشد کافی است. لکن همانطور که امام گفته است اصلا پیاده کردن این بحث در علوم غیر برهانی اشتباه بوده است.
هدف و فایده فلسفه:
1- هر فلسفه ای یک نگرش کلی به جهان به ما می دهد. حتی در فلسفه غرب به دنبال چنین دیدی هستند.
2- تمییز خرافات از حقیقت
3- شناخت خداوند از طریق عقلی
پاسخ
#3
پیدایش فلسفه اسلامی
فلسفه غیر مدون از جایی که انسان بوده وجود داشته. زیرا از چیستی و هستی شی سوال می شده و فکر می شده. هر جایی استدلالی عقلی وجود داشته باشد (و لو ابتدایی و بی خود) این فلسفه است.
اما فلسفه مکتوب و مدون قرن 6 قبل از میلاد در یونان پدید آمد. اولین فردی هم که کتابی مدون در آن نوشته است تالس است در شهر میلتوس یونان.
در سال 612 میلادی بعثت پیامبر اسلام بوده است. تا زمان امام جعفر صادق علیه السلام که نهضت ترجمه فلسفه یونان به عربی شروع شد و مباحث فلسفی به صورت پراکنده و غیر مدون مطرح بودند. در نیمه دوم قرن اول هجری نهضت ترجمه آغاز شد. توسط افرادی مانند پاتریکیوس در دار الحکمه بغداد. اوج این ترجمه در دوره مأمون صورت گرفت. ولی فلسفه فقط یونانی بوده که بعضی از منابع آن ها ترجمه شده بود. فلسفه اسلامی در آن زمان وجود نداشته است.
(داستان: در زمان امام حسن عسکری علیه السلام فردی در بغداد از شیعیان تقیه کننده بود که در درس کِندی شرکت می کرد. بعد مدتی رفت و از امام پاسخ این سوالات را پرسید و جواب آن ها را در درس کندی می گفت. ولی نمی گفت از کجا این جواب را آورده و می گفت فکر کرده است. بعد چند بار که سوال کرد گفت از فردی در سامراء می پرسم و به او توضیح داد که نمی شود معمولی پیش ایشان برویم. و گفت در هیئت میوه فروش به سامرا می رود و خادم امام میوه زیاد می خرد و به بهانه میوه داخل خانه می رود و سوالاتش را می پرسد. کندی هم گفت من هم می آیم به صورت میوه فروش می رود داخل و بعد کلی وقت بر می گردد و کتاب تناقضات القرآن را که نوشته بود . . .)
از بعد کندی فلسفه اسلامی شروع شد. اما نظام مرتبی نداشت. بحث ها پراکنده بود. کندی گفت به جای فلسفه حکمت بگوییم که تعبیری قرآنی است به جای فلسفه یونانی. احتمالا کندی شیعه شده و تقیه کرده است.
در دوره غیبت صغری فارابی نخستین نظام فلسفه اسلامی را بنا گذاشت. چون از نظر روش همانند ارسطو بود به او گفتند مشاء.
در قرن ششم ....... نظام فلسفی اسلامی تابع روش افلاطونی را بنا کرد. به او اشراقی می گفتند.
در دوره صفویه ملاصدرا سومین نظام فلسفه اسلامی را بنا گذاشت که روشی جدید بود ابداع کرد. این روش ابتکاری و جدید بود و حکمت متعالیه نامیده می شود.
تا کنون این روش پابرجاست.
فرق عرفان و فلسفه اشراق این است که در فلسفه اشراق شهود را قبول می کنند اما در داوری شهودات فلسفی و عقلی برخورد می کنند. ولی در عرفان فقه طبق شهودات عمل می کنند.
پاسخ
#4
(پاسخ به سوالات)
علامه و امثال او محور علم را موضوع آن و بحث از اعراض ذاتی آن می دانند. مثلا وجوب و ممکن در کنار هم مساوی وجوب است. اما مایع و گاز و جامد کنار هم مطلق وجود نمی شوند. پس در این علم بحث نمی شود.
اما امثال امام معتقدند که اصلا لازم نیست درباره اعراض ذاتی آن موضوع بحث شود. بلکه باید غرض علم رعایت شود.
برای مطالعه بیشتر مراجه شود به کتاب آقای مطهری که دو مبنا را خوب فهمیده و خوب تبیین کرده است.

نام های دیگر فلسفه اسلامی
1. حکمت الهی (پیشنهاد کندی) یعنی چیزی که استحکام دارد. زیرا فلسفه هم روش متقن دارد و مواد آن از بدیهیات استفاده می کند و به علم حضوری منتهی می شود، بنابراین محکم و متقن است. لذا کندی پیشنهاد داد این نظام تازه تاسیس را حکمت بنامیم. و چون خداوند در این نظام فلسفی نقش اساسی دارد آن را حکمت الهی خواند. به هر میزان که به مطالب حق فلسفه برسیم به حکمت بیشتری رسیده ایم (نقل از شهید مطهری)

2. علم اعلی: در گذشته (دریونان، در دوره ابن سینا) فلسفه درباره مطلق وجود )اعم از قوانین کلی هستی و موجودات خاص) بحث می کرد به سه بخش تقسیم می شد:
a. علم اعلی: درباره موجود بما هو موجود (قوانین کلی وجود) بحث می کرد.
b. علم وسطی: (ریاضیات) از کم (عدد، شکل و ...) بحث می شود.
c. علم سفلی: از موجودات خاص حیوانی گیاهی زمین آسمان و .. بحث می کرد.
بعد ازگسترش علوم و عدم امکان مطالعه همه آن ها، به خصوص علم اعلی فلسفه اطلاق شد.

3. فلسفه اولی (متافیزیک) (مابعدالطبیعه): ارسطو مباحث درباره موجود بما هو موجود را در کتابی بعد از کتاب فیزیک (فوسیکا) قرار داده بود و برای آن اسم خاصی نگذاشته بود. لذا در لاتین بدان متافیزیک=کتاب بعد از کتاب فیزیک معروف شد و در عربی به مابعد الطبیعه معروف شد.
4. همچنین چون قبل از علوم از نظر محتوایی قرار می گیرد یعنی نخست اصل هستی قرار دارد و بعد به علوم که از هستی های خاص صحبت می کنند می رسیم بدان فلسفه اولی نیز گفته اند.

عوالم اربعه: (البته در جاهای مختلف نیستند. بلکه در یک جا همه ی آن ها می باشد.)
1. لاهوت: عالم حضرت حق (واجب الوجود)
2. جبروت: عالم ممکن الوجود های مجردات تام، عقول، مجرد ذاتا و فعلا
3. ملکوت: عالم مجردات برزخی، مجرد ذاتا مادی فعلا، ذاتا مجردند ولی اوصاف جسم (رنگ بو و ...) را دارند.
4. ناسوت: عالم ماده، مادی ذاتا و فعلا، مثل میز و خودکار
انسان طبق حکمت متعالیه و عرفان نظری، کون جامع است و طبق حرکت جوهری می تواند در مرتبه جبروتیان یا ملکوتیان یا ناسوتیان قرار گیرد.
به وجودات لاهوت و جبروت علل عالیه می گویند.
پاسخ
#5
در پاسخ به سوال:
عالم به معنی ما یعلم است. یعنی آنچه می دانیم.
تمثل ویژگی های جسمی را دارد دیده می شود بو دارد اما جسد و جسم ندارد و جا اشغال نمی کند. تمثل به معنای نمایان شدن است.
عالم مجردات یعنی تجرد از ماده. جسم لطیف به جسمی گفته می شود که تخلخل و فاصله بین جسم آن، آن قدر زیاد باشد که قابل عبور از بین آن باشد. مایع از جامد لطیف تر و گاز از مایع لطیف تر است. ولی مراد علما از جسم لطیف از این هم بالاتر است.
ولی این حرف درست نیست که ملائکه جسم لطیف اند. دلیل هایی هم که آورده اند برای اثبات جسمیت کافی نیست.

هستی (موجود بما هو موجود)
مفهوم وجود:
از آن جا که فلسفه هستی را به صورت استدلالی و با تکیه بر تصدیق برهانی بررسی می کند، لازم است در آغاز مفهوم وجود بازشناسی کند.
ولی نمی توان تعریفی از وجود ارائه کرد زیرا:
1. در منطق گفته اند که معرف باید اجلی از معرف باشد و ما چیزی آشکار تر از مفهوم وجود و هستی نداریم که در تعریف آن بیاوریم.
2. تعریف حقیقی از جنس و فصل تشکیل می شود و در آینده ثابت خواهیم کرد که تنها مفاهیم ماهوی (...) جنس و فصل دارند و از آنجا که بعدا ثابت می کنیم که مفهوم وجود مفهومی ماهوی نیست لذا جنس و فصل نیز ندارد پس تعریف حقیقی آن امکان ندارد.
(مفاهیم:
حقیقی
ماهوی ------< مقولات عشر
فلسفی ------< وجود علت.
منطقی
اعتباری (مثل طهارت که جنس و فصل ندارند.) )

ان قلت: چگونه ادعا می کنید مفهوم وجود قابل تعریف نیست در حالی که وجود را تعریف کرده اند و ادلّ الدلیل علی امکان شیء وقوعه. مثلا گفته اند هستی آن چیزی است که ثابت و عین است و یا می توان از آن صحبت کرد.

قلت: آنچه که ما گفتیم محال است ارائه تعریف حقیقی است و آن چه که در این تعاریف آمده تعریف حقیقی نیست بلکه شرح الاسم است. یعنی واژه ای را با واژه ای دیگر توضیح دادن.
علاوه که شرح الاسم در جایی درست است که واژه آشکار را در توضیح واژه مبهم بیاوریم. در حالی که در این جا واژه هایی که به کار رفته اند مبهم تر از واژه وجود اند.
شرح الاسم:
تعریف لغوی (مراد ما در این جا همین است.)
جواب مای شارحه (که قبل از علم به وجود است. بعد از علم می شود مای حقیقیه)

ملای سبزواری می گوید از طرفی مفهوم وجود قابل تعریف نیست و اعرف اشیا است در حالی که از طرف دیگر هر کسی به اندازه فهم خودش از وجود آن را درک می کند. اما هیچ کس تمام آن را درک نمی کند.

معرف الوجود، شرح الاسمِ
و لیس بالحد و لا بالرسم
مفهومه من أعرف الأشیاءِ
و کنهه فی غایة الخفاءِ


سوال: مفهوم وجود یک معنا دارد و مشترک معنوی است یا چند معنی دارد؟

پاسخ: سه قول مطرح شده است:
1- مشهور: مشترک لفظی است
2- ابوالحسن اشعری: مشترک لفظی و بر هر چه که حمل شود و به معنای همان است.
3- قاضی سعید قمی: مشترک لفظی و به دو معنا است. یک معنا در واجب و یک معنا در ممکن.

قول مشهور صحیح است.
ادله:
1- قاضی سعید قمی و اشاعره قبول دارند که وجود را می توان به صورت ذیل تقسیم نمود:
a. واجب بالذات
b. ممکن بالذات
i. جوهر
1) پنج قسم
ii. عرض
1) کم
2) کیف
3) أین
4) ...
صحت یک تقسیم منوط به وحدت معنای مقسم در تمام اقسام است. لذا وجود در تمامی این موارد باید به یک معنا به کار رفته باشد.
پاسخ
#6
مای حقیقیه بعد از علم به وجود است چون جواب آن ماهیت است و ماهیت حدود وجود است. تا وجود نداشته باشد ماهیت معنا ندارد لذا بعد از سوال وجود این سوال معنا دارد.

ادامه مفهوم وجود:
(مشهور غلط مصطلح است. در واقع باید بگوییم جمهور. زیرا قول مشهور است نا قائلین آن)
(ملارجبعلی تبریزی و شاگردش قاضی سعید قمی از منتقدین فلسفه صدرا بودند. قائل به دو معنایی وجود شده اند. البته این منتقد بودن به اختلافی بر می گردد که صدرا و ملا رجبعلی از قبل با هم داشته اند. فیض کاشانی و لاههیجی هم که داماد ملاصدرا بوده اند نقل کلام ملاصدرا می کردند ولی خود منتقد حرف های او بوده اند. بعد تر بود که ملاصدرا معروف شد.
برای اطلاع بیشتر به کتاب هستی از نظر فلسفه و عرفان صفحه 22 تا 24 مراجعه شود. )

سه دلیل بر اشتراک معنوی وجود و بطلان دو نظر دیگر:
2- اگر سخن ابوالحسن اشعری صحیح بود هر گاه کسی در موضوعی که وجود بر آن حمل می شود تردید می کرد، می بایست در مفهوم وجود نیز تردید نماید. در حالی که بالوجدان این گونه نیست. مثلا در گزاره خدا موجود است، بعد از این که وجود خدا اثبات شد، در ماهیت دار بودن خدا بحث می کنند، در حالی که تردید در مفهوم خدا و ماهیت دار بودن یا نبودن وی مستلزم تردید در مفهوم وجود نیست
همینطور ثابت می کنند نفس انسانی موجود است سپس در چیستی نفس از لحاظ مجرد یا مادی بودن و سایر خصوصیات تردید می شود ولی تردیدی در وجود نفس پدید نمی آید.

3- سخن ابوالحسن اشعری و قاضی سعید قمی مستلزم ارتفاع نقیضین است و هو محال.
توضیح: این دو قبول دارند که عدم یک معنا بیشتر ندارند. لذا از آن ها سؤال می کنیم معنای دوم وجود، عدم نیست و معنای اول وجود نیز نیست و از آن جا که عدم با معنای اول وجود نقیضین هستند در معنای دوم وجود ارتفاع نقیضین لازم می آید. و هو محال!
پاسخ
#7
دلیل قول دوم و سوم:
اگر ما وجود را مشترک معنوی بدانیم باید هستی را در خدا و در ممکنات به یک معنا بدانیم و در این صورت سنخیت و مشابهت بین واجب و ممکن به وجود می آید. در حالی که لیس کمثله شی و به تعبیر قاضی سعید « أین التراب و ربّ الأرباب». در ممکنات نیز هستیشان یکسان نیست و همگی مشابه هم نیستند.

نقد دلیل قول دوم و سوم:
1- منشأ این شبهه خلط مفهوم با مصداق بوده است. (آموزش فلسفه آقای مصباح) این که بین مصادیق یک حقیقت تفاوت باشد دلیل نمی شود که آن مفهوم مشترک لفظی باشد. مثلا مصادیق سرعت با هم بسیار متفاوتند. و چه بسا برخی از آن ها مشابه نیز نباشند. (سرعت اف14 با سرعت دوچرخه) ولی مفهوم سرعت یکی است و صدق آن بر مصادیقش متفاوت است. در ما نحن فیه نیز هستی یک معنا دارد ولی از آنجا که میزان بهره مندی اشیاء مختلف از هستی متفاوت است صدق آن بر مصادیقش یکسان نیست.
تشکیک منطقی داریم (عامی)، تشکیک فلسفی (خاصی) تشکیک عرفانی (اخص الخواصی)
2- از گزاره خدا موجود است یا چیزی می فهمیم یا چیزی نمی فهمیم.
a. چیزی نمی فهمیم: محال است زیرا خلاف وجدان است. (تعطیل العقول عن المعرفه)
b. اگر چیزی می فهمیم:
i. همان مفهوم را از وجود می فهمیم که در انسان موجود است می فهمیم. که هوالمطلوب
ii. همان مفهوم را نمی فهمد. اگر آن را نمی فهمد باید نقیض آن را بفهمد که عدم است. یعنی خدا معدوم است. و این خلاف وجدان است.
پاسخ
#8
مفهوم وجود و مفهوم ماهیت و نسبت میان آن دو
غالب اشیایی که در اطراف خود می بینیم به گونه ای هستند که نسبت به آن ها حدّاقل دو مفهوم در ذهن ما شکل می گیرد. یکی مفهومی است که از هستی آن ها حکایت می کند. (مفهوم وجود) و دیگری مفهومی است که از چیستی آن ها حکایت می کند. (ماهیت آن شیء)
هر چیز در خارج یک واقعیت بیشتر نیست ولی در ذهن ما دو مفهوم است که از هستی آن ها حکایت می کند. (مفهوم وجود) و دیگر مفهومی است که از چیستی آن ها حکایت می کند. (ماهیت آن شیء)
نکته: غیر غالب دو دسته است. یکی خداوند که مافوق آن است که ماهیت داشته باشد. ماهیت حاکی از حدود وجود خارجی است و وجود خدا حدی ندارد که ماهیت داشته باشد. أنت الذی لا تعدّ فتکون محدوداً (صحیفه سجادیه).
یکی هم وجود رابط و معنای حرفی است که مادون آن است که ماهیت داشته باشد. چون شیء دارای ماهیت موضوع قرار می گیرد و وجود یا حدّ تام آن بر آن حمل می شود. ولی معنای حرفی اصلا موضوع قرار نمی گیرد.

مدعا:
مفهوم وجود با مفهوم ماهیت دو مفهوم مغایرند که در ذهن آدمی بر یکدیگر حمل شده و قضیه ای می سازند. (ماژیک موجود است.)
إنّ الوجود عارض الماهیه تصوراً و اتحدا هویّه
لصحته السلب علی الکون فقط و لافتقار حمله إلی الوسط

دلیل:
1- حمل وجود بر ماهیت لزوماً بدیهی نیست و چه بسا نیازمند به دلیل باشد. (گراز موجود است. چرا؟) در حالی که اگر ماهیت و وجود مترادف بودند یا وجود ذاتی ماهیت بود حمل آن ها بر یکدیگر نیاز به دلیل نداشت. (الإنسان بشر)

2- گاهی وجود را از ماهیت سلب می کنیم. مثلا می گوییم: «گراز در قم موجود نیست» اگر وجود با ماهیت مترادف بودند یا وجود ذاتی ماهیت بود سلب یکی از آن ها از دیگری محال بود.

3- ماهیت به خودی خود متساوی النسبه إلی الوجود و العدم است. مثلا در مفهوم گراز نه موجود بودن نهفته است نه معدوم بودن. ولی مفهوم وجود متساوی النسبه إلی الوجود و العدم نیست و حمل عدم بر آن محال است. پس مفهوم وجود با مفهوم ماهیت متفاوتند.
پاسخ
#9
اصالة الوجود
بحث اصالت وجود یا ماهیت تا قبل از میرداماد به صورت یک مسأله مستقل فلسفی مطرح نشده بود. هرچند از عبارات مشائین (ابن سینا و فارابی) اصالت وجود استشمام می شود. و از عبارت اشراقیین (سهرودی) اصالت ماهیت استشمام می گردد ولی طرح مسأله توسط میرداماد در کتاب القبسات صورت گرفته و پس از سوی شاگردش ملاصدرا دنبال شدهو خود میرداماد اصالت را به ماهیت داده و صدرا نیسز در جوانی همان دیدگاه را داشته و(در رسالة فی سریان الوجود). سپس در اسفار قائل به اصالت وجود شده و امروزه بحث از تفسیر اصالت وجود است.
همه به نظر اصالت وجود رسیدند. اما در حدود و صغور آن نظرات مختلفی وجود دارد. تفسیر آقای فیاض، تفسیر آقای مصباح (ماهیت موجود بالتبع است.) ، تفسیر مدرس ذو النوزی (ماهیت حدود وجود است) ، تفسیر آقای حسن زاده (ماهیت سراب است) هر کدام تفاسیر جدایی از اصالت وجود اند.
تفسیر قدیمی تر تفسیر زونّوزی است که بیان می کنیم.
رجوع به کتاب مبانی حکمت متعالیه چ، عبودیت ج1 - مقاله ماهیت از عرش عینیت تا فرش سراییت، معلّی، معرفت فلسفی ش3 یا4)

تردیدی نداریم که واقعیتی در ملأ خارج هست.
تردیدی هم نداریم که با دو مفهوم وجود و ماهیت از بسیاری از واقعیات موجود در ملأ خارج حکایت می کنیم، که این دو مفهوم مصداقا و ذاتاً متحدند و مفهوما متغایرند.آنچه ملأ خارج را پر کرده که هر دو مفهوم از آن حکایت می کنند. چیست؟

اگر گفتیم که آنچه که ملأ خارج را پر کرده (اصیل است) مرتبه ای از وجود است و ماهیت انعکاس حدود آن وجود در ذهن من است قائل به اصالت وجد و اعتباریت ماهیت شده اید.
اگر گفتیم آنچه اصیل است ماهیت است و ذهن من از مقایسه دو وضعیت بودن و نبودن آن ماهیت در ملأ خارج دو مفهوم وجود و عدم را ساخته که از آن واقعیت ماهوی حکایت می کند، قائل به اصالت ماهیت شده ایم. (تعریف مدرس زنّوزی)

نکته: البته هیچ کس قائل به اصالت وجود و ماهیت هر دو نشده است. چرا که در خارج یک واقعیت بیشتر نیست.


نتیجه این بحث در بحث وحدت وجود اثر دارد. اگر وجود حقیقی نباشد اصلا هیچکدام از معانی وحدت وجود معنا نخواهد داشت.
همچنین بحث این که انسان می تواند ترقی درجه داشته باشد و به عالم بالاتر برسد بسته به این است که اصل وجود باشد وگرنه ماهیت نمی تواند به عالم دیگر تغییر یابد.
یکی از چیز هایی که باعث ایجاد حکمت متعالیه شد انتخاب نظر اصالت وجود است. زیرا باید می گفتیم که اگر حرکت جوهری مثلا استادی که از او سوال شده با کسی که جواب می دهد فرق داشته باشد.
پاسخ
#10
ادامه اصالت وجود:
ادله اصالت وجود
1- آن واقعیتی که ملأ خارج را پر کرده و اصیل است متساوی النسبه إلی الوجود و العدم نیست.
ماهیت متساوی النسبه إلی الوجود و العدم است.
آن واقعیتی که ملأ خارج را پر کرده و اصیل است ماهیت نیست. پس ماهیت اصیل نیست و اعتباری است.

روشن است که این استدلال در مورد وجود تکرار نمی شود زیرا وجود متساوی النسبه إلی الوجود و العدم نیست و ضروری الوجود است (حمل بر عدم بر آن تناقض است.)

نکته: اگر کسی ماهیت را اصیل بداند بدین معناست که چیزی که متساوی النسبه إلی الوجود و العدم است، متساوی النسبه إلی الوجود و العدم نباشد و این تناقض و محال است. (انقلاب فلسفی می شود. یعنی یک چیزی خودش نباشد.

إن قلت: هر چند ماهیت متساوی النسبه إلی الوجود و العدم است و ملأ خارج چنین نیست ولی از این مطلب نمی توان اصالت وجود و اعتباریت ماهیت را نتیجه گرفت. چرا که ما می گوییم ماهیت به خودی خود متساوی النسبه إلی الوجود و العدم بوده ولی جاعل تکوینی آن را از تساوی النسبه خارج کرده و ضروریّ الوجود نموده است.

قلت: اگر می خواهید بگویید که بدون این که خداوند کاری کند ماهیتی که متساوی النسبه إلی الوجود و العدم بوده، غیر متساوی شده همان انقلاب فلسفی پیش آمده و تناقض بوده و محال است. (قدرت خداوند به محالات تعلق نمی گیرد.)
اگر می خواهید بگویید به واسطه تحقق شیء ی ماهیت نیز تحقق یافته که همان سخن ما خواهد شد زیرا ما می گوییم که زمانی که خداوند وجود محدودی را محقق نماید به واسطه حدود آن وجود ماهیت نیز محقق می شود و این مطلب همان اصالت وجود و اعتباریت ماهیت است.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان