امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
انکار ولایت و امامت امیر المومنین علیه السلام در روزنامه بهار
#11
انتشار روزنامه بهار موقتا متوقف شد.
به گزارش خبرگزاری فارس، روزنامه‌ «بهار» چهارشنبه‌ گذشته (اول آبان‌) مقاله‌ای را با عنوان «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟» منتشر کرد و به‌دلیل برخی مطالب آن، مجبور به عذرخواهی شد. اکنون نیز مسئولان این روزنامه، با انتشار یک نامه از توقف انتشار «بهار» تا مدتی خبر داده‌اند.

متن نامه‌ منتشرشده توسط روزنامه‌ «بهار» به این شرح است:

«روزنامه بهار به‌مناسبت روز عید غدیر خم یادداشت وارده‌ای را با عنوان «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی» به‌دلیل خطای فنی به چاپ رساند که متأسفانه موجب جریحه‌دار شدن روحیه مومنان حضرت علی (ع) شد.

پس از آن مدیریت روزنامه اقدام به عذرخواهی در چند رسانه و امروز(شنبه) اقدام به انتشار چند یادداشت در نقد مطلب مورد نظر کرد که نشان دهد تا نظرات مندرج در یادداشت علی‌اصغر غروی به دور از مشی «بهار»، مدیران، روزنامه‌نگاران و کارمندان آن است.

بر مردم عزیز فشارکاری و احتمال خطای غیرعمد پوشیده نیست (که این نافی مسئولیت نیست).

از این رو، روزنامه بهار در راستای تلطیف فضای جامعه و به‌دست آوردن دل مؤمنین راستین و واقعی اقدام به عدم انتشار موقت و چند روزه کرده و از همه‌ خوانندگانش مجدداً پوزش می‌خواهد.»

خبر گزاری فارس
پاسخ
#12
توضیح روزنامه بهار در مورد یادداشت توهین آمیز

مطلبی که روز چهارشنبه مورخ 1/8/1392 «با عنوان امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی» در روزنامه «بهار» منتشر شد، همان‌‌‌گونه که سرکلیشه آن (یادداشت) تایید می‌کند، از نوع یادداشت‌هایی است که لزوما‌ دیدگاه و موضع روزنامه را بیان نمی‌کند، هرچند انتشار آن از مسئولیت روزنامه نمی‌کاهد. این یادداشت که در ساعات پایانی کار تحریریه به دست رسید و در شتاب کار با اهمال و عدم دقت کافی منتشر شد، به قصد و نیت تجلیل و تکریم عید غدیر صورت گرفت، درباره عظمت و مرتبت واقعه‌ای که به قول همین نویسنده، علی‌اصغر غروی، «جزء اخیر علت تامه دین اسلام است» و درباره امامت امامی که «چون تمامی کلمات خالق را در خود محقق و صفات جمال او را در خود متجلی ساخته، به امامت امت، نایل شده است، [که] نه فقط در حیاتش و نه تنها برای پنج سال، که تا قیام قیامت و برای همه دوران‌ها و برای همه انسان‌ها و این همان زعامت کبراست.» در این یادداشت نویسنده به موضوعاتی اشاره داشته است که شبهاتی را پیش می‌آورد که برای رفع آن باید این یادداشت با اعمال اصلاحات یا توضیحات مفصل‌تر و مشروح‌تری همراه می‌گشت تا شبهات آن برطرف یا روشن می گشت. تمایز‌گذاری نویسنده میان وِلایت با وَلایت، میان رهبری با دوستی، میان زعامت با محبت، میان سیاست و ایمان، میان امامت و خلافت، میان نصب و انتخاب از جمله این شبهاتی است که نویسنده به خوبی نتوانسته آن‌ها را توضیح دهد و بر آن فائق آید و مستند و نادلبخواهانه آن‌ها را تبیین کند. همچنین واژه‌های به کار رفته در این یادداشت بسیط و نادقیق‌اند، از جمله معنای خلافت، امامت، قدرت و... این نکات اگرچه تفسیر و دیدگاه نویسنده را برون‌دینی و برون‌شیعی نمی‌سازد، زیرا تفسیرها و برداشت‌های اختلافی درون‌شیعی و در حوزه تفکر شیعی از چنین نگر‌ش‌هایی آکنده و تباردار است، به دیدگاهی نزدیک می‌کند که میان سیاست و دیانت تمایز قائل می‌شود و از آن موضع اعتقادات شیعی را تفسیر می‌کند. در این دیدگاه، امر تاریخی و ترتّب رخدادهای واقعی به گونه‌ای خاص تلقی می‌شود که گویی امر تاریخی و سلسله حوادث پس از رحلت رسول اکرم (ص) از حقیقت تاریخی هم برخوردار بوده‌اند. این شبهات و دیدگاه اگرچه شایسته است که در رسانه‌ها مطرح و بحث و نظر جدی و محققانه را موجب شود، اما چون می‌تواند به این تصور بینجامد که نویسنده این «یادداشت» موضع روزنامه و هیات تحریریه را بیان می‌کند، باید با تدبیر بیشتری منتشر می‌شد که متاسفانه نشد. از ثمرات این یادداشت همین بس که موجب شد تا صاحب‌نظران و نویسندگانی به نقد آن در رسانه‌ها همت کنند، با این حال، روزنامه «بهار» بر خود فرض می‌داند این توضیح را درباره چند و چون علت انتشار این یادداشت و موضع اصیل روزنامه که با دیدگاه نویسنده زاویه و مخالفت دارد، به اطلاع برساند و از شبهات ناخواسته آن عذرخواهی کند و در این زمینه به وسیله صاحب‌نظران گرامی و اندیشمندی همچون حجت‌الاسلام شاه‌آبادی، دکتر جواد محدثین و حامد صارم پاسخ و نقد درخوری را برای صفحات اول، 8 و 9 روزنامه امروز آماده و درج کند تا از این‌رو روزنامه «بهار» بتواند وظیفه‌اش را در دیاری که امام همام و مولای متقیان حضرت علی(ع) را پیشوا و مقتدای خود می‌داند، ایفا کند.

روزنامه بهار
پاسخ
#13
مقاله چاپ شده در روزنامه بهار شنبه 4 آبان

چهارشنبه اول آبان در استقبال از عید سعید غدیر، مقاله‌ای با عنوان «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی» در صفحه اول روزنامه به چاپ رسیده بود. نویسنده محترم ضمن پذیرش خاتمیت پیامبر اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم و حادثه غدیر در پی تبیین تفسیر دیگری از آن برآمده‌اند. البته این تفسیر پیشینه‌ای دراز و گسترده داشته و پاسخ‌های فراوانی هم دریافت کرده و نزد اهل علم و دانش روشن و واضح است. اما طرح چنین مباحثی در رسانه‌های عمومی و برای مخاطبان غیرتخصصی اندوهی است که همواره انسان با خود دارد. به هر حال ایشان در اثبات مدعای خود ابتدا (مقدمتا) به کلام الهی و آیه 124 سوره بقره «و اذا ابتلی ابراهیم ربه بکلمات ....» چنین استناد می‌کند: «ای پیامبر به خاطر داشته باش که خداوند، ابراهیم را برگزید و برای او کلمات خودش را به اتمام رسانید و گفت ای ابراهیم (اکنون که کلمات بر تو تمام شده است) من تو را پیشوای مردم قرار می‌دهم» از مضمون آیه چنین برمی‌آید که با اتمام کلمات، بر ابراهیم هر آنچه را که او در راستای هدایت جامعه به سوی دعوت الهی نیازمندش بوده است، خداوند در اختیارش قرار داده و اکنون می‌تواند نقش امام و پیشوا را ایفا کند. در اینجا نکته‌ای را یادآور می‌شوم؛ اولا: قرآن می‌فرماید، «اذا ابتلی ابراهیم ربه ....» به یاد آر هنگامی‌که خداوند، ابراهیم را بیازمود.... نویسنده محترم این بخش از آیه را ترجمه نمی‌کند. کسی نمی‌داند چرا؟
ثانیا: معنی ظاهری و روشن ابتلا، آزمایش است و آن را به دعا و ذکر و غیر آن حمل کردن نامانوس است. البته در آیه، ابتلاء به کلمات آمده است، بنابراین به جهت وجود کلمات از معنای ظاهری ابتلاء صرف‌نظر شده است، در حالی‌که کلمه در قرآن کاربردهای متنوعی دارد. مثلا حضرت عیسی علیه‌السلام را کلمه خوانده است. «یا مریم ان الله یبشرک بکلمه منه اسمه المسیح عیسی بن مریم»(آیه 45/ آل عمران) ای مریم، خدا تو را به کلمه خود بشارت می‌دهد. نام او مسیح، عیسی پسر مریم است.
بنابراین بهتر است با وجود واژه ابتلا، معنی دیگر کلمات را جست‌وجو کرد که در جایگاه خود باید بدان پرداخت.
ثالثا: قرآن صریح و روشن می‌فرماید: «انی جاعلک للناس اماما» نویسنده محترم نیز به خوبی ترجمه می‌کنند که، من تو را پیشوای مردم قرار می‌دهم اما سپس این سوال را مطرح می‌کند: آیا مراد از این امامت، پیشوایی سیاسی جامعه است؟ معلوم نیست چرا نویسنده وحشت دارد که پیشوایی سیاسی و الگوی ایمانی بر هم منطبق شود. مگر این دو در پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و بسیاری از پیامبران (سلیمان، داوود، یوسف و....) جمع نشد. مگر پیامبران از سوی حق متعال، برانگیخته و برگزیده نبودند؟ مگر حکام و سلاطین نافرمان از پیامبران و امامان، حکام و سلاطین ظلم و جور شمرده نمی‌شوند؟ زیرا انتخاب خدا، پیامبران و امامان هستند.
«وما کان لمومن و لا مومنه اذا قضی الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم و من یعص الله فقد ضل ضلالا مبینا» هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی‌که خدا و پیامبرش، امری را لازم بدانند، اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد و هرکس نافرمانی خدا و رسولش را کند به گمراهی آشکاری گرفتار شده است (آیه 36/ احزاب). این حکم عقلی است، انسان اگر خدا و رسولش را پذیرفت و او را حکیم و آگاه مطلق دانست نافرمانی از او به جز گمراهی چه می‌تواند باشد؟ این کلام خدا بر همه موضوعات و مسائل منطبق است تا چه رسد به انتخاب خلیفه‌الله و جانشین رسول‌الله صلی الله و علیه وآله که در کلام امام رضا علیه‌السلام است: «امام یگانه روزگار خویش است، احدی نه همپایه او و دانشمندی نه هم مایه اوست، نه برایش عوضی و نه مثلی و نه مانندی است... پس کیست که به شناخت امام برسد یا بتواند او را انتخاب کند، هیهات هیهات که خردها از توصیف مقامی از مقامات او و فضیلتی از فضایل او گم‌اند و خاطرها سرگردان و مغزها حیران...» (رهاورد خرد «ترجمه تحف العقول»/صفحه 452)
نویسنده محترم می‌فرماید:
«تمام اعتراض وی (امیرالمومنین علیه‌السلام) معطوف به نگرش حذفی بوده است، یعنی اینکه خلیفه یا هر کس دیگری دامنه اختیار مردم را تنگ کند مثلا این که خلیفه، خلیفه بعد از خود را نصب کند یا به گونه‌ای عمل کند که نتیجه برآیند آرا انتخاب فرد خاصی باشد.»
در جایی دیگر می‌فرماید: «رفتار علی با هر سه خلیفه پیش از خود و به ویژه ابوبکر و عمر نشان می‌دهد که وی آنها را کسانی نمی‌پندارد که سخن پیامبر را بر زمین زده و حکومت را غصب کرده باشند...» اگر انسان تنها به فهرست موضوعات نهج‌البلاغه مراجعه کند از این سخنان شگفت زده می‌شود. امیر مؤمنان درباره خلافت پیش از خود می‌فرماید: هان به خدا سوگند فلان (ابوبکر) جامه خلافت را پوشید و می‌دانست خلافت جز مرا نشاید (امام علیه‌السلام در ادامه شرایط را چنین بیان می‌کنند) جهان تیره است و بلا بر همگان چیره، بلایی که پیران در آن فرسوده شوند و خردسالان پیر و دیندار تا دیدار پروردگار در چنگال رنج اسیر. (بازهم ادامه می‌دهند) با آنکه می‌دیدم میراثم را به غارت می‌برند مانند کسی که خارش در چشم نشسته و استخوانش در گلو شکسته باشد بردباری پیشه کردم. نویسنده محترم! آیا این سخنان خطاب به کسانی است که سخن پیامبر را بر زمین نزده و حکومت غصب نکرده باشند؟ و در جای دیگر امام علیه‌السلام به طلحه و زبیر در جنگ جمل می‌فرمایند:
به خدای سوگند از آن هنگام که خدای پیغمبر خویش را به سوی خود فرا خواند و به سوی خود برد تا امروز، پیوسته مرا از حقم بازداشته‌اند و دیگری را در آن حق بر من برتری داده‌اند. نویسنده عزیز! اگر طلحه و زبیر همانند دیگر مردم حق انتخاب داشته و صاحب اختیار بودند امیرالمومنین علی علیه‌السلام از چه شکایت می‌کند؟!
نویسنده گرامی، می‌فرمایید:
«آیا شجاعت و شهامت و عدالت او اقتضا نمی‌کرد که یک تنه شمشیر برکشد و عدل خدا را جاری سازد؟»
جای بسی شگفتی است که پاسخ امیرالمومنان علی علیه‌السلام به خود را از پاسخ به ابوسفیان نیافته‌اید، آنجا که پیشنهاد بیعت برای خلافت پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به امام می‌دهد و امام در پایان آن می‌فرمایند: ولی اسراری در دل نهفته دارم که اگر آشکار کنم لرزه بر اندام‌تان افتد، چونان که طناب فرو شده در چاه عمیق می‌لرزد. اما آنچه موجب تاسف است تعجب از آن است که چرا آیات قرآن و کلمات امیرالمومنین علیه‌السلام در نوشتار شما مثله می‌شوند؛ «مثلا شاورهم فی الامر»(در کار با آنان مشورت کن) را می‌آورید اما جمله بلافاصله پس از آن «فاذا عزمت فتوکل فتوکل علی الله ...» (اما هنگامی‌که تصمیم گرفتی قاطع باش و برخدا توکل کن...) از بیم آن‌که معنای مورد استفاده شما سست شود، نمی‌آورید. و همچنین آیه 124 سوره بقره درباره حضرت ابراهیم علیه‌السلام تا آنجا که انی جاعلک للناس اماما (من تو را به پیشوایی برگزیدم) می‌آورید اما ظاهرا می‌بینید خداوند و حضرت ابراهیم معنای دیگری از این کلام فهمیده‌اند. ادامه آیه را نمی‌آورید زیرا حضرت ابراهیم می‌فرماید همان‌گونه که مرا به سمت منصوب کردی فرزندانم را نیز منصوب فرما، خدا نیز در پاسخ نمی‌فرماید این دراختیار مردم است، بلکه می‌فرماید ستمکاران آنها را نصب نمی‌کنم «قال و من ذریتی قال لا ینال عهد الظالمین» (ابراهیم گفت: فرزندانم را هم؟ خدا فرمود: پیمان من ستمکاران را در بر نگیرد).
و همچنین پایان خطبه شقشقیه این قسمت که امام علیه‌السلام درباره حکومت فرموده (زمام شترش را بر گردنش می‌افکند و رهایش می‌سازد) دیده می‌شود اما ابتدای خطبه که می‌فرماید: «با آنکه می‌دیدم میراثم را به غارت می‌برند مانند کسی که خارش در چشم نشسته و استخوانش در گلو شکسته باشد بردباری پیشه کردم» دیده نمی‌شود.
در پایان دو نکته را یادآور می‌شوم؛
1) آنچه را که درباره نصب امام یا پیشوا و حاکم سیاسی گفته شد مخصوص دوازده امام معصومین علیهم‌السلام است.
2) به نظر می‌رسد نویسنده گرامی بر این عقیده است هر گاه کسی یا کسانی با انتخاب مردم به حکومت گماشته شوند آن حکومت از صلاح و سداد بیشتر برخوردار و به ظلم و بیداد کمتری گرفتار خواهد بود، اما غافل از آن است که به هم آمیختن حکومت معصومین‌علیهم‌السلام با هر حکومت دیگری از مخلوط دوغ و دوشاب هم ناخوشایندتر است و برای آنکه حکومت‌های غیر معصوم را از دیدگاه معصومین عیار گیرند تنها به دو حدیث اشاره می‌شود.
امام علی علیه‌السلام: جز با حکومت‌های صالح جامعه اصلاح نشود و جز با پایداری و همکاری مردم حکومت‌ها موفق نخواهند بود. هرگاه مردم وظایف خود را، در برابر حاکمیت درست انجام دهند و حاکمیت نیز به وظایف خود در برابر مردم، درست عمل کند، «حق» (در همه چیز) ملاک قرار می‌گیرد ... و چون چنین شد: احکام تعالی آفرین دین اجرا می‌گردد. عدالت گستری فراگیر می‌شود. سنت‌های رشد آموز، هر یک در جای خود، ملاک عمل قرار می‌گیرد. آن‌گاه زمان، زمان زندگی می‌شود و امید به بقای دولت حاکم، در دل‌ها زنده می‌گردد و دشمنان همه (داخلی و خارجی)، از هرگونه نفوذ و اخلالگری ناامید می‌شوند... اما اگر جامعه، در برابر حاکمیت (و برنامه‌های اصلاحی او) سرپیچی کند یا حاکمیت حقوق جامعه را نادیده بگیرد: در بیان مردم اختلاف می‌افتد. بنیاد ستمگری محکم می‌شود. به نام «دین» (و اجرای احکام دین و حفظ دین)، همه گونه خلافکاری جریان می‌یابد. معیارهای ارزشی فراموش می‌گردد. همگان در پی هوی و هوس خویش می‌روند. احکام تعالی بخش دین عملی نمی‌شود. اعتدال روانی جامعه از بین می‌رود... دیگر برای پایمال شدن حقوق عالیه اجتماع کسی نگران نمی‌شود و برای اقدام‌های زیانبار بزرگ، انسانی دل نمی‌سوزاند. در چنین جامعه‌ای، با چنین حاکمیتی؛ انسان‌های والا و نیک اندیش، کنار گذاشته می‌شوند. مردمان خبیث (و اشرار امت و نفوذی‌ها)، بر سر کار می‌آیند و «پست»های حساس را در دست می‌گیرند... و چون چنین شد، مردمان به مؤاخذه‌های سنگین خدایی (و گرانی و بی‌پناهی و...)، دچار می‌گردند ... پس، ای مردم! خیرخواه یکدیگر باشید و از جان و دل با هم همکاری و همیاری کنید! ... و (بدانید)، هیچ‌کس ـ دارای هر مقام و منزلتی باشد و از نظر دینی، هر فضیلت و سابقه‌ای داشته باشد‌ـ در حدی نیست که در اجرای حکومت الهی، از کمک فکری (مشورت و نظر‌خواهی) و همکاری عملی دیگران بی‌نیاز باشد و هر کس ـ اگرچه از افراد پایین و فراموش شده اجتماع‌ـ چنان نیست که نتواند در اصلاح جامعه و جریان امور کمک کند و نظر دهد. (نهج‌البلاغه، امیرالمؤمنین امام علی علیه‌السلام، خطبه 216 به نقل از حکومت اسلامی استادمحمدرضا حکیمی)
سدير صيرفى گويد: شنيدم امام صادق عليه‌السلام مى‏فرمود: به پيغمبر صلى الله عليه و آله خبر وفاتش داده شد، در صورتى كه تندرست بود و دردى نداشت- اين خبر را جبرئيل آورد- حضرت براى نماز همگانى جار زد و مهاجر و انصار را دستور داد تا سلاح برگيرند، مردم جمع شدند و پيغمبر صلى الله عليه و آله بر منبر برآمد و خبر وفات خود را به آن‌ها داد و سپس فرمود:
«خدا را به‌والى بعد از خود به‌ياد مى‏آورم، از اينكه مبادا بر جماعت مسلمين رحم نكند، بايد بزرگ‌شان را احترام كند و به‌ضعيف‌شان رحم كند و عالم‌شان را بزرگ شمرد و به آن‌ها زيان نرساند تا خوارشان كند و نيازمندشان نسازد تا از دين‌شان به‌در برد و در خانه خود را روى آنها نبندد (و از حال آن‌ها بى‏خبر نماند) تا تواناى آن‌ها ناتوان‌شان را بخورد و در لشكركشى آنها سختى روا ندارد [همه را در مرزها نگه ندارد] تا نسل امتم را قطع كند، سپس فرمود: شاهد باشيد كه من ابلاغ كردم و خيرخواهى نمودم.»
امام صادق عليه‌السلام فرمود: اين آخرين سخنى بود كه پيغمبر صلى الله عليه و آله بالاى منبرش فرمود.
(اصول الكافي / ترجمه مصطفوى، ج‏2، ص: 263)
*دین‌پژوه و دانش‌آموخته حوزه علمیه قم

روزنامه بهار
پاسخ
#14

نقدی بر مقاله «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی»
عید غدیر خم، روز اکمال دین
دین (8) / حامد صارم


همه‌چیز در دنیا دچار دگرگونی و تحول گشت؛ جز نگاشتن درباره مذهب شیعه. برای هر آغازی پایانی است، جز تهمت و افترا بر شیعه، برای هر حکمی دلیل و علتی است جز احکامی که علیه شیعه است. عده‌ای چشم بر حقایق بسته‌اند و اراده کرده‌اند مردم و ملت‌ها را در جهل باقی بگذارند و حق و حقیقت را زیر خاک‌های کتمان و تحریف و تلبیس مخفی کنند. برای این هدف‌شان حقایق و مسلمات تاریخ را وانهاده و افسانه‌های ساختگی را به جای تاریخ اسلام و تشیع به خورد مردم می‌دهند تا بیراهه خود را،‌ شاهراه معرفی کنند و ملح و اجاج (تلخ و شور) خود را آب حیات بنمایانند و در غایت امر، دینی را که به قالب تفسیر به رأی خودشان درآورده‌اند را به جای دین مورد رضایت خداوند، معرفی کنند؛ اما غافلند که فلله الحجه البالغه که خداوند حجت بالغه دارد و حجج الهی در هر زمان هستند تا جلوی تحریف و تبدیل و انحراف در دین را بگیرند و در زمان غیبت آن منتقم -که خداوند باقیمانده غیبتش را بر شیعیانش ببخشد- سربازان آن امام غایب یعنی علمایی که در مکتب امام صادق(ع) درس خوانده‌اند مرزبان دین خدا خواهند بود. هرچند دشمن سلاحی جز دروغ و تزویر ندارد؛ اما دروغ‌هایش هنرمندانه و مزورانه، صدق و راستی نشان داده می‌شود، بنابراین دروغ را راست و تزویر را به صورت حقیقت می‌آرایند و با حیله و مکر، شجره ملعونه را آبیاری می‌کنند و شجره طیبه شیعه را که اصل آن ثابت و فرع آن در آسمان‌هاست را به افسانه‌ها و دروغ‌پردازی‌ها و توهمات خویش نسبت می‌دهند اما غافلند که: والله خیر الماکرین. بسیار دردآور است که در ایام عید ولایت و اکمال دین، عید غدیر در نوشته‌ای که نمی‌توان آن را به جهل و غفلت منسوب کرد بلکه سراسر تغافل و تجاهل است با استفاده از حربه دروغ‌پردازی و کتمان حقایق مسلم تاریخ با تظاهر به استدلال اما، سراسر مغلطه، غدیر خم و عید ولایت انکار شد و وصایت و خلافت حضرت علی بن ابیطالب امیرالمومنین علیه الصلواهًْ و السلام از منظر قرآن و سنت و تاریخ حقیقی! بی‌اساس اعلام شد. این عجیب است! بلکه عجیب نیست! که غدیر، این عید اولین مظلوم، اولین عید مظلوم نیز هست! چه از همان اولین سال و در پی نخستین عید، همان سال 11 هجری، 70 روز نگذشته بود که شکوهش را بر نتابیدند و حرمتش فرو نهادند و جان و روح و ناموس غدیر را، در کوچه‌های شهر پیغمبر و درست چسبیده به مسجد و مرقدش، آزرده جفا کردند. آری! دود بود و آتش نمرود بود بر خانه فاطمه زهرا، همان خانه وحی و این فریاد مظلومانه حضرت صدیقه کبرا سلام‌الله‌علیها که در راه ابلاغ پیام نور با آن خطابه و کلام پرشور از سینه مجروحش فریاد درد می‌کشید که: «شگفتا... غدیر را- آیا- فراموش کرده‌اید؟!» «أنسیتم أو تناسیتم؟!» «فراموش کرده‌اید یا خود را به فراموشی زده‌اید؟!» او، که برای اتمام‌حجت، شبانه بر در خانه مهاجر و انصار رفت و بیدارشان ساخت. هشدار‌ها داد و انذارها کرد که: «چه نشسته‌اید؟ اسلام وارونه خواهد شد و مسلمین بیچاره! چرا به یکباره رشته عهد و وفا را پاره کرده از نصرت علی(ع) فرار کرده و در کنج خانه قرار گرفته‌اید؟!» و در مقابل عذر‌های بد‌تر از گناه آنان می‌فرمود: «مگر پدرم در روز غدیر خم برای کسی عذری باقی گذاشت؟!»آری! عجیب نیست که امروز هم با مغالطه و کتمان تاریخ و دروغ‌پردازی به انکار غدیر پرداخته شود. هرچند نوشته مذکور سراسر مغالطه و ایجاد شبهه‌های بی‌اساس است اما در این نوشته به پاسخ کوتاه اما در خور به شبهات و مغالطات اساسی آن پرداخته می‌شود. مولف این شبهات از دو جهت به اثبات مدعای خویش- یعنی عدم وجود نص مبنی بر خلافت بلافصل حضرت امیرالمومنین علی علیه‌السلام- پرداخته است. از جهت تاریخی منکر وجود نص و حق خلافت الهی برای امیرالمومنین علی بن ابیطالب(ع) شده است و از جهت دیگر ادعا کرده است که در قرآن آیه‌ای برای اثبات ولایت و وصایت آن حضرت موجود نیست. سپس با بعضی شبهات و سوالات درصدد احکام و اتقان مدعای خویش برآمده است. سوالات تاریخی مولف در مجموع با بیانات و عبارات مختلف در حول این محور است که اگر خلافت و حکومت سیاسی حق الهی حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه‌السلام بود باید ایشان به این حق اشاره می‌فرمودند و از غاصبین خلافت، حق خویش را طلب می‌کردند در این نوشته می‌خوانیم: «علی‌(ع) هرگز از حقی در امر خلافت و حکومت که از جانب خدا برای او در نظر گرفته شده و توسط پیامبر ابلاغ شده باشد، حرفی به میان نمی‌آورد...» و در قسمتی دیگر این‌گونه می‌نویسد: «رفتار علی‌(ع) با هر سه خلیفه پیش از خود و به‌ویژه ابوبکر و عمر، که در بسیاری از کتب تاریخی مکتوب شده، به روشنی نشان می‌دهد که وی آن‌ها را کسانی نمی‌پندارد که سخن پیامبر(ص) را بر زمین زده و حکومت را غصب کرده باشند» و با ایراد این سوال سعی در مستحکم کردن این اعتقاد در ذهن خواننده دارد که حتی خود امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام نیز اعتقادی به داشتن حق خلافت از جانب خداوند و رسول خدا ندارد بنابراین این‌گونه سوال را مطرح می‌کند: «اگر امیرالمومنین(ع) فرمان خدا را برخلافت خود بعد از رسول اکرم (ص) می‌یافت، آیا شجاعت و شهامت و عدالت او اقتضا نمی‌کرد که یک تنه شمشیر برکشد و فرمان و عدل خدا را جاری سازد؟!» مولف در ارائه تحلیلی عجیب و البته بدون استناد مدعی می‌شود که اعتراضات حضرت امیرالمومنین علی بن‌ابیطالب علیه‌السلام به برخورد حذفی سران سقیفه بود و او هیچ اعتراضی به اصل قضیه نداشته است بلکه تنها اعتراض او این بوده که به وی فرصت شرکت در انتخابات را نداده‌اند و در این‌باره می‌نویسد: «... بلکه واکنش وی به محدود شدن عرصه انتخاب بود و نیز این‌که نتوانست خود را در معرض انتخاب مردم قرار دهد. نگرانی علی‌(ع) تنها محدود شدن وسعت گزینش مردم بود و از کلماتش این امر به آسانی قابل استنباط است... .» البته مولف برای این ادعای خویش هیچ‌یک از کلمات امیرالمومنین را شاهد نیاورده همچنین به هیچ واقعه تاریخی استناد نکرده است بنابراین می‌توان گفت که در این‌باره کلام او صرف ادعای بدون دلیل است و در پایان نتیجه‌گیری کرده است که نصی برخلافت حضرت علی علیه‌السلام وجود ندارد. همچنین این نوشته در ضمن مباحث تاریخی به استدلال‌های قرآنی برای اثبات مدعای خویش پرداخته است. مدعی شده است که خلافت از منظر قرآن به شوری واگذار شده است که پس از بررسی دلایل تاریخی این نوشته، به حول و قوه الهی، علیل بودن دلایل او را در استدلالات قرآنی و نظریه شوری نشان خواهیم داد. استدلال وی را در بخش تاریخی، می‌توان به این صورت بیان کرد:
1- اگر امیرالمومنین حضرت علی علیه‌السلام خود را خلیفه منصوب از طرف خداوند و منصوص از طرف پیامبر(ص) می‌دانست باید به این حق اشاره می‌کرد و آن را مطالبه و در این راه تلاش می‌کرد و علیه غاصبان سخنی می‌راند یا حرکتی می‌کرد.
2- حضرت امیرالمومنین علی علیه‌السلام به این حق اشاره نفرموده و آن را مطالبه نکرده است و برای کسب آن تلاش نکرده و علیه غاصبان سخنی یا حرکتی انجام نداده است.
در نتیجه:
ابدا خلافتی از جانب خداوند یا تنصیص پیامبر(ص) وجود نداشته است.
پرواضح است که دلایل تاریخی که مخالف مقدمه دوم این استدلال نویسنده است، پایه استدلال او را فرو می‌ریزد و ستون خیمه شبهات او کشیده خواهد شد. از این رو به بررسی تاریخ می‌پردازیم.
از آنجا که نویسنده در بعضی ایراداتش به نهج‌البلاغه استدلال کرده است ابتدا به ذکر کلمات امیرالمومنین(ع) در نهج‌البلاغه می‌پردازیم. کلماتی که در آن نکوهش از خلفا به خاطر «غصب مقام خلافت» شده است یا حضرت امیرالمومنین(ع) به «حق خلافت» خویش را به تصریح یا کنایه بیان کرده‌اند.
خلافت ارث به غارت رفته امیرالمومنین
1- خطبه سوم نهج‌البلاغه معروف به خطبه شقشقیه:
آگاه باش! سوگند به‌خدا که پسر ابی قحافه خلافت را مانند پیراهنی پوشید و حال آن‌که می‌دانست من برای خلافت مانند قطب وسط آسیا هستم. علوم و معارف از سرچشمه فیض من مانند سیل سرازیر می‌شود، هیچ پرواز‌کننده‌ای در فضای علم و دانش به اوج رفعت من نمی‌رسد، جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهی نمودم در کار خود اندیشه می‌کردم که آیا بدون دست (نداشتن سپاه و یاور) حمله کرده (حق خود را مطالبه کنم) یا آن‌که بر تاریکی کوری (و گمراهی خلق) صبر کنم (بر این تاریکی ضلالت) که در آن پیران را فرسوده، جوانان را پژمرده و پیر ساخته، مومن (برای دفع فساد) رنج می‌کشد تا بمیرد، دیدم صبر کردن خردمندی است، پس صبر کردم در حالتی که چشمانم را خاشاک و غبار و گلویم را استخوان گرفته بود میراث خود را تاراج رفته می‌دیدم.
ذکر نکاتی درباره این فراز از خطبه امیرالمومنین علی علیه‌السلام ضروری است:
الف-عبارت حضرت: «محلی منها محل القطب» من برای خلافت مانند قطب وسط آسیا هستم. در این تمثیل بسیار زیبا حضرت امیرالمومنین(ع) هم حق خویش را بر خلافت بیان فرمودند و هم غاصب بودن خلیفه اول را چنان‌که آسیاب بدون قطب و محور بودن و نبودنش تفاوتی نمی‌کند زیرا محور است که آسیاب را بر مدار خویش نگه می‌دارد. خلافت نیز بدون حضرت امیرالمومنین علی علیه‌السلام بر محور خویش استوار نخواهد بود، بنابراین تکیه زدن غیراز امیرالمومنین(ع) بر مسند خلافت یعنی این‌که آسیاب خلافت بدون محور باشد و این بیان کنایی بسیار زیبا از غصب خلافت توسط ابوبکر است.
ب- ینحدر عنی السیل و... سیل علم و دانش از من سرازیر می‌شود و هیچ پرنده‌ای در فضای علم و دانش به اوج رفعت من نمی‌رسد. دارا بودن بالاترین مقام علمی به‌حدی که هیچ‌کس نمی‌تواند به اوج، بلندای آن دست یابد نیز دلیلی بر حقیقت خلافت برای امیرالمومنین است.
ج- حضرت امیرالمومنین(ع) با اشاره بیان می‌کند که یاوری برای جنگیدن و احقاق حق نداشت. حضرت تعبیر می‌کند به «ید جزاء» که کنایه است از عدم داشتن یاور بی‌شک حضرت امیرالمومنین(ع) خلیفه اول را غاصب می‌دیده است و خویشتن را محق و الا چه لزومی به داشتن یاور است؟ و چرا حضرت علت تحمل خلافت ابوبکر را - به صورت خاری در چشم و استخوانی در گلو- نداشتن یار توصیف می‌کند؟ بی‌شک حضرت امیرالمومنین برای دفع غاصب احتیاج به یاری داشتند.
د-«اری تراثی نهبا» میراث خویش را به غارت رفته دیدم. حضرت امیرالمومنین علیه‌السلام صریحا خلافت را میراث خویش می‌داند و خلافت ابوبکر را غارت رفتن ارث خویش بیان می‌دارد. این جمله همچنان‌که اعتراض به غصب خلافت است، بیان «حق خلافت» نیز هست، زیرا از خلافت به ارث تعبیر شده است و این بیانی صریح در حق خلافت و بطلان خلافت ابوبکر است.
برما ظلم شد...
2- خطبه 162 در مقام جواب از این سوال: «کیف دفعکم قومکم عن هذا المقام و انتم احق به؟» چگونه قوم‌تان، شما را از این مقام دفع کرد در حالی که شما به آن مقام احق بودید؟ حضرت امیرالمومنین(ع) در پاسخ فرمودند: «...فاعلم آن الاستبداد علینا بهذا المقام...»... پس بدان که آن ظلم و خودکامگی که نسبت به خلافت بر ما تحمیل شد، در حالی که ما را نسب برتر و پیوند خویشاوندی با رسول خدا استوار‌تر بود. جز خودخواهی و انحصارطلبی چیز دیگری نبود که گروهی بخیلانه به کرسی خلافت چسبیدند و گروهی سخاوتمندانه از آن دست کشیدند، داور خداست و بازگشت همه ما به روز قیامت است و استشهاد به شعرامرءالقیس نمودند.
نکات در خور توجه در این قسمت خطبه:
الف- سوال سائل درخور توجه است. او از دفع از مقام خلافت سخن می‌گوید، توسط قومی در حالی که اهل بیت(ع) سزاوار‌تر به آن مقام بودند. این بدان معناست که در نظر سائل «حق خلافت» از آن علی علیه‌السلام بوده است که عده‌ای آن حق را از امیرالمومنین علیه‌السلام غصب کردند و حضرت نیز اعتراضی به این باور سائل نمی‌کند یعنی غصب خلافت از سوی حاکمان قبلی و حق خلافت خویش را می‌پذیرد.
ب- در جواب تصریح می‌کند به عبارت: «الاستبداد علینا» که این نیز کنایه از ظلم بر اهل‌بیت(ع) است. واضح است تاحقی در کار نباشد ظلم بی‌معناست.
ج- حضرت امیرالمومنین(ع) خداوند را حکم‌کننده و قاضی بین خویش و زمامداران قبلی در قیامت معرفی می‌کند. به راستی اگر حضرت علی علیه‌السلام طالب حقی نبود چه معنایی داشت که قضیه اختلاف بر سر این مقام را به قضاوت حضرت حق بسپارد؟
د- در ادامه استشهاد به شعری می‌کند که مفادش ستم گذشتگان و ظلم معاصران است. اشاره به ظلم سه خلیفه در گذشته و به ظلم معاویه در زمان ایراد این خطبه، بنابراین در این خطبه نهج‌البلاغه هم اذعان به «حق خلافت» بود و هم اعتراض به «غصب خلافت» توسط زمامداران گذشته بود.
حکومت را از من ربودند
3- نامه 36 از نهج‌البلاغه: «فجزت قریش عنی الجوازی فقد قطعوا رحمی و سلبونی سلطان ابن امی» کیفر رساننده‌ها (خداوند متعال و ملائکه عذاب) به جای من قریش را به کیفر رسانند که خویشاوندی مرا با پیغمبر اکرم(ص) بریدند و سلطنت (خلافت) پسر مادرم رسول خدا را بر اثر کینه‌ای که با من داشتند از من ربودند (سبب این‌که امام علیه‌السلام حضرت رسول(ص) را پسر مادر نامیده آن است که حضرت عبدالله پدر حضرت رسول با حضرت ابوطالب پدر حضرت امیر پسران عبدالمطلب که از مادر جدا بودند و گفته‌اند: که فاطمه بنت اسد مادر حضرت امیر، حضرت رسول را در کودکی در خانه ابوطالب پرستاری کرده است و پیغمبر اکرم درباره او فرموده: فاطمه امی بعد امی؛ یعنی فاطمه بعد از مادرم مادر من است).
نکته‌ها:
در این نامه حضرت تصریح می‌کند که سلطنت را از من سلب کردند و این معنا صحیح نیست الا این‌که ابتدا حکومت و خلافت حق حضرت علی علیه‌السلام باشد سپس آن را بربایند. بالاخص این‌که حضرت قریش (خلفای قبلی) را به خاطر این عمل و قطع رحم نفرین می‌کند و برای ایشان مجازات طلب می‌کند. بی‌شک اگر حکومت و خلافت حق حضرت علی علیه‌السلام نبود نفرین کردن قریش برای سلب خلافت امری عبث و حرام بود. از آنچه گذشت، دروغ‌پردازی مولف آن نوشتار شبهه‌افکن واضح و آشکار شد که اولا: امیرالمومنین علی علیه‌السلام خلافت را حق مسلم خویش می‌دانسته است ثانیا: خلافت خلفای سه‌گانه را مشروع نمی‌دانسته و ایشان را غاصب می‌دانسته است ثالثا: حضرت امیرالمومنین(ع) وقعی به شوری ننهاده و برای تعیین خلافت شوری را کاملا فاقد اعتبار می‌داند و خلافت را ارث خویش می‌داند که با خلافت ابوبکر به یغما رفت.
گذشته از نهج‌البلاغه کتب معتبر تاریخی سراسر پر است از مناشدات امیرالمومنین علی علیه‌السلام و دفاع از حق خویش و اعتراف زمامداران به غاصب بودن خویش. از آنجایی که جمع‌آوری همه آن موارد در این مختصر امکان ندارد.
علت عدم قیام مسلحانه
در این شرایط، هرگونه جهاد مسلحانه، جز کشته شدن امیرالمومنین علیه‌السلام و پایمال شدن خون آن حضرت علیه‌السلام، حاصلی در پی نداشت. بدیهی است که وقوع چنین حادثه‌ای، بهترین فرصت برای تحقق آمال صحابیان سالخورده! و پیشکسوتی! بود که سالیان متمادی، «ریاکارانه و منافقانه» گرد رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله حلقه زده بودند. در پی شهادت فرزند ابوطالب علیه‌السلام که به شهادت رسیدن معدود یاران با وفای ایشان را نیز به همراه داشت، مهاجرین منافق که با نقابی از تقدس، چهره واقعی خود را پنهان می‌داشتند، نه تنها قادر بودند تا با «عوام فریبی» خون امام علیه‌السلام را پایمال کنند؛ بلکه از آن پس، به‌راحتی می‌توانستند دین مبین اسلام را از محتوای واقعی آن تهی ساخته و مرحله تحریف دین را با سرعتی هرچه تمام‌تر طی کنند؛ به گونه‌ای که پس از اندک زمانی، هیچ اثری از تعالیم حقیقی اسلام باقی نمی‌ماند. از سوی دیگر، حزب بنی‌امیه به رهبری ابوسفیان، با مشاهده جای خالی حافظ اصلی دین اسلام (علی‌بن‌ابی‌طالب علیه‌السلام) و شیعیان باوفایش، آغازگر جنگی خانمان‌سوز برای تصاحب دوباره قدرت می‌شد و درنهایت، پس از تصاحب حکومت، به راحتی جامعه مسلمانان را به سرمنزل ارتداد و بت‌پرستی فرود می‌آورد. به عبارت دیگر، با گذشت اندک زمانی از شهادت امیرالمومنین علیه‌السلام، دین اسلام به‌طور کامل «محو و نابود» می‌شد. لذا نمی‌توان گفت: «اگر امیرالمومنین فرمان خدا را برخلافت خود بعد از رسول اکرم (ص) می‌یافت، آیا شجاعت و شهامت و عدالت او اقتضا نمی‌کرد که یک تنه شمشیر برکشد و فرمان و عدل خدا را جاری سازد؟! و آیا از دروازه حکمت و شهر علم نبوی بعید نبود که بیان این حق را از وقت حاجت به تاخیر اندازد؟!» بنا بر آنچه گذشت بطلان این سخن نیز واضح شد. و الحمدلله.
استدلال به شوری
نگارنده در ایجاد شبهه‌ای دیگر به نامه‌ای از نهج‌البلاغه استدلال کرده است و نتیجه گرفته است که خلافت و حکومت امری انتصابی از جانب پروردگار نیست بلکه امری است که باید توسط شوری انجام پذیرد. وی نوشته است:
«علی‌(ع) خود در جای‌جای نهج‌البلاغه بر این نکته تاکید می‌نهد که حکومت سیاسی از طریق بیعت و رای در اختیار قرار می‌گیرد. به عنوان نمونه امیرالمومنین در نامه ششم نهج‌البلاغه خطاب به معاویه می‌نویسد:
«مردمی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، هم بدانسان بیعت با مرا پذیرفتند. پس کسی که حاضر است نتواند دیگری را خلیفه گیرد و آن‌که غایب است نتواند کرده حاضران را نپذیرد. شورا از آن مهاجرین و انصار است. پس اگر اینان بر امامت کسی گرد آمدند و او را امام خود نامیدند، خشنودی خدا هم در آن است.»
کلمات مولی آشکارا بیانگر این حقیقت است که «خلافت، امری انتصابی از جانب خداوند نیست و جانشین سیاسی رسول خدا باید توسط مردم انتخاب شود.»
اما پاسخ
در منطق مناظره و مجادله، شیوه‌ای وجود دارد که در آن، تا حدودی فرض را بر صحت اعتقادات طرف مقابل گذاشته و با مبنا قرار دادن همان اعتقادی که نمی‌تواند از التزام بدان شانه خالی کند، حکم به محکومیت او صادر می‌شود. به صورت رایج، استدلالاتی از این نوع، به گونه‌ای است که مستقیم یا غیرمستقیم، پذیرش اعتقاد طرف مقابل، مشروط به شرطی می‌شود که در واقع وجود ندارد، مانند این که «اگر من دروغ گفتم...»، «اگر من گمراه شدم...» و...
امام علی (علیه‌السلام) در نامه خود به معاویه، با مبنا قرار دادن منطق مورد پذیرش او، استدلالی را مطرح می‌کند که درنهایت او نتواند خلافت امیرالمومنین (علیه‌السلام) را حتی با منطق خویش، مورد تخطئه قرار دهد. آنچه در ارتباط با رضایت پروردگار از حکومت خلفای پیشین در نامه امام علی علیه‌السلام آمده نیز مشروط به تحقق اجماع مهاجران و انصار است که عملا چنین اجماعی به صورت کامل و واقعی هیچ گاه اتفاق نیفتاده است.
ایشان در این نامه می‌فرماید:
همان گروهی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند، با من نیز دست بیعت دادند و در پی چنین بیعتی نه آن کس که شاهد ماجرا بوده حق فسخ بیعت داشته و نه آن کس که در دیگر نواحی به سر می‌برد، حق سرپیچی دارد؛ زیرا تنها مهاجران و انصار هستند که می‌توانند طرف مشورت قرار گیرند. بر این اساس، اگر تمام آنان یک‌نفر را برگزیده و او را امام بنامند، تصمیم‌شان مورد رضایت پروردگار خواهد بود... . (نهج‌البلاغه، ص 367- 366، کتاب 6،‌دار الهجره، قم، بی‌تا.)
اکنون به مراحل موجود در استدلال امام علی‌(ع) دقت فرمایید:
1-افرادی که با ایشان بیعت کرده‌اند، همان افرادی هستند که خلفای پیشین نیز با استناد به بیعت آنان، حکومت خویش را مشروع می‌پنداشتند. بنابراین، معاویه نمی‌تواند چنین استدلالی را مطرح سازد که مبنای حکومت خلفای پیشین را می‌پذیرم، اما به دلیل فقدان چنین مبنایی در شکل‌گیری حکومت امام علی‌(ع)، از پذیرش خلافتش سر باز می‌زنم!
2-براساس تفکر پذیرفته شده توسط طرف مقابل که برای توجیه چگونگی به قدرت رسیدن خلفای پیشین بدون اطلاع و رضایت کل جامعه اسلامی بدان استناد می‌شد، این تنها مهاجران و انصار هستند که باید طرف مشورت قرار گیرند. این تفکر نیز که مبنای آن دقیقا مشخص نیست، اما به‌هرحال مورد پذیرش هواداران معاویه است، در استدلال امام، تلقی به قبول می‌شود که براساس آن، معاویه که از آزاد‌شدگان فتح مکه (طلقاء) بود، نمی‌تواند اعتراضی درباره طرف مشورت قرار نگرفتن خود در جریان به خلافت رسیدن امام علی‌(ع) داشته باشد، زیرا او نه از مهاجران بود و نه از انصار!
3-بخش دیگری از استدلال امام علی‌(ع) که نقطه اصلی پرسشتان نیز در ارتباط با همان بخش است، بیان می‌دارد که اگر تمام مهاجران و انصار، شخصی را امام بنامند، امامت او مورد رضایت پروردگار خواهد بود.
اما به گواهی تاریخ، چنین اجماع و توافق رضایتمندانه‌ای محقق نشده است چون در جریان انتخاب خلیفه اول، دست‌کم در مراحل اولیه شکل‌گیری خلافت، علی‌(ع) و زبیر و... (از بزرگان مهاجران) و سعد بن عباده (از بزرگان انصار) به چنین بیعتی رضایت نداشتند و بر این اساس، توافق کامل شکل نگرفته بود. انتخاب خلیفه دوم نیز پیش از آن‌که انتخابی باشد، انتصابی از سوی خلیفه قبل بود و به شهادت تاریخ، در جریان شورای شش نفره‌ای که به خلافت خلیفه سوم انجامید، امام علی‌(ع) در یک سوی انتخاب و عثمان در سمت دیگر آن بود که درنهایت بدون تحقق توافق همه‌جانبه‌ای حتی در میان این شش نفر، عثمان به خلافت برگزیده شد.
بر این اساس، اصولا هیچ اجماعی صورت نپذیرفته تا رضایت پروردگار به دنبال آن باشد.
در این راستا و با آن‌که مراد علی‌(ع)، توافق همه‌جانبه مهاجران و انصار بوده، اما معاویه نمی‌تواند خلافت ایشان را با استناد به بیعت نکردن افرادی چون سعد بن ابی وقاص، عبد الله بن عمر و... نپذیرد، زیرا براساس منطق او، همین اجماع ناقص نیز کفایت می‌کند و پرواضح بود که امیرالمومنین‌(ع) بعد از قتل خلیفه سوم، از هواداری اکثریت مسلمانان بهره‌مند بود. اینجاست که می‌بینیم کلام علی‌(ع) چه با مبنای تفکر شیعه و چه با مبنایی که معاویه، داعیه هواداری از آن را داشت، استدلالی متین و منطقی است. و درعین‌حال مغایر با اعتقاد انتصاب خلیفه از جانب خداوند نیز نیست. به‌هرحال این کلام امام همانگونه که گذشت الزام خصم به وسیله مقبولات نزد او است. در نهایت، بیان این نکته ضروری است که چنین نحوه‌ای از استدلال، بارها در قرآن کریم تکرار شده است که به دو نمونه آن اشاره می‌کنیم:
یک: «أَمْ یقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ آن افْتَرَیتُهُ فَعَلَی إِجْرامی‏ وَ أَنَا بَری‏ءٌ مِمَّا تُجْرِمُونَ (هود، 35.)
آیا می‌گویند که او بر خدا دروغ بسته؟‌ای پیامبر! بگو اگر دروغی گفته‌ام خودم باید پاسخگوی گناهم باشم و مسئولیت گناهان شما نیز بر عهده من نیست.»
دو: "قُلْ آن ضَلَلْتُ فَإِنَّما أَضِلُّ عَلی‏ نَفْسی‏ وَ آن اهْتَدَیتُ فَبِما یوحی‏ إِلَی رَبِّی (سبأ، 50.)
ای پیامبر! به مشرکان بگو که اگر من گمراه شوم، ضرر این گمراهی به خودم برمی‌گردد و اگر هدایت نیز شدم به برکت وحی الهی پروردگار به من است.»
بدیهی است که نه آیه اول (نعوذ بالله) نشانگر اعتراف پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم به دروغ‌پردازی است و نه آیه دوم، نشانی از گمراهی ایشان، بلکه منطق مناظره گاهی ایجاب می‌کند که مبنای گفت‌وگو به گونه‌ای تنظیم شود که حتی با فرض پذیرش بعضی سخنان طرف مقابل، او نتواند در برابر استدلال ارائه شده، سخنی برای گفتن داشته باشد.
دستور مشورت در قرآن
مولف در قسمت دیگری از نوشته خویش مدعی می‌شود که طبق آیات قرآن نصب خلیفه به شوری واگذار شده است بنابراین اگر الیوم اکملت لکم دینکم را نصب حضرت علی علیه‌السلام به خلافت در نظر بگیریم با آیات شوری دچار ناهمخوانی خواهد شد. او نوشته است: «تخصیص آیات کتاب به یک موضوع، باید همراه با دلائل بسیار روشن صورت پذیرد، در غیراین ‌صورت موجب بروز ناهماهنگی در آیات، می‌شود. در اینجا نیز اگر مضمون آیه فوق را همان «نصب سیاسی» بپنداریم، با آیاتی ناسازگار می‌شود که به پیامبر دستور می‌دهد در اداره دنیای مردم (یعنی همان «امر») با آنان مشورت کند: «وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْر» و «وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَینَهُم»» وی که مدعی است تخصیص آیات قرآن به یک موضوع باید بادلائل بسیار باشد و از این رهگذر نمی‌پذیرد که «الیوم اکملت اکم دینکم» نصب خلافت حضرت امیرالمومنین است، چگونه بدون وجود دلایل بسیار آیه«شاورهم فی الامر»و «امرهم شوری بینهم» را به امور دنیایی و نصب سیاسی تخصیص می‌زند؟ او مدعی است اگر آیات اکمال معنای «نصب الهی» داشته باشد. ایجاد ناهمگونی بین آن آیات و آیات«شاور هم بالامر» و «امرهم شوری بینهم» خواهد شد. استدلال کاملا سست و بی‌اساس است. زیرا دقیقا می‌توان گفت که اگر«شاور هم فی الامر» را به معنای نصب سیاسی و انتخاب خلیفه تو سط مردم باشد، با آیه «الیوم اکملت لکم دینکم» ناهمگون خواهد شد. لذا همان‌طور که ملاحظه می‌فرمایید آنچه به گمان نویسنده به عنوان استدلال قرآنی مطرح شده است اول ادعای خود او را باطل می‌کند. جالب‌تر این جاست او که مدعی آوردن دلایل بسیار است حتی از آوردن قبل و بعد کلمه «شاور هم فی الامر» خودداری کرده است در حالی که قبل و بعد از این آیه شریفه موثر در استدلال خواهد بود.
به‌هرحال در مقام پاسخ باید گفت: ظاهر آیه شریفه 159 آل عمران و آیه 38 شوری هیچ دلالتی به اختیار مردم نسبت به نصب سیاسی خلیفه ندارد.
مشورت در چه اموری؟
خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید: «وَ ما کانَ لِمُومِنٍ وَ لا مُومِنَه إِذا قَضَی اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرا آن یکونَ لَهُمُ الْخِیرَه مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالا مُبینا (احزاب 36) و هیچ مرد و زن مومنی را نرسد که چون خدا و فرستاده‏اش به کاری فرمان دهند، برای آنان در کارشان اختیاری باشد و هرکسی خدا و فرستاده‏اش را نافرمانی کند قطعا دچار گمراهی آشکاری گردیده است.»
خداوند در این آیه شریفه می‌فرماید در هر جایی که خداوند حکمی داشت و دستوری اختیار از تمام مومنین و مومنات سلب می‌شود و حق انتخاب نخواهند داشت بلکه باید تابع دستور الهی و دستور رسول مکرم اسلام باشند. بنابراین اموری که مربوط به دین هستند ابدا در حوزه اختیار انسان نیست تا انسان‌ها بتوانند درباره آن با مشورت تصمیم‌گیری کنند. در امور مربوط به دنیا نیز نمی‌توانند برای خویش تصمیم‌گیری کنند مادامی که خداوند در آن امر دنیایی امری خاص داشته باشد. به بیانی ساده‌تر اگر قبول کنیم که نصب خلافت از امور دنیایی است (البته حکومت سیاسی شأنی از شؤون خلیفه منصوب است نه تمام آن) باز نمی‌توان به حکم آیه شوری آن را به شور گذاشت زیرا طبق آیه 36 سوره احزاب در جایی که خدا و رسولش حکم و دستوری دارند هیچ‌کس را اختیار مخالفت با آن دستور نیست و همه باید در مقابل دستور الهی سر تعظیم و تسلیم فرود آورند. با توجه به آیاتی که ولایت امیرالمومنین و خلافت ایشان را منصوب از طرف پروردگار معرفی می‌کند و همچنین آن دسته از آیاتی که خلافت را جعل الهی می‌داند؛ نه جعل مردم و نیز روایات بسیاری که بین شیعه و مخالفان شیعه با سند صحیح و گاه با سند متواتر نقل شده است و دلالت بر نصب خلافت حضرت امیرالمومنین علیه‌السلام می‌کند و این مقام را به دست خداوند متعال می‌داند، موضوع نصب خلیفه یا نصب سیاسی جانشین پیامبر از موضوع آیه شوری خارج می‌شود و آیه شوری ارتباطی با این موضوع نخواهد داشت.
مفاد آیه شوری
«فَبِما رَحْمَه مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کنْتَ فَظّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ آن اللَّهَ یحِبُّ الْمُتَوَکلینَ (159 آل عمران) پس به [برکتِ‏] رحمت الهی، با آنان نرمخو [و پرمِهر] شدی و اگر تندخو و سختدل بودی قطعا از پیرامون تو پراکنده می‏شدند. پس، از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار[ها] با آنان مشورت کن و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن، زیرا خداوند توکل‌کنندگان را دوست می‏دارد.»
دقت در این آیه شریفه نکات بسیاری را روشن می‌سازد که به بعضی از این نکات اشاره می‌شود:
1-با قرینه فاعف عنهم و استغفر لهم؛ ‌ای پیامبر اینان را عفو کن و برای ایشان استغفار کن واضح می‌شود که ایشان نسبت به پیامبر مرتکب خطایی شده بودند بنابراین خداوند می‌فرماید ایشان را عفو کن و برای ایشان استغفار کن. با توجه به صدر آیه که درباره رحمت الهی پیامبر است واضح می‌شود امر به مشورت با ایشان، نه به منظور تصمیم‌گیری برای مشکلات و معضلات حکومت بوده است بلکه برای تحبیب و نرم کردن قلوب ایشان است. بنابراین با توجه به این قرائنی که در خود آیه است ابدا این آیه به مدعای مولف ارتباطی ندارد.
2-پس از شاورهم فی الامر خداوند می‌فرماید «فإذا عزمت فتوکل علی الله» هنگامی که تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن بنابراین آن کسی که آیه شریفه حق تصمیم‌گیری را به ایشان داده است شخص پیامبر است یعنی رهبر الهی امت اسلام. به بیانی ساده‌تر قرآن به این شوری هیچ نقش و اثری در تصمیم‌گیری نداده است. بنابراین استدلال به این آیه برای شورایی بودن نصب سیاسی خلیفه مسلمانان باطل است. واین ادعا ادعایی سست و بی‌اساس است.
دلالت آیه اکمال
مولف این مقاله در اثناء نوشتار خویش به بررسی دلالت آیه اکمال می‌پردازد. وی مدعی است که آیه اکمال دلالتی بر اعلام خلافت و ولایت حضرت علی علیه‌السلام ندارد وی می‌نویسد:
«آیات قبل و بعد از آیه فوق موید این معنی است که خداوند پیامبر را موظف می‌کند هر آنچه بر او نازل می‌شود، بی‌کم‌وکاست، ابلاغ کند و در این میان هیچ پیشامد و گزندی وی را از انجام رسالت باز ندارد و بر طغیان و مخالفت و سرکشی کافران اندوهگین نباشد. پس، از سیاق آیات چنین به‌نظر می‌رسد نعمتی که تمام شده است، همان وحی خداوندی (قرآن) و تحقق عینی آن (اسلام) باشد. یعنی اکنون که وحی بدون هیچ نقص و گزندی به مردم ابلاغ شده است، نعمت بر ایشان تمام است».
ادعای نویسنده مبنی بر این‌که نعمتی که تمام شده است. اتمام آیاتی است که باید بر پیامبر نازل می‌شده است. بی‌اساس است زیرا لازمه این ادعا این است که این آیه آخرین آیه‌ای باشد که بر پیامبر نازل شده باشد و دیگر هیچ آیه‌ای نازل نشده باشد. مدعی باید با دلیل اثبات کند که این آیه آخرین آیه‌ای است که بر پیامبر نازل شده است. بعد از این‌که این ثابت شد باید دلیل بیاورد که موضوع اتمام نعمت و اکمال دین اتمام آیات است. باید گفت مولف دانشمند! در هیچ‌یک از دو مقام دلیلی را اقامه نکرده و تنها به ادعای سیاق بسنده کرده است. این در حالی است که:
1-در این‌که آخرین آیه ناز ل شده بر پیامبر چه آیه‌ای است اجماعی وجود ندارد. آیات و سوره‌های مختلفی را به‌عنوان آخرین آیات و سوره‌ها بیان کرده‌اند.
2-طبق بعضی از روایات شیعه و عامه بعضی از آیات بعد از واقعه غدیر نازل شده است. مانند «سأل سائل بعذاب الواقع للکافرین لیس له دافع» که همان جریان مردی است که از خداوند خواست که اگر انتصاب خلافت و ولایت علی علیه‌السلام از جانب اوست از آسمان سنگی بفرستد و او را هلاک کند.
بنابراین هنگامی که مدعی نمی‌تواند برای ادعای خویش دلیل بیاورد و دلایلی برخلاف مدعای او موجود است. بطلان و ضعف گفتار او بر عاقلان نمایان می‌شود گمان بر این است که نویسنده دانشمند! این سطور، برای یک‌بار هم آیات قرآن را ندیده است. قبل و بعد از آیه اکمال ارتباطی با مدعای او که از آن تعبیر به سیاق نیز می‌کند ندارد. در آیه 2 سوره مائده و نه در آیات 4 به بعد این سوره سخنی از لزوم ابلاغ بی‌کم و کاست قرآن نیست. تا بتوان به وسیله سیاق آیات نتیجه گرفت که نعمتی که تمام شده است همان وحی است! ابدا چنین سیاقی در این آیات وجود ندارد. گذشته از بودن یا نبودن چنین سیاقی باید گفت که سیاق ضعیف‌ترین قرینه است. اگر هم باشد نمی‌تواند با قرینه‌های محکم و استوار دیگر معارضه کند. در اینجا قرینه‌های بسیاری در درون خود آیه موجود است. که به ما می‌فهماند که موضوع اکمال دین اتمام نزول آیات نیست. مانند جمله الیوم یئس الذین کفروا من دینکم. به راستی آن امیدی که به یأس مبدل شد چه بود؟ این قرینه‌ای بسیار مهم است. زیرا امید کافران برای چیره شدن بر اسلام بودن یا نبودن چند آیه نبود. اگر چند حکم فقهی در اسلام کم یا زیاد شود تاثیری در امید یا یأس دشمن نخواهد داشت. قرآن کریم امید دشمنان را در تسلط و نفوذ در امر رهبری امت اسلامی معرفی می‌کند (بقره 121) بنابراین، این امید کفار وقتی به یأس مبدل می‌شود که احکام و اتقانی در امر رهبری امت اسلامی صورت پذیرفته باشد والا یأس بی‌معناست. بنابراین این قرینه‌ای بسیار قوی است بر این‌که موضوع اکمال دین و اتمام نعمت مرتبط با بحث رهبری جامعه است نه اتمام آیات قرآن. قرینه بسیار مهم دیگر وجود خبر غدیر است. این واقعه مهم تاریخی قابل انکار نیست. طرق آن بسیار زیاد است. متواتر بودن خبر غدیر کلمه‌ای است که یارای بیان واقعیت را ندارد زیرا غدیر مافوق تواتر است و مورد اتفاق عامه و خاصه است. و با توجه به خبر غیرقابل انکار غدیر اکمال دین برای نصب الهی حضرت امیرالمومنین است. درباره سند خبر غدیر و دلالت آن مرحوم علامه امینی و میر حامد حسین در کتاب‌های الغدیر و عبقات مفصلا سخن گفته‌اند. اینجا نمی‌توان تمام آن بحث‌ها را آورد. بسیار عجیب است مولف دانشمند که اصرار بر استدلال به وقایع تاریخی دارد چشمان مبارک ایشان در صفحات تاریخ واقعه‌ای به عظمت غدیر را ندیده است؟ یا شاید خبر متواتر غدیر را جعلی می‌داند؟ که اگر غدیر با این استحکام و اتقان سند جعلی باشد؛ در عالم هستی هیچ خبر صادقی وجود ندارد. کور باد چشمی که توان دیدن نور غدیر را ندارد. و شکسته باد دست و قلمی که برای کتمان غدیر می‌نگارد. بنابر آنچه گذشت: آیه اکمال دین مربوط به غدیر و برای
نصب الهی حضرت امیرالمومنین به مقام خلافت ولایت‌الهی است و کمال دین و اتمام نعمت همان ابلاغ ولایت علی علیه‌السلام است و این آیه تعارضی با وقایع تاریخی وآیاتی دیگر از جمله «شاورهم فی الامر»ندارد.
(از این مقاله به‌دلیل کمبود جا بخش کمی حذف شده است که از نویسنده محترم پوزش می‌خواهیم.)


روزنامه بهار
پاسخ
#15
نقدی بر مقاله «امام، ...» و طرح 10 سوال برای پاسخگویی نویسنده آن
امیرمومنان علی علیه‌السلام، مظلوم همیشه تاریخ
دین (8) / دکتر جواد محدثین

غدیر، حادثه عظیمی است که علمای مذاهب اسلامی، وقوع آن را پذیرفته و اتفاق دارند که موضوع کلام رسول خدا(ص) در آن روز بزرگ، بر محور شخص امیرالمومنین(ع) بوده است. حتی آنان که عمدا یا سهوا به تحریف یا فروکاستن پیام غدیر مبادرت نمودند، این را - اگر هم خواسته باشند- نتوانسته‌اند انکار کنند که غدیر «روز حضرت علی(ع)» است. اهمیت این اتفاق نظر، وقتی درک می‌شود که توجه شود:
پس از رحلت پیامبر اکرم(ص)، نقل حدیث آن حضرت ممنوع شد و این ممنوعیت، در نظام حاکم، تا پایان قرن اول هجری (به مدت نزدیک به 90 سال) ادامه یافت. (البته در فرهنگ شیعی، چنین منعی معنا نداشت) (نک: نقش ائمه(ع) در احیاء دین، علامه سیدمرتضی عسکری، ج1، صص 117- 150)
30سال بعد، با آغاز خلافت معاویه، فرمان لعن امیرالمومنین(ع)، به‌عنوان دستورالعمل حکومتی صادر شد و این رویه عجیب و ظالمانه نیز تا حدود 90 سال (یعنی پایان سلسله بنی‌امیه، به استثناء دو سال خلافت عمر بن عبدالعزیز) ادامه یافت. (نک: شرح نهج‌البلاغه، ابن ابی‌الحدید، ج11، ص44) این دشمنی‌ها حتی در دوران بنی‌عباس، تشدید شد.
با این حال غدیر خم در تاریخ ماندگار شد، اما توقع آن‌که در جهت تحریف حقیقت و پیامش، کاری نشده باشد، ساده‌اندیشی است. البته اثبات حقیقتِ پیام غدیر - حتی با استناد به منابعِ مخالفان آن- دشوار نیست. مقاله «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی» که در شماره اول آبان همین روزنامه منتشر شد، متاسفانه از بعضی تحریفات، تاثیر پذیرفته بود، که به نقد و بررسی اهم آن می‌پردازیم:
عبارت مشهور رسول خدا(ص): «مَنْ کنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَا» در مقاله، به دوستی، تعبیر و ترجمه شد.
در پاسخ می‌گوییم: دانشمندان مشهور اهل سنت، چنین نقل‌هایی را از ماجرای غدیر بیان کرده‌اند: «پیامبر(ص) در بازگشت از حجه ‌الوداع، در غدیر‌خم فرود آمده و امر فرمود تا سایه‌بان بزرگی بر‌پا شد و سپس فرمود: گویا نزدیک است دعوت پروردگار را اجابت کنم، همانا من در میان شما دو چیز گرانبها باقی می‌گذارم، کتاب خدا و عترتم، اهل‌بیتم. پس بنگرید که چگونه پس از من نسبت به آن دو عمل خواهید نمود که آنان از یکدیگر جدا نمی‌شوند تا کنار حوض - کوثر- به من باز گردند.» سپس فرمود: «خدا ولی من و من ولی هر مومن هستم». آن‌گاه دست علی را گرفت و فرمود: «هرکه من مولای اویم، این شخص مولای اوست... .» (سنن نسایی، جلد ۵، حدیث ۸۱۸۴ - المستدرک علی الصحیحین، حاکم‌نیشابوری، ج۳، که حدیت را براساس ملاک‌های بخاری و مسلم صحیح دانسته است و بسیاری منابع دیگر)
از مولف مقاله مورد نقد می‌پرسیم (سوال 1): آیا رسول خدا‌(ص) در مقدمه، خبر از نزدیک بودن مرگ خود دادند که نشان از تاکید بر اهمیت سخن دارد و قرآن و اهل‌بیت(ع) را- که حضرت علی(ع) مصداق مهم آنانند- دو بازمانده خود معرفی و این دو یادگار را در کنار هم ذکر کردند، تا در ادامه صرفا بفرمایند که علی را دوست بدارید؟ یا به روشنی معنای «مولی» در این عبارت، صاحب ولایت است؟ آیا تفسیر شما از سخن حضرت، ارائه تصویری ناهمگون و نامربوط از کلام ایشان - حتی در نقل مختصری که اهل سنت آورده‌اند- نیست؟
باید تاکید ‌کنیم قرائن بسیار زیاد دیگری برای اثبات مقصود پیامبر(ص) در غدیر وجود دارد، که ذکرش، مجال بیشتری می‌طلبد.
در مقاله مورد نقد، آیه سوم سوره مائده: «... امروز، دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم‏...» که در غدیر نازل شده، نامرتبط با جانشینی امیرالمومنین(ع) قلمداد شده و در مقام استدلال نوشته‌اند: «آیات قبل و بعد از آیه فوق موید این معنی است که خداوند پیامبر را موظف می‌کند هر آنچه بر او نازل می‌شود بی‌کم‌وکاست، ابلاغ کند و در این میان هیچ پیشامد و گزندی وی را از انجام رسالت باز ندارد و بر طغیان و مخالفت و سرکشی کافران اندوهگین نباشد. پس، از سیاق آیات چنین به‌نظر می‌رسد نعمتی که تمام شده است، همان وحی خداوندی (قرآن) و تحقق عینی آن (اسلام) باشد.»
در پاسخ می‌گوییم: یکی از ویژگی‌های عبارت قرآنی مورد بحث، قرار داشتن آن در میان آیه سوم سوره مائده به‌صورت جمله‌ای معترضه است که حتی محور مشترکی با قبل و بعدش، در خودِ آیه ندارد (که این مساله، محل بحث‌های مفصل تفسیری قرار گرفته) ولی نویسنده، سیاقی را با آیات قبل و بعد برقرار دانسته است! بدون آن‌که آن آیات یا شماره آن را ذکر کند، در حالی‌که آیات قبل و بعدی که ایشان ادعا کرده‌، با معنای مورد نظر وی، اصلا وجود ندارد! نگارنده حقیقتا علاقه‌مندم بدانم ایشان به چه استنادی ادعای فوق را آورده است. (سوال 2)
درباره آیه دیگرِ مرتبط با غدیر خم: «ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، برسان! و اگر نکنی، رسالت او را انجام نداده‏ای...‏» (مائده، 67) نیز منکر این ارتباط شده و نوشته‌اند: «اگر موضوع آیه معرفی علی(ع) به خلافت می‌بود، باید بلافاصله در همین جا آن را ذکر می‌فرمود، زیرا خداوند حکیم است و تاخیر بیان از وقت حاجت از حکیم، قبیح.»
این استدلال نیز شگفت است. خدا به پیامبر(ص) فرموده آنچه نازل شده ابلاغ کن و حضرت به عالی‌ترین شکل در غدیر این کار را کرده‌اند، کدام تاخیر رخ داده است؟ (سوال 3) مگر آن‌که شما مدعی باشید تمام آنچه بر پیامبر(ص) نازل شده در قالب آیات قرآن بوده و باید موضوع مورد اشاره، با تفصیل و بیان جزییات، در خودِ قرآن می‌آمده است. (سوال 4: در این صورت، جا دارد مستندات خود را توضیح دهید.) این، یقینا ادعای غلطی است. دلیل بطلان آن، موارد بی‌اندازه‌ای است که حضرت، مُراد و مصداق و تفصیل آیات را بیان کرده‌اند. بالاتر این‌که حتی اگر حکمی از اساس در قرآن نیامده و رسول خدا(ص) آن را فرموده باشند، حکم خدا و لازم‌الاتباع و در نتیجه، نازل شده بر حضرت از سوی خداست. به‌عنوان نمونه در صدر اسلام، مدت‌ها مسلمانان رو به‌سوی بیت‌المقدس نماز می‌گزاردند، در حالی که این فرمان، اصلا در قرآن نیامده بود و مدتی بعد، صرفا حکم تغییر قبله به کعبه معظمه، در قالب آیات قرآن نازل شد. (سوره بقره، آیات 144 به بعد) در نظر مسلمانان، هر دو حکم یاد شده یکسان بود و هر دو، وحی الهی تلقی می‌شد.
نوشته‌اند: «اگر مضمون آیه فوق را همان «نصب سیاسی» بپنداریم، با آیاتی ناسازگار می‌شود که به پیامبر دستور می‌دهد در اداره دنیای مردم (یعنی همان «امر») با آنان مشورت کند: «وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْر» و «وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَینَهُم»
در بررسی و پاسخ می‌گوییم: اولا خلط بزرگی در سراسر مقاله مورد نقد تکرار شده است. ادعای شیعی، صرفا «نصب سیاسی» امیرالمومنین(ع) در غدیر نیست. (سوال 5: دلیل این ادعای شما چیست؟) پیامبر(ص) فرموده‌اند: «هر که من مولای اویم این علی مولای او است.» در نتیجه همه شؤون ولایی پیامبر اکرم(ص) برای حضرت علی(ع) ثابت می‌شود که «حکومت»، یکی از آن‌هاست. ثانیا دو آیه ارائه شده - که به مشورت مربوط است- ربطی به موضوع بحث ندارد. مولف، امر را در دو آیه، موضوع «اداره دنیای مردم» یعنی حکومت دانسته‌اند که اولا با ارائه دلیل همراه نیست و ثانیا آیه اول (آل‌عمران، 159) در سیاق آیات مرتبط با جنگ بدر است. فخر رازی مفسر مشهور اهل سنت در تفسیر این آیه نوشته: «علما اتفاق نظر دارند که در آنچه وحی از جانب خداوند درباره‌اش نازل شده، مشورت با امت برای پیامبر(ص) جایز نیست... کلبی و بسیاری علما گفته‌اند امر در آیه، مخصوص به مشاوره در جنگ‌هاست.» (مفاتیح الغیب، ج‏9، ص 409 و 410) طبری مفسر صاحب‌نام دیگر تسنن نیز تنها یک قول درباره مصادیق «الامر» در آیه ذکر کرده: «خداوند پیامبرش را به مشورت اصحاب در نقشه‌های جنگی و در برابر دشمن امر کرد تا موجب آرامش قلبی و الفت آنان به دین شود... هرچند خداوند او را از چنین مشورت‌هایی بی‌نیاز ساخته بود.» (جامع البیان، ج‏4، ص100) طبری در ادامه همین بحث، به دومین آیه یاد شده (... و کارهایشان به صورت مشورت در میان آن‌هاست.‏) نیز اشاره کرده و نوشته است: «این آیه دستور به مومنان است تا در آنچه از سوی پیامبر(ص) سخنی به آنان نرسیده، مشورت کنند.» (همان، 101)
سوال اینجاست که چگونه در مقاله مورد نقد، در آیه‌‌ای که در سیاق جنگ نازل شده، «امر» را به حکومت تفسیر کرده‌اند؟ به‌ویژه آن‌که خداوند از چند آیه جلوتر (آل‌عمران، 152) به سستی مسلمانان و بعضی اقدامات ناصوابشان در جنگ احد اشاره کرده و در آیه بعدی (153) آنان را به‌خاطر فرار از جنگ سرزنش کرده و البته در آیه بعد، اشاره‌ای به رحمت الهی بر آنان، برای خروج از وضعیت نامطلوبشان کرده است (سپس به‌دنبال این غم و اندوه، آرامشی بر شما فرستاد...) همین سیاق ادامه دارد تا در آیه 159 به پیامبر دستور می‌فرماید باوجود همه ضعف‌ها و کاستی‌های مسلمانان: «به (برکت) رحمت الهی، در برابر آنان نرم (و مهربان) شدی و اگر خشن و سخت‌دل بودی، از اطراف تو پراکنده می‏شدند. پس آن‌ها را ببخش و برای آن‌ها آمرزش بطلب و در کار، با آنان مشورت کن، البته هنگامی که تصمیم گرفتی، (در اجرای تصمیم خود) بر خدا توکل کن.» با کجای این سیاق تناسب دارد که موضوع مشورتِ امر شده، «حکومت» باشد؟ و دلیل شما چیست؟ (سوال 6) و حال آن‌که مفسران مشهور تسنن با وجود هم‌رأیی با مقاله مورد نقد در بحث جانشینی پیامبر(ص)، چنین ادعایی را ذیل آیه نیاورده‌اند!
نویسنده مقاله مورد نقد، این باور را به امیرالمومنین(ع) نسبت داده که: «حکومت سیاسی از طریق بیعت و رای در اختیار قرار می‌گیرد» و چنین استدلال کرده: «امیرالمومنین در نامه ششم نهج‌البلاغه خطاب به معاویه می‌نویسد: «مردمی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، هم بدانسان بیعت با مرا پذیرفتند. پس کسی که حاضر است نتواند دیگری را خلیفه گیرد و آن‌که غایب است نتواند کرده حاضران را نپذیرد...»
در پاسخ می‌گوییم: اولا کلام امام(ع) با معاویه، اصطلاحا بر سبیل جدل یعنی «الزام طرف منازعه، برپایه مقبولات خودش» بیان شده، که راهی برای گریز شخص مقابل باقی نمی‌گذارد و موجب قطع عذر و بهانه از او است. معاویه شدیدا ادعای دفاع از خلفای گذشته را داشت و حضرت، اظهار خود او مبنی بر صحت روش خلفای پیشین را بر خودش حجت آورده‌اند. دلیل ادعای ما سخنان متعدد دیگر از امیرالمومنین(ع) در نهج‌البلاغه و منابع دیگر است، که نمونه‌اش را می‌آوریم. دلیل دیگر آن‌که ابتدای این نامه، در متون دیگر، حتی بعضی منابع تسنن (مانند ابن قتیبه دینوری در الامامه و السیاسه، ج1، ص84 و ابن ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه، ج3، ص75 و دیگران) چنین آغاز شده: «همانا بیعت مردم با من در مدینه، ترا ملزم به قبول آن در شام می‌کند، زیرا همان کسانی که با ابوبکر و عمر بیعت کردند، با من نیز بیعت نمودند...» که کاملا سیاق کلام مبنی بر اتمام حجت را نشان می‌دهد. و اما سایر بیانات امیرالمومنین(ع) که اینجا فقط اندکی را صرفا از نهج‌البلاغه می‌آوریم: در خطبه‌ 172، حضرت خدا را علیه قریش به یاری می‌طلبد، زیرا برای نزاع بر سر حقی که متعلق به ایشان بوده، دست به دست هم دادند. (أَجْمَعُوا عَلَی مُنَازَعَتِی أَمْرا هُو لی) و در همین خطبه آمده: «من حقّ خود را طلب کردم ولی شما بین من و آن مانع می‌شوید و مرا از دست یافتن به آن باز می‏دارید.» در خطبه 217 که باز سخن از مطالبه حق خویش و شکایت از قریش است، فرموده‌اند: «... ناگاه در وضع خود نظر کردم و دیدم هیچ یاور و پشتیبانی جز خانواده‌ام ندارم و از مرگِ آنان دریغم آمد، پس صبر کردم در حالی که گویا خار در چشم و استخوان در گلو دارم.» در خطبه‌ 150 آمده: «تا آن‌که خداوند پیامبرش را به سوی خویش فراخواند. گروهی به قهقرا برگشتند و اختلاف و پراکندگی هلاکشان ساخت و بر غیرخدا تکیه کردند و با غیرخویشاوندان [اهل بیت پیامبر(ص)] پیوند برقرار نمودند و از افرادی که امر شده بودند تا نسبت به آن‌ها مودت ورزند، کناره گرفتند و اساس رهبری جامعه اسلامی را از جایگاه اصلی دور نمودند. اینان مسبِّب تمام خطاها و درهای هر گمراهی‌اند. آنان در سرگردانی غوطه‌ور شدند و در مستی و غفلت... عمل کردند.»
نویسنده مقاله مورد نقد، درباره انتخاب گزینشی از بیانات امیرالمومنین(ع) چه توضیحی دارد؟ (سوال 7)
صرف‌نظر از موارد فوق، ایشان که حضرت را موافق روش انتخاب خلفا می‌داند، درباره نامه 28 نهج‌البلاغه چه خواهد گفت که حضرت در آن، با اشاره به کلام موهن معاویه خطاب به ایشان درباره ماجرای بیعت خلیفه اول که نوشته بود: «ترا همچون شتر مهار زده برای بیعت می‌بردند» بدون رد این ادعا، آن را نشانه مظلومیت خود دانسته و ایراد به مظلومیتِ مومنِ صحیح‌الاعتقاد را مردود می‌شمارند. (سوال 8)
در مقاله نوشته‌اند: «علی(ع) هرگز از حقی در امر خلافت و حکومت که از جانب خدا برای او در نظر گرفته شده و توسط پیامبر ابلاغ شده باشد، حرفی به میان نمی‌آورد. حتی آنجا که می‌خواهد از حق خود برای خلافت دفاع کند، بر ارزش‌ها و خودش تاکید می‌کند.»
در پاسخ می‌گوییم: در بند قبل، تنها موارد اندکی از بسیار را آوردیم که حضرت، بر «حق خود برای خلافت» تاکید داشته‌اند. چطور نویسنده با قید «هرگز» ادعای ناصحیحی را مطرح کرده است؟ ضمنا کسی که حق الهی حکومت را داراست طبعا دارای شایستگی‌ برای این منصب نیز هست، بلکه شایسته‌ترین است و بنابراین استناد حضرت به این مطلب، تعارضی با حق الهی ایشان ندارد.
در مقاله نوشته‌اند: رفتار علی(ع) با هر سه خلیفه پیش از خود، به روشنی نشان می‌دهد که وی آن‌ها را کسانی نمی‌پندارد که سخن پیامبر را بر زمین زده و حکومت را غصب کرده باشند...
در پاسخ، تنها به فرازی که از خطبه 150 نهج‌البلاغه آوردیم، ارجاع می‌دهیم و سخنی از خلیفه دوم را به نقل صحیح مسلم (ج5، ص152) دومین کتاب حدیثی معتبر نزد اهل سنت می‌آوریم که به عباس اعتراض می‌کرد: «...چرا تو و برادرزاده‌ات (حضرت علی ع) [وقتی من به خلافت رسیدم] مرا کاذب، آثم، و... می‌شمردید؟» چرا نویسنده مورد نقد، اینجا نیز به مدارک بی‌توجهی کرده‌اند؟ (سوال 9)
در مقاله نوشته‌اند: «حکومتی که طبق فرموده مولی، ارزش آن از عطسه بز نزد وی کمتر بود. آیا می‌شود چیزی که از منظر امیرمومنان(ع) قدر و منزلتش از عطسه بز کمتر است، از طرف خدا باشد و تازه از این فراتر، اتمام نعمت و اکمال دین نیز باشد؟»
در پاسخ باید گفت: تعبیر «عطسه بز» (در خطبه 3 نهج‌البلاغه) البته در توصیف دنیاست و نه حکومت، اما حضرت شبیه سخنی را که مورد نظر نویسنده بوده با تشبیه دیگری به ابن‌عباس بیان فرموده، ارزش حکومت را کمتر از لنگه کفش کهنه‌ای برشمرده‌اند، اما با ذکر قیدی که افزودند: «مگر آن‌که حقی به واسطه آن برپا یا باطلی نابود شود.» (نهج‌البلاغه، خطبه 33) بنابراین اگر منظور ایشان، سخن اخیر هم باشد، آن را تقطیع کرده‌اند. چرا؟ (سوال 10)
تا اینجا عمده مطالب مطرح شده در مقاله مورد نقد را بررسی کردیم ولی بخشی باقی ماند که باید در شماره‌ای دیگر به آن پرداخت و ادامه بحث در یک شماره، ملال‌آور خواهد بود. در مقاله مورد بحث، به شبهات تکراری مانند جمع میان شجاعت امیرالمومنین(ع) و نجنگیدن برای خلافت، پرداخته‌اند، که بارها به این مطالب پاسخ داده شده است و البته تکرار مکرر آن در مجالی مناسب نیز مانعی نخواهد داشت. اشاره‌وار می‌گوییم اولا شجاعت حضرت، با حلم و بردباری و مصلحت سنجی همراه بوده و انتظار نبوده تا حکومت را با زور بازو کسب کنند، هرچند زمینه‌ها فراهم نباشد، البته در جای خود به‌تفصیل و با ارائه مدارک، خواهیم گفت که حضرت در ابتدا اعلام فرمود که اگر یار داشته باشم، حق خود را خواهم گرفت، اما مردم کوتاهی کردند... مطالب دیگر، از جمله بیانات بسیار مناقشه‌بردار ذیل آیه 124 بقره، خلط تکراری میان آزادی تکوینی و تشریعی انسان (ذیل بیان قرآن مبنی بر عدم اجبار در قبول دین) و... نیز در آن مقاله آمده است، که نقدش را به آینده وامی‌نهیم. در مجموع باید گفت انتشار چنان مقاله‌ای آن هم در ایام غدیر خم، برگ دیگری از مظلومیت امیرالمومنین(ع) است. مطلبی که از نظر این نگارنده اهمیت دارد آن‌که در حدود 15 سال گذشته، بارها نقدهایی مشابه مقاله فوق را نگاشته‌ام و در نشریاتی که اصل مطلب مورد نقد را منتشر ساخته بودند، به چاپ رسید، اما در اکثر قریب به اتفاق موارد، نویسندگان مورد نقد، که دسترسی بسیار بهتر و بیشتری به همان نشریه، برای انتشار جواب داشتند، از این کار خودداری کردند که این روش، مانع گردش صحیح مطالب و سنجش و محک خوردن ادعاهاست. اینجانب، اهم سوالات مطرح در متن فوق را در 10 شمار خلاصه کردم تا راه برای پاسخ‌دهی آقای غروی، هموارتر باشد. (گرچه اشکالات، بیش از این 10 مورد بود.) امیدوارم این‌بار با تمهیدات روزنامه محترم، راهی برای تضارب بهتر آرا و تکرار نشدن «ارائه یک‌سویه مطالب» (مانند مناظره حضوری یا هر روش دیگر) در پیش گرفته شود.

روزنامه بهار
پاسخ
#16
حجت‌الاسلام غرویان:
آیه تبلیغ گواه الهی بودن امامت است
دین (8) /

عضو هیأت علمی جامعهًْ المصطفی العالمیه گفت: بهترین گواه الهی بودن امامت از سوی خداوند همین آیه تبلیغ و واگذاری انتخاب امام به پیامبر (ص) است هرچند این نیز با رأی مردم منافاتی ندارد.
حجت‌الاسلام محسن غرویان عضو هیأت علمی جامعهًْ المصطفی العالمیه در باره مقاله منتشر شده روز چهارشنبه در روزنامه بهارگفت: منافاتی وجود ندارد بین این که امامت حضرت علی(ع) از سوی خداوند تعیین شده باشد تا اینکه مردم آن را انتخاب کنند بر اساس آیه کریمه «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ: سوره مائده-آیه 67» ای پیامبر! آن چه را از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شد، ابلاغ کن و اگر چنین نکنی، پیامش را نرسانده‌ای و خدا تو را از گزند مردم نگاه می‌دارد، خداوند کافران را هدایت نمی‌کند.
وی با اشاره به اینکه همین آیه تبلیغ نشان دهنده الهی بودن امامت است، افزود: پس از آن که مأموریت از سوی خداوند به پیامبر ابلاغ شد این مردم بودند که با حضرت علی(ع) بیعت کردند و این نیز تعیین مساله مردمی بودن انتخاب امام است.
حجت الاسلام غرویان درباره ماجرای سقیفه و انتخاب فرد دیگری غیر از امام علی(ع) گفت: این مساله سقیفه ظاهرش رأی مردم است در واقع باطن آن مردم نبودند، توطئه‌ای بود که خلافت را از خاندان پیغمبر خارج کنند وگرنه شورا متشکل از نمایندگان واقعی مردم نبود و نمایندگان واقعی ملت آنجا حضور نداشتند عده‌ای به نام نماینده آنجا برای مردم تعیین خلیفه کردند.
این عضو هیأت علمی جامعهًْ المصطفی العالمیه درباره تعریف امامت و اینکه آیا برای همه مردم قابل دسترسی است، توضیح داد: امامت به معنای پیشوایی است و پیشوا باید کسی باشد که از لحاظ علمی، عملی و تقوا و مراتب انسانی و قدرت مدیریت معدلش بالاتر از دیگران باشد و در نهایت شباهت بیشتری نیز به پیغمبر (ص) داشته باشد چرا که امامت بعد از رسالت مطرح شده است.
وی با اشاره به اینکه بنابراین این ویژگی‌ها در وجود حضرت امیر (ع) بیش از دیگران وجود داشته است، اظهار داشت: همین جا مشخص می‌شود که سایر افراد این ویژگی و امتیاز را نداشتند و امامت یعنی دارا بودن صفات علم، تدبیر، سیاست و تقوا که مصداق آن علی(ع) بوده و این پاسخی است که هر کسی نمی‌تواند امام باشد. حجت‌الاسلام غرویان درباره این پرسش که چرا آن زمان امام علی (ع) در دوران خلافت دیگر افراد اعتراضی نکردند و در کل ارتباطشان با خلفا به چه صورت بود، گفت: امام البته اعتراض داشتند ولی به خاطر حفظ اصل نظام اقدام عملی نکردند.
وی افزود: گاهی حفظ دین اقتضا می‌کند که انسان مسایل را با رعایت و تساهل و ارتباط پیش ببرد حتی با خلفا مثل الان که شاید در بسیاری از مواقع در نظام مشاهده می‌کنیم که قشرهای مختلف با یکدیگر گفت‌وگو و بحث می‌کنند و رفاقت دارند ولی در عین حال با هم تفاوت و اختلاف هم دارند، در آن زمان هم همین‌طور بوده امام با این‌ها ارتباط داشته و روابط برقرار می‌کرده اما در اصل اختلاف مشرب داشتند.

روزنامه بهار
پاسخ
#17
بیانیه تشکل فراگیر تبلیغ گروهی طلاب امروز در خبرگزاری فارس هم منتشر شد.
پاسخ
#18
وجود تفکرات اموی در یادداشت مغالطه‌آمیز یک روزنامه
خبرگزاری فارس در نقد این یادداشت، پاسخ حجت‌الاسلام والمسلمین احمد غلامعلی معاون پژوهش و آموزش پژوهشکده علوم و معارف حدیث را به صورت یادداشت شفاهی منتشر می‌کند:
[عکس: 13910509000276_PhotoL.jpg]

(نوشته‌های آبی‌رنگ بخش‌هایی از یادداشت آقای غروی است)

این گفتار، گفتار مکتب خلفا و اموی‌ها در برابر مکتب اهل بیت است و از همان آغاز هم همین طور بوده، اجمالش این است که این تفکر از زمان خود حضرت رسول(ص) هم وجود داشته است که برخی مردم بیان می‌کردند که پیامبر فقط در آن مسائلی که از جانب خداوند وحی شود برای ما اعتبار دارد و آن چیزهایی که از جانب خداوند وحی نیست؛ مانند مسائل حکومتی، مسائل شخصی و رفتاری برای ما اعتباری ندارد، آنها معتقد بودند پیامبر(ص) هم فردی مانند بقیه اشخاص است که این تفکر شالوده تفکر مکتب خلفاء و اموی‌هاست.

اما مکتب اهل بیت که در رأس آن خود امام علی(ع) قرار دارد، در آن موقعیت برایشان هیچ تفاوتی نمی‌کرده است که جمله پیامبر وحی باشد یا دستورالعمل خود پیامبر، در رویدادهای تاریخی می‌بینیم که از نظر مکتب خلفا و اموی‌ها همانند جنگ احد و خندق که در جنگ احد پیامبر(ص) نظرشان این بود که در مدینه بماند، اما برخی می‌گفتند باید به بیرون مدینه برویم و جلوی پیامبر مطرح می‌کردند که آیا نظر خود شماست یا از جانب خداوند وحی شده است؟! مانند بحث بستن درهای منازل به مسجدالنبی(ص) که باز پرسیدند نظر خود شما است یا از جانب خداوند امر شده است!

اما از نظر اهل بیت که امام علی(ع) هم در رأس آن قرار دارد، هیچ کسی را نداریم که از پیامبر(ص) سؤال کند که این گفته خود شما یا وحی است، چرا که برای آن‌ها فرقی نمی‌کرده است، طبق فرمایشات امام علی(ع) در نهج‌البلاغه مشاهده می‌شود که حضرت می‌فرمودند: پیامبر هر چیزی که بیان می‌کردند، وحی است و خود اهل بیت(ع) هم دائماً تأکید می‌کردند که منشأ سخنان ما یا خدا یا رسول خداست و ما چیزی جز تکریم سخنان پیامبر نداریم. حتی تصدیق هم کردند که اگر ما چیزی را از جانب خود بیان کنیم حتماً‌ در زمره هلاک‌شدگان خواهیم بود، در نتیجه نویسنده این مقاله به نوعی تفکرات اموی‌ها را تشریح کرده است.

-نویسنده درباره آیه 124 سوره بقره «وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَاما» این چنین تفسیر می‌کند: «ای پیامبر به‌خاطر داشته باش که خداوند ابراهیم را برگزید و برای او کلمات خودش را به اتمام ‌رسانید و گفت:‌ ای ابراهیم! (اکنون که کلمات بر تو تمام شده است) من تو را پیشوای مردم قرار می‌دهم».

این سخن بسیار عجیب و غریب است، از کجا آورده است که پیشوای دینی از همان روز بوده است، در حالی که حضرت ابراهیم(ع) پیشوای دینی مردم از قبل بوده است. این داستان مربوط به اواخر عمر حضرت ابراهیم(ع) و بعد از امتحانات بوده و رسیدن به مقام امامت در اواخر عمر حضرت ابراهیم هم رخ می‌دهد، در حالی که ایشان از قبل پیشوای دینی بوده است و خداوند یک مقام جدیدی را به حضرت ابراهیم(ع) عطا می‌کند که در حقیقت هر پیشوای امت پیشوای سیاسی است.

-تخصیص آیات کتاب به یک موضوع، باید همراه با دلائل بسیار روشن صورت پذیرد، در غیر این ‌صورت موجب بروز ناهماهنگی در آیات، می‌شود. در اینجا نیز اگر مضمون آیه فوق را همان «نصب سیاسی» بپنداریم، با آیاتی ناسازگار می‌شود که به پیامبر دستور می‌دهد در اداره دنیای مردم (یعنی همان «امر») با آنان مشورت کند: «وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْر» و «وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَینَهُمْ»

ایشان به دو آیه استناد کرده که استدلال ایشان را زیر سؤال می‌برد. این دو آیه‌ای که ایشان استناد کرده امر به حکومت گرفته است که استدلال ضعیف و اشتباهی است، این دو آیه مشخص می‌کند که رهبر جامعه برای اداره کارها با دیگران باید مشورت کند و نه اینکه در انتخاب رهبر، مردم با همدیگر مشورت کنند. این دو تا موضوع با هم فرق دارد یک وقت هست راهکار انتخاب رهبر را قرآن بیان می‌کند یک وقت هم هست که وظایف رهبری را بیان می‌کند، این دو آیه وظایف رهبری در قرآن را اشاره می‌کند.

ضمن اینکه اگر استدلال مذکور درست بود، در سقیفه باید خلفا به این دو آیه استناد می‌کردند، در حالی که استناد نکردند و به دو موضوع دیگر استناد شد: آن گروهی که در رأس آن‌ها ابوبکر و عمر و مهاجران قرار داشتند، به این استناد کردند که ما قوم و خویش پیامبر(ص) هستیم، ما شجره پیامبر هستیم و ما با پیامبر نسبت داریم، در مقابل گروه دیگر که انصار بودند به این استناد کردند که ما پیامبر را یاری کردیم و صحابه واقعی پیامبر هستیم. پس مشاهده می‌شود در ماجرای سقیفه یک عده استناد به قوم و خویشی پیامبر و عده‌ای دیگر استناد به صحابه بودن پیامبر می‌کنند که این مسئله را امام علی(ع) در چندین جای نهج‌البلاغه بیان می‌کند که آیا خلافت به واسطه صحابی بودن یا قوم و خویش بودن حاصل می‌شود؟! یعنی امام علی هر دو طیف را نفی می‌کند. به هر ترتیب در سقیفه استنادی به این دو آیه نشد.

نکته دیگری که در رأس این موضوع می‌توان بیان کرد، این است که اگر واقعاً‌ سازوکار شورایی برای انتخاب رهبری منظور قرآن بوده است، پیامبر لازم بوده است که این سازوکار شورا را بیان می‌کردند، مثلاً می‌گفتند چه تعداد افرادی باشند، چه کسانی باشند، چگونه رأی‌گیری کنند و از این قبیل. در صورتی که در سقیفه ابوبکر نصب شد و ابوبکر عمر را نصب کرد و عمر هم شورا را تعیین کرد.

در توضیح اینکه چرا همانند سقیفه رفتار نکنیم، گفت:‌ امر سقیفه یکباره بوده و دیگر آن مرتبه تکرار نمی‌شود، پس اگر واقعاً امر سقیفه یک امر شورایی تصویب شده زمان پیامبر بوده، چرا خودشان می‌گویند یک بار بوده است و دیگر تکرار نمی‌شود!

در اینجا این نکته را می‌توانیم بگوییم که مطابق استدلال شهید صدر، پیامبر یا برای بعد از خودش فکری داشته یا فکری نداشته است، اگر بگوییم برای خلافت بعد از خودش فکری نداشته است که پیامبر نعوذ‌بالله ضعیف‌تر از خلفای دیگر بوده است. چون هر سه خلیفه دیگر فکری برای جانشین خودشان داشته‌اند، یکی امر شورا و دیگری امر نصب که ابوبکر عمر را نصب کرد و عمر هم شورا را تأئید کرد و اگر بگوییم پیامبر فکر خلافت را داشته است، آیا این فکر شورایی بوده یا غیر شورایی؟

اگر شورایی بوده و به مشورت و رأی نیاز داشته است، یک چنین مسئله مهمی را باید از قبل تعیین کند و سازوکارش را مشخص کند، آنچنان که عمر این کار را کرد. افراد شورا را شش نفر مشخص کرد و به امام حسن(ع) و ابن عباس دستور داد که به خاطر برکتشان در شورا حضور داشته باشند، اما حق رأی نداشتند. یعنی عمربن خطاب تا این اندازه ترکیب شورا و چگونگی آن را انتخاب کرد، در حالی که پیامبر این کار را نکرد، می‌شود گفت که پیامبر از آن‌ها عقب‌تر بوده است! پس یک راهکار دیگر می‌ماند، اینکه مشخص کرده باشد، حداقل 10 روایت گوناگون مانند حدیث غدیر، حدیث منزلت و حدیث ولایت داریم که همه این احادیث به گونه‌های مختلف به نصب امام علی می‌پردازد، پس معلوم می‌شود حتی این بحث «من کنت مولاه و فعلی مولاه» فقط در یک جا نبوده است، در جاهای مختلفی پیامبر در حجةالوداع بیان کرده است، در غدیر، منی و هنگام دیدن افراد مختلف این مسئله را مطرح کرده است که حالا حادثه غدیرش معروف‌تر است.

-موضوع «بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیک» معرفی علی(ع) به خلافت می‌بود، باید بلافاصله در همین جا آن را ذکر می‌فرمود، زیرا خداوند حکیم است و تاخیر بیان از وقت حاجت از حکیم، قبیح.

تأخیر بیان همیشه قبیح است خواه حکیم باشد یا غیر حکیم، اما بیان در وقت حاجت چه وقتی است؟ خداوند حکیم خودش می‌داند چه موقعی و در کجا باید بیان کند و در کجای قرآن قرار دهد و نویسنده محترم بهتر بود کمی قرآن بخواند! چون در همان سه آیه ابتدایی سوره مائده، 30 موضوع مختلف بیان شده است که این موضوعات در خیلی از موارد ربطی به هم ندارد، پس از نظر ایشان قرآن کلاً‌ دچار مشکل می‌شود، پس اگر سبک و سیاق قرآن را بلد باشد به این نتیجه می‌رسد که قرآن در حقیقت مانند داستان حضرت موسی در چند سوره مختلف بیان می‌کند و طبق نظر نویسنده تمام قرآن مجدداً باید ویراستاری شود و این آیات کنار هم قرار بگیرند - آن حرفی که غربی‌ها می‌زنند- این نویسنده محترم با سبک و سیاق قرآن حتماً‌ آشنایی ندارد، در حالی که برخی از غربی‌ها که آشنا هستند و درباره همین سوره مائده نویسنده غربی مقاله‌ای تحت عنوان «دستان پاک» دارد که به زیبایی به تحلیل سوره مائده می‌پردازد.

از دیدگاه غربی‌ها قرآن خیلی پراکنده است و نظمی ندارد! چون با انجیل مقایسه می‌کنند، در انجیل به طور مثال همه داستان‌های آفرینش و داستان شام آخر را یک جا می‌آورد، در حالی که در قرآن این گونه نیست، این نویسنده محترم باید سبک و سیاق و بیان آیات قرآن را دقیقاً متوجه شود و این کار سختی نیست!

هر کسی چند بار قرآن بخواند به این نتیجه خواهد رسید که قرآن مانند کتاب‌های قانون امروزی نیست که تمام مسائل خودش را یکجا بیاورد، در کتاب قانون کیفری، قانون جزا، قانون اساسی، قوه مجریه و مقننه همه این موارد کاملاً جدا مطرح شده است، در حالی که قرآن کتاب هدایت است و همین خداوند حکیم حکمتش اقتضا می‌کند که کدام آیه را کجا قرار دهد و هیچ تأخیر بیان وقت حاجتی صورت نگرفته است، مگر اینکه ایشان خودش را خدا بداند!

- علی(ع) هرگز از حقی در امر خلافت و حکومت که از جانب خدا برای او در نظر گرفته شده و توسط پیامبر ابلاغ شده باشد، حرفی به میان نمی‌آورد. حتی آنجا که می‌خواهد از حق خود برای خلافت دفاع کند، بر ارزش‌ها و شایستگی‌های خودش تاکید می‌کند و مردم را بر این نکته «آگاه» می‌سازد که مبادا در «انتخابِ» خود دچار اشتباه شوند.

نه اینگونه نیست بلکه ترجمه دقیق و مفهوم این جمله این است که علی لحظه‌ای از این حق چشم‌پوشی نمی‌کند، هر چند که گرفتن این حق طولانی شده باشد و سازوکارهای خودش را داشته باشد.

چنانچه در حکمت 22 نهج‌البلاغه عبارتی داریم که حضرت(ع) می‌فرماید: «لنا حق فان اوتینا؛ برای ما حقی است، اگر مردم به ما بدهند، آن را انجام می‌دهیم و اگر مردم ما را نخواهند بر ترک شتر می‌نشینیم و راه خود را می‌رویم، هرچند شب‌روی به درازا بکشد».

-رفتار علی (ع) با هر سه خلیفه پیش از خود و به ‌ویژه ابوبکر و عمر که در بسیاری از کتب تاریخی مکتوب شده، به روشنی نشان می‌دهد که وی آن‌ها را کسانی نمی‌پندارد که سخن پیامبر را بر زمین زده و حکومت را غصب کرده باشند! همکاری‌های شگفت‌انگیز علی (ع) با خلفا، که بارها از جانب خودشان مورد تاکید قرار گرفته، آن چنان مشفقانه است که جای هیچ شائبه‌ای باقی نمی‌گذارد.

نویسنده محترم اگر نهج‌البلاغه را می‌خوانید، همه را بخوان! در خطبه «شقشقیه» پاسخ سؤال را به دست می‌آورید که غصب کردند یا نکردند.

- اگر امیرالمومنین فرمان خدا را برخلافت خود بعد از رسول اکرم(ص) می‌یافت، آیا شجاعت و شهامت و عدالت او اقتضا نمی‌کرد که یک تنه شمشیر برکشد و فرمان و عدل خدا را جاری سازد؟! و آیا از دروازه حکمت و شهر علم نبوی بعید نبود که بیان این حق را از وقت حاجت به تاخیر اندازد؟!

احتمالاً‌ نویسنده یک قسمتی از اصول را خوانده که مربوط به تأخیر بیان در وقت حاجت است، در پاسخ این شبهه که چرا امام علی(ع) اقدام نکرد، فقط شهامت و شجاعت علی(ع) لازم نبود، بلکه علی(ع) وجود حکومت را از هرج و مرج به مراتب بهتر می‌داند، برای همین خودش فرموده است: «للناس من أمیرٍ بّرٍ أوْ فاجرٍ؛ مردم نیازمند فرمانروایی هستند خواه خوب باشد یا بد» چون از هرج و مرج جلوگیری می‌کند، البته تأئید فرمانروای بد نیست، بلکه یک واقعیت است که یک فرمانروا می‌تواند از هرج و مرج جلوگیری کند، پس مردم نیازمند یک چنین امری هستند، البته در نگاه امام علی(ع) وقتی باید قیام کرد که بتوان یک حکومت جایگزین برای حکومت غصبی پیدا کرد وگرنه از بین بردن حکومت و تبدیل آن به جامعه هرج و مرجی از نظر امام علی مورد تأئید نیست، بر همین اساس است که امام علی(ع) حتی به خلیفه دوم پیشنهاد می‌دهد که تو در مدینه بمان(هنگام جنگ با ایران) و مانند قطب باش، یعنی محور باش و بذار عرب به دور تو بچرخد.

جایگاه امامت خواه سالم باشد یا بد، باید باشد و مردم دور او باشند، اگر امام علی(ع) قیام نکرد برای آن بوده است که تعداد افرادی که بتوانند با آن حکومتش را داشته باشد، پیدا نکرد.

- مروری بر مجموعه دغدغه‌های علی(ع) در باب «حکومت» در آن دوران، که در کتب تاریخی و نیز نهج‌البلاغه مندرج است، نشان می‌دهد که تمام اعتراض وی معطوف به نگرش حذفی بوده است. یعنی این‌که خلیفه یا هرکس دیگری دامنه اختیار مردم را تنگ کند. مثلا اینکه خلیفه، خلیفه بعد از خود را نصب کند، یا به‌گونه‌ای عمل کند که نتیجه برآیند آرا، انتخاب فرد خاصی باشد. اعتراض علی معطوف به چنین فرآیندی است. .....

در خطبه 66 نهج‌البلاغه آمده است که امام علی(ع) از افرادی که در آن مجمع (سقیفه بنی ساعده) ‌حضور داشتند، استدلال‌های طرفین را پرسید و استدلال‌های هر دو طرف را مورد انتقاد قرار داد و رد کرد، پرسید: انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند: حکمفرمایی از ما و زمامداری از شما باشد. علی(ع) فرمود: چرا بر رد نظریه آن‌ها به سفارش‌های پیامبر(ص) درباره‌ آن‌ها استدلال نکردید؟ که فرمود: «با نیکان انصار، نیکی کنید و از بدان آنان درگذرید» پرسیدند، این سخن چگونه، دلیل می‌شود (بر عدم شایستگی آنان برای خلافت)؟ فرمود: اگر بنا بود که حکومت از آنِ آنان باشد سفارش پیامبر(ص) درباره آنان معنا نداشت، (اینکه به دیگران درباره آنان سفارش شده است، دلیل است که حکومت، با غیر آنان است).

آن وقت فرمود: قریش چه می‌گفتند؟ پاسخ دادند: استدلال قریش این بود که آنها شاخه‌ای از درختی هستند که پیغمبر اکرم(ص) نیز شاخه دیگر از آن درخت است. حضرت فرمود: با انتساب خود به شجره وجود پیامبر(ص) برای صلاحیت خود استدلال کردند، اما میوه‌ آن را ضایع ساختند، یعنی اگر آن‌ها به منزله شاخه‌ای از آن شجره هستند، پس علی(ع) - همان اهل بیت پیغمبر(ص)- میوه آن شاخه‌ هستند.

یا اینکه نویسنده با استناد به برخی از کتب مانند «الغارات» و نامه‌ 6 نهج‌البلاغه به معاویه کرده است، انسانی که کمترین مطالعه را داشته باشد می‌فهمد که در مکتب خلفا و منطق اموی‌ها همیشه این بحث بوده است که مردم باید چه کار کنند و چه کسی را انتخاب کنند! خطبه شش نهج البلاغه خطاب امام علی(ع) به معاویه است که این چنین می‌فرماید: رأی از همان صندوقی بیرون آمد که تو قبول داری، نه اینکه نتیجه آن صندوق را زیر سؤال ببرید، حضرت در ادامه بیان می‌کند: همان سازوکاری که شما تأیید کردید، فارغ از اینکه من قبول داشته باشم یا نداشته باشم که ندارم، همان مردم من را انتخاب کردند و تو حقی نداری.

نتیجه بحث اینکه انتخاب علی(ع) به عنوان پیشوا یعنی پیشوایی که همه آنچه که پیامبر دارد، چه پیشوای سیاسی و چه پیشوای ایمانی، تفکیک بین پیشوای سیاسی و الگوی ایمانی نیازمند قرائنی است که نویسنده محترم هیچ یک از گفته‌هایش نشان نمی‌دهد، علی(ع) تمام وظایف پیامبر(ص) را دارد، اگر مردم او را بپذیرند، طبیعی است که می‌تواند وظایف سیاسی‌اش را به طور کامل انجام دهد و اگر نپذیرند به معنای از بین رفتن وظایف سیاسی‌اش نیست!

خبرگزاری فارس
پاسخ
#19
حجت‌الاسلام علیرضا پناهیان استاد حوزه و دانشگاه در گفت‌وگو با خبرنگار حوزه احزاب خبرگزاری فارس، درباره اهانت اخیر روزنامه زنجیره‌ای بهار به ائمه اطهار اظهار داشت: بنده تصور نمی‌کنم این یک توهین ساده به ولایت امیرالمؤمنین (ع) باشد بلکه یک اقدامی در جهت ایجاد بحران اجتماعی و راه انداختن جنگ‌های مذهبی است.

وی افزود: لحن این سرمقاله لحنی است که توده‌های مذهبی مختلف جامعه را علیه یکدیگر می‌شوراند از این رو نمی‌توان آن را یک اظهارنظر ساده و حتی بیان انحرافی تلقی کرد لذا باید عمیق‌تر نگاه کنیم.

این استاد حوزه و دانشگاه درباره لزوم جلوگیری از هجمه روزنامه‌های زنجیره‌ای به مقدسات دینی و تکرار اهانت‌های دوره اصلاحات تصریح کرد: تندروی‌های دوران اصلاحات تکرار نمی‌شود، اما اگر از این به بعد تندروی صورت گیرد، صرفاً مقدمه‌ای برای ایجاد شورش‌های اجتماعی عظیم و گسترده است، بنابراین مسئولانِ اداره جامعه باید به فکر امنیت جامعه باشند.

به گزارش فارس، روزنامه بهار در یادداشتی با عنوان «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟» به مناسبت عید غدیر منتشر کرد که در آن، شبهات زیادی درباره دلالت واقعه غدیر خم بر مسأله خلافت و زعامت سیاسی امیرالمؤمنین (ع) مطرح شده بود.

خبرگزاری فارس
پاسخ
#20
به گزارش خبرگزاری فارس از قم، توطئه‌چینی و اجرای نقشه‌های خائنانه علیه مردان خدا امری سابقه‌دار در طول تاریخ است و این کار یا به طور مستقیم توسط دشمنان صورت می‌گرفت یا بعدها با پیشرفت تکنیک‌هایشان، مزدبگیران و هنرپیشگانی از جنس عوامل داخلی داشت که بدون توجه به عواقب کار خود تنها برای چند روز زندگی مادی، چوب حراج به معنویت و آخرت خود می‌زدند.

در این میان توهین و انکار واقعیت‌های دینی، مذهبی و تاریخی و حتی کلام خدا و پیامبران الهی یکی از حربه‌های همیشگی و بعضاً خطرناک دشمنان بوده و هست چنانکه دست تحریف آنها حتی به کتاب‌های آسمانی نیز باز شد و تورات‌ها و انجیل‌هایی ساخته و پرداخته مغرضان و دین‌گریزان در دسترس متدینان قرار گرفت تا هر آنچه خود می‌خواهند را در جامعه رواج دهند. حمله به مقدسات دینی اعم از مفاهیم و ارزش‌ها، آثار به‌جا مانده از اولیای خدا و حتی تخریب قبور آنها از جمله شیوه‌های ناجوانمردانه‌ای است که در طول تاریخ و بیش از همه در دوران معاصر از سوی دشمنان و فریب‌خوردگان صورت می‌گیرد.

طی روزهای اخیر و همزمان با عید سعید غدیر خم و درست زمانی که وهابی‌ها، گروه‌های تکفیری، شبکه‌های ماهواره‌ای غربی و عوامل فریب‌خورده در منطقه تمام هم و غم خود را صرف ضربه به تشیع و مبانی مکتب اهل بیت(ع) کرده‌اند اتفاقی ناخوشایند از سوی عده‌ای محدود در داخل کشور دل‌های مومنان را به درد آورده و مقاله‌ای با عنوان «امام؛ پیشوای سیاسی و الگوی ایمانی؟» در یکی از روزنامه‌ها گوشه‌ای دیگر از ناجوانمردی دشمنان را در تحریف تاریخ و کلام خدا علنی ساخت.

در زمینه چرایی و عوامل نگارش این مقاله در روزنامه یاد شده با حجت‌الاسلام والمسلمین عبدالله حاجی صادقی، جانشین نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران به گفت‌وگو نشستیم.

فارس: در شرایط کنونی که انواع هجمه‌ها، توهین‌ها و خشونت‌ها علیه مسلمانان به ویژه شیعیان در سطح منطقه و جهان در جریان است چه عواملی سبب نگارش چنین مقاله‌ای علیه یکی از اصول مورد قبول شیعیان یعنی ولایت و امامت شده است؟

حاجی صادقی: پیروزی انقلاب اسلامی ایران با ماهیت دینی و هویت مذهبی از همان آغاز آتش کینه‌ها و دشمنی‌های استکبار جهانی و مزدوران آن در منطقه را برافروخت زیرا بر اثر آن نظامی اسلامی بر مبنای اصول مکتب اهل بیت(ع) بنیان نهاده شد؛ علت اصلی دشمنی با جمهوری اسلامی که شالوده‌ و ساختاری دینی دارد همین مسئله است و دشمنان طی این سال‌ها هر کاری که از آنها ساخته بود علیه نظام دینی و مردمی ایران انجام دادند اما باید دلایل نگارش چنین مقاله‌ای آن هم در نشریه‌ای داخلی را در شرایط حساس منطقه‌ای به طور کامل مورد واکاوی قرار داد.

حقیقت آن است که برخی با روی کار آمدن دولت جدید در ایران، به خیال خام خود گمان کردن فرصت مناسبی برایشان ایجاد شده تا از خواب خرگوشی و وضعیت خاموشی خود خارج شده و دیدگاه‌های سکولاریستی‌شان را احیا کنند.

این گروه به دنبال احیای اندیشه ضد دینی و سکولاریستی خود یا به عبارتی زدودن رنگ دینی از صحنه سیاست و حکومت هستند و گمان می‌کنند در شرایط کنونی می‌توانند این آرزوی دیرینه خود را جامه عمل بپوشانند زیرا بر این عقیده خام هستند که در وضعیت کنونی غیرت دینی و قاطعیت نیروهای سنگرنشین انقلاب کمرنگ خواهد شد ولی باید گفت اشتباه فاحشی مرتکب شده‌اند و نباید تصور کنند نرمش‌ها و برخوردهای از موضع گذشت انقلاب به دلیل ضعف است.

فارس: آیا نگارش چنین مقالاتی توسط افراد داخل کشور هدایت می شود یا دست پنهان بیگانگان نیز در این معرکه احساس می‌شود؟

حاجی صادقی: بیگانگان برای نفوذ در هر کشور و اندیشه‌ای از دو طریق هجمه‌های فرهنگی و سیاسی خود را اعمال می‌کنند؛ نخست آنکه خود به عنوان هنرپیشه اصلی وارد میدان شوند و کارها را به دست گیرند و دیگر اینکه نقش کارگردانی ماجرا را بر عهده داشته باشند و حقیقت آن است که ترجیح آنها روش دوم است زیرا بازی کردن در این چنین میدان‌هایی هزینه‌بر است و مهره‌های سوخته نیز بر جا می‌گذارد بنابراین دشمنان بیشتر تمایل دارند صحنه‌گردان ماجرا باشند و هزینه‌های کمتری برای هجمه علیه اعتقادات و ارزش‌های دینی و اجتماعی ملت‌ها بپردازند.

در اینکه طراحی چنین مسائل و هجمه‌هایی از سوی دشمنان اسلام و قرآن صورت می‌گیرد شکی نیست و آنها از این کار یک هدف عمده دارند و آن ایجاد اختلاف میان شیعه و سنی به عنوان راهکاری موثر برای غلبه بر مسلمانان است بنابراین باید گفت اصل ماجرا و اینکه در مسائل اعتقادی مذاهب گوناگون از جمله تشیع شبهه‌ای ایجاد شود از سوی دشمنان پیگیری می‌شود.

فارس: در این شرایط بهترین راهکار برای مقابله با چنین تهمت‌ها و شبهات چیست؟

حاجی صادقی: دشمنان و مزدوران آنها به دنبال مطالب علمی نیستند و نمی‌خواهند جوابشان بر اساس منطق و آنچه حقیقت تاریخ و کلام خداست داده شود اما لازم است به میزان کافی در افزایش بصیرت دینی و سیاسی نیروهای داخلی تلاش کنیم و به این ترتیب زمینه را برای ترویج و پذیرش اندیشه‌ها و القائات دشمنان نامساعد سازیم.

باید ابعاد مختلف مسائل مهمی چون ولایت و امامت برای همه اقشار به ویژه نسل جوان تبیین شود و در عین حال مراقب بود که رفتارها به گونه‌ای نباشند که میان نیروهای داخلی درگیری صورت گیرد زیرا هدف اصلی دشمنان نیز همین مسئله یعنی غافل ماندن از اصل مبارزه با استکبار است.

باید جواب چنین شبهاتی را در قالب مقالات و بیانیه‌های منطقی داد اما توجه داشت که نباید همه وقت خود را هزینه برخورد با اینگونه شبهات سخیف کرد زیرا این سخنان همواره بوده و جنبه علمی و منطقی هم ندارند و تجربه تاریخی هم نشان داده که عاقبت خوبی در انتظار شبهه‌افکنان و صحنه‌گردانان چنین بازی‌هایی نیست.

خبرگزاری فارس
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان