امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رویت هلال
#1
1392/3/8

میزان در رؤیت هلال
در اینجا بر خود لازم می‌بینم که در باره دو مسئله مقداری بحث کنم،‌البته این بحث ها باید کمی کامل تر هم بشود.
مسأله‌ اول
یک بحث این است که آیا در رؤیت هلال، میزان و معیار در رؤیت هلال،‌رؤیت مجردة است، یعنی منهای تلسکوپ، یا رؤیت مسلحه کافی است، یعنی با تلسکوپ.
باید توجه داشت که مرادم از مجرده و مسلحه این است که آیا با تلسکوپ یا بدون تلسکوپ، آیا فقط چشم غیر مسلح میزان است یا چشم مسلحه هم مشکلی ندارد و کافی است؟
این مسأله، یک مسأله نو ظهور است و لذا هر کس می‌‌تواند نسبت به آن اظهار نظر کند.
دیدگاه استاد سبحانی
آنچه که می‌توان در اینجا گفت این است که ظاهراً عین مجردة میزان است نه عین مسلحه، من یک تعبیری را عرض می‌کنم و شما این تعبیر را حفظ کنید،« الإسلام عبارة عن بساطة العقیدة و سهولة التکلیف»،یعنی اگر کسی بخواهد اسلام را معرفی کند، دوتا پایه دارد:
الف، بساطة العقیدة.
یعنی عقیده‌اش خیلی بسیط و روشن است، مثل مسحیت نیست که دعوت بر تثلیث کند بدون اینکه خودشان بفهمند که چه می‌گویند، هر موقع از این کشیش ها سوال می‌کنیم که اگر خدا سه تاست و در عین حال یکی است، این تناقض است، می‌گویند اول ایمان بیاور و بعداً بفهم.
ولی اسلام این گونه نیست، بلکه بساطة العقیدة،‌عقیده‌اش روشن است.
ب، سهولة التکلیف.
دستور ها و تکلیفش آسان است
مثلاً از رسول خدا سوال می‌کنند که خدایت را توصیف کن، (صف ربّک) حضرت در جواب می‌فرماید: «قُلْ هُوَ اللَّـهُ أَحَدٌ»١، «اللَّـهُ الصَّمَدُ» ٢،« لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ» ٣، «وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ» ٤،
همین کافی است، یعنی دیگر لازم نیست که مسلمانان و عوام الناس سراغ دور، تسلسل، برهان صدیقین و برهان امکان و امثالش بروند.
البته اگر کسی دنبال آنها برود، خیلی خوب است، بلکه یکنوع شرف و کمال محسوب می‌شود، اما آنچه خدا از یک مسلمان معمولی خواسته عقیده روشن است که در این آیه مبارکه آمده است.
خدا از دید مسیحیت
اما خدا چیست؟ مسیحی ها می‌گویند: «ثلاثة و هی فی کثرتها واحد»،این قابل تصور نیست، یا می‌گویند خدا متولد شده، مثلاً در شب تولد مسیح را جشن می‌گیرند و می‌گویند امشب، شب تولد خداست.
انسان به تعجب می‌افتد و با خودش می‌گوید این غرب و اروپای مسیحی با کمال عقل و هوشی که در صنعت دارند، به اینجا که می‌رسند گویا خدا عقل شان گرفته است فلذا فکر نمی‌کنند که شب تولد خدا چه معنی دارد، مگر خدا در کجا بوده که امشب، شب تولدش است؟!!
اما اسلام :«بساطة العقیدة و سهولة التکلیف» است، تمامی تکالیفش آسان و راحت است، یعنی تکالیف پیچیده و مشکل ندارد، مثلاً صوم هایی که مسیحی ها دارند ساعتی است، اسلام دین آسان گیر است نه دین سخت گیر « وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَ‌جٍ» ۚ‌. [1]
روی همین اساس اسلام همیشه از ادوات و ابزار عادی و عمومی استفاده می‌کند، یعنی اداوت و ابزاری که در اختیار همگان است مثلاً تقویم عموم مردم قمر و ماه است، یعنی همه مردم دنیا می‌فهمند که اول ماه است یا آخر ماه یا وسط ماه، ولذا در تولد و تکالیف شرعی میزان ماه قمری است نه شمسی. چرا؟ چون همگی در آن یکسان هستند (‌بساطة العقیدة و سهولة التکلیف).
ولذا در تکالیف شرعی رویت هلال را میزان قرار داده، آن رؤیتی را میزان قرار داده که در اختیار همگان باشد، نه رؤیتی که در اختیار یک طبقه خاصی است که مجهز با آخرین صنعت ها باشد، آن را میزان قرار نداده.
« يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ ۖ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ ۗ». [2]
طبقه ناس و توده مردم، باید میقات ناس باشد،‌این معنایش این است که افراد در رؤیت هلال مساوی باشند، یعنی همه کس ببیند و همه کس نتواند ببیند.
البته اگر یک نفر چشمش ضعیف است، آن میزان نیست.
ماهیت و روح اسلام
انسان اگر روح اسلام را مطالعه کند، به این نتیجه می‌رسد که اسلام دین عالمی و جهانی است چنانچه دین یهود ونصاری عالمی است، اسلام با دین یهود و نصاری در عالمی بودن مشترک هستند، چون معنای «اولو العزم» عالمی بودن است، منتها فرق شان در این است که دین اسلام دین خاتم می‌باشد و معنای دین خاتم این است که پنج قاره را تحت تکلیف قرار بدهد، یعنی تکلیف یک آفریقائی با تکلیف فرد غیر آفریقائی (مکی و مدنی) یکی است‌،‌حال که چنین است ، پس باید از ابزار و ادوات عمومی استفاده کند نه از ابزار خاص علمی که فقط در اختیار طبق خاصی است، آیه مبارکه هم شاهد مدعای ماست ولذا می‌فرماید: «قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ ۗ» باید مواقیت للناس ناس باشد.
من در اینجا یک روایتی بخوانم که در کتاب صوم آمده است.
روایت
1- و باسناده عن علی بن مهزیار، عن محمد بن أبی عمیر، عن أیوب و حمّاد، عن محمد بن مسلم، عن أبی جعفر(علیه السلام) قال: «إذارأیتم الهلال فصوموا، و إذا رأیتموه فأفطروا، و لیس بالرّأی و لا بالتظنی و لکن بالرؤبة (قال)و الرؤبة لیس أن یقوم عشرة فینظروا فیقول واحدهو ذاهو و ینظر تسعة فلا یرونه إذارآه واحد رآه عشرة آلاف، و إذا کانت علّة فأتم شعبان ثلاثین، و زاد حمّاد فیه: و لیس أن یقول رجل: هو ذا هو لا أعلم إلا قال: و لا خمسون» [3]
ده نفر هستند، همگی به سوی آسمان نگاه می‌کنند تا هلال را ببینند، یکی می‌گوید من ماه را دیدم، ولی نه نفر دیگر هر چه نگاه می‌کنند چیزی نمی‌بینند، این فایده ندارد، پس معلوم می‌شود که اولی خطای باصره است، اگر ده نفر نگاه می‌کنند و از میان آنها یک نفر دیده و نه نفر دیگر ندیده‌اند، معلوم می‌شود که خطای باصره است چون معنا ندارد که یکی ببیند و نه نفر دیگر نبیند.
در اینجا از ابزار عمومی استفاده می‌کند.
خلاصه قول یکی حجت نیست،چون اگر واقعاً ماه در آسمان است و یک نفر آن را دیده، پس باید دیگران هم ببینند ولذا در شب هایی که هوا صاف است حتی قول دو نفر عادل را هم مشکل است که ما قبول کنیم، چرا؟ چون ظن بر خلاف است، زیرا احتمال خطای باصره می‌رود چون در یک هوای صاف هزاران نفر نگاه کردند و چیزی ندیدند و فقط دو نفر دیدند، این خیلی بعید است.
ما از اینها استفاده می‌کنیم که روح مسئله این است که باید مسئله جنبه طریقی و عمومی و جنبه عادی داشته باشد فلذا باید رؤیت مجرده باشد تا در اختیار همه باشد نه با چشم مسلح، اگر غیر مجرد میزان باشد، در اختیار یک طبقه خاصی است که هرگز دست سایر مردم به آن نمی‌رسد.
از این بیان می‌خواهیم استفاده کنیم که آیا ما می‌توانیم چشم مسلح را هم میزان قرار بدهیم؟ نه،چرا؟
اولاً، اگر واقعاً دیدن مسلح همه جا کافی باشد‌، فقه جدید پیش می‌آید، چطور؟
چون همه شما (مراد فقهاست) می‌گویید خون نجس است و در عین حال می‌گویید رنگ خون پاک است و حال آنکه اگر با میکروسکوپ نگاه کنیم خون است، ولی در عین حال همه آقایان می‌گویند لون خون پاک است، اما خودِ خون پاک نیست، اگر واقعاً میزان اعم از رؤیت عادی و غیر رؤیت عادی باشد، باید بگوییم این هم نجس است.
مثال1
ثانیاً، آقایان می‌گویند مسافر باید به قدری از بلد و شهر دور بشود که بلد و شهر دیده نشود، البته روایت این است که مسافر را مردم نبینند، حال اگر مسافر را ما نبینیم، ولی اگر دوربین بگذاریم،‌مسافر را می‌بینیم. پس باید بگوییم که چند فرسخ برود تا غائب بشود، در حالی که آقایان به این ملتزم نیستند.
مثال 2
مثلاً، در زمان و عصر ما زلزله سنج های پیدا شده که توسط آنها زلزله را می‌ سنجند، در بعضی از شهر ها هرگاه و بیگاه زلزله یک رشتری یا نیم رشتری رخ می‌دهد بدون اینکه مردم متوجه بشوند و احساس کنند، هیچ یک از فقها نگفته‌اند که نماز آیات واجب است.
مثال3
کسانی در خانه‌ی خود گوسفند دارند گاهی از اوقات وقتی از گوسفند شیر می دوشند، خون تویش است، آقایان می‌گویند باید دور ریخت، ولی همین شیری که شما می‌گویید سر تا پا تمیز است و خون تویش نیست، اگر با میکروسکوپ نگاه کنیم، ذرات خون در آن وجود دارد منتها دیده نمی‌شود، یعنی ما به ظاهر آن را نمی‌بینیم، اما اگر با ادوات و ابزار نگاه کنیم، حتماً می‌ بینیم، همه اینها دلیل بر این است ک اسلام:« بساطة العقیدة و سهولة التکلیف» است،اگر یک چنین چیزهای را میزان قرار بدهیم،آن وقت «سهولة التکلیف» نیست، بلکه می‌شود:« مشقة التکلیف».
اسلام می‌خواهد در این گونه موارد با ادوات و ابزار عادی پیش برود.
شاهد مطلب
من دوتا موید هم دارم و آن این است که اگر واقعاً هردو حجت باشند، یعنی هم عین مسلحه حجت باشد و هم عین مجرده و غیر مسلح، اگر هردو حجت باشد، لازمه آن تخییر بین اقل و اکثر است، چون ماه و هلال همیشه به وسیله چشم مسلح یک روز زدوتر دیده می‌شود اگر ماه چهار درجه از محاق بیرون بیاید، یا پنج درجه از محاق بیرون بیاید، با چشم مسلح دیده می‌شود و حال آنکه با عین مجرد با هفت درجه یا هشت درجه بیرون بیاید تا دیده بشود.
معنای اینکه ماه در محاق است، یعنی آفتاب بر او می‌تابد و ‌غرق در نور شمس است، از این رو باید از نور شمس کمی کنار بیاید تا دیده بشود،‌اگر چهار درجه کنار بیاید، می‌شود با چشم مسلح هلال را دید، در حالی که با چشم غیر مسلح، اقلاً باید هفت درجه یا هشت درجه باید کنار بیاید تا دیده بشود، اگر هردو میزان باشد،‌همیشه هلال به وسیله عین مسلح زودتر دیده می‌شود و بوسیله عین مجرد و غیر مسلح دیرتر دیده می‌شود فلذا یلزم تخییر بین اقل و اکثر، و آقایان در علم اصول می‌گویند تخییر بین اقل و اکثر جایز نیست، یعنی در واقع اگر اولی موضوع باشد، دومی لغو است، اگر واقعاً موضوع واقعاً مطلق رؤیت باشد، حتی بالعین المسلحة، دیگر عین مجرده می‌شود لغو. تخییر بین اقل و اکثر درست نیست.
علاوه براین، چهارده قرن مسلمانان با عین مجردة روزه گرفتند، غالباً باید بگوییم که در رمضان افطار کردند، در شوال هم یک روز را روزه گرفتند،آیا این درست است؟
اگر واقعاً بگوییم عین مسلح هم میزان است، باید بگوییم در این مدت ائمه اهل بیت (علیهم السلام) در ماه رمضان افطار کردند و استصحاب شعبان کرده‌اند و در ماه شوال هم روزه گرفتند و استصحاب رمضان نموده‌اند، «کلّ ذلک یدل أنّ الموضوع العین المجردة»،‌عمومی است،یعنی ناس. نه یک طبقه خاص و متخصصین. تا اینجا ادله ما بود که بیان گردید.
ولی آقایانی که می‌گویند عین مسلح هم کافی است، آنان هم سه دلیل دارند که بیان خواهیم کرد.
خلاصه مطالب گذشته
سخن در باره این بود که آیا رؤیت مجرده معتبر است یا اعم از مجردة و مسلحه؟
ما دلایل خودمان را بیان کریم.
خلاصه کسانی که می‌گویند باید عین مجرده باشد،برای خود دلایلی دارند که بیان شد.
حضرت امام (ره) نیز نظرش همین است.
در هر صورت بحث ما به اینجا رسید که اسلام همیشه برای مقاصدش از ابزار طبیعی و ابزار عادی استفاده می‌کند، یعنی استفاده از ابزار فوق العاده مورد توجه اسلام نیست و در این زمینه مثال هایی را هم بیان کردیم.
مثال1
اولین مثالش دم و خون بود که همه آقایان می‌گویند رنگ دم و خون پاک است و حال آنکه در واقع رنگ دم همان اجزاء ریز خون است، خلاصه لون و رنگ خون غیر از خودِ دم است هر چند از نظر علمی همان دم است ما دلیل خود مان را بیان کردیم.
ولی باید ببینیم که این طرف چه می‌گوید.
ادله مخالفین
ادله طرف مقابل در سه دلیل خلاصه می‌شود، اولاً، تمسک به اطلاق ادله می‌کنند، «صم للرؤیة، آفطر للرؤیة». [4]
این روایت اطلاق دارد، یعنی هم رؤیت با عین مسلحه را شامل است و هم رؤیت با چشم غیر مسلحه را،
وقتی به وسیله تلسکوپ یا دوربین های قوی دیدند، می‌گویند «رأی» اطلاق روایت این را می‌گیرد.
پس هر کجا کلمه‌ی« رأی» در حدیث آمده ، اطلاقش اعم از رؤیت مجرد و غیر مجرد است.
انصراف اطلاق
ما در اینجا سراغ مسائل اصولی نمی‌رویم که می‌گوید قدر متیقن، ولی باید انصراف دلیل را ببینیم، آیا اطلاق دارد یا واقعاً منصرف است به عین مجردة و غیر مسلح؟
بیان استاد سبحانی
ما عرض کردیم که در این گونه موارد نمی‌ شود ادعای اطلاق کرد، و نمی‌توان گفت که متکلم در مقام بیان بوده، اصلاً مصداقی وجود نداشته است، طرف توجهی نداشته، هزارو دویست سال گذشته بود، بشر این دستگاه را پیدا نکرده بود و لو ذره بین داشتند، چون ذره بین در قدیم بوده، اما این وسائلی که بتواند مسافت بسیار دور را به این روشنی نشان بدهد، مصداقش در زمان معصومین (علیهم السلام) و غیر معصومین نبوده تا بگوییم متکلم در مقام بیان است و این اطلاق دارد، یعنی هم شامل چشم مسلح می‌شود و هم شامل چشم غیر مسلح، انصراف در اینجا قوی تر از اطلاق است، متکلم در مقام بیان در جایی است که در آن زمان هردو مصداق وجود داشته باشد تا بگویند متکلم در مقام بیان است و قیدی نیاورده است، اما چیزی که هزارو دویست سال وجود نداشته و بعداً پیدا شده، در اینجا اگر بگوییم اطلاق دارد، یعنی متکلم در مقام بیان همین فرد بوده، این خیلی مشکل است.
دلیل مخالفین
دلیل دومی که اینها دارند بسیار قابل توجه است. چطور؟ چون می‌‌گویند چه فرق دارد یک آدمی که چشمش ضعیف است و با عینک ماه را می‌بیند،با کسی که با تلسکوپ می‌بیند؟ شما می‌گویید در اولی می‌گویید حجت است،یعنی کسی که نمره‌ی چشمش( 5) است اگر عین را بزند،‌ماه را می‌بیند و اگر عین را نزند، نمی‌بیند؟ همه می‌گویند حجت است.اما در دومی (بوسیله تلسکوپ اگر ببیند) می‌گویید حجت نیست؟
جواب از دلیل دوم
ولی فرق می‌کند دیدن ماه به وسیله عینک با دیدن ماه به وسیله تلسکوپ و دوربین. چطور؟
زیرا عینک نقص چشم را تکمیل می‌کند، یعنی نقصی که در چشم طبیعی است، آن نقص را از بین می‌برد و چشم را به حالت متعادل بر می‌گرداند، یعنی چشم این آدم با چشم دیگران یکسان می‌شود.
عینک نقص را از بین می‌برد و چشم را طبیعی می‌کند، بر خلاف تلسکوپ که آن طبیعی را بالاتر می‌برد، چند برابرش می‌کند و چند برابر آن را نشان می‌دهد تا مردم او را ببینند، قیاس این دوتا قیاس مع الفارق است.
دلیل سوم مخالفین
دلیل سوم شان این است که: خب! ما امشب ماه را به وسیله دوربین دیدیم، ولی چشم مجرد ندید،‌گاهی از اوقات در همین حالت، سبب می‌شود که ماه بشود بیست و هشت روز، یعنی شب بیست و نهم که از نظر چشم مجرد بیست و نهم است، ماه دیده می‌شود، قهراً‌ ماه می‌شود بیست و هشت روز.
اول ماه را با دوربین دیدیم، شما گفتید دوربین کافی نیست، حتما باید مجرد باشد، اتفاقا اتفاق افتاده که ماه در شب بیست و نهم دیده شد، قهراً نتیجه این می‌شود که ماه بیست و هشت روز است، این معلوم می‌شود که عین مسلح هم حجت است، و الا اگر عین مسلح حجت نباشد، تنها به عین مجرد اکتفا کنیم، تالی فاسدش این می‌شود که گاه می‌ شود ماه بیست و هشت روز و حال آنکه ماه بیست و هشت روز نیست.
یلاحظ علیه
در همان زمانی که با چشم مجرد ندیدیم، دلیل نیست که ماه با چشم مجرد دیده نمی‌شد، بلکه ما ندیدیم و لعل اگر در بعضی از قطر ها که در یک شرائط بهتر است، اگر کسی نگاه می‌کرد حتماً‌می‌دید، از اینکه بیست و هشت روز در آمده، کشف می‌کنیم که ندیدن ما دلیل نبود که قابل رؤیت نبود، بلکه ما ندیدیم، ولی قابل رؤیت بالعین المجردة بوده منتها ما ندیدیم، و الا ممکن است اگر کسی نگاه می‌کرد، یا کاوش می‌کرد یا مکانش بلند بود یا هوا صاف بود، دیده می‌شد.
تا کنون ادله طرفین را خواندیم، باید این مسئله بحث بشود تا به یک نتیجه قطعی رسیده بشود.
هر مسئله‌ای در اوایل کار یک سلسله مشکلات و ابهاماتی دارد، ولی بحث و کاوش کردن مسئله را روشن می‌کند و از حالت ابهام بیرون می‌آورد.
مسأله دوم
مسئله دوم (که از مسئله اولی مهم تر می‌باشد) این است که آیا در حجیت رؤیت وحدت افق شرط است یا وحدت افق شرط نیست.
آقایان می‌دانید که ماه و قمر در مدت یکماه دور زمین می‌گردد و می‌چرخد، و از طرف دیگر هم دور خودش نیز می‌گردد و می‌چرخد، آیا حتما وحدت افق لازم است یا وحدت افق لازم نیست؟
گاهی افق را خوب معنا نمی‌کنند.
معنای افق
افق این است که اگر انسان در یک بیابان بایستد، آخرین دیدگاهش افق است،خصوصاً اگر بیابان صاف باشد و هیچ کوهی وجود نداشته باشد، نگاه که می‌کند آخرین نقطه دیدش را می‌گویند افق، دور آن را اگر یک دایره بکشیم، به آن می‌گویند:« افق».
ولی در اینجا مراد از افق این نیست، چون این دایره بین ما و آن دایره سه کیلومتر است، قطر دایره در اینجا خیلی کم می‌شود؟
این در حقیقت نمی‌تواند میزان در وحدت افق باشد.
پس ما باید در اینجا دو کار را انجام بدهیم:
الف،باید وحدت افق را معنا کنیم.
ب، باید ببینیم که آیا وحدت افق شرط است یا شرط نیست؟
خلاصه معنای «وحدت افق» این نیست که دیدگاه ما با آن همسایه یکی باشد، وحدت افق این است که یک خط استوا داریم و یک دایره نصف النهار داریم، خط استوا یک خط موهومی است.
بعد هم یک خطی از جنوب به شمال است، به این می‌گویند: منصف النهار یا نصف النهار.
آفتاب به حسب حس ما از شرق به طرف غرب می‌آید، هر موقع به نصف النهار رسید، در حقیقت در آن منطقه روز دو نیم شده است، نصفش گذشته و نصف دیگرش باقی مانده، مراد از وحدت افق آن معنای اولی (که یک معنای کودکانه می‌باشد) نیست، مراد این است که نصف النهار شان یکی باشد.
شما اگر نقشه هایی را که در ایران چاپ کرده‌اند ملاحظه کنید، نصف النهار ها را دایره وار کشیده، انسان می‌‌بیند که تحت این نصف النهار چه بلادی زیر یک خط هستند، ممکن است یکی شرقی باشد، دیگری شمالی باشد، یکی جنوبی باشد،اما نصف النهار شان یکی باشد.
مثلاً، تبریز ما در شمال است، نجف، ولی نصف النهار شان یکی است( اگر کسی نقشه را نگاه کند).
بنابراین، آن دایره‌ای که از جنوب به شمال است و از زیر پا رد می‌شود، میزان این است که هر شهرهایی که زیر خط نصف النهار است، البته یک کمی تفاوت اشکال ندارد، مثلاً واسط با بغداد، بغداد با کوفه، همه اینها خط نصف النهار شان یکی است.
پس افق از نظر اصطلاح علما این است: آن بلادی که تحت خط نصف النهار است، حالا یا کمی بالاتر و یا کمی پایین تر، این محل بحث است، آیا وحدت این شرط است یا شرط نیست؟
اگر ماه همیشه به طرف غرب حرکت می‌کند، اتفاقاً حرکت ماه بر خلاف حرکت ارض است،‌زمین از غرب به شرق حرکت می‌کند، ماه از شرق به سمت غرب حرکت می‌نماید، می‌گویند اگر در یک نقطه هلال دیده شد، بر در وازده ساعت حجت است، شهر هایی که دوازده ساعت در این شب مشترکند، جزء از این دوازده ساعت لیل آنها باشد، نه همه دوازده ساعت، چون اگر همه دوازده ساعت را بگوییم،‌می‌شود یکی، تمام شهر هایی که با نقطه‌ای که ماه دیده شده، در لیل شان اشتراک باشد هر چند نیم ساعت، حجت است، سابقاً می‌خواستند بگویند بر تمام کره حجت است،ولی این گفتین این حرف معنا ندارد،چون ممکن است این طرف شب باشد و آن طرف دیگر روز، لذا دایره را به همین مقدار گرفته‌اند،‌تمام بلادی که در این نقطه‌ای که ماه دیده شده، لیل مشترک داشته باشند (و لو نیم ساعت)‌حجت است.
البته باید فقها تاریخچه مسئله را ببینند، این مسئله مانند مسئله قبلی نیست، مسئله قبلی تازه پیدا شده است، اما این مسئله از زمان شیخ طوسی تا حال مطرح است.
چند دستگی فقها در مسئله
طبق تتبعی که من کرده‌ام، فقهای ما در اینجا بر سه دسته‌اند:
الف، یک دسته اصلاً به مسئله وحدت افق توجه نکرده‌اند و اصلاً آن را بحث نکرده اند که آیا وحدت افق شرط است یا شرط نیست، اصلاً بحث نکرده‌اند.
ب،گروهی وحدت افق را شرط کرده‌اند که اولش شیخ طوسی است، آخرش هم صاحب مدارک.
کسانی که این وحدت را شرط کرده‌اند، از زمان شیخ طوسی تا هزار، حتی یک نفر را هم من پیدا نکردم که بگوید وحدت افق شرط نیست، کسانی که من پیدا کردم، اول مرحوم شیخ طوسی است، شیخ طوسی در کتاب مبسوط وحدت افق را شرط می‌داند و می‌گوید:
شيخ طوسى كه اساس اين تفصيل است در (مبسوط) فرموده است:« ومتى لم ير الهلال فى البلد وراى خارج البلد ـ على مابيّناه ـ وجب العمل به اذا كان البلدان التى رأى فيها متقاربة بحيث لو كانت السماء مضحية والموانع مرتفعة لرأى فى ذلك البلد ايضاً لاتفاق عروضها و تقاربها مثل بغداد و واسط والكوفة وتكريت والموصل, فاما اذا بعدت البلاد مثل بغداد و خراسان, و بغداد و مصر فان لكل بلد حكم نفسه. ولايجب على اهل بلد العمل بما رآه اهل البلد الآخره». [5]
ابن حمزه در وسیله
«واذا رؤی [الهلال] فی بلد ولم یر فی آخر فان کانا متقاربین لزم الصوم اهلیهما معاً وان کانا متباعدین مثل بغداد و مصر او بلاد خراسان لم یلزم اهل الآخر».
ولی متقارب هستند ولذا مثال می‌زند به بغداد و مصر،‌اینها گویا وحدت افق دارند اما راه شان دور است.
سوم کسی که پیدا کردم
محقق است
محقق می‌فرماید:« و إذا رؤی الهلال فی بلاد متقاربة کالکوفة و البغداد وجب الصوم علی ساکنهما أجمع دون المتباعدة کالعراق و الخراسان».
‌گاهی بین عراق و خراسان سه ربع ساعت فاصله است،‌مثلاً خراسان با تهران بیست و دو دقیقه فرق دارد، تهران هم با تبریز بیست دقیقه فاصله دارد، قهراً خراسان فاصله‌اش بیشتر است، آن هم خراسان فعلی و الا اگر خراسان قدیم را در نظر بگیریم خیلی فاصله زیاد است.
مرحوم علامه در تذکره مفصل بحث کرده، بعد از علامه شهید اول است که بحث نموده، ایشان می‌گوید: یساوی رمضان برؤیة هلاله و إن انفرد کالبلاد المتقاربة کالبصرة و البغداد.لا کبغداد والمصر»، بعد از ایشان شهید ثانی است در کتاب مسالک، بعد از ایشان محقق اردبیلی است، ایشان می‌گوید:« المتقاربة کبغداد و الکوفة بخلاف المتباعدة».
بعد از ایشان مرحوم صاحب مدارک است. تا این قرن من کسی را از علمای شیعه ندیده‌ام که وحدت افق را شرط نداند.
اول کسی که این مسئله را مطرح کرده فیض کاشانی است،البته فیض تنها محدث نیست، ایشان در عین حالی که محدث است، محقق هم است، ایشان اولین کس است که این مسئله را در کتاب وافی مطرح کرده است، بعد از ایشان محقق بحرانی (در کتاب حدائق) مطرح کرده است، بعد از ایشان مرحوم نراقی کاشانی.
بعد از ایشان هم جواهر ، صاحب جواهر هم تحت تاثیر فرمایش اینها است و لذا می‌گوید قرب شرط نیست، بعد از این بزرگواران ظاهراً مرحوم آیة الله حکیم و مرحوم آیة الله خوئی این مسئله را بزرگ کرده‌اند و گفته‌اند شرط نیست.
ما در جلسه آینده ادله طرفین را می‌خوانیم تا معلوم شود که ادله طرفین کدام را می رساند.

[1] سوره حج، آیه78.
[2] سوره بقره، آیه189.
[3] وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج7، ص209،باب 11، از ابواب احکام شهر رمضان، حدیث11، چاپ الإسلامیة.
[4] وسائل الشیعة، شیخ حر عاملی، ج7، ص184، باب3، از ابواب احکام شهر رمضان، حدیث13، چاپ الإسلامیة.
[5] المبسوط، شیخ طوسی، ‌ج1، ص268، چاپ المکتبة المرتضویة.
پاسخ
#2
1392/3/11

میزان در رؤیت هلال
سخن در این است که اگر ماه در یک نقطه‌ای دیده شد تا چه اندازه حجیت دارد؟
برای اینکه این مسئله را کاملاً ریشه‌ای بحث کنیم، نیاز به چند مقدمه دارد که باید آنها را بیان ‌کنم، منتها نتیجه گیری را به جلسه آینده موکول می‌کنیم.
مقدمات مسأله
1- أقوال
مقدمه اول عبارت بود از اقوال مسئله که عرض کردیم و گفتیم تا فقهای شیعه قرن دهم ملتزم بودند بر وحدت افق، فقط مرحوم فیض در قرن دهم این اختلاف را ایجاد کرد و بعد از ایشان مرحوم سبزواری در (کتاب ذخیرة)، بعد از ایشان هم مرحوم بحرانی در کتاب «حدائق».
البته صاحب جواهر هم یکنوع اظهار تمایل به این مسئله کرده است.
2- در مقدمه دوم کلمه‌ی افق را معنا کردیم و گفتیم غالباً افق این است که انسان در یک بیابانی بایستد که کوهی نباشد، یعنی مسطح باشد، یک دایره‌ای را می‌بیند، می‌گویند: «افق» همین است.
یلاحظ علیه
ولی اگر افق این باشد، کار خیلی مشکل می‌شود،‌چون این افق حد اکثر شش کیلومتر در هر طرفی است، بیش از این نیست و این معنایش این است که اگر ماه را در قم دیدیم، باید برای مردم حسن آباد حجت نباشد، ولذا آقایان افق را به گونه‌ی دیگر معنا می‌کنند و آن این است که خط نصف النهار شان یکی باشد، آفتاب که از شرق به غرب حرکت می‌کند، مسلماً بین شمال و جنوب یک دایره‌ای است که نصفش قوسش فوق ماست، نصف دیگرش تحت زمین است، البته دایره موهوم، این خطی که از جنوب به شمال رفته، آفتاب که از شرق می‌آید، هر موقع که به این خط رسید که ما زیرش قرار گرفتیم‌،تمام این بلادی که چه در جنوب و چه در شمال هستند، رؤیت برای آنها حجت است، البته به شرط اینکه نصف النهار ما یکی باشد.
البته دقیقاً هم نمی‌شود گفت،‌اما تقریباً نصف النهار شان یکی است، ما افق را چنین معنا کردیم، اگر معنای افق این است، پس دایره‌اش وسیع می‌شود.
اگر کسی نقشه‌ها نگاه کند، در نقشه ها بهتر می‌تواند نصف النهار تمیز بدهد که چه بلادی تحت نصف النهاری هر بلد است،‌نصف النهار تهران، نصف النهار مشهد و نصف النهار افغانستان.
اگر می‌بینیم در این دایره موهوم، آنکه زیر این دایره قرار گرفته، خط نصف النهارشان یکی است.
3- تکوّن القمر، مسئله سوم عبارت است از :«تکون القمر»،‌این را چطور معنا کنیم؟
آقایان می‌گویند: «ولادة القمر»، ولی ما می‌گوییم:« تکون القمر».
البته وقتی ما کلمه‌ی «قمر» را به کار می‌بریم، مراد و مقصود ما از «قمر» هلال است، چگونه ماه قمری تولید می‌شود، کلمه‌ی قمر که می‌گویم همه بیست و نه روز به ذهن شما نیاید،بلکه مراد ‌روز اول است یا بگویید: «تکوّن القمر» یا بگویید:« تکوّن الهلال».
در هر صورت آنچه را که در زمان و عصر ما آقایانِ اهل هیئت می‌گویند این است که ماه در شب چهاردهم طرف شرق است، نیمی از این ماه روبروی ماست، نیمی دیگر به طرف آسمان است، همیشه این ماه دو نیم می‌شود،‌نصفش همیشه روشن است و نصفش همیشه تاریک، آن وقت که نصفش روشن است، خیلی حرارت دارد حتی کسانی که در ماه فرود آمده‌اند،‌در آن ایام فرود نیامده‌اند، بلکه در ایامی فرود آمده‌اند که ماه تاریک باشد،یعنی آفتاب نتابد، و الا داغ است، این ماه که در شب چهاردهم حتی شب پانزدهم اگر ماه تمام باشد، نصفش روبروی ماست، نصف دیگرش آن طرف آسمان است،‌نصفش همیشه مستنیر است،‌نصفش همیشه مظلم است، اگر این نصف مسامت ومقابل باشد با آفتاب، روشن است، اما اگر مسامت نباشد، آن نصف دیگر مظلم است، شما می‌توانید یک چراغی را در وسط اتاق تان روشن کنید و ‌یک سیبی را هم در دست بگیرید،‌این سیب نصفش روشن است و نصف دیگرش تاریک.یعنی نصفش که جلوی چراغ است روشن است و نصف دیگرش تاریک،‌این نصف را بچرخانید، به تدریج که بچرخانید، نصفی که روشن بود به تدریج می‌شود تاریک،‌نصف دیگرش می‌شود روشن، مثل چراغ مثل آفتاب است،‌سیب هم در دست شما مثلش مثل قمر است، وقتی که جلوی است، چراغ است،‌نصفش مستنیر است و نصف دیگرش تاریک، همین که می‌چرخد،‌به تدریج و کم کم قوس نزولی شروع می‌شود،‌شما طرف چراغ هستید،سیب را می‌بینید، کم کم این سیب قوس نزولی را شروع می‌کند فلذا ‌به تدریج ازش کم می‌شود تا به جایی همه‌اش که طرف شماست می‌شود مظلم، آن طرف دیگر می‌شود مستنیر،‌ماه در آسمان این حکم را دارد، آفتاب مثل چراغ است، ماه مانند این سیب است، نصفش که جلوی آفتاب است روشن است، نصف دیگرش که تاریک.
شما اگر در یک نقطه‌ای هستید که آفتاب بر این ماه می‌تابد،‌می‌شود بدر،‌حتی شب پانزدهم می‌شود بدر، کم کم این ماه که می‌چرخد برای خودش منازلی دارد، بیست و هشت تا منزل دارد :« وَالْقَمَرَ‌ قَدَّرْ‌نَاهُ مَنَازِلَ حَتَّىٰ عَادَ كَالْعُرْ‌جُونِ الْقَدِيمِ». [1]
اینکه می‌چرخد، کم کم آن طرفش روشن می‌شود، طرف ما کم کم تاریک می‌شود، تا به جایی که عکس است، یعنی آنکه طرف آسمان است روشن است، آنکه طرف ماست،‌همه‌اش تاریک است، همین که در بیست و هشتم شد،‌همه‌ی قمر که روبروی ماست،‌تاریک است، تا بخواهد از این تاریکی در بیاید (چون دو مرتبه می‌خواهد بچرخد) تا به هشت درجه نرسد،نورانیت این قمر دیده نمی‌شود، البته یک درجه که چرخید،ضوء بر آن منعکس شد،اما ما نمی‌توانیم ببینیم. چرا؟ چون شعاع و نور آفتاب حائل است ولو این طرف جلوی آفتا نیست، این طرف ضد آفتاب است،‌اما شعاع آفتاب در آسمان است،‌می‌گویند قمر، این باید به مقدار شش درجه برود این طرف تر بچرخد،‌تا به درجه ششم که رسید، این طرف تر بچرخد تا به درجه ششم که رسید، به اندازه یک نخی ضوئی از آن پیدا می‌شود فلذا می‌گویند ماه شرعی متولد شد،‌این تولد ماه است،شما می‌توانید این را در خانه به وسیله سیب آزمایش کنید،‌خواهید دید که همین است.
بنابراین، نقطه شروع را بدر بگیرید، در بدر این نصف همه‌اش رو به آفتاب است، روشن، ما هم که جلوی این مسامت هستیم، اما در یک حال نمی‌ماند، اگر در یک حال می‌ماند،‌همیشه شب ها شب بدر بود‌،اما چون به دور زمین حرکت می‌کند و منازل بیست و هشتگانه دارد، کم کم قوس نزولی شروع می‌شود،و کم کم و به تدریج تاریک می‌شود، آن طرف قمر می‌شود روشن، این طرف قمر که طرف ماست، می‌ شود ظلمانی در شب بیست و هشتم، شب بیست و هشتم حرکت دورانی‌اش تمام است، اما اگر بخواهد از این ظلمت بیرون بیاید، یک درجه بیاید کافی نیست، چون شعاع خورشید در مغرب مانع است، باید پنج یا شش درجه از آن حرکت دورانی‌اش بیاید بیرون،‌به درجه ششم که رسید،‌هلال دیده می‌شود.
پس ههنا هلال طبیعی و ههنا هلال شرعی.
هلال طبیعی و هلال شرعی
هلال طبیعی همان یک درجه یا دو درجه است، اما هلال شرعی باید رؤیت باشد، آن نور آفتاب اجازه‌ی دیدن نمی‌دهد در افق،‌در افق نور آفتاب است ولذا باید به قدری بیرون بیاید تا این باریک بیشتر ضخیم بشود،‌تا هلال تکون پیدا کند، هنگامی که به درجه ششم از حرکت دورانی خودش رسید، هلال شرعی متولد می‌شود،‌ماه متولد می‌شود،‌ماه خودِ قمر نیست، ماه آن ضوء قمر است، چون ماه خودش یک کره است و این کره همیشه است و این تولد ندارد، کیفیت ضوء این کره را می‌گویند هلال، اگر واقعاً از آن تاریکی آمد بیرون،مقداری که کم کم مسامت شد، وقتی تاریک است مسامت نیست،‌وقتی می‌چرخد و کم کم می‌خواهد مسامت بشود با آن خورشید،‌باید به قدری بچرخد که واقعاً آن روشنی نوار وار،قابل رؤیت با چشم باشد.
بنابراین، انحراف اولین درجه، ماه طبیعی است، اما انحراف شش درجه، ماه شرعی است،‌فههنا هلال شرعی و ههنا هلال طبیعی،‌ههنا شهر طبیعی و ههنا شهر شرعی،‌شهر طبیعی با اندک انحراف آغاز می‌شود،‌ولی به درد ما نمی‌خورد، آنکه به درد ما می‌خورد شهر شرعی است.
پس تا اینجا چند مقدمه را بیان کردیم:
اقوال را ذکر کردیم، افق را معنا کردیم و گفتیم افق لغوی و عرفی غیر از افقی است که در اصطلاح فقهاست، و هکذا تکون و پیدایش ماه را گفتیم،یعنی تولد ماه را کیفیتش را عرض کردیم، به شرط اینکه با هیئت امروز تطبیق بکند.
4- مقدمه چهارم، ماه بر خلاف زمین است،‌ماه از شرق به طرف غرب می‌رود، ولذا نیمه ماه آفتاب طرف شرق است، آخر ماه،‌ماه طرف غرب است،‌حرکت ماه از شرق به غرب است،‌عکس زمین، زمین حرکتش از غرب به شرق است، این مسائل را تا حدی رصد کرده‌اند و روشن کرده‌اند، اگر ماه از شرق به غرب است، در خراسان ماه را می‌بینند، ولی ما ماه را ندیدیم، برای ما حجت است، چرا؟ چون معلوم می‌شود که این ماه به اندازه شش درجه از آن قوس آمده به سوی قوس صعودی فلذا دیده شده، اگر ما ندیدیم،‌مانعی بوده، یا ابر بوده، یا دقت نکردیم، ولذا اگر در شرق ببینند، مسلماً این حاکی از آن است که اگر در آن زمان دیدن با چشم غیر مسلح،‌این دلیل بر این است که بر ما حجت است، معلوم می‌شود که خرج عن تحت الشعاع، خرج به مقدار شش درجه از حرکت دورانی خودش تا حد شش درجه آمده که آنها دیده‌اند، آمده طرف ما، معلوم می‌شود که ماه نیم ساعت قبل در خراسان متولد شده، حالا که طرف ما آمده، ماه متولد برای ما حجت است.
اما بر عکس،‌یعنی اگر ماه را در قم دیدیم، آیا این می‌تواند برای شرقی ها مانند خراسان و افغانستان حجت باشد، اگر آن شرقی ها با ما در نصف النهار قریب هستند، اشکالی ندارد، اما اگر بعید باشد مانند کابل، ماه را در قم دیدیم، برای کابل و پاکستان حجت باشد، این گونه نیست،‌یعنی حجت نیست، چرا؟ چون دیدن ما دلیل بر این است که این ماه کم کم قوس صعودی را شروع کرده به شش درجه اینجا رسیده، این دلیل نمی‌شود که آنجا هم به شش درجه رسیده، لعل در آنجا در چهار درجه بوده یا پنج درجه، ولذا فقهای قدیم می‌گفتند اگر در شرق ببینند، برای غرب حجت است، اما اگر در غرب ببینند، شرق اگر نصف النهار شان قریب هم هستند، مانعی ندارد، اما گر نصف النهار شان دور است مانند کابل و کراچی، برای آنها حجت نیست، لأن الخروج بالمغرب به اندازه شش درجه،‌دلیل براین نیست که در آنجا هم یکساعت قبل یک چنین عوارضی را داشته است.
5- مقدمه پنجم این است که اگر ماه در یک نقطه دیده شد،‌باید ببینیم که چه مقدار حجیت دارد؟
هنا احتمالات ثلاثة
الف، احتمال اول این است که اگر در یک نقطه ماه را دیدند،‌این برای تمام کره حجت است.
ب،احتمال دوم اینکه اگر ماه را دیدند، نسبت به آن نقاطی حجت است که با محل رؤیت شرکت در شب داشته باشند، خواه قبل باشد یا بعد،‌مثلاً شب ما ده ساعت است، اقلاً آن نقاط با محل رؤیت یک ساعت شب شان مشترک باشد.
ج، احتمال سوم اینکه بگوییم این فقط حجت است برای آن نقاطی که نصف النهار شان یکی باشد.
تا اینجا چهار مقدمه را بیان کردیم:
اولاً، اقوال را گفتیم، ثانیاً،افق را معنا کردیم که مراد از افق چیست؟
ثالثاً،پیداش قمر را گفتیم.
رابعاً، گفتیم ماه قمری غیر از ماه طبیعی است،یعنی ماه طبیعی غیر از ماه شرعی است، ماه طبیعی به مجرد شروع در قوس صعودی یتحقق، یعنی یک باریکه ماه روشن شده،‌منتها ما نمی‌ بینیم، اما ماه شرعی مسلماً بعد است.
مقدمه پنجم هم این بود که اگر شرقی ها ببیند بر غربی ها حجت است،‌چون حرکت از شرق است، نیمه‌ ماه،‌ماه را طرف شرق می‌بینیم،‌آخر ماه هم در غرب می‌بینیم، از شرق به غرب است، قهراً اگر در شرق ببینند برای غرب حجت است،‌اما اگر در غرب بینند برای شرق حجت نیست.
6- مقدمه ششم این است که اگر ماه در یک نقطه دیده شد، باید ببینیم که چه مقدار حجیت دارد؟
در اینجا سه احتمال وجود دارد:
احتمال اول این است که بگوییم اگر در یک نقطه ماه را دیدند، برای تمام کره حجت است، برای تمام مقامات حجت است.
احتمال دوم این است که بگوییم اگر ماه را دیدند،‌نسبت به آن نقاطی حجت است که با محل رؤیت شرکت در شب داشته باشد، خواه قبل باشد و خواه بعد باشد، مثلاً اگر شب ما که از اول شب شروع می‌شود تا فجر ده ساعت است، اقلاً این نقاط با قم یک ساعت شب شان مشترک باشد،‌چه ما بعد و چه ما قبل.
احتمال سوم اینکه بگوییم این فقط حجت است برای آن نقاطی که نصف النهار شان یکی باشد.
بطلان احتمال اول
نسبت به قول اول فکر نمی‌کنم که احدی به آن ملتزم بشود، چون قول اول می‌گفت اگر در یک نقطه دیده شد، بر تمام نقاط جهان حجت است. چرا؟ چون این معنایش این است ما که ماه را دیدیم شب است، أمریکای لاتین روز است، معنا ندارد که در آنجا هم بگوییم اول ماه وارد شد، می‌خندند، خواهند گفت که الآن ساعت هشت صبح است، شما که ماه را می‌بینید حساب کن آن منطقه‌هایی را که هنوز در آنجا روز است، روز باقی است،اینجا اول شب است، آنجا ممکن است ساعت صبح باشد،اگر بگوییم ماه وارد شد، خواهند گفت که کجا ماه وارد شده در حالی که ساعت هشت صبح است، ماه باید غروب باشد ولذا اولی را کسی نباید دم بزند هرچند گاه و بیگاهی می‌گفتند ولی برگشتند،‌چون گفتنی نیست.
مختار آیة الله خوئی
احتمال دوم مختار آیة الله خوئی است، ایشان می‌گویند اگر در یک نقطه دیده شد، تمام نقاطی که با این نقطه‌ای که محل رؤیت است،شب مشترک دارند هر چند یکساعت یا نیم ساعت من دون فرق بین أن یتقدم أو یتأخر، این قول مرحوم خوئی است.
دیدگاه استاد سبحانی
احتمال و قول سوم را ما به تبع از استاد خود (امام خمینی رحمه الله) انتخاب کردیم، فلذا می‌گوییم برای مناطقی حجت است که نصف النهار شان قریب هم باشند، یعنی بتوانند با همدیگر تفاهم کنند، البته این احتیاج به دلیل دارد.
احتمال اولی احتیاج به بحث ندارد، اما دومی و سومی نیاز به بحث دارد و باید در طی این دو روز بحث کنیم و ببینیم که ادله دومی را می‌گوید یا سومی را.
7- مقدمه هفتم، آیا رؤیت جنبه موضوعی دارد یا رؤیت جنبه‌ی طریقی دارد؟
مختار استاد سبحانی
من آشکارا می‌گویم که رؤیت جنبه‌ی طریقی دارد نه جنبه‌ی موضوعی. چرا؟
اولاً، به دلیل آیات و روایات، اگر بیّنه قائم شد که ما ماه را دیدیم، برای من حجت است و حال آنکه من ماه را ندیدم، معلوم می‌‌شود رؤیت جنبه‌ی طریقی دارد، به دلیل اینکه اگر بینه قائم بشود و بگوید ما دیدیم، قبول می کنیم و الا اگر رؤیت موضوعیت برای همه داشت، باید بینه را قبول نکنیم.
ثانیاً،‌آقایان فتوا می‌دهند که اگر ما در رشت یا مازندران هستیم،‌یعنی در نقاطی هستیم که پیوسته در آنجا ابر است،‌امام می‌فرماید سی روز را بشمارید، روز سی و یکم عید شماست، از این معلوم می‌شود که رؤیت موضوعیت ندارد حتی ثلاثون را هم طریق قرار داده و کافی می‌داند.
ثالثاً، اگر من اول ماه را استصحاب کردم و روزه را خوردم، بعداً ثابت شد که اول ماه بوده، باید در اینجا قضا کنیم،‌همه اینها حاکی از این است که رؤیت جنبه طریقی دارد نه جنبه‌ی موضوعی.
ولی اصل رؤیت موضوعیت دارد، یعنی باید رؤیت بشود، البته قائم مقام هم دارد، یعنی این گونه نیست که رؤیت هم نشود، مثلاً منجم خبر بدهد یا حسابهای علمی بگوید، یعنی حتی اگر حساب های علمی هم بگوید باز نمی‌توانیم افطار کنیم،‌البته اگر حسابهای علمی بگوید،‌فقیه باید در اینجا احتیاط کند.
فقهای ما (اعلی الله مقامهم و حفظ أحیائهم) به این محاسبات علمی منجمین بی اعتنا هستند،‌ما می‌گوییم این قدر هم نباید ما با علم مبارزه کنیم، اینها دقایق و حسابهای دارند، حتی ثانیه‌ها را معین می‌کنند، ثانیه‌هایی خسوف وکسوف را معین می‌کنند ولذا نباید به حسابهای آنان بی اعتنا باشیم، بلکه باید یک حسابی هم برای حسابهای آنها باز کنیم، اگر واقعاً اهل نجوم، نه منجم به اصطلاح روایات که از چیزی خبر می‌دهد ، آنهایی که کار شان رصد و این علم است،اگر گفتند ماه دیده نمی‌شود، ما نباید در اینجا به قول دو نفر یا سه نفر یا ده نفر اعتنا کنیم، چرا؟ نمی‌گویم قول اینها (منجمین) حجت است، بلکه قول اینها ایجاد تشکیک در انسان می‌کند که نکند رؤیت اینها خطای باصره بوده ،یعنی واقعیت نبوده.
بنابراین، ما علم امروز را منکر نیستیم و حتی ‌ارزش هم قائلیم، البته روی آن فتوی نمی‌شود داد، اما می‌تواند جلوی بعضی از صور را برای ما بگیرد.

[1] سوره یس، آیه39.
پاسخ
#3
1392/3/12

میزان در رؤیت هلال
مقدمات لازم را بیان کردیم، اینک ادله کسانی را می‌خوانیم که وحدت افق را شرط می‌دانند تا بعداً برسیم به ادله آقایانی که وحدت افق را شرط نمی‌دانند.
ابتدا ادله این طرف را می‌خوانیم و در جلسه آینده هم ادله طرف مقابل را، آنگاه خودِ شما قضاوت کنید که دلیل کدام یکی از این دو طرف اقوی است. ادله قائلین به وحدت افق
این طرف (کسانی که وحدت افق را شرط می‌دانند) دو دلیل روشنی دارد.
دلیل اول‌
«خروج القمر من المحاق کشروق الشمس و غروبها»
کسانی که می‌گویند وحدت افق شرط است، تشبیه می‌کنند خروج قمر را از محاق (یعنی شب بیست و هشتم که کم کم محاق است و بعداً بیرون می‌آید، یعنی شب بیست و نهم یا سی‌ام،)‌خروج قمر از محاق مانند شروق شمس است که آفتاب از مشرق طلوع می‌کند ‌و در مغرب هم غروب می‌کند.
اول «مشبه به را بیان کنیم و سپس «مشبه» را.
اما مشبه به (که شروق شمس باشد) بیان کنم، آقایان می‌دانند که زمین ما کروی است،تقریباً کروی بودن زمین حسی است.
مثال
مثلاً موقعی که ماشین راه می‌رود،‌ اگر انسان خوب نگاه کند،‌می‌بیند که سیم‌‌های تلفن یا سیم های تلگراف تا یک نقطه روشن است، هر چه به پیش برویم به طرف سرازیری پیش پیش می‌رویم تا جایی که دیگر سیم و پایه‌ی آن دیده نمی‌شود،‌این نشان می‌دهد که زمین کروی است،‌چون اگر زمین مسطح می‌بود، با یک نگاه باید تمام آنچه که می‌تواند چشم ببیند، همه این ستون ها را باید یکسان ببیند و حال آنکه یکسان نمی‌بیند، بلکه سرازیر می‌بیند.
خلاصه شما وقتی از قم به طرف تهران می‌روید،‌این را ملاحظه کنید و اگر کسی هم اهل سفر دریایی است،‌اگر لب دریا بایستد،‌انسان می‌بیند وقتی که کشتی می‌آید، فقط سینه کشتی و یا یک گوشه کشتی پیداست تا اینکه نزدیک بیاید،‌وقتی خیلی نزدیک آمد همه پیکره کشتی پیدا می‌شود.
پس معلوم می‌شود که زمین کروی است،‌آب دریا هم کروی است، آب روی همین کره است و لذا اگر از دور نگاه کنیم کمی از کشتی پیداست، هر چه بیاید نزدیک تر،‌کم کم همه بدنه کشتی برای ما روشن می‌شود.
به بیان دیگر،کروی بدون زمین از نظر علم امروز یک چیزی واضح و روشنی است.
مثلاً در زمان ما که تلفن است،‌شما وقتی به خراسان تلفن می‌کنید، ‌به شما می‌گویند: الآن در خراسان مغرب است در حالی اینکه در اینجا (شهر قم) هنوز نیم ساعت به غروب مانده است.
بنابراین، زمین کرویاست و کروی بودن زمین خیلی روشن است.
خلاصه زمین مسطح نیست، بلکه کروی است.
«و العجب» اینکه من از شیخ قبلی «الأظهر» یک فتوای از او دیدم که می‌گوید زمین مسطح است نه کروی، شاید هر کس به کروی بودن زمین قائل بشود او را تکفیر کند، چرا؟ چون آسان ترین چیز برای آنها همان تکفیر است. چطور زمین کروی است؟ چون قرآن فرموده:« وَإِلَى الْأَرْ‌ضِ كَيْفَ سُطِحَتْ» [1] متاسفانه به عقلش نرسیده که بفهمد کلمه‌ی‌« سطحت» به معنای مسطح نیست،‌بلکه می‌گوید دارای سطح است‌،«کره» نیز برای خودش سطح دارد، یعنی همه اجسام دارای سطح هستند خواه کروی باشند یا مسطح.
در هر حال من یک فتوای از او دیدم که استناد کرده به این آیه و غیر این آیه،‌اتفاقاً در برخی از کتابهای ملا جلال سیوطی هم دیدم،‌سوطی یک کتابی در باره علم معنای و بیان دارد که ‌در آنجا هم دیدم که می‌گوید زمین مسطح است و به این آیه استدلال کرده است.
در هر صورت مستدل می‌گوید خروج قمر از محاق، مثل شروق شمس و غروب شمس است، همان گونه که شمس شروقاتی و غروباتی دارد، مثلاً آفتاب در مشهد غروب می‌کند در حالی که هنوز در اینجا آفتاب روشن است،‌مشهد برای خود غربی دارد و شرقی ، آفتاب در آنجا می‌زند در حالی که در کابل شب است، اما آنجا (مشهد) روز است، آفتاب در مشهد غروب می‌کند و حال آنکه در تهران روز است ولذا ما ‌به اندازه کره زمین مشارق و مغارب داریم.
پس همانطور که زمین برای خودش مشارق و مغاربی دارد، همان گونه که زمین برای خود شروقی دارد و مغارب هم دارد، هلال نیز چنین است، یعنی هر نقطه‌ای برای خودش هلالی دارد، ممکن است در قم ماه از محاق بیرون بیاید در حالی که در خراسان هنوز از محاق بیرون نیامده. چرا؟ چون سیرش از شرق به غرب است، هنوز در خراسان تحت الشعاع بوده، به مقدار یک درجه و دو درجه هم از تحت الشعاع بیرون نیامده، فلذا شروق هلال ندارد،‌ولی ما هلال داریم، همچنین است پشت سری های ما،‌یعنی پشت سری های ما نیز هر کدام موقع مغرب برای خودشان هلالی دارند.
‌پس تمام منقطه‌ها و ملت ها برای خود شان هلالی دارند، و برای خود شان غروبی دارند،‌اگر چنین است، پس باید هر کس تابع غروب و هلال خودشان باشد،‌این استدلالی است که قائلین به وحدت افق دارند.
نقد آیة الله بروجردی
مرحوم آیة الله خوئی این استدلال را مورد نقد قرار داده است، نقد ایشان را من عرض می‌کنم تا نظر خود را بیان کنیم.
‌ایشان می‌فرماید این قیاس مع الفارق است، ما نمی‌توانیم شروق شمس را با هلال ماه یکسان بگیریم‌.
چرا؟ می‌فرماید طلوع آفتاب «نسبة بین الشمس و الأرض»، طلوع آفتاب (که به آن می‌گوییم شروق) ‌نسبة بین الشمس و الأرض، چون این نسبت هست، «فکلّ الأرض له مشرق و مغرب». چرا؟ چون رابطه طلوع بین الشمس و الأرض است ولذا اراضی برای خودش مشارقی دارند و مغاربی، اگر هم قرآن فرموده:« فَلَا أُقْسِمُ بِرَ‌بِّ الْمَشَارِ‌قِ وَالْمَغَارِ‌بِ إِنَّا لَقَادِرُ‌ونَ» [2] صحیح است، اگر در آیه دیگر هم فرموده: «رَ‌بُّ الْمَشْرِ‌قَيْنِ وَرَ‌بُّ الْمَغْرِ‌بَيْنِ» [3] باز هم درست است. ‌چرا؟ چون نیم کره را در نظر گرفته، مثلاً نیم کره بالا مشرق و مغرب دارد، نیم کره پایین هم مشرق و مغرب دارد،‌حتی آیه‌ای که می‌گوید:
«وَلِلَّـهِ الْمَشْرِ‌قُ وَالْمَغْرِ‌بُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّـهِ إِنَّ اللَّـهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ» [4] جنس را اراده کرده.
بنابراین، شرق و شروق، طلوع آفتاب نسبة بین الشمس و الأرض،‌مادامی که اراضی متعدد است، چون کروی است، بر یک نقطه‌ای می‌تابد و در حالی در نقطه‌ی دیگر هنوز نتابیده، دو مرتبه بر آن نقطه می‌تابد و حال آنکه بر نقطه‌ی بعدی نتابیده،‌این در آنجا درست است.
‌اما هلال «نسبة بین القمر و الشمس» ولذا ارتباطی به زمین ندارد،‌البته همان گونه که می‌دانید بعد از هلال تربیع است، بعد از «تربیع» تثلیث است و بعد از «تثلیث» بدر است، می‌گوید تمام اینها «نسبة بین القمر و الشمس»، اگر کمی فاصله بگیرد،‌هلال است،‌بیشتر فاصله بگیرد،‌می‌شود:« تربیع»،یعنی یک چهارم آن قسم، و چنانچه بیشتر فاصله بگیرد، آفتاب می‌تابد می‌شود:« تثلیث»، و اگر به تمام معنا فاصله بگیرد،که یک طرف همه‌اش آفتاب باشد،‌این می‌شود:« بدر».
بنابراین،‌در هلال،‌تربیع،‌تثلیث و بدر،‌نسبة بین القمر و الشمس،‌وقتی که نسبت بین قمر و شمس شد، هلال چیه؟ تکوّن القمر، هسته بندی قمر،‌چه رقم هسته بندی؟ الآن همه‌اش تاریک است، آن طرف روشن است، این طرف که به سوی ماست تاریک است،‌یک قدری فاصله بگیرد، که بچرخد که یک مقدار از نور آفتاب بر آن ضلع بتابد تا بشود روشن، و این یک حقیقت سماوی است، این یک حقیقت تکوینی است،‌این قمر فاصله می‌گیرد،حرکت که می‌کند،‌یک بارکه‌اش با آفتاب روبرو می‌شود و می‌شود روشن، این حقیقت تکوینیه است سواء کان الأرض موجودة أولا، سواء أکان فی الأرض إنسان أو لاء؟ اصلاً کره زمین نباشد،‌این حقیقت است، ماه و قمر مادامی که در محاق است، آن طرفش روشن است،‌این طرف تاریک است، آن طرف هم خورشید هم که نور و شعاعش حتی اجازه دیدن آن جسم تاریک را هم به ما نمی‌دهد، این کمی که فاصله می‌گیرد، یک مقدار نورش می‌تابد،‌به او می‌گوییم:« هلال»، بیشتر فاصله می‌گیرد، می‌شود تربیع،‌بیشتر می‌فاصله می‌گیرد می‌شود تثلیث، همه‌اش رو به آفتاب می‌شود، می‌شود بدر،‌هذه حقیقة تکوینیة قائمة بین القمر و الشمس،‌شما باشید یا نباشد، این هلال است،‌حال که چنین است‌،اگر هلالی در یک نقطه تحقق جست، ماه را در تهران دیدند، در حقیقت هلال محقق شده است،حجت بر تمام شرق حتی بر افغانی های که دو ساعت از شب بر آنها رفته است،‌چین که حتی شش ساعت از شب رفته است،برای آنها حجت، برای غربی ها که حجت است،‌این را همه می‌گویند. چرا؟ چون زمین که از شرق به غرب می‌آید، کم کم آنها هم هلال را به تدریج می‌بینند، این حاصل بیان مرحوم خوئی است، اعلی الله مقامه.
خلاصه مطلب اینکه مستدل می‌گوید: خروج القمر عن المحاق کشروق الشمس و غروبها.
همانطور که شروق و غروب متعدد است، هلال هم متعدد است،‌این استدلال بود.
ایشان جوابش این بود که این قیاس مع الفارق بود، در شروق رابطة بین الشمس و الأرض،‌ولذا شروق مختلف است،‌اما هلال ارتباطی به زمین ندارد، هلال، تربیع،‌تثلیث، رابطة بین القمر و الشمس، این بستگی دارد که چه مقدارش رو به آفتاب باشد،‌شب بیست و هشتم آن طرف همه‌اش روشن است، چون آن طرف بدر است که نیستیم، این طرف تاریک است، شب بیست و نهم یا شب سی‌ام که کمی می‌چرخد، باریکه‌اش رو به آفتاب است،‌بیشتر بچرخد، ربعش رو به آفتاب است، بیشتر بچرخد، ثلثش رو به آفتاب است، تمام معنا بچرخد،‌همه آن طرف که رو بروی ماست،‌می‌شود نورانی. و هذه حقیقة کونیة و حقیقة تکوینیة سواء أکان إنسان أولا، سواء أکان أرض أولا، ایشان در مستند العروة به طور مفصل دارد.
بیان استاد سبحانی
ما نظر می‌دهیم، اصرار هم بر نظر خود نداریم، بلکه آن را واگذ ار به شما می‌کنیم.
ما می‌گوییم: همانطور که طلوع آفتاب نسبت به زمین دارد، هکذا هلال هم در عین حالی که نسبتی به آفتاب دارد،با زمین هم ارتباط دارد. ‌چرا؟ زیرا اگر فرض کنیم که اصلاً زمین نباشد‌،کره زمین نباشد، آدمی هم نباشد،‌ماه چه وضعی دارد؟ نصفش روشن است و نصف دیگرش تاریک،‌لا هلال ولا تربیع و لا تثلیث، اگر می‌بینید هلالی است، چون یک نسبتی با زمین پیدا می‌کند ولذا می‌گوییم یک کمی آنی که رو به ماست،‌کمی با آفتاب مقابل شده،روشن شده،‌بیشتر می‌گذراد، می‌گوییم آنی که رو به ماست، بیشتر با آفتاب روبرو شده،‌مقابله می‌گویند،‌روشن شده، اگر زمین نباشد، قمر یک حالت بیشتر ندارد، نصف او مستنیر است و نصفش مظلم، غایة ما فی الباب می‌چرخد، یعنی همیشه نصفش مضیء است و منصف دیگرش مظلم است، اگر روزی کسی به مریخ برود، قمر را مطالعه کند، قمر را در یک حالت خواهد دید، یا همیشه نصفش روشن است،‌نصفش هم تاریک،‌کسی در مریخ باشد یا کره نزدیک تر،‌هرگز این حالات برای او رخ نخواهد داد.
بنابراین،‌اینکه ایشان می‌گوید:« الهلال حادثة کونیة فضائیة»،‌روی چشم من،‌اما باید توجه داشت که ارتباطش تنها با شمس نیست، بلکه ارتباطش با ارض و من فی الأرض هم است.
این دلیل اول آقایان است و به نظر می‌رسد که دلیل محکمی است.
دلیل دوم قائلین به وحدت افق
دلیل دوم قائلین به وحدت افق، دلیل دوم شان این است، آنها می‌گویند قرآن مجید می‌فرماید:« يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ ». [5]
در شأن نزول این آیه می‌گویند از پیغمبر اکرم سوال کردند که چرا «ماه» اولش لاغر است، بعداً می‌شود تربیع،‌بعداً‌می‌شود تثلیث و بعداً می‌شود:« بدر؟ خداوند منان برای اینکه مقام الهی مقام وحی است و علم طبیعی نیست، آمد حکمتش را گفت، سببش را بیان نکرد،‌چون قرآن کتاب نجومی نیست، تا بگوید چرا هلال است،‌چرا تربیع است و چرا تثلیث، فلذا فقط حکمتش را گفت، گفت چنین کردیم: «قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ » تا مردم بدهی و اجاره ها را و حج را و غیر حج را با این ماه بشناسند، آمدیم یک ماهی را بنام بیست و نه روز یا سی روز معین کردیم تا مردم بتوانند کار هایی زندگی را تنظیم کنند، اول ماه شهریه را بدهند، نیمه ماه تقسیم را بدهند، و هکذا و هکذا و ...، جواب به فلسفه شد نه جواب علت تکوینی.
بعضی از مفسرین چه می‌گویند؟
البته بعضی از مفسرین در اینجا توهین می‌کنند و می‌گویند صحابه لیاقت این را نداشتند که خدا علت را بگوید ولذا حکمت را گفته است.
‌ولی این گونه نیست چون قرآن تنها برای صحابه که نیامده، قرآن برای همه مردم إلی یوم القیامة آمده، حالا اگر آنان لایق نبود،‌حالا که این همه مسائل هست.
پس باید بگوییم بر اینکه قرآن کتاب طبیعی و جغرافیایی نیست، و شیمی نیست، قرآن کتاب هدایت است ولذا جواب به حکمت داده و فرموده: «قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ »
این چطور دلالت دارد بر قول مشهور؟ « يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ ». [6]
این کی میقات است،‌إذا رأی وقت الغروب، آیه را بر هر کس بخوانیم، «قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ » کی؟ عند الغروب، ولذا هلال را که هلال می‌گویند، هلال از:« هلّ یهلّ» مشتق است،‌چون وقتی مردم ماه را می‌دیدند،‌هلهله می‌کردند سر و صدا راه می‌انداختند که ما ماه را دیدیم، « يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ » [7] کی؟ نصف شب؟ نه، بلکه عند الغروب. این آیه وقتی نازل شد، همه مردم فهمیدند که: «قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ » کی؟ عند الغروب، وقتی غروب شد،باید انسان وجه الاجاره را بدهد، بدهی و طلب را بدهید، کأنّه وقت الغروب دراینجا مقدر است،‌اگر این باشد،‌ناچار باید وحدت افق باشد،‌هلال باید عند الغروب هلال باشد، حالا اگر ما هلال را در قم و تهران دیدیم، هلال است، بگوییم جناب چینی ها که نصف شب در خواب هستید،ماه قمری شما داخل شد. چرا؟ «قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ » ، آنان خواهند گفت که میقات للناس عند الغروب، الآن غروب نیست،‌چون بنده در بستر خواب هستم، متبادر از این آیه: «قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ »، میقات عند الغروب است،‌و الا بگوییم یک رابطه‌ای است بین قمر و بین شمس،‌هلال شد، علاوه براینکه این خودش باطل شد، تنها کافی نیست، بلکه این جزء الموضوع است، جزء الموضوع است که بخشی از این هر چند به صورت یک نخ روشن بشود،این جزء الموضوع است،‌تمام الموضوع الهلال عند الغروب،‌موقع مغرب هلال باشد، يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ ، کی؟ عن الأهلة عند الغروب، «قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ ».
پس آنی که میقات است، هلال تنها نیست، بلکه هلالی عند الغروب است ولذا اگر «ماه» ساعت پنج بعد از ظهر از تحت الشعاع بیرون بیاید، اما موقع غروب دیده نشود،اثر شرعی ندارد، باید هلالش عند الغروب باشد، ساعت پنج از محاق بیرون می‌آید، اما موقع غروب ما نبینیم این کافی نیست، «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ»، الأهلّة المتحققة عند الغروب،‌من هم قبول دارم که هلال است، البته هر هلال را نمی‌گویم بلکه هلالی که عند الغروب باشد.
بنابر این،‌هر منطقه‌ای که در آنجا هلالی عند الغروب است،‌برای آنان حجت است ولذا اگر در مغرب ببینیم، برای شرق حجت نیست. ‌چرا؟ چون موقعی که ماه متولد شد، یعنی هلال عند الغروب شد،‌مال آنها غروب نبوده،‌بلکه مال آنها دو ساعت از شب گذشته بوده است،‌اما برود تا یونان و ترکیه، لبنان و بلغار حجت است، چرا؟ چون به تدریج که زمین از مغرب به شرق می‌آید،‌کم کم آنان هم به تدریج در موقع غروب خود شان ماه را می‌بینند، چون ماه متولد شده و زمین هم از غرب به شرق می‌رود، به تدریج برای آنها غروب های درست می‌شود فلذا آنها هم خواهند دید، اینکه ما می‌گوییم حجت است،‌نه اینکه اینجا غروب شد، آنها روزه‌ی خود شان را بخورند، نه این گونه نیست، بلکه اینجا که غروب شد، این حاکی از آن است که بچه‌ای که متولد است حدوثاً، بقاء هم در آنجا خواهد بود، تولدش در افق قم است،‌اما بقائش در افق های آینده و بعدی است، تا برسد به بلغار و غیر بلغار تا آنجا که مغرب زمین است، آنها می‌توانند ببینند ولذا ترک هایی آلمان از ما سوال می‌کردند که ما در ماه رمضان چه کنیم؟‌
آنان غالباً تابع ترکیه هستند‌،من در جواب آنان گفتم شما باید تابع قم باشید، اگر در قم ماه ثابت شد و متولد شد، معلوم می‌شود که حدوثش اینجاست،‌بقائش آنجاست تا برود پایانی که شب هست، برای آنها هم هلال است.
ادله قائلین به عدم وحدت افق
اولین دلیلی که این آقایان می‌آورند و می‌گویند وحدت افق شرط نیست، تمسک می‌کنند به اطلاق ادله بیّنة، چون در روایات داریم که بیّنة حجت است، من آن روایت را می‌خوانم،‌روایت این است:
صحیحه منصور بن حازم
1- و عنه، عن الحسن، عن صفوان، عن منصور بن حازم، عن أبی عبد الله (علیه السلام) قال: «صم لرؤیة الهلال و أفطر لرؤیته و إن شهد عندک شاهدان مرضیان بأنّهما رأیاه فأقضه». [8]
اگر اول کار خورده باشی،‌این اطلاق دارد،‌اگر یک نفر از مصر آمد، چون مصر (نسبت به عراق) غربی است نسبت به عراق و گفت ما ماه را شب شنبه دیدیم، و حال آنکه ما شب یکشنبه ماه را دیدیم، حضرت می‌فرماید:
بر اینکه قضا کند، بیّنه اطلاق دارد سواء أکان افق بیّنه با افق ما یکی باشند، نصف النهار شان یکی باشد یا یکی نباشد.
یلاحظ علیه
این راجع به اول ماه است،‌اصلاً‌ در آن زمان امکان نداشته که کسی در مصر باشد و بیاید در عراق در ظرف یک روز و دو روز، این راجع به اول ماه است،فلذا می‌گوید اگر شما اول ماه خوردید،‌بیّنه گفت ما دیدیم،‌قضا بکن،‌معنایش این است که بیّنة دیروز یا پری روز دیده، نه اینکه بین حالا و بین بیّنة یکماه فاصله بوده،‌در آن زمان،‌در ظرف یک روز بیش از شصت کیلومتر بتوانند راه بروند،‌غالباً مسیر یومین عبارت بود از چهار فرسخ، چهار فرسخ، بیست و دو کیلومتر، فرض کنید چهل کیلومتر، فرض کنید این آقا در چهل کیلومتری ماه را دیده،آمده اینجا، می‌گوید قبولش کنید،‌مسلماً فاصله چهل کیلومتر تعدد افق نیست، بلکه وحدت افق است، این می‌گوید «شهدت البیّنة» یعنی بینه‌ای که در همان منطقه است، نه اینکه در یک منطقه‌ای قلیلی بوده،‌در مصر بوده غربی است برای شما که شرقی هستید حجت است، این گونه نیست، بینه آن روز حول و حوش همان روز بود، نه اینکه یک نفر در مصر.ماه را ببیند و بعد از یک ماه بیاید و بگوید من ماه را دیدیم، چون اگر کسی بخواهد از مصر بیاید به عراق، یکماه طول می‌کشد (با وسائل آن زمان)، فاصله زیاد است‌،این همان حول و حوشش را می‌گوید،‌اگر دوتا شاهد از حسن آباد آمدند و گفتند ماه را دیدیم، شما قبول کنید،‌نگویید حسن آباد شرقی است و ما غربی هستیم،نصف النهار تان یکی است،‌این روایات منصرف است به جایی که بیّنه با ذو البیّنه از نظر افق یا واحد هستند یا متقارب، بنابراین، اطلاق ادله بیّنه در اینجا کار ساز نیست.

[1] غاشیه، آیه ٢٠.
[2] معارج، آیه٤٠.
[3] رحمن، آیه ١٧.
[4] بقرة، آیه ١١٥.
[5] بقرة، آیه ١٨٩.
[6] بقرة، آیه ١٨٩.
[7] بقرة، آیه ١٨٩.
[8] وسائل الشیعة،‌ شیخ حر عاملی،‌ ج 7، ص183، ب 3،‌از ابواب احکام شهر رمضان، حدیث 8، چاپ الإسلامیة.
پاسخ
#4
1392/3/13

میزان در رؤیت هلال
ادله کسانی که ‌می‌گفتند وحدت افق شرط است را خواندیم، الآن در صدد طرح ادله کسانی هستیم که می‌گویند وحدت افق شرط نیست، یعنی اگر ماه را در یک نقطه دیدند، تمام نقاطی که با این نقطه شب مشترکی دارند، حجت است.
دلیل قائلین به شرطیت وحدت افق
اولین دلیل شان را در جلسه قبل خواند و آن عبارت بود از اطلاق ادله. ادله‌ای که الآن می‌خوانیم روایاتی است که می‌گویند اگر ماه را در بلدی دیدند، برای نقاط دیگر هم حجت است، مجموع روایات این است که اگر ماه را در یک بلدی دیدند و برای نقاط دیگر نقل کردند و گفتند که ما ماه را دیدیم، قول شان حجت است، آقایان می‌گویند این اطلاق دارد،یعنی این بلدی که ماه را دیدند و آمدند و گفتند که ماه را دراینجا دیدیم، این ‌اطلاق دارد،به این معنا که خواه افق شان یکی باشد یا افق شان یکی نباشد،بلکه معتدد باشد.
روایات
1- و باسناده عن سعد بن عبدالله، عن أحمد بن محمد، عن الحسین بن سعید، عن محمد بن أبی عمیر، عن هشام بن الحکم، عن أبی عبدالله (علیه السلام) أنّه قال فیمن صام تسعة و عشرین، قال:« إن کانت له بیّنة عادلة علی أهل مصر أنّهم صاموا ثلاثین علی رؤیته قضی یوما» [1]
اگر اهل مصر بینه عادله دارند، بر تو هم حجت است، می‌خواهند بگویند این آدم سائل در یک نقطه است،‌بیّنه در نقطه دیگری است، هر چند صریح نیست،‌ولی می‌خواهند به این حمل کنند.
پس اگر مردم شهری روزه بگیرند و دارای بینه باشند که آنها ماه را دیده‌اند، بر این آدم حجت است،‌این اطلاق دارد بین اینکه آیا این آقا که سائل است و آن بینه که در آن شهر است،‌جای شان یکی باشد یا جای شان مختلف باشد،‌مختلف هم باشند، افق شان یکی باشد یا افق شان دوتا باشد.
ولی این روایت ظهور در تعدد مکان ندارد، معلوم می‌شود که این آدم در یک شهری زنگی می‌کند، حضرت می‌فرماید اهل آن شهر اگر بینه عادله دارند، برای تو هم حجت است.
این حدیث ماه شوال را می‌گوید نه ماه رمضان را، می‌گوید اهل مصر روی بینه‌ای سی روز را روزه گرفته‌اند،‌معلوم می‌شود که شما اول یک روز کم روزه گرفته‌اند، اگر اهل مصر بینه دارند که سی روز روزه گرفته‌اند و تو بیست و نه روز روزه گرفتی، دلیل بر این است که روز اول رمضان بوده و تو غفلت کردی و خوردی باید یک روز قضای آن را بجای بیاوری.
صحیحة عبد الرحمن بن أبی عبد الله
2- و عنه، عن القاسم، عن أبان، عن عبدالرحمن بن أبی عبدالله- از فقهای بصره است نه فرزند امام صادق (علیه السلام) قال:سألت أبا عبدالله (علیه السلام) عن هلال شهر رمضان یغم علینا فی تسع و عشرین من شعبان، قال: «لاتصم إلّا أن تراه فان شهد أهل بلد آخر فاقضه» [2]
تمسک می‌کنند به اطلاق بلد آخر، اگر بلد آخر دیده، برای تو هم حجت است.
البته این صریح است که جایگاه این آدم غیر جایگاه آن بلدی است که ماه را دیده‌اند، ولی آیا در آن زمان فاصله چه قدر بودکه از آن بلد به اینجا خبر می‌دادند؟ ده فرسخ، بیست فرسخ یا سی فرسخ، فرض کنید شصت فرسخ،‌ولی ممکن است اینها طولی نباشد، بلکه عرض هم باشند، اطلاق در این حدی که من ماه را در قم دیدند، برای افغانستان هم که موقع دیدن آنجا نصف شب بود، حجت است،‌این بعید است.
بلی، برای مغربی ها حجت است.
چون خود شان به موقع هلال را خواهند دید، همانطور که عرض کردم زمین از مغرب به طرف مشر ق که می‌رود،‌کم کم هلال برای ارومیه، ترکیه و آلمان و بلغار آشکار می‌شود، اما اینکه بگوییم برای افغانستان هم بلد آخر اطلاق دارد، این خیلی بعید است.
موثقه اسحاق بن عمّار
3- و عنه ، عن فضالة، عن أبان بن عثمان، عن إسحاق بن عمار قال: سألت أباعبدالله (علیه السلام) عن هلال رمضان یغم علینا فی تسع و عشرین من شعبان فقال: «لا تصمه إلا أن تراه فان شهد أهل بلد آخر أنّهم رأوه فاقضه، و إذا رأیته من وسط النهار فأتم صومه إلی اللیل» [3] چاپ الإسلامة. آقایان به اطلاق این حدیث می‌جسبند که می‌گوید: «بلد آخر» خواه نصف النهار شان یکی باشد یا یکی نباشد.
صحیحه ابی بصیر
4- محمد بن الحسن باسناده عن الحسن بن سعید، عن حمّاد، عن شعیب، عن أبی بصیر عن أبی عبدالله (علیه السلام) أنّه سئل عن الیوم الذی یقضی من شهر رمضان ،فقال:
« لا‌تقضه إلّا أن یثبت شاهدان عدلان من جمیع أهل الصلاة متی کان رأس الشهر، و قال: لا تصم ذلک الیوم الذی یقضی إلا أن یقضی أهل الأمصار،فان فعلوا افصمه». [4]
قضا کن،‌چرا؟ چون استصحاب شعبان داشتی. اگر برای اهل آن بلد ثابت شد، برای شما هم ثابت است.
البته در این حدیث یک اشتباهی صورت گرفته و آن اینکه جمله‌‌ « من جمیع أهل الصلاة» را حمل کرده‌اند بر بلاد مختلف، و حال آنکه مراد از : « من جمیع أهل الصلاة» یعنی همه فرق اسلام است، چون فرقه های مختلف وقتی که بر یک مسئله اصرار دارند،‌معلوم می‌شود که آن حق است.
پس اگر ماه در غرب ثابت شد، از نظر ما برای شرق حجت نیست مگر اینکه این روایت را بگیریم.
خلاصه این روایاتی که آقایان استدلال می‌کنند،‌تمام اینها بستگی دارد که بلد آخر در آن زمان به قدری وسیع باشد که حتی اختلاف نصف النهار را هم بگیرد و ما شک داریم که با وسائل آن روز، این مسئله به این زودی دست می‌داد،‌این آنچنان نیست که در آخر رمضان خبر بدهد، بلکه دو روز بعد از دخول رمضان خبر می‌دهد،‌در آن دو روز چه قدر می‌توانست طی کند؟ شش فرسخ یا شانزده فرسخ.یا سی و نه فرسخ،‌هر چه باشد این اختلاف کذائی که ما معتقدیم آن را ثابت نمی‌کند.
خلاصه انسان نمی‌تواند بر این روایات دل ببندد و اطلاق این روایات را بگیرد و طبق آنها فتوا بدهد و بگوید اگر در غرب دیده شد، برای شرق هم حجت است.
بلی، اگر شرقی ها ماه را دیدند، برای غرب هم حجت است، به این معنا که اگر خود آنها (غربی ها) نگاه می‌کردند،‌حتماً ماه را می‌دیدند،‌منتها یا نگاه نکرده‌اند یا اگر نگاه کرده‌اند،‌مانعی مانند ابر وجود داشته است، نه اینکه هلال ما برای آنها هلال است، خود شان هلال دارند، هر چه شب بگذرد،‌بالأخرة هلال خودش را برای بلاد غربی نشان می‌دهد،‌ این جای بحث نیست.
«إنّما الکلام» که بگوییم اگر در شرق ببیند و بگوییم برای غرب هم حجت است، در حالی که تکون هلال در ساعت غروب قم بوده،‌معلوم می‌شود که موقع چهار ساعت قبل،‌هلال در افغانستان تکون یافته، قهراً‌ در آنجا هلال در محاق بوده، یعنی به مقدار شش درجه بیرون نیامده تا نواری از روشنائی خودش را نشان بدهد.
خلاصه ادله‌ی آقایان یا اطلاق بینه است و یا اطلاق این روایات.
یک روایت خیلی عجیبی داریم که در آن زمان بعضی از انسان های هوشیار و آگاه وجود داشته‌اند.
روایت عیسی بن عبید بغدادی
5- محمد بن الحسن باسناده عن محمد بن الحسن الصفار، عن محمد بن عیسی قال: کتب إلیه (ضمیر به امام هادی - علیه السلام- بر می‌گردد) أبوعمر أخبرنی یا مولای إنّه ربما أشکل علینا هلال شهر رمضان و لا نراه (در بغداد) و نری السماء لیست فیها علّة- آسمان صاف بود،‌هر چه نگاه کردیم،‌ماه را ندیدیم- و یفطر الناس و نفطر معهم، و یقول قوم من الحسّاب- گروهی از ریاضی دانان می‌گویند دیشب ماه را مثلاً در اندلس دیده‌اند یا در آفریقا و مصر دیده‌اند، این خیلی عجیب است که ریاضی دانان در آن زمان به این مسئله متوجه بوده‌اند که ممکن است ماه در بغداد دیده نشود،‌چون شرقی است،‌اما در مصر، آفریقا و اندلس دیده شود، در زمان ما اگر این حرف را بزنند، چندان مهم نیست،‌چون زمین را کروی می‌دانند و مسئله روشن است، ولی در آن زمان که هیئت بطلمیوس حاکم بود،‌زمین مرکز بود و ثابت و مسطح، این مسئله را گفتن،‌معلوم می‌شود که در آن زمان ریاضی دان های بودند که با هیت بطلمیوس مخالف بودند و عیناً مانند عصر ما درک می‌کردند که ممکن است ماه در شرق دیده نشود،‌چون از شرق حرکت می‌کند، اما در غرب که مصر،‌آفریقا و اندلس باشد،‌دیده شود. چرا؟ چون ماه از شرق حرکت می‌کند، ممکن است در مغرب شرق متولد نشود،یعنی تحت الشعاع باشد، اما دو ساعت که گذشت،‌ممکن است از تحت الشعاع بیرون بیاید و آن نواره پیدا بشود، کی؟ برای مصری ها، برای شمال آفریقا،‌این کلمه برای امام هادی (علیه السلام) نوشته است، حساب جمع حاسب،‌یعنی ریاضی دان و منجم- قبلنا به کسر قاف و فتح باء و لام-: إنّه یری فی تلک الیلة بعینها بمصر، و آفریقیه و الاندلس هل یجوز یا مولای ما قال الحسّاب فی هذا الباب حتّی یختلف العرض(الفرض ظ) علی أهل الامصار فیکون صومهم خلاف صومنا، و فطرهم خلاف فطرنا؟ فوقع:« لا صوم من الشّک أفطر لرؤیته و صم لرؤیته» [5]
چه گونه با این حدیث استدلال می‌کنند؟ می‌گویند حضرت آن را نفی نکرد، یعنی فرمود امکان دارد که اینجا دیده نشود، اما در غرب دیده شود، حضرت آن را نفی نکرد، فقط مسئله‌ی کلی را بیان کرد و فرمود اگر شاک هستید،‌روزه نگیرید، اگر یقین به رؤیت دارید، روزه بگیرید‌«صم للرؤیة و أفطر للرؤیة» از اینکه حضرت آن را نفی نکرد، معلوم می‌‌شود اگر در آنجا ماه را دیدند، برای ما هم ممکن است حجت باشد.
کیفیت استدلال
«إنّ السائل سئل عن قبول أهل الحساب برؤیة الهلال فی الأندلس و إفریقیة، فأجاب علیه السلام بأنّه لا صوم مع الشک و لم یجب بأنّ الرؤیة فی البلاد البعیدة لا تکفی».
‌نفی نکرد، معلوم می‌شود که اگر یقین کنیم، در مصر در شمال آفریقا دیده‌اند که غرب است برای ما ایرانی های شرقی هم حجت است.
این روایت، یک روایت نابی است، معلوم می‌شود که در آن زمان آگاهی مسلمین در عصر امام هادی (علیه السلام) در بغداد یا سامرا در این حد بوده است که ممکن است ماه آنجا دیده شود و اینجا دیده نشود،‌منتها حضرت نفی نکرد و لعل عدم نفیش دلیل بر این باشد که قبول کرده آن را،فقط فرمود چون نمی‌دانید که آیا ثابت شده یا ثابت نشده، شما روزه خودتان بخورید، و الا اگر بدانید که در آنجا دیده‌اند، شما باید روزه مثل آنها بگیرید.
ممکن است ما در اینجا این مطلب را بگوییم که لعل حضرت که آن بخش را تصویب نکرد و رد هم نکرد، به جهت این بوده که لعل آنان در محاسبات خود شان اشتباه کنند،‌چون اهل حساب ریاضیات شان مانند زمان دقیق نبوده است،‌لعل در حساب اشتباه کنند، حضرت از این نظر این مسئله را مجهول گذاشت و الا نمی‌‌دانیم که آیا بخاطر عدم کفایت یا بخاطر کفایت، بلکه بخاطر اینکه در آن زمان حساب ها دقیق نبوده ولذا حضرت نسبت به آن مسئله متعرض نشد.
اگر این گونه بگوییم به نفع مخالف است،یعنی به نفع کسانی است که می‌گویند وحدت افق شرط نیست،‌علت اینکه حضرت نگفت، چون حساب شان دقیق نبوده و الا اگر مانند عصر ما دقیق بود، اگر واقعاً‌ اهل حساب بگویند در آفریقا دیده‌اند، برای ما هم حجت است،‌اگر این گونه بگوییم،این حرفی درستت است و ما هم موید قائلین این نظریه هستیم.
یا ممکن است جور دیگر بگوییم و آن اینکه چون وحدت افق شرط بود فلذا حضرت نگفت، نگفتن حضرت را دو جور می‌شود توجیه کرد:
الف، یک توجیه همین است که نجموم اشتباهاتی داشته‌ است، بخاطر اشتباهات حضرت تصریح نکرد، به گونه‌ای که اگر احتمال اشتباه در حساب شان نبود، قول شان حجت بود، اگر این بود، به نفع قائل است.
ب، اما اگر بگوییم علت اینکه حضرت این بخش را تصریح نکرد،‌چون وحدت افق شرط بود فلذا حضرت این بخش را تصویب نکرد و ساکت گذاشت و فقط فرمود: صمّ «للرؤیة و أفطر للرؤیة». این بود که دلیل قائلین به عدم شرطیت وحدت افق.
دوتا دلیل داشتند:
1- اطلاق ادله بیّنة.
2- روایاتی که خواندیم (‌البته منهای روایات اخیر) چون می‌گفتند اگر ماه در بلدی دیده شد، برای بلد دیگر هم حجت است.
بنابراینکه این بلد ها از نظر افق هم اختلاف دارند.
آخرین دلیل هم روایت عیسی بن عبید بود که حضرت نسبت به آن مسئله‌ای که در غرب دیدند آیا برای شرق هم حجت است یا نه؟ حضرت ساکت گذاشت،چرا؟ چون حساب شان دقیق نیست، و الا اگر حساب شان دقیق بود، غرب برای شرق هم حجت بود.
بیان استاد سبحانی
ما جواب دادیم و گفتیم احتمال دیگری هم است و آن اینکه لعل اینکه حضرت بدون پاسخ گذاشت،‌چون وحدت افق شرط بود، در اینجا وحدت افق نیست.
آخرین دلیل
آخرین دلیلی که می‌آوریم این است: آقایان شما همه تان در روز عید نماز می‌خوانید و همه تان می‌گویید:« أللهم بحق هذ الیوم الّذی جعلته للمسلمین عیداً» این در صورتی است که یوم شان یکی باشد، و الا مصری ها با شمال آفریقا یک روز قبل از ما باشد،ما هم یک روز بعد باشیم، دیگر جمله‌ی « الّذی جعلته للمسلمین عیداً » می‌شود یومان، و حال آنکه ظاهر این دعا یوم واحد را می‌رساند، این اشکال در لیلة القدر هم وارد است.
دیدگاه محدث بحرانی
محدث بحرانی معتقد است که زمین مسطح است، چون اگر زمین کروی باشد،‌لیلة القدر می‌شود دوتا، شبی که برای این کره، شب قدر است، آنجا روز است،و بالعکس،‌چون لازم می‌آید که لیلة القدر دوتا باشد، باید بگوییم زمین مسطح است تا لیلة القدر یکی باشد.
جواب استاد سبحانی
ما خدمت ایشان عرض می‌کنیم که مسئله‌ تکوین را با تشریع قاطی نکنید، تکوین برای خودش مبادی و محاسباتی دارد،اگر واقعاً ثابت شد که زمین کروی است، معنی کردن آیه آسان است،‌لیلة القدر، یعنی بیست و چهار ساعت، چه کسی گفته است که لیلة دوازده ساعت است؟ لیلة القدر، یعنی این کره که با یک دور شب خود را می‌گذاراند، دو ساعت این طرف است و دوازده ساعت هم آن طرف.
در اینجا نیز همان جواب را می‌دهیم و می‌گوییم مراد از «یوم»، فقط دوازده ساعت نیست،بلکه «یوم» به معنای این فطرت است، فطرتی که بین رمضان و بین شوال است،«یوم» گاهی در لغت قرآن به معنای زمان به کار می‌رود نه بیست و چهار ساعت. چطور؟ چون قرآن می‌فرماید:« إِنَّ رَ‌بَّكُمُ اللَّـهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ» اعراف، ص157، آیه54. یومی نبود، آفتابی نبود، زمینی نبود تا یومی باشد. فی ستّة أیام، یعنی فی ستّة فطرات.در شش موقعیت. مثلاً در حدیث داریم که:« الیوم، یومان،‌یوم لک و یوم علیک»، یوم به معنای دوازده ساعت نیست.
بنابراین، اینکه در روز عید فطر می‌گوییم: اللّهم إنّی أسئلک بحق هذا الیوم الّذی جعلته للمسلمین عیداً»، یوم به معنای دوازده ساعت نیست، بلکه «یوم» یعنی فطرات،‌این فطرت ممکن است بیست و چهار ساعت را بگیرد.

[1] وسائل الشیعه،‌شیخ حر عاملی، ج 7، ص192، باب5، از ابواب احکام شهر رمضان،‌حدیث 13، چاپ الإسلامة.
[2] وسائل الشیعه،‌شیخ حر عاملی، ج 7،ص183، باب3، از ابواب احکام شهر رمضان ، حدیث 9، چاپ الإسلامة.
[3] وسائل الشیعه،‌شیخ حر عاملی، ج 7، ص201، باب8، از ابواب احکام شهر رمضان،‌حدیث3.
[4] وسائل الشیعه،‌شیخ حر عاملی، ج 7، ص211، باب12، از ابواب احکام شهر رمضان،‌حدیث 1، چاپ الإسلامة.
[5] وسائل الشیعه،‌شیخ حر عاملی، ج 7، ص215، باب15، از ابواب احکام شهر رمضان،‌حدیث 1، چاپ الإسلامة.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان