امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
هالو نباشیم
#1
و المقصود**
> از ما اصرار و از ایشان انکار*
> *هر چه گفتیم نصیحتی، نکته ای، حرفی ....*
> *بعد از کلی اصرار گفت: من که حرفی ندارم ولی خاطره ای برایتان نقل می کنم*
> *تبریز منزل شخصی دعوت بودم برای تبلیغ در ماه مبارک*
> *چند روزی گذشت دیدم این جناب میزبان لام تا کام حرفی نمی زند*
> *برایم عجیب بود، احتمال دادم اهل دل باشد*
> *اصرار کردم بر نصیحت و هر بار طفره می رفت و می گفت شما مبلغ هستید و ...*
> *روز هفدهم هجدهم رندی کردم، بقچه ام را زدم زیر بغلم و گفتم یا علی، برمی
> گردم
> *
> *ظاهرا لیاقت همصحبتی و نصیحت شنیدن ندارم و ...*
> *آشفته شد، بعد از کمی درنگ گفت: پاشو بریم*
> *رفتیم منطقه بزرگی که چند تا روستا داشت و او مرا برد کنار یک حمام*
> *صدا زد: هالو هالو*
> *ناگهان دیدم یک پیرمرد چرک و کثیف و ژنده پوش از حمام بیرون آمد*
> *بعد از سلام و احوال پرسی گفت چه ساعتی می آیی و میروی ؟*
> *پیرمرد گفت: هر روز قبل از اذان صبح میام و شب بعد از غروب میرم*
> *این کار هر روز و هر سالمه*
> *بعد جناب میزبان نگاهی به من انداخت و گفت: برگردیم*
> *گفتم پس نصیحت ؟*
> *گفت: نصیحت کردم، متوجه نشدی!؟*
> *گفتم: من سخت متوجه می شوم، لطف کنید بازش کنید*
> *گفت: این هالو که دیدش یک عمر صبح علی الطلوع تا آخر شب میاد اینجا برای این
> چهار پنج تا روستا آب گرم می کنه، حمام آماده می کنه*
> *اما این وضع خودشه!*
> *نباشه آدم یک عمر تبلیغ دین و قرآن و اهل بیت کنه، اما خودش ...**
> خدایا پناه بر تو*
پاسخ
 سپاس شده توسط محمد امین ، مؤمن ، طالب


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان